مستغاثی دات کام

 
نگاهی به حمایت های غرب از اعتراضات اخیر در ایران
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
 

 

 

 

 

 

حقوق بشر و یک بام و دو هوا

 

 

 

 

 

اعلام حمایت های متعدد و مختلف سران کشورهای غربی ، به خصوص آمریکا و انگلیس و برخی دیگر از کشورهای اروپایی از اعتراضات اخیر در ایران و ابراز نگرانی آنها از آنچه عدم رعایت حقوق بشر در این کشور می خوانند ، این تصور را در ذهن برخی به وجود می آورد که سردمداران کشورهای غربی تا چه حد نسبت به حقوق مردم دیگر کشورها ، خصوصا مردم ایران توجه نشان می دهند.(چون این حضرات چندان حساسیتی در مقابل هلوکاست اخیر در غزه یا جنایات اسراییل در لبنان و یا کشتار حدود یک میلیون نفر در عراق در طول اشغال آن توسط نیروهای ناتو و حتی قتل عام زن و مرد و کودک افغانی در بمباران های متعدد نشان ندادند!) این سوال در ذهن پرسشگران بوجود می آید که چه اتفاقی در ایران در حال رخ دادن است که به این شکل اجماع همه سرکردگان نظام سلطه جهانی را فراهم آورده تا یک صدا از به اصطلاح این اعتراضات حمایت کنند. آیا این یک روال معمول برای این رژیم ها و حکومت هاست که از هر صدای اعتراضی حمایت کنند؟ آیا آنها همواره تقابل دولت ها با تظاهرات اعتراض آمیز را محکوم کرده اند؟

نگاهی به تاریخ معاصر کشور ما نشان می دهد که پاسخ سوالات فوق کاملا منفی است. از آن رو که برخی عناصر و افراد بی اطلاع و ناآگاه ، اعتراضات اخیر را با تظاهرات و نهضت عظیم مردمی سال 57 به رهبری حضرت امام خمینی ( ره) مقایسه می کنند ( که تنها یک قیاس مع الفارق به نظر می رسد) بی مناسبت نیست برای اطلاع نسل امروز هم که شده ، سری به وقایع آن روزها بزنیم و از طریق نوشته ها و خاطرات سردمداران آن روز دولت آمریکا ، موضع همین دولت های به اصطلاح دمکرات و آزادیخواه را در برابر قیام میلیونی و نهضت عظیم مردمی ایران مورد توجه قرار دهیم. توجه داشته باشیم که در آن ایام، فردی همچون جیمی کارتر ، رییس جمهوری آمریکا بود و ادعای حقوق بشر وی گوش فلک را کر کرده بود.

 

امروزه مدارک و اسناد مختلفی موجود است که نشان می دهد ، تصمیم محمد رضا پهلوی در اعلام دولت نظامی و کشتارهای بعدی در جریان حاکمیت این دولت ، با هدایت و حمایت کارتر و برژینسکی اتخاذ شد. ویلیام سولیوان (آخرین سفیر آمریکا در ایران) در کتاب خاطراتش  به نام "ماموریت در ایران" پرده از این موضوع برمی دارد که مدت کوتاهی پیش از روی کارآمدن دولت ازهاری ، وی از واشینگتن درباره یک دولت نظامی در ایران سوال می کند و در کمال شگفتی پاسخش را خیلی سریع و با صراحت از کاخ سفید دریافت می کند. پاسخی که به نظر سولیوان با سیاست های حقوق بشری جیمی کارتر کاملا مغایر می نمایاند.

 سولیوان می نویسد:

" ...پاسخ واشینگتن این بود که به نظر دولت آمریکا ، بقای شاه حائز اهمیت است و آمریکا از هر تصمیمی که وی برای تثبیت قدرت و موقعیت خود اتخاذ کند ، حمایت خواهد کرد. در پاسخ واشینگتن با صراحت به این موضوع اشاره شده بود که اگر شاه برای استقرار نظم و تثبیت حکومت خود ، استقرار یک دولت نظامی را ضروری تشخیص دهد ، آمریکا آن را تایید خواهد کرد و از متن پیام چنین مستفاد می شد که آمریکا از هر اقدامی در جهت پایان بخشیدن به اوضاع بحرانی ایران و سرکوب مخالفان حمایت می کند..."

 

سولیوان در ادامه اشاره می کند:

"...پیامی که در پاسخ سوال مربوط به احتمال تشکیل دولت نظامی در ایران از واشینگتن دریافت داشتم نه فقط با دستورالعمل های مبهم و مبتذل گذشته مغایرت داشت ، بلکه از یک تغییر کلی در سیاست آمریکا در جهت حمایت جدی از شاه حکایت می کرد..."

 

تماس برژینسکی مشاور امنیت ملی جیمی کارتر ، گام مهمی در جهت این اقناع بوده ، چراکه وی ضمن ابلاغ سیاست جدید به سولیوان ، ابراز می دارد که شخصا با شاه صحبت کرده و پشتیبانی جیمی کارتر را از هر نوع اقدام وی برای برقراری نظم و آرامش در کشور اعلام داشته است.  پس از آن اردشیر زاهدی سفیر ایران در آمریکا با پیام دیگری از برژینسکی وارد تهران شده و طی جلسه ای با سولیوان به وی ابراز می دارد که برژینسکی اداره امور مربوط به ایران را به دست خود گرفته است.  در همین مسیر بود که زاهدی را به کاخ سفید فراخوانده و ضمن ابلاغ نگرانی جیمی کارتر در مورد اوضاع ایران ، تاکید کرده که در این شرایط شاه باید رویه محکمتر و قاطع تری در پیش بگیرد. به نوشته سولیوان ، برژینسکی ، زاهدی را برای مراجعت به ایران تشویق کرده که شاه را وادارد تا تدابیر جدی تری برای حفظ رژیم خود در پیش گیرد.

جیمی کارتر رییس جمهوری وقت آمریکا درخاطرات خویش راجع به وضعیت شاه وموضع گیری آمریکا نسبت به وی در تاریخ 2 نوامبر 1978 مطابق با 11 آبان 1357 می نویسد:

"...شاه نسبت به آینده خود سخت نگران است و در صدد تصمیم گیری در این مورد است که آیا یک دولت موقت یا یک دولت نظامی بر سر کار آورد و یا اینکه کناره گیری کند. ما شاه را تشویق کردیم مقاومت نماید و روی پشتیبانی ما حساب کند..."

کارتر ادامه می دهد:

"...من برای شاه پیامی فرستادم و گفتم از هرگونه اقدام وی حتی تشکیل دولت نظامی پشتیبانی می کنم..."

 

شواهد و قرائن و اسناد منتشره همچنین خاطرات مسئولین آمریکایی که در سال 57 مستقیما درگیر حمایت از رژیم شاه بودند، نشان می دهد که حتی دخالت نظامی مستقیم ایالات متحده برای حفظ رژیم شاه و مقابله با انقلابیون نهضت امام ، در صورت وخیم تر شدن اوضاع در دستور کار آنها قرار داشت.  گری سیک مشاور ارشد شورای امنیت ملی آمریکا در دوران کارتر ، بعدا در این باره در کتاب "همه چیز فرو می ریزد "نوشت :

"...نگرانی درباره امنیت 41000 آمریکایی مقیم ایران با وجود آنکه هنوز لزوم اقدام فوری درباره آنها مطرح نبود ، از مسائل مهم و نگران کننده ایالات متحده به شمار می رفت..."

 

ویلیام سولیوان در خاطراتش اشاره دارد ،  روز 9 آبان برابر با 30 اکتبر 1978 باردیگر با شاه دیدار کرده و دو راه برای رفع بحران به وی پیشنهاد داده و در آخر تشکیل یک دولت نظامی را راه حل مناسبی دانشته که در کوتاه مدت می تواند به برقراری نظم و امنیت کمک نماید.

روز چهارشنبه 11 آبان برابر 2 نوامبر 1978 برای نخستین بار از زمان اوج گیری نهضت ، کمیته مخصوصی در سطح مقامات عالی کاخ سفید برای اتخاذ تصمیم درباره به اصطلاح بحران ایران تشکیل شد. در نخستین جلسه این کمیته که به ریاست برژینسکی رییس شورای امنیت ملی آمریکا برگزار شد ، وارن کریستوفر ( معاون وزارت امور خارجه) ، هارولد بروان (وزیر دفاع) ، ژنرال دیوید جونز (رییس ستاد مشترک) ، آدمیرال استانسفیلد ترنر ( رییس CIA ) دیوید آرون (معاون برژینسکی) . گری سیک معاون شورای امنیت ملی حضور داشتند. نتیجه این جلسه 2 پیام فوری برای شاه بود:

1-       پشتیبانی بی قید و شرط دولت آمریکا از شاه

2-    لزوم اقدامات قاطع برای اعاده نظم و امنیت و حفظ قدرت و اعتبار شاه (یعنی همان چراغ سبزی که مدام شاه از آمریکا درخواست می کرد تا به راحتی و بی دغدغه بتواند سیاست سرکوب و کشتار را گسترش دهد)

نتیجه آن کمیته ، همان شب به تصویب و امضای جیمی کارتر رسید و به شاه ابلاغ گردید. پس از این ابلاغ دستور و اطمینان شاه از حمایت آمریکا بود که قتل عام دانشجویان در دانشگاه و کشتار 13 آبان 1357 اتفاق افتاد و شاه  با آسودگی خیال دانشجویان و دانش آموزان را پشت نرده های دانشگاه تهران به دام انداخت و به رگبار گلوله بست.

با انتصاب دولت نظامی و شدت گرفتن سرکوب و کشتار ، مبارزات و اعتصابات و اعتراضات مردمی نیز اوج تازه ای یافت . در همین شرایط و اوضاع است که دولت آمریکا رسما اعلام کرد که بازهم وسایل و ابزار ضد شورش به ایران خواهد فروخت. این تصمیم اگرچه پیش از این از سوی برژینسکی اعلام شده بود ولی به مرحله اجرا در نیامده بود ولی با گسترش هرچه بیشتر نهضت اسلامی مردم ایران علیرغم دولت نظامی و افزایش سرکوب ، در روز 9 نوامبر مسئله خرید تجهیزات نظامی فوق اعلام شد.

سیر حمایت های بی قید و شرط و همه جانبه امپریالیسم غرب از رژیم شاه به آنجا رسید که آمریکا یکی از عالیرتبه ترین ژنرال های خویش در ناتو به نام ژنرال رابرت هایزر را برای حفظ پایگاههای غرب در ایران و در صورت لزوم ترتیب یک کودتای خونین به ایران فرستاد . اسناد موجود از جمله خاطرات دست اندرکاران سیاسی و نظامی آن روزگار  و همچنین مدارک باقیمانده از هایزر و نظامیان پیرامونش نشانگر آن است که آمریکا و اعوان و انصارش می خواستند برای نگاهداشتن سلطنت پهلوی تا راه اندازی حمام های  خون در ایران پیش روند.

 به موجب این اسناد ، طراحان کودتای نظامی موسوم به عملیات نجات یا کورتاژ قصد داشتند در طی دو موج افراد مورد نظرشان را دستگیر نمایند. طرح کودتا تقریبا از زمانی که ژنرال هایزر به ایران وارد شد ، در دستور کار قرار گرفت و ابعاد مختلف آن طی جلسات مختلف هایزر با گروهی از افسران ارشد شاه که به گروه پنج موسوم شدند (مرکب از ارتشبد عباس قره باغی رییس ستاد بزرگ ارتشتاران ، ارتشبد طوفانیان ، سپهبد ربیعی فرمانده نیروی هوایی ، سپهبد بدره ای فرمانده نیروی زمینی و دریادار حبیب الهی ، فرمانده نیروی دریایی) به طور مداوم مورد بررسی قرار گرفت تا اینکه به طرح نهایی رسیده و برای 21 بهمن 1357 آماده اجراگردید.

ژنرال هایزر در کتاب خاطرات خود به نام" ماموریت مخفی در تهران" درباره تشکیل گروه 5 و برنامه ها و اهداف آن می نویسد :

"...نقش افراد ما می بایستی این باشد که نوع اطلاعات لازم برای انجام یک اقدام نظامی را مشخص کنند...اگر حکومت غیر نظامی شکست بخورد ، کودتا از هر شق دیگری بهتر است.مخالفین را باید آگاه کنیم که همیشه امکان عمل وجود دارد و عنصر قدرت ارتش بیشتر کارت های برنده را در دست دارد می تواند با مسائل با قدرت برخورد کند، اعتصابات را بشکند و کنترل کشور را بدست گیرد. این کار را حتی اگر با خونریزی زیاد هم باشد ، انجام خواهد داد..."

 

هایزر در بخشی دیگر از خاطراتش به دستوراتی که هارولد براون وزیر دفاع آمریکا به وی داده بود ، اشاره کرده و می نویسد :

"...براون دستورات 11 ژانویه خود را دوباره تکرار کرد و گفت ...اگر وضع وخیم شود ، ارتش باید آمادگی کودتا را در هر لحظه داشته باشد. سپس خطاب به من گفت که باید ارتش را هم از نظر فیزیکی و هم از نظر روحیه تقویت کنم که آنها در هر لحظه آمادگی این کار را داشته باشند..."

 

هایزر روز پس از فرار شاه طی گزارشی به هارولد براون جدول آمادگی ارتش برای کودتا را ترسیم می کند . او در خاطراتش می نویسد :

 "...گروه پنج هر روز کارآیی بیشتری پیدا می کنند و قره باغی نیز نقش رهبری بیشتری ایفا می کند . برنامه ها دارد شکل می گیرد و ما داریم به جایی می رسیم که بتوانیم کودتای نظامی کنیم. حدود یک هفته دیگر قادر به انجام این کار خواهیم بود. گروه از نظر روحی آماده است تا در صورتی که دولت قانونی (یعنی دولت بختیار) رو به سقوط برود ، اقدام کنند ..."

