مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "هری پاتر و شاهزاده دو رگه"-بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
 

 

Harry Potter and the Half-Blood Prince

 

 

هری پاتر ؛

 

موعودی بر آستانه آرماگدون

 

 

تردیدی نیست که محورهای اصلی کتاب "هری پاتر و شاهزاده دو رگه" ، 3 موضوع تشریح سرگذشت تام ریدل یا همان ولد مورت ، راز بقا و جاودانه شدنش از طریق هورکراکس ها و همچنین اقدامات اسنیپ به عنوان جاسوسی دو جانبه است که در اوج فعالیت هایش دامبلدور را به قتل می رساند.

اما در فیلمنامه ، این 3 محور مهم در سایه تعقیب و گریزهای هری پاتر و اسنیپ ، عشق مثلثی رون ویزلی و لاوندربراون و هرماین گرینجر یا سطحی شدن عشق هری و جینی ویزلی همچنین پررنگ شدن مزاحمت های مداوم هری برای پرفسور اسلاگهورن ( جهت کشف اصل آن خاطره خراب شده توسط تام ریدل) و ...قرار گرفته و چندان برای مخاطب باز نمی شوند. حتی قضیه شاهزاده دورگه که بخشی از عنوان کتاب و فیلم است (و پیش از خواندن کتاب یا دیدن فیلم ، مورد حدس و گمان های متعدد قرار می گرفت که آیا مصداقش ، هری پاتر است یا ولد مورت و یا...؟) تنها در یکی از سکانس های پایانی فیلم مورد اشاره قرار می گیرد.  در آن سکانس ، پرفسور اسنیپ پس از حمله مرگ خوارها به هاگوارتز و تخریب آن ، وقتی هری با وی درگیر شده و جادوها و طلسم های ذکر شده در کتاب معجون سازی شاهزاده دورگه را در موردش به کار می برد ، صریحا می گوید که "تو طلسم های من را درباره خودم به کار می گیری... بله ، من شاهزاده دو رگه هستم..."

اما در کتاب و در فصل آخر به نام "گور سفید" ، هرماین که در طول داستان نیز به دنبال کشف راز شاهزاده دورگه بود ، همه ماجرای آن را برای هری توضیح می دهد که مادر اسنیپ ، نام "شاهزاده" برخود داشته و از آنجا که اسنیپ بسیار به مادر خود افتخار می کرده ، لقب "شاهزاده" را برای خود برمی گزیند. از طرف دیگر پدر اسنیپ نیز مشنگ زاده بوده و از این لحاظ اسنیپ ، یک دورگه محسوب می شده است. گو اینکه هم هری پاتر و هم ولدمورت هم دورگه به حساب آمده اما لقب شاهزاده تنها برای اسنیپ وجود داشته است.

اما مهمترین تغییر فیلمنامه نسبت به کتاب در صحنه آخر و یورش مرگ خواران ولد مورت به هاگوارتز اتفاق می افتد. در کتاب ، دامبلدور با توجه به آگاهی از این حمله ، اعضای محفل ققنوس و بعضی از اهالی هاگوراتز را آماده مقابله و مقاومت کرده و سرانجام بر مرگ خواران پیروز می شوند. ( هم در صحبت های مابین دامبلدور و هری قبل از رفتن به غار تام ریدل ، دامبلدور این موضوع را متذکر می شود که عده ای از اعضای محفل ققنوس را برای حفاظت از هاگوارتز آورده ، هم به هنگام بازگشت این دو به هاگوارتز لحظاتی از جنگ روایت می شود، هم وقتی هری برای نجات دامبلدور از دست دراکو مالفوی تلاش می کند ، باز صحنه ای از جنگ و کشته شدن مرگ خوارها نقل می گردد و هم پس از شکست مرگ خوارها و در فصل ماقبل آخر کتاب یعنی "مرثیه ققنوس" ، وقتی اعضای محفل ققنوس و سایرین در درمانگاه جمع شده اند ، ماجرای جنگ با مرگ خوارها و مقاومت در مقابلشان ، حکایت می شود.)

اما در فیلم شاهد تخریب هاگوارتز و حتی به آتش کشیدن پناهگاه ( خانه ویزلی ها) توسط دار و دسته ولد مورت هستیم درحالی که کوچکترین مقاومتی در برابرشان رویت نشده و اساسا فردی از اعضای محفل ققنوس حضور ندارد! معلوم نیست چرا کارگردان و فیلمنامه نویس ، این بخش مهم را از فیلم حذف کرده یا از آن بسیار سرسری گذشته اند. شاید قصد داشته اند همه هیجان و تعلیق رویارویی ارتش ولدمورت با محفل ققنوس را برای نبرد آخرین و قسمت هفتم یعنی "هری پاتر و یادگاران مرگ" نگاه دارند. چون به هر حال فیلم هفتم از این مجموعه (که گفته شد در 2 قسمت و به فاصله دو سال اکران خواهد گردید) بازهم حاصل همکاری استیو کلاوز فیلمنامه نویس و دیوید ییتس کارگردان است که در حال حاضر بخش اول وارد مرحله فنی شده و بخش دوم در حال فیلمبرداری است. به هر حال در این بخش ، در واقع فیلمنامه نویس و کارگردان ، تغییر مهم و تاثیر گذاری را نسبت به کتاب اعمال می کنند و با کم رنگ کردن یا در حقیقت حذف مقاومت محفل ققنوس و پیروزی شان در برابر مرگ خواران ولد مورت ، حفره بزرگی در روند قصه بوجود آورده و جبهه خیر را دچار نقصان اساسی تصویر می نمایند! اگرچه این یک تمهید هالیوودی دستمالی و نخ نما شده است که نیروی خیر را تا سر حد مرگ و اضمحلال ضعیف کرده و ناگهان در کمال ناامیدی و یاس وی را بر دشمن قدر پیروز گردانند ولی چنین کلیشه ای به هیچوجه در این بخش از داستان هری پاتر جواب نمی دهد.

 و بالاخره سکانس پایانی فیلم در سوگ مرگ دامبلدور است که علیرغم تلاش های فیلمنامه نویس و کارگردان برای تاثیر گذار بودن آن ، به هیچ وجه بار تراژیک دو فصل آخر کتاب را دارا نیست.

اما موضوع مهم دیگری که در کتاب "هری پاتر و شاهزاده دورگه" مورد تاکید قرار گرفته ، ولی در فیلم حذف شده ، اشاره به نبرد آخرین و "آرماگدون" است. در بخش آخر کتاب ششم یعنی "گور سفید" وقتی همه یاران دامبلدور گرد جسد او جمع شده اند و سانتورها ( اهالی جنگل ممنوع) هم می آیند و در حاشیه همان جنگل می ایستند ، هری به یاد نخستین سفرکابوس وارش به این جنگل می افتد و نخستین ملاقاتش با ولد مورت و در اینجا جمله دامبلدور را به خاطر می آورد که گفته بود : "جنگ نهایی نیک و بد ، آرماگدون بزرگ چندان دیر نیست..."

به این ترتیب نویسنده و طراحان قصه هری پاتر که تا اینجا و گذشت شش کتاب ، تنها به زبان به اصطلاح فانتزی سخن گفته و همه نیات خود برای به قول پرفسور لنگدون حفظ راز جام مقدس و خانقاه صهیون و ظهور موعودی از نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه برای آخرالزمان را در لوای داستانی کودکانه و جادو و جنبلی پنهان ساخته بودند  ، سرانجام پرده های هنر و فانتزی و افسانه و سرگرمی را کنار زده و به صراحت از آرمان های ایدئولوژیک گروهی سخن می گویند که در این روزگار تحت عنوان "اوانجلیست ها " از پس گذشت قرون و اعصار اهداف دیرین حکومت جهانی صهیون را دنبال کرده و در فرهنگ سیاسی امروز به "صهیونیست های مسیحی" مشهور شده اند. "آرماگدون" همان آرمان نهایی این گروه است که از زمان مهاجرتشان به آمریکا (با نام پیوریتن ها") جزو لاینفک زندگی و کار و فعالیتشان قرار گرفته و به جد باور داشته و دارند که برای بازگشت همان حضرت مسیح (ع) به عنوان منجی آخرالزمان ، جمع کردن قوم یهود در سرزمین فلسطین و برپایی کشور اسراییل ضروری است و این اساس تشکیل و ماموریت حکومت آمریکا به شمار می آید که از سوی خداوند تعیین شده است! و "آرماگدون" همان نبرد نهایی است که در محلی با همین عنوان در فلسطین مابین نیروهای خیر به رهبری عیسی مسیح(که منظور غرب صلیبی به ریاست آمریکاست و از همین رو بوش پسر ، لشکر کشی به خاورمیانه پس از 11 سپتامبر 2001 را آغاز جنگ صلیبی نوین خواند !)  و ارتش شر به سرکردگی ضد مسیح که از شرق می آید(و در ادبیات امروز آرماگدونی ، به طور مشخص مسلمانان و ایرانی ها معرفی می شوند!!) ، در گرفته و در نهایت به نابودی ضد مسیح و پیروزی مسیح و هزار سال حاکمیت پیروان او بر دنیا خواهد انجامید. به این ترتیب با این اعلان صریح سازندگان هری پاتر ، این مجموعه فیلم ها هم به دور از هر گونه به اصطلاح توهم توطئه و تردید ، در زمره آثار سینمای آخرالزمانی قرار می گیرند.( که این روزها در غرب به صورت یک ژانر مهم در آمده  و حتی اخیرا تیم برتون به عنوان تهیه کننده انیمیشن آخرالزمانی "9" ، در گفت و گویی ، تعداد فیلم های در این باب را از فرط ازدیاد تولید به کنایه ، میلیون ها عدد نامید!!)

اگرچه اشاره های صریح نویسنده و تهیه کنندگان کتاب و فیلم "هری پاتر و شاهزاده دورگه" به منجی موعود و آرماگدون ، همه ادعاهای هنر سرگرمی ساز و فیلم فانتزی را زیر علامت سوال جدی برده و باردیگر حاکمیت هنر ایدئولوژیک غرب امروز را به منصه ظهور می رساند اما از قسمت های پیشین هری پاتر نیز می توانستیم این درونمایه را مستفاد نماییم.   

درونمایه جادوییستی کتاب و مجموعه فیلم های  هری­پاتر بیش از هر مقوله به تفکر رازآمیز کابالیسم(قبالائیسم) نزدیک بوده و از بسیاری نشانه ها و سمبل های این فرقه صهیونیستی بهره گرفته است. فرقه ای که در هالیوود امروز بسیار ریشه دار است . چنانچه در سال 2004 پال اسکات در نشریه معتبر "دیلی میل"  درمورد رهبر آن یعنی فیووال کروبرگر یا فیلیپ برگ نوشت که وی عملا بر هالیوود حکومت می کند.

فیلیپ برگ برای اوّلین بار در سال 1969 دفتر فرقه خود را در اورشلیم (بیت‌المقدس) گشود و سپس کار خود را در لس‌آنجلس ادامه داد. دفتر مرکزی فرقه کابالا در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلی هیلز (در حومه لس‌آنجلس و در نزدیکی هالیوود)، واقع است. این رهبر «خودخوانده» فرقه کابالا فعالیت خود را بر هالیوود متمرکز کرد، در طی دو سه ساله از طریق جلب هنرپیشگان و ستاره‌های هالیوود و مشاهیر هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست یافت، خانه‌های اعیانی در لس‌آنجلس و منهاتان خرید و شیوه زندگی پرخرجی را در پیش گرفت. امروزه، شبکه فرقه برگ از توکیو تا لندن و بوئنوس‌آیرس گسترده است و این سازمان دارای چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارایی فرقه برگ حدود 23 میلیون دلار تخمین زده می‌شد ولی در سال 2004 تنها در لس‌آنجلس 26 میلیون دلار ثروت داشت. فرقه کابالا ادعا می‌کند که دارای سه میلیون عضو است.

سازمان برگ خود را "فرا دینی" می‌خواند و مدعی است که کابالا "فراتر از دین، نژاد، جغرافیا، و زبان است" و با این تعبیر ، درهای خود را به روی همگان گشوده است. اعضای فرقه، فیلیپ برگ را "راو" می‌خوانند. "راو" همان"رب" یا "ربای" یا "ربی" است که به خاخام‌های بزرگ یهودی اطلاق می‌شود.

فعالیت فرقه کابالای برگ در سال 2004 به‌ناگاه اوج گرفت و با اعلام پیوستن مدونا ( خواننده مشهور آمریکایی)به این فرقه در رسانه‌ها بازتابی جنجالی داشت. بسیاری از خام خام های سنت گرای یهودی ، عقاید فیلیپ برگ و فرقه اش را منشاء گرفته از جادوگران و ساحران مصر باستان و حتی شیطان پرستی یا پاگانیسم  دانستند.

واقعیات نشان می‌دهد که برگ تنها نیست. کانون‌ها و رسانه‌های مقتدری در پی ترویج فرقه او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه‌ درباره‌اش می‌نویسند. "کابالا هالیوود را فرا گرفته است" عنوانی است که مدتهاست به چشم می‌خورد.

تایمز لندن در سال 2004 گزارش مفصلی درباره پیوستن مدونا به فرقه کابالا منتشر کرد. گزارش تایمز همدلانه بود و تبلیغ به‌سود فرقه برگ به‌شمار می‌رفت. به‌نوشته تایمز، در جشن یهودی پوریم، که در دفتر مرکزی فرقه کابالا برگزار شد، صدها تن از مشاهیر لس‌آنجلس و هالیوود حضور داشتند. یکی از مهم‌ترین این افراد مدونا بود که از هفت سال پیش در مرکز فوق در حال فراگیری کابالا بود و اکنون رسماً کابالیست شده بود. نه تنها او بلکه بسیاری دیگر از مشاهیر سینما و موسیقی جدید غرب، از پیر و جوان، به عضویت فرقه کابالا درآمدند: از الیزابت تایلور 72 ساله و باربارا استریسند 62 ساله تا دیان کیتون، دمی مور،استلا مک‌کارتنی، بریتنی اسپیرز،اشتون کوشر، ویونا رایدر، روزین بار، میک جاگر،پاریس هیلتون (وارث خانواده هیلتون، بنیانگذاران هتل‌های زنجیره‌ای هیلتون) و دیگران. این موج ورزشکاران را نیز فرا گرفت: دیوید بکهام (فوتبالیست انگلیسی) و همسرش، ویکتوریا، آخرین مشاهیری بودند که در ماه مه 2004 ، به عضویت فرقه کابالا درآمدند.

اما کابالیسم داستان مفصلی دارد. اسناد تاریخی موجود ، ریشه های آن را به آیین های جادویی و مشرکانه کاهنان و ساحران مصر باستان مربوط می­ داند که پیرامون فراعنه گرد آمده بودند. بعدها در جنگ های صلیبی، فرقه شوالیه­های معبد، این مضامین ساحرانه را از خاخامهای کابالیست فراگرفتند و در اروپا پخش کردند. گفته می­شود که شوالیه­هایی که خودشان مسیحی بودند،‌ در محل ادعایی معبد سلیمان در بیت المقدس، انزوا گزیده و به آموزه­های جدیدی رسیدند. آنها (چنانچه در "رمز داوینچی" هم آمده) براثر دستیابی به اسرار و رموزاتی ، مدت­ها از کلیسای کاتولیک حق السکوت ­گرفتند و از این راه ثروت هنگفتی انباشتند تا بالاخره بر اثر قدرت گرفتن کلیسای کاتولیک، مرتد اعلام شده و فرمان قتل عامشان صادر گردید . از رهبرانشان افرادی همچون ژاک دموله اعدام شدند اما عده­ای از آنها به اسکاتلند گریخته و اولین لژ­های فراماسونی را به وجود آوردند، یعنی در واقع فراماسونری منشاء کابالیستی دارد.

در هالیوود امروز سازندگان بسیاری از فیلم ها ، به 9 شوالیه اولیه معبد به انحاء گوناگون ادای احترام می کنند. از جمله 9 نفر یاران حلقه در "ارباب حلقه ها" یا جنگجویان جدای در "جنگ های ستاره ای" که معبدشان و اعتقاد و آرمان هایشان برگرفته از اسطوره های جوزف کمپل،  بسیار به باورهای کابالیستی شوالیه های معبد شباهت دارد.( خصوصا مقوله سوی مثبت و منفی نیرو) و همچنین محفل ققنوس در همین هری پاتر و اعضای اصلی اش که 9 نفر هستند.

