مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم"بی خیالی طی کن"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
 

 

Happy-Go-Lucky

 

رویاها و کابوس های یک خوش خیال

 

 

 

 

سالها پیش وقتی فیلم "معجزه ای در میلان" ساخته ماندگار ویتوریو دسیکا را در سینمایی در شهر مشهد دیدم ، به نظرم دنیا به گونه ای دیگر جلوه کرد. در آن ایام جوانی دیدن  شخصیت اصلی آن فیلم که "توتو" نام داشت و رفتار معصومانه ای که درون جهان پر از نابهنجاری پیرامونش ارائه می داد، جذابیت خاصی داشت. "توتو" که یک جوان پرورشگاهی بود ، پس از رسیدن به سن بلوغ از مرکز پرورشی خود مرخص شده و در دنیای واقعی رها می گردید.

او در اولین لحظه های حضورش در این دنیا ، بنا به آموزش هایی که دیده و براساس شخصیت پاستوریزه ای که پیدا نموده بود ، به هرکس می رسید ، سلام می کرد. رهگذران بنا به ظرفیت و حال و احوال و حوصله شان ، بعضا پاسخش را نمی دادند و برخی حتی معترضش می شدند!

 بی پولی و بیکاری،"توتو" را به حلبی آبادی رساندکه هریک از اهالی اش معضلات ، عقده ها و آرزوهای فروخورده و سرکوب شده ای داشتند. اما "توتو" در آن محیط سیاه و تاریک حل نشد و سعی کرد از درون آن ،زیبایی ها و قابلیت ها و استعدادها را بیرون بکشد.او دریافت که برای رفاقت با اهالی حلبی آباد فوق الذکر ، ابتدا بایستی با آنها همدردی و همدلی کرد ، به این مفهوم که  اگر کسی کوتاه قد بود و این موضوع را نقیصه خود به شمار می آورد ، "توتو" هم مثل او ، قدش را کوتاه می کرد و اگر کسی نقص صحبت کردن داشت ، "توتو" هم مانند او حرف می زد.همه اینها باعث شد تا نور تازه ای از زندگی به دنیای آن تیره بختان بتابد تا جایی که برعلیه مالک سرمایه دار زمین هایی که بررویش لانه کرده بودند ، شوریدند و ...

غرض از مقدمه فوق این بود که شخصیت "پاپی" ( با بازی درخشان سالی هاوکینز که در جشنواره برلین امسال در کنار رضا ناجی فیلم "آواز گنجشگها" خرس نقره ای بهترین بازیگر را به خاطر همین فیلم دریافت نمود) در فیلم "Happy-Go-Lucky" (به معنی کسی است زندگی و مشکلاتش را سخت نمی گیