مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "ضد مسیح"- بخش اول
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
 

Antichrist

ظهور و سقوط فن تریر

 

 

سرانجام همه آن ادعاها و بالانس زدن ها و حرکات آکروباتیک با مدیوم سینما (در فیلم هایی مانند "داگویل" و "ماندرلای") و به اصطلاح تئوری پردازی های هنری جناب لارس فن تریر ، فیلمساز پرمدعای دانمارکی که زمانی با "دگما 95" گفته بود که دوربین هیچکاک را گرفته و آن را به دست تارکوفسکی سپرده! و سینمای جدیدی از درون این دو سینماگر متضاد بیرون کشیده است، کف گیر کارگردان پرسر و صدای ما نیز به ته دیگ خورد و این بار با فیلمی تهوع آور و شنیع ، سعی در تقلید دست چندم از فیلمسازان امروز ژانر ترسناک مانند سام ریمی(در آثاری مانند "مرده شیطانی" و همین اخیرا "من را در جهنم بینداز!" )،باب زامبی(در فیلم "کلبه هزار جسد") و کریستوفر باوا(در سه گانه "شیطان") و کپی کردن از آثاری مثل سری فیلم های "اره" ، "کشتار اره برقی تگزاس"، "پیچ عوضی" و ...نموه است.

 اگرچه تقریبا به آثاری از این دست و صحنه هایی همچون تکه تکه کردن آدم ها  و دست و گردن بریدن و  آدم خواری و دل و روده بیرون آوردن در آنها ، عادت کرده ایم ولی باید اعتراف نمایم که برخی از صحنه های فیلم" ضد مسیح" را از شدت شناعت و اشمئزاز مفرط نتوانستم تحمل کنم ، رویم را از تلویزیون برگرداندم و به برخی به به و چه چه کردن ها لعنت فرستادم که چگونه بعضی فیلمسازان را به ورطه هلاکت می اندازد. اعتراف می کنم که وقتی فیلم "اروپا" را در یازدهمین جشنواره فیلم فجر در سینما آزادی به تماشا نشستم ، حیرت کرده بودم از ساختار عجیب و غریب فیلم با آن استفاده از عنصر رنگ در تصاویر سیاه و سفید و نگاه تازه اش به آلمان پس از جنگ که جنایات متفقین را در کنار بازماندگان هیتلری به رخ می کشید. هنوز آن نمای نفس گیر آخر فیلم که قهرمان داستان در حال غرق شدن است و این غرق شدن را لحظه به لحظه تا پس از مرگ روایت می کند ، در ذهنم باقی است.

فیلم " شکستن امواج" اگرچه به قوت و تاثیر گذاری "اروپا" نبود و کمی تا قسمتی دچار شبه روشنفکر زدگی شده بود( شاید براثر تحسین هایی که نثار "اروپا" شد) و بعضا برداشت های ناصواب و انحرافی از مسئله معجزه ارائه می کرد اما هنوز به نظر می رسید کارگردانش تا سقوط فاصله دارد ولو اینکه در سراشیبی افتاده باشد و فیلم " رقصنده در تاریکی" با بازی و آوازهای بیورک ( خواننده معروف) موضوعی انسانی و سانتیمانتال داشت ، با ساختاری تکان دهنده که تلاش یک مادر در حال کور شدن را برای نجات فرزندش از بیماری مشابه را تا اقدام به دزدی و قتل به تصویر می کشید. سکانس پایانی فیلم اگرچه از قصل آخر "فیلم کوتاهی درباره قتل"ساخته کریستف کیسلوفسکی کپی شده بود اما به هر حال تاثیر خود را بر احساسات مخاطب می گذارد.

"داگویل" آغاز روشنفکر زدگی فن تریر بود. ساختاری تئاتری و پر دیالوگ در زمانی حدود 3 ساعت ، فیلم را ( اگرچه با موضوعی قابل توجه) به یکی از کسالت بارترین و زجر کش ترین آثار سینمایی اوایل قرن بیست و یکم تبدیل کرد. نمی دانم چرا وقتی برخی فیلمسازان به درجه ای از اعتبار می رسند ، به خود این حق را می دهند تا هر اراجیف و تجربه غیر سینمایی را به نام سبکی نوین در سینما به خورد مخاطبانشان بدهند و سیه بخت مخاطبان و هوادارانی که همچنان چشم و گوش بسته ، در هر صورت برای فیلمساز مورد علاقه شان دست می زنند ولو اینکه هیچ از آنچه برپرده رفته درک نکنند ولی به هر حال حرف هایی    می بافندوخزعبلاتی سرهم می کنند تا برای اثر غیر قابل درک سینماگرشان، فلسفه و توجیه بتراشند. (نمونه اش در سینمای خودی ، همین جناب کیارستمی است که براثر تشویق های مفرط طرفدارانش ، اینک با امثال " راهها" و "5" ، همه را سرکار گذاشته و به ریش همه    می خندد،خصوصا آنهایی که برای هر پلان بی ربط و الابختکی ،توجیه و تفسیر می تراشند!)

گفته شد فیلم بعدی فن تریر یعنی "ماندرلای" ، قسمت دوم از یک تریلوژی عظیم است. "ماندرلای" نیز با همان ساختار تئاتری و پرگو جلوی دوربین و روی پرده سینماها رفت با این تفاوت که حجم دیالوگ هایش حتی از فیلم "داگویل" نیز بیشتر بود ! خیلی بیشتر!!

نمی دانم می توان ساخته فن تریر در سال 2006 به نام " رییس همه چیز" که یک کمدی مدرن و سبک بود را بخش سوم از تریلوژی ذکر شده دانست یا خیر؟!!!   چون آن فیلم نه به لحاظ محتوی و نه از جهت ساختار هیچگونه شباهتی به "داگویل" و "ماندرلای" نداشت. فیلم از یک ساختار آشفته و سردگم برخوردار بود که بازهم فن تریر نامش را "تجربه ای نو" در عالم سینما گذاشت! ( گویا فن تریر دیگر فکر اینجایش را نکرده بود که آن ماجراهای طولانی و خسته کننده "داگویل" را تا چه مقدار می تواند کش بدهد . انگار خودش نیز کلافه شده بود!!) در حالی که سالها بود آن تئوری هایی مثل " دگما 95" ریشش درآمده و بی خاصیت بودن خود را نشان داده بود. ( جالب ابنکه هنوز پس از گذشت نزدیک به یک قرن ، تجارب درخشان امثال دیوید وارک گریفیث و کارل تئودور درایر و گئورک ویلهلم پابست و اورسن ولز در خاطره سینما دوستان باقی مانده ولی "دگما 95" به همان بی پایگی که آمده بود حتی از خاطره ها هم رخت بربست!!)

به هر حال فیلم "ضد مسیح" دیگر هیچ شباهتی نه به آن تجارب اولیه همچون "اروپا" و "رقصنده در تاریکی" دارد و نه از نوع تریلوژی ناقص "داگویل" و "ماندرلای" است و نه ...

نکته جالب اینکه ، در فیلم "ضد مسیح" نیز لارس فن تریر به سراغ یک موضوع آخرالزمانی رفته و به جریان روز سینمای جهان و هالیوود پیوسته است! یعنی پس از فیلمسازانی همچون کویینتین تارانتینو و کریستوفر نولان و ران هاوارد و الیور استون و ...بالاخره در سینمای ایدئولوژیک آخرالزمانی امروز غرب ، چشممان به جمال سینماگر به اصطلاح آوانگارد و روشنفکری همچون فن تریر هم روشن شد!!

فیلم "ضد مسیح" ظاهرا از 6بخش( 4 قسمت اصلی و یک مقدمه و یک موخره)  که هر کدام با عنوانی از دیگری جدا می شوند ، تشکیل شده که البته هیچگونه حالت اپیزودیک ندارند(انگار وقتی فیلمساز ، فیلمش را تمام کرده و نتیجه گرفته چقدر به صورت کلیشه ای شبیه به نمونه های متعددی درآمده که هر سال در هالیوود ، آن هم در سطحی ترین و سخیف ترین پروداکشن ها تولید می شوند ، ناگهان خواب نما شده و تصمیم گرفته که فیلمش را به 6 بخش ، تقسیم کرده و نامی برهر کدام نهد تا به نظر بیاید که ساختاری ایپیزودیک برای فیلمش برگزیده در حالی که به هیچ وجه نمی توان فیلم "ضد مسیح" را از یک ساختار اپیزودیک بهره مند دانست. فقط انگار برای هر 2-3 پرده از فیلم که تمام می شود ، یک اسم انتخاب شده که به ماجرای پرده های مربوطه ارتباط بیشتری دارد! اسامی مانند : "اندوه" ، "درد"(آشتفتگی حاکم می شود) ، "یاس"(زن کشی) و "سه دعا کننده" .

به هر حال داستان فیلم از این قرار است که یک زوج نه چندان جوان براثر غفلتی شیطانی ، کودک خردسالشان را در سقوط از پنجره آپارتمانشان از دست می دهند. اگرچه مرد ( با نام He  و با بازی ویلم دافو) تقریبا موضوع را می پذیرد ولی زن ( با نام She و بازی شارلوت گینزبورگ) دیپرس شده و کارش به بیمارستان می کشد. از آنجا که مرد خود یک پزشک روانکاو است ، درمان زن را راسا برعهده می گیرد و او را به کلبه ای در جنگل به نام "بهشت" می برد که گویا خاطرات آن از تابستان گذشته در ذهنش باقی مانده است. زن از چیزهایی وحشت دارد و مرد برآن است تا دریابد آنچه در خاطرات و ذهن زن موجبات وحشت او را فراهم آورده ، چیست؟ یکی از مواردی که زن آن را باعث وحشت خود می داند ، جنگل است و دیگری شیطانی که وجود زنان را در اختیار می گیرد(که این موضوع پایان نامه اش بوده است). مرد به تسخیر شیطانی اعتقادی نداشته و آن را نوعی هیپنوتیزم می داند. اما تصاویر و نقاشی ها و یادداشت های زن در کلبه مذکور که از سال گذشته بر جای مانده و یا از طریق دیگری به آنجا راه یافته ، حکایت از یک واقعه شیطانی جدی دارد. تصاویر و نقاشی هایی که عنوان "زن کشی" برروی آنها ثبت شده است.(این اسم به صورت زیرنویس یکی از عناوین 4 قسمت فیلم به نام "یاس" نیز دیده می شود).