 وقتی مکتب کابالا کارکرد احیاء و ترویج آرمان‏های مسیحایی را به دست گرفت ، این آرمان‏ها در بنیاد تحریکات جنگ‌افروزانه صلیبی سده سیزدهم و تکاپوهای شِبه‌صلیبی و نو‌صلیبی سده‌های پسین جای گرفت. در سده چهاردهم میلادی، هسته‌های فرقه کابالا در جوامع یهودی سراسر جهان، به‏ ویژه در بنادر ایتالیا، گسترده شد. از طریق ایتالیا، که قلب جهان مسیحیت به شمار می‌رفت، پیشگویی‏های اسرارآمیز درباره ظهور قریب‌الوقوع مسیح و استقرار سلطنت جهانی او، به مرکزیت بیت‌المقدس، رواج یافت و دربار پاپ در رم و سایر کانون‏های فکری و سیاسی دنیای مسیحی را به شدت متأثر ساخت. در تمامی این دوران منجمین بانفوذ یهودی، یکی پس از دیگری، درباره ظهور قریب‌الوقوع «ماشی‌یَح» (مسیح) پیشگویی می‌کردند و حتی ظهور مسیح بن داوود را در سال 1358م. پیش‌بینی نمودند که با بازگشت حضرت مسیح(ع) در باورهای مسیحی اشتراکات فراوان داشت. از این زمان بود که اعتقادات منجی گرایی ، موعود گرایی و آخرالزمانی در مسیحیت جدی تر گردید.

 از نیمه دوّم سده پانزدهم میلادی ، کابالیست‌های یهودی به تدوین برخی رساله‌های کابالی منطبق با زبان و فرهنگ مسیحیان دست زدند. این رساله‌ها در ایتالیا و به‏ ویژه در کانون فرهنگی خاندان مدیچی در فلورانس بسیار مؤثر بود. به ‏نوشته دائرة‌المعارف یهود، محافل فرهنگی رنسانس عمیقاً باور کردند که در رساله‌های کابالی به منابع اصیل و دست اوّل رازهای کهن هستی دست یافته‌اند؛ رساله‌های گمشده‌ای که اینک پدیدار شده و به کمک آن نه تنها می‌توان به اسرار نوشته‌های پیشینیان در مصر و یونان باستان پی برد، بلکه رازهای مسیحیت را نیز می‌توان شناخت. در سده‌های شانزدهم و هفدهم میلادی فرقه کابالا در تمامی مراکز مهم قاره اروپا گسترده شد. بدینسان، مکتب کابالا به نیروی متنفذ سیاسی در میان مسیحیان بدل شد که بر آرمان‏های مسیحایی و صلیبی جدید دامن می‌زد و طلوع قریب‌الوقوع دولت جهانی اروپاییان را نوید می‌داد. به تأثیر از این موج، بسیاری از متفکران اروپایی به این نتیجه رسیدند که باید آرمان ظهور مسیح را با مفاهیم رازآمیز شناخت و تنها منبع معتبر برای این شناخت رساله‌های کابالی است. در نتیجه، رویکردی گسترده به فراگیری زبان عبری، به‏ ویژه در ایتالیا، آغاز شد.

 

کابالیسم یکی از آیین هایی معرفی گردیده است که جادوئیسم و جادوگری را نشر می دهد و حل و فصل بسیاری از مشکلات بشری را به واسطه آن می داند. عناصر اصلی کابالیسم، موعودگرایی ، اعتقاد به آخرالزمان و آرماگدون ، شیطان شناسی و قدرت شر و همچنین روش های مرموز صوفیانه و پنهان کاری و جادوگرایی هستند. همه این عناصر در اثری چون هری پاتر به روشنی هویدا هستند. البته آثار فراوان دیگری هم به کابالیسم اشاره های پیدا و پنهانی دارند.

به هر حال "هری پاتر و شاهزاده دورگه" یکی از غم انگیزترین و سیاه ترین قصه های هری پاتر به نظر می آید. فضای حاکم که به نوعی در اختیار ولد مورت و مرگ خوارها قرار دارد ، خیانت اسنیپ ، مسئله هورکراکس ها که ولد مورت را دارای هفت جان کرده و بالاخره مرگ دامبلدور به عنوان پشتوانه همیشگی هری پاتر ، ششمین هری پاتر را همچون ابرهای سیاه و خاکستری که همراه علامت شوم هر از گاهی ، آسمان قصه را می پوشاند به داستانی نفرین زده بدل ساخته است.  

 

قسمت اول


 
 
نگاهی به فیلم "هری پاتر و شاهزاده دو رگه"- بخش اول
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
 

Harry Potter and the Half-Blood Prince

گشایش راز و رمزهای گذشته

 

 

 

در ششمین قصه از ماجرای جادوگرهای جوان مدرسه عجیب و غریب هاگوارتز به حساس ترین بخش های روایت جنگ مابین سپاه ساحران نیک به سرکردگی هری پاتر و ارتش جادوگران بدکنش به فرماندهی ولدمورت رسیده ایم که دیگر این جنگ آن گونه که جی کی رولینگ در ششمین کتاب از مجموعه کتاب های هری پاتر حکایت می کند ، به نبرد سرنوشت ساز خود نزدیک شده است. درحالی که دو سالی است هفتمین و آخرین کتاب از این مجموعه انتشار یافته و دیگر همه علاقمندان به ماجراهای هری پاتر از سرنوشت تک تک قهرمانان و ضدقهرمانان مورد علاقه شان مطلع شده اند. کاراکترهایی که تقریبا 10 سال با آنها سر و کله زدند و کنش و واکنش هایشان را از سنگ جادویی و تالار اسرار تعقیب کردند تا به زندان آزکابان رسیدند و بعد مسابقه گوی آتشین را دنبال کردند و سپس از هویت شاهزاده دو رگه باخبر شدند که تاثیر مهمی در طی این هفت قسمت از ابتدا تا آخر داشت و در آخر با یادگاران مرگ به انتهای سرگذشت پاتر جوان رسیدند. حالا تقریبا اکثر طرفداران هری پاتر دریافته اند این موجود محبوب شان ، در پایان ماجراهایی که خانم "جی .کی . رولینگ" نوشت ، نه تنها به دام مرگ نیفتاد بلکه خود ،  سرکرده یادگاران مرگ شد و به حساب ولد مورت خبیث رسید ، اگرچه خیلی از یارانش مثل پروفسور لوپین ،  فرد ویزلی ،  تانکس و مودی و حتی جن خانگی اش یعنی "دابی" در جنگ آخر به کام مرگ رفتند و خودش نیز بالاخره با "جینی ویزلی " ازدواج کرد ، همچنانکه رون با هرماین ، زندگی مشترک آغاز کرد.

اما علیرغم همه این اطلاعات بازهم تمایل دارند که داستان های هری پاتر را برروی پرده سینما هم دنبال کنند و از همین روست که مدتها در انتظار ساخت و نمایش هریک از قسمت های این مجموعه ( که معمولا با فاصله های 3-4 ساله نسبت به چاپ کتاب مربوطه به اکران عمومی درآمده اند) روزشماری می کنند. خصوصا که در مورد نمایش قسمت ششم ، یک سال هم به اصطلاح در خماری ماندند. چراکه در ابتدا تاریخ نمایش فیلم "هری پاتر و شاهزاده دورگه " سال 2008 اعلام شده بود ولی ناگهان در نزدیکی زمان نمایش عمومی ، در کمال ناباوری اعلام شد که اکران فیلم در جولای 2009 انجام خواهد شد. چنانچه از حالا در انتظار فیلم کتاب هفتم یعنی "هری پاتر و یادگاران مرگ" هستند که خوشبختانه این بار در 2 قسمت جداگانه  و به فاصله یک سال به ترتیب در نوامبر 2010  و جولای 2011 به نمایش عمومی در خواهند آمد. 

اما اولین نکته در "هری پاتر و شاهزاده دو رگه" بازگشت استیو کلاوز نویسنده فیلمنامه های 4 قسمت اول مجموعه هری پاتر به بخش فیلمنامه نویسی قسمت ششم است.( و این حضور در بخش های یک و دو "هری پاتر و یادگاران مرگ" نیز ادامه یافته است)  این در حالی است که تصور می شد ضایع کردن برخی ظرایف و پیچش های دراماتیک کتاب های هری پاتر در قسمت های 1 تا 4 به خصوص در قسمت سوم (که یکی از پیچیده ترین کتاب های این مجموعه است) باعث شد تا تولید کنندگان این فیلم ها برای نوشتن فیلمنامه "هری پاتر و محفل ققنوس" به سراغ ، "مایکل گلدنبرگ " بروند که آثار قابل قبولی مانند "تماس"(1997- رابرت زمه کیس) و "پیتر پن" (2003 - ) را در کارنامه خود داشت. از همین رو فیلمنامه "هری پاتر و محفل ققنوس" را شاید بتوان یکی از وفادارترین و خوش اقتباس ترین بخش های مجموعه هری پاتر تا امروز دانست. اگرچه کتاب پنجم کمتر دارای دقایق معمایی و پازل گونه جلد های پیشین بود و اغلب ماجراهایش را وامدار بخش های قبلی به نظر می رسید. در واقع قسمت پنجم ماجراهای هری پاتر همچون یک اثر حادثه ای – تخیلی در حد جنگ های ستاره ای و یا ماتریکس از کار درآمده بود. اما شاید به دلیل وجود برخی نکات و لحظات پازلی که در کتاب ششم وجود داشت ، بازهم تهیه کنندگان کمپانی برادران وارنر به سراغ استیو کلاوز رفتند.( که دوباره همه آنها را در فیلم خراب کند؟!!)

از آنجا که مانند قسمت های پیشین مجموعه هری پاتر ، بسیاری از فضاسازی ها و شخصیت پردازی ها در فیلمنامه "هری پاتر و شاهزاده دورگه" هم مدیون و وامدار کتاب آن است ، به نظر می آید بررسی فیلمنامه منفک از کتاب ، جفای به نویسنده کتاب و حتی فیلمنامه نویس باشد. چراکه تقریبا کاراکترها و اکثر فضاها ، دستپخت جی کی رولینگ بوده و فیلمنامه نویس تنها در تبدیل آنها به فیلمنامه و ترجمه توصیفات ادبی و نوشتاری به بیان سینمایی ، قابل نقد و اثرش جای بررسی و تحلیل دارد. از این رو در آثار اقتباسی ، معمولا بررسی تطبیقی فیلمنامه و منبع اقتباس ، نقد منصفانه تری قلمداد می شود ، مگر اقتباس در حد برداشت آزاد بوده باشد. بحث درمورد اینکه فیلمنامه نویس در انتقال سینمایی یا به قولی دراماتیزه کردن مکتوبات داستانی نویسنده کتاب تا چه اندازه توفیق داشته و بعضا چگونه توانسته  قدرت تاثیر گذاری تحریرات وی را با وفای کامل به اصل اثر یا با حفظ درونمایه و هویت آن ضمن افزودن  ملحقات و یا تلخیصاتی ، زیاد و کم نماید. در مورد مجموعه هری پاتر با توجه به قدرت نوشتاری نویسنده و سطح بالای تاثیر گذاری کتاب های مذکور  ، بیشتر بایستی توانایی فیلمنامه نویسان را در حفظ سطح همان قدرت و تاثیر گذاری مورد ارزیابی قرار داد.

اولین نکته مشترک در اقتباس از کتاب های هری پاتر به دلیل حجم زیاد هر یک از مجلدات آن که خارج از ظرفیت یک فیلم دو ساعت و نیمه ( مدت زمان هر یک از فیلم های آن ) هستند ، توانایی یا عدم توانایی استیو کلاوز و مایکل گلدنبرگ ( دو فیلمنامه نویس این مجموعه) در خلاصه کردن کتب فوق الذکر در حد و اندازه فیلم 150 دقیقه ای به نظر می آید. اینکه چه قسمت هایی از قصه ، خلاصه یا حذف شده ، چه کاراکترهایی خط خورده یا کوتاه گردیده اند و این جرح و تعدیلات تا چه اندازه در پیشبرد روند قصه و یا مانع شدن از آن ، تاثیر داشته است.

تقریبا بسیاری از خوانندگان کتاب " هری پاتر و شاهزاده دورگه" در همان زمان که کتاب را مطالعه کردند ، دریافته بودند که این قسمت ، یکی از مهمترین بخش های مجموعه داستان های هری پاتر است . چراکه برخی از مهمترین پازل هایی که در کتاب های قبلی مجموعه فوق طرح گردیده بود ، در این کتاب ( و البته کتاب هفتم یعنی "هری پاتر و یادگاران مرگ" ) در کنار هم قرار می گرفت و روشن می گردید ؛ مثل مطرح شدن قضیه هورکراکس ها که اصلی ترین علت زنده ماندن و به اصطلاح فناناپذیر شدن ولد مورت به شمار می آمد. اما استیو کلاوز همچنان از بیان بسیاری پس زمینه ها و علل همین رمز و رازها در فیلمنامه بازمانده است، اگرچه نسبت به مثلا "هری پاتر و زندانی آزکابان" قصورهای کمتری را می توان به وی نسبت داد.

داستان فیلم "هری پاتر و شاهزاده دو رگه" برخلاف کتاب آن که از دیدار وزیر سحر و جادو (کورنلیوس فاج) و وزیر مشنگ ها آغاز می شود با خرابکاری و حملات مرگ خوارها به شهر مشنگ ها ( که البته در کتاب در حرف های فاج بیان می گردد) شروع شده و به نوعی حملات تروریستی نیروهای به اصطلاح شرور را در فیلم های معمولی آمریکایی (که ظاهرا تصویر آینده وحشت انگیز و هول آوری  را به نمایش می گذارند) تداعی می نماید.

هری پاتر برای ششمین سال پیاپی همراه دیگر دوستانش مانند رون ویزلی و هرماین گرینجر راهی هاگوارتز می شود. این در حالی است که دیگر ، بسیاری از موقعیت ها ، هم برای مخاطبان و هم برای کاراکترها روشن تر شده است. مثلا برای اولین بار در این قسمت به طور علنی هری پاتر به عنوان منجی موعود نامیده می شود!( البته این موضوع در آخر کتاب پنجم که دامبلدور  پیشگویی مهم پرفسور تریلاونی را در مورد رقیب نهایی ولدمورت بیان می کرد ، روشن شده بود اما چون بخش فوق از پیشگویی در فیلم مربوطه بیان نمی شد ، برای نخستین بار در فیلم "هری پاتر و شاهزاده دو رگه" آن را دیده و می شنویم.)

 اینک دیگر هری پاتر ،  تنها کسی است که همه در انتظار نبردش با نیروی تاریکی و نجات جهان از وجود آن هستند. این موضوع حتی در نشریات و مطبوعات نیز درج شده و در صحنه ای از فیلم که هری در رستورانی مشغول خواندن روزنامه است ، در همان روزنامه کاملا به چشم می خورد و پیشخدمت رستوران نیز از این جهت نسبت به هری ابراز ارادت می کند! ( البته در کتاب ، هری هرگز در دنیای مشنگ ها و در رستورانی اینچنین حضور ندارد ). اینکه چرا پیتر ییتس کارگردان و فیلمنامه نویسش ، استیو کلاوز ، تا این حد اصرار داشته اند ، ابتدای این قسمت از هری پاتر را به دنیای مشنگ ها برده و حتی مسئله منجی بودنش را هم در این دنیا مطرح سازند ، شاید از این جهت است که خواسته اند این مقوله مهم جهان امروز ( که بیش از یک دهه است در هالیوود مورد توجه قرار گرفته) را خارج از دنیای جادوگری هاگوارتز و مانند آن نیز جاری ساخته و برای تماشاگران خاص هری پاتر  که بیشتر از قشر نوجوانان هستند، ملموس تر سازند. ( به خاطر بیاوریم صحبت های پرفسور رابرت لنگدون در "رمز داوینچی" را که در پاسخ نگرانی سوفی مبنی بر از یادرفتن جام مقدس ، خانقاه صهیون ، خاطره مریم مجدلیه و نسل عیسی مسیح ، یادآور شد که هنرمندان متعددی در طول تاریخ سعی کردند با آثار خود ، این یاد را در اذهان کودکان و نوجوانان و به زبان و بیان خود آنها حفظ نمایند ، از جمله والت دیزنی در قصه ها و کارتون هایی مثل سیندرلا و زیبای خفته و سفید برفی و هفت کوتوله و ... و همچنین داستان هایی مانند  هری پاتر...)