 

هایزر ادامه می دهد :

"...براون می خواست برآورد را از میزان خونریزی در صورت وقوع کودتا بداند. گفتم به نظرم بالاست. اضافه کردم که این نکته را باید برای آینده در نظر داشت. فدا کردن یک انسان تصمیم بسیار سختی است ، اما وقتی صحبت از یک جنگ می شود ، باید خسارات را با خسارت های دیگر مقایسه کنیم . شاید مرگ ده هزار تن بتواند جان یک میلیون را نجات دهد..."

 

اما اوضاع آن گونه که ژنرال های شاه و اربابان آمریکایی شان پیش بینی می کردند ، پیش نرفت. با رهبری هوشمندانه حضرت امام خمینی (ره) و برنامه دقیق یاران ایشان ، به جز تشکیلات انقلابی درون ارتش که سربازان و درجه داران و افسران بسیاری را گرد خود متشکل ساخته بود ، دیدارهای برخی اعضای شورای انقلاب با بعضی سران ارتش ، باعث شده بود که لحظه به لحظه نقشه ها و طرح های ژنرال هایزر و گروه 5 نفره ژنرال های شاه از هم گسیخته تر شود و کارآیی نهایی خود را زیر علامت سوال ببرد. این نکته را بارها و بارها شخص هایزر و دیگر سران ارتش شاه در خاطرات و نوشته ها و گفته های خود مورد تاکید قرار داده اند.

اما به هرحال کاخ سفید تا آخرین نفس های رژیم سلطنتی علیرغم خواست قطعی و بلاتردید دهها میلیون ایرانی ، حمایت خود از سلطنت با حرف و عمل نشان می دادند .

پس از اینکه عملیات موسوم به نجات و یا کورتاژ در عصر 21 بهمن بعد از فرمان تاریخی امام خمینی به بن بست کامل رسید ، یعنی بعد از همان فرمانی که منجر به شکستن حکومت نظامی شد که ساعت آغاز آن برای اجرای کودتا به ساعت 30/16 عقب کشیده شده بود ، صبح روز 22 بهمن 1357 در حالی که اغلب مراکز رژیم شاه به دست انقلابیون فتح شده بود و نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) می رفت که طومار دودمان 2500 ساله شاهنشاهی را برای همیشه در هم بپیچد ، در اتاق بحران کاخ سفید جلسه ای به ریاست  برژینسکی تشکیل شد و برای نجات حکومت شاهنشاهی آخرین تدابیر را به کار بستند. برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر در یادداشت های روز یکشنبه 11 فوریه برابر با 22 بهمن 57 به آن جلسه اضطراری اشاره می نماید و می نویسد :

"...در جلسه اضطراری کاخ سفید ، وارن کریستوفر و دیوید نیوسام از طرف وزارت امور خارجه ، چارلز دونکن و ژنرال جونز به اتفاق چند تن از مقامات وزارت دفاع و ستاد مشترک ، ترنر رییس CIA به اتفاق فرانک کارلوچی  از مقامات برجسته CIA ، گری سیک و سرهنگ اودوم از شورای امنیت ملی حضور داشتند..."

 

 راه حل نهایی این گروه کودتای نظامی است و از همین رو نتایج جلسه به سولیوان و ژنرال هایزر ابلاغ می شود . سولیوان به نوشته خودش در کتاب خاطراتش ، از عصبانیت مکالمه را قطع کرده و ژنرال هایزر نیز شرایطی را برای انجام کودتا عنوان می نماید ، که در آن زمان از هیچ کس ساخته نبود.

هایزر در این باره در خاطراتش می نویسد :

"...وقتی صحبت را شروع کردیم ، گفتم که ژنرال هیگ نیز پشت خط است. ژنرال دیوید جونز رییس ستاد مشترک گفت که آن طرف خط ، خودش ، معاون وزیر ، دونکن ودکتر برژینسکی قرار دارند...پرسید آیا مایلم برای ترتیب یک کودتای نظامی به تهران برگردم؟ ...گفتم تحت شرایط زیر می توانم ...به مقدار نامحدود نیاز به پول خواهد بود ، باید حدود 10 الی 12 ژنرال آمریکایی را با خود ببرم .

 1000 نفر از بهترین سربازان آمریکایی را لازم دارم . زیرا در این موقعیت نمی دانستم روی چه مقدار از سربازان ایرانی می توانم حساب کنم و بالاخره نیاز به حمایت همه جانبه و متحد کشورم دارم..."

 

مروری بر نوشته ها و یادداشت های برژینسکی که می بایست در مقام مشاور امنیت ملی آمریکا آخرین و دقیق ترین اطلاعات را درباره اوضاع ایران در آن ساعات سرنوشت ساز و حساس داشته باشد و همچنین دیگر اعضای ارشد دولت ایالات متحده در آن جلسه اضطراری ،  میزان بی اطلاعی و سردرگمی مقامات رهبری آمریکا را درباره اوضاع ایران نشان می دهد. جلسه اضطراری کاخ سفید در ساعت 30/8 صبح یکشنبه 11 فوریه تشکیل شده که باتوجه به اختلاف ساعت تهران و واشنگتن برابر ساعت چهار بعداز ظهر روز 22 بهمن 1357 است . یعنی ساعتی که ارتش اعلام بی طرفی کرده ، بختیار ناپدید شده و دیگر رژیم سلطنتی  در ایران وجود ندارد که ارتش از آن پشتیبانی کند یا نکند . سلسله مراتب فرماندهی در ارتش به کلی درهم ریخته و ارتباط هیئت مستشاری آمریکا با قسمت های مختلف ارتش قطع شده بود. فکر انجام کودتا در چنین شرایطی به قول سولیوان بسیار سخیف و احمقانه به نظر می رسید و نشان می دهد که آمریکا و سایر متحدان غربی اش تا چه حد ابلهانه بر حمایت بی قید و شرط از یک رژیم مضمحل شده حتی در وضعیت احتضارش ادامه می دادند. ( متاسفانه یا خوشبختانه هنوز هم که هنوز است ، سردمداران آمریکایی ، مردم ایران نشناخته و از اوضاع و احوال این مملکت بی خبر هستند. از همین روست که خام دستانه و ابلهانه از جریاناتی حمایت می کنند که بارها و بارها در تاریخ این سرزمین در مقابل اراده و باورهای اکثریت مردم مسلمان شکست خورده اند. و تعجب از آنکه آنها برای چندین و چندمین بار این بازی از پیش باخته را تجربه می کنند!)

سوال برای مورخین و پژوهشگران و نسل امروز می تواند این باشد که : آیا آن هزاران نفری که در سالهای 56 و 57 ( و البته در طول حکومت 52 ساله ستم شاهی دهها هزار ایرانی به انحاء مختلف توسط آن رژیم کشته شدند) مقابل سلاح های آمریکایی رژیم شاه به خاک افتادند ، بشر نبودند؟ آیا قیام دهها میلیون ایرانی در سال 57 ، اعتراضات مردمی به حساب نمی آمد؟ آیا رژیم شاه با قلع و قمع معترضین در آن روزها ، دمکراسی و حقوق بشر مورد ادعای حضرات را زیر پا نمی گذارد ؟ چرا در آن روز آمریکا و اعوان و انصار اروپایی اش در کنار شاه و در مقابل دهها میلیون ایرانی قرار داشتند و امروز مدعی هستند قصد حمایت از اعتراضات مردمی علیه نظام جمهوری اسلامی دارند؟ آیا آن میلیون ها نفر در سال 57 ، مردم نبودند؟! آیا همه این حمایت ها و عدم حمایت ها و سمت و سوی آن به یک نکته اساسی یعنی منافع استراتژیک امپریالیسم غرب در منطقه و جهان باز نمی گردد که در آن روزها توسط رژیم شاه تامین می شد و امروز توسط انقلاب و نظام جمهوری اسلامی مورد تهدید قرار گرفته است؟ آیا اساس این مخالفت ها و مقابله ها از همین محور اصلی ناشی نمی شود؟

ژنرال رابرت هایزر ، پاسخ این سوالات را به روشنی و در کتاب خاطراتش می دهد.

ژنرال هایزر در اواخر کتاب خاطرات خود ضمن اشاره به شکست آمریکا در جریان پیروزی انقلاب اسلامی به تبعات آن می پردازد و می نویسد :

"...در مورد حوادث سالهای 1978 و 1979 ما هنوز در حال پرداخت هزینه و خسارات آن هستیم...خیلی غم انگیز است که ما با داستان مرگ کارمان را ختم کنیم. ایالات متحده ، یک متحد نزدیک و قوی خود را که می توانست در خلیج فارس برای منافع غرب ثبات برقرار کند ، از دست داد. از دست دادن آن موجب شد تا میلیاردها دلار خسارت ببینیم ، زیرا مجبور بودیم که برای اتخاذ ترتیبات امنیتی خود منطقه خاورمیانه در سالهای بعد  به راههای دیگری متوسل شویم ... اگر ایران می توانست یک نیروی مهم دفاعی ایجاد نماید ، همانطور که در راه انجام آن بود ، می توانستیم میلیون ها دلار از این بابت ذخیره کنیم. مطمئنم اگر روابط نزدیک خود با ایران را از دست نمی دادیم و آن کشور همچنان به تقویت قدرت نظامی خود ادامه می داد ، ضرورتی نبود که ما این همه خرج کنیم تا نیروی واکنش سریع در خلیج فارس ایجاد نماییم. نیروهای ایران می توانستند  ثبات منطقه را تضمین نمایند و از منافع حیاتی آمریکا حمایت کنند. لذا بهای سقوط شاه برای آمریکا بسیار گزاف بوده است..."

 

او در آخرین جملات کتابش از حتی عدم دخالت نظامی آمریکا به نفع شاه انتقاد می کند و می نویسد:

"...در پایان این داستان تراژیک می خواهم دو سوال عمده در مورد مسئله دخالت در امور داخلی هر ملتی را مطرح کنم : اگر اخلاقا درست است که برای حفظ یک متحد وفادار در برابر حمله بیگانگان ، دخالت کنیم ، آیا حفظ یک متحد مستحق و وفادار برعلیه خرابکاران داخلی که از سوی عوامل خارجی برانگیخته شده و حمایت می شوند ، استحقاق کمتری دارد؟ اگر این کار صحیح باشد ، آیا نباید آن را قاطعانه و تمام و کمال با همه توان انجام دهیم؟ معتقدم که آمریکا می بایست این شیوه را اتخاذ می کرد . اگر آمریکا هدفی را دنبال می کند ، باید وسائل آن را نیز فراهم آورد."

 

به نظر می آید که این نوشته ها ژنرال هایزر ، می تواند پاسخ بسیاری از اذهان پرسشگر و دقیق باشد که اساس این حمایت ها و آن مخالفت ها از کجا ناشی می شود و بر چه ملاک و معیاری قرار دارد. شاید بسیاری از جوانان نسل امروز بتوانند از ورای این جملات که در واقع متعلق به دو دهه پیش هستند ( خاطرات ژنرال هایزر در اواسط دهه 80 میلادی انتشار یافت) اساس ناآرامی های امروز کشور که به شکل حیرت انگیزی با تمامی آشوب ها و شورش های 30 سال اخیر قرابت ساختاری و محتوایی دارد را دریابند.

شاید باورنکردنی نباشد ولی امروزه آمریکا و همه اذنابش در جهان با قدرت و خواستی چندین برابر دهه 70 ، به دنبال ساختن همان متحد استراتژیک ( که ژنرال هایزر در خاطراتش از فقدان آن می نالد و نبودش را موجب خسارات عظیم به منافع آمریکا می داند) در ایران هستند و در این مسیر از هیچ وسیله و راهی دریغ نخواهند کرد. آنچنان که در طول این 30 سال انجام دادند و همچنان می دهند. باور کنید اینها یک تصور یا به قول آن انگلیسی صهیونیست یعنی دنیل پایپز ، "توهم توطئه" نیست.

 

توجه کنید به بخشی از سخنان مهندس میرحسین موسوی تحت عنوان "توطئه یا توهم توطئه" که در نشست سالانه انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی به مناسبت پنجاهمین سال فعالیت انجمن اسلامی داشکده فنی دانشگاه تهران در تاریخ 11/12/1376 انجام گرفته بود:

 

میر حسین موسوی در آن سخنرانی می گوید :

"... آیا آن چیزی که که ملت ما راجع به بیگانگان و ابرقدرت ها اعتقاد دارد و جان مایه بسیاری از بحث ها و گفت و گوهای سالهای اخیر و حتی از اول انقلاب تا الان بوده ، توهم است یا واقعیت دارد؟ آثار آن چیست؟ متنی که من از یک متفکر خارجی می خوانم به این دلیل است که پایه بحث ها به او برمی گردد. او یک فیلسوف آمریکایی – اروپایی است. در سال 1948 در کتاب "حدس ها و ابطالها" ، مطالبی را (که اشاره خواهم کرد) خواهید دید که چقدر به این مسئله شباهت دارد ...وی نظریه توطئه را این طور عنوان می کند:

"...هرچه در اجتماع اتفاق می افتد ، نتایج مستقیم نقشه هایی است که افراد یا گروههایی نیرومند طرح ریزی کرده اند. این نظر ، بسیار  گسترش پیدا کرده است. هرچند من در آن شک ندارم که گونه ای ابتدایی از خرافه است. کهن تر از تاریخی گری است و در شکل جدید آن نتیجه برجسته دنیوی شدن خرافه های دینی است. باور داشتن به خدایان هومری که توطئه های آنها مسئول تقلبات جنگ های تروا بود که اکنون از میان رفته ، ولی جای خدایان ساکن کوه المپوس هومری را اکنون ریش سفیدان کوه صهیون یا صاحبان انحصارها یا سرمایه داران و استعمارگران گرفته است..."

موسوی ادامه می دهد:

"نظر آن فیلسوف غربی در سال 1948 مطرح می شود که اگر دقت کرده باشید ، اشاره می کند که گویی در جهان تمام توطئه ها را به یهودی ها و ریش سفیدان کوه صهیون و سرمایه داران و انحصارگران نسبت می دهند! اگر دقت کنید ، 1948 ، سال تاسیس و تشکیل حکومت اسراییل در خاورمیانه است و درست چند ماه بعد ، حکومت اسراییل در خاورمیانه شکل می گیرد...

بعد از فروپاشی شوروی که طبیعتا پیمان ورشو از بین رفته و دلایل وجودی ناتو هم از بین رفت ، قاعدتا این پیمان نظامی هم در غرب باید از بین می رفت. ولی نه تنها شاهد از بین رفتن ناتو نبودیم ، بلکه شاهد پیشروی ناتو به سمت مرکز اروپا بودیم. هم اکنون پیشروی آن به سمت مرزهای خودمان در آسیای مرکزی ، قفقاز و ماورای قفقاز هستیم و بعضی ها نفوذ نیروهای ترکیه در شمال عراق را به عنوان "نفوذ ناتو" به قلب سرزمین های اسلامی تعبیر می کنند.

 

مهندس موسوی در ادامه اظهار می دارد:

 "اگر ما به این سمت رانده شویم که بگوییم در روابط با غرب دچار اغراق هستیم و توطئه ای در کار نیست و اینها "توهم توطئه " است ، باید چشم خود را براین تهدیدات و خطرها ببندیم و آنها را به مسائلی حقوق بشری و انسانی تعبیر کنیم که اقتصاد جهانی را برپا نگه دارد و صلح را تامین کند که البته می توانیم آثار مخرب این فکر را در تصمیم گیری ها ، دیپلماسی و روابط خودمان با خارج حدس بزنیم. اگر ما توطئه را "توهم" تلقی بکنیم ، بلافاصله حساسیت ما نسبت به اوضاع پیچیده ای که ما را در منطقه و این حساسترین و بحرانی ترین نقطه جهان محاصره کرده ، ار بین خواهد رفت....

وقتی احساس ملت ما و به تبع آن سازمان ها و ارگان های تصمیم گیر دولت ما این باشد که دچار "توهم توطئه" هستیم و جهان ، جهان امنی برای سخن گفتن و عمل کردن و ایجاد روابط دوستانه و حتی برادرانه است ، طبیعی است که آن حساسیت را نسبت به این خطرها و تهدیدات از دست خواهیم داد و در عمل به نقطه ای خواهیم رسید که نخواهیم توانست موقعیت مناسب خودمان را به عنوان یک نظام قدرتمند در مقابل این خطرات عظیمی که ما را تهدید می کند ، همچنان که تا به حال حفظ کرده ایم ، حفظ بکینم. حال می توانید حدس بزنید که این مسئله تا چه اندازه مهم است.

این نظریه در جهان پرآشوب و پرخطر خاورمیانه و جهان اسلام ، به ما توصیه می کند که خوش بین باشیم و با این فکر که انشاالله توهم است و توطئه ای در میان نیست ، چشم خودمان را به روی اهداف قدرت های بزرگ در منطقه ببندیم و لبخندهای آنها را باور کنیم.

قبول این گفتار و جا افتادن آن ، زمینه را برای فعالیت مجدد فراماسونری در کشور ما فراهم خواهد کرد ، در بعضی از اصلی ترین مقلاتی که در زمینه توهم توطئه نوشته شده گفته می شود :

"...فراماسونری این قدرها هم که می گویند بد نیست و این قدرها خیانت نکرده است و این هم جزء توهماتی است که در این زمینه داریم."

جا افتادن نظریه "توهم توطئه" حساسیت ما را در مقابل اسراییل از بین خواهد برد. در زمینه اقتصاد بعد از انقلاب ، عده ای صاحبنظر پیدا می کنیم که به خاطر خوش بینی زیاد به غرب و اینکه احساس می کنند راجع به توطئه های خارجی توهم داریم ، اصول را کم کم فراموش می کنند...

میرحسین موسوی در بخشی دیگر از سخنانش می گوید :

" ...در مقابل آمریکا و قدرت های خارجی ، آنها دائم می گویند ما در مورد غرب و آمریکا و اسراییل دچار توهم توطئه هستیم و در واقعیت بیرونی توطئه ای نیست و شما آسوده اید.من این را با ورود ویروس هایی به بدن که قدرت ایمنی آدم را از او سلب می کند ، تشبیه می کنم. وقتی ویروس HIV  ( ایدز) وارد بدن می شود ، انسان در مقابل یک ذکام هم آسیب پذیر می شود و ممکن است در مقابل یک سرماخوردگی هم جان ببازد و در مقابل همه نوع امراض ، در معرض خطر قرار گیرد. وقتی سیستم ایمنی فرو ریخت ، عملا بدن نخواهد توانست به طور خودکار در مقابل انواع باکتری ها ، میکروب ها ، مسائل محیطی و آب و هواهای گوناگون مقاومت کند . جامعه ای که در این جهان پرآشوب و در برابر قدرت نمایی قدرتمندان ، احساس آشوب نکند و به این فکر کشیده شود که اینها توهم است ، در وهله اول سیستم ایمنی خودش را از دست خواهد داد. او در مقابل هر توطئه و تهدید کوچکی در آینده ، در معرض خطر قرار خواهد گرفت. یک بحران شبیه به افغانستان یا عراق یا خلیج فارس یا در مرزها و یا یک بحران داخلی همچون اعتیاد و هر چیز دیگری می توانداعتماد به نفس او را از بین ببرد و او را دچار مشکلات اساسی بکند. شبیه بکسوری که او را داخل رینگ می اندازیم و به او می گوییم :" نترس ، رقیبت براساس قرارداد قبلی ، ضرباتش را برتو وارد خواهد کرد." به این ترتیب گارد او را باز می کنیم ، فردی که با چنین حالت خوشبینانه وارد رینگ بوکس شود ، طبیعی است که له خواهد شد و از بین خواهد رفت.

در خصوص روابط بین المللی هم حساسیت به توطئه بیگانگان یک سیستم ایمنی است که ملت ما را در ظرف دویست سال تجربه خون و آتش و خدعه خوردن و مکر دیدن و خیانت های متوالی تحمل کردن ، به دست آورده است. این تجربه به بهای کم به دست نیامده است.بر سر این مسئله امیرکبیرها و قائم مقام ها را از دست داده ایم. به بیراهه کشانده شدن انقلاب مشروطه را داریم و دوران دیکتاتوری رضاشاه و محمد رضا را در این کشور داریم. ما در این کشور نفوذ آمریکا و مستشاران آمریکایی و غارت سرمایه ها و ثروت های ملتمان را داشتیم. ما در دویست سال گذشته هر لحظه تحقیر شده ایم و به ما سیلی زده اند و ما را در جهان تحقیر کرده اند. طبیعتا در این مدت ، یک سیستم ایمنی در درون خودمان ایجاد کرده ایم که نتیجه این رنج ها و دشواری ها و شهید دادن ها و مقاومت کردن هاست.

موسوی ادامه می دهد :

"بنده مسئله نگاه به توطئه های خارجی را عنوان یک نظر افراطی تلقی نمی کنم. عین واقع بینی تلقی می کنم و عدول از آن به معنای سرنگون شدن و رفتن به مصاف خطرهای بزرگ است.

...دو سه جمله از دو شخصیت می خوانم . یکی نماینده فکری که آن سیاست رسمی 200 سال گذشته می دانم و دیگری چند نقل قول از حضرت امام (ره).

اولین جمله را از میرزا ملکم خان نقل می کنم . وقتی این مطلب را بخوانم ، خواهید دید که این فکر خیلی غریب به نظر نمی آید و مربوط به یک فرد نیست ، بلکه پایه سیاست اقتصادی و سیاسی ما در 200 سال گذشته است که برچنین تصوری از جهان استوار بوده است:

"...سبب عمده عداوت و نفرت ملل فرنگستان نسبت به دول آسیا ، این است که می گویند: دول آسیا یک قسمت ممتاز کره زمین را به واسطه عدم امنیت مالی و جانی ، غرق دریای ذلت و ننگ بنی آدم ساخته اند. دول فرنگستان به واسطه همین علوم ، امنیت مالی و جانی و ضبط و تصرف کل ممالک آسیا را حق آسمانی و وظیفه حقه خود قرار داده است.دول بازرگان اروپا نمی توانند آسیا را در حال رکود و عقب ماندگی باقی گذاردند ، زیرا پیشرفت آنها به توسعه و ترقی تمام قیمت های جهان بستگی دارد . به همین دلیل دول اروپا صمیمامنه خواهان پیشرفت ایران می باشند. ملل فرنگستان در ممالک ما هیچ کار و مقصودی ندارند مگر ازدیاد آبادی و توسعه تجارت دنیا. بقای کشورهای عقب مانده برای اروپا غیر قابل تحمل است و هنگامی که یک دولت اروپایی ، یک کشور آسیایی را تصرف می کند ، به خاطر لذت پیروزی و غارتگری نیست ، بلکه بیشتر برای بازرگانی و سود متقابل است. از مالیات هند یک دینار عاید خزانه انگلیس نمکی شود و بدین ترتیب از میان بردن کشورهای عقب مانده را می توان صرفا حکم عدالت و تقدیر الهی دانست..."  

این یک فکر است. در مقابل این فکر ، این جمله را از حضرت امام ( قدس سره الشریف) می خوانم :

"...من نمی گویم تمدن اروپایی را نگیرید . آنچه آنها می خواهند به ما بدهند ، تمدن نیست ، بلکه چیزی است که ما را تباه می کند که دروازه تمدن بزرگ ره ما داد. ما از غرب بد دیده ایم. ما را تباه کردند..."

این جمله حضرت امام ( ره) است. باز یک جمله دیگر از آن فرد متعلق به دوره قاجار می خوانم. چون این فکر ، "تیپ" است و هم اکنون هم نظایر آن را می توان دید و نظریه توهم توطئه همین تیپ فکر را ایجاب می کند :

"...از برای آبادانی ایران ، کمپانی ها را باید از خارج آورد. عقلای ایران هنوز براین عقیده هستند که کمپانی های خارجی ، ایران را خواهند گرفت. در این عقیده یک دنیا جهالت هست. حضور یک شرکت خارجی بیش از یک فرد خارجی برای ما ضرر و زحمت نخواهد داشت . اگر ایران بخواهد تنها و منزوی باقی بماند و مثل خیوه و بخارا مرزهای خود را ببندد ، ولی تازه بعد معلوم خواهد شد که باز هم از حمله و تجاوز مصون نیست زیرا یک دزد می تواند حتی به خانه ای که خیلی خوب محافظت می شود ، داخل شود. در این صورت باید اولیای دولت علیه ، راههای آهن ، عمل معادن و بانکها و جمیع کارها و بناهای عمومی را بلاتردید محول به کمانی های خارجی نماید..."

و در چند سطر بعد می نویسد :

"...دولت ایران باید هر قدر می تواند به کمپانی های خارجی امتیاز دهد. اعطای این امتیازات نباید یک مرحمت و سخاوت تلقی شود ، بلکه برخلاف ، دولت ایران باید متشکر و خوشبخت باشد که شرکت های خارجی برای بهره برداری در خاک او حاضر می شوند و این حق شناسی باید حاکم بر جریان کل مذاکرات باشد..."

موسوی در انتهای سخنانش ابراز می کند :

"خوب شما در بن این فکر به عوض اینکه به یک الگوی برخاسته از اقتضائات داخل کشور ، توانایی ها ، نیروی کار و خلاقیت کشور بربخورید ، اساس را بر گشودگی کامل دروازه های کشور بربیگانگان می یابید و متاسفانه هستند کارشناسانی که افکار آنها میرزا ملکمی است و نظیر او فکر می کنند.

خوب ، این یک دید است. ما دید دیگری داریم که باز از حضرت امام (ره) نقل کنم و بحث را خاتمه دهم. این به عنوان یک دید ، یک راه حل ، یک کلمه قصار که می تواند در انواع مختلف سیاست ها به کار رود و بنده این سخنان را از ایشان پایه ای برای هرگونه ارتباط با قدرت های بزرگ می یابم. ایشان می فرمایند:

"ملت های مسلمان باید اصل را بر دشمنی و فریب ابرقدرت ها با خود بگذراند ، مگر آنکه خلاف عینی و عملی آن را مشاهده و لمس و باور نمایند"

جمله آخر از ایشان اینکه :

" شکست آمریکا از همه بیشتر بوده ، لذا دسیسه او هم بیشتر است."

 

آیا هواداران مهندس موسوی که اینک در مراحل اعتراضی خویش مورد حمایت حاکمان آمریکا و دول استعمارگر اروپایی قرار گرفته اند ، این صحبت های میرحسین را شنیده یا خوانده بودند؟ آیا امروز دیگر این صحبت ها محلی از اعراب ندارد؟ آیا امروز " توهم توطئه" دیگر تئوری درستی از جانب ایشان به حساب می آید؟ آیا تفکرات میرزاملکمی دیگر اشکالی ندارند؟ آیا جملات حضرت امام (ره) دیگر برای امروز مصداق ندارد؟

اینک این شما و این قضاوت درباره حمایت های آمریکا و توهم توطئه و سیاست های به اصطلاح حقوق بشری حضرات و … به نظر نمی آید این قضاوت کار دشواری باشد!


 
 
28 سال پیش در چنین روزی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
 

 

و تاریخ همچنان تکرار می شود!

 

سخن درستی است . تاریخ تکرار می شود. حضرت امیرالمومنین علی ابن ابیطالب ( ع) در یکی از خطبه های خودشان ، مطالعه تاریخ را موجب عبرت می دانند. اما افسوس که بسیاری از این عبرت ها بهره نمی جویند. افسوس که ....

28 سال پیش در چنین روزی ، گروهی که نام مجاهد خلق بر خود گذارده بودند ، به روی مردم و خلق خویش ، تیغ کشیدند و مردم کوچه و بازار را به خاک و خون انداختند ، بانک و اتوبوس آتش زدند ، شیشه شکستند و با سلاح سرد و گرم به جان ملت افتادند. ابوالحسن بنی صدر ، مغرور از 11 میلیون نفری که به او در انتخابات ریاست جمهوری سال 58 رای داده بودند ، در مقابل رهبری انقلاب ایستاد با این خیال خام که می تواند به مقام و منصبی دست یابد . غافل از آنکه بسیاری از رای دهندگان به او در واقع به نظام جمهوری اسلامی رای داده بودند . طولی نکشید که ملت تکلیف خود را با رییس جمهور یازده میلیونی دیروز ، روشن کرد .

شاید نسل امروز نتواند آن روزها را به خوبی درک کند و تحلیل مناسبی از آن دوران داشته باشد. ولی باید گفت که در آن روزها هم بنی صدر خویش را در مقابل همه نظام و رهبری آن محق می دانست و به اصطلاح خود را متکی به آراء ملت اعلام می کرد ولی متاسفانه دست در دست بیگانگان به همین ملت خیانت کرد. در آن روزها هم خیل رسانه های بیگانه و اعوان و انصار داخلی شان ، یکصدا از بنی صدر حمایت می کردند و مخالفین وی از جمله دکتر بهشتی و شهید رجایی و دکتر باهنر و ... را انحصار طلب می خواندند. در آن زمان هم بنی صدر و دار و دسته اش با هدایت مجاهدین خلق و نیروهای بیگانه ، سران حزب جمهوری اسلامی را قانون گریز می خواندند و با همین بهانه ، جوانان و نوجوانان ساده دل را به اغتشاش و بلوا در خیابان ها کشاندند تا به اصطلاح در مقابل انحصار طلبان بایستند. در آن زمان هم شهید دکتر بهشتی را "دیکتاتور" خطاب کردند. در آن زمان هم ، مجاهدین خلق ، خلع بنی صدر توسط امام و مجلس را "کودتا" خواندند! و پس از آن مبارزه مسلحانه شان را علیه "رژیم کودتا"  اعلام کردند!! ( نگاه کنید ادبیات دیروز و امروز تا چه اندازه شبیه است) در آن زمان هم ....

پس از آن بنی صدر به زباله دان تاریخ ریخته شد و مجاهدین خلق دچار چنان سیاه روزی و فرجام دهشتناکی شدند که تاریخ درباره کمتر گروهی به خاطر دارد. آنها پس از ترور هزاران تن از مردم این سرزمین به دامان وحشی ترین دشمن این سرزمین یعنی صدام ، پناه بردند و خفت بارترین جنایات را در حق بشریت زیر لوای او مرتکب شدند.

جالب است که می گویند در آن روزها درگیر جنگی گسترده و وسیع بودیم و هزاران کیلومتر مربع از خاک میهنمان در اشغال بیگانه بود ولی امروز چی؟!

مگر امروز در تمام مرزهایمان توسط همان دشمنانی که سالها خاک وطنمان را اشغال کرده بودند ، محاصره نشده ایم؟ مگر دهها و صدها سازمان و موسسه و نهاد نظامی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی از آن سوی آب ها علیه تمامیت این انقلاب بسیج نشده اند و هرروز توطئه ای را سازماندهی نمی کنند؟ مگر خود سردمداران امپریالیسم معترف نیستند که در جنگی تمام عیار با نظام جمهوری اسلامی قرار دارند و جز به سرنگونی آن رضایت نمی دهند؟ مگر ...

بله تاریخ تکرار می شود و ای کاش آنانکه در این رابطه موقعیتی مهم دارند از آن عبرت بگیرند، به روز داوری بیاندیشند و خود را در مقابل دادگاه الهی ، پاسخگو بدانند.

حال فقط نگاهی می اندازیم به برخی از بیانات روشنگر بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی ، حضرت امام خمینی ( ره) ، در آن ایامی که مجاهدین خلق ، نقاب از چهره خود برداشته بودند و با فریب ابوالحسن بنی صدر ، وی را برای نیات و اهداف شوم خویش علم کرده بودند. گویا حضرت امام آن سخنان را برای همین امروز گفته اند . خودتان قضاوت کنید .

 

"...دست بردارند از این اختلافات جزیى که همه‏اش برمى‏گردد به نفسانیت خود آدم. به هر اسمى یک اعتصاب مى‏شود؛ به هر اسمى یک اجتماع مى‏شود؛ به هر اسمى یک راهپیمایى مى‏شود. امروز همه اعتصابها، همه راهپیماییها، همه اینها برخلاف مسیر ملت ما هست. امروز روز این است که همه با هم، با هم بدون اینکه فرصت از دست بدهیم کوشش کنیم، این اختلافات را از بین برداریم. هر روز تحصن! یک امرى است هر که یک ناراحتى پیدا مى‏کند، تحصن مى‏کند. یک عده‏اى را وامى دارد به تحصن. این به نفع کى تمام مى‏شود؟ این تحصن‌هاى یکى دنبال دیگر به نفع کى تمام مى‏شود؟ یک دسته بیکارمى‏شوند یا اداره‏شان را زمین مى‏گذارند و تحصن مى‏کنند. یا زراعتشان را زمین مى‏گذارند تحصن مى‏کنند. این به نفع ملت هست یا به نفع آنهایى است که مى‏خواهند با این تحصن‌هاى بعد از تحصن و ایجاد اختلاف‌ها، برگردد حال کشور ما به یک حالى که اگر از سابق بدتر نشود لااقل مثل آن بشود، همه چیز ما را ببرند؟" ( صحیفه امام ج‏11، 445)

"...رادران من! برادران تبریزى! برادران فارس! برادران اصفهانى! برادران دیگر که از جاهاى مختلف به این مکان تشریف آورده اید! ضمن تشکر از همه شما باید عرض کنم بیدار باشید، توجه داشته باشید! نقشه‏هاى محیلانه اینها را نقش بر آب کنید. نگذارید این فتنه‌گرها در بین مردم بیفتند و صفوف ما را متفرق کنند. صف واحد باشید: صَفاً کَأَنَّهُم بُنیَانٌ مَرصُوصٌ. این سد عظیمى که آن سد عظیم را شکست، حفظ کنید. این قطره‌هایى که به صورت سیل بنیانکن درآمد، این واحدهایى که همچون سیل عظیمى تمام موانع را از سر راه برداشت، حفظ کنید. با این سیل عظیم به پیش بروید و همه بنیانهاى ظلم و ستم را منهدم کنید.این دستهاى خائن را قطع کنید.." (صحیفه امام ج‏7، 191)

"...باید شیاطین بدانند، تفرقه‌اندازها بدانند که غلط فکر کرده‏اند! باید این ابلیس‌ها و این شیاطین بدانند که همچو قدرتى براى آنها نیست. آن قدرتى که آن سد بزرگ را شکست، این قطره‏هاى ضعیف را خواهد شکست. ما آزادى مطلق خواهیم داد، و مى‏دهیم و داده ایم لکن نه براى توطئه، نه براى فساد و خرابکارى. توطئه باید درهم شکسته شود. خرابکاران باید دفع شوند..." (صحیفه امام ج‏7، 191)

"...این ریشه‏هاى گندیده -که در اطراف مملکت ما مشغول فساد هستند- بدانند که ما اگر اراده بکنیم، و ملت ما اراده بکند، و من اجازه بدهم به ملت، در نصف روز شما را قلع و قمع خواهند کرد. توطئه‏هاى خیانتکارانه را کنار بگذارید؛ جنایات را کنار بگذارید؛ ملت را رها کنید. شما قدرت این ندارید که ملت ما را به عقب برگردانید. ما مصمم هستیم که تا آخر قطره خون، خودمان و ملتمان را فداى اسلام کنیم. ما آزادى بیان، براى گفتن، براى نوشتن، مى‏دهیم؛ لکن براى توطئه اجازه نخواهیم داد. و توطئه‏هاى شما را، و شما را اگر توطئه کنید، دفن خواهیم کرد..." (صحیفه امام ج‏7، 201)

"...این‌ها نمى‏خواهند ایران آرام باشد، این‌ها مى‏خواهند مغشوش و منقلب باشد تا در خارج منعکس بشود که ایران رشد ندارد و نمى‏تواند خودش را اداره کند، آن وقت خداى نخواسته یک کودتایى به پیش بیاورند، و باز برگردد به همان حال سابق... بیدار باشید! توجه داشته باشید که اینها غرض‌هاى سوء دارند؛ و مقصودشان این است که برگردانند این حیثیت را به حال اول... الآن یک قشرهایى هستند که نمى‏خواهند که این نهضت به آخر برسد... این شلوغی‌ها و این‌ها را مى‌خواهند بکنند که آرامش در مملکت نباشد و کم کم وقتى آرامش نشد، راهى باز بشود، براى اینکه یک کودتاى مشروعى -به قول خودشان- درست بشود، خداى‏ نخواسته به حال اول برگردد؛ و این ان‌شاءاللَّه نمى‏شود. لکن ما باید بیدار باشیم..." (صحیفه امام ج‏7، 252)

"...ما در جنگ با امریکا و تفاله‏هاى امریکا [هستیم‏]، این تفاله‏هایى که قالب زدند خودشان را و ما غفلت کردیم، الآن هم هستند. باید هر یک از اینها را شناسایى کنید و به دادگاه‌ها معرفى کنید، ننشینید که باز یک جایى را آتش بزنند. این‌ها مى‏خواهند خرابى کنند، کار ندارند به این که کى کشته بشود و کى از بین برود، دشمنى خصوصى هم با هیچ کدام ندارند. خوب، هفتاد و چند نفر از بهترین جوانان ما را که از بین بردند، اینها با افرادشان یک آشنایى نداشتند، نمى‏شناختند، اما مى‏خواستند یک شلوغى بشود، یک انفجارى حاصل بشود و مردم از صحنه بیرون بروند و دیدند که خیر، عکس شد مطلب مردم. این شهادت اسباب این شد که همه با هم منسجم بشوند. این اسباب این شد که مشت این ادعاکن‏ها که ما براى آزادى و براى کذا مى‏خواهیم، زحمت بکشیم و باید این ملت آزاد باشد و کذا، مشت اینها باز شد که اینها از چه سنخ آزادى مى‏خواهند؛ آزادى انفجار! آزادى انفجار اینها مى‏خواهند. اینها مى‏خواستند که این منافقین هم آزاد بیایند توى مردم و بعد از یک سال دیگر بسیارى از جوانهاى ما را منحرف کنند آزادانه و بسیارى از کارهایى که مى‏خواهند مخفیانه انجام بدهند، آزادانه انجام بدهند، براى اینکه، آزادى است!" (صحیفه امام ج‏15، 29)

"...من حالا هم باز به این افرادى که خیلى منحرف نیستند، من به اینها باز نصیحت مى‏کنم که شما بیایید و حسابتان را از این منافقین که قیام بر ضد اسلام کردند، حسابتان را جدا کنید... شما دیدید که آقاى بنى‌صدر حسابش را جدا نکرده، خدا مى‏داند که من مکرر به این گفتم که آقا، اینها تو را تباه مى‏کنند. این گرگ‌هایى که دور تو جمع شده اند و به هیچ چیز عقیده ندارند، تو را از بین مى‏برند، گوش نکرد، هى قسم خورد که اینها فداکار هستند، اینها مردم کذا هستند؛ یعنى، آنهایى که دور و بر او هستند. خوب من مى‏دانستم که اینجور نیستند. یک دسته‏اى، که مى‏روند توى وزارتخانه دزدى مى‏کنند این را تأییدش مى‏کند. خوب معلوم مى‏شود، دزدى را شما گفتید. این قدر عقلشان ناقص است، این را تأیید مى‏کردند... امروز آنى که براى شما براى دینتان براى دنیاتان فایده دارند، این ملت‏اند، این ملت پابرهنه است. آن ملت سرمایه‏دار هم به درد شما نمى‏خوردند، آنها همه براى خودشان مى‏کشند، شماها را مى‏خواهند آلت دست قرار بدهند. این منافقین هم به درد شما نخواهند خورد، هر روزى که این منافقین قدرت پیدا کنند، سر شما را هم مى‏برند؛ براى اینکه شما لا اله الّا اللَّه‏ مى‏گویید، آنها با لا اله الّا اللَّه‏ مخالف‏اند... آن روزى که اینها پیروز بشوند -خداى نخواسته- شما فداى آن‌ها خواهید شد، شما را پل قرار داده‏اند براى پیروزى، وقتى که رفتند این پل را عقب خودشان خراب مى‏کنند، آن‌ها مزاحم نمى‏خواهند..." (صحیفه امام ج‏15، 32)

"...شما اسلام را کنار نگذاشتید، لکن آنهایى که به اسلام عقیده ندارند و اشخاصى هستند که قیام بر ضد اسلام کردند و لااقل در خیابان‌ها ریخته‏اند و آدم کشته‏اند و شما هم حکم شرعى‏اش را مى‏دانید و شما هم مى‏دانید که کسى که مسلحانه در خیابان بریزد و مردم را ارعاب کند، لازم نیست بکشد مردم را، ارعاب کند، اسلام تکلیفش را معین کرده است و شما هم مسئله‏اش را مى‏دانید. شما همین یک مسئله را بگویید، یک اعلامیه بدهید. مسئله در کتاب خدا هست که این‏ اشخاصى که مفسد هستند و ریختند توى خیابان‌ها و مردم را مى‏ترسانند، به حسب حکم خدا، حکمشان این است. شما این مسئله شرعى را بگویید و از گروه خودتان امضا کنید. خوب، چرا این قدر تعلل مى‏کنید؟ مگر براى شما مى‏خواهید اینها چه بکنند..." (صحیفه امام ج‏15، 32)

"...مقابل ضدانقلاب که تصمیم گرفته است بعضى افراد را بهانه قرار داده و علیه شما هر روز دست به اغتشاش بزند، خواهم ایستاد... امروز منافقین و جبهه ملى و حزب دمکرات و تمامى ضدانقلابیون دست در دست یکدیگر گذاشته‏اند تا شما و انقلاب پاک ملت را نابود کنند. مگر نمى‏بینید که هر روز در گوشه‏اى جمع مى‏شوند و دست به خرابکارى مى‏زنند؟ مگر نبود که اگر حضور شما نبود، آبروى انقلاب شما را در جهان ریخته بودند؟ کیْد هرج و مرج طلبان را خنثى کنید و بدانید که گناهى بزرگتر از این نیست که خداى ناکرده در مقابل ضد خدا و ضد مردم ساکت باشید و پاداشى بالاتر از حضورتان در مقابل ضدانقلاب نمى‏باشد. آرامش را حفظ نمایید و در حفظ وحدت و اخوت اسلامى کوشش نمایید. از نفس گرم ولى اللَّه اعظم- عجل اللَّه تعالى فرجه- مى‏خواهم که از خداوند تعالى تقاضا فرماید که همه ما و همه مقامات و تمام ملت شریف را توفیق عمل به اسلام و قوانین‏ اسلامى عطا فرماید و تعجیل در ظهور بقیة اللَّه -روحى فداه- نماید..." (صحیفه امام، ج‏14، 476)

 


 
 
"کاندیدای منچوری " 45 ساله شد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
 

 

 

Manchurian candidate

 

تحولی در سینمای سیاسی

 

سینمای سیاسی تا پیش از مکارتیسم محدود به اعتراض نسبت به  تلقی‌های نادرست از آزادی و انسانیت و مفاهیم اجتماعی مانند عدالت و تفوق بشری از سوی سیاستمداران حاکم می‌گشت و اینکه تا چه اندازه بعضی حاکمان سیاسی با کج اندیشی و ظاهرسازی و الینه شدن در برخی اندیشه‌های بی‌پایه و سطحی، جامعه را به کژراهه سوق می‌دهند.

آنجا که در سکانس نخست «روشنایی‌های شهر» چارلی چاپلین با مضحکه کردن بنای آزادی و عدالت، برداشت سطحی  از این دو مقوله ارزشمند  را  نزد مسئولین یک شهر مورد انتقاد قرار می‌دهد و یا در «عصرجدید» وقتی برداشتن پرچم قرمز هشداردهنده یک کامیون حمل آهن توسط ولگرد به مثابه رهبری تظاهرات کارگری تلقی می‌گردد و یا هجو شخصیت هیتلر در فیلم «دیکتاتور بزرگ» (که در اوج حاکمیت آدولف هیتلر و جنگ افروزیش ساخته شد) نمونه‌هایی از پرداخت منتقدانه سیاسی در آن سالهاست .

انتقاد ژان رنوار از مرزبندی‌های سیاسی در «توهم بزرگ»، تمسخر حکومت‌های آریستوکرات توسط رنه‌کلر در «آخرین میلیاردر»، کاریکاتور رژیم‌های بی‌کفایت دیکتاتوری و جنگ طلب در «سوپ اردک» لئومک کاری و ... و همچنین برخی آثار جوزف لوزی و مارتین ریت و ... نیز از جمله دیگر آثار سیاسی تا قبل از دهه 50 است.

اما مکارتیسم عمده جهت‌گیری فیلم‌های سیاسی را متوجه جنگ سرد مابین دوبلوک شرق و غرب کرد. اگرچه در بین خیل فیلم‌های ضد کمونیستی در این دوران ، فیلمسازان اندیشمندی  مانند استنلی کوبریک به نوعی به تمسخر جنگ سرد (در «دکتر استرنج لاو») پرداختند. درواقع شدت چالش‌های سیاسی و نظامی بین دو بلوک در دهه‌های 60 و 70 مجال دیگری هم به فیلمسازان نمی‌داد: ترور کندی، بحران موشکی کوبا، دیوار برلین، جنگ ویتنام، مساله فلسطین و ...

در همان زمان جان فرانکن هایمر و جرج اکسلراد براساس رمانی از ریچارد کاندان فیلم «کاندیدای منچوری» را می‌سازند که برای نخستین بار تلنگری می‌زند به اهرم‌های اصلی قدرت در آمریکا و نفوذ کمونیست‌ها در نقاط حساس این اهرم‌ها. فیلم غافلگیر‌کننده است ولی همچنان وفادار به چرخه تولید فیلم‌های جنگ سرد و ضد کمونیستی به شمار می آید  خصوصا که فرانک سیناترا (یک آمریکا پرست افراطی) از سرمایه گذاران فیلم بود.

اگر چه از ورای آن لحن ضدکمونیستی، نگاه‌های تند وتیزی هم به رفتارهای ضد اخلاقی و حتی شارلاتانیستی جناح‌های حامی نامزدهای ریاست جمهوری آمریکا بارز است.

"کاندیدای منچوری" مربوط به دوران نخست فیلمسازی جان فرانکن هایمر است که از 1957 آغاز می شود و نقطه اوجش در 1966 و فیلم درخشان "دومی ها" ست  که از تکان دهنده ترین آثار سینمایی  تاریخ هنرهفتم به شمار میآید.  فرانکن هایمر در همین دوران بهترین ایام فعالیت سینمایی اش را گذراند  و با هر فیلم  تکانی به هالیوود رخوت زده از فیلم های موزیکال تکراری و بی خاصیت و وسترن های به آخر رسیده ، داد. این دوران که از «بیگانه جوان» (1957) شروع شد ،  با ساخته شدن 8 فیلم در «دومی‌ها» (1966) به اوج خود رسید.

در این دوره آثار موفقی همچون «پرنده‌باز آلکاتراز» (1962)، «کاندیدای منچوری» (1963)، "هفت روز در ماه مه" (1964) ،  «ترن» (1965)، «جایزه بزرگ» (1966) و «دومی‌ها» به چشم می‌خورند. (دوره دوم بطور مشخص دوران افول فرانکن هایمر است. این دوران با فیلم «کارچاق‌کن» (1968) آغاز می‌شود. فیلمی براساس نوول موفق برنارد مالامد که متاسفانه شکستی فاحش برای هایمر بود. «دریانورد خارق‌العاده» (1969)، The Gypsy Moths (که با نام خشونت یک عشق در تهران به نمایش درآمد) و اسب سوار (1971) از جمله آثار دیگر فرانکن هایمر در این دوره بودند که با عدم موفقیت مواجه شدند.)

اما "کاندیدای منچوری" حاصل مستقیم دوران جنگ سرد است. دورانی که آمریکا هنوز به طور کامل از فاجعه مکارتیسم عبور  نکرده و جنگ سرد وارد مرحله جدی تری شده بود. انقلاب کوبا و بوجود آمدن پایگاهی برای شوروی بیخ گوش آمریکا همه معادلات را برهم زده بود (در همین ایام است که بحران موشکی کوبا دنیا را تا آستانه جنگ سوم جهانی پیش می برد و شکست فضاحت بار آمریکا در خلیج خوکها ، کوبا را برای همیشه در لیست سیاه یانکی ها قرار می دهد) . در چنین ایامی جنگ ویتنام هم به روزهای تعیین کننده اش نزدیک می شد (نخستین عملیات جنگی مستقیم سربازان آمریکایی علیه دولت ویتنام شمالی در نوامبر 1965 صورت گرفت) و...

در همین دوران است که بنا به نوشته  خانم فرانسیس ساندرس در کتاب " جنگ سرد فرهنگی : سیا و جهان هنر و ادب "  که براساس خاطرات کورد مه‌یر، رئیس بخش عملیات بین المللی سیا، و دوست او، آرتور شلزینگر (پسر)، همچنین  ملوین لاسکی از اعضای بالای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)  تنظیم شده ، سازمان سیا با سرمایه حدود 34 میلیون دلار شبکه مطبوعاتی عظیمی برای تبلیغات علیه بلوک شرق راه اندازی می کند و از جکسن پولاک نقاش گرفته  تا آرتور کوستلر، سیدنی هوک ،ایناتسیو سیلونه و جرج ارول و ... همه را علیه به اصطلاح خطر کمونیسم  به خدمت می گیرد.

یکی دیگر از این ماموران فرهنگی سیا یا به قول خانم ساندرس  شبکه "ناتوی فرهنگی" ، ریچارد کاندان است که قبل از "کاندیدای منچوری" ، نوول کم اهمیتی به نام "کهنه ترین اعتراف" را درباره دزدی نوشت که سرقت هایش را از تابلوهای معروف نقاشی الهام می گرفت .(بعدا در سال 1962 براساس این کتاب فیلمی به نام "دزدان خوشحال" ساخته شد که در آن رکس هریسن و ریتا هیورث بازی می کردند.) او وقتی برای   انجام کارهای تبلیغاتی فیلم "غرور و تعصب"  به کارگردانی استنلی کرامر در سال 1957 به مادرید رفته بود ، در واقعیت با چنین فردی برخورد کرد. اما مسافرت مادرید برای او خاصیت دیگری هم داشت که یکی از بهترین فرصت های عمرش جهت مشهور شدن را فراهم آورد . او سر صحنه فیلم "غرور و تعصب" با فرانک سیناترا ، یکی از بازیگران فیلم آشنا شد و سیناترا خیلی زود به روحیه تبلیغاتی و پروپاگاندای کاندان پی برد. فرانک سیناترا که از اعضای مشهور باندهای مافیایی نزدیک به سرمایه داران آمریکایی بود و از متعصبین سرسخت ضد کمونیسم محسوب می شد ، از ریچارد کاندان دعوت کرد تا داستانی درباره خطر کمونیسم که اینک در بیخ گوش آمریکا ، این تمدن نوپا را تهدید می نمود ،  بنویسد تا براساس آن فیلمی ساخته شود. کاندان که حدود 22 سال کار تبلیغاتی کرده بود و خصوصا با مقوله جنگ سرد آشنایی کافی داشت ، نوول علمی افسانه ای و در عین حال حادثه ای "کاندیدای منچوری" را نوشت.(جالب اینکه کتاب دیگر کاندان در سال 1979 به نام "قتل های زمستان" هم درباره ماجراهای بعد از ترور رییس جمهور تیموتی کیگن است . این کتاب  توسط ویلیام ریچرت و با بازی جف بریجز و جان هیوستن و آنتونی پرکینز به فیلم برگردانده شد.)

 

 جرج اکسلراد ( که بیشتر نویسنده  فیلمنامه های کمدی رمانتیک  مثل " صبحانه در تیفانی" و "خارش هفت ساله" و " ایستگاه اتوبوس"  بود) هم از کتاب خوشش آمد  و قرار شد  در ازای تهیه کنندگی ، فیلمنامه را هم بنویسد.  و بالاخره برای چنین تریلری  کارگردانی همچون "جان فرانکن هایمر" که آن زمان غوغایی در هالیوود به پا کرده بود ، دعوت گردید.

فیلم درباره گروهبانی به نام ریمند شاو (با بازی لارنس هاروی)  بود که در جنگ کره به خاطر نجات سربازان جوخه خود ، به دریافت مدال افتخار نائل گشته و حالا از سوی مادرش (با ایفای نقش آنجلا لنزبری) که یک فعال سیاسی به حساب می آمد  به عنوان معاون کاندیدای ریاست جمهوری آینده معرفی می شود تا با توجه به محبوبیت قهرمانی اش باعث پیروزی آن کاندیدا (که سناتور جان آیسلین ، ناپدری اش بود ) گشته و سپس در یک حرکت با ترور رقیب او ، باعث پیروزی اش در انتخابات  ریاست جمهوری شود. ریمند شاو در واقع طی جنگ کره توسط کمونیست های چینی (که در جنگ کره حامی کره شمالی بودند) در منچوری (از استان های چین) شستشوی مغزی شده و اینک با روش هیپنوتیزم تحت کنترل کمونیست ها قرار گرفته  و قرار بود با راهیابی به کاخ سفید ، آنها را بر آمریکا حاکم گرداند. اما یکی از همکارانش در جنگ کره به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی فرانک سیناترا) دچار کابوس هایی می شود  و با پیگیری این کابوس ها به واقعیاتی در پشت پرده قهرمان نمایی ریمند می رسد  و در نهایت نقشه ریمند و کمونیست ها در دستیابی به کاخ سفید را برملا می کند.

یک سال پس از نمایش فیلم  "کاندیدای منچوری"، جان اف کندی ترور شد و فرانک سیناترا که از دوستان نزدیک کندی بود را دچار این تصور کرد که این فیلم از انگیزه های اصلی ترور بوده است. بنابراین از اکران مجدد فیلم جلوگیری کرد تا پس از  مرگش که دخترش حقوق مالکیت آن را واگذار نمود  و فیلم "کاندیدای منچوری" مجددا در سال 1988 به نمایش عمومی درآمد . اگرچه گفته می شود این فیلم در زمان حیات فرانک سیناترا و در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 هم دو بار از تلویزیون پخش شده است.    

اما آنچه در بازسازی فیلم مذکور توسط جاناتان دمی و فیلمنامه نویسانش دانیل پاین و دین گئورگریس  انجام گرفته شاید در تاریخ سینمای سیاسی بیسابقه باشد. «کاندیدای منچوری» سال 2004 برای نخستین بار به قدرت‌های سایه حامی  جناح ها و احزاب سیاسی قدرتمند آمریکا نظر دارد که درواقع تعیین کننده اصلی سیاست‌های این کشور در تمامی ابعاد هستند. قدرت‌هایی که از شرکت‌های غول پیکر چند ملیتی حاکم بر اقتصاد آمریکا سرچشمه می‌گیرند.

کریس مارکر و همکارانش در فیلم «مارپیچ» بخوبی نقش این شرکت‌ها را در کودتای 11 سپتامبر 1973 شیلی تحلیل و به تصویر  کشیده بودند. مایکل مور هم در «فارنهایت 11/9» تا حدودی ریشه‌های بوش و سیاست‌های جنگ طلبانه‌اش را در همین شرکت‌ها ارزیابی نمود اما نگاه سیاسی فیلم‌های مذکور به نظر ابتر و ناقص می‌آمد چرا که برای نفوذ تراست‌ها و کارتل‌های بزرگ آمریکایی نقش بسیار محدود و دوره‌ای و موردی قائل شده بودند  فی‌المثل برای بردن منافع بیشتر اقتصادی در یک کشور و یا یاری رساندن به یک دوست قدیمی در کاخ سفید.

به جرات می‌توان فیلم جاناتان دمی و دانیل پاین را اثری یکه و برجسته در تاریخ سینمای سیاسی دانست که بخوبی واقعیات جاری در صحنه قدرت آمریکا را با ماجرایی علمی و تخیلی به صورت نمادین در هم‌می‌آمیزد تا اثری به شدت تاثیرگذار خلق نمایند.

قدرت‌های سایه و تعیین‌کننده سیاست‌های کاخ سفید در «کاندیدای منچوری» 2004 از خارج آمریکا و کشورهای کمونیستی نیامده‌اند و یا از تروریست‌های القاعده و امثال آن دستور نمی‌گیرند.

توطئه تسخیر کاخ سفید توسط کاندیدای مورد نظر از سوی گروهی خودسر درون سازمان FBI یا CIA  (مانند «سه روز کندور» و یا فیلم «برتری بورن») هدایت نمی‌شود و ناشی از تقابل جناح‌ها (مثل «جی اف کی») هم نیست.

در اینجا همه چیز در ید قدرت کمپانی چند ملیتی و جهانی منچوری است. یک کمپانی مانند «هالیبرتن»، «مک دانلد»، «کوکاکولا» و ... که قدرت‌های اقتصادی و رسانه‌ای خود را در سراسر جهان گسترده‌اند.

در نسخه 2004 کاندیدای منچوری ، ریمند شاو (با بازی استثنایی لیوشرایبر که بخوبی سرگشتگی مابین وجه انسانی و قالب روباتیکش را به نماش گذارده) بخاطر نجات یک جوجه نظامی در جنگ 1990 خلیج فارس به عنوان قهرمان جنگ به آمریکا بازمی‌گردد و توسط مادرش النور (یکی از پرانعطاف‌ترین و چند بعدی‌ترین ایفای نقش‌های مریل استریپ)  به عنوان معاون یکی از کاندیداها وارد مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری می‌شود تا کاندیدای مورد نظر سناتور النور شاو  که ظاهری دمکرات دارد ولی توسط افکار محافظه‌کار حمایت می‌شود (حضور هر دو جناح رقیب سیاسی آمریکا) را  تقویت نماید و در این میان یکی از همراهان ریمند در جنگ به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی دنزل واشینگتن) به دلیل کابوس‌های بی‌امانش به دنبال واقعیت قهرمانی ریمند است و حقیقت 3 روز پس از اسارت که به ذهن هیچ‌کدام خطور نمی‌کند.

دانیل پاین (که در نوشتن فیلمنامه های حادثه ای جاسوسی مانند "مجموع همه ترس ها" به عنوان آخرین ماجرای جک راین و " مارلو کجاست؟" تبحر خود را نشان داده است ) به همراه دین گئورگریس  (که اصلا اکشن نویس است و آثاری مثل "لاراکرافت" و "چک پرداختی" در کارنامه اش به چشم می خورد) همکاری می کنند تا فیلمنامه مورد نظر جاناتان دمی را برای کاندیدای منچوری 2004 بنویسند.

جاناتان دمی هم گویا پس از چند تجربه متوسط و نه چندان درخشان مانند «فیلا دلفیا» و «دلبند» و «حقیقتی درباره چارلی» (که بازسازی «معما»ی استنلی دانن بود) مجددا به روزهای اوج خود در «سکوت بره‌ها» رسیده بود ، باز هم قصد داشت اثری روانشناختی درباره معضلات روحی بشر امروز را از ورای ماجرای سیاسی به تصویر بکشد که به نظر موفق هم شد. در واقع بخش مهمی از فیلمنامه را او با کارگردانی و دکوپاژ ویژه خود  و با تصاویرش هنگام فیلمبرداری نوشته است که قطعا در دست کارگردان دیگری با این حس و حال و تاثیر گذاری شگفت انگیز در نمی آمد.

تصاویر درشت با لنزواید،‌ استفاده مفهومی از تاثیرات بصری پیرامون سوژه در هر قاب و حرکات نامحسوس جانبی دوربین  برای افزودن ریتم هر نما به علاوه موسیقی شنیدنی و مبهوت کننده ریچل پورتمن (که یادآور موسیقی مشابه هاوارد شور «سکوت بره‌ها» است) فیلم «کاندیدای منچوری» را از یک ماجرای سیاسی در آمریکا به نمایش توطئه‌ای علیه بشریت بدل می‌سازد.

دمی  کاراکترهایی را که نسبت به نسخه 42 سال پیش خود (براساس واقعیات امروز) فوق‌العاده عمق یافته‌اند را در یک فضای به شدت سادیستیک و مالیخولیایی که باند حیر‌ت‌انگیز صوتی فیلم با افکت‌های ویژه، آن را در هر حال و هوایی تشدید می‌نماید، در موقعیت‌های موازی و وضعیتی مابین واقعیت و کابوس شناور می‌سازد.

این فضای کابوس گونه از نقاط قوت نسخه 2004 کاندیدای منچوری نسبت به فیلم دهه 60 است که آن را از یک اثر علمی تخیلی صرف جدا نموده و به واقعیت نزدیکتر ساخته است .

از همان فلاش فوروارد نخستین فیلم گرفته که  از فضای جنگ و بیهوشی بن مارکو به 10 سال بعد  پرتاب می شویم و  او  را مشغول سخنرانی درباره قهرمانی‌های ریمند شاو در جمع دانش‌اموزان یک مدرسه مشاهده می کنیم که  اکوی صدایش در فضا، توهم کابوس بودن صحنه  را القا  می‌نماید آنچنانکه   حتی برخورد نزدیکش با ال‌ملوین (یکی دیگر از بازماندگان جوخه نجات یافته در کویت با بازی بسیار متفاوت جفری رایت) و آن کلوز آپ‌های دفرمه از چهره هر دو نفر که به نقاشی‌های شیطانی ملوین ختم می‌شود، این فضای کابوسی را تشدید می نماید.

سکانس‌های موازی نمایش انتخاباتی النور شاو همراه  آن جلوه‌های رسانه‌ای امروزی با فصل‌های مالیخولیایی فوق به نوعی بر ریشه‌های روان گردانی مردم در رسانه‌های پر سر و صدا تاکید کرده و آن را به پروسه شستشوی مغزی در بیمارستان ویژه کمپانی جهانی منچوری ارتباط می‌دهد. در تنها صحنه‌ای که کاپیتان مارکو از بیمارستان جزیره‌ای فوق به خاطر می‌آورد ، یک سری تصاویر جنگی که از تلویزیون‌های بزرگی پخش می‌شود، بارها در قاب دوربین می‌نشیند.

جاناتان دمی به همین سیاق ، دیدگاه تماشاگر را پیش از هر برخورد با فضای سیاسی انتخابات با تزریق نوعی تاثیرات بصری و تاکیدات تصویری به فیلتری روانشناختی مسلح می‌گرداند تا پیچش‌های متعدد فیلمنامه، وی را گیج نکرده، یا دلزده ننموده و منطقا به دنبال خود بکشاند.

از همین رو آن کابوس اولیه بن در قطار که ناگهان خلبان هلیکوپتر حمل کننده‌ افراد  به محل شستشوی مغزی را در برابرش می‌بیند و این کابوس تبدیل می‌شود به حضور واقعی «رزی» مامور سرویس مخفی (با ایفای نقش کیمبرلین الیس به جای جنت لی در نسخه قبلی) در قالب دوستی که ظاهرا قصد کمک به بن را دارد، بخوبی می‌تواند دیدن رزی را در پایان فیلم و در جزیره بیمارستانی کمپانی منچوری در کنار بن مارکو زخمی توجیه کند که رزی احتمالا خود مامور دیگری برای شستشوی مغزی کاپیتان مارکو برای کمپانی دیگری مثل «منچورین گلوبال» است که در فصل قبلی رسوا شدنش را در رسانه‌ها ملاحظه کرده‌ایم. (در یک پلان – سکانس حیرت‌انگیز که از اتاق سرویس مخفی برای تغییرات کامپیوتری در تصاویر ورودی بن مارکو به مکان ترور ریمند و مادرش و تبدیل تصویر بن به شخص دیگری شروع می‌شود و به اتاق کنفرانس مرکزی «منچورین گلوبال» ختم می‌شود که گوینده اخبار دست داشتن عوامل این کمپانی در ماجراهای مختلف را اعلام می‌کند).

یا فصلی که ریمند، سناتور جردن و دخترش را با شقاوت زیر آب خفه می‌کند (برگرفته از تجربه خفه کردن یکی از افراد جوخه‌اش پس از مغزشویی) نماهای جداسازی از ورای امواج آب بین قاتل و قربانی علاوه بر تاکیدی دیگر از کابوس جاری فیلم یا وقایع کابوس گونه که گام به گام در برابر چشمان تماشاگر قرار می‌گیرد پیوند دهنده به نمای پایانی فیلم نیز هست که بن، عکس دسته‌جمعی جوخه اینک قربانی شده‌ اش  را در زیر امواج آب دریا قرار داده و به آن می‌نگرد.

این کابوس بسیار تکان دهنده‌تر از روایت جان فرانکن هایمر و جرج اکسلراد در سال 1962 است، کاپیتان مارکو در اینجا (برخلاف کاراکتری که فرانک سیناترا در فیلم قبلی ایفا  می کرد ) خود یک کاندیدای منچوری است و در اوج مقابله‌اش با «منچورین گلوبال» به صورت روبات در خدمت آنها قرار می‌گیرد تا با ترور ریمند و مادرش (که در چند فصل قبل‌تر به مسئولین کمپانی مذکور اعتراض کرده بود مبنی بر اینکه چرا خاطرات جنگ ریمند و بن به صورت کابوس به ذهن‌شان می‌آید و سرنوشت پسرش برای وی مهمتر از «منچورین گلوبال» است) کاندیدای قابل اعتمادتری را روانه کاخ سفید کنند. شاید هم در اینجا «منچورین گلوبال»های دیگر وارد میدان شده تا با افشای کمپانی جهانی منچوری در رسانه‌ها و خلع سلاح آن، روبات دیگری را به عنوان کاندیدای خود بر کاخ سفید حاکم کنند با همان شعارهای همیشگی آزادی و دمکراسی و...

کمونیست های چینی در فیلم کاندیدای منچوری 2004 به متخصصان کمپانی های چند ملیتی و سرمایه داران بزرگ تبدیل شده اند  تا با دراختیار گرفتن مغز کاندیداهای ریاست جمهوری ، کاخ سفید و حاکمیت آمریکا را در تسلط منافع خودشان بگیرند. آنچه که در واقعیت امروز جریان دارد و رییس جمهور ایالات متحده  جز روباتی در خدمت کارتل ها و تراست های بزرگ سرمایه داری آمریکا به نظر نمی رسد.

جاناتان دمی و همکاران نویسنده اش به خوبی نشان می دهند که چگونه جنگ افروزی های آمریکا در دیگر سرزمین ها  علاوه برتامین منافع تاکتیکی و استراتژیک او ،  زمینه ای هم برای مغزشویی شهروندان آمریکایی است

( همچنانکه در فیلم می بینیم رسانه ها این وظیفه را در خود آمریکا برعهده دارند و از یک ماجرای مشکوک و فرد ناشناخته ای همچون ریمند شاو ، قهرمانی ملی می سازند و البته همه مردم هم بی چون و چرا آن را قبول می کنند ! ) و برگ برنده آنها هم هنگامی  است که در لحظه اقدام بازدارنده بن مارکو علیه ریمند شاو برای حفظ منافع کشور و نجات کاندیدای ریاست جمهوری ناگهان می بینیم کاپیتان مارکو هم با جملاتی شبیه آنچه ریمند شاو را هیپنوتیزم می کرد ، در اختیار گردانندگان منچورین گلوبال قرار می گیرد تا نقشه تازه ای را اجرا نماید و البته کامپیوترهای این شرکت که مراقب رفت و آمد مدعوین به میتینگ انتخاباتی هستند و تصاویر مارکو را ثبت کرده اند به اندک ترفندی ، او را در عکس ها به شخص دیگری مبدل می سازند تا اساسا حضور مارکو را انکار کنند . به این ترتیب ریمند شاو و مادرش نابود می شوند و بن مارکو نیز به بیمارستان ویژه ای اعزام می شود و حتی منچورین گلوبال هم منحل می شود تا برای همیشه اسرار روبات های شرکت های چند ملیتی در کاخ سفید مکتوم بماند .

برعکس فیلم جان فرانکن هایمر و فیلمنامه جرج اکسلراد و نوول ریچارد کاندان ، کاندیدای اصلی منچوری برای  پیروزی در انتخابات و ورود به کاخ سفید در این نسخه 2004 نابود نمی شود ، در واقع در اینجا 3 کاندیدای منچوری وجود دارد که دو تای آنها یعنی ریمند شاو و بن مارکو از بین می روند ولی سومی که همان کاندیدای ریاست جمهوری است باقی می ماند تا به راحتی و بدون دغدغه در کاخ سفید مستقر شود . گواینکه بن مارکو هم اگرچه در اخبار منتشر شده مرده ولی با هویتی دیگر زنده نگه داشته شده تا در فرصتی دیگر به کاندیداهای منچوری یاری رساند.

به نظر می رسد جاناتان دمی و همکاران فیلمنامه نویسش با هوشمندی  "کاندیدای منچوری" را باشرایط امروز جهانی آداپته کرده و با زیرکی  آن را درگیر جنگ نوین سرد آمریکا علیه کشورهای استقلال طلب ، نکرده اند. این هوشمندی باعث شده بازسازی "کاندیدای منچوری" نه تنها از بسیاری آثار آوانگارد سیاسی 10  – 15 سال اخیر مانند "جی اف کی" و "اعترافات یک ذهن خطرناک " و "خودی" و ...عقب نماند ، بلکه چندین گام هم جلوتر حرکت نماید .


 
 
یک مجموعه مستند در شبکه خبر سیما
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸
 

راز یک نقش

 

 

 

"راز یک نقش" نام مجموعه ای مستند- داستانی  است درباره خصوصیات و ویژگی های رهبری حضرت امام خمینی (ره) در طول 16 سال نهضت مردم مسلمان از سال 1341 تا 1357 که در هر روز در ساعات 15/9 صبح و 40/10 شب از شبکه خبر سیما پخش می شود.

 مجموعه "راز یک نقش" با تحقیقات یک دختر دانشجوی دوره فوق لیسانس تاریخ ، پیرامون عکس معروف به تبعید حضرت امام(همین تصویری که در بالا ملاحظه می فرمایید) شروع می شود و از همین طریق ، مخاطب خود را در دالان تاریخ به سال آبان 1343 ، زمینه های تبعید امام و مبارزات ایشان علیه لایحه کاپیتولاسیون می برد. او با جستجو در مراکز تحقیقاتی و پژوهشی به دنبال فردی است که در عکس مذکور ، رانندگی اتومبیل حضرت امام را برعهده دارد  تا بتواند از طریق مصاحبه با وی به حقیقت آن عکس و  البته روحیات امام پیش از تبعید پی ببرد.

در جریان همین تحقیقات است که وی گام به گام در تاریخ نهضت مردمی از همان نقطه شروع در مهرماه 1341 پیش رفته و روند رهبری امام در تمامی حوادث آن رااز نظر می گذراند. 

در همین سیر تاریخی واقعیات تازه ای از عکس مورد نظر و اساسا شیوه های رهبری امام در طول سالهای مبارزه نمایان می شود که با آنچه پیش از این تصور می شد ، متفاوت به نظر می رسد.

مجموعه "راز یک نقش" براساس اسناد و مدارک معتبر ( که بعضا تا کنون در مقابل دوربین تلویزیون نمایش داده نشده ) و همچنین نظرات و خاطرات جمعی  از شاگردان و یاران حضرت امام خمینی و مورخین و پژوهشگران  در 26 قسمت با عناوین زیر ساخته شده است که هریک به بخشی از دوران مبارزه و نهضت امام می پردازد :

:

1-       کاپیتولاسیون

2-       دفاع از استقلال وطن

3-       انجمن های ایالتی و ولایتی

4-       آغاز نهضت

5-       در مقابل شاه آمریکایی

6-       فیضیه خونین

7-       پیروزی یا شهادت

8-       محرم 1342

9-       نهضت حسینی

10-   ربودن خورشید

11-   تندباد نیمه خرداد

12-   ایام حبس و حصر

13-   بهار پس از خرداد

14-   دیار تبعید

15-   در جوار بارگاه امیرالمومنین (ع)

16-   سالهای پی ریزی انقلاب

17-   مرجعیت جهانی

18-   طرح حکومت اسلامی

19-   تشکیلات ولایت فقیه

20-   پایگاههای انقلاب

21-   مرید امام

22-   کژراهه

23-   سالهای رویش انقلاب

24-   الطاف خفیه الهی

25-   اوج نهضت

26-   ادای تکلیف تا گشایش آسمان

مجموعه "راز یک نقش" توسط سعید مستغاثی نوشته و کارگردانی شده و رضا جعفریان تهیه کنندگی آن را در گروه سیاسی شبکه خبر سیما برعهده داشته است.


 
 
نگاهی به فیلمنامه "درون یک مه الکتریکی"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
 

 

In the Electric Mist

 

 

 

تاریخ مه آلود

 

 

برتران تاورنیه را نسل ما با فیلم هایی مانند : " ساعت ساز سنت پل"(1974) ، "زندگی و دیگر هیچ"(1989) و "بابا نوستالژیا" (1990) به خاطر دارد. در آن سالهای بعد از انقلاب که هنوز فیلم آمریکایی در جامعه چندان پذیرفته نبود ، نمایش برخی آثار تاورنیه در جشنواره فیلم فجر ، برپرده سینماها و حتی در تلویزیون ، بسیار جذاب می نمود. خصوصا آثاری از این فیلمساز فرانسوی که در جشنواره های معتبر جهانی موفقیت هایی کسب کرده بود. اما سالها بود که دیگر از تاورنیه و فیلم هایش نه در سینماها ، نه در تلویزیون و نه حتی برروی DVD ،  CDهایی  که از آن سوی آب ها می آید ، خبری نمی شد. در حالی که در طول همین سالها وی  13 فیلم سینمایی و تلویزیونی ساخت که بعضا در فستیوال های متعددی مورد استقبال گرفته و جوایز بسیاری نیز کسب کرده بود.از همین رو تماشای فیلمی از این کارگردان مولف قدیمی به خودی خود جذاب می نمایاند . اما تنها با دیدن مشخصات و تیتراژ فیلم "درون یک مه الکتریکی" می توان متوجه شد که چرا این فیلم تاورنیه پس از سالها ، بدست ما رسیده است. در حالی که او  در سالهای پیشین تنها فیلم های فرانسوی و با همکاری هموطنانش جلوی دوربین می برد اما فیلم اخیرش برخلاف قبل ، یک فیلم آمریکایی به شمار می رود که فیلمنامه نویس و تهیه کننده و حتی بازیگرانش آمریکایی هستند.

نویسندگان فیلمنامه یعنی زوج جرزی کرومولوفسکی و مری اولسون کرومولوفسکی که فیلمنامه "قول" (جک نیکلسون) را در کارنامه خود دارند ، "درون یک مه الکتریکی" را از نوول جیمز لی بروک به نام "درون یک مه الکتریکی با مردگان ارتش کنفدراسیون" اقتباس کرده اند. ماجرایی دیگر از پلیسی به نام "دیو رابی شو" که پیش از این نیز قصه ای درباره او تحت عنوان "زندانیان بهشت" را فیل جوانو در سال 1996 به فیلم برگرداند که در آن فیلم نقش ستوان رابی شو را الک بالدوین بازی می کرد. نقشی که در فیلم برتران تاورنیه ، تامی لی جونز برعهده دارد . دیگر هم از فیلیپ نواره و سابین آزما (بازیگران معمول فیلم های تاورنیه)و امثال آنها خبری نیست بلکه همبازی های تامی لی جونز ، بازیگران هالیوودی مثل جان گودمن و پیتر اسکارسکارد و مری استین برگن و ...هستند.

فیلم "درون یک مه الکتریکی" در ظاهر یک تریلر پلیسی به نظر می رسد. در لوییزیانا ، سواحل نیوارلئان و حول و حوش شهری به نام "ایبریا" ، در حالی که فیلمی درباره جنگ های انفصال در حال ساخت است( این منطقه ، مکان درگیری نبردی خونین در جریان جنگ های انفصال آمریکا بوده)  ، یک سری قتل های زنجیره ای اتفاق می افتد. قتل هایی که در ابتدا ساده و معمولی توصیف می شوند اما به تدریج ظاهری پیچیده می یابند.

زمان اتفاقات به پس از توفان کاترینا در سال 2005 مربوط می شود که پس از وقوع ، فقر و فلاکت عمیقی برجای گذارد و به دلیل بی کفایتی های دولت آمریکا در سامان دادن به این فلاکت ، به فاجعه بزرگتری ناشی از فعالیت باندهای فساد و مافیای قاچاق انسان در این منطقه انجامید.  

"دیو رابی شو " ستوان پلیس بخش جنایی ، راوی داستان است  و در اولین مرحله ، همراه یافته شدن جسد مثله شده دختری به نام شری لبلانک و استخوان های خرد شده ای متعلق به 40 سال قبل ، با مسئله شباهت های ماهوی و ارتباط این دو قتل مواجه می شود. این قضیه پس از برخورد اتفاقی اش با دو هنرپیشه معروف سینما که در فیلم جنگ های انفصال بازی دارند به نام های الرو سایکس و کلی دروماند ، مطرح می گردد. آنها در طی یک تخلف رانندگی به دام رابی شو می افتند و سپس سایکس اعتراف می کند که در جریان فیلمبرداری به تعدادی استخوان های بسته شده در زنجیر برخورد کرده اند.

"دیو" به خاطر می آورد که 40 سال پیش و در جریان قتل های نژادی در همین منطقه ، سیاه پوستی به نام "دویت پرژان" در حالی که به زنجیر کشیده شده بود ، کشته می شود ، در حالی  "دیو" هنوز چهره قاتلین را به یاد دارد.

همه این ماجراها به رویت شدن گروهی از بقایای سربازان شورشی ارتش کنفدراسیون موسوم به جنوبی ها در جنگ های انفصال به فرماندهی ژنرال جان بل هود (مربوط به حدود 140 سال قبل) پیوند می خورد. جنگ هایی که پدربزرگ "دیو" نیز در آنها شرکت داشت و در کنار ژنرال بل هود می جنگید. این در حالی است که در کنار همین محل ، گورستان شان  برجای مانده و دوربین تاورنیه بارها برآن تاکید می کند. گورستانی با قبور سنگی سنگین که به قول " رابی شاو"  برای آن که ارواحشان سرگردان نشده و در مکانی آرام بگیرد ، طراحی شده است. ولی اینک گویی ارواح آن شورشیان ، مجددا ناآرام و بی قرار آمده اند تا با همان یونیفرم نظامی و چهره های خسته و خاک آلود نبرد ، جنگ خود در زیر پرچم  ژنرال مشهور شورشی جنوب (که پدر بزرگ "دیو" نیز در زمره آنها قرار داشته) ادامه دهند.

"دیو" شبی پس از تصادف و سقوط در رودخانه ، گزارش به جنگل های اطراف باتلاق می افتد و به دنبال نور فانوس ها ، به مکان اقامت ارتش جنوبی ژنرال بل هود می رسد. در کمال تعجب سربازان ارتش شورشی کنفدراسیون را می بیند که ناتوان و درهم شکسته ، در حال بازیابی نیروهایشان هستند. همان تصاویری که الرو سایکس برایش از تجربیات خود در کنار باتلاق تعریف کرده است. در این برخورد ، ژنرال بل هود به "دیو" می گوید که تو هم زمانی ستوان ارتش بودی. "دیو" به ژنرال پاسخ می دهد : جنگ تمام شده و تو در جنگ گتسبی بزرگ مرده ایی و ژنرال بل هود تاکید می کند که جنگ به پایان نرسیده و اگر بخواهی کنار بکشی ، آدم های بد و شیطانی ، دنیایی را که تو درونش متولد شدی ، نابود می کنند. ژنرال اظهار می دارد که از گذشته مسائلی مهمتر برای آینده آموخته است.

به نظر می آید ، مقوله رجوع به گذشته ، اساسی ترین حرف جیمز لی بروک و فیلمنامه نویسان "درون یک مه الکتریکی" باشد که در برخی نقاط کلیدی فیلمنامه مورد تاکید کاراکترها یا فضای فیلم قرار می گیرد. از همان برخورد با نخستین قتل ، ذهن "دیو رابی شو" به 40 سال قبل می رود و با بهره گیری از خاطرات گذشته اش به سرنخ قتل های زنجیره ای نیوارلئان پی می برد. قتل هایی که ریشه در نژاد پرستی دیرینه آمریکاییان دارد. اگرچه "توینکی لموین" صاحب تنها کارخانه شکر ایبریا و یکی از مسئولین امنیتی محدوده فیلمبرداری ، وقتی در مقابل اتهام قتل نژادپرستانه 40 سال قبل خود درمورد "دویت پرژان" قرار می گیرد ، خطاب به رابی شو می گوید که در آن زمان خیلی ها نژادپرست بودند ولی حالا همگی تغییر کرده ایم . سپس به تعجب از ستوان می پرسد که چرا اینقدر به گذشته رجوع می کند و در گذشته مانده است. خود "دیو رابی شو " نیز در سکانس نهایی فیلم که به خانه اش بازمی گردد ، می گوید: سعی کردم همه اتفاقات آن تابستان را در گذشته باقی بگذارم اما به قول ژنرال بل هود ، آنچه در گذشته اتفاق افتاده با تصورات آدمی همیشه در رقابتی بی پایان  هستند ، آنهم در مکانی که به ما تعلق ندارد.

همه این صحنه ها و گفته ها ، تاکیدی بر تفکر نژادپرستانه آمریکایی به نظر می رسد که از گذشته تا به امروز تداوم یافته و برخلاف آنچه "لموین" می گوید پایان نیافته ، همچنانکه ژنرال بل هود ابراز می دارد ، جنگ شورشیان کنفدراسیون پس از گذشت بیش از 140 سال به آخر نرسیده و به "دیو" تاکید می نماید که اگر از این جنگ عقب بنشیند ، آدم های بد و شیطانی ، دنیای او را نابود خواهند کرد. به خاطر بیاوریم که اساس جنگ جنوبی ها علیه ارتش شمال ، همانا مسئله برده داری بود که از سوی آبراهام لینکلن ، رییس جمهوری وقت آمریکا اعلام شده بود. در واقع آن جنگی که مورد نظر ژنرال بل هود است و آن را همچنان پایان نیافته اعلام می کند و طرف مقابل را نیروی شیطانی و شر می خواند ، همان جنگ نژادپرستانه و حامی برده داری به نظر می رسد. جنگی که سربازان یک قرن بعدش در همین فیلم "درون یک مه الکتریکی" ، در سال 1965 سیاه پوستی به نام "دویت پرژان" را با توطئه ، ابتدا به زندان انداخته و سپس با فراری دادنش ، در باتلاق های سواحل آریزونا به گلوله بستند. همان مورفی دوسیت و توینکی لموین و جولی بالبونی که اینک به قاچاق فحشاء و فساد و قتل قربانیان این قضیه اشتغال دارند.  

جولی بالبونی که از سرکرده های باندهای گنگستری نیوارلئان بوده ( و البته دوست دوران دبیرستان "دیو ") اینک به تهیه فیلم و سرمایه گذاری در سینما روی آورده و با همکاری مورفی دوسیت و توینکی لموین تولید فیلم جنگ های انفصال در ایبریا را برعهده گرفته است. در واقع تولید فیلم مذکور را بهانه ای برای فریب زنان و دختران و به فساد کشاندن و سپس قتل و کشتار آنها نموده اند. زنان و دخترانی که اغلب از بومی ها ، مهاجران ، رنگین پوستان و دو رگه ها هستند. یعنی در واقع همان نگرش برده داری و نژادپرستی را پس از گذشت 140 سال از جنگ های جنوبی ها علیه لغو نظام برده داری ، همان گونه که ژنرال بل هود انتظار داشت ، به گونه ای دیگر ادامه می دهند.

"ایدئولوژی آمریکایی" عنوان مقاله معروفی است از سمیر امین ، اقتصاددان معروف و معتبر مصری ـ فرانسوی. این مقاله نخستین بار 7 سال پیش در روزنامه الاهرام به چاپ رسید و به نظر می رسد همین امروز می تواند توصیفی برای ارائه تفکر نژادپرستانه آمریکایی( آنگونه که در فیلم "درون یک مه الکتریکی" نشان داده می شود) از همان زمان بنیانگذاری آمریکا و یا جنگ های شمال و جنوب تا به امروز باشد.

سمیر امین در ابتدای مقاله با صراحت به خوانندگان خود هشدار می دهد که خودفریبی را کنار بگذارند و عباراتی چون «دوستان آمریکایی ما»را به کار نبرند. قصد او آن است که نشان دهد در کشورهای توسعه نیافته ای نظیر مصر، آمریکا هرگز نمی تواند در چهره دوست ظاهر شود. آمریکا همیشه دشمن باقی خواهد ماند. در اثبات این نظر ، او به فرهنگ سیاسی آمریکا می پردازد و آن را چنین تعریف می کند:

"فرهنگ سیاسی محصول دراز مدتِ تاریخ است. از این رو، فرهنگ سیاسی در هرکشور ، مختص همان کشور می باشد. فرهنگ سیاسی آمریکایی توسط فرقه های افراطیِ پروتستان در نیوانگلند (شمال شرقی آمریکا) شکل گرفت. این فرهنگ سیاسی علاوه بر این جنبه دینی، با این ویژگی ها مشخص می شود: قتل عام بومیانِ قاره آمریکا ، به برده کشیدن آفریقاییان، و ایجاد اجتماعات متعددی از مهاجران که  مرحله به مرحله، طی قرن نوزدهم به قاره آمریکا رفته اند و میان شان افتراق های قومی وجود داشته است."

سمیر امین در توضیخ دیدگاه خود در باره فرهنگ سیاسی آمریکایی می نویسد: "اصلاحات دینی در مسیحیت ، [مشروعیت] عهد عتیق را احیاء کرد، همان [مشروعیتی] که کاتولیسیسم و کلیسای ارتدوکس آن را به حاشیه رانده بودند. به حاشیه راندن عهد عتیق توسط کاتولیسیسم ، هنگامی صورت گرفت که مسیحیت با قطع رابطه با یهودیت تعریف شد. اما پروتستانها بار دیگر جایگاه مسیحیت را به عنوان جانشینِ راستین یهودیت احیا کردند. شکل مشخص پروتستانتیسمی که به آمریکا آمد [کلیسای انجیلی یا اوانجلیست ها ] تا همین امروز ایدئولوژی آمریکایی را شکل می بخشد. ابتدا، این ایدئولوژی، با رجوع به نصّ کتاب مقدس ، مقهور کردن قاره جدید را مشروعیت بخشید. (در گفتار فرهنگی آمریکای نئو محافظه کاران اوانجلیست ، مضمون توراتی ـ انجیلیِ تسخیرِ خشونت بارِ ارض موعود توسط اسرائیل مدام تکرار می شود) سپس ، آمریکا مأموریتی را که از سوی خدا به آن محول شده بود به سراسر پهنه عالم تعمیم داد. اوانجلیست ها خود را «قوم برگزیده» به شمار می آورند ـــ در عمل مترادف اصطلاح فاشیستی نژاد برتر («هِرن فولک») در زمان نازی ها در آلمان. این همان خطری است که ما امروزه با آن روبرو هستیم. و به همین دلیل است که امپریالیسم آمریکایی به مراتب درنده خوتر از امپریالیسم های پیشین است که اکثرشان هرگز مدعی نبودند ، مأموریتی الهی را به اجرا گذاشته اند."

متاسفانه این نوع شناخت و تعریف حقیقی از تاریخ آمریکا ، در کتب مختلف تاریخی تحریف شده و گویا در غباری مه آلود قرار گرفته است. همچنانکه برتران تاورنیه این مه غلیظ را در سواحل تخریب شده از توفان کاترینا در صحنه های کلیدی فیلم به رخ می کشد. مه غلیظی که در ورای آن برخی واقعیات دیروز و امروز جامعه آمریکا و پیوند آنها پدیدار می گردد.

در ورای همین مه است که استخوان های زنجیر شده دویت پرژان پس از 40 سال از زیر خاک بیرون می زند. درون همین مه است که ارتش شکست خورده و درهم ریخته ژنرال جان بل هود پس از گذشت 140 از نابودی اش ظاهر شده و از زبان فرمانده اش علل جنگ و مبارزه را بیان کرده و همان علل را مایه تداوم نبرد امروزی اخلافش می داند.(چنانچه در واقعیت نیز امثال بوش و دار و دسته اش با همان ادبیات ژنرال بل هود و نیروی شیطانی و شر خواندن مخالفان برده داری جدید در دنیای امروز به خاورمیانه و عراق و افغانستان لشکرکشی کردند).

فیلمنامه "درون یک مه الکتریکی" از زبان اول شخص و راوی ( که خود "دیو رابی شو" است) حکایت می شود و یکی از منحصربه فردترین فیلم هایی از این دست است که تقریبا در تمامی صحنه های خود ، راوی حضور دارد و بدون او سکانسی نمایش داده نمی شود .یعنی در واقع این نقطه ضعف اغلب آثار مشابه که فیلمنامه بر اساس روایت راوی پیش رفته را می پوشاند. به این معنی که تماشاگر فیلم "درون یک مه الکتریکی" در هیچ لحظه فیلم از راوی قصه جلو نمی افتد و بیشتر از وی نمی داند.

 در همان نخستین نمای فیلم ، صدا و تصویر "دیو رابی شو" را می شنویم که از الکلی بودنش و از نوعی درگیری ذهنی اش در این باب سخن می گوید.از همین نقطه آغاز ، تماشاگر با کاراکتر راوی یعنی "رابی شو"  همراه می گردد.چنین همراهی در تمامی لحظات فیلم به چشم می خورد و تا پایان حفظ می شود.

دیدگاه اول شخص معمولا برای قصه هایی مورد استفاده قرار می گیرد که ذهنی و روانکاوانه به شمار می آیند و به درون روحیات شخصیت اصلی نقب می زنند. چنین شیوه ای به دلیل نوع روایت مستقیم خود که عواطف واحساسات مخاطب را بیشتر درگیر می سازد (چون شخص راوی ، تجربیات خود را نقل کرده و تماشاگر ناظر بی طرف ماجرا نیست) دارای تاثیر گذاری بیشتری می تواند باشد. به قول سامرست موام که اکثر آثارش را با روایت اول شخص نوشته :" قصد من باور پذیری هرچه بیشتر داستان بوده است ، به دلیل اینکه وقتی کسی به شما بگوید آنچه روایت می کند برای خودش اتفاق افتاده ، احتمال بیشتری دارد که شما باور کنید راست می گوید ، تا وقتی بگوید برای کس دیگری اتفاق افتاده است ."

خصوصا که مخاطب برای برخورد با اتفاقات و حوادث فیلمنامه از خود راوی پیشی نگیرد. چرا که ویژگی بارز دیدگاه اول شخص ، همراهی عاطفی مخاطب با یکی از شخصیت ها در تمام طول داستان است و اگر بخشی از داستان بدون حضور شخصیت مورد نظر روایت شود ، تاثیر همراهی مخاطب کاهش می یابد. چنین خصوصیتی در فیلمنامه "درون یک مه الکتریکی " به شکل ویژه ای به چشم می آید. فی المثل در مورد یافته شدن استخوان های زنجیر شده جسد دویت پرژان ، تا هنگامی که سایکس ماجرا را برای رابی شو تعریف نکرده و در صحنه بعد ، خود رابی شو در مکان پیدا شدن استخوان ها حاضر شده و شخصا آنها را مشاهده  می کند ، ما از این نکته مهم فیلم خبردار نمی شویم. درحالی که در اکثر آثار مشابه ، چنین فرازی در فیلم ، ابتدا با سربرآوردن استخوان ها از زیرخاک در صحنه ای که خود راوی حاضر نیست ، آغاز می شد. یا در مورد ظاهر شدن ارتش جنوبی ژنرال بل هود درون مه ، که ابتدا باز هم از زبان سایکس از حضور سربازان مرده در کنار باتلاق ، باخبر می شویم و بازهم وقتی خود رابی شو شخصا در آن شب مه آلود خود را در میان ارتش جنوبی بل هود می بیند ، تماشاگر هم تصویر آنها را مشاهده می نماید. در حالی که در فیلم های مشابه برای ایجاد تعلیق بیشتر ، این ماجرا با نمایش صحنه سربازان شورشی ارتش کنفدراسیون شروع شده و بعد خبر آنها به رابی شو می رسید. و یا در صحنه های ربوده شدن الافیر (دختر "دیو") توسط مورفی دوسیت ، هیچ سکانسی از محل گروگان گیری و شخص الافیر یا دوسیت نشان داده نمی شود و تماشاگر ، تنها تصاویری را رویت می کند که "دیو رابی شو" می بیند. حتی هنگام حمله رابی شو و همکارش روزی گومز به مکان گروگان گیری ، هیچ نمایی از موقعیت گروگان گیر (مورفی دوسیت) یا فرد گروگان گرفته شده (الافیر) ملاحظه نمی گردد.

به دلیل همین پایبندی تاورنیه و فیلمنامه نویسانش به نوع روایت اول شخص بوده  که کاراکترهای مختلف فیلم ، از نگاه شخص رابی شو پرداخت شده اند. به این معنی که اگر شخص مذکور ، وجهه منفی دارد به دلیل نوع نگاه "دیو رابی شو" است و اگر مثبت نشان می دهد نیز به همین دلیل است. مثلا در برخورد اول "دیو" با دو بازیگر معروف فیلم جنگ های انفصال یعنی سایکس و دروماند ، به دلیل تخلف آنها و ناهوشیار بودنشان در هنگام رانندگی ، با چهره چندان مثبت به نظر نمی رسند و حتی نوع لباس پوشیدن و رفتار دروماند ، به شخصیت های منفی راه می برد. اما با برخوردهای بعدی "دیو" با این دو نفر و پی بردن به روحیاتشان ، کم کم سوی مثبت آنها نیز نمایان شده و حتی نحوه آرایش و لباس دروماند نیز تغییر کرده و به همراه نوع رفتار و سکناتش ، کاراکتری مثبت را بروز می دهد. این نوع پرداخت شخصیت ها در فیلمنامه در مورد طرف منفی هم وجود دارد ؛ مثلا از آنجا که رابی شو ، پیش زمینه ذهنی منفی نسبت به بیبی فیت دارد ، در همان صحنه نخست که تماشاگر او را می بیند ، به اصطلاح ورودیه ای منفی از وی مشاهده می نماید ، اما چنین ورودیه مشخصی  مثلا در مورد مورفی دوسیت وجود ندارد. از آنجا که رابی شو تصویری دور و نا مشخص از وی دارد ، تماشاگر نیز با چنین تصویری در فیلم مواجه می شود. چنین روندی در سرتاسر فیلمنامه "درون یک مه الکتریکی" دقیقا برخلاف اکثر فیلم های با راوی اول شخص جریان دارد. فیلم هایی که در لحظات متعددی از فیلمنامه ، قاعده ای که خود فیلمنامه نویسانشان وضع کرده اند را شکسته و بنا به مصلحت مرتبا به دیدگاه سوم شخص رفته  و باز می گردند.

صحنه پایانی فیلم "درون یک مه الکتریکی" با نمایی به انجام می رسد که انتهای حیرت انگیز آثاری مانند "سولاریس" (آندری تارکوفسکی) یا "مظنونین همیشگی"(براین سینگر) و یا "حس ششم " (ام نایت شیامالان) و حتی "تلاءلو" ( استنلی کوبریک) را تداعی می کند. این تنها نمای فیلم است که خود "دیو" در آن نقشی ندارد. نمایی که الافیر در حال تماشای کتاب تاریخی مربوط به جنگ های انفصال آمریکاست و در صفحه ای از این کتاب به عکسی برخورد می کند که ژنرال بل هود را در میان برخی از افسرانش نشان می دهد و یکی از این افسران چهره "دیو رابی شو" را دارد. الافیر با شگفتی تمام زیر لب زمزمه می کند :"بابا"!

آیا همانطور که ژنرال بل هود در اولین برخوردش با رابی شو گفت ، وی ستوان ارتش جنوبی ها در جریان جنگ های انفصال بوده است؟ آیا رابی شو هم مانند بل هود و سربازانش درون آن مه غلیظ سواحل نیواورلئان پدیدار شده ؟ آیا همه اتفاقات فیلم درون مه افتاده و خیال و تصور رابی شو بیش نبوده است؟ یعنی  این مه درون ذهن و فکر ستوان رابی شو  برروی همه واقعیات سایه افکنده است ؟ و یا در عکس مذکور و در کنار ژنرال بل هود و افسرانش ، آنکه شبیه به "دیو رابی شو" است ، همان پدربزرگ اوست؟


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