مستغاثی دات کام

 
تاریخ سینمای ایران را از نو باید نوشت !-بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
 

نخستین سالن های سینما 

و آغاز فیلمسازی در ایران

 

اما اولین سالن عمومی سینما در ایران توسط میرزا ابراهیم خان صحاف باشی بوجود آمد . او که عتیقه فروشی داشت ، ناگهان سر و کله اش از سانفرانسیسکو پیدا شد و به نوشته  ناظم الاسلام کرمانی در کتاب "تاریخ بیداری ایرانیان" ، به عضویت انجمن مخفی دوم در دوران مشروطه درآمد. انجمنی که اساسا توسط فراماسون ها تشکیل شده بود و بعدا پایه و بنیاد سازمان های تروریستی همچون کمیته مجازات گردید.(پسر همین ابراهیم صحاف باشی به نام ابوالقاسم رضایی است که بعدها به همکاری اسفندیار بزرگمهر ، از عاملان اصلی کودتای 28 مرداد 1332 ، نخستین استودیوی دوبلاژ در ایران تحت عنوان "ایران فیلم" را تاسیس کرده و به دوبله و پخش فیلم های فرنگی می پردازد) .

نخستین حلقه سالن های نمایش در ایران توسط علی وکیلی و اسحاق زنجانی تاسیس شد که هر دو نفر فارغ التحصیل مدارس اتحادیه جهانی اسراییلی موسوم به آلیانس بودند! همانطور که گفته شد ، پای مدارس آلیانس به عنوان نخستین مراکز صهیونیستی برای اولین بار در زمان مسافرت ناصرالدین شاه به اروپا و پس از ملاقاتش با لرد روچیلد (سرکرده امپراتوری جهانی صهیونیسم) و شخصی به نام  کرومیو (رییس اتحادیه جهانی اسراییلی) در پاریس که توسط صدراعظم فراماسونش یعنی میرزا حسین خان سپهسالار ترتیب داده شده بود ، به ایران باز شد.

 

 

دوره اول سینمای ایران و  پارسیان مقیم هند

 

اگرچه پس از میرزا ابراهیم خان عکاسباشی ، فیلمبرداران دیگری مثل روسی خان و خان بابا معتضدی هم به برداشتن فیلم از مراسم و اتفاقات گوناگون پرداختند ، اما گروهی دیگر آغاز تاریخ سینمای ایران را مربوط به ساخته شدن و اکران عمومی نخستین فیلم ایرانی یعنی "آبی و رابی" توسط آوانس اوگانیانس می دانند که روز جمعه 12 دی ماه 1309 در سینما مایاک تهران بر پرده رفت. اوگانیانس ، مهاجری ارمنی متولد ترکمنستان بود که در سال 1308 به ایران آمد و در تابستان 1309 ، مدرسه آرتیستی سینما (برای آموزش علاقمندان به سینما و بازیگری) را در تهران تاسیس نمود. این در شرایطی بود که هنوز تعداد مدارس عالی در پایتخت از انگشتان دست فراتر نمی رفت!! در مدرسه آرتیستی سینما ، افرادی مانند علی وکیلی (فارغ التحصیل مدارس اتحادیه جهانی اسراییلی موسوم به آلیانس و بعدا عضو فعال کلوپ های روتاری فراماسونی ) به همراه عباس مسعودی(عضو فعال لژهای فراماسونری) شریک و یار اوگانیانس بودند و بعدا علی وکیلی ریاست مدرسه را برعهده گرفت. ( لازم به ذکر است که هم سعید نفیسی در کتاب " نیمه راه بهشت" و هم محمد تهامی نژاد در مستند "تاریخ سینمای ایران" ، آوانس اوگانیانس را مشکوک به ارتباط با تشکیلات فراماسونری دانسته اند.)

با توجه به طرح ها و برنامه های سازمان جهانی فراماسونری برای تشکیل حکومت جهانی صهیون از طریق نابود ساختن ادیان الهی ، پر بیراه نبود که از دل همین مدرسه آرتیستی سینما ، اولین فیلم های سینمای ایران همچون "حاجی آقا ، آکتور سینما" بیرون آمد که مستقیما باورها و اعتقادات دینی و ملی ایرانیان را نشانه رفته بود.  اما پیش از نمایش آن ، نخستین فیلم ناطق سینمای ایران به نام "دختر لر" که بوسیله پارسیان مقیم هند (اردشیر ایرانی و عبدالحسین سپنتا) ساخته شده بود در 30 آبان ماه 1312 به روی پرده رفت و اکران فیلم "حاجی آقا آکتور سینما" را که همچنان جلوی دوربین صامت رفته بود ، تحت تاثیر قرار داد. این فیلم اخیر در 11 بهمن 1312 اکران شد.

در واقع سمت دیگر سنگ بنای سینمای ایران را"عبدالحسین سپنتا" برزمین نهاد که براساس خاطرات خودش به تشویق "اردشیر جی ریپورتر"  که گویا دوست نزدیک دایی اش بوده به هندوستان رفت ، به سردینشاه پتیت (رییس انجمن اکابر پارسیان هند) معرفی شد ، نامش را از عبدالحسین شیرازی به عبدالحسین سپنتا تغییر داد و تحت آموزش های وی قرار گرفت. توسط همین سر دینشاه پتیت است که سپنتا به کمپانی امپریال فیلم و اردشیر ایرانی معرفی شده و برای ساختن نخستین فیلم خود و اولین فیلم ناطق ایرانی یعنی"دختر لر" حمایت گردید. گفتنی است که "اردشیر جی ریپورتر"(یعنی همان رفیق دایی عبدالحسین سپنتا که وی را به سر دینشاه پتیت معرفی کرد) ،سرجاسوس سرویس های اطلاعاتی بریتانیا، از بنیانگذاران لژهای فراماسونری در ایران ، نماینده انجمن اکابر پارسیان هند که در ارتباط نزدیک با کانون های صهیونیستی همچون امپراتوری روچیلدها و ساسون های بغداد بود و بنا به تصریح اسناد و مدارک تاریخی ، عامل اصلی شناسایی و روی کارآوردن رضاخان و سلطنت پهلوی با همکاری اعضای ارشد فرقه بهاییت مانند حبیب الله عین الملک و موقر الدوله در ارتباط مستقیم با ژنرال آیرونساید فرمانده نیروهای نظامی متفقین در خاورمیانه به شمار می آمد.

در واقع براساس اسناد تاریخی و حتی مدارک مستندخود انجمن اکابر پارسیان هند ، در وابستگی این انجمن و اعضای آن به کانون های جهان وطن صهیونیستی هیچگونه تردیدی وجود ندارد.

"دختر لر" فیلمی در پروپاگاندای رژیم تازه تاسیس شده رضاخانی به نظر می آمد ( که در همان عنوان فرعی اش یعنی "ایران دیروز و ایران امروز " تبلور می یافت)  و در واقع اهداف و برنامه های آن که توسط ماسون هایی مانند فروغی ذکاءالملک و علی اصغر حکمت و احمد متین دفتری تئوریزه شده بود را برپرده سینما می برد. در آن روز هیچکس به نمای پایانی فیلم توجه نکرد که پس از قصد بازگشت جعفر و گلنار به وطن که به دنبال تاسیس رژیم پهلوی نمایش داده می شد و در واقع می خواست در ادامه روند داستان فیلم ، نوید آینده ای روشن و سرافراز برای ایران زمین باشد . اما آن نمای پایانی پس از عکسی از کره زمین ، تصویر درشتی از ستاره شش پر داوود ( نشانه صریح صهیونیسم) بود که بزرگ و بزرگ تر می شد و سپس ثابت مانده و در دل آن ستاره شش پر ، تصویر رضاخان با کلاه شیر و خورشید نمایان می گردید. آن هم در دورانی که حدود 12 سال از رسمیت یافتن تشکیلات صهیونیست ایران  می گذشت و این تشکیلات در اغلب شهرهای کشور شعبه تاسیس کرده و به جذب نیرو از میان مردم ، اشتغال داشت.

پس از نمایش فیلم ناطق "دختر لر" ، تقریبا سرنخ تولید و نمایش فیلم در ایران به دست همان پارسیان مقیم هند یعنی اردشیر ایرانی و دار و دسته اش و عبدالحسین سپنتا افتاد و به دنبال آن فیلم های "فردوسی" (به مناسبت هزاره فردوسی در ششم فروردین 1314 هجری شمسی)، "شیرین و فرهاد" (از 22 خرداد 1314 ) ، " چشم های سیاه" (از 12 خرداد 1315) و بالاخره "لیلی و مجنون" (در فروردین 1316) به نمایش عمومی درآمدند.فیلم هایی که همگی در هندوستان و توسط کمپانی های هندی – انگلیسی جلوی دوربین رفته و  بیشتر در جهت همان باستان گرایی یا آرکاییسم مورد نظر فراماسون ها تهیه و تولید شده بودند.

در کنار این فعالیت ها ، ابراهیم مرادی هم با همراهی برخی دوستانش مثل احمد گرجی، محمد علی قطبی و احمد دهقان(از مسئولین "مدرسه پرورش افکار" که توسط احمد متین دفتری و گروهی دیگر از ماسون ها اداره می شد) و سپس به همراه علی نصر از اعضای لژ سعدی ، هنرستان هنرپیشگی را تاسیس نمود تا نیروهای آینده سینمای ایران را تربیت کنند! علاوه برآن  با تاسیس "شرکت فیلم ایران محدود" ، ابتدا فیلم کوتاه "انتقام برادر" را در سال 1311 و سپس فیلم "بوالهوس" را در اواخر سال 1312 تولید نمود. ابراهیم مرادی بعدا در حلقه افرادی همچون "ناتانیل زبولانی" و "گرجی عبادیا"(احمد فهمی) قرار گرفت که از یهودیان هوادار تاسیس رژیم اسراییل  به شمار می آمدند و پس از تاسیس این رژیم به فلسطین اشغالی مهاجرت کردند.

 

 

 

دوره دوم ؛ دکتر کوشان و پارس فیلم

 

دوره دوم سینمای ایران (که به نظر برخی از جمله دکتر هوشنگ کاووسی ، شروع واقعی تاریخ این سینما به شمارمی آید) ظاهرا بوسیله دکتر اسماعیل کوشان از سال 1327 با فیلم "طوفان زندگی" به کارگردانی علی دریابیگی آغاز گشت و تا امروز اگرچه با فراز و نشیب اما بی وقفه ادامه یافته است(یا لااقل با تعطیلی طولانی مدت مواجه نگشته است).

دکتر اسماعیل کوشان (که اصلا تخصصش در رشته اقتصاد بود) در دوران جنگ جهانی دوم در آلمان به توصیه بهرام شاهرخ (از اعضای نفوذی سرویس های جاسوسی بریتانیا که رابطه نزدیکی با سرشاپور ریپورتر ، سرجاسوس این سرویس ها و از عوامل لرد ویکتور روچیلد ، سرکرده امپراتوری جهانی صهیونیسم در آن سالها داشت) در رادیو برلین مشغول به کار شد و پس از جنگ به ایران تحت اشغال متفقین آمد و نه تنها (به روال معمولی که در مورد همکاران آلمان هیتلری اعمال می شد) دستگیر نشد ، بلکه استودیوی دوبلاژ به راه انداخت. همانطور که بهرام شاهرخ هم سالها ادعای همکاری اش با رادیوی هیتلر ، او را به عنوان مخالف استعمار انگلیس جلوه داده بود ولی پس از جنگ دوم و بازگشت به ایران ، ابتدا روزنامه مرد امروز را با هزینه انگلیس به راه انداخت و سپس در اواخر دوران علی منصور ، رییس اداره کل تبلیغات و انتشارات گردید و در دولت رزم آرا ، واسط مذاکره انگلیس و رزم آرا شد. او پس از کودتای 28 مرداد ، سردبیری روزنامه پرتیراژ پست تهران را برعهده گرفت و بنا به اظهارات سر دنیس رایت (اولین سفیر دولت بریتانیا پس از کودتای مرداد 32 ) در خاطراتش،  به همراه ارنست پرون ( یار غار محمدرضا و از تجدید سازمان دهندگان لژهای فراماسونری در سالهای پس از کودتا) پیغام های سری شاه را برای انگلیس می برد!

دکتر کوشان در سال 1327 به توصیه دوست نزدیکش اسدالله رشیدیان (از عوامل اطلاعاتی اینتلیجنس سرویس و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا که در کودتای 28 مرداد 1332 نقش بسیار اساسی داشت و بعدا هم از عناصر مهم دوره دوم  تاریخ سینمای ایران خصوصا با تاسیس موسسه سینما تئاتر رکس به شمار آمد) به کار تولید سینما روی آورد و با همکاری عده ای از سرمایه داران  از جمله اسفندیار یگانگی و طاهر ضیایی (هر دو نفر از روسای  کلوپ های روتاری وابسته به تشکیلات جهانی فراماسونری) میترا فیلم را تاسیس کرد . او فیلم "طوفان زندگی" را به عنوان نخستین فیلم دوره دوم تاریخ سینمای ایران ، توسط علی دریابیگی از مدرسین "سازمان پرورش افکار" جلوی دوربین برد.