در "هری پاتر و شاهزاده دورگه" ، دیگر حضور ولدمورت ( که تا قسمت قبلی حتی توسط استاد مبارزه با جادوی سیاه یعنی امبریج نفی می گردید) کاملا جدی و علنی شده ، به طوریکه تمهیدات حفاظتی شدیدی را برای ورود و خروج به مدرسه هاگوارتز در نظر گرفته اند. این موضوع را در بدو ورود هری و دوستانش به هاگوارتز شاهد هستیم.

ماجرای ارتباط هری پاتر و دنیای هاگوارتز در کتاب ششم مثل اغلب کتاب های قبلی از پرایوت درایو و خانه دورسلی ها آغاز می شود ولی بازهم سازندگان فیلم این قضیه را هم به دنیای معمولی مشنگ ها برده و شاهدیم که دامبلدور در مترو با هری ملاقات کرده و او را به شیوه آپارات انتقال می دهد.

در قسمت ششم ، بازهم شاهد حضور استاد جدیدی هستیم به نام هوراس اسلاگهورن ( با بازی جذاب و شیرین جیمز براد بنت که کاراکترش تا حد زیادی با شخصیت توصیفی جی کی رولینگ در کتاب همخوان و سازگار است ) که در ابتدا براین تصوریم ، طبق معمول برای تدریس مبارزه با جادوی سیاه چنین اقدامی صورت گرفته ولی بعدا در هاگوارتز و مراسم افتتاحیه سال ششم متوجه می شویم ، اسلاگهورن برای درس معجون سازی در نظر گرفته شده و پرفسور اسنیپ ، استاد قبلی این درس به سمت مدرس مقابله با جادوی سیاه انتخاب گردیده است. ( در فیلم روشن نمی شود چرا چنین اتفاقی می افتد و سوال بزرگی برای تماشاگران باقی می ماند اما خوانندگان کتاب های هری پاتر از قسمت چهارم به خاطر دارند که پس از آشکار شدن ولدمورت ، به نوعی دریافته می شود که دامبلدور ، اسنیپ را برای نفوذ به اردوی ولدمورت می فرستد. این موضوع در قسمت پنجم و در جریان محفل ققنوس واضح تر شد ، خصوصا جایی که اسنیپ گزارشی را به دامبلدور ارائه می دهد و بالاخره در همین قسمت ششم و در صحنه ای که رون مسموم شده ، هاگرید که مخفیانه به صحبت های دامبلدور و اسنیپ گوش می دهد ، متوجه می شود اسنیپ از ماموریتی که رییس هاگوارتز به وی واگذار نموده ، ناراضی به نظر می رسد.یعنی در واقع دامبلدور با واگذاری درس مقابله با جادوی سیاه به اسنیپ به نوعی به وی رشوه داده است!)

اما از طرف دیگر در همین قسمت ششم برای اولین بار و در همان نخستین صحنه ها ، خیانت یکی از نزدیکترین و اصلی ترین یاران هاگوارتز یعنی پرفسور اسنیپ را می بینیم. به یاد داریم که مثلا خیانت کویرل در "هری پاتر و سنگ جادویی" در انتهای داستان روشن شد و در قصه چهارم یعنی گوی آتشین نیز در آخر معلوم گردید مودی قلابی ، همان بارتی کراچ پسر بوده که با استفاده از معجون جادویی اش خود را تغییر چهره داده است. اما در "هری پاتر و شاهزاده دورگه" در دومین صحنه ، ملاقات اسنیپ را با مرگ خوارانی همچون نارسیسا مالفوی (مادر دراکو مالفوی) و بلاتریکس لسترنج مشاهده می کنیم. به هرحال اسنیپ از اعضای محفل ققنوس است و از همین روی مورد تعقیب هری پاتر قرار می گیرد تا سر از کارش درآورده شود.( این بخش از داستان یکی از موارد مورد علاقه کلاوز و ییتس است که بارها در لحظات مختلف فیلم دیده می شود!) یادمان هست که در قسمت نخست همه ظن و شک مخاطب تا صحنه آخر برروی همین اسنیپ بود . آن مسابقه کوییدیچ را با خاطر آورید و آن وردی که زیر لب توسط اسنیپ خوانده شد و پس از آن شاهد سقوط هری بودیم . بعدا متوجه شدیم که در واقع ورد اسنیپ برای نجات هری از جادوی کویرل بود که با نگاه ، وی را از روی جاروی جادوگری به زیر افکند.

علیرغم نمایش خیانت فوق الذکر در صحنه های ابتدایی فیلم ،  آنچنانکه در کتاب "هری پاتر و شاهزاده دورگه" نفرت از اسنیپ در خواننده برانگیخته می شود ، اساسا در فیلم چنین اتفاقی نمی افتد و در صحنه هایی ، شاهد تردید و چهره ای نسبتا مثبت از اسنیپ هستیم. گویی فیلمنامه نویس عمدا می خواسته ذهن مخاطبش را از پیش با سرنوشت پرفسور اسنیپ آشنا سازد. ( در قسمت هفتم وقتی اسنیپ به دست ولد مورت کشته می شود ، به هنگام مرگ ، قسمتی از خاطراتش را به هری می دهد و از طریق این خاطرات متوجه       می شویم ، وی عشق مادر هری را پیش از ازدواجش در سر داشته  و علت نفرتش نسبت به هری در واقع  شباهت هری با پاتر پدر  بوده است. همچنین در می یابیم کشته شدن دامبلدور توسط اسنیپ در قسمت ششم با یک توافق قبلی مابین آن دو اتفاق افتاده ،  چراکه دامبلدور به حال مرگ بوده و هر دو از این مسئله اطلاع داشتند. تنها می خواستند گناه آن برگردن دراکو مالفوی نیفتد ، ضمن اینکه محبوبیت اسنیپ نزد ولد مورت بیشتر شود.دیگر اینکه نفوذ اسنیپ در دستگاه ولد مورت بنا به دستور دامبلدور به خاطر روزگاری بوده که ارتش تاریکی بر هاگوارتز حاکم شده و دامبلدور پیش بینی کرده بود ، اسنیپ می تواند حداقل با حضور در دار و دسته ولد مورت ، به ریاست هاگوارتز رسیده  و از سختی آن دوران بر اهالی مدرسه جادوگری بکاهد. همین اسنیپ پس از حاکمیت ولد مورت در "هری پاتر و یادگاران مرگ" به هری که فراری شده ، کمک های فراوانی  می کند. )

از دیگر راز و رمز هایی که در کتاب ششم به تفضیل بازگشایی می شود ولی در فیلم چندان مورد توجه قرار نمی گیرد ، داستان تام ریدل است که در قسمت دوم یعنی "هری پاتر و دالان اسرار" ، دفترچه خاطراتش را به یاد داریم. همان دفترچه خاطراتی که متوجه می شویم یکی از هورکراکس های ولدمورت است. در این قسمت ، دامبلدور ، هری را به سیاحت برخی خاطرات تام ریدل در قدح اندیشه می برد . در فیلم ، این گشت و گذار در خاطرات تام ریدل از زمانی  شروع می شود که او در یتیم خانه و در کودکی بعضی قدرت های جادویی اش را بروز می دهد که دامبلدور به سراغش رفته و وی را به هاگوارتز می آورد.  استیو کلاوز و دیوید ییتس در فیلم "هری پاتر و شاهزاده دورگه " به همین مختصر بسنده کرده و در سفر نیمه کاره و ناقص هری به خاطره بعدی ریدل ،  تنها دیدار با پرفسور اسلاگهورن و دستکاری خاطره مزبور را شاهد هستیم. اما در کتاب شرح نسبتا مفصلی در مورد تام ریدل آمده است که بسیاری از ابعاد شخصیتی ولد مورت را برای مخاطب باز می نماید. در واقع خلاصه کردن این قسمت از کتاب توسط فیلمنامه نویس ، ضربه جبران ناپذیری به شخصیت ولد مورت یعنی اصلی ترین ضد قهرمان اثر  وارد آورده و وی را در واقع از یک شخصیت ، به یک تیپ معمولی بدل ساخته است. نکات مهمی که در کتاب ، شخصیت ولدمورت را کامل می کند و در فیلم مورد غفلت واقع شده ، از جمله اینکه مادر ولد مورت ، پدر وی را که تام ریدل نام داشته ، با معجون عشق جلب کرده و پس از مدتی با از بین بردن اثر آن معجون وی را از دست داده است. از آن پس مادر تحت شرایط سختی زندگی سپری می کند و به هنگام مرگ نام فرزندش را "تام مارولوو ریدل" گذارد ( عبارتی که نوشتن معکوس آن ، جمله معروف "من ولد مورت هستم " را بوجود می آورد) در کتاب می خوانیم که ولد مورت در طول دوران رشد ، از کودکی تا جوانی ، اعمال دهشتناکی مرتکب شده از جمله هم سن و سالانش را آزار و اذیت کرده و اعمال خلاف مرتکب می گردد. و در نهایت با کشتن دایی اش ، انگشتر معروف وی را به عنوان اولین هورکراکس خود می رباید.( انگشتری که در صحنه ای از همین فیلم دامبلدور آن را به هری نشان می دهد و همچنین در قسمت هفتم آن را یکی از یادگاران مرگ می یابیم). او در همان زمان پدرش که یک مشنگ زاده بود( و همین کینه ولد مورت را علاوه بر عمل ترک مادرش ، نسبت به وی افزون ساخته بود)  را نیز به قتل رسانده و گناه آن را برگردن دایی مقتول خویش می گذارد. به دلیل همین خباثت ها و دیگر صفات منفی است که در دوران بزرگسالی  ، دامبلدور حاضر نیست ، استادی کلاس مبارزه با جادوی سیاه را به وی بسپارد . از همین روی ولدمورت هاگوارتز را ترک می کند.

 

ادامه دارد


 
 
نگاهی به فیلم "پنج دقیقه از بهشت"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
 

 

Five Minutes of Heaven

 

پدر کشتی و تخم کین نکاشتی !

 

 

این سومین اثر  الیور هرشبیگل فیلمساز آلمانی الاصل است که با فیلم "سقوط" (مربوط به دوران حکومت و مرگ هیتلر ) در سال 2004 که به نامزدی دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان هم رسید ، شناخته شد . بعد از همین فیلم بود که مورد توجه کمپانی های هالیوودی قرار گرفت تا فیلم بعدی اش به نام "تهاجم"( Invasion) را با شرکت نیکول کیدمن و دنیل کریگ در قلب سینمای آمریکا بسازد اما گویا روسای هالیوودی چندان به هرشبیگل اطمینان نداشتند که فیلم مورد نظرشان را از داخل دوربین دربیاورد ، بنابراین جیمز مک تیگ اکشن کار را در کنارش گماردند تا فیلم به اصطلاح متفکرانه و فلسفی جناب هرشبیگل را به یک تریلر علمی تخیلی تبدیل سازد که حداقل مخاطبش را در گیشه حفظ کند و لااقل از قبل آن ، دستمزدهای نجومی کیدمن و کریگ پرداخت شود.

اگرچه هرشبیگل در فیلم "سقوط" روایتی متفاوت از دوران حضیض آدولف هیتلر به تصویر کشیده بود ولی همین موضوع ملتهب تاریخی این روزهای جهان سیاست خصوصا برای سلطه گران عالم که به شدت پای قضیه جنگ دوم جهانی و هلوکاست یهودیان یقه درانی می کنند ، باعث شد پای الیور هرشبیگل به هالیوودی که اساس رسالت خود را مدیون همان هلوکاست بازی می داند ، باز شود. اما در هالیوود وی قرار نبود فیلم خنثی بسازد و وجه تسمیه  آمدنش به کارخانه به قول معروف رویاسازی را درک نکند. از همین رو بود که به سهولت ساخت فیلمی همچون "تهاجم" برایش قابل هضم بود. فیلمی که درونمایه اش بر توجیه فلسفی  جنگ طلبی ها و لشکرکشی های غرب امپریالیسم به خاورمیانه و دیگر نقاط سوق الجیشی جهان واقع بود. اصل مطلب فیلم "تهاجم" به قول یکی از منتقدان ، در یک جمله خلاصه می شد که :" اگر می خواهید در دنیا جنگ نباشد ، باید روح انسانی را نابود کنید !"

اما ماجرای فیلم "پنج دقیقه از بهشت" (که هرشبیگل فیلمنامه اش را با همکاری یک فیلمنامه نویس تلویزیونی به نام گای هیبرت نوشت و همین امسال در جشنواره فیلم های مستقل ساندنس موفقیت هایی از جمله جایزه بهترین کارگردانی بخش سینمای جهان را کسب نمود  ) پیرامون یک کینه و حس انتقام قدیمی و کهنه می گذرد. در شهر کوچکی از ایرلند شمالی ، در سال 1975 و در اوج درگیری های ارتش بریتانیا و استقلال طلبان ایرلند(که خود انگلیسی ها و سایر رسانه های غرب سعی می کردند ، آن را دعوای کاتولیک ها و پروتستان ها جلوه دهند) ، فردی به نام آلیستر لیتل به قول خودش احساس وظیفه می کند تا به همراه دوستانش که در یک باند تروریستی پروتستانی جمع شده اند ، یکی از کاتولیک های شهر را به قتل برساند. در هنگام اجرای ترور ، برادر مقتول به نام جو گریفین که نوجوانی بیش نیست ، شاهد قضیه است و از ترس خشکش می زند ولی هیچ عکس العملی نمی تواند نشان دهد.

ماجرا به 33 سال بعد پیوند می خورد . جو گریفین درحالی که با اتومبیلی عازم مکان ملاقات با قاتل برادرش یعنی آلیستر لیتل است ، باقیمانده خاطرات گذشته اش را مرور می کند. برجسته ترین این بازخوانی گذشته را سرزنش های وحشتناک مادرش تشکیل می دهد که به طرز خشونت باری جو را هدف ضرب و شتم و توهین و تحقیر قرار داده است.

به هرحال یکی از شبکه های تلویزیونی انگلیس مانند مجلات زرد ، ترتیب ملاقات جو گریفین و آلیستر لیتیل را داده تا لحظه برخورد آنها را به ثبت برساند.(با توجه به سابقه تلویزیونی گای هیبرت ، چنین زمینه ای برای داستان ، قابل پیش بینی بود!)  اینک هر یک از این دو نفر برای خود موقعیتی کسب کرده و صاحب شغل و حرفه ای هستند ولی به هرحال ماجرای ترور 33 سال قبل فراموش نشده و به قول آلیستر ، در تمام آن سالها ، هر روز و هر شب ، انگار جو گریفین در مقابل همان خانه ایستاده  و انتظار او را می کشد.

 در این ملاقات و در مقابل دوربین تلویزیون ، جو قصد گرفتن انتقام و کشتن آلیستر را دارد و لیتیل که 33 سال عذاب وجدان را تحمل نموده ، می خواهد از شر این کابوس سالیان خود رها شود و رضایت جو را کسب کند.

فیلمنامه "پنج دقیقه از بهشت" ، شروع خوبی دارد. به این معنی که  قصه از چند سکانس جلوتر و در واقع از اعترافات آلیستر مقابل دوربین شروع می شود که می گوید در 14 سالگی عضو گروه تارتن بوده و سپس به دار و دسته UVF می پیوندد که از گروههای پروتستان طرفدار حکومت مرکزی انگلیس بوده است. در همین حال روایت گذشته که تصاویری از درگیری ها و خشونت های سالهای دهه 70 ایرلند را می بینیم ، آلیستر می گوید :

"...انگار که محاصره شده بودیم ، مادرها و پدرها و دوستانمان در خیابان ها می مردند ، باید یک کاری می کردیم. همه می گفتند باید یک کاری بکنیم..."

این اعتراف آلیستر که بعدا متوجه می شویم مربوط به 33 سال بعد از اتفاقاتی است که در سکانس های اول فیلم می افتد و در واقع موتور و عامل محرک گره و تنش اصلی داستان است ،  به خوبی می تواند فضای مورد نظر فیلمساز را در ابتدای ورود تماشاگر به فیلم ، تشریح نماید. در حالی که بدون این جملات ، فصل های نخستین فیلم یعنی پیش زمینه و اصل ماجرای ترور برادر جو گریفین اساسا برای مخاطب نامفهوم باقی می ماند. اما فیلمنامه نویس دلیل قضیه ترور را تا نیمه دوم فیلم و رسیدن به زمان مصاحبه یاد شده ، پوشیده نگه می دارد تا تعلیق چگونگی شکل گیری ترور در ذهن تماشاگر باقی بماند و یکی از علل کشش فیلمنامه تا دقایق میانی حفظ گردد. ضمن اینکه اساس برخورد دو نفر از دو سوی ماجرای ترور خود ، اساسا یک نوع به اصطلاح سوسپانس هیچکاکی ایجاد می کند که ماهیتا مخاطب را درگیر خودش می سازد.