رفتاری که زن با پسر خردسالش نیک داشته و کفش های وی را به طور برعکس به پایش  می کرده (که همین موضوع باعث رنج ودرد کودک شده به طوری که استخوان های پایش را دفرمه نموده و احتمالا همین دفرمگی باعث شده که بچه نتواند خود را روی لبه پنجره نگه داشته و از آنجا به پایین پرت شده است) از جمله همین تسخیر شیطانی به نظر می آید. چنانچه پس از اینکه مرد موضوع را از طریق گزارش کالبد شکافی پزشکی قانونی و عکس های یادگاری پسرش متوجه می شود ، ناگهان زن دچار تغییر شدید روحی شده و از یک زن بی آزار مظلوم به موجودی دیو سیرت بدل می گردد که وحشیانه به جان مرد افتاده و به   گونه ای غیرقابل باور به شکنجه او می پردازد. از رفتار سادیستی گرفته تا سوراخ کردن ساق پای مرد و فروبردن میله یک سنگ بزرگ سمباده به درون آن تا دفن مرد در زیر خاک و ...

از این پس فیلم کاملا به آثار دم دستی امروز سینمای وحشت هالیوود شباهت پیدا می کند ، تعقیب و گریز زن وحشی شده (یا به تسخیر شیطان درآمده) با مردی که پایش با میله و سنگ سمباده فلج گردیده و خون از همه جای بدنش بیرون می زند و تکرار جملاتی مانند "حرمزاده کجایی؟" و بالاخره عصیان مرد در آخرین لحظات و به قتل رساندن زن از جمله همین عناصر تکراری و کلیشه ای این نوع آثار به شمار می آید.

 یک سوم ابتدایی فیلم همچنان به سبک و سیاق فیلم های فن تریر ، بسیار پرگو است و بقیه فیلم در حال و هوای سینمای وحشت سیر می کند که شرح آن آمد.   کاراکترهای فیلم یعنی همان He و She نیز برای مخاطبی که تماشاگر پر و پاقرص فیلم های ترسناک امروزی هالیوود است ، کاملا آشنا و تیپیکال به نظر می آیند و هیچ تغییر و تحول شخصیتی اریژینال در آنها رویت نمی شود. تغییر شخصیت ها همان است که فرضا در فیلم هایی مانند : "666 ، جانور " ، "شب زامبی2" ، "شیطان ساکن: انقراض" ، "Cult" ، "غیر مقدس" ، "کیفرهای گناه" ، "برآمدن" ، "درو کردن" و ... دهها فیلم شبیه آنها اتفاق می افتد. یعنی کاراکتری که بی آزار و حتی مثبت به نظر می رسد در یک فعل وانفعال روحی و یا از طریق مسائلی که قبلا بروی گذشته است ، دچار دگرگونی روحی و روانی شده و به آدمی درنده خو بدل      می گردد. اگرچه می توان گفت اصلا این نوع شخصیت ها از همان "دکتر جکیل و مستر هاید" معروف می آیند. اما مثال های شبیه آن در سینمای امروز به وفور یافت می شوند.

 

ادامه دارد 


 
 
نگاهی به فیلم "محفظه رنج بار"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
 

 

 

The Hurt Locker

 

نظم نوین جهانی :

 

برای غرب صلح و برای بقیه جنگ!

 

 

 

 

دهمین فیلم کاترین بیگلو ، به سبک و سیاق موج دوم سینمای امروز جهان درباره حضور سربازان آمریکایی در عراق و اشغال این کشور منتها از نقطه دید آزاد سازی و به اصطلاح ارمغان دمکراسی برای مردم بخت برگشته آن دیار است. بیگلو که با فیلم آخرالزمانی "روزهای عجیب" و به لطف فیلمنامه همسر سابقش جیمز کامرون در آستانه هزاره سوم و با تغییر و احول جهان در هنگامه تغییر و تحول هزاره معروف شد. اینک او پس از فیلم            "K-19: The Widowmaker" در سال 2000 باز دیگر به سراغ موضوعی جنگی – نظامی رفته و این بار مستقیما درگیر جنگی شده که بیش از 7 سال است ، ارتش ایالات متحده را به طور تمام عیار درگیر خود ساخته است.

کاترین بیگلو کمتر فیلمنامه آثارش را خود نوشته و برای فیلم " محفظه رنج بار" نیز به سراغ "مارک بول" رفته که پیش از این نیز فیلمنامه جنگی " در دره اله" را برای پال هگیس نوشته بود.

فیلم "محفظه رنج بار" درباره یک گروه خنثی کننده بمب ارتش آمریکا در عراق است که به اصطلاح در لبه خطر نابودی حرکت کرده و اعضای آن در هر لحظه از حضور خویش ، با مرگ دست و پنجه نرم می کنند. فرمانده این افراد را گروهبان تامپسون ( با بازی گای پیرس) بر عهده دارد که در همان ماموریت اول در جریان انفجار بمبی قوی در کنار خیابان ، کشته      می شود.(گاری پیرس و رالف فاینس دو بازیگر معروف فیلم هستند که هر یک در بیش از یک سکانس بازی ندارند!)

گروهبان ویلیام جیمز ، جانشین فرمانده مقتول شده و این بار اعضای گروه یعنی گروهبان سنبورن و گروهبان الدریج با فرمانده ای کله شق مواجه می شوند که بی محابا به قلب انجار بمب ها می زند و هیچ گونه قوانین احتیاطی را رعایت نمی کند . از این رو بارها و بارها نه تنها خود که سایر افراد تحت فرمان خویش را هم به آستانه مرگ می برد.

فیلم با صحنه های نفس گیری شروع و ادامه می یابد. اعلام کارگذاشته شدن بمب ،   خیابان های خلوت ، نشانه هایی در سایه از بمب گذاران که از دور هدایت انفجارها را بر عهده دارند ، حضور بی واسطه دسته خنثی کننده بمب با آن تعداد قلیل که یک نفر ( فرمانده) به خنثی کردن بمب یا بمب ها مشغول است  و دو تن دیگر مسئول حفاظت جان وی در برابر نگاهها و چشم هایی که آشکار و پنهان ، آنان را می پایند و هر لحظه امکان حمله ، شلیک یا انفجاری می رود که تماشاگر را در تعلیق و انتظاری کشنده فرو می برد ، عناصر مشترک 3-4 سکانس اصلی فیلم محسوب شده و اساس کشش فیلمنامه و فیلم را تشکیل می دهند.

صحنه های طولانی گام نهادن درون منطقه خطر ، جستجوی راهی برای خنثی کردن بمب ها و تلاش دقیق و ظریف گروهبان ویلیام جیمز برای دنبال نمودن سیم ها و خارج ساختن چاشنی های انفجاری ، بیشترین بار این کشش را برعهده دارند و فیلمنامه نویس سعی کرده که در هر یک از موارد خنثی کردن بمب ، تماشاگر را همراه گروه خنثی کننده با صحنه و وضعیت خطیرتر و پیچیده تری روبرو سازد تا بهتر و بیشتر بتواند به اصطلاح گویندگان آنونس فیلم ها ، او را برروی صندلی سینما میخکوب سازد!

پس از انفجار اول ( که با افه های جذابی هم به نمایش درمی آید و گروهبان تامپسون کشته می شود) ، نخستین عملیات خنثی کردن بمب در منطقه ای اتفاق می افتد که ابتدا به نظر می آید فقط یک بمب در کنار خیابان کار گذارده شده و فرمانده جدید یعنی گروهبان جیمز با روش خاصی ، در شروع کارش ، نارنجک دود کننده ای پرتاب کرده تا دید حتی گروه محافظش را کور نموده و سپس همه موارد احتیاطی را کنار می گذارد اما ناگهان متوجه می شود به جای یک بمب ، 6 عدد وجود دارد و همگی با سیم های مشترکی به یکدیگر وصل شده اند. مارک بول برای بالابردن پتانسیل تعلیق این صحنه ، همزمان با خنثی کردن چاشنی های هر یک از بمب ها ، یکی از بومیان را نشان می دهد که با عجله از پله ای پایین می آید تا گویا پیش از خنثی شدن همه بمب ها اقدام به منفجر ساختن آنها نماید.(در صحنه پیشین که قتل فرمانده تامپسون اتفاق افتاد ، شاهد بودیم که کلید انفجار بمب ها توسط یکی از افراد محلی و بوسیله تلفن همراهش زده شد.)

صحنه بعد بازهم این پتانسیل تعلیق افزون شده و به هنگام اقدام جیمز برای خنثی کردن بمب ها ، یکی از همین افراد محلی با تاکسی اش به سرعت خط محافظان را شکسته ، وارد منطقه حفاظت شده و در مقابل جیمز توقف می نماید. البته اوج این تعلیق ها را در صحنه خنثی کردن بمب درون اتومبیلی که در محوطه ساختمان پرجمعیتی پارک شده ، شاهدیم. صحنه ای که به نسبت دیگر سکانس های فیلم ، طولانی تر به نظر می رسد ، خصوصا که تا لحظه دستیابی گروهبان جیمز به سرنخ خنثی سازی بمب ها،دقایق زیادی سپری می شود. ابراز عجز و ترس محافظین جیمز یعنی سنبورن و الدریج از افرادی که آرام آرام روی بام ها و بالکن های اطراف مکان ذکر شده را پر می کنند و به خصوص شخصی که از آنان فیلمبرداری می نماید ، تعلیق ذکر شده  را دو  چندان می سازد. تعلیقی که در صحنه گرفتاری گروه خنثی کننده بمب در بیابان به همراه گروه دیگری از نظامیان آمریکایی در میان تک تیراندازان محلی ، با وجود همان نگاهها و چهره های پیدا و نهان ( خصوصا با تاکید فیلمنامه نویس بر جزییات صحنه و وسواس در پرداخت حس کاراکترها )صورتی عمیق تر پیدا می نماید. نگاهها و چهره های پنهان ، این دفعه از ورای تفنگ های دقیق ، قلب آنان را نشانه گرفته اند.

نگاه کنید به دقت و ظرافت و حساسیت صحنه دوئل تک تیراندازانه گروهبان سنبورن با دشمن محلی(پس از کشته شدن فرمانده تیم صحرایی )که جیمز نیز با دوربین به کمکش می شتابد  و آن خون خشک شده ای که مانع گلوله گذاری تفنگ می شود و الدریج ناچار است در چنان شرایط خطیری که هر لحظه امکان پیش دستی طرف مقابل در زدن سنبورن وجود دارد ، یک به یک خون های خشک شده را از روی گلوله ها پاک کند و در اینجاست که کمک جیمز به وی در شکل ظریفی نمود یافته و بعد دیگری از خصوصیات اخلاقی وی را نمایش می دهد تا چند لحظه بعد در اوج گرما و آفتاب داغ صحرا با آب میوه دادن به سنبورنی که نمی تواند چشم از دوربین تفنگش بردارد که مگر هدف تیراندازان طرف مقابل قرار گیرد، تکمیل می گردد.