اسماعیل کوشان پس از ورشکستگی میترافیلم ، با سرمایه تعدادی از یهودیان داخلی و خارجی هواخواه رژیم اسراییل (که بعدا اغلب به فلسطین اشغالی مهاجرت کردند) همچون سلیم سومیخ و شرکایش در سینمای همای یعنی سلمان هوگی ، ملهب ، جدا و  همچنین یهودیان مصری مثل کریم بلاط و گرجی عبادیا و یهودی دیگری به نام "عنادیان" ، پارس فیلم را تاسیس نمود.

در کنار پارس فیلم ، در سال 1329 استودیو عصر طلایی نیز توسط یهودیان طرفدار اسراییل تاسیس شد. کسانی مانند عزیزالله کردوانی ، حبیب الله حکیمیان و فرج الله نسیمیان که پس از چند سال در نیویورک ساکن گردید. در این سالها تنها دیانا فیلم بود که توسط برخی ارامنه اداره می شد.

از دل چنین استودیوهایی پدیده ای معروف به "فیلمفارسی" در سینمای ایران متولد شد که سطحی ترین و نخ نماشده ترین قصه های برگرفته از فیلم های هندی و ترکی و عربی را با ضعیف ترین ساختار سینمایی و مبتذل ترین فضاسازی اخلاقی ورفتاری جلوی دوربین می برد.

به نظر بسیاری از منتقدین و کارشناسان سینمای ایران ، پدیده موسوم به "فیلمفارسی" ، خشت کجی در این سینما بود که بنای آن را هر چه بلندتر می گشت را کج تر می گرداند تا اینکه سرانجام باعث سقوط کامل و فروریختنش در  سال 1356 شد.

فیلمفارسی هایی مانند "شرمسار" که عمدتا در آن سالها ،خصلتی دوگانه داشتند ؛ از یک سو شهر را به عنوان مرکز فساد و تباهی مورد انتقاد قرار می دادند و از سوی دیگر از مظاهر شهرنشینی وارداتی مثل کاباره و کافه و رقص و آواز به عنوان عامل جذب تماشاگر استفاده می کردند. در واقع فیلم های این دوره از سینمای ایران بیشتر مروج رفتار و سیاق کاباره ای بودند و انتهای کار شخصیت های اصلی آنها ، چه مثبت و چه منفی در انتها به کاباره ها ختم می گردید.

حسن شیروانی در مجموعه مقاله "مرور بر سینمای ایران" به تاریخ 26/8/1333 در شماره 19 مجله ستاره سینما در این باره نوشت :

"... به طور کلی داستان فیلم شرمسار الگویی شد برای سناریو نویسان بعدی که در آن ، دختری دهاتی از پسری شهری فریب می خورد و ...سرانجام گذارش به کافه های پست شهر می افتد و در آن اماکن نامناسب ...آواز می خواندو سرانجام خواننده شهیر شده و در تهران مشغول کار می شود.سرانجام پس از سالها پسر و دختر در همان ده به هم می رسند ، در حالی که دختر خانم دهاتی صاحب اتومبیل و خانه و زندگی در شهر شده ...اگر دقت نموده باشید ، سوژه فیلم های بعدی اکثرا به این داستان شباهت دارند و در کلیه آنها :ده ، کافه ، خواننده ، دادگاه ، جوان معصوم ، جوان بدجنس ، دختر دهاتی دیده می شود که برای نمونه فیلم های زیر را می شود نام برد: مادر – گل نسا- بی پناه – مراد – برباد رفته و ..."

 

در بسیاری از فیلم های دوره دوم تاریخ سینمای ایران که از سال 1327 آغاز گردید ، کافه و کاباره در مرکزیت و محوریت قصه و فیلم ها قرار گرفت و شخصیت های مثبت و منفی قصه با نوع رفتارشان در این کاباره و کافه ها سنجیده می شدند! در واقع این "سینما" بود که در دهه های 1330 و 1340 به شدت پدیده کاباره نشینی و زندگی کاباره ای را در میان توده مردم شهری ایران رواج داده و آنها را از حجب و حیای خانواده ایرانی به پرده دری و بی بندباری اخلاقی دعوت کردند.

بدنیست برای درک بهتر این قضیه به نقد یکی از مشهورترین منتقدان تاریخ سینمای ایران که در همان دوران به تحلیل و بررسی سینمای فارسی می پرداخت ، یعنی "طغرل افشار" نگاهی بیندازیم تا خصوصیات مشترک فیلم های آن روزگار را بهتر و بیشتر دریابیم و متوجه شویم که در آن ورطه چه فیلم هایی فرصت و امکان تولید نمی یافتند.

طغرل افشار در نقدی که  به تاریخ فروردین 1333 در مجله "رنگین کمان سینما" تحت عنوان "سینما در ایران" به رشته تحریر درآورد ، می نویسد:

"...تاکنون که بیش از سی فیلم فارسی برروی پرده آمده است ، ما جز موضوعات یکنواخت و بدون هدف ، صحنه های مکرر و خسته کننده ، بازی بی حالت هنرپیشگان و حرکات تئاترال آکترهای تئاتر ، صحنه های متشابه کاباره دو زندان و بالاخره رقص و آواز ایرانی که حتی در فیلم های دراماتیک نیز وجود پیداکرده اند ، چیز دیگری ندیده ایم...(معمولا)دختری را می فریبند یا اینکه خود گمراه می شود ، آنوقت او در نتیجه این خبط و اشتباه دامنش آلوده شده و در منجلاب فساد غوطه ور می گردد. بعد این زن فاحشه ستمدیده در کاباره به کار پرداخته و تبدیل به یک آوازه خوان و رقاص زبردستی می شود که محبوبیت عجیبی به هم رسانیده است!!بعضی اوقات در یک موضوع مانند موضوع فیلم افسونگر ، به دختر نجیبه و عفیفه ای برخورد می کنیم  که او هم آوازه خوان کاباره می شود و بدین ترتیب زندگی یک نجیبه با یک معروفه ، به یک جا ، آن هم آوازه خوانی ختم می شود..."!!