 هرشبیگل و همکار فیلمنامه نویسش یعنی هیبرت ، فرصت چندانی برای شکل دادن تعلیق و سوسپانس مورد نظر تلف نمی کنند و بلافاصله پس از فصل اول و رویداد ترور ( که کاملا خطی و کلاسیک ارائه شده) به زمان حال آمده و با یک روایت موازی استاندارد ، به خوبی تماشاگر را درگیر دندانه های تعلیق برخورد قاتل و مقتول ( و در اینجا برادر مقتول) می کنند. تعلیقی که تا اواخر فیلم باقی مانده و در لحظاتی مانند صحنه درگیری تن به تن جو و آلیستر و پرت شدن آنها از پنجره ، این تصور را پیش می آورد که عنقریب با یک پایان کلیشه ای ختم خواهد شد ولی سایه آن تا نمای پایانی که آلیستر در خیابانی از بلفاست ، تلفنش زنگ می خورد و پشت خط ، جو به او می گوید  ماجرا را خاتمه یافته تلقی می کند ، همچنان به چشم می آید.

بخش مهمی از این تعلیق را شخصیت پردازی درونگرای دو کاراکتر اصلی یعنی آلیستر و جو بردوش می کشد. نوع شخصیت پردازی این دو نفر که تقریبا یک سوم اول حضورشان در اکنون فیلم را با اتومبیل و در حال رفتن به محل قرار سپری می کنند ، با تکیه بر حالات ظاهری و مضمون و محتوای مونولوگ ها و یا دیالوگ با راننده (یعنی تنها سرنشین دیگر آن ماشین ها) تنظیم شده است و همین حالات و جملاتی که ذهنی یا عینی بیان می شود ، تعلیق مذکور اگرچه در زیر لایه های اثر را شدیدتر و تاثیرگذارتر می نماید.

شاید بتوان گفت از این نظر فیلمنامه در دوقسمت نه چندان برابر ، از دو تکنیک مجزا   بهره می برد. در قسمت اول که در واقع فلاش بک ماجراست و قضیه ترور 33 سال پیش را نشان می دهد ، این حوادث هستند پیش برنده فیلمنامه می شوند و شخصیت ها در پی این حوادث روانند. مثلا در صحنه ای که گروه آلیستر برای عملیات ترور ، در حال عزیمت به منزل سوژه هستند ، مواجهه شان با یک کامیون نظامی، بخشی از روحیه متزلزل و توجیه نشده شان را بروز می دهد. یا آن بازی مصرانه با توپ در جلوی خانه توسط جو نوجوان که روحیه کینه ورزانه او را در بزرگسالی نیز توجیه می کند و یا ...

ولی قسمت دوم فیلمنامه که از سکانس حضور آلیستر و جو در اتومبیل های جداگانه شروع می شود و به زمان حال و پروسه مواجهه ژورنالیستی جو گریفین و آلیستر لیتل می پردازد ، اساسا بر مبنای شخصیت ها  و پردازش آنها پیش می رود و حوادث را ایجاد می کند. فی المثل این از شخصیت مضطرب و روحیه متشنج جو برمی آید که او را در به قتل رساندن آلیستر موفق نمی کند یا کاراکتر آرام و پشیمان آلیستر است که وی را در مقابل جو تسلیم کرده تا حقانیت وی را بپذیرد.

 اما در میان رفت و آمدهای موازی دو طرف ماجرا که فیلمنامه بیشتر به اوضاع روحی کاراکترها سرک می کشد و به درونشان نقب می زند تا فضای اکسپرسیونیستی ایجاد شده کاملا فیلم را از یک جو حادثه پردازانه دور سازد ، سازندگان فیلم ، چندان رعایت جنبه حقیقت و عدالت را نکرده اند. در این میان جو گریفین کاتولیک همچنان در فکر انتقام است و در شرایط روحی بسیار نامطلوب نشان داده می شود ، درحالی که آلیستر لیتل آرامش کامل داشته ، مانند یک قدیس ، همه را نصیحت می کند (حتی مسلمانان را که به آنها توصیه می کند دست از خشونت و ترور برداشته و به قول او صداهای دیگر را هم بشنوند!!) و بعد هم به اصطلاح می خواهد از برادر کسی که وی کشته ، حلالیت بطلبد!!! او می گوید که همه انحرافش به دلیل عضویت در گروههای تروریستی پروتستان بود که بدون دلیل می خواستند هر کس مخالف عقیده شان است را بکشند و بالتبع ، هرآنکس هم که عضویت آنها را می پذیرفت ، ناگزیر بایستی مخالفان عقیدتی آنها را می کشت ، بدون آنکه دلیلش را بداند. (البته این ماهیت تمامی گروههای تروریستی است که معمولا از اعضا و هوادارانش ، اطاعت کورکورانه را می طلبد و هیچگونه اما و اگر را نمی پذیرد).

می توان گفت حرف های نصیحت گونه آلیستر از نقاط ضعف عمده فیلمنامه به نظر می آید که عمدا آن را به سمت و سوی شعر و شعار آنهم از نوع تحریف تاریخ سوق می دهد و اساسا گویا تافته جدا بافته ای از کلیت فیلم است که شاید توسط تهیه کنندگان یا روسای استودیوی تولید کننده به فیلمنامه و فیلم تحمیل شده است. از آنجا که تقریبا در هیچ لحظه ای دیگر از فیلم اینچنین دیالوگ یا مونولوگ مستقیم برای عرضه ایدئولوژی خاص و یا کوبیدن ایدئولوژی دیگر به چشم نمی خورد ، این فرضیه تقویت می شود.  در این بخش از فیلمنامه به طور مستقیم ، مسلمانان هدف جملات و اتهامات آقای آلیستر لیتیل یا بهتر بگوییم ، فیلمنامه نویسان و یا در اصل صاحبان کمپانی تولید کننده قرار می گیرند و به دگم اندیشی و تروریسم و مانند آن متهم می شوند ! و بقیه همچون منادیان صلح و دوستی و صفا و صمیمیت تنها می خواهند این مسلمانان خشونت طلب را آرام کرده و به تعقل نزدیک سازند!!!

 انگار نه انگار که در همین 8-9 سالی که از قرن بیست و یکم می گذرد ، این لشکر جرار شاخه ای از همان پروتستان ها (اوانجلیست ها یا همان مسیحیان صهیونیست) هستند که به طور مستقیم در خاورمیانه آتش و خون به پا کرده اند و بنا به آمارهایی که از خود منابع غربی درز کرده (مانند آمار مجله معتبر "لنست" در بریتانیا) تا کنون فقط در عراق نزدیک به یک میلیون نفر از مردم این کشور ، تنها در اثر گشت های آمریکایی ها ، کشته و زخمی شده اند. انگار نه انگار که همین گروههای تروریستی مانند طالبان و القائده و ...(که با تبلیغات سرسام آور ، آنها را به اسلام و مسلمانان می چسبانند) بنا به اسناد و اعترافات و منابع خودشان ، از قوطی خباثت صهیونیست ها بیرون آمده و تقویت شده و می شود. انگار نه انگار که همین امروز علنا از گروههای تروریستی مانند پ ک ک کردستان و عبدالملک ریگی بلوچستان و مجاهدین خلق حمایت می کنند.

از طرف دیگر ، شاهزاده عبدالعزیز عربستانی را در حالی با خدم و حشم  در انگلیس مورد استقبال قرار می دهند که از منابع مختلف اسناد حمایت او  از بن لادن و دار و دسته اش بیرون آمده و کک کسی هم نمی گزد و هیچ یک از این رسانه های عریض و طویل حتی سوال نمی کنند ، چرا از یک حامی علنی تروریست هایی که نزدیک به یک دهه است به بهانه حضورشان ، دنیا را فریب می دهند ، اینچنین استقبال می کنند! و البته کیست که نداند این جماعت وهابی اساسا ارتباطشان با اسلام مثل رابطه انگلیس با آن است و اصلا این مستر همفر انگلیسی بود که عبدالوهاب(بنیانگذار وهابیت) را شارژ کرد و این فرقه را به عنوان یکی از مکاتب انحرافی بر سر راه اسلام قرار داد.

