مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "جزیره شاتر"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
 

 

Shutter Island

 

اسکورسیزی در مطب دکتر کالیگاری

 

شاید نتوان در کارنامه سینمایی مارتین اسکورسیزی ، اثری اینچنین روانشناختی و پارانوییک مانند فیلم "جزیره شاتر" یافت. کارنامه ای که با فیلم های اجتماعی و ضد نیویورکی "راننده تاکسی" ، " پایین شهر" ، " نیویورک ، نیویورک" ، " بیرون آوردن مردگان" و "دار و دسته نیویورکی" در کنار آثار نئو گنگستری "رفقای خوب"و " کازینو" و "مردگان" و همچنین فیلم های دیگری مانند "گاو خشمگین " و " هوانورد" شاخص می شود. آثاری که اگرچه در پرداخت شخصیت یا کاراکترهای اصلی ، به درونیات و معضلات روحی روانی آنها نیز نقب می زند اما هیچگاه آن را به عنوان محور فیلم و فیلمنامه قرار نداده است.

فی المثل اگرچه در فیلم "راننده تاکسی" در صحنه های متعددی شاهد سر و کله زدن تراویس با خودش هستیم ، اما اساس ماجراهای فیلم ، چالش او با نابسامانی های اجتماعی به نظر می رسد که وی را درگیر خود ساخته است یا فرانک ، آن امدادگر فیلم "بیرون آوردن مردگان" تحت تاثیر مرگ آدم هایی که قادر به نجات زندگیشان نبوده ، دچار نوعی روانپریشی گشته اما محور فیلم بر برخوردهای بیرونی وی تاکید دارد و یا حتی بیماری وسواس هاوارد هیوز در فیلم "هوانورد" نمی تواند مانعی بر سر راه موفقیت های او محسوب گردد و ...همه این معضلات روانی در کنار خط اصلی قصه قرار گرفته ( یعنی هیچیک به عنوان خط اصلی داستان مطرح نشده اند) و به شخصیت پردازی ها و فضا سازی کمک فوق العاده می نماید.

تقریبا در اغلب فیلم های یاد شده ، فضای روانشناختی که به فیلم های اکسپرسیونیستی دهه های 20 و 30 سینمای آلمان راه ببرد ( آنچنانکه در فیلم "جزیره شاتر" بارز است) ، وجود نداشت یا از سینمای امثال هانری ژرژ کلوزو و آثاری مانند "چراغ گاز" جرج کیوکر ، "سوء ظن" آلفرد هیچکاک ، "کریدور شوک" سمیوئل فولر ، "سه چهره ایو" ناتالی جانسن و "بچه رزماری" و "مستاجر" رومن پولانسکی و حتی "باشگاه مشت زنی" دیوید فینچر الگو نگرفته بودند ، آن گونه که در فیلم "جزیره شاتر" تقریبا از اغلب فیلم های فوق تاثیر گرفته شده و به خصوص فیلم "مطب دکتر کالیگاری" ساخته روبرت وینه محصول 1920 آلمان را می توان نسخه اصلی تازه ترین اثر مارتین اسکورسیزی  قلمداد نمود.

به نظر می آید پس از اینکه اسکورسیزی ، سرانجام پس از سالها برای فیلم قبلی خود یعنی "مردگان" ، جایزه اسکار را از آن خود کرد ، دیگر خیالش راحت شده ( یا لااقل دیگر انتظار اسکار ندارد) و قواعدی که تا آن موقع در فیلم هایش رعایت می کرد را برهم زده تا این بار در سینمایش شاهد خرق عادتی حیرت آور باشیم. البته این نوع خرق عادت در سینمای اسکورسیزی مسبوق به سابقه است . درست مانند زمانی که در میان فیلم های سرشار از خشونت "رفقای خوب" و "تنگه وحشت" و "کازینو" ، اثر رمانتیکی همچون "عصر معصومیت" را جلوی دوربین برد.

شاید اگر نمی دانستیم سازنده فیلم "جزیره شاتر" همان اسکورسیزی "تنگه وحشت" و "آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند" و "سلطان کمدی" و "رنگ پول" است و نام وی را در تیتراژ فیلم نمی دیدیم ، به این تصور می بودیم که فیلم "جزیره شاتر" را فیلمسازی همچون رومن پولانسکی ساخته است.(همچنانکه فیلم امسال پولانسکی یعنی "شبح نگارنده" نشانی از سینمای وی برخود ندارد!!)

قصه فیلم "جزیره شاتر" در سال 1954 از ماموریت یک مارشال ایالات متحده به نام "تدی دانیلز" ( لئوناردو دی کاپریو) و دستیارش ، چاک آل ( مارک روفالو) برای تحقیق درمورد فرار یک زندانی روانی و جنایتکار از بیمارستان روانی "اشکلیف" در جزیره دورافتاده ای واقع در سواحل شرقی آمریکای شمالی در 10-11 مایلی بوستن به نام "شاتر" آغاز شده و در کادر دوربین رابرت ریچاردسون (مدیر فیلمبرداری پرآوازه سینمای امروز) قرار می گیرد. تدی دانیلز در همان ابتدای سفرش به جزیره برای چاک آل از معضلات روحی که مدتی دچارش بوده حکایت     می کند و اینکه همه این ناراحتی ها از  قتل همسرش ناشی می شده است. همسری که قاتل روانی اش با نام "لیدیس" اینک درهمان تیمارستان جزیره شاتر زندانی است . بنابراین ماموریت فوق به نوعی برای دانیلز، وجهه دوگانه ای  پیدا می کند.

آنها در تیمارستان روانی اشکلیف جزیره شاتر با دکتر کاولی (بن کینگزلی) روبرو می شوند ؛ یعنی پزشک معالج ، همان بیمار/ زندانی فراری به نام ریچل که گفته می شود 3 بچه اش را با دستان خود درون آب غرق کرده و به قتل رسانده است. همچنین دکتر نارینگ (ماکس فن سیدو) پزشک دیگری است که گویا مسئولیت تیمارستان "اشکلیف" را برعهده دارد. او با تیپ و لهجه آلمانی اش برای تدی دانیلز  ، یادآور خاطرات تلخ روزهای پایانی جنگ جهانی دوم است که دانیلز در جمع گروهی از سربازان آمریکایی فاتح ، دسته ای از اسیران آلمانی را به رگبار مسلسل بسته و به قتل رساند و همین مسئله حدود 9 سال است به صورت کابوسی او را رنج می دهد.

اما وقایعی که در جریان تحقیقات تدی دانیلز و همکارش چاک آل در بیمارستان اشکلیف اتفاق می افتد ، به نظر این مارشال ایالتی آمریکا ، بوی نوعی توطئه می دهد. توطئه ای که با افشاگری ریچل گریخته در مخفیگاهی غار مانند برای دانیلز ، مستندتر می گردد.

فیلمنامه "جزیره شاتر" توسط لیتا کلوگریدیس ( که در پروژه سنگین "آواتار" ، هم تهیه کننده اجرایی بود و هم گفته می شود در گسترش فیلمنامه با جیمز کامرون همکاری نزدیکی داشته و در همین "جزیره شاتر" نیز تهیه کننده اجرایی بوده) از نوول پرفروش سال 2003 دنیس لیهین اقتباس شده است. داستانی که ویژگی هایی بالاتر از حد معمول یک قصه بازاری داشت ، با قطعاتی از یک نوع بازی دوگانه پیچیده که مقولات  مختلفی از درونش بیرون می زد از پزشکی رسمی گرفته تا چالش قانونی تا عملکرد تاریخی و سیاسی و تا ...

به نظر می آید کلوگریدیس علاوه بر روح نوول لیهین ، حتی بعضا به کلمات و جملاتش نیز وفادار بوده است و از همین لحاظ اسکورسیزی را ناگزیر کرده تا در فضایی پرتعلیق با فلاش بک های متعدد فرو برود. این ساختار روایتی به شدت نوعی از فیلم های هراس کم هزینه دهه 1940 کمپانی RKO را به ذهن متبادر می سازد . آثاری همچون "جزیره مرگ" یا "هفتمین جنایت" ساخته ول لوتون . اگرچه مارتین اسکورسیزی سعی کرده عناصری از ساختار رایج امروزی سینما را با مدل های قدیمی تر ترکیب نموده تا به فرم تازه تری دست یابد ، اما در واقع فضای هراس آمیز و سوسپانسی فیلمنامه از همان ابتدای فیلم ، خود را به او تحمیل کرده است :

مثل آن خوش آمدگویی اخطار آمیز جانشین واردن که تعبیرش از اهالی بیمارستان و جزیره این است :"خطرناکترین و زیان آورترین بیماران "!!

پس از آن ، دو مرد عجیب و غریب را با چشم های ورقلمبیده  می بینیم که به زامبی ها بیشتر شبیه بوده و مشغول کار  در محوطه آن بیمارستان قلعه مانند هستند. قلعه ای که در دوران جنگ های انفصال ساخته شده و استفاده می گردیده است. نحوه رفتار شک برانگیز ولی متین و هوشمندانه دکتر کاولی و به خصوص نوع برخورد تردید آمیز دکتر نارینگ به علاوه شیوه فرار ریچل سولاندو از اتاق تنگ و باریکش و پاسخ های سربالای بیماران و کارمندان تیمارستان به بازپرسی تدی دانیلز و چاک آل ، همه و همه باعث می شود تا آنها به این باور برسند که در یک ماموریت احمقانه گرفتار شده اند. اما با این حال گویا یک نیروی مرموز آنها را در آن جزیره پر صخره و جنگلی انبوه نگاه می دارد.

اگرچه از زمانی که پس از انتشار خبر بازگشت ریچل( امیلی مورتیمر) ، دانیلز در گشت و گذارش پیرامون جزیره ، به تصور خودش ریچل دیگری (این بار با بازی پاتریشیا کلارکسون) را در پناهگاهی غار مانند پیدا می کند (که بی محابا طرح توطئه دکتر کاولی و دکتر نارینگ در تیمارستان برای آزمایشات خطرناک به روی بیماران را برملا می سازد) ، حدسیات تماشاگر بر آنچه مورد ظن تدی دانیلز بوده ، منطبق می گردد ولی طولی نمی کشد که با دیدن ریچل دوم در تیمارستان و در کنار دکتر کاولی ، این حدس نیز مورد تردید قرار می گیرد . اما در مقابل صحت آنچه ریچل دوم در همان پناهگاه غار ، در مورد خوراندن داروهای مختل کننده مغز به عنوان آسپیرین گفته بود ، در فکر تماشاگر قوی تر می شود.

از اینجا آن بازی دوگانه و پیچیده نوول دنیس لیهین ، به طور تاثیر گذاری داخل فیلمنامه شده و تماشاگر همچون Blade Runner  در فضایی شکننده و ظریف قرار می گیرد. طوفانی که در همین صحنه ها روی می دهد و باعث قطعی تلفن ها و سایر ارتباطات شده و به نوعی جزیره را در یک حالت ایزوله فرو می برد به این فضای پر توهم و شکننده کمک می کند. یا در واقع همچون فیلم Shining" "  استنلی کوبریک ، عزیمت شخصیت اصلی ( در اینجا تدی دانیلز ، مارشال آمریکا) را به سوی یک بیمار روانی تسریع می بخشد.

شخصیت پردازی ها و حتی لحن دیالوگ های لیتا کلوگریدیس در کنار فضا سازی اسکورسیزی به گونه ای است که همچنان  تماشاگر را در یک آتمسفر توطئه آمیز باقی می گذارد. آتمسفری که سوالی بزرگ در ذهن مخاطب پدید می آورد (همچنانکه در فکر تدی دانیلز شکل می گیرد) که واقعا چه اتفاقی در جزیره شاتر و بیمارستان اشکلیف در حال وقوع است؟ این درحالی است که اوضاع جزیره و بیمارستان و موقعیت دانیلز لحظه به لحظه بدتر و بدتر      می شود. خصوصا هنگامی که دکتر کاولی ، دانیلز را با عنوانی دیگر خطاب می کند ، او را یکی از بیماران تیمارستان می خوانند که دو سال قبل در مقام یک مارشال ایالتی آمریکا ، همسرش به نام ریچل را به دلیل کشتن 3 فرزند او ، به قتل رسانده و اینک تحت درمان قرار دارد . این به نظر دانیلز ، سوء تفاهم را نه فقط دکتر کاولی و کارمندان تیمارستان علیرغم اعتراضات و داد و فریادهای او ، به گوشش می خوانند بلکه حتی چاک آل هم این بار در قد و قواره ای نو و تازه تکرار می کند . چراکه چاک آل دیگر نه همکار کاراگاهی تدی دانیلز  بلکه یکی از پزشکان معالج او معرفی می شود که برای کمک به بازیابی خاطراتش ، خود را در مقام دستیاری تدی دانیلز قرار داده بوده است.

حتی در چنین شرایطی نیز فضای ایجاد شده توسط فیلمنامه نویس و کارگردان ، همچنان تماشاگر را در موضع دانیلز قرار می دهد و این توهم را تقویت می کند که همه کارکنان بیمارستان تحت فرمان دکتر کاولی و دکتر نارینگ در صدد روانی جلوه دادن دانیلز هستند تا همان توطئه شرح داده شده توسط ریچل دوم تحقق یابد. اما ناپدید شدن ناگهانی چاک آل در بالای صخره های مشرف به دریا و نمایان شدنش در هیبت یک پزشک بیمارستان روانی و سپس به خاطر آوردن صحنه قتل فرزندان تدی توسط همسرش ریچل و کشتن او ، مخاطب را روی خط دوم  فیلمنامه می اندازد که لحظه به لحظه تقویت شده و خط  اول یعنی توهم توطئه را به تدریج در سایه می برد. ( در همین جاست که فیلم هایی مانند "مطب دکتر کالیگاری" روبرت وینه و "کریدور شوک" سمیوئل فولر تداعی می شوند) .

یادمان باشد که زمان رخداد قصه ، سال 1954 است ، یعنی سالهایی که اگرچه کوس رسوایی کمیته مبارزه با فعالیت های ضد آمریکایی ژنرال مک کارتی به آسمان برخاسته بود اما جهان در آستانه دوران طولانی و پر فراز و نشیب جنگ سرد قرار داشت که به ویژه با قدرت یافتن سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی غرب و شرق مانند CIA و KGB مجموعه ای از طرح و توطئه ها در دو سوی دنیا در حال شکل گیری و ریشه دواندن بود.

مفهوم توهم توطئه یا تئوری توطئه (Theory  Conspiracy) از جمله موضوعات مورد علاقه سینمای غرب امروز است که به کرات در فیلم ها با داستان ها و قصه های مختلف به تصویر کشیده شده است. از فیلمی با همین عنوان ساخته ریچارد دانر و با شرکت مل گیبسون گرفته تا یکی از آخرین آنها به نام  "حشره" (BUG) ساخته ویلیام فرید کین در سال 2008 که یک سرباز آمریکایی از جنگ برگشته را در توهم تعقیب و مراقبت دائمی از سوی نیروهای اطلاعاتی و ازطریق آلوده کردن خونش به موجودات الکترونیکی میکروسکوپی،نشان می دهد.

از آنجا که در طول حداقل 3-4 قرن اخیر ، دخالت قدرت های سلطه گر غربی در کشورهای به اصطلاح جهان سوم  ، فجایع تکان دهنده ای با عناوین مختلف استعمار و استثمار  و قاچاق تریاک و الماس و برده ، جنگ های خانمانسوز مختلفی را به بشریت تحمیل نموده و همواره در هر حادثه ضد بشری ردپایی از اعوان و انصار آنها رویت شده ، بالتبع این سابقه و کارنامه سیاه ، نگاه و نظر مثبتی از زاویه ملل به خصوص سرزمین های آسیایی و آفریقایی به این قوم صلیبی / صهیونی وجود ندارد و هر حرکت و اقدام آنها با نگرش منفی تلقی می گردد.

 در عین حال سران جبهه صلیبی غرب برای زدودن این نگاه منفی ، همواره سعی در این دارند که ضمن پاک کردن خاطرات نامطلوب گذشته ، تصویر مثبتی از خود به نمایش گذارده و در مقابل ، هرگونه برداشت های مستند از اقدامات امپریالیستی و سلطه گرانه خویش را با  اتهام "تئوری توطئه" یا "توهم توطئه" محکوم کرده و آن را خیالبافی و رویا پردازی القاء نمایند.  

اما اینکه واقعا این تئوری توهم توطئه از کجا می آید و چگونه به اندیشه سیاسی- فرهنگی جهان امروز اضافه شده ، بی مناسبت نیست که نگاهی به ریشه ها و زمینه های آن بیندازیم.

سِر کارل رایموند پوپر احتمالاً نخستین اندیشه پرداز دنیای غرب است که مفهومی به‌نام "توهّم توطئه" را به حربه‌ای نظری علیه کسانی بدل کرد که بر نقش دسیسه‌های الیگارشی سلطه گر معاصر در تحولات دنیای امروزین تأکید دارند. پوپر این‌گونه نگرش‌ها را در کتاب "حدسها و ابطالها" ترجمه احمد آرام، چنین توصیف می کند: 

"...هرچه در اجتماع اتفاق می‌افتد نتایج مستقیم نقشه‌هایی است که افراد یا گروه‌های نیرومند طرح‌ریزی کرده‌اند. این نظر بسیار گسترش پیدا کرده است. هرچند من در آن شک ندارم که گونه‌ای ابتدایی از خرافه است. کهن‌تر از تاریخیگری است... و در شکل جدید آن، نتیجه برجسته دنیوی شدن خرافه‌های دینی است. باور داشتن به خدایان هومری، که توطئه‌های آن‌ها مسئول تقلبات جنگ‌های تروا بوده، اکنون از میان رفته است ولی جای خدایان ساکن [کوه] اولومپوس هومری را اکنون ریش‌سفیدان فهمیده کوه صهیون یا صاحبان انحصارها یا سرمایه‌داران یا استعمارگران گرفته است..."

پوپر این سخنان را در سال 1948 میلادی در مجمع عمومی دهمین گردهمایی بین‌المللی فلسفه در آمستردام بیان داشت؛ درست در زمانی که «ریش‌سفیدان فهمیده کوه صهیون» به شدت درگیر تحرکات پنهان بمنظور اعلام موجودیت دولت اسراییل (ژانویه 1949) بودند!

مفهوم "تئوری توطئه" بیشتر کاربرد ژورنالیستی دارد تا علمی. به‌عبارت دیگر، نوعی حربه تبلیغاتی است برای بستن دهان کسانی که به پژوهش در لایه‌های پنهان سیاست و تاریخ علاقمندند؛ یعنی به عرصه‌ای که از آن با ‌عنوان فراسیاست Para politics یاد می‌شود. این مفهوم ، فاقد هرگونه تعریف و ارزش علمی است و دامنه کاربرد آن روشن نیست و لاجرم کسی را که در این زمینه قلم می‌زند به سطحی‌نگری و تناقضات جدّی وادار می‌کند. توجه کنیم که این امر به "تئوری توطئه" محدود نیست بلکه در مورد برخی دیگر از مفاهیم نظری در عرصه اندیشه سیاسی نیز صادق است.

در دهه 1960 میلادی، دائرةالمعارف بین‌المللی علوم اجتماعی ، که هنوز هم از مفیدترین مراجع در زمینه دانش اجتماعی است، درباره تاریخچه واژه "توتالیتاریانیسم" نوشت که این مفهوم به‌عنوان یک حربه تبلیغاتی در کوران "جنگ سرد" کاربرد یافت و افزود:

 "...کاربرد تبلیغی این واژه [توتالیتاریانیسم] کارایی آن را در تحلیل منظم و تطبیقی نظام‌های سیاسی ، مبهم ساخته است..."

مأخذ فوق، سپس، ابراز امیدواری کرد که با از میان رفتن "جنگ سرد" این واژه نیز از میان برود و در سومین ویرایش دائرةالمعارف علوم اجتماعی مدخل فوق وجود نداشته باشد. "نظریه توطئه" نیز چنین است. کسانی که در این زمینه قلم می‌زنند، معمولاً یک تصویر بسیط و بدوی ( یک تصویر "دایی جان ناپلئونی") را  ترسیم می‌کنند و سپس بسیاری از حوادث تحلیل نشده و مهم تاریخ را که در باور عمومی ناشی از توطئه قدرت‌های بزرگ است، ردیف می‌کنند و از مصادیق "توهّم توطئه" می‌شمرند.

در واقع نظریه‌پردازان و مبلغان مفهوم "نظریه توطئه" به همان بستر و خاستگاهی تعلق دارند که زمانی، در کوران جنگ سرد با اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم، مفاهیمی چون "توتالیتاریانیسم" را می‌ساختند و عملکرد امروز ایشان دقیقاً تداوم همان سنت دیروز است. برای مثال، دانیل پایپز، روزنامه‌نگار آمریکایی، فعال‌ترین نویسنده‌ای است که درباره "نظریه توطئه" قلم زده و کتب و مقالات فراوانی را منتشر کرده است. از جمله آثار وی، که در ایران نیز تأثیر خود را بر جای نهاد، باید به دو کتاب زیر اشاره کرد:

"دست پنهان: ترس خاورمیانه از توطئه" (1996) و "توطئه: چگونه روش پارانوئید شکوفا می‌شود و از کجا سر در می‌آورد" (1997).

 دانیل پایپز پسر ریچارد پایپز، یهودی مهاجر از لهستان است. پروفسور ریچارد پایپز از کارشناسان برجسته مسائل اتحاد شوروی و کمونیسم در دوران جنگ سرد بود. او به مدت 50 سال در دانشگاه هاروارد تدریس کرد و مشاور ارشد دولت ریگان نیز شد. پسر او، دانیل پایپز، منطقه خاورمیانه اسلامی (نه اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم) را به عنوان حوزه تخصصی خود برگزید. امروزه دانیل پایپز به عنوان یکی از متفکران نومحافظه‌کار حامی سیاست‌های دولت جرج بوش دوّم و یکی از برجسته‌ترین اعضای "لابی حزب لیکود اسرائیل" در ایالات متحده آمریکا شناخته می‌شود و به‌خاطر تبلیغاتش علیه جامعه عرب‌تبار و مسلمان ایالات متحده آمریکا شهرت فراوان دارد.

 به‌نوشته جان لوید، در فایننشال تایمز، دانیل پایپز از پدرش این درس را آموخته که میان غرب و سایر مناطق جهان شکافی ژرف ببیند. هم دانیل پایپز و هم کسانی که در سال‌های اخیر مفهوم "نظریه توطئه" را در فرهنگ سیاسی ایران رواج دادند، دورانی بزرگ و سرنوشت‌ساز در تاریخ به‌نام "دوران استعماری" را، اعم از استعمار کلاسیک و امپریالیسم جدید، یکسره نادیده می‌گیرند و توجه نمی‌کنند که پدیده‌هایی چون "استعمار" و "امپریالیسم" واقعیت‌های عینی و تلخ سده‌های اخیر تمدن بشری است که در مواردی حتی به "نسل‌کشی"(یعنی امحاء تمامی یا بخش مهمی از سکنه یک سرزمین از صحنه گیتی) انجامید. آنان در مباحث مربوط به توسعه و مدرنیزاسیون نیز عیناً همین رویه را در پیش می‌گیرند.

 


 
 
پخش مجدد مجموعه مستند "راز آرماگدون3: معبد تاریکی"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
 

 

"راز آرماگدون 3" در شبکه اول سیما

 

 

سری سوم مجموعه مستند "راز آرماگدون" تحت عنوان "معبد تاریکی" از یک شنبه 15 فروردین ماه به روی آنتن شبکه اول سیما رفت. "راز آرماگدون 3 : معبد تاریکی" که در ادامه دو سری قبلی این مجموعه مستند یعنی "راز آرماگدون" و "راز آرماگدون 2 : ارتش سایه ها" جلوی دوربین رفت ، توسط سعید مستغاثی نوشته و کارگردانی شده  و به تهیه کنندگی رضا جعفریان طی پاییز و زمستان سال جاری در گروه سیاسی – اقتصادی شبکه خبر سیما تولید شد.

در این سری به تشکیلات مرموز و مخوف فراماسونری پرداخته می شود که براساس اسناد و شواهد انکار ناپذیر تاریخی از همان نخستین تحرکات صهیونیسم مسیحی طی اولین جنگ های صلیبی بوسیله گروهی از صلیبیون به نام شوالیه های معبد ، بنیاد نهاده شد و سپس در طول قرون بعد به عنوان بازوی پنهان صهیونیسم ، در دربارها و حکومت ها و سازمان های اقتصادی و موسسات فرهنگی نفوذ کرد تا با گسترش سلطه صهیونی ، زمینه های حکومت جهانی مورد نظرشان را بوجود آورد.

در "راز آرماگدون 3 : معبد تاریکی" ضمن اشاره به زمینه های شکل گیری و  توسعه فراماسونری ، به چگونگی رسوخ تفکر و عوامل آن در تاریخ معاصر ایران خصوصا از دوران قاجار پرداخته شده و تا سقوط رژیم پهلوی ، تلاش آن را در به خدمت گرفتن گروهی از به اصطلاح نخبگان و شبه روشنفکران برای گستراندن میدان غارت مادی و معنوی این سرزمین و تبدیل آن به پایگاه مستقیم صهیونیسم در منطقه به نمایش در می آورد.

جستجوی ردپای تشکیلات فراماسونری در دوران پس از رژیم شاه و پیروزی انقلاب اسلامی به ویژه در عرصه نشریات و کتب و همچنین دانشگاهها و مواد درسی موسسات آموزش عالی ، از دیگر مباحث مطرح شده در سری سوم مجموعه مستند "راز آرماگدون" است.

برای سری جدید از این مجموعه نیز همچون دو سری پیشین ، منابع مختلف و معتبر داخلی و خارجی از جمله اسناد منتشره وزارت امور خارجه بریتانیا و وزارت امور خارجه آمریکا همچنین اسناد کشف شده از مراکز و لژهای فراماسونری در ایران و سایر نقاط جهان ، خاطرات عناصر و عوامل دست اندرکار تشکیلات فراماسونری در دنیا ، اسناد ساواک و دهها کتاب و نشریه فارسی و انگلیسی در کنار گفت و گو با کارشناسان و مورخان ایرانی و خارجی مورد استناد قرار گرفته است.

در این مسیر کارشناسانی همچون دکتر عدنان اکتار ( هارون یحیی) پژوهشگر و نویسنده برجسته جهان اسلام در ترکیه ، پرفسور حامد الگار ( محقق و مورخ انگلیسی مقیم آمریکا) ، دکتر علی اکبر ولایتی ، دکتر موسی نجفی ، دکتر شهریار زرشناس ، دکتر موسی حقانی ، دکتر احمد دوست محمدی ، دکتر مظفر نامدار و ...و موسسات پژوهشی و تحقیقاتی مانند موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران ، موسسه فرهنگی هنری موعود عصر (عج) ، دفتر پژوهش های موسسه کیهان ، موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی ، بنیاد تاریخ پژوهی ایران معاصر ، دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران ، پژوهشگاه علوم انسانی و بنیاد تحقیقات علمی ترکیه (Science Research Foundation) به بخش پژوهش و تحقیقات مجموعه "راز آرماگدون 3: معبد تاریکی " یاری رسانده اند. 

"شوالیه های معبد" ، " مانیفست ماسونی " ، "فراموشخانه ملکم" ، " مولود قرون وسطی" ، " در خدمت و خیانت روشنفکران" ، " سرکوب رسانه ای" ، " نژاد پرستی باستانی" ، "دیکتاتوری منور " ، "لارنس ایران" و "جنگ نرم علمی" از جمله عناوین قسمت های مختلف مجموعه مستند "راز آرماگدون 3:معبد تاریکی" است که هر روز( به غیر از جمعه ها) ساعت 30/18 از شبکه اول سیما پخش می شود.

عوامل مجموعه "راز آرماگدون 3 : معبد تاریکی" به شرح زیر هستند:

مدیر برنامه : جواد شیخ اکبری -  تهیه کننده : رضا جعفریان – محقق ، نویسنده و کارگردان : سعید مستغاثی – تصویر بردار : رضا جعفریان ( فیلمبرداری در آمریکا : محسن نیکنام – فیلمبرداری در ترکیه : بنیاد تحقیقات علمی ) – تدوین : سید وحید قاضی – مشاور فنی و ویدئو گرافیک : وحید چگینی – تیتراژ : سجاد سلیمان زاده – موسیقی متن : فرانسیس کویپرز ، پاتریک کنت ( موسیقی تیتراژ: وحید چگینی ) – کارشناس / راوی: سید هاشم میرلوحی – گوینده متن : ندا ملکی ، سعید مستغاثی (دوبله : میر سعید قاضی) – صدابردار : مهدی جعفریان – دستیار تهیه : سید محمد باقر میرلوحی – مدیر پشتیبانی : رضا عقیلی آشتیانی – مدیر مالی : حسن جعفریان – پشتیبانی پژوهشی : موسسه پژوهشی کاربردی سینمای سوم – پشتیبانی فنی : دفتر خدماتی تجهیزات سوشیانت

با تشکر از : دفتر مطالعات سیاسی بخش آموزش و پژوهش  وزارت امور خارجه ، مرکز آرشیو و پژوهش های ریاست جمهوری ، سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران ، باغ موزه  هنرهای ایرانی ،خبرگزاری جمهوری اسلامی ، موزه عبرت ایران ، دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران ، روابط عمومی قوه قضاییه ، معاونت پژوهشی دانشگاه حضرت امام جعفر صادق (ع) ، بیمارستان مسیح دانشوری ، آرشیو مرکزی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ، آرشیو  شبکه خبر و  دکتر عدنان اکتار ( هارون یحیی) ، خانم صدا آرال( مدیر روابط عمومی بنیاد تحقیقات علمی ترکیه) ، محمد رضا مومن علایی ، محمد بابایی ، متین محجوب ، محمد جعفریان ، روح الله چگینی ، محمد رنجبر ، محمود کاکاوند ، مختار سیروسی ، مجید اسدی ، ، دبیرستان شهید اندرزگو ، پاساژ مبل پاسارگاد و نمایشگاه مبل ارشیا . 

 


 
 
نگاهی به فیلم "2012"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
 

تئوری دکتر استرنج لاو

 

درآخرین صحنه گردانی هالیوود و سردمدارانش ، برای نمایش پایان جهان ، برخلاف همیشه ، یک تاریخ دقیق هم ارائه می شود : طلوع روز 21 دسامبر سال 2012 میلادی !

تا اینجا هر آنچه به عنوان آخرالزمان و پایان جهان به نمایش گذارده می شد ، تنها شکل به آخر رسیدن و نشان دادن عوامل اسطوره ای ، انسانی ، طبیعی و یا تکنولوژیکی بود که این انجام را باعث می گردید و نشانی از تاریخ و زمان معینی به چشم نمی خورد. اگرچه یک سری از این نوع فیلم ها همچون "پایان روزها" ، آخرالزمان را به پایان هزاره دوم  و آغاز سال 2000 ربط می دادند. اما در اغلب این آثار نیز تعیین زمان تقریبی برای حاکمیت ضد مسیح یا شیطان و یا نیروهای اهریمنی صورت می گرفت. اما در فیلم های دیگری مانند : "آرماگدون"(مایکل بی) ، "برخورد عمیق" ( میمی لدر) ، "اتفاق"( ام . نایت شیامالان) و همین اخیرا "آگاه" تنها به فاجعه ای پرداخته می شد که برای کره زمین و پایان زندگی انسانی در آن روی می داد.

اما چرا این بار چنین تاریخ دقیقی به مخاطبان آثار آخرالزمانی هالیوود عرضه می شود ؟ شاید از آن رو که  اگرچه در سینما ، نشان دادن تاریخ برای پایان دنیا ،بحث تازه ای به نظر می رسد اما در عرصه اندیشه و تفکرات آخرالزمانی غرب که به طور مشخص از سوی اوانجلیست ها مطرح شده و می شود ، این موضوع اساسا سخن تازه و جدیدی نیست. بلکه سالهاست رهبران اوانجلیست از طریق رسانه های پرقدرت دیداری و شنیداری و نوشتاری خود که براساس آمار ارائه شده تنها حدود 1550 تا 1600 کانال رادیویی و تلویزیونی را در برمی گیرد ، بارها به طور رسمی و مستمر تاریخ پایان جهان را اعلام کرده اند.

تقریبا از اواخر دهه 80 و اوایل دهه 90 میلادی بود که این زمان را در پایان هزاره دوم و شروع هزاره سوم معرفی نمودند. از آنجا که یکی از اساسی ترین اعتقادات این فرقه ، هزاره گرایی ( به معنای باور به وقایع و اتفاقات مهمی که در آغاز و پایان هر هزاره روی می دهد مانند ظهور عیسی مسیح یا سقوط ضد مسیح به قعر جهنم  ) است و به طور مشخص ، گروه قابل توجهی ازآنها  به "هزاره گرایان" مشهورند،همواره در محصولات مختلف فرهنگی و هنری شان ،اشاره به پایان یا آغاز هزاره نقش مهمی داشته است. (از پایه ای ترین باورهای این گروه ، هزاره خوشبختی یا هزار سال حکومت حضرت مسیح (ع) و پیروانش است که  پس از وقوع جنگ آرماگدون و کشتار عظیم صدها میلیونی محقق می شود). از همین رو ، در بخشی از کتاب و فیلم "رمز داوینچی"( دن براون/آکیوا گلدزمن/ران هاوارد) پروفسور سر لی تیبینگ(که سالها به دنبال یافتن جام مقدس و راز آن بوده) ، در حالی که رابرت لنگدون و سوفی را در کلیسای وست مینستر لندن به گروگان گرفته تا با باز کردن رمز یک کریپتکس ، مکان راز خانقاه صهیون یا همان جام مقدس ( یعنی محل دفن مریم مجدلیه و اسناد مربوط به وی ) را بیابد ، می گوید که با پایان هزاره دوم و گذر از برج حمل به برج حوت ، قرار بوده که این راز از سوی خانقاه صهیون افشاء شود و دلیل همه جریاناتی که اتفاق افتاده را وابسته به همین موضوع و گذر مابین دو هزاره  می داند.

خاطرمان هست که پیش از آغاز سال 2000 و در آستانه قرن 21 یا همان شروع هزاره سوم ، چه تبلیغات وسیعی صورت گرفت ( و متاسفانه از طریق رسانه های داخلی نیز دامن زده شد) که وقتی لحظه تحویل سال 2000 فرا برسد به یک دلیل ساده تکنولوژیک ( صفر شدن همه زمان ها برروی دستگاهها و سیستم های الکترونیک که هدایت بسیاری از فرآیندهای صنعتی و مکانیکی بشر امروز را در دست دارند) همه امور از کار افتاده و خواهد ایستاد. آنچه که پیش از آن در برخی فیلم های آخرالزمانی ، رویت شده بود. (مثلا فیلم"روزی که زمین از حرکت ایستا" ساخته رابرت وایز در سال 1957) .پس از سال 2000 هم به دفعات ، تاریخ و زمان پایان تمدن امروز بشری ، به خصوص از سوی اوانجلیست ها اعلام گردید و در رسانه هاشان ، توی بوق قرار گرفت.

2001 ، 2003 ، 2006 و 2008 همگی زمان هایی بود که برای جنگ نهایی آرماگدون یا حاکمیت ضد مسیح و یا پایان جهان اعلام شد. بسیاری از ناظران آگاه به مسائل سیاسی و مقولات آخرالزمانی ، پس از واقعه 11 سپتامبر 2001 و اسناد و شواهدی که در این ارتباط بدست آمده و افشاء گردید ، به این تئوری معتقد شدند که چنان فاجعه ای ، منجر به انهدام دو برج عظیم سازمان تجارت جهانی ، نمی تواند کار چند افغانی پاپتی کوههای هندوکش با نام طالبان یا مانند آن باشد و قطعا از یک طرح و نقشه دقیق برمی آید که سالها برروی آن کار شده و تعداد کثیری از سازمان های اطلاعلاتی و نظامی عمده جهان در آن سهیم هستند.( خصوصا که برخی از فیلم های تولید شده هالیوود مانند "جاده آرلینگتون" ، یکی دو سال پیش از وقوع حادثه 11 سپتامبر ، زمینه سازی تصویری آن را در ذهن مخاطبان جهانی انجام داده بودند). جریانات نظامی که به بهانه قضیه 11 سپتامبر از سوی آمریکا به دنیا تحمیل شد( مانند اشغال افغانستان و عراق) فرضیه فوق را تقریبا قطعیت بخشید. چراکه حملات مذکور در طول مدت بسیار کوتاهی انجام گرفت ، در حالی که بنا به اظهار نظر متخصصان نظامی ، چنین عملیات اشغالگرانه ای ، حداقل چندین ماه یا نزدیک به یکسال تدارکات و برنامه ریزی نیاز داشت . حتی امروز برخی از کارشناسان براین باورند که جنگ 33 روزه علیه مردم لبنان در تابستان سال 2006 میلادی با تکیه برهمین باور آرماگدونی و آخرالزمانی صورت گرفت تا یکی از تاریخ های اعلام شده از سوی اوانجلیست ها ، صورت حقیقت به خود بگیرد.

و دقیقا پس از شکست اسراییل در جنگ 33 روزه بود که نخستین نشانه های تاریخ 2012 به عنوان پایان دنیا ، ابتدا در برخی از رسانه های وابسته به اوانجلیست ها نمایان شد. ابتدا کسی این مقوله را جدی نگرفت ، چون هنوز زمان 2008 ( یکی دیگر از تواریخ اعلام شده برای آخرالزمان) فرانرسیده بود. لازم به یادآوری است ، 2008 همان سالی است که در پایانش ، جنگ خونین رژیم اسراییل علیه مردم غزه صورت گرفت. اما گویا خود اوانجلیست ها هم چندان به سال 2008 و قتل عام غزه امیدی نداشتند که پیش از آن ، تاریخ 2012 را برای آخرالزمان اعلام کردند.

به هر حال از همان زمان ، سال 2012 به عنوان پایان جهان و به صورتی آرام و بطئی در بوق رسانه ها قرار گرفت. ابتدا برایش وجهه ای تقویمی تراشیدند ؛ اینکه پس از گذشت 26000 سال ، تقویم قوم مایا ( مردمی که قرن های قبل از ظهور مسیحیت در آمریکای مرکزی و جنوبی زندگی می کردند ) به آخر خود رسیده و به اصطلاح صفر می شود و همین موضوع باعث رخداد فجایعی در کره زمین خواهد شد. پس از آن گفته شد که پیش بینی های علمی نشان می دهد ، در سال 2012 ، خورشید منظومه شمسی در مرکز کهشان راه شیری قرار گرفته و همین باعث تاثیرات شدید اقلیمی برروی کره زمین شده که زندگی در آن را به نابودی خواهد کشاند. بعد از این فرضیه در بعضی از رسانه ها و این بار از قول برخی  پیشگویان نقل شد که در سال 2012 ، کره زمین تحت تاثیر نیروهایی ( شاید همان قرار گرفتن خورشید در مرکز کهکشان) ، ناگهان حرکتی برعکس جهتی که اکنون در حال چرخیدن به دور خود است را آغاز خواهد کرد و همین موضوع این کره و زندگی انسانی برروی آن را زیر رو رو می نماید. اما از آنجا که چنین تغییر جهتی با هیچ عقل سالمی جور در نمی آمد ، به سرعت گفته شد که در تاریخ یاد شده ، کره زمین ناگهان از حرکت باز خواهد ایستاد!!

سرانجام چند ماه پیش بود که از قول نوسترآداموس ( پیشگوی معروف) نیز بر 2012 به عنوان پایان تاریخ ، صحه گذاردند و فیلم مستندی تحت عنوان "نوسترآداموس : 2012" نیز همزمان با نمایش فیلم سینمایی"2012 " به نمایش گذاردند. اما از آنجا که نوسترآداموس در هیچ کجای نوشته ها و مکتوباتش به چنین تاریخی ، صریحا اشاره نکرده است ، به نقاشی های وی رجوع کرده و با تفسیر و توجیه یکی از آن نقاشی ها ، این نتیجه را القاء کردند که نوسترآداموس در یکی از پیش گویی های پنهانش ، سال 2012 را آخرالزمان دانسته است. ( نکته جالب اینکه در همین فیلم مستند "نوسترآداموس :2012" ، یک خاخام یهودی ضمن اشاره به شرایط امروز جهان وجود دارد که با شرایط آخرالزمان سازگار است ، می گوید ، در سال 2012 براساس یک روایتی ، تاریخ عبری یا یهودی نیز پس از طی 7000 سال به آخر خود می رسد!)

به هرحال از آنجا که همواره هالیوود ، تئوری ها و فرضیه های جعلی - خرافی حاکمان سیاسی و ایدئولوژیک خود را به تصویر کشیده ، این بار نیز دست به کار شد تا تازه ترین دست پخت تئوریک این حضرات را برپرده سینماها ببرد و در این میان چه فیلمسازی بهتر از "رولند امریش" که پیش از این ، آثار آخرالزمانی همچون "روز استقلال" ، " روز بعد از فردا" ، "گودزیلا" و "10 هزار سال پیش از میلاد" را جلوی دوربین برده بود و از قضا این دفعه خودش نیز به طور مستقیم در نوشتن فیلمنامه با هارولد کلوسر مشارکت جست.

امریش در این دسته از آثارش تقریبا به همه نوع نگاه آخرالزمانی متوسل شده است ، از فاجعه فضایی در "روز استقلال" گرفته تا فاجعه اقلیمی در "روز بعد از فردا" و نابهنجاری بیولوژیک در "گودزیلا" و بالاخره آخرالزمان اسطوره ای در "10 هزار سال قبل از میلاد" .

تا اینکه در فیلم "2012" مجموعه ای از پیش بینی های ایدئولوژیک را با پدیده های طبیعی و کهکشانی و البته عناصر اسطوره ای در هم آمیخته تا این بار ، باورهای اوانجلیستی را در شکل و شمایلی تازه به خورد مخاطبان جهانی بدهد.

در همه فیلم های یاد شده (مانند تمامی آثار آخرالزمانی) دنیا توسط یک خطر ویرانگر مورد تهدید قرار گرفته ( که این خطر بیولوژیک ، تکنولوژیک ، اسطوره ای بوده و یا فضایی و از جهان دیگر می آید) و عنقریب است که تهدید مذکور ، زندگی بشریت برروی زمین را به نابودی بکشاند. در همه فیلم های یاد شده ( مثل سایر فیلم های آخرالزمانی)، بسیاری از آدم ها می میرند و خرابی های دهشتناکی رخ می دهد ،در همه فیلم های مورد بحث ( بازهم مانند تمامی تولیدات سینمای آخرالزمانی) آنچه مورد تهدید قرار گرفته و یا در مرکز تهدید واقع شده ، ایالات متحده آمریکاست و ترجیحا شهرهای معروفش به خصوص نیویورک و سانفرانسیسکو و لس آنجلس و واشینگتن !!

و بالاخره در همه فیلم هایی که پیش از این رولند امریش ساخته (مثل کلیه فیلم هایی که در ژانر موسوم به آخرالزمانی دسته بندی می شوند) منجی و نجات دهنده نهایی یک قهرمان آمریکایی است که با هوش و ذکاوت و شجاعت خویش ، سرانجام کابوس هولناک نابودی تمدن برروی زمین را پایان می بخشد!!! ( همواره در فیلم های آمریکایی مشاهده کرده ایم که قهرمان اصلی یک موطلایی چشم آبی است و به قول معروف "آرتیسته" نامیده می شود و بدمن ها و آدم های بد ، معمولا مومشکی و چشم سیاه و اغلب دارای ریش هستند و نکته جالب این که در فیلم "10 هزار سال قبل از میلاد" به طور علنی و از زبان قومی که تحت ستم قرار گرفته ، می شنویم که در انتظار یک منجی با موهای طلایی و چشمان آبی هستند!!)

اما این قهرمان در فیلم "2012" یک نویسنده لس آنجلسی است به نام "جکسون کرتیس" ( با بازی جان کیوساک) که در عین حال راننده شخصی لیموزین یک میلیاردر روسی به نام یوری کارپوف نیز هست و از این طریق روزگار می گذراند. ضمن اینکه پسر وی به اسم "نوح" (که پس از طلاق مادر و پدرش همراه خواهر خود با مادر و نامزد او ، یک جراح پلاستیک و خلبان آماتور به نام "گوردون" زندگی می کند) نیز از همان اوایل داستان ، هوشمندی هایی از خود بروز می دهد تا سرانجام در صحنه نهایی فیلم ، قدم آخر را برای نجات نسل بشر بر داشته و فداکاری و شجاعت پدر را تکمیل نماید.

فیلم"2012" از سال  2008 آغاز می شود که دوست هندی جکسون کرتیس ، فاجعه ای خورشیدی را در سال 2012 پیش بینی می کند.فاجعه ای که موجب غلیان مذاب های درون پوسته کره زمین شده و زلزله های بسیار شدید ، آتشفشانی های مهیب و سونامی های مخوف ایجاد نموده و زندگی بشریت را نابود خواهد ساخت. کرتیس با عجله این پیش بینی را به اطلاع مقامات کاخ سفید می رساند و از همان زمان با تصمیم رییس جمهور آمریکا ( سیاهپوستی با ایفای نقش دنی گلاور) پروژه ای مخفی کلید زده می شود که طی آن قرار است برای نجات نسل بشر ، کشتی عظیمی ساخته شود که در آن گروهی از انسان های نخبه از تمامی نژادها ، نمونه هایی از تمامی گونه های جانوری و مجموعه ای از همه دستاوردهای علمی و فرهنگی و هنری بشریت نگهداری شده تا از فاجعه آخرالزمان در امان بمانند. (در صحنه ای از فیلم شاهدیم که تابلوی "مونالیزا" یا "لبخند ژوکوند" را با نسخه بدلی عوض می کنند تا نسخه اصلی را به درون همان کشتی انتقال دهند.)

سرانجام زمان فاجعه فرا می رسد در حالی که گویا حتی خود جکسون کرتیس هم فراموش کرده ، قرار است یکی از آتشفشان های پایان دنیا از دل پارک ملی "یلو استون" سردربیاورد که بچه هایش را برای تفریح به همان جا برده است! ولی حکومت آمریکا و ارتش ایالات متحده آن را از یاد نبرده و در همان جا حضور دارد.

فیلمنامه تقریبا به روال معمول اینگونه آثار هالیوودی پیش می رود و در واقع کلیه      شخصیت های فیلمنامه به صورت تیپ های آشنا و کلیشه ای رخ می نمایانند. پیش از وقوع فاجعه ، ابتدا نشانه هایی از آن به صورت محدود و کوچک پدیدار می شود؛ مثلا زلزله ای با درجه ریشتر پایین ، شکافی بزرگ در خیابان های لس آنجلس می اندازد که حیرت و شگفتی همگان را دربر دارد. بعد از آن ، لرزش هایی مختصر را در مکان های مختلف که برخی شخصیت های اصلی قصه یا وابستگان به آنها حضور دارند ، شاهد هستیم. و بالاخره فاجعه نهایی ، شروع می شود و جکسون کرتیس برای نجات زن و فرزندش می شتابد ، در عین آنکه هواپیمایی کوچک را نیز کرایه کرده تا با آن بتواند همراه خانواده اش از فاجعه بگریزد. از این به بعد جنگ و گریز قهرمانان فیلم با فجایعی که قدم به قدم آنها را تعقیب می کند ، آغاز می گردد و لحظه به لحظه عین کلیشه های رایج فیلم های مشابه ، اتفاقات به تصویر کشده می شود.

انصافا باید گفت امریش ، صحنه های دیدنی در فیلم "2012" بوجود آورده که تماشاگر را پشت همین صفحه کوچک تلویزیون و با کیفیت نه چندان مطلوب نسخه ویدئویی ، هاج و واج      می کند ، چه برسد به پرده سینما و با کیفیت بالای صدا و تصویر!

اما هر چه زرق و برق تصاویر و حیرت و اعجاب آنها بیشتر و بیشتر می شود ، کیفیت فیلمنامه پایین می آید . زلزله عظیم آغاز شده و امریش مکان های شناخته شده ای را به بیننده اش نشان می دهد که یکایک ویران می گردند ، از جمله : مجسمه بزرگ عیسی مسیح برفراز شهر ریودوژانیروی برزیل ، کلیسای سن پیترز در واتیکان ، پل عظیم گلدن گیت در سانفرانسیسکو ، ابلیسک غول پیکر مقابل کاخ سفید در واشینگتن و ...

خیابان ها و کازینوهای لاس وگاس همچون تکه های یخ برروی اقیانوسی از آب شناور می شوند و بورلی هیلز لس آنجلس مانند غرق شدن تایتانیک به زیر آب می رود. یکی از تماشایی ترین لحظات فیلم ، جایی است که راهب بودایی بر فراز کوههای سر به فلک کشیده تبت ایستاده و آخرالزمان را نظاره می کند که چگونه امواج آب به ارتفاع بلندی 7-8 هزارمتری کوههای هیمالیا به سویش می آید و او با مراسمی آیینی از آنها استقبال می کند. ( به این ترتیب تبلیغ بودیسم که سالهاست در فیلم های هالیوودی به عنوان تنها دین و مذهب مثبت نمایانده می شود ، در فیلم "2012" نیر کاملا خود را نشان می دهد. گویا همچنان امثال دالای لاما و به قول خودشان انقلاب رنگی از نوع زعفرانی در میان راهبان بودایی برای ایجاد فتنه در تبت و مزاحمت برای حکومت چین ، جواب می دهد!)

  در سکانسی دیگر از فیلم که کشتی عظیم نجات ، پیش از روشن شدن موتورهایش در حال برخورد با قله یک کوه است ، دستگاههای کشتی ، ارتفاع از سطح دریا را 27 هزار پا یعنی حدود 9000 متر اعلام می کنند که یکی از فرماندهان کشتی اعلام می کند ، قله ای که در آستانه برخورد با آن قرار دارند ، "اورست" است!

به جز این صحنه های اعجاب آور ، سایر لحظات فرار کرتیس و خانواده اش از زلزله و آتش فشانی و باران سنگ و امثال آن تقریبا به شیوه فیلم های حادثه ای پرداخت شده اند که برای هر چه غلیظ تر شدن هیجان فیلم ، همواره در آخرین لحظات ، شخصیت های اصلی از خطرناک ترین حوادث ، نجات پیدا می کنند. مثلا در صحنه ای که جکسون کرتیس ، هواپیما را برای بنزین گیری رها کرده و به دنبال یافتن چارلی فارست (یکی از برنامه سازان انجیلی رادیو که سالهاست فرارسیدن چنین لحظه ای را انتظار کشیده و به مخاطبانش بشارت داده و حتی کلیپی نیز در این مورد ساخته است) راهی نقطه ای صعب العبور در کوهستان نزدیک به محل فرود رفته تا راه نجات از فاجعه را دریابد ، در بازگشت برای برداشتن نقشه مکانی که بایستی به کشتی نجات برسند ، در آستانه سقوط به شکاف ایجاد شده توسط زمین لرزه قرار می گیرد ولی درآخرین لحظه،رهایی یافته وخود را به هواپیمای در حال حرکت می رساند.

اما در این میان و در بحبوحه نابودی بشریت ، فداکاری و ایثار رییس جمهوری آمریکا ( که هواپیمای خود را واگذاشته و در میان مردم می ماند تا همراه آنها رنج نابودی را حس کند) ، از آن نقاط به اصطلاح گل درشت و شعاری فیلم است که اگر در فیلم های ایرانی نمایش داده می شد به سختی مورد حملات منتقدین و غیرمنتقدین قرار می گرفت ولی تعجب از منتقدان خارجی است که چندان به این سکانس شعر و شعاری واکنش نشان نداده اند!! رییس جمهوری ، اگرچه خود دستور ساختن کشتی نوح قرن بیست و یکم را داده و به عنوان اولین منجی ، پایه های نجات نسل بشر را بنیاد گذارده ! اما شخصا برای نجات خود ، از آن استفاده نمی کند و می خواهد همراه میلیاردها نفری که فرصت حضور در آن کشتی را ندارند ، بدون هرگونه دفاعی دربرابر فاجعه قرار بگیرد .فاجعه ای که با غلتاندن یک ناو هواپیما بر ، کاخ سفید را در هم می کوبد.( در برخی از فیلم های آخرالزمانی مانند :"مگی دو : امگاکد " یا "روز استقلال" ، رییس جمهور آمریکا خود راسا به عنوان منجی وارد عمل شده و مردم را نجات می دهد اما در فیلم "2012" رییس جمهوری سرنخ نجات را به کسان دیگر سپرده و خود همراه دیگر مردم راهی دیار عدم می شود!!)

اما نخبگانی که برای اقامت در کشتی نوح قرن بیست و یکم برگزیده شده و با وسایل مختلف راهی مکان حرکت کشتی ( واقع در مخفی گاهی کوهستانی در چین) گردیده اند ، چه کسانی هستند؟ آنهایی را که در فیلم می بینیم :

اول ؛ گروه کارمندان و همراهان و دار و دسته رییس جمهوری آمریکا که با هواپیمای ویژه رییس جمهوری ( Air Force One) راهی محل مذکور می شوند. میلیاردر روسی و بچه هایش نیز همراه جکسون کرتیس و خانواده اش می آیند . دوربین دین سملر ( مدیر فیلمبرداری "2012")  اعراب ثروتمندی را نشان می دهد که داخل کشتی می شوند ، همچنین یک جفت از حیوانات مختلف( به سبک و سیاق کشتی نوح) که توسط هلیکوپترها منتقل می گردند. در یک صحنه ملکه الیزابت دوم را نیز به همراه سگ هایش می بینیم که وارد می گردد. اما انبوهی از مردم که از طرق مختلف ماجرای کشتی نجات را شنیده و راهی محل حرکت آن شده اند در ابتدا برای ورود به کشتی دچار مانع می شوند( شاید جزو نخبگان و منتخبین به شمار نیامده اند) ولی بعدا با فوران نوع دوستی کرتیس و دختر رییس جمهوری آمریکا ! و با به خطر انداختن کلیت کشتی ، آنان نیز به داخل راه پیدا می کنند!!

اما پس از همه فراز و نشیب ها و گذشت نزدیک به 140 دقیقه از فیلم ، به هرحال طناب نجات را بالاخره کرتیس می کشد و آخرین حلقه آن را پسرش (که به طور معنی داری نام "نوح" را برخود دارد) رها می کند. که اگر همان حلقه را رها نمی کرد ، همه تلاش پدر یعنی جکسون کرتیس نتیجه ای نمی بخشید و موتورهای کشتی امکان روشن شدن را نیافته ، کشتی با تمام سرنشینانش ، منهدم می گشت. اما در حالی که کشتی در آستانه برخورد با قله اورست است و طناب های ضخیمی مابین چرخ دنده های درهای خروجی گیر کرده و امکان بسته شدن کامل آنها را نمی دهد تا موتورها بتواند روشن شود ، فداکاری کرتیس و پسرش نوح ، بازهم طبق فرمول های رایج فیلم های هالیوودی در آخرین لحظات که هیچ امیدی به نجات نمی رود ، همه مشکلات را حل می کند!!! ( اگرچه تماشاگر پر و پا قرص این دسته از فیلم ها علیرغم هیجان زده شدن ، اطمینان دارد که سرانجام به اصطلاح "آرتیسته" پیروز شده و نجات پیدا می کند).

پس از پایان فاجعه ( که گویا 27 روز سپری شده) ، کشتی نجات ، آرام برروی آب ها شناور است و برای اولین بار پس از حادثه ، سرنشینان به روی عرشه فراخوانده می شوند تا دوران جدید را نظاره کنند. دورانی که با تاریخ 27/1/0 یعنی بیست و هفتمین روز از اولین ماه سال صفر مشخص شده است.  

شاید این تئوری نجات نخبگان بشریت در صورت رخداد فاجعه بار واپسین ، برای نخستین بار در فیلم "دکتر استرنج لاو" یا "چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و بمب را دوست بدارم" ساخته استنلی کوبریک مطرح شد که در آن فیلم ، شخصیتی دیوانه به اسم دکتر استرنج لاو ( با بازی پیتر سلرز) در آستانه فاجعه اتمی ، طرحی را ارائه می دهد که تونل هایی در زیر زمین حفر شود تا نخبگان و دانشمندان بتوانند با پناه گرفتن در آن تونل ها ، از عواقب یک جنگ هسته ای به دور مانده و پس از فرو نشستن غبار جنگ ( که طی آن کلیه انسان های روی زمین از بین رفته اند) از تونل ها خارج شده و زندگی تازه ای را آغاز نمایند. شاید در آن سالها متوجه نمی شدیم که چنین تئوری نژادپرستانه و ضد انسانی چه ریشه های عقیدتی و ایدئولوژیکی نزد فرقه ای از پروتستان ها به نام "اوانجلیسم" دارد که امروز در ادبیات سیاسی دنیا به "مسیحیان صهیونیست" مشهور شده اند.

ولی حال که از زبان رهبران اوانجلیست به طور رسمی در مورد آخرالزمان و نبرد آرماگدون و نجات یافتگان آن ، می شنویم ، در می یابیم ، تئوری آن دانشمند دیوانه فیلم "دکتر استرنج لاو" تا چه اندازه به این روایات وحشتناک از سرانجام بشر شباهت دارد. بد نیست به چند نمونه از این روایات نگاهی بیندازیم:

گریس هال سل نویسنده کتاب "تدارک جنگ بزرگ" اعتراف می کند ، وقتی هال لیندسی از همین رهبران اوانجلیست جملاتی از کتاب خود یعنی  "شهر خدا" را در کانال تلویزیونی اوانجلیست ها می خواند ، هیچ نشانی از رحمت عیسی مسیح در آن مشاهده نمی شد ، خصوصا وقتی که این عبارات را بیان می کرد  :

"...همه شهرهای جهان در جنگ هسته ای آخرالزمان ویران خواهند شد ، تصورش را بکنید ...مسیح زمین را ویران خواهد کرد و مردمانش را خواهد سوزاند. هنگامی که جنگ بزرگ آخرالزمان به چنان نقطه اوجی رسید که تقریبا تمامی آدمیان کشته شدند ، عظیم ترین لحظه فرا می رسد و مسیح با نجات دادن مومنان باقیمانده ، نوع بشر را از نابودی کامل نجات خواهد داد...."

هال لیندسی ادامه می دهد :"...پس از نبرد آرماگدون ، تنها 144000 یهودی زنده خواهند ماند و همه آنها چه مرد ، چه زن و چه کودک در برابر مسیح سجده خواهند کرد و به عنوان مسیحیان نوآیین ، همگی خود به تبلیغ کلام مسیح خواهند پرداخت...."

در بخشهایی از تورات نیز به آینده و آخرالزمان اشاره شده که چند عبارت از آن را از نظر می گذرانیم:

''در روزهای آخر ، مردم از سرزمین های مختلف روانه کوهی که بلندترین قله دنیا است( اورست)  و خانه خداوند برآن قرار دارد، خواهند شد . آنها می گویند:برویم به کوه خداوند که خانه خدای اسرائیل برآن قرار دارد، تا خدا قوانین خود را به ما یاد دهد و ما آنها را اطاعت کنیم زیرا خداوند دستورات خود را در اوشنین( نام دیگر اورشلیم) صادر می کند. خداوند به جنگهای بین قومی خاتمه می دهد. شمشیر ها و نیزه های خود را به گاوآهن و خویش و اره تبدیل خواهند کرد و دیگر ملت های دنیا در فکر جنگ با یکدیگر نخواهند بود.''

جری فالول از دیگر رهبران اوانجلیست که چندی سال پیش درگذشت ، نیز طی یک سخنرانی می گوید:

"...همه جهان نابود نخواهد شد، زیرا خداوند ما ( یعنی عیسی مسیح) به جهان باز مى‏گردد. نخست، او مى‏آید و کلیسا را به دست خود مى‏گیرد. هفت سال بعد، بعد از هارمجدّون، یعنى آن همه سوزى وحشتناک؛ او، درست به همین زمان ما باز مى‏گردد. در نتیجه زمین نابود نخواهد شد. کلیسا هم با او مى‏آید، تا در طى هزاران سال، در زمین با مسیح حکومت و سلطنت نماید. و سپس آسمان هاى نوین و زمین نوین و ابدیت فرا مى‏رسد. این است همه آنچه که در آن کتاب درباره هارمجدّون گفته شده - و این، البته فقط کلیات مطلب است."  

گریس هال سل در کتاب "تدارک جنگ بزرگ" از قول یکی از سرکردگان اوانجلیست به نام کلاید درباره آخرالزمان می نویسد:

 "در پایان هزار سال، زمین کنونی و آسمان کنونی ویران می‏شوند و زمین و آسمان تازه‏ای خلق خواهد شد؛ و در آن زمین تازه، شهر آسمانی اورشلیم تازه‏ای ساخته خواهد شد، که همه نجات یافتگان همه دورآن ها در آن خواهند زیست. آن وقت ابدیت آغاز می‏شود و پس از آن دنباله حوادث دیگر وجود نخواهد داشت. به این ترتیب، ربودگی کلیسا، در این رشته رویدادها، نخستین رویداد خواهد بود. و این رویداد، در هر لحظه ممکن است اتفاق بیفتد."

واقعا چه تصویری عیان تر و روشن تر از کشتی نجات و ساکنان درون آن در فیلم "2012" که از فراز امواج چند هزار متری دریا به زمین ویران شده می نگرند ، می تواند بیان سینمایی این جملات باشد؟  

هال سل در ادامه می نویسد : "...به کلاید گفتم، من نگران جاهای دوردست کره زمین هستم که مردمشان، حتی اسمی هم از عیسی مسیح نشنیده‏اند. به همین علت، آیا آنها سزاوار فروافتادن در جهنم ابدی هستند؟  

کلاید گفت: "حالا، ما دیگر رادیوی موج کوتاه داریم و در همه گوشه‏های دنیا می‏توانیم پیامهای مسیح را بگیریم. به این ترتیب مردمان بسیار زیادی، فرصتهای فراوانی دارند که از گناهان خودشان توبه کنند و عیسی مسیح را به عنوان نجات دهنده خودشان بپذیرند."  

...

در صحنه ای از فیلم "2012 " می بینیم که چارلی فارست ( همان مجری اوانجلیست رادیویی) برفراز کوهی مشغول موعظه مردم و مواجهه با آخرالزمان است. هموست که نقشه گریز و نجات از آن را برای منتخبین دارد.

 گریس هال سل در دنباله نوشته هایش در همان کتاب "تدارک جنگ بزرگ" می نویسد:

"...کلاید از پیچیدگی های زندگی، تصور ساده لوحانه‏ای دارد؛ مانند جنگ اتمی، آلوده شدن محیط زیست ما، انفجار جمعیت، گسترده شدن قحطی و گرسنگی، کسری موازنه پرداختهای جهانی، مالیات های بیشتر و امنیت کمتر و از این گونه.  برای کلاید، فالول، لیندسی و میلیونها مردم مانند آنها، مسئله تنها یک جواب دارد: با مسیح، به راه راست برو و روح خداوند در قلب تو تجلی خواهد کرد؛ و بعد، پیش از آن که تهدید ویران شدن جهان صورت بگیرد، تو به عنوان یک نفر رستگار شده، از زمین به ملکوت اعلا برده می‏شوی. به نظر کلاید، نیازی نیست که انسان برای از میان بردن آلودگی محیط زیست شهرهای خودمان و یا قحطی و گرسنگی همه گیر در هندوستان و آفریقا کاری بکند. ما نباید نگران گسترش یافتن سلاحهای اتمی در دنیا باشیم. نیازی نیست که سعی کنیم از جنگ میان عرب ها و اسراییل جلوگیری کنیم؛ بلکه به جای همه اینها، باید دعا کنیم که این جنگ دربگیرد و همه دنیا را در کام خود بکشد، زیرا که این، بخشی از طرح های آسمانی است!!!..."  

لانگ، مدیر تحقیقات انستیتو کریستیک، که یک مرکز پژوهشی مسیحیان، یهودیان و مسلمانان است، در بررسی خود درباره آرماگدون و آخرالزمان از کمک و همکاری لاری جونز، نویسنده و پژوهشگر نیویورکی و فارغ التحصیل دانشگاه کلمبیا برخوردار بود، توضیح می دهد: "یک هواخواه مشیت الهی؛ معتقد به خداشناسی  آرماگدون، آدم بنیادگرایی است که کتاب مقدس را همانند یک سالنامه مطالعه و آینده را پیشگویی می‏کند. هواخواهان مشیت الهی مانند جری فالول، هال لیندسی، پت رابرتسون و دیگر رهبران دست راستی مسیحی، اعتقاد دارند که کتاب مقدس، دومین ظهور نزدیک عیسی مسیح را، پس از یک جنگ هسته ای سراسری، بروز فلاکت های طبیعی، سقوط و فروپاشی اقتصادی و اغتشاش ها و بهم ریختگی‏های اجتماعی، پیشگویی کرده است.  

اینان اعتقاد دارند که این رویدادها، باید پیش از دومین ظهور عیسی مسیح، اتفاق بیفتند و معتقد هستند که طرح همه این ها در کتاب مقدس ریخته شده است.مسیحیان نو تولد یافته، پیش از آخرین دوران هفت ساله تاریخ، در وضع جسمانی خود، از صفحه زمین به ملکوت آسمان برده خواهند شد و با مسیح در آسمان محشور خواهند بود. آنان از آن بالا، و در امنیت کامل، ناظر و شاهد جنگ های هسته ای و بحران های اقتصادی و آزمایش های سخت خداوندی خواهند بود. در پایان این دوران آزمایش سخت خداوندی،این مسیحیان نو تولد  یافته، به همراه فرمانده عالی خود عیسی مسیح، بازخواهند گشت، تا در نبرد آرماگدون شرکت کنند، دشمنان خدا را نابود ساخته و سپس هزار سال بر زمین حکومت کنند."  

این عبارات ، بیان همان تصویر آخرینی کشتی نوح فیلم "2012" نیست که آرام برروی         آب هایی که سراسر کره زمین را پوشانده و گویا( آنچنانکه مسئولان کشتی می گویند)بر فراز چند هزار متری اروپا شناور است و می رود تا بر ساحلی امن پهلو بگیرد و زندگی جدیدی برای ساکنانش آغاز شود؟ 


 
 
گفت و گوی آرش فهیم با نویسنده و کارگردان مجموعه "راز آرماگدون 3: معبد تاریکی"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
 

 

افشای رسانه ای توطئه صهیونیست ها

 

مجموعه مستند "راز آرماگدون 3: معبد تاریکی" عنوان برنامه ای بود که با موضوع بررسی جریان موسوم به «فراماسونری» هر روز در ساعت های 45/12، 15/16 ، 45/19 و 35/22 از شبکه خبر سیما پخش می گردید. دو سری قبلی این مجموعه با عناوین «راز آرماگدون» و «راز آرماگدون 2: ارتش سایه ها» نیز پیش از این پیرامون نقشه های صهیونیستی در مواجهه با ایران پخش شده بود.

در گفت وگو با سعید مستغاثی، کارگردان این مجموعه، به موضوعات مطرح شده در این مستند تلویزیونی، ارتباط فراماسونری با آرماگدون، بازتاب های مجموعه های گذشته آن و... پرداخته ایم که می خوانید:

 

¤ سری سوم مجموعه «راز آرماگدون» با عنوان «معبد تاریکی» نیز به بخشی از نقشه های صهیونیسم می پردازد. چه دغدغه و انگیزه ای باعث شده که اقدام به تولید این سلسله مجموعه مستند نمائید؟

با بررسی تحولات و تطورات دنیای امروز در عرصه های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... مشاهده می کنیم که یک جریان بسیار قوی دنیا را به سمت اهداف شیطانی خودش می برد. این جریان، براساس اسناد ، ریشه اش به 10 قرن قبل بر   می گردد و تقریباً تمام نابسامانی ها و ناهنجاری های بشری، از جمله جنگ ها، قاچاق مواد مخدر و قاچاق انسان، استعمار، برده داری و... از همین جریان نشات گرفته است. راستش را بخواهید، برای بررسی این جریان، ابتدا فقط یک طرح 26 قسمتی با عنوان «ما و اسرائیل» مد نظر بود. انگیزه اولیه هم، این مسئله بود که اصلاً ما با اسرائیل چه دشمنی داریم؟ در بوق های تبلیغاتی غربی سعی می شده این گونه القا شود ، اسرائیل رژیمی است که چند هزار کیلومتر با ما فاصله دارد و هیچ گاه به ما تجاوزی نکرده و با ما هیچ وقت کاری ندارد و حتی در زمان شاه نیز به ما خدمت کرده بود! این باعث شد که تحقیق کنیم ببینیم آیا واقعاً این مسائل حقیقت دارد؟ با تحقیقات به این نتیجه رسیدیم که نه، این ها حقیقت ندارد. آنچه در تاریخ در مورد نسبت ایران و اسرائیل دیده می شود، چیزی جز غارت منابع طبیعی، مادی، نفتی و به خصوص آثار باستانی ما از سوی رژیم صهیو نیستی نیست. به اعتراف خودشان، به قدری از ایران آثار باستانی غارت کرده اند که خانه برخی از آن ها گویی نمایشگاه فرهنگ ایرانی است! اسرائیلی ها نفت ما را به بهای اندکی می بردند و از ایران به عنوان یک پایگاه جاسوسی استفاده می کردند. آن ها همچنین پروژه های مشترکی را با ساواک اجرا می کردند و در زمینه آموزش شکنجه و اعطای سلاح های سرکوب جمعی نیز در ایران نقش پررنگی داشتند. این مسائل سبب شد که فراتر از طرح اولیه، به مقوله صهیونیسم بپردازیم.

¤ و مقوله آرماگدون چه ربطی با آنچه گفتید دارد؟

- آرماگدون، طرح و برنامه ای است که بیشتر از سوی فرقه ای از مسیحیان صهیونیست در جهان مطرح شده و الآن حدود 1500 کانال رادیویی و تلویزیونی برای آن تبلیغ می کنند، حدود 80 درصد فیلم های هالیوودی درباره این قضیه است و کرسی های دانشگاهی و نشریات بسیاری به آن اختصاص یافته. براساس آرماگدون، در آخرالزمان جنگ بزرگی بین سپاه مسیح و ضد مسیح در می گیرد و طی آن میلیون ها نفر کشته می شوند. سپاه ضد مسیح همان شرق اسلامی است که امروز «ایران» معرفی می شود و حتی جسارتاً می گویند رهبر سپاه ضد مسیح، حضرت مهدی(عج) است! امروز، اشغال عراق و افغانستان، با همین قضیه انجام می شود. علاوه بر عقبه فاجعه بار و دهشتناکی که این جریان در سه چهار قرن اخیر دارد، آینده بسیار مخوف و دهشتناکی را هم می خواهند رقم بزنند که تمام هیمنه سیاسی، اقتصادی، رسانه ای و نظامی آن ها برای اجرای این نقشه طراحی شده است. طبیعی است که هر انسان آزادی خواه، مسلمان و ایرانی آزاده ای، وقتی نسبت به چنین جریانی آگاه می شود، وظیفه دارد افشاگری کند تا مردم آگاه شوند و فریب توطئه ها و رزق و برق های آن ها را نخورند.

¤ اما مسائل مطرح شده بسیار وسیع هستند، چطور توانستید به این موضوع مهم و گسترده در چند مجموعه بپردازید؟

- بله، اما نکته مهم این است که اگرچه منابع مکتوب و کتاب های بسیاری درباره این موضوع چاپ شده است. اما اول این که این کتاب ها به خوبی توزیع و منتشر نشده اند و به همین دلیل، به سهولت در دسترس علاقه مندان قرار ندارند. به طوری که فرض کنید، یک موسسه تحقیقاتی که ده ها جلد کتاب درباره این موضوعات چاپ کرده، کتاب هایش فقط در محل همان موسسه عرضه می شود و در سایر کتابفروشی ها نایاب است. دوم این که این مباحث تا به حال بازتاب رسانه ای نیافته اند. این دو مسئله، وظیفه ما را در طرح مسائل سنگین تر کرد. در نهایت به یک سری سرفصل ها و ارائه مدارک و اسناد متوسل شدیم. به خاطر گستردگی مباحث، توضیحات ما کامل نیست، اما این برنامه می تواند فتح باب و تلنگری برای سایر پژوهشگران، مستندسازان و فیلمسازان باشد تا بیشتر روی این مسائل کار کنند و تحقیقات، مستندات و فیلم های بیشتری درباره این موضوعات تولید شود.

¤ ارتباط سه بخش مختلف راز آرماگدون با هم چیست و در هر سری، موضوعات چگونه طبقه بندی شده است؟

- در سری اول، یک نگاه اجمالی به پدیده صهیونیسم و اهداف آن، به خصوص درباره ایران ارائه شد . از جمله اهداف مهم آن ها، تبدیل کردن ایران، به اسرائیل دوم بود که با پیروزی انقلاب اسلامی نقش بر آب شد. در سری دوم با عنوان «ارتش سایه ها» به بحث مهم ناتوی فرهنگی پرداختیم. این موضوع از قضیه پروتستانیسم و اصلاح دینی در اروپای قرون 15 و 16میلادی آغاز شد و به بحث تهاجم فرهنگی در عصر حاضر از طریق رسانه ها، سینما و... و به طور مشخص، سازمان ها و نهادهایی که ناتوی فرهنگی را تحت عناوینی چون دموکراسی سازی و دموکراتیزه کردن تئوریزه می کنند پرداختیم. در سری سوم این مجموعه که هم اکنون در حال پخش است، یکی دیگر از شاخه های مرموز و مخوف صهیونیسم به نام «فراماسونری» مورد بررسی قرار گرفته است.

¤ فراماسونری چیست و چه جایگاهی در قضیه آرماگدون دارد؟

- ببینید، جریان صهیونیسم، اگرچه از قرن 19 میلادی اعلام موجودیت سیاسی کرد، اما ریشه آن به زمان حضرت موسی(ع) برمی گردد. در آن زمان، گروهی از اشراف یهود، از آن حضرت جدا شدند و حضرت موسی(ع) آن ها را نفرین کرد. آن ها نیز به فرعون پیوستند و با جادوگران او محشور شدند. از آن زمان صهیونیسم متولد شد؛ البته نه با این اسم، بلکه به عنوان فرقه ای که نژادپرست بودند و قصد تسخیر دنیا را داشتند. آرماگدون هم، نقطه نهایی یا ما بعد نهایی آن ها در تسخیر دنیاست. یکی از اهرم های مهم آن ها در این جریان، فراماسونری است. فراماسون ها، اگرچه مدعی اند که سابقه شان به قرن 17 برمی گردد، اما براساس تحقیقات ما، سابقه آن ها به 10 قرن پیش، یعنی اوایل قرن 11 میلادی برمی گردد. فراماسونری، به عنوان یکی از شاخه های صهیونیسم وظیفه نفوذ در ارگان های سیاسی ممالک، از جمله کشورها را به عهده داشته اند. در مجموعه «راز آرماگدون 3: معبد تاریکی» هم به فعالیت آن ها در قبل از انقلاب و هم بعد از پیروزی انقلاب اسلامی      می پردازیم.

¤ تفاوت فعالیت فراماسونرها در قبل و پس از پیروزی انقلاب اسلامی چیست؟

- تا قبل از پیروزی انقلاب، ده ها لژ فراماسونری در ایران فعالیت می کرد. بعد از انقلاب همه این لژها محو شدند، اما به طور مشخص فعالیت آن ها در بسیاری از نشریات، کتب و رسانه های خصوصی ادامه یافته است.

¤ آیا امروز به عنوان یک تهدید شناخته می شوند؟

- براساس اسناد و مدارک، طرح و برنامه اصلی آن ها، تسخیر اندیشه هاست. همان چیزی که به عنوان جنگ نرم می شناسیم که مقام معظم رهبری نیز از سال 68، این مقوله را مطرح کردند. آن ها پس از شکست در جنگ تحمیلی و عدم موفقیت در کودتاهای مختلف، پس از رحلت امام خمینی(ره) طبق اعترافات خودشان در کتاب ها و مصاحبه های مختلف از طریق فرهنگی برنامه های خودشان را پی گیری کرده اند. خوشبختانه این مسئله از سوی مقام معظم رهبری بارها تذکر داده شده است و متاسفانه مسئولان فرهنگی ما گوش نداده اند! این که امام راحل نیز در پیام تاریخی خود به مناسبت پذیرش قطعنامه فرمودند که جنگ ما از امروز در سراسر دنیا و در تمام جبهه ها ادامه دارد، اشاره به همین قضیه است.آن ها امروز برنامه های خود را به طرق مختلف دنبال می کنند؛ یک سری نشریات در داخل، در اختیار آن هاست و برخی مراکز فرهنگی و هنری را تصرف کرده اند. آن ها همچنین در مراکز آکادمیک و دانشگاه ها نفوذ کرده اند و هشدارهای مقام معظم رهبری راجع به لزوم توجه بیشتر به علوم انسانی هم به همین دلیل است.پروژه های مختلفی همچون لهستانیزه کردن و استحاله جمهوری اسلامی ایران، فروپاشی ایدئولوژیک و ... از جمله برنامه ها و طرح های فراماسونرهاست. که براساس اندیشه های تئوریسین هایی چون فوکویاما، جان کین و ... طراحی شده اند.

¤ چه تمهیدی را در پیش گرفتید تا مطالب، در حد امکان مستند و مستدل باشند و حتی آن دسته از مخاطبانی که ممکن است نظر شما را قبول نداشته باشند، حرف شما را بپذیرند؟

- البته در فیلم مستند، با تمام تلاش ها، باز هم آنچه به تصویر کشیده می شود، بازتاب عینی واقعیت نیست. چون مستندساز به هر حال با دیدگاه خودش به مطالب می پردازد. اما برای فرار از این مسئله سعی کردیم که دیدگاه های مختلفی را مطرح کنیم. مثلا سعی شد تا بیشتر از اسناد جبهه مقابل و حتی انتشارات صهیونیست ها و غربی ها استفاده شود، همچنانکه می بینید، در برنامه به کرات از روزنامه های اسرائیلی نقل قول می شود. یعنی، از این که به طور مستقیم و ابتدا به ساکن به منابع داخلی استناد شود، پرهیز داشتیم. منابع اصلی ما، تواریخ مورد قبول آکادمی ها و پژوهشکده های معتبر دنیاست. منابعی مثل تاریخ ویل دورانت، اسناد منتشره توسط وزارت امور خارجه بریتانیا و آمریکا و اسناد مربوط به خود سازمان های فراماسونری که در دنیا منتشر شده. دایره المعارف یهودی ها، بریتانیکا و... نیز از دیگر منابعی است که بیشتر روی آنها تمرکز شده است. در بسیاری موارد نیز، بیشتر به نقل قول اشخاصی که در برنامه راجع به آنها صحبت شده، ارجاع می شود. ارجاعات برنامه به منابع و اسناد، به گونه ای است که یک مخاطب و پژوهشگر منصف و غیرمتعصب که نگاهی واقع بین و بی طرف به تاریخ دارد، بهانه ای برای عدم پذیرش مطالب برنامه نداشته باشد.

¤ با توجه به این که مجموعه راز آرماگدون، مستندی افشاگر است و بیان واقعیاتی درباره برخی از جریانات سیاسی را دستمایه کار خود قرار داده ، حتما واکنش ها و بازتاب هایی داشته است. لطفا درباره این واکنش ها توضیح دهید.

- این برنامه در خارج، بازتاب های عجیب و غریبی داشت. طبق آمار اعلام شده از سوی روابط عمومی صداوسیما، حدود 25 هزار سایت خارجی راجع به سری اول برنامه خبرهایی را منعکس کرده بودند. برخی از آنها حتی بخش هایی از برنامه را نمایش دادند .در برخی از آن سایت ها صدها کامنت درباره این مجموعه دریافت شده که هرکس دیدگاهی را مطرح نموده بود؛ برخی فحاشی کرده، عده ای شگفت زده شدند و حتی بعضی نیز از این مجموعه تمجید نموده بودند. در سری دوم، این واکنش ها بسیار عجیب تر شد، مثلا سایت صهیونیستی memri tv که کوچکترین موارد در عرصه رسانه های تصویری درباره صهیونیسم را بازتاب می دهد و در واکنش به پخش سری اول راز آرماگدون، عکس العمل تندی نشان داده بود، در زمان پخش سری دوم، سکوت محض کرد و هیچ واکنشی نشان نداد. به این ترتیب، سعی داشتند که مانع مطرح شدن برنامه شوند. این به ما نشان داد که ما درست به هدف زده ایم. در داخل هم خوشبختانه، با مساعدت ریاست محترم سازمان و شبکه خبر سیما، سری اول مجموعه، در قالب دی وی دی توزیع شد که در همان ابتدا، به طور کامل از سوی مراکز آکادمیک و پژوهشی تهیه شد و هنوز هم متقاضی دارد.

¤ ساختار برنامه را چگونه تنظیم کردید که بتوانید مطالب را بهتر ارائه دهید؟

- از همان سری اول، بنابراین بود که از نظرات کارشناسان، اسناد، تصاویر و فیلم ها به طور یکسان و همزمان استفاده شود. با توجه به این که در مورد پدیده های مورد بحث در این مجموعه، هیچ فیلمی وجود نداشت، برای ایجاد جذابیت- که به عقیده بنده از الزامات کار مستند تاریخی است- از پاساژهای مناسب تصویری، وله ها، موسیقی مناسب، تیتراژ جذاب و لوکیشن های متناسب با موضوع کار استفاده شد. علاوه بر این، سعی شد ریتم برنامه، برخلاف سری اول که تاحدودی کند و سری دوم که خیلی سریع بود، متعادل تنظیم شود و از افکت های تصویری متنوع تری بهره برده شود.

¤ با توجه به این که مجموعه راز آرماگدون، یک مستند سیاسی و تاریخی موفق و جریان ساز محسوب می شود، فکر می کنید سایر مستندسازان سیاسی باید چه تمهیداتی را در پیش بگیرند تا به توفیق برسند؟

- در مورد مسائل سیاسی باید بسیار عمیق تر کار کرد و به ریشه های اتفاقات و پدیده ها توجه شود. امروزه، ریشه بسیاری از مسائل سیاسی روزمره ما صهیونیسم است. این جریان، فقط به اسرائیل محدود نمی شود و در تمام کشورهای غربی و بسیاری دیگر از کشورهای جهان فعال است و اصلا افراد اصلی آن در خود اسرائیل حضور نداشته اند. بنابراین باید با نگاه بازتری به این موضوع پرداخت و ابعاد مختلف آن را شناخت. متاسفانه برخی، این مسئله را توهم توطئه می دانند. در حالی که توجه به مسائل سیاسی جهانی، بدون شناخت و بدون درنظر گرفتن نقش صهیونیسم به بی راهه می رود. البته این رویکرد، به معنی ترس از آنها نیست. بدون شک آنها با این همه شیطنت و سرمایه گذاری، در مقابل نیروی عظیم اسلام و شیعه، در واقع هیچ هستند. اما لازم است که نسبت به آنها آگاهی بیشتری داشته باشیم.

¤ آیا «راز آرماگدون» باز هم ادامه خواهد داشت؟

- بله. سری چهارم این مجموعه هم اکنون در مرحله پیش تولید است و موضوع آن، عملکرد رسانه ها، اعم از اینترنت، بازی های رایانه ای، تلویزیون، سینما و... و همچنین فرقه ها و جریانات نوپدید عرفانی که به نوعی می توان آنها را نوماسون دانست، است.

¤ در پایان اگر نکته دیگری قابل ذکر است بفرمایید.

- انشاءالله رسانه ها و مراکز فرهنگی، بیشتر به این گونه مسائل توجه کنند. یکی از طرح های ماسونی در کشور ما، این است که شبکه توزیع کتاب را به خودشان منحصر کنند. بنابراین لازم است که درباره جریاناتی چون صهیونیسم و فراماسونری کتاب های بیشتری منتشر شود و این کتاب ها، بهتر توزیع شوند تا در اختیار علاقه مندان قرار گیرند و هم این که برای اصلاح بازار توزیع کتاب فکر چاره ای شود . همچنین لازم است برنامه های تلویزیونی بیشتری در این باره تولید شود تا آگاهی مردم افزایش یابد. مبارزه با رژیم صهیونیستی نباید به شعار محدود شود و باید در این راه با اسناد و فعالیت های آکادمیک و پژوهشی پیش رفت. با این اقدامات، می توان زمینه ظهور را فراهم کرد. همچنانکه غرب در این زمینه سرمایه گذاری و کار تبلیغاتی عظیمی انجام می دهد، اما ما متاسفانه دست روی دست گذاشته ایم