 

به این شکل سینمای فیلم فارسی ، آوازه خوانی در کاباره را برای مردم آن روز ، یک شغل شریف جلوه داده و خوانندگان کاباره و کافه ها را ، مظلومینی تصویر می نمود که از شر ظلم و ستم رها شده و اینک در کمال رهایی و آزادی در این مراکز فساد و فحشاء به کسب روزی اشتغال دارند!!!

طغرل افشار در همان مقاله چنین ادامه می دهد:

"...(دراعلب فیلم های فارسی) هنوز چند صحنه از شروع فیلم نمی گذرد که ناگهان با صحنه یک کاباره روبرو می شویم که رقاصه ای مشغول رقص عربی است ، در طرف مقابل او ، خواننده ناکامی نیز در حالی که اشک می ریزد ، شعر دلداگی و غم روزگار را می خواند...معلوم نیست روی چه اساس هنری یا سینمایی ...وجود رقص عربی را تقریبا اجباری نموده اند؟! هنگامی که برای تماشای یک فیلم کاملا درام رفته اید و انتظار دارید با نکات و جریانات کاملا جدی از وقایع دردناک زندگی روبرو بشوید ، ناگهان در اواسط فیلم ، بدون مقدمه خود را با یک صحنه رقص عربی که معمولا در کاباره های اجرا می شود ، روبرو می شوید ...نباید فراموش کنیم که ما باید سینما را یک هنر آموزش اجتماعی بدانیم نه یک وسیله نمایش هرزگی و فساد زندگی !!...ستاره اول فیلم که مشغول ایفای یک رل تاثر انگیز درام اخلاقی می باشد که آوازه خوان از آب درآمده و در کاباره ها در وصف لب و لوچه کودکش می خواند...باید اذعان کرد که تاکنون دیده نشده است که در یک فیلم فارسی آواز خوانده نشود!!...این کار برخلاف اصول و قواعد هنری سینماست..."

 

این نوشته و سخن منتقد مشهور دهه 30 سینمای ایران است که به عقیده بسیاری از نویسندگان و منتقدین قدیمی و سینماگران نسل گذشته "اولین منتقد سینمایی ایران"بود و پایه نقد نویسی صحیح را بنیان گذارد.(او طی حادثه ای مشکوک در مرداد 1334 درگذشت)

افشار به درستی به اشاعه فساد و فحشاء توسط فیلم های فارسی یعنی سینمای غالب سالهای دهه 1330 اشاره می نماید. در واقع سینمایی که پس از سال 1327 در ایران بنیاد گذارده شد به طور مستقیم به تخریب فرهنگ این مملکت از جمله اخلاق و رفتار ایرانی مسلمان پرداخت و رفتار  وارداتی را جانشین آن گرداند.

درک چرایی این موضوع در آن هنگام بیشتر امکان پذیر می گردد که متوجه شویم یکی از برنامه های کانون های صهیونیستی از جمله سازمان ها و تشکیلات فراماسونی (که سرنخ سینمای ایران در آن سالها را در دست داشتند)  برای نفوذ در میان ملت ها و به دست آوردن حاکمیت آنها ، اشاعه بی بند و باری و فساد و فحشاء بوده است. کافیست نگاهی به یکی از متون کهن آنها به نام "پروتکل های حکمای صهیون" بیندازیم . در پروتکل پنجم از "پروتکل های حکمای صهیون" آمده است :

"...ما جوانان را در دریایی از افکار شاعرانه غرق می کنیم و آنها را براساس تئوری‏ها و اصولی که آنها را غلط می‏پنداریم،تربیت می کنیم تا بتوانیم‏ آنان را به فساد بکشانیم. بدون آن که قوانین را از اساس عوض کنیم ، آنها را به تعبیر و تفسیرهای‏ متناقض تبدیل می کنیم ..."

 

به دنبال فیلم "شرمسار" ، سینمای ایران در  وادی تولید آثاری از این دست که به فیلم های روستایی معروف شدند ، محصور شد ، مانند :"ولگرد" (1331) ، "مادر" (1331) ، "افسونگر"(1332) ، "گلنسا"(1332) و...فیلم های روستایی مجید محسنی هم با "خواب های طلایی" (معز الدیوان فکری) شروع گردید که توسط برادران رشیدیان تهیه و تولید شده بود.

ازاواسط دهه 30 همزمان با ورود تحمیلی مظاهر غرب به ایران و گسترده شدن دست یهودیان و بهاییان در ارکان سیاسی – اقتصادی رژیم شاه مانند: تلویزیون ، بانک صادرات و پپسی کولا و ...،نماینده ای از آنها به نام "مهدی میثاقیه" با اتکا به ثروت بادآورده پدرش و حمایت های دربار ، با تقلید از سینمای ترکیه و هند ، وارد عرصه تهیه وتوزیع فیلم در ایران شد. او که با بازیگری در نقش های درجه چندم شروع کرده بود ، استودیویی  را با تمام امکانات ساخت و به رقابت با سایر تولید کنندگانی که تا آن روز به عرصه سینمای ایران وارد شده بودند ، پرداخت.

 

ادامه دارد...

قسمت اول


 
 
تاریخ سینمای ایران را از نو باید نوشت !-بخش اول
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

 

 

راه یافتن هنر هفتم به این مرز و بوم

 

 

 

 

درباره اینکه واقعا سینمای ایران از چه تاریخی پا به عرصه وجود گذارد ، هنوز مابین صاحب نظران و کارشناسان و منتقدین سینمایی اختلاف نظر وجود دارد:

یک نظر ( که عمدتا از سوی بهزاد رحیمیان و یارانش در موزه سینما تعقیب می شود) بر این باور است که تاریخ سینمای ایران از روز شنبه 27 مردادماه 1379 هجری شمسی برابر با 18 اوت 1900 میلادی و 21 ربیع الثانی 1328 هجری قمری همزمان با فیلمبرداری از حضور مظفرالدین شاه در جشن گل بندر استند بلژیک که توسط میرزا ابراهیم خان عکاسباشی (عکاس باشی خاصه سلطان) انجام گرفت ، آغاز شد.

اما نظر دیگر را دکتر شهریار عدل ، کارشناس سازمان میراث فرهنگی به دنبال تحقیقات وسیعی که انجام داده ، ابرازمی کند ،  سندی نویافته حکایت از آن دارد که مظفرالدین شاه قاجار در حدود فوریه 1899 میلادی (حدود بهمن و اسفند 1277هجری شمسی) دستور خرید دستگاه سینماتوگراف را به میرزا احمد خان صنیع السلطنه ، عکاس معروف که در پاریس به سر می برد، داده بوده است. صنیع السلطنه هم سه دستگاه سینماتوگراف را با تمام لوازم خریده و به تهران فرستاد که این اسباب و لوازم در تاریخ یکشنبه 22 بهمن 1278 به نظر شاه رسید.(سند این خرید هم اکنون در بایگانی اسناد کاخ گلستان موجود است).

دکتر عدل در تحقیقات مکتوب خود می افزاید:"...در این شرایط بسیار بعید است که از تاریخ 22 بهمن 1278 به بعد در دربار شاه دستکم فیلمبرداری ( و نه فیلمسازی) نشده باشد. این تاریخ شش ماه پیش از فیلمبرداری میرزا ابراهیم خان عکاسباشی در بندر استند بلژیک و از جشن گل است که تاکنون به عنوان نخستین فیلمبرداری در سینمای ایران شناخته شده بود.نخستین فیلمبرداران و فیلم نشانده های حرفه ای سینمای ایران را هم به احتمال قریب به یقین باید همان میرزا ابراهیم خان عکاسباشی و پدرش میرزا احمد خان صنیع السلطنه دانست ،  زیرا دستگاهها و یا دستگاه سینماتوگراف همانطور که در سند مربوطه هم ذکر شده ، "جمع عکاس خانه مبارکه " منظور شده بوده که در تحویل صنیع السلطنه بوده است. نخستین فیلمبردار غیر حرفه ای (آماتور) ایران را نیز یقینا باید شخص مظفرالدین شاه دانست ، زیرا او عکاس بود و به همین جهت بدون شک دوربین فیلمبرداری را نیز به دست می گرفت. .."

تکه فیلم هایی هم که اینک در آرشیو کاخ گلستان موجود است ،  همراه عکس های جانبی ، صحت ادعای فوق را تایید می نمایند. فیلم هایی را که (با تایید تصویری عکس های موجود) مظفرالدین شاه از خدم و حشم دربار خود برداشته است.

اما گروهی دیگر آغاز تاریخ سینمای ایران را مربوط به ساخته شدن و اکران عمومی نخستین فیلم ایرانی یعنی "آبی و رابی" توسط آوانس اوگانیانس می دانند که روز جمعه 12 دی ماه 1309 در سینما مایاک تهران بر پرده رفت.

و به نظر برخی از کارشناسان و مورخان از جمله دکتر هوشنگ کاووسی نیز ، شروع واقعی تاریخ این سینما از سال 1327 با فیلم "طوفان زندگی" به کارگردانی علی دریابیگی بود.

 

  

واقعیت این است که حضور سینما در ایران همچون بسیاری از هنرهای دیگر ، اصیل و به اصطلاح اریژینال نبود. اگر شعر و داستان سرایی از دیرباز در میان ایرانیان رواج داشته ، اگر موسیقی را در قرون گذشته حتی دانشمند و فیلسوفی همچون ابونصرفارابی به صورت علمی بررسی و تحلیل کرد و در کتابی به رشته تحریر درآورد ، اگر نقاشی و مینیاتور و خطاطی از قرن ها پیش ، هنر فرهیختگان این آب و خاک بوده و اگر هنر نمایش از قرون گذشته به اشکال تعزیه و روحوضی و خیمه شب بازی در کوچه و خیابان شهر و روستاهای ما اجرا می شده ، اما صرف نظر از اینکه نخستین آزمایشات و تجارب و تئوری های علمی درباره ماندگاری تصویر در چشم(اساس پدیده سینماتوگراف) و اتاق تاریک (پایه هنر عکاسی)  در قرن پنجم هجری توسط ابن هیثم بنیاد گذارده شد و سپس در قرن هفتم توسط دانشمند دیگری به نام کمال الدین فارسی تکامل یافت و اگرچه سالیان دراز پیش از تولد سینما،   ایرانیان با هنرهایی همچون پرده خوانی و نقالی ، به نوعی فنون تصویر سازی و داستان گویی توام را تجربه نموده بودند ، اما بلاشک "سینما" با این شکل و شمایل کنونی ، هنری وارداتی برای سرزمین ما به حساب می آید. در واقع شاید "سینما" را بتوان تنها هنری دانست که در اواخر قرن سیزدهم هجری از آن سوی مرزها وارد ایران شد و بعضا در نزد عامه ، به لحاظ محبوبیت از سایر هنرها پیشی گرفت.

بدون تردید "سینما" به عنوان موثرترین ، کارآمدترین و پرطرفدارترین نوع هنر که به حق هنر هفتم لقب گرفت ، خیلی سریع در میان مردم جهان نفوذ کرد ، همچنانکه در میان اهالی این سرزمین رخنه نمود.

اگرچه در سالهای پس از انقلاب اسلامی ، "سینما" به واقع در خدمت ملت و جامعه قرار گرفت و حتی به عنوان تاثیرگذارترین سفیر نظام نوپای جمهوری اسلامی ، چهره نوین این سرزمین را به ملل دیگر شناساند (چنانچه امروز به واسطه همین "سینما" ، کشور ایران از معدود ممالک شرقی است که تصویر روشنی نزد ملت های دیگر دارد) اما چگونگی ورود این هنر و تکنیک به ایران و پاگیری و توسعه آن و همچنین مسائل متن و حاشیه ای پیرامونش و سیری که در این کشور طی نمود، حکایات و روایات و مستندات عجیب و غریب و بعضا تکان دهنده ای دارد که تقریبا می توان گفت تاکنون در هیچ تاریخ و تاریخچه و سرگذشت و نوشته و حکایتی ، گفته و ثبت نگردیده است. روایات و حکایاتی که مانند خود پدیده "سینما" اسباب حیرت و شگفتی به نظر می آید.

واقعیت دیگر این است که بسیاری از پدیده های مدرن و متجددنمایانه که امروزه بعضا مورد استفاده و بهره گیری صحیح هستند ، در بدو ورودشان به این کشور ، با نیات و مقاصد دیگری به سرزمین ایران راه یافتند. چنانچه واردکننده اغلب این وسائل و ابزار حتی ایرانیان نبودند و بعضا از کارگزاران و عوامل مستقیم استعمارگران و دشمنان این ملت به شمار می آمدند. ضمن اینکه اغلب این ابزارآلات و وسائل در دورانی به این کشور وارد شدند ، که طرح و نقشه های خانمان براندازی توسط استعمارگران برای این آب و خاک ریخته شده و آماده اجرا بود. بسیاری از آن ابزار مدرن به همین نیت و مقصود به سرزمین ایران وارد شد که اجرای آن طرح و برنامه ها را سهل تر و آسان تر بنماید.