آلیستر لیتل از عمل تروریستی خودش پشیمان بوده و اصرار دارد که جو گریفین آن را فراموش کرده و به زندگی عادی اش با همسر و دخترانش بپردازد که به نظر او ، آنها بسیار از فردی مانند آلیستر لیتل مهمتر هستند تا ذهن جو را اشغال نماید. اما به راستی آیا تروریست های شناخته شده امروز علیرغم ارتکاب جنایات بی شمار ( برخلاف آلیستر که تنها یک قتل مرتکب شده بود) همچنان بر اعمال گذشته شان تاکید نکرده و مانند آن را انجام نمی دهند؟!

مگر سران رژیم اسراییل همانند ایهود باراک ( که در فیلمی همچون "مونیخ" ساخته اسپیلبرگ هم بر تروریست بودنش تاکید می شود) به عنوان وزیر جنگ رژیم صهیونیستی همچنان به نسل کشی فلسطینیان ادامه نمی دهد؟ (آنچنان که همین چند ماه پیش در غزه نشان داد) . آیا می توان همه چیز را فراموش کرد و آشتی امثال نتانیاهو و باراک و پرز را قبول کرد؟

آلیستر در همان صحنه مواجهه تلویزیونی به مدیر برنامه می گوید که برای آشتی نیامده است بلکه فقط می خواهد همه چیز تمام شود! درست مثل شعار فراموش کردن گذشته که از سوی نظام سلطه جهانی داده می شود ، در حالی که نه تنها هیچ تضمینی برای عدم تدوام آن وجود ندارد ، بلکه همین امروز هم بدتر و بدتر از آن واقع می شود.

هرشبیگل و هیبرت اگرچه در فیلم "پنج دقیقه از بهشت" ظاهرا می گویند آن مثل قدیمی را که می گفت " پدر کشتی و تخم کین کاشتی ، پدر کشته را کی بود آشتی" ، فراموش کرده و امروز دیگر تخم کین نکارید اما در عین حال پاسخی برای آن 3720 نفری که طبق آمار ابتدای فیلم در جریان درگیری های ایرلند شمالی طی دهه 70 میلادی ترور شدند ، ندارند. این در حالی است که هنوز به خاطر داریم در جریان مبارزات مردم ایرلند علیه حاکمیت انگلیسی ها بر کشورشان ( که هنوز ادامه دارد!!) مبارزانی همچون "بابی سندز"  درون سیاهچال های حکومت به ظاهر دمکراتیک بریتانیا ، از اعتصاب غذا ، درگذشتند  اما مارگارت تاچر نخست وزیر محافظه کار وقت انگلیس ، حاضر نشد لقب تروریست را از روی گروه آنها برداشته و از زندان آزادشان کند. و حالا همین انگلیس به اصطلاح ضد تروریست ، در اتحادیه اروپا باعث و بانی می شود تا گروه تروریستی مجاهدین خلق ( که بوی تعفن اعمال تروریستی شان عالم و آدم را برداشته است) از لیست تروریست ها خارج شود !!!

اما بی مناسبت نیست اندکی هم درباره ماهیت تروریستی گروههایی که از پروتستانتیزم (دین و مذهب همین جناب آلیستر لیتل که گروه تروریستی پروتستان ها را علیه کاتولیک ها هدایت می کرد)  منشاء گرفتند به اسناد تاریخی مراجعه کنیم تا دریابیم آنچه که در ایرلند شمالی یا نقاط دیگر دنیا انجام دادند ، خارج از اهداف و مقاصد ایدئولوژیک شان نبود و نیست.

یکی از فرقه های برگرفته شده از پروتستانتیزم ، پیوریتن ها بودند که مهاجران اصلی به آمریکا و قاره نو  به شمار آمدند. در دایره المعارف بریتانیکا آمده است که پیوریتن ها چنان خود باخته عهد عتیق شده بودند که می خواستند به جای نیو انگلند ، نام نیو اسراییل را به آمریکا بدهند. پیوریتن ها پیام آور ابعاد وحشت آفرین مندرج ار عهد عتیق برای دنیای جدید بودند. در آن کتاب برخی دستورات وحشتناک وجود دارد که به هنگام اشغال(یا به قول خودشان بازپس گیری) سرزمین فلسطین ، می بایست به مرحله اجرا گذاشته شود که این دستورات دهشتناک طی سالهای گذشته و توسط سربازان اسراییلی به کرات در ارتباط با فلسطینی ها اجرا شده است. پیوریتن ها نیز با انتخاب کتاب عهد عتیق به عنوان راهنمای عمل ، اعمال وحشتناک خود را در آمریکا به این کتاب مستندکردند.

نوآم چامسکی (نطریه پرداز و اندیشمند یهودی ) در کتاب خود با نام " سال 501 : اشغال ادامه دارد" تاریخ انباشته از "پاکسازی های قومی" و فشارهایی که از جانب کریستف کلمب بر بومیان آمریکا وارد آمد را مورد بررسی قرار می دهد و ضمن بیان اینکه پیوریتن ها سرزمین آمریکا را سرزمین موعود نامیدند و بومیان و سرخپوستان آنجا را اشغالگران کنعانی تلقی کردند ، اعمال وحشیانه انجام شده توسط آنها را چنین بیان می دارد:

"...آن جماعت بومی ، مورد علاقه خداوند نبودند ، لذا از بهشت روی زمین پاکسازی شدند. حمد و سپاس از اینکه دیگر کسی از بومیان باقی نماند ..."

به نظر می آید ، آنجا که در فیلم "پنج دقیقه از بهشت" ، آلیستر در 17 سالگی با تکیه بررهنمودهای فردی به نام "سامی" (که گویا هدایت گر اصلی گروه آنها است) اعتقاد دارد لحظاتی که به قتل مخالف عقیدتی اش ( در اینجا برادر جو گریفین که کاتولیک است) اقدام می کند ، متعلق به بهشت است و در واقع مقتول را از بهشت می راند ، ریشه در همین اعتقاد و باور ایدئولوژیک پیورتنی دارد. از همین روست که جو نیز برای دستیابی به لحظات انتقام می گوید که دقایقی از بهشت را طلبکار است. شاید که عنوان فیلم یعنی " پنج دقیقه از بهشت" هم از همین باور و عقیده ناشی شده باشد.

در تواریخ مختلف آمده است که پیوریتن ها ، قتل عام ها را به طور مرتب تحت کنترل و نظارت رهبران دینی خود انجام داده و ماموریت مقدس خود به شمار می آوردند. (همین به اصطلاح رهبران دینی مانند  هال لیندسی و جری فالول و بیلی گراهام هستند که امروزه از صدها کانال تلویزیونی ، پیروانشان را به قتل و غارت مسلمانان تشویق و ترغیب می کنند! و آن وقت سازندگان فیلم" پنج دقیقه از بهشت" ، مسلمانان را عامل خشونت و ترور معرفی می کند !!) این اقدامات مبتنی بر آموزه های عبرانی پیوریتن ها ، حتی توجه آرنولد توین بی را نیز به خود جلب کرده است . به نظر تامس اف گاست ، جامعه شناس آمریکایی در کتاب خود موسوم به "نژاد: تاریخ یک ایده در امریکا" ، توین بی از این نظریه که "اعتقادات فزاینده کلنی نشینان انگلیسی به عهد عتیق موجب پیدایش این باور در آنها شده بود که آنها به عنوان مردمی انتخاب شده اند تا کافران را نیست و نابود سازند" ، دفاع می کند. گاست سپس می افزاید : اسراییلی های ماساچوست ( یعنی همان پیوریتن ها) به همان شیوه ، سرخپوستان را نابود ساختند که اسراییلیان موردنظر کتاب عهد عتیق ، کنعانیان(فلسطینیان) را معدوم نمودند. همین تفکر است که آمریکای امروز را با تمام خصوصیات جنگ طلبانه و سلطه طلبانه اش در صحنه جهانی هدایت می کند و به جنایات و فاجعه آفرینی های مختلف وامی دارد. همین تفکر است که اسراییل را به عنوان محور جهان غرب مطرح ساخته و همین تفکر است که اساس جنگ و خونریزی های امروز دنیا ولو در تحت نام های دیگر است.

آیا با چنین تفکر و باوری که پشتوانه ایدئولوژیک جنگ طلبی های امروز غرب را بوجود می آورد ، می توان خوشبینانه دم از فراموش کردن و بخشیدن زد؟