اگرچه به نظر می رسد ، بیگلو و فیلمنامه نویسش  ، تمایل چندانی ندارند که مخاطب را با خصوصیات اخلاقی و پس زمینه های زندگی گروه فرمانده جیمز آشنا سازند و بیشتر علاقمندند به سبک و سیاق فیلم های حادثه ای ، او را در هیجان و سوسپانس فرو ببرند ولی به شکلی ناقص و سردستی ، ناخنکی هم به ملودرام زده و اشاره ای هم به اخلاق و وابستگی های خانوادگی اعضای گروه خنثی کننده بمب دارند که آغازگرش توجه سنبورن و الدریج به بچه گروهبان جیمز است و اینکه او در مرز طلاق با همسرش قرار دارد . بعد از آن علاقه نامزد گروهبان سنبورن به بچه دار شدن و توصیه جیمز برای پاسخ گویی سنبورن به این علاقه را شاهدیم.به این ترتیب خصوصا کاراکتر جیمز از سطح یک تیپ معمولی و کلیشه ای فراتر رفته و از خود شخصیتی تازه بروز می دهد.

ضمن اینکه در میانه خشونت افسارگسیخته ای که در فیلم جاری است ، شاهد بیرون زدن رگه های انسان دوستی گروهبان جیمز ، خصوصا در متاثر شدنش نسبت به مرگ فجیع پسر بچه ای که DVD فیلم به او می فروخت ، نیز هستیم. و شاید بتوان گفت که از این پس نوعی برقراری تعادل مابین جنبه های حادثه پردازانه و درون گرایانه فیلم (اگرچه محدود و کم رنگ) شکل می گیرد.

اما از همه این حرف ها گذشته ، نوع فضا سازی و شخصیت پردازی کاترین بیگلو و مارک بول در فیلم "محفظه رنج بار" ، به گونه ای است که گویا مردم عراق یک مشت آدم های تروریست و بمب گذار و جنایت کاری هستند ! که مشغول قلع و قمع همدیگر بوده !! و ارتش آمریکا برای نجات آنها از این همه درنده خویی و سبوعیت با پذیرفتن همه خطرات و قربانی ها ، خود را به عراق رسانده و این کشور را به اشغال خود درآورده است!!! در تمام طول فیلم ، مردم محلی به گونه ای نمایش داده می شوند که انگار از کرات آسمانی آمده اند یا      زامبی هایی به نظر می آیند که هر لحظه مترصد حمله به نظامیان آمریکایی و نابودی آنان هستند و یا دیوانگان و جذامیانی که از دور مراقب نگهبانان آمریکایی بوده تا در فرصتی آنها را از پای درآورند. صحنه ای که بمب ها را به مرد خانواده داری بسته اند و باعث مرگ او        می شوند یا آن جنایت فجیع در حق پسرک DVD فروش و یا آن شکار تک تیراندازانه درون صحرا ، همه و همه چنین چهره ای را از آدم های محلی می سازد. حتی در فصلی که به بهانه سنگ جمع کردن ، یکی از اعضای گروه را به قتل می رسانند ، همه نوع آدمی اعم از زن و مرد و پیر و جوان در این عمل ناجوانمردانه ، شریک نشان داده می شوند!!!

بدین لحاظ و به قول برخی از منتقدان غربی ، فیلم "محفظه رنج بار ، بیش از یک فیلم تبلیغاتی و پروپاگاندا ، به نظر نمی آید. فیلمی همچون بسیاری از فیلم هایی که این روزها از کارخانه رویا سازی هالیوود بیرون می آید و در توجیه هجوم اشغالگرانه نیروهای آمریکا به عراق، تولید شده و برپرده سینماهای جهان می روند. 

به هرحال این بار موج فیلم های جنگی درباره تجاوز استعمار و امپریالیسم به سرزمین های دیگر بسیار زودتر از زمان های پیشین ، از راه رسید. چنانچه فیلم های درباره جنگ ویتنام و یا نبردهای استقلال الجزایر سالها پس از خاتمه آن نبردها ساخته شدند. نخستین فیلم هایی که درباره جنگ ویتنام برپرده سینماهای آمریکا نقش بست ، حدود 3 سال پس از عقب نشینی و شکست خفت بار ارتش آمریکا در برابر ویت کنگ ها بود که می توان از نخستین این دسته فیلم ها ، به "شکارچی گوزن" (مایکل چیمینو) ، "بازگشت به خانه"(هال اشبی) و  "حالا آخرالزمان"(فرانسیس فورد کاپولا) اشاره کرد که در سالهای  1978 و 1979 به اکران عمومی راه پیدا کردند و معروفترین این دسته آثار که سه گانه الیور استون (یعنی "جوخه" و "متولد چهارم ژوییه" و "زمین و آسمان") و همچنین "غلاف تمام فلزی" استنلی کوبریک را در برمی گیرد ، نزدیک به دو دهه بعد جلوی دوربین سینما قرا گرفتند.نخستین فیلم درمورد انقلاب الجزایر نیز 10 سال پس از پیروزی انقلابشان به روی پرده آمد. اما اینک در میانه حضور اشغالگران آمریکایی در عراق و افغانستان ، سیل فیلم های مثبت و منفی درباره این حضور ، پرده سینماها را به اشغال خود درآورده و به صورت یک موج ، خود را بر سینمای غرب تحمیل نموده است.

شاید به قول براین دی پالما (فیلمساز مشهور آمریکایی که خود نیز دو سه سال پیش  یک فیلم ضد جنگ درباره اشغال عراق به نام Redacted ساخت) دلیلش دور نگه داشتن خبرنگاران از میادین جنگ در عراق و افغانستان بوده(خبرنگاران امروز در عراق و افغانستان به صورت Embedded یعنی درکنار دسته های نظامی فعالیت می کنندتا هرآنچه آنها می خواهند را انعکاس و پوشش خبری دهند)   تا همچون جنگ ویتنام که دیگر حضورشان باعث افشای بسیاری ازجنایات آمریکایی ها نگردد و به قول بعضی سیاستمداران این بار شکست یانکی ها را باعث نشوند. اما این سیاستمداران نتوانستند جلوی وبلاگ ها و البته سینما را بگیرند و موج یادشده شکل گرفت.

این موج پس از گذشت 3 سال ونیم از اشغال عراق توسط نیروهای آمریکایی و متحدانش ، به تدریج شکل گرفت. کلید اول را  یک خانم روزنامه‌نگار آمریکایی، به نام دوبرا اسکرانتون زد که  مستندی سینمایی به نام The War Tapes ساخت .مستندی که  مورد توجه منتقدان قرار گرفت. دوبرا اسکرانتون ابتدا بنا بود به عنوان خبرنگار به جبهه‌ی عراق اعزام شود. اما او ترجیح داد که توسط سه سرباز اعزامی ، فیلمی مستند تهیه کند و وقایع جنگ را از دریچه‌ی چشم این سه سرباز نشان دهد.

سپس در سال 2006 فیلمی داستانی در بیان روحیات و حالات سربازانی که از جنگ عراق برمی گشتند و جامعه چندان توجهی به آنان نشان نمی داد ، توسط "ایروین وینکلر" ساخته شد به نام "خانه شجاعت"(The home of Brave) که نگاهی خنثی نسبت به حضور ارتش آمریکا در عراق داشت و فقط نسبت به سربازان بازگشته از جنگ و مشکلات روحی – روانی شان دیدگاهی غم خوارانه ارائه می کرد.

در دوم فوریه 2007 فیلمی برپرده چند سینمای محدود آمریکا نقش بست ، که روایتی تکان دهنده از حضور امریکا در عراق را به تصویر می کشید. فیلمی به نام "موقعیت" (Situation) ساخته "فیلیپ هاس" (که بیشتر کارگردانی تلویزیونی است) و براساس فیلمنامه ای نوشته "ویندل استیونسن" (که نخستین تجربه نویسندگی اش در عالم سینما محسوب می شد).

فیلمی که تصویری خشن از  اشغالگری آمریکاییان در عراق را با برخورد این نیروها با دو نوجوان عراقی و پرتابشان به درون رودخانه ای در سامره ، نمایش می داد و سپس نگاهی حمایت گرایانه نسبت به عکس العمل بومیان در مقابل آن عمل غیرانسانی ارتش آمریکا ارائه می کرد. فیلم با تحقیقات یک خبرنگار آمریکایی (بابازی کانی نیلسن) ادامه می یافت که   می خواست برداشتی بی طرفانه را از حضور ارتش های اشغالگر در عراق به مخاطبانش نشان دهد و علیرغم دوستی اش با یکی از مسئولان سازمان سیا در عراق ، اما به نتیجه تکان دهنده ای از اشغال عراق توسط هموطنانش رسید.

لشگرکشی آمریکا به خاورمیانه درآثارمختلفی برپرده سینما رفته که دربرخی به طور مستقیم به جنگ و درگیری ها پرداختند و در دسته ای دیگر مسائل حاشیه ای و پیرامونی آن برجسته گردید که گاهی همین مسائل حاشیه ای از موضوعات متنی ، اهمیت بیشتری می یابند. مسائلی از قبیل وضعیت روحی و روانی آدم هایی که مدتی درگیر جنگ بوده اند و حالا در بازگشت به خانه و کاشانه دچار معضلات گوناگونی از جمله آداپته شدن با شرایط جدید بوده یا صدمات روحی خویشان و بازماندگان سربازان جنگ که با فقدان عزیزانشان،دچارآسیب های جدی شخصیتی و روانی گشته و یا برخورد افراد دیگری که در جامعه آمریکا زندگی می کنند ولی شرایط حاصل از جنگ طلبی حاکمان این کشور و معضلات مختلفی که از این بابت متوجه جامعه شده را نمی پذیرند.

این در شرایطی است که همه این جنگ و لشگرکشی و اشغال ، هزاران مایل دورتر از مرزهای آمریکا اتفاق می افتد و در نتیجه برای سربازان و خویشان آنها ، واجد هیچ انگیزه و افتخاری به عنوان دفاع از میهن و آب و خاک (که در هر مکتب و مسلک و دین و آیینی غرورآفرین و ستوده است) نبوده و هیچگونه نشانی از قهرمانی و فداکاری در راه هدفی مقدس و انسانی را نشان نمی دهد. چگونه می شود افرادی دهها هزار کیلومتر دور از سرزمین خود ، آب و خاک دیگری را تصرف کرده و خانه و کاشانه آنها را به آتش و خون بکشند ، آنگاه احساس غرور و افتخار هم داشته باشند!!

آثاری همچون :"Redacted" (براین دی پالما) ، "موقعیت" (فیلیپ هاس) ، "قلمرو"(پیتر برگ) ، "جنگ چارلی ویلسن" (مایک نیکولز) ، "شیرها در مقابل بره ها"(رابرت ردفورد) " ، "یک قلب قدرتمند" (مایکل وینترباتم) و ...که اغلب هم آثار تبلیغی و پروپاگاندا ، به شمار آمده اند ، از دسته نخست محسوب می شوند و در گروه دوم فیلم هایی قرار می گیرند مانند :

"در دره اله" ساخته پال هگیس یا "گریس رفته است" نوشته و ساخته جیمز استوروس که مردی نه تنها درگیر فقدان پسر یا همسر می شود که در عراق مفقود گردیده ، بلکه با   فاجعه ای مواجه می شود که حتی قهرمانی و وطن پرستی او را هم زیر علامت سوال جدی می برد.

همچنین فیلم دیگری به نام  "یاغی" به کارگردانی نیک لاو  که یکی از سربازان جنگ عراق را به تصویر می کشید که در برگشت به شهر و دیار خود در آمریکا ، نمی توانست بی عدالتی ها و خشونت های جامعه اش که قانون و دولت در برابرشان ، سکوت پیشه کرده است را بپذیرد و خود به همراه عده ای دیگر به اجرای قانون برای خلاف کاران می پرداخت.

"روز صفر" ساخته براین گونار کول به اعزامیان اجباری به جبهه های جنگ می پرداخت، اعزامیانی که در اصطلاح ، Drafted خوانده می شوند ولی از میان آنها برخی حاضر نیستند به چنین ماموریتی اعزام شده و جان خود را به خاطر هیچ  به خطر اندازند، از همین رو یکی از این افراد (که نقشش را الیجا وود بازی می کرد) اقدام به خودکشی نمود .

"خانه شجاعان" به کارگردانی ایروین وینکلر که پس از نمایش گوشه ای از درگیری های جنگی در عراق ، روحیه و ناسازگاری برخی از سربازانی را در کادر قرار می دهد که پس از آن درگیری ها به کشور و خانه شان بازگشته اند و ...

در اغلب فیلم های از این دست ، به خوبی می توان خشونت میلیتاریستی نظامیان آمریکایی را در رابطه با مردم سرزمین تحت اشغالشان مشاهده نمود. واقعیات انکار ناپذیری که در آثاری همچون "محفظه رنج بار" به هیچ وجه به چشم نمی آیند ولی مثلا بخشی از آن در مقاله مایکل شوارتز استاد جامعه‌شناسی و مدیر هیأت علمی دانشکده‌ی مطالعات جهانی در دانشگاه استونی بروک در شماره ژوئن 2007 مجله معتبر "آلترنت" تحت عنوان "آمریکا هر ماه ده‌هزار عراقی را می‌کشد؟ یا بیشتر؟" منعکس شد. او نوشت :

"...مجله‌ی لنست (معتبرترین نشریه‌ی پزشکی بریتانیا) در شماره‌ی دوازدهم اکتبر ۲۰۰۶ خود تحقیقی سنجیده را منتشر کرد که در خاتمه نتیجه‌گیری کرده بود – از سال گذشتهششصدهزار عراقی به خاطر جنگ در عراق به شیوه‌ای خشونت‌آمیز کشته شده‌اند. یعنی میزان مرگ و میر عراقی‌ها در ۳۹ ماه نخست جنگ حدود پانزده هزار نفر در ماه بوده است... محققان معتبر تقریباً بدون هیچ مخالفتی قبول دارند که نتایج لَنْسِت معتبر هستند. خوان کول،‌ مطرح‌ترین محقق آمریکایی خاورمیانه، این موضوع را در اظهار نظری بسیار روشن خلاصه کرده است: «ماجراجویی‌های مصیبت‌بار آمریکا در عراق [ظرف مدتی بیش از سه سال] باعث کشته شدن آن عده غیرنظامی شده است که صدام در ظرف ۲۵ سال نتوانسته بود مرتکب این همه قتل شود"...این آمار تکان‌دهنده زمانی هول‌آورتر می‌شوند که می‌بینیم در میان ششصدهزار نفر قربانی خشونت‌های جنگ عراق (یا حتی بیش از این تعداد)، بیشتر قربانیان توسط نظامیان آمریکایی به قتل رسیده‌اند و نه توسط بمب‌های جاده‌ای یا جوخه‌های مرگ یا مجرمان خشن – یا حتی مجموع این گروه‌ها... برای تلفاتی که خانواده‌های قربانیان می‌دانستند مقصر چه کسی است ، نیروهای آمریکایی (یا  متحدانشان ) مسئول ۵۶ درصد این تلفات بودند.  یعنی می‌توان با اطمینان گفت که نیروهای ائتلاف تا نیمه‌ی سال ۲۰۰۶ حداقل بیش از سیصدوسی هزار عراقی را کشته‌اند... حتی اگر با رقم پایین‌تر تأیید شده‌ی صدوهشتاد هزار نفر تلفات عراقی کار کنیم که نتیجه‌ی آتشِ نیروهای ائتلافی‌ست، به رقم ماهانه‌ی پنج هزار نفر تلفات عراقی می‌رسیم که توسط نیروهای آمریکایی و متحدانِش از زمان آغاز جنگ کشته شده‌اند. و این را هم باید به یاد داشته باشیم که میزان تلفات دو برابر میزان تلفات میانگین سال ۲۰۰۶ بود؛ به این معنا که میانگین آمار آمریکایی‌ها در سال ۲۰۰۶ خیلی بالاتر از ده هزار نفر در ماه یا چیزی بیش از سیصد عراقی در روز بود ، که شامل روزهای یک‌شنبه هم می‌شد. با افزایش نیروهای آمریکایی که در سال ۲۰۰۷ آغاز شد، رقم فعلی احتمالاً افزایش بیشتری هم خواهد داشت..."

مایکل شوارتز در همان مقاله ادامه می دهد :"... این ارقام برای خیلی از آمریکایی‌ها محال به نظر می‌رسند. یقیناً کشته شدن سیصد نفر عراقی در روز به دست آمریکایی‌ها ، بارها و بارها خبرسازتر به نظر می رسد. با این‌حال، رسانه‌های الکترونیک و چاپی خیلی راحت به ما نمی‌گویند که آمریکا باعث کشته شدن تمام این افراد می‌شود. ما خبرهای زیادی درباره‌ی خودروهای بمب‌گذاری شده و جوخه‌های مرگ می شنویم،‌ اما اخباری درباره‌ی کشته شدن عراقی‌ها به دست آمریکایی‌ها نمی‌شنویم مگر درباره‌ی اخبار پراکنده‌ی تروریستی یا فجایع پراکنده‌ی دیگر. پس آمریکا چگونه این قتل عام را انجام می‌دهد و چرا این وضعیت ارزش خبری ندارد؟ پاسخ این سؤال در آمار حیرت‌آور دیگری نهفته است: این آمار را نیروهای نظامی آمریکا منتشر کرده و توسط مؤسسه‌ی فوق‌العاده معتبر بروکینگز گزارش شده است: در چهار سال گذشته، نیروهای نظامی آمریکا روزانه بیش از هزار نیروی گشت‌زنی را به محله‌های دشمن می‌فرستد که به دنبال دستگیری یا کشتن شورشیان و تروریست‌هاست. (اگر سربازان عراقی را نیز که در میان نیروهای آمریکایی حضور دارند به شمار آوریم، از ماه فوریه، این تعداد به حدود پنج هزار نیروی گشت در روز رسیده است)این هزاران نیروی گشت مرتباً باعث مرگ هزاران عراقی می‌شوند؛ چون این‌ها بر خلاف چیزی که اول به ذهن می‌آید، فقط کارشان «راه رفتن زیر آفتاب» نیست..."

شوارتز این گونه از بررسی و تحلیل هایش نتیجه می گیرد که :"...  در واقع، همان‌طور که "نیر روزن"، یک روزنامه‌نگار مستقل، در کتاب بسیار خواندنی‌اش، «در درون پرنده‌ی سبز»، به روشنی و به شیوه‌ای دردناک توصیف کرده است، این گشت‌زنی‌ها ، وحشی‌گری‌های پرزوری را در بر می‌گیرد که فقط گهگاهی توسط یک روزنامه‌نگار مستقل از جریان کلی رسانه‌های آمریکا گزارش می‌شود. وقتی که هدف و روند کار این گشت‌ها را درک کنیم، این توحش کاملاً منطقی می‌نماید. سربازان و تفنگداران دریایی آمریکا به میان جامعه‌ فرستاده می‌شوند درحالی که  کل جمعیت ،  پشتیبان نیروهای شورشی‌ست. این‌ها اغلب فهرستی از نشانی مظنونین دارند و کارشان بازجویی، دستگیری یا کشتن افراد مظنون، و جست‌وجوی خانه‌ها به دنبال مدارک مجرمانه، به ویژه اسلحه و مهمات، و همچنین مطالب، تجهیزات ویدیویی و سایر مواردی‌ست که نیروهای شورشی برای فعالیت‌های سیاسی یا نظامی به آن‌ها نیاز دارند. این افراد وقتی فهرستی از مظنونین در دست نداشته باشند، جست‌وجوی «خانه به خانه» را آغاز می‌کنند و به دنبال رفتارهای مشکوک، افراد یا مدارک مشکوک می‌گردند.با این چهارچوب، هر مردی که در سن جنگ باشد، نه تنها مظنون است بلکه بالقوه یک دشمن خطرناک به حساب می‌آید. به سربازان ما می‌گویند که خطر نکنند: مثلاً در بسیاری از موارد ، نفس در زدن ممکن است باعث شلیک گلوله به در شود. در نتیجه به آن‌ها دستور داده شده که هر وقت با وضعیتی ظاهراً خطرناک روبه‌رو هستند، غافلگیرانه عمل کننددرها را بشکنند، به هر چیز مشکوکی شلیک کنند، و درون هر اتاق یا خانه‌ای که احتمال مقاومت در آن‌ها باشد نارنجک بیندازند. اگر با مقاومت محسوسی روبه‌رو شوند، به جای این‌که سعی کنند به ساختمان حمله کنند، می‌توانند از توپخانه یا نیروهای هوایی پشتیبانی بخواهند...

قساوت قلب انباشته شده‌ی این هزاران گشتی را می‌توان از تحقیقات اخیر درباره‌ی جنایات جنگی احتمالی مرتکب شده در شهر حدیثه در ۱۹ نوامبر ۲۰۰۵ استنباط کرد. این تحقیق به دنبال این است که ببیند آیا تفنگداران دریایی آمریکا تعمداً ۲۴ غیرنظامی را به قتل رسانده بودند یا نه. در این ماجرا ، آن‌ها ۱۹ زن غیرمسلح را با شلیک گلوله به سرشان و تعدادی کودک و مرد سالخورده را در یک اتاق به قتل رسانده بودند که ظاهراً به تلافی مرگ یکی از هم‌قطاران‌شان ساعاتی قبل‌تر در همان روز بوده است. این تغییرات هولناک باعث جلب توجه به این رخداد و به جریان افتادن تحقیقات شده است..."

اینها تنها بخشی از واقعیات تکان دهنده ای است که این روزها مثل آب خوردن در عراق اتفاق می افتد ، در حالی که بنا به گفته  کسانی  که در یکی دو سال اخیر ، به این کشور سفر کرده اند ، واقعا بدست آوردن یک لیوان آب خوردن بهداشتی بسیار دشوارتر از کشته شدن آدم هاست.

اما برای ارائه این تصویر خشن ، تعداد معدودی از فیلم های تولیدی در طول این سالها به واقعیت وفادار مانده و از سیاست های تبلیغی حاکمان ایالات متحده دوری جسته اند.      فیلم هایی مانند  "Redacted" ساخته براین دی پالما (فیلمساز معروف آمریکایی و کارگردان فیلم هایی مانند "کوکب سیاه" ، "راه کارلیتو" ، "تلفات جنگ " و...) که موجب طرد شدنش از آمریکا و خائن تلقی شدنش از سوی محافل افراطی گردید!!

فیلم "محفظه رنج بار" مانند دیگر آثار پروپاگاندای سینمای آمریکا ، بسان آنچه امروز در عراق و افغانستان روی می دهد و رسانه های زنجیره ای دنیا نیز روی آن تبلیغ می کنند ، در واقع محفظه ای است که رنج ملت عراق را پنهان ساخته و حضور اشغالگرانه نظامیان آمریکایی و نیروهای ناتو را تحت پوشش شعارهای دهان پرکن توجیه می نماید.

شعارهایی مانند نظم نوین جهانی، جهانی سازی، دموکراسی، حقوق بشر، خاورمیانه بزرگ، خاورمیانه جدید و دهها عنوان دیگر که تنها  برای ایجاد شرایطی است که در آن شرایط ، غرب صهیونی بهتر بتواند جهان را قبضه کرده و مابقی دنیا در وابستگی به آن بیشتر فرو روند.

 "کریس هیبلزگری" در کتاب "جنگ پست مدرن"  سخنان جرج بوش پدر را در جمع دانشجویان در ژانویۀ 1991 که گفت: "این جنگ (جنگ اول خلیج فارس) به مثابه ستیز سیاهی با سپیدی است"، به تمسخر گرفته و از نظم نوین جهانی امریکا به بی نظمی نوین جهانی تعبیر کرده و سپس از قول متفکر بزرگ چایلدز میگوید: "نظم نوین جهانی یعنی سهم غرب ، صلح و سهم بقیه جهان، جنگ".

 

 


 
 
تبریک میلاد حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
 

 

میلاد امام رضا(ع) مبارک باد


 
 
نگاهی به فیلم "حرامزاده های بدنام"-بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
 

 

Inglorious Basterds

 

 

تارانتینو هم فیلم ایدئولوژیک ساخت !

 

از اپیزود دوم "حرامزاده های بدنام" ، فیلم به تدریج وارد بخش کاریکاتوری خود می شود. از همان صحنه ای که گروه به اصطلاح "حرامزاده ها" در مقابل فرمانده شان یعنی گروهبان "آلدو رین" صف کشیده اند و گروهبان مشغول سخنرانی برای آنهاست. گروهی که علیرغم سخنان کوبنده و تکان دهنده گروهیان ( با آن لهجه غلیظ تگزاسی و بازی خوب براد پیت) بسیار      بی حال و دربه داغان نشان می دهند. حتی یکی از آنها که به "خرس یهودی" معروف شده ، چندان با هیکل و قد و قامت درشت نمی نمایاند. چنانچه در صحنه ای از فیلم که گروه "حرامزاده ها" 3 المانی را اسر کرده و می خواهند از آنها تعداد و مکان سربازان ارتش هیتلر در منطقه را دربیاورند ، با عدم همکاری فرمانده آنها ، گروهبان رین برای تنبیه فرمانده ، "خرس یهودی" را با عتابی هراسناک فرامی خواند و دوربین رابرت ریچاردسون ( مدیر فیلمبرداری فیلم) با تاکید بردهانه غاری که قرار است "خرس یهودی" از آن بیرون بیاید ، پیش درآمد پرتعلیق دلهره آوری از ورودیه نامبرده پدید می آورد. اما با آشکار شدنش ، همه تمهیدات یاد شده ، زائل و ضایع می گردد!!

طرف مقابل،یعنی هیتلر و دار ودسته اش از این گروه ظاهرا خشن (!) جوک تر به نظر می آیند ، مخصوصا کاراکتر هیتلر با آن سیبیل کج و دهان گشاد که مانند بچه ها روی میز می کوبد و جیغ می زند! همین هیتلر قلابی و دلقک است که وقتی در سکانس پایانی ، همراه گوبلز (وزیر تبلیغاتش) جهت تماشای فیلم "قهرمان ملی" ( درباره افسری که در جبهه روسیه صدها نفر را کشته) به سینما رفته است، در برابر صحنه های خشونت بار و مملو از کشت و کشتار وحشیانه فیلم که احساسات همه حتی افسر نامبرده را نیز جریحه دار نموده است ، کودکانه می خندد و دست می زند و به گوبلز می گوید که چه صحنه های لطیف و پر احساسی هستند!!!

تارانتینو علیرغم همه این فضای مسخره و مضحکه آمیز ، خشونت افسارگسیخته خویش را نیز حفظ کرده است. از آن گلوله باران کردن افراد مخفی شده در مزرعه ابتدای فیلم تا کندن پوست سر قربانیان گروه "حرمزاده ها" و تا شکنجه بریجیت همرسمارک ( که هنرپیشه معروفی معرفی می شود) توسط گروهبان رین و تا آن انفجار و کشت و کشتار انتهای فیلم که حتی در همین صحنه ها نیز خشونت کاریکاتوری بیش از هر چیز توی ذوق می زند!! خصوصا نحوه کشته شدن همان افسر افتخار کسب کرده و شوشانا ( صاحب سینما که مورد علاقه اش است و در ابتدای فیلم از دست همان شکارچی یهودیان فرار کرد) .

حتی نحوه قتل بریجیت همرسمارک توسط کلنل هانس لاندا علیرغم خشونت بی حد و حصرش اما بسیار بچگانه پرداخت شده ، چنانچه پس از اینکه کلنل پی می برد ، همرسمارک همان صاحب کفشی است که در کافه محل قتل عام سربازان آلمانی یافته بود ، بی درنگ به روی وی پریده و وحشیانه و از روی غیظ و عصبانیت به خفه کردنش اقدام می نماید!!! ( در اینجا جستجوی "کفش بلورین" وار کلنل به تراژدی می انجامد).

سرانجام تارانتینو هجو و کاریکاتور سطحی و درهم ریخته خود را در سکانس پایانی به نهایت خود رسانیده و هیتلر و گوبلز و همراهانشان را در سینمای شوشونا نابود می کند! و کلنل لاندا را نیز پس از خیانت به هیتلر در مقابل پناهنده شدن به آمریکا ، توسط گروهبان رین ، داغ صلیب شکسته می زند!!   

 

آنچه بیش و پیش از هر نتیجه ای از نمونه های فوق حاصل می گردد ، حضور تارانتینو  به عنوان یک خراب کننده ژانر و سبک های سینمایی به معنای واقعی است که در آثارش هیچ سمت و سوی مشخصی رویت نمی شود ، مگر گرایش به آنارشی و نوعی کائوس و در هم ریختگی که شاید از زندگی شخصی اش ناشی شده است.( در واقع اگر سینما را همانند یک سیرک بپنداریم برای کویینتین تارانتینو در این سیرک نقشی فراتر از یک دلقک نمی توان در نظر گرفت)  او در صحنه ای از فیلم "از شام تا بام" در مقابل در فاحشه خانه ای ایستاده و نوع فواحش آنجا را با رنگ مو ولباسشان معرفی می کند. گفته شده که وی واقعا زمانی اینکاره بوده است!!

اما چه اتفاقی افتاده که اینک این دلقک سیرک ، یکی از چالش برانگیزترین موضوعات تاریخ غرب را در کادر دوربین خود قرار داده و همانند فیلمسازان کهنه کار هالیوود سنتی ، به پروپاگاندا برای آن پرداخته است؟ موضوع مناقشه آمیز هلوکاست یهودیان در جنگ دوم جهانی ( که از سوی مورخین و کارشناسان سیاسی پایه و اساس برپایی رژیم اسراییل به شمار می آید) دستمایه بسیاری از آثار سینمای هالیوود از اواسط دهه 40 قرار گرفته و خط تولیداتی از این دست تا فیلم های برجسته متاخر مانند "لیست شیندلر" استیون اسپیلبرگ ادامه یافته است. موضوعی که اینک در فضای سیاسی غرب ، به عنوان یک تابو محسوب شده و کوچکترین تشکیک در مورد صحت و سقم آن و حتی ارقامش ، شخص مردد را به شیوه قرون وسطی و به عنوان منکر هلوکاست راهی محاکمه و زندان خواهد کرد.

این روزها دیگر پوشیده نیست ، در شرایطی که سینمای غرب به خصوص هالیوود روز به روز سمت و سوی آخرالزمانی خود را بیش از پیش آشکار ساخته ، برخی از فیلمسازان به اصطلاح سرگرمی ساز هالیوود نیز آن روی سکه فیلمسازی خویش را نمایان سازند. دیگر گویا شعار "هنر برای هنر" و "سینما سرگرمی " کاملا رنگ باخته و پرسرو صدا ترین فیلمسازان معترض هالیوود نیز سر خود را پایین آورده و آثار خود را بر سیاق ایدئولوژی دیرین غرب صهیونی (که از حدود 4 قرن پیش قوام یافته) شکل می دهند. ایدئولوژی که ظاهرش لیبرال سرمایه داری است و در واقع از همان حدود 4 قرن پیش در پی زمینه سازی برای ظهور حضرت مسیح از طریق برپایی کشور اسراییل در سرزمین فلسطین ، کوچاندن یهودیان دنیا به آن سرزمین ، بازسازی معبد سلیمان و یک سری دیگر از وقایع و فجایع مد نظر قرار داده  که در نهایت به جنگ آخرالزمان یا آرماگدون ختم می شود. ایدئولوژی که بنابر آنچه اولین مهاجران پیوریتن به آمریکا اعتقاد داشته و اینک اخلاف آنها ( اوانجلیست های حاکم براین کشور) اعتقاد دارند( و صریحا آن را در نوشته ها و سخنرانی هایشان بازگو می کنند ، اساسا ایالات متحده را برای یک ماموریت خطیر یعنی همان  زمینه سازی ظهور مسیح از طریق ایجاد کشور اسراییل تشکیل دادند.

امروز پس از اینکه بسیاری از فیلمسازان معروف هالیوود که سالها در زیر نقاب تفریح و سرگرمی و به قول خودشان "Entertainment" مخاطبانشان را در سراسر دنیا به باورهای غلط و افکار مخرب و اندیشه های جعلی مشغول ساخته بودند ، به دنبال جدی شدن نبرد نهایی سپاه غرب صهیونی با شرق اسلامی و تعیین تاریخ های مکرر برای وقوع آن ( که آخرینش سال 2012 مقرر گردیده!) به خط مقدم جبهه تهاجم فراخوانده شدند تا آنچه که قرار است در آن جنگ مهیب آخرالزمان صورت واقع پذیرد را تئوریزه نموده و زمینه سازی کنند.

اینک پس از رویت سینماگرانی مانند الیوراستون (که با فیلم هایی همچون "مرکز تجارت جهانی " و "دبلیو " به توجیه سیاست های آرماگدونی نئومحافظه کاران آمریکا پرداخت) ، ران هاوارد ( که با دو فیلم "رمز داوینچی" و "فرشتگان و شیاطین" باورهای دیرین صهیونیست ها را برپرده سینما به نمایش درآورد) ، متیو کاسوویتس ( که با فیلم "بابل پس از میلاد" روند ظهور مسیح یهودی را در آخرالزمان به تصویر کشید) ، کریستوفر نولان (که با دو فیلم "بتمن آغاز می کند" و "شوالیه تاریکی " این کاراکتر قدیمی کمیک استریپ ها را نیز به جرگه منجیان آخرالزمان وارد ساخت) و تیم برتن (که با تهیه انیمیشن "9" به قول خودش بهترین اثر آخرالزمانی را خلق کرد) در جبهه ارتش آرماگدونی ، چشممان به جمال کویینتین تارانتینو هم روشن شد که زمانی به دلیل عصیان و غلیان سینمایی اش برعلیه هالیوود سنتی موجی از سمپاتی را در میان سینمادوستان جوان بوجود آورده بود.

اینک تارانتینو عصیانگر و ساختار شکن هم به سراغ موضوعی رفته ( یا برده شده) که تقریبا از ابتدای شکل گیری هالیوود دستمایه آثار ایدئولوژیک این کارخانه رویاسازی بوده و تحت لوای قصه و داستان به توجیه کوچانده شدن یهودیان به سرزمین فلسطین براساس قضیه ای به نام هلوکاست یهودیان در جنگ دوم جهانی پرداخته است. فیلم هایی مانند "شمشیر در صحرا" (جرج شرمن – 1949) ، "مارگیر" ( ادوارد دمیتریک- 1953) ، "اکسدوس" (اتوپره مینجر- 1960) ، "خاطرات آن فرانک" ( جرج استیونس-1959) و ...

اگرچه در آن آثار همواره برپا کنندگان اسراییل ، افرادی آرام و مظلوم جلوه داده می شدند ولی اینک تارانتینو سنگدلی و قساوت القلب را برای آنها واجب نشان می دهد که گویا جنایات دشمنانشان ، آنها را به این طریق واداشته است. و به راستی چه سینمایی مناسب تر از سینمای کویینتین تارانتینو که خشونت لگام گسیخته را موجه جلوه می دهد ، می توانست اقدامات هولناک امروز صهیونیست ها علیه بشریت را تحت عنوان دفاع از موجودیت خود و مقابله با خشونت دشمن ، توجیه نماید.

تردیدی نیست که فیلم های روایت گر هلوکاست با آثار آخرالزمانی همگام و هم جهت هستند ، همچنانکه  که اساسا قضیه هلوکاست ، توجیه گر اصلی تشکیل اسراییل بوده و تشکیل اسراییل بنابر آنجه پروژه سازان آرماگدون القاء می نمایند از زمینه های اصلی ظهور یا حاکمیت مسیح مورد نظرشان است!

نکته جالب اینجاست که بیشترین رقمی هم که تاکنون برای کشته شدگان هلوکاست اعلام شده از همان سینمای پروپاگاندای غرب و عدد 9 میلیون نفر به نقل از فیلم مستند "شب و مه " ساخته آلن رنه درباره کوره های آدم سوزی آشویتس بوده است! اما دفتر تحقیقات پیرامون جنایات جنگی در فرانسه در سال 1945 این تعداد را 8 میلیون نفر ذکر کرد و میکلوس نیسزلی در کتاب "پزشک در آشویتس" رقم 6 میلیون نفر را برای نخستین بار در مورد هلوکاست جنگ دوم به کار برد که اگرچه این رقم به عنوان مرجع ، مورد استفاده مورخان متعددی واقع گردید اما بعدا ثابت گردید که این پزشک برخلاف ادعاهایش هرگز به آشویتس پای نگذارده است!

رودولف هس ، فرمانده آشویتس در جلسه محاکمه خود در سال 1945 رقم 5 میلیون و پانصد هزار نفررا برای جنایاتش اعتراف کرد.اعترافات وی به زبان انگلیسی درج شد که گفته می شد هس در آن زمان هیچ چیز از این زبان نمی دانسته است!! روزنامه لوموند مورخ 20 آوریل 1978 و روزنامه دی ولت در تاریخ 23 ژانویه 1995 عدد 5 میلیون را برای هلوکاست مذکور اعلام کردند ولی همین لوموند در اول سپتامبر 1989 ، این رقم را به یک میلیون و 433 هزار تن کاهش داد!

در سندی مورخ 6 مه 1945 مربوط به شوروی سابق که در دادگاه نورمبرگ رسما مورد قبول واقع شد ، قربانیان هلوکاست ، 4 میلیون نفر به حساب آمدند. همین رقم در روزنامه نیویورک تایمز مورخ 18 آوریل 1945 نیز به چاپ رسید. اما نیم قرن بعد در 26 ژانویه 1995 نیویورک تایمز و واشینگتن پست آن را به یک میلیون و 500 هزار تن کاهش دادند!!

در نسخه 1991 فرهنگ لغت زبان فرانسه و در مقدمه کتاب "فیلیپ مولر" تحت عنوان "سه سال دریک اتاق گاز آشویتس" ، قربانیان هلوکاست یهودیان در جنگ دوم جهانی  3 میلیون و 500 هزار نفر ذکر شده اند. به نقل از اعتراف اجباری «هس» در مورد رقم قربانیان تا پیش از اول دسامبر 1943 این رقم 3 میلیون نفر است. بعدها، روزنامه «هریتیج» متعلق به یهودیان که پرخواننده ترین روزنامه کالیفرنیاست نیز در تاریخ 7 ژوئن 1993 بدان اشاره کرد، اگرچه سه سال پیشتر ، موزه «آشویتس» این رقم را بین یک میلیون و 100 هزار و یک میلیون و 500 هزار محدود کرده بود. از سوی «رودلف وربا»، نویسنده داستان های دروغین متعدد از «آشویتس» که ادعا داشت خود شاهد آنها بوده است ، عدد 2 میلیون و 500 هزار تن ارائه شد.

- به نقل از «لئون پالیاکف»  در"کتاب نفرت"(1951)،"جرج ولرز"  در "ستاره زرد در وقت ویشی"(1973) و "لوس اس داویدویچ"  در "جنگ علیه یهودیان"(1975) این رقم 2 میلیون نفر است.

 - از سوی "لخ والسا"، رئیس جمهور لهستان (1995)، رقم یک میلیون و 500 هزار نفر در آن زمان بر روی بنای اردوگاه آشویتس حک شد و جایگزین رقم قبلی 4 میلیون تن گردید. در 26 ژانویه 1995، "واشینگتن پست" و "نیویورک تایمز" از این رقم به عنوان رقم "رسمی" جدید یاد کردند.

 - یک میلیون و 471 هزار: رقم جدید «جرج ولرز» در سال 1983.

 - یک میلیون و 433 هزار: روزنامه «لوموند»، مورخ اول سپتامبر 1989.

- یک میلیون و 250 هزار: کتاب «رائول هیلبرگ»  تحت عنوان «نابودی یهودیان اروپا»(1985).

 - یک میلیون و 100 هزار: برآورد دو مورخ، «ییزرائیل گوتمن» و «مایکل برنبائوم» در کتاب "کالبد شکافی اردوگاه مرگ آشویتس" (1984).

 - یک میلیون: «ژان کلود پرساک» (1989)، در «آشویتس: تکنیک و عملیات اتاق های گاز».

- 900 هزار: ذکر شده در «آفبائو»، روزنامه یهودیان «نیویورک» (3 اوت 1990).

 -800 هزار: «جرالد رایتلینگر» در «راه حل نهایی».

- 775 هزار: رقم جدید «ژان کلود پرساک» (1993)، در «کوره های آدم سوزی آشویتس: توطئه کشتار جمعی.»

 -630 تا 710 هزار: تجدیدنظر جدید «ژان کلود پرساک» در ارقام خود.

- 135 هزار: برآوردی براساس اسناد «سرویس بین المللی تحقیقات صلیب سرخ» که همگان می دانند آرشیو کاملی در این باره در اختیار دارد. با این وجود، این سرویس هرگز رسما ارقام خود را منتشر نساخته است. رقم 135 هزار تقریبا با ارقام ثبت شده در «دفتر ثبت اموات آشویتس» یکی است. این دفاتر که تعداد آنها 46 عدد است و درسال 1989 از سوی شوروی به صلیب سرخ تحویل گردیده اند، بسیار کاملند و هرگواهی مرگ حاوی نام کامل متوفی، حرفه و مذهب او، تاریخ و محل تولد و نیز محل اقامتش، همچنین ساعت و علت دقیق مرگ (به تأئید پزشک اردوگاه) است.

اما کویینتین تارانتینو همانند تیمور بکمامبتوف در فیلم "تحت تعقیب" (2008) (که درباره فراماسونری تهاجمی و تروریستی امروز ساخته بود) و ادوارد زوییک در فیلم  Defiance""(2008)  (که گروهی جنگجوی یهودی متشکل در دسته های پارتیزانی را علیه آلمان هیتلری نشان می داد) تصویری جدید از یهودیان ارائه می دهد که برخلاف آن تصویر همیشگی ، دیگر جماعتی مظلوم و آرام و صلح طلب جلوه نمی کنند بلکه  تروریست، جنگ طلب و بسیار خشن به نظر می رسند. خشونت و تروری که گویا علیه ظلم و ستم طرف مقابل اعمال   می شود. به نظر می آید که این نوع تصویر ، کاملا با آنچه امروز و در واقعیت از این جماعت با عنوان صهیونیسم مشاهده می کنیم، سازگار است. تصویر ترور و وحشت جهت تسخیر جهان وبرقراری حکومت جهانی در فیلم "تحت تعقیب"  همان هدف و آرمانی معرفی شده که قرن هاست از سوی صهیونیسم دنبال می شود یا ارائه شکل و شمایل دسته ای تروریستی در فیلم "Defiance" ، نمایشی سینمایی از گروههای تروریستی ایرگون و هاگانا به نظر می رسد که جنایتشان در تاریخ بشریت علیه ملت فلسطین به ثبت رسیده است و یا نشان دادن صورتی بیرحم و نژادپرستانه با نهایت خشونت در فیلم "حرامزاده های بدنام" آنچنانکه گروهبان آلدو رین در همان سخنرانی ابتدای اپیزود دوم فیلم برای دسته اش توضیح می دهد ، شباهت غریبی با فتاوی برخی خاخام های صهیونیست در جنگ غزه دارد که گفتند و نوشتند.

خاخام اعظم "مردخای الیاهو " در پیامی برای ایهود اولمرت و سایر مقامات اسرائیل، قتل غیرنظامیان بیگناه فلسطینی را امری "مشروع " و حتی " واجب " دانست و به صورت غیرمستقیم نسل کشی فلسطینی ها برای حفظ جان یک اسراییلی را مجاز اعلام کرد.همزمان با این حکم ، روزنامه اسرائیلی "هاآرتص" ، حکم خاخام صهیونیست دیگری به نام"ییزرائیل روزین " را منتشر کرد که در آن آمده بود : قتل هر کس که کراهت اسرائیل را در دل داشته باشد واجب است ... واجب است مردان ،  کودکان و حتی شیرخواران، زنان و کهنسالان کشته شوند و حتی چهارپایان را نابود گردانند!

 از سوی دیگر، خاخام" شلوموا الیاهو " خاخام بزرگ صفد نیز با صدور حکمی بهت آور گفت : "اگر 100 نفر از فلسطینی ها را بکشیم ولی باز نایستند باید 1000 تن را بکشیم . اگر باز هم متوقف نشوند باید 10 هزار نفر را بکشیم و همینطور پیش برویم حتی اگر تعداد کشته های آنان به یک میلیون برسد باید به کشتار ادامه داد هر چند که این کار وقت زیادی را بگیرد " !
 
مشمئز کننده ترین حکم توسط خاخام " عوفادیا یوسف " رهبر حزب شاس صادر شد که علاوه بر بمباران خانه های مردم فلسطین و قتل تمام ساکنان آن ها حتی کودکان و زنان ، اجازه تعرض به افراد فلسطینی در بسترهایشان را هم صادر کرد!

گونه جدید تولیدات هالیوود که با تکیه بر اسطوره ها و افسانه های صهیونیستی ، خشونت و ترور و کشتار را علیه مخالفان این نژاد پرستی و برده داری مدرن ، تئوریزه کرده و سیاست های میلیتاریستی غرب صهیونی را توجیه می نماید ، وجه دیگری از بعد ایدئولوژیک سینمای آمریکاست که دیگر برای پنهان کردنش ، اصراری به چشم نمی خورد  و در این بزنگاه تاریخی ، از اینکه پرسر و صدا ترین سینماگران و هنرمندان ( همچون کویینتین تارانتینو ) را تابلو   نشان دار خود گردانند ، ابایی وجود ندارد که شایداساسا آنها را برای چنین روزها و ایامی پرورانده بودند!

 بخش اول


 
 
نگاهی به فیلم "حرامزاده های بدنام"-بخش اول
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
 

 

Inglorious  Basterds

 

 

کاریکاتوریسم شلخته تارانتینو

 

 

در جریان جنگ دوم جهانی ، گروهی از یهودیان آمریکایی به سرکردگی یک ارتشی کهنه کار به نام گروهبان آلدو رین ، دسته ای را تشکیل می دهند تا درپاسخ به یهودی ستیزی نازی های هیتلری ، به سخت ترین شکل و وحشیانه ترین حالت از نظامیان آلمانی انتقام بگیرند. آنچنانکه خود گروهبان رین در سخنرانی اش برای افراد این دسته می گوید :

:"...ما یک کار و فقط یک کار انجام می دهیم ...کشتن نازی ها . نه اینکه هزاران مایل آن طرفتر در دریاها ، با چتر نجات پایین بپریم تا به نازی ها درس انسانیت بدهیم. نازی ها هیچ هدف انسانی ندارند.آنها گروهی هستند که از یهودیان متنفرند. به کثیف ترین وجه می کشند و باید به بدترین صورت نابود شوند.به همین دلیل است که ما هر حرمزاده ای که در لباس نازی پیدا کنیم را باید بکشیم . ما وحشیانه با آلمانی ها برخورد می کنیم و آنها از درون این وحشی گری خواهند فهمید که ما چه کسی هستیم. آنها وحشی گری ما را از طریق    شکم های دریده خواهند دید. شکم های دریده شده و بدن های متلاشی گردیده برادرانشان که ما در پشت سر خود باقی خواهیم گذارد. آنها نمی توانند به سربازان بخت برگشته خود کمکی کنند اما می توانند تصور نمایند که این دوستانشان در زیر توحش ما و پوتین های ما و لبه تیز چاقوهای ما چه زجری کشیده اند و آلمانی های با این اعمال ما بیمار می شوند و در هر گوشه و کنار از ما حرف می زنند و از ما می ترسند. از این به بعد وقتی یک آلمانی   چشم هایش را در شب می بندد ، در همین حالت نیمه هشیاری نیز از آنچه برای شیطان انجام داده ، رنج می برد. این از شکنجه هایی است که ما به آنها دادیم..."

دسته ای که مورد خطاب گروهبان آلدو رین است ، نام خود را "حرامزاده ها" گذارده و به زودی آوازه هراسناکی از خود در دل ارتشیان نازی انداخته و خیلی ها را بر علیه خود برمی انگیزد.

این خلاصه ای از تازه ترین فیلم کویینتین تارانتینو ، فیلمساز سابقا جنجالی و عصیانگر هالیوود است که چندی برخی سینماگران را جلب خود کرد و بعضا بر برخی فیلمسازان این طرف و آن طرف آب ها هم تاثیر گذارد. تارانتینو که از طریق فیلم دیدن ، فیلمساز شد و به دلیل اداره یک ویدئو کلوپ ، امکانات خوبی هم برای این کار داشت ، مثل مخملباف خودمان ، فیلم دید و فیلم دید و با سرهم کردن انبوه صحنه هایی از آثار مختلف تاریخ سینما که در ذهن انباشته کرده بود و  ریختنشان در یک سبد ، آمیختن آنها و بیرون آوردن یک آش درهم جوش به نام سینمای تارانتینو  ، سعی کرد نشان دهد که سبکی نو در سینما در انداخته است.

 اما خیلی زود شباهت کارها و صحنه های فیلم هایش به برخی فیلم ها لو رفت از جمله  موج نو سینمای فرانسه مخصوصا آثار ژان لوک گدار ، جنبش جوانان خشمگین انگلیس و سینماگرانی همچون جان کاساوتیس و همچنین فیلم های ساختار شکنانه آمریکایی در اوایل دهه هفتاد ، مانند "ایزی رایدر" و "پنج قطعه آسان" و "دیوار نوشته های آمریکایی" و ...

 مثلا شکنجه های علمی – تجربی! فیلم "پرتقال کوکی" استنلی کوبریک را در مورد آن پلیس در فیلم "سگدانی" به کار گرفت یا صحنه معروف همان فیلم "سگدانی" را که 3 نفر از قهرمانان داستان ، به طور همزمان به روی همدیگر اسلحه کشیده و به طور همزمان شلیک می کنند را از فیلم "دیلینجر" جان میلیوس  وام گرفت یا پس و پیش کردن زمانی فیلم هایی مانند "همشهری کین"  را در کله پا نشان دادن حال و آینده فیلم "پالپ فیکشن" به کار گرفت ، تکه تکه کردن زمان ، برروی هم انداختن و تکرار کنشی که پیشتر در داستان دیده شده و نمایش مکرر وقایع از دیدگاه کاراکترهای دیگر در فیلم "جکی براون" را نعل به نعل از فیلم "کشتن" کوبریک اخذ کرد ( اگرچه اصلش از "راشومون" کوروساوا می آید) ، موضوع انتقام کشی "عروس سیاهپوش"فرانسوا تروفو به خلق و خوی براید در فیلم "بیل را بکش" راه یافت. تارانتینو خود را عاشق B movie"" هایی می داندکه موج نویی های فرانسه از آنها فیلم های خودشان را ساختند. از همین رو به همراه دوست قدیمیش یعنی روبرتو رودریگز ، فیلم   "گریند هاوس" را در سال 2007 برای ادای دین به سینماهای دو فیلمه ای که در دهه 70   "  B movie"   های آمریکایی را اکران می کردند ، ساخت.

حتی زمانی تارانتینو گفته بود که از دو صحنه فیلم "زیر درختان زیتون" کیارستمی ، آنچنان خوشش آمده است که حتما از آنها در یکی از فیلم های آینده اش ، سود خواهد جست! او همچنان خود را شیفته سینمای دهه 40 آمریکا نشان می دهدو حتی دربرخی از فیلم هایش ( مانند "بیل را بکش" ) به عمد از تکنیک هایی مانند "Front Projection" بهره برد . تصاویر سیاه و سفید و استفاده از این تکنیک کهنه برای نمای رانندگی "براید" در فیلم یاد شده ، تداعی آثار نوار سینمای دهه 40 سینمای آمریکا مثل "پستچی فقط دوبار زنگ می زند"(جی آرنت) ، "غرامت مضاعف"(بیلی وایلدر) و "جنگل آسفالت"(جان هیوستن) است و در سکانس محل عروسی همان فیلم که با نمایی باز از زاویه بالای کلیسا آغاز و به همان نما  پایان    می یابد ، به سینمای شاعرانه "ژان رنوار" راه می برد  که از درونش خشونت "سرجیو لئونه" بیرون می زند و چه شباهت غریبی دارد بیل فلوت زن به چارلز برانسن هارمونیکازن فیلم "روزی روزگاری در غرب" سرجیو لئونه! ضمن اینکه آن دار و دسته رنگارنگ فیلم "سگدانی" هم بی شباهت به "دار و دسته وحشی" سام پکین پا نیستند!!

به جز این ، تارانتینو همواره سعی کرده به هر ترتیبی این خوره فیلم بودن را در سینمایش به رخ تماشاگر بکشاند و به ضرب و زور تصاویر تحمیلی ، فیلم دیدن های سرسام آور خود را به مخاطب حقنه کند. مثلا در سرتاسر فیلم "ضد مرگ"(2007) یا به فیلم های معروف 30 – 40 سال اخیر سینما و سریال های مشهور این سالها ارجاع می دهد و یا از آنها تقلید می کند. این ارجاعات از همان اولین صحنه فیلم که "جولیای جنگلی" را در اتاقش می بینیم ، شروع می شود که او در پای پوستر فیلم "سرباز آبی" دراز کشیده است. در کافه های پاتوق او  و رفقایش هم  در و دیوار مملو از تصاویر و پوسترها و حتی جملات معروف آثار سینمایی است مانند جمله پرآوازه فیلم "بعضی ها داغشو دوست دارند" (بیلی وایلدر) مربوط به آخرین صحنه فیلم مذکور که مردی به جک لمون می گوید: "هیچ کس کامل نیست " (No body's perfect).

قهرمان اصلی فیلم "ضد مرگ" به نام "بدلکار مایک" نیز در ارائه کارنامه و سوابق خود ،     "مزرعه چپارل" ، "ویرجینیایی" و "مردی از شایلو"( از سریال های تلویزیونی معروف دهه های 60 و 70)  را نام می برد و بالاخره تعقیب و گریز پایانی فیلم که حدود یک چهارم از آن را به خود اختصاص داده ، ترکیبی است از فیلم های "از نفس افتاده" (ژان لوک گدار) ، "تلما و لوییز"(ریدلی اسکات) و "دوئل" (استیون اسپیلبرگ). ضمن اینکه قهرمان داستان ، اصلا خود یک بدلکار سینماست .

در فیلم "حرامزاده های بدنام" هم سینما ، وجه محوری پیدا می کند. قهرمان فراری اپیزود اول یعنی شوشانا ( بازمانده خانواده یهودی درایفوس که توسط یک افسر گشتاپو به نام کلنل هانس لاندا قتل عام شدند) سالن سینمایی را اداره می کند که در انتهای فیلم به مسلخی برای هیتلر و اعوان و انصارش درمی آید. رابط گروه انگلیسی ( که برای عملیات پنهانی عازم آلمان شده اند) با دسته "حرامزاده ها" هم یک هنرپیشه مشهور آلمانی به نام بریجیت فن همرسمارک است و بالاخره فیلمی به نام "قهرمان ملی" از طرف دکتر گوبلز (وزیر تبلیغات هیتلر)  نقطه پیوند کلیت فیلم با اپیزود آخر قرار می گیرد. حتی عملیات انگلیس ها در خاک آلمان به نام "عملیات سینمایی" خوانده می شود.

به هر حال قصه سینمای کویینتین تارانتینو ، خیلی زود تمام شد و به اصطلاح حنایش رنگ باخت. به نظرم دلیل اصلی اش این بود که او همه چیز و همه کس را هجو کرد و به مضحکه   گرفت . از همین روی آثارش به سان کاریکاتورهایی سبک و سطحی از همان فیلم ها و  سبک ها و فرم هایی به شمار آمدند که نام برده شد.

مثلا در صحنه ای از فیلم "ازشام تا بام " ساخته روبرتو رودریگز در سال 1996 که فیلمنامه آن را  تارانتینو نوشته و در آن نیز بازی ‌کرد ، ‌پس از یک جنگ عجیب و غریب بین جرج کلونی و هاروی کایتل و جولیت لوئیس و همچنین برادرش و خود تارانتینو با جماعت خون آشام در یک کافه عجیب و غریب‌ تر ،‌ تارانتینو مورد حمله خون آشامان قرار گرفته و می‌میرد. جرج کلونی با تاسف بالای سراو می‌رود و به برادرش می‌گوید: «من دوستت داشتم» . در این هنگام تارانتینو که به نظر مرده می‌آمد ،‌ ناگهان با ظاهری خون آشامانه سر بلند می‌کند و با صدای کلفت و تغییریافته می‌گوید : من هم همین‌طور!

به نظرم این لب کلام سینمای تارانتینو و شکل و شمایل هجو گونه آن است. البته این نوع کاریکاتوریسم ، اساسا با آن هجو هوشمندانه ارنست لوبیچ یا مل بروکس و یا حتی وودی آلن متفاوت است. این نوع شمایل پردازی کاریکاتوری پیش پا افتاده و دم دستی از اسطوره هایی که خود تارانتینو تا مغز استخوان به آنها عشق می ورزد ، اساسا از نوع کاراکتر خود این فیلمساز می آید که عمقی ندارد ، همه تکیه علمی و منبع دانش سینمایی اش ، فیلم هایی است که به گونه ای هرز و تصادفی در ویدئو کلوپش دیده و اصلا حال و حوصله یک کار جدی و استخوان دار و عمیق را نداشته است.( این موضوع را خودش هم یکبار در مصاحبه ای مورد اشاره قرار داد.)

در اوایل همان فیلم "از شام تا بام" ، تارانتینو و جرج کلونی در یک رستوران بین راه با تیراندازی ، آتش بازی به راه می‌اندازند . در انتهای کار، صاحب کافه در حال سوختن  به خود می پیچید و تارانتینو انگار که با صحنه غلت خوردن او در یک جوی پر از لجن مواجه است  ،‌همین طور بی‌تفاوت خیره شده .  او و جرج کلونی با همین خونسردی از کافه بیرون می آیند ، در حالی که رستوران پشت سرآنها با سروصدای بسیار منفجر می‌شود و تکه پاره‌های اشیا درون آن از آسمان در اطراف‌شان می‌ریزد!

باز در همان فیلم آدم‌هایی که مورد حمله خون‌آشامان قرار گرفته‌اند ، در مقابل خون‌آشام شدن خود به طور دلقک واری واکنش نشان می‌دهند؛ مثلا یکی بزرگ شدن دندان نیش خود را به مثابه اینکه انگار چیزی لای دندانش رفته، زبان می‌زند! و بزرگ شدن ناخن‌اش را در پشت سرمخفی می‌کند تا کسی نیبند !! از همه مضحک‌تر مکان اسلحه‌های آن آدم‌ها در لباس‌هایشان است . فرضا یکی از آنها اسلحه‌ای مانند توپ جنگی البته در فرم کوچک‌تر در جلوی شلوارش تعبیه کرده که دریچه آن باز شده و شلیک می‌کند !!!

شاید از همین روست که مارتین اسکورسیزی درباره تارانتیتو می‌گوید :"... قهرمانان تارانتینو اگزیستانسیالیست هستند ،‌آنها کاریکاتورند ،‌ تارانتینو مثل دیوید لترمن ،‌ شومن پرحرف‌آمریکایی است و کاملا مطابق مد روز همه چیز را به صورت هجوآمیزی به مسخره می‌گیرد: جامعه ،‌ آدم‌های مشهور ،‌ تلویزیون و ممکن است آدم‌هایش قاتل هم بشوند ولی این چندان جدی نیست.  به گمانم ژان لوک‌ گدار هم در نخستین فیلم‌هایش چنین بود. از تماشای سگدانی لذت بردم اما او از ژان ‌پی‌یر ملویل تاثیر گرفته است"

در صحنه‌ای تعیین کننده از فیلم "رمانس واقعی"(1992) ساخته تونی اسکات ،  3 گروه متخاصم و رقیب که درارتباط با پلیس هم هستند ،  در یک زمان به محل اقامت کریستین اسلیتر و پاتریشا آرکت می‌رسند و ناگهان مقابل هم قرار می‌گیرند. آنها به شیوه پلیس این گونه فیلم‌ها، با فریادهای مداوم به یکدیگر نهیب " ایست.. تکان نخور،‌سلاح‌ها روی زمین دست‌ها روی سر" می‌زنند و این فریادها حدود 5 دقیقه طول می‌کشد ، درحالی که افراد هر 3 گروه یکدیگر را با اسحله‌کمری و مسلسل‌های گوناگون نشانه رفته‌اند . این صحنه تا هجو کامل جلو  رفته و سپس پایان می یابد.

این کاریکاتوریسم شلخته در فیلم "حرامزاده های بدنام" نیز به صورت غلو آمیزی وجود دارد. شاید کاراکترها و تصاویر گل درشت این فیلم حتی آن نماهای فوران زدن خون و تکه پاره شدن آدم ها و قطع شدن دست و پاها در جلد اول "بیل را بکش " را پشت سر بگذارد  و گوی سبقت را در هجو سبکسرانه برباید!!

"حرامزاده های بدنام" در 3 اپیزود طراحی شده که مثل سایر آثار تارانتینو با صحنه ای ظاهرا جدی آغاز می شود. در این اپیزود که عنوان "یکی بود ، یکی نبود " برخود دارد ، یکی از فرماندهان سازمان امنیت هیتلری یعنی همان افسر گشتاپو و یا "اس اس" به نام کلنل هانس لاندا ( با بازی خوب کریستوفر والتز)  که به او لقب "شکارچی یهودیان" داده اند ، همراه گروهش به سراغ مزرعه داری می روند که سابقه مخفی کردن یهودی ها را دارد. در اینجا تارانتینو مثل اغلب فیلم هایش ، با یک سکانس پرگو آغاز می کند که حدود 20 دقیقه به طول می انجامد و در این 20 دقیقه ، کلنل لاندا با مزرعه دار درباره موضوعات مختلف به ظاهر بی ربط با اصل ماجرا صحبت می کند تا بالاخره در آخرین لحظات به آنچه از ابتدا به خاطرش راهی این مزرعه شده بود ، اشاره کرده و کارش را انجام می دهد. اساسا تارانتینو در فیلم‌ها و فیلمنامه‌هایش خیلی حرف می‌زند. آنچه در سینمای معمول ‌به خصوص امروزی ، ‌به هیچ وجه باب نیست . مثلا صحنه اول فیلمنامه "سگدانی" ،  11 صفحه است . (در حالی که قواعد معمول فیلمنامه نویسی ، بیش از 3 یا 4 صفحه را برای صحنه اول فیلم مجاز نمی‌داند )

ضمن اینکه حرف‌های او  در این صحنه هم هیچ ربطی به ماجرای اصلی آن سکانس یا حتی خود فیلم ندارد. در همان 11 صفحه اول فیلمنامه "سگدانی" ،  چند شخصیت فیلم غذا می‌خورند و از هر دری سخن به میان می آورند ( مثل انعام دادن به گارسون ها و ...)‌ و دست آخر هیچ چیز دستگیر تماشاگر نمی‌شود.

در "پالپ فیکشن" دو گنگستر حرفه ای به اسامی وینست وجولز ( با بازی جان تراولتا و سمیوئل ال جکسن)عازم ماموریتی از سوی رییس شان برای یک تسویه حساب خونین  هستند و قرار است در یک درگیری مسلحانه حضور یابند ، اما در طول راه حدود 10 دقیقه درباره موضوعات بی ربطی حرف می‌زنند: از رستوران‌های کشورهای دیگر، از همبرگر ، از .... از همه چیز به جز آنچه که به متن ماموریت‌شان مربوط شود.

 

ادامه دارد