امروزه اسناد و مدارک بسیاری در داخل و خارج و همچنین از طریق خاطرات و مکتوبات برخی از اصلی ترین عوامل و عناصر اجرایی آن طرح و نقشه ها ، در ایران یا خارج از کشور به چاپ رسیده که پرده از خیل آن برنامه های ضدایرانی برداشته است و حالا می توان نقش و جایگاه پدیده های مدرن یاد شده و افراد و اشخاصی که برای ورود و نضج آن فعالیت کردند را در لابلای بندها و بخش های آن برنامه ها جستجو کرد و به ارزیابی نشست. البته این ارزیابی ، صرف نظر از ماهیت آن پدیده مدرن شکل می گیرد و صرفا به مقصد و منظر بانیان و اجراکنندگان می پردازد.

به عنوان مثال طرح "اصلاحات ارضی" از برنامه ها و پدیده های مدرن و مثبتی به شمار آمده که اجرای آن در هر زمان (البته با نیت درست و صحیح) می تواند کشاورزی یک مملکت را بهبود بخشیده و موجبات رشد و گسترش آن را فراهم آورد. اما وقتی این طرح در سال 1340 در ایران آغاز شد ، از آنجا که طراح اصلی اش "والت ویتمن روستو" ی آمریکایی و از مشاوران جان اف کندی ، اساسا آن را نه به نیت اصلاح کشاورزی ایران بلکه به هدف مقابله با شورش های درونی ارائه داده بود و همچنین مجریانش که (براساس نوشته های روزنامه های همان زمان اسراییل ) از عوامل و عناصر صهیونیست بوده و نیتشان تخریب و نابودی کشاورزی این سرزمین بود(چنانچه براساس آمار و ارقام موجود،در اواخر حکومت شاه دیگر اثری از کشاورزی ایران باقی نمانده بود)، این نتیجه را عاید می سازد که چگونه قانون مدرنی همچون "اصلاحات ارضی " می تواند با اهداف و نیات ناپاک به کشوری تحمیل شود.

همچنین است پدیده های دیگری مانند راه آهن که برطبق اسناد و مدارک موجود ، اساسا برای تبدیل ایران به پل پیروزی متفقین در جنگ جهانی دوم ساخته شد( چنانچه پیش از آن بارها و بارها طرح ساخت راه آهن در ایران توسط همین متفقین به بایگانی سپرده شده بود) و یا ساخت مدارس جدیده که جهت تفکیک علوم روز از مدارس علمیه سنتی در ایران شکل گرفت تا بتوانند به راحتی آن مدارس را که همواره مهد تربیت و پرورش فرهیختگان و دانشمندان و بزرگان (همچون ابوعلی سینا و زکریای رازی و ابوریحان بیرونی و حافظ و مولوی و غیاث الدین کاشانی و خواجه نصیرالدین طوسی و میرزای شیرازی و میرزا کوچک خان جنگلی و شیخ محمد خیابانی و مدرس و کاشانی و  امام خمینی و ...) بود را ایزوله کرده و با دروس و مدرسین وارداتی ، عرصه علم و دانش این سرزمین را که در طول بیش از 10 قرن همواره صادر کننده علم و  عالم به دیگر ممالک بود ، در چنبره خود گرفتار کرده و محتاج علوم دست چندم خود گردانند تا تحت لوای آن بتوانند افکار و اندیشه های استعماری خویش را القاء نمایند.

چنانچه مدرسه علوم سیاسی را توسط فراماسون هایی همچون مشیرالدوله و حسن پیرنیا و محمد علی فروغی و اردشیر جی ریپورتر و ...تاسیس کردند تا سیاستمداران و افرادی گوش به فرمان و خودباخته برای آینده مملکت تربیت کنند. همان مدرسه ای که بعدها به دانشکده علوم و حقوق سیاسی دانشگاه تهران بدل شد.

برای اینکه بهتر به نیات موسسین اینگونه مدارس و دانشگاهها واقف شویم ، دو مثال از گفته های یکی از شاگردان معروف مدرسه علوم سیاسی یعنی "احمد خان ملک ساسانی" را در اینجا می آورم تا از زبان خود آنها به نوع آموزش و پرورش عالی فراماسون ها در ایران پی برده و چگونگی سوء استفاده از یک پدیده مدرن را برای تحمیق ملت ها دریابید.

احمد خان ملک ساسانی در خاطراتش می نویسد :

"...خوب به خاطر دارم یک روز درس تاریخ داشتیم و گفت و گو از مستعمره های انگلیس بود که آیا خود اهالی قادر به اداره کردن ممالک خود هستند یا نه ؟ میرزا محمد علی ذکاءالملک (فروغی) گفت : آقایان شما هیچوقت سرداری برای دوختن به خیاط داده اید؟ همه گفتند: آری . گفت : خیاط برای سرداری شما آستین گذارده ؟ همه گفتند : البته . گفت: وقتی سرداری را از مغازه خیاطی به منزل آوردید ، آستین هایش تکان می خورد؟ همه گفتند :نه! گفت : پس چه چیز لازم بود که آستین ها را به حرکت درآورد ؟ شاگردها گفتند : لازم بود دستی توی آستین باشد تا تکان بخورد. جناب فروغی فرمودند: مقصود من هم همین بود که بدانید ایران شما مثل آستین بی حرکت است که تا دست دولت انگلیس در آن نباشد ، ممکن نیست تکان بخورد..."

این صحبت ها در کلاس درس مدرسه علوم سیاسی ، عمق تفکرات ماسونی برای القاء خودباختگی در برابر فرهنگ بیگانه را نشان می دهد. خان ملک ساسانی در بخشی دیگر از خاطراتش می نویسد:

"...روز دیگر جناب سید ولی الله خان نصرهم که تشریح درس می داد ...در سر درس فرمودند : ایران مثل خزه ای است که به دیوار استخر چسبیده باشد و دولت انگلیس به منزله آن دیوار است که اگر نباشد ، خزه وجود خارجی ندارد. در میان فارغ التحصیل های مدرسه کمتر باسواد پیدا می شدو سطح معلوماتشان اساسا از سیکل اول مدرسه بالاتر نبود ، یعنی همان اندازه که اینتلیجنت سرویس در مستعمرات مایل است. اما اکثرا آنها به واسطه تلقینات و تبلیغات مدیران و معلمین به نوکری خارجی ها تن در داده و به جاسوسی اجنبی رفتند. لیاقت همدوشی با دیپلمات های اروپا که پیدا نکردند ، سهل است ، به واسطه اعمال نامشروع خود در همه ممالک ، آبروی ایران را بردند و موسسین مدرسه را به مقصود نهایی خود رساندند...دستور ذکاء الملک(فروغی) و منصور الملک و باقر کاظمی همیشه این بود که نبایستی اشخاص باسواد و باهوش جزو کارمندان وزارت خارجه درآیند...با کمال اطمینان می توان گفت که مدرسه علوم سیاسی تهران خدمت خود را به اجنبی به بهترین وجهی انجام داد..."

 

...و اما ناقلان آثار چنین حکایت کنند که ...

 

و اما حکایت ورود سینما به این آب و خاک نیز حکایتی شبیه به دیگر پدیده های مدرن وارداتی بود و نیاتی در ورای آن وجود داشت که بی مناسبت نیست فقط مروری اجمالی و براساس مدارک و اسناد تاریخی به آن داشته باشیم. دیگر ، قضاوت با خود شما :

روز  پنجشنبه 12 ذی الحجه 1317 / 13 آوریل 1900/ 24 فروردین 1279 مظفرالدین شاه قاجار ، برای نخستین سفرش به فرنگ ، به همراه گروهی از اطرافیانش از جمله علی خان ظهیرالدوله ، تهران را به قصد اروپا ترک کرد. این دومین شاه قاجار بود که راهی مسافرت خارج کشور می شد. پیش از وی ، ناصرالدین شاه ، 3 بار چنین سفرهایی را تجربه کرده بود که در نخستین بارش به همراه صدراعظم فراماسون خود یعنی میرزا حسین خان سپهسالار در فرانسه میهمان آلفرد و فردیناند روچیلد (از اعضای خاندان روچیلد و سرکردگان امپراطوری جهانی صهیونیسم) بود که در جلسه ای با حضور روچیلدها و لرد کرومیو (رییس مدارس اتحادیه جهانی اسراییلی موسوم به آلیانس) بنا به توصیه سپهسالار جهت اعطای آزادی های بیشتر به یهودیان ایران ، موافقت کرد که مدارس آلیانس به عنوان اولین موسسات صهیونیستی در ایران شعبه های خود را تاسیس نمایند.(در همین زمان است که امتیاز بسیار مهمی به بارون ژولیوس رویتر انگلیسی داده می شود که علاوه بر راه آهن شامل استخراج همه معادن کشور و استفاده از تمام جنگل ها و اجازه تاسیس شعب پست و بانک و احداث خطوط تلگراف در همه نقاط کشور می شد. چنین امتیازی چنان بی سابقه بود که بعضی آن را بخشش بزرگ دانسته و پاره ای آن را فروش یک مملکت تعبیر کردند.- دکتر سید جلال الدین مدنی – جلد اول تاریخ سیاسی معاصر ایران – صفحه 99 و 100- دفتر انتشارات اسلامی – چاپ یازدهم، پاییز 1383) در این امتیاز دهی ، رویتر 50 هزار لیره به سپهسالار و 50 هزار لیره به یحیی خان مشیرالدوله ، وزیر خارجه که برادر سپهسالار بود و میرزا ملکم خان سفیر ایران در لندن و مبالغی هم به دیگران از جمله شخص ناصرالدین شاه داده بود. عاقبت با مداخله ولف ، وزیر مختار انگلیس و تصویب شورای وزیران ایران و موافقت شاه و اتابک ، امتیاز بانک و معادن به پسر او داده شد. (رهبران مشروطه- بیوگرافی اتابک – صفحه 13)

حدود 30 سال بعد نیز فراماسون دیگری به نام محمد علی فروغی که خود از عوامل اصلی روی کار آمدن سلطنت پهلوی بود ، رضاخان را به سفر ترکیه واداشت تا با مشاهده تجدد وارداتی در آن کشور و مظاهر غرب ، به اجرای برنامه های استعماری در ایران ، راغب تر گردد.

سفر مظفرالدین شاه قاجار به فرنگ ( که منجر به ورود سینماتوگراف به ایران گردید) نیز با توصیه و همراهی فراماسون هایی همچون علی خان ظهیرالدوله صورت گرفت. محمود عرفان در صفحه 551 سال سیزدهم مجله یغما درباره ظهیرالدوله می نویسد:

"...گفتیم دو نفر از رجال دولتی به فکر افتادند شبیه انجمن های فراماسون های اروپا در ایران ، انجمنی ترتیب دهند. یک نفر دیگر علی خان ظهیرالدوله (قاجار) است که خود و پدر و جدش از درباریان معروف بودند و همین ظهیرالدوله است که (ملکه ایران) دختر ناصرالدین شاه را به زنی داشت و چون دیده بود که میرزا ملکم خان چگونه در انجام مقصود کامیاب نشد و چه مواردی بود که باعث پیشرفت بدخواهان او گردید و چه گفت و گوهایی سبب مشوش شدن ذهن شاه یا شورش عامه معمولا در ایران می شود، با تدبیر و کاردانی مقصود خود را آغاز کرد. در اول کار از مظفرالدین شاه فرمانی گرفت که اجازه داشته باشد انجمنی به نام انجمن اخوت در تهران تاسیس کند ...ظهیرالدوله که مردی روشنفکر ، اصلاح طلب و خواهان تجدد و مساوات بود ، سعی داشت افکار طبقه ای از حکمای ایرانی قرن چهارم اخوان الصفاء و افکار و عقاید صوفیان را با هم در آمیخته و با وارد کردن فراماسون های ایرانی در انجمن اخوت پایه نوینی برای توسعه فراماسونری بریزد..."(نقل شده در صفحه 479 جلد سوم "فراموشخانه و فراماسونری در ایران نوشته اسماعیل رایین)

با پول هایی که میرزا علی اصغر خان اتابک به حساب جیب ملت از روسیه قرض گرفته بود، شاه را راهی فرنگ کرد تا او با زرق و برق های آن دیار آشنا شده و با استفاده از بی لیاقتی و کم سوادی و ساده لوحی اش ، مسحور و مفتون دیگر مظاهر غرب گردیده تا راه را برای نقشه ها و طرح های استعماری و ضد ایرانی آینده ، هموار سازند. در همین مسافرت است که شاه برای اولین بار دستگاه سینماتوگراف را رویت می کند. به این ترتیب مظفرالدین شاه دستور ابتیاع دستگاه سینماتوگراف را به صنیع السطنه و پسرش میرزا ابراهیم خان عکاسباشی داد تا در برگشت به ایران ، آنها را همراه بیاورند.

بنا به تصریح مورخین در زمانی که صدراعظم و مشاورین ماسون مظفرالدین شاه قاجار وی را واداشتند تا با خرید دستگاه سینماتوگراف سرگرم شود ، از طرف دیگر مشغول بستن یکی از خفت بارترین قراردادهای طول تاریخ این سرزمین بودند تا نفت ایران را به طور رایگان در اختیار بیگانگان قرار دهند. شاید این تراژدی همیشگی تاریخ مستعمرات بوده که شاهان و یا ملت ها را به آلات و اسبابی سرگرم ساخته تا حرث و نسلشان را به غارت ببرند. در سال 1901 میلادی / 1319 هجری قمری / 1280 هجری شمسی هم در حالی که مشاورین و معاونین فراماسون مظفرالدین شاه قاجار ، او را با دستگاه سینماتوگراف  سرگرم کرده بودند ، ویلیام ناکس دارسی انگلیسی موفق به کسب امتیاز استخراج و بهره برداری و لوله کشی نفت و قیر در سراسر ایران به مدت 60 سال گردید.(امتیاز دارسی از سوی شاه ، اتابک ، میرزا نصرالله خان مشیرالدوله ، نظام الدین غفاری و مهندس الممالک مهر و امضاء گردید. به نوشته سر آرتور هاردینگ نویسنده کتاب "یک دیپلمات در شرق" نماینده دارسی در حدود 10 هزار لیره به اتابک و مشیرالدوله و مهندس الممالک نقد پرداخت و سهامی معادل 10 هزار لیره به اتابک و 5 هزار لیره به مشیرالدوله و 5 هزار لیره به مهندس الممالک به عنوان تعارف تسلیم کرد.( مصطفی فاتح- پنجاه سال نفت ایران – صفحه 254)

 

ادامه دارد...


 
 
به یاد مرحوم محسن حلاج نیشابوری
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
 

 

 

 

گنجینه ای از معلومات بود

 

 

اگرچه همه انسان ها در برابر فرشته مرگ یکسان هستند و همگی با هر درجه و رتبه و شأنی سرانجام طعم آن را می چشند و هر آدمی نزد خداوند ، منزلت خود را داراست اما برخی مرگ ها به نظر سبک می آیند و بعضی دیگر سنگین ، به قول آن شاعر : "مرگ چنین خواجه ، نه کاری است خرد "

به نظرم مرگ محسن حلاج نیشابوری از همین نوع بود. شاید خیلی ها او را نمی شناختند حتی در بین محققین و پژوهشگران و کارشناسان تاریخ  که قاعدتا می بایست بسیار او را ارج می گذاردند که حلاج نیشابوری صاحب معلومات شگرف و فوق العاده ای در این حوزه بود . اما دریغا که وی بیش از هر میدان و عرصه ای در همین حوزه تاریخ نگاری مهجور و گمنام بود . شاید از آن روی که  بی ادعا و صادق و مخلص بود و همچون برخی که برای اندک محفوظات خود  و نقل و بازگویی صرف تاریخ ، حتی خدا را بنده نیستند و مدعی عالم و آدم می شوند ، او علیرغم اینکه صاحب دانش گسترده و تحلیل و تئوری عمیق تاریخی بود ، ولی به کسی فخر نمی فروخت و تنها مسئولیتش را این می دانست ، آموزه هایش را به گوش نسل امروز برساند  که می گفت بسیاری از انحرافات و گمراهی های سیاسی از همین عدم آگاهی نسبت به تاریخ ، نشأت می گیرد.

لطف خداوند و یاری برخی دوستان همیشگی بود که آن مرحوم را شناختم و ساخت مجموعه مستند "راز آرماگدون" ، باعث شد تا بر سر راه او قرار گیرم. قصدم این بود که درباره موضوعی خاص در تاریخ معاصر از نظراتش بهره مند شوم ، اما خیلی زود دریافتم که بر آستانه گنجینه ای عظیم از معلومات تاریخی و غیرتاریخی قرارگرفته ام و با هر پرسشی ، وی سخاوتمندانه ، مخزنی از دانش و اطلاعات مربوطه را در اختیارم می گذارد ، تا ابعادی از آن موضوع که اساسا به آنها فکر هم نکرده بودم ، در برابرم مکشوف شود.

به خاطر دارم برای قسمتی از مجموعه مستند"راز آرماگدون" ( که در بهار و تابستان سال 1387 ازتلویزیون پخش گردید)  ، مرحوم حلاج نیشابوری  را برای فیلمبرداری به کاخ سعد آباد دعوت کرده بودیم . یکی از روزهای پاییزی اوایل آبان ماه سال 1386 بود و نم نم بارانی هم به هوا لطافت خاصی بخشیده بود. یادم هست که بعد از اتمام فیلمبرداری (که در کاخ سبز انجام گرفت) ایشان علیرغم مسیر طولانی آن تا محوطه پایینی و خروجی مجموعه سعدآباد ، به روال معمول در انتظار مینی بوس نماند و به اتفاق و در همان هوای بارانی ، پیاده راهی شدیم. اما اصلا متوجه نشدم که آن مسیر نسبتا طویل چگونه به پایان رسید چراکه در تمام طول راه ایشان به سوالات متعددم پاسخ می گفت و به دلیل تسلط به زبان های گوناگون خارجی ، ریشه های فرهنگی و ادبی بسیاری از واژه های رایج را بیان می نمود. یادم هست که به دستیار جوان تهیه کننده ، توصیه می کرد برای ثبت این واژه ها ، دفترچه ای برای خودش ابتیاع کرده و همه ریشه های مختلف یک واژه در زبان های دیگر را در آن ثبت نماید ، آن وقت پس از گذشت مدتی ، صاحب فرهنگنامه ای غنی و معتبر خواهد شد که بسیار به کار می آید.

وقتی خبر درگذشت ناگهانی اش بر اثر یک تصادف را شنیدم ، یک لحظه فکر کردم ای دریغ که چه دریایی از معلومات خاموش شد ، بی آنکه فرصت عرضه اش را به نسل تشنه و محتاج دانش و تحلیل تاریخی پیدا کند و این هشداری به مسئولین فرهنگی است که تا فرصت از دست نرفته ، این صاحبان فهم و درک و معلومات سرشار تاریخی را دریابند که تعدادشان چندان نیست.

خدایش بیامرزد که هجرتش به دیار باقی در چنین شب هایی از ماه محرم ، نیز یادآور عشق و شیدایی او نسبت به حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) و یاران شهیدش است و انشاالله با آن بزرگان و صالحین محشور گردد.


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
 

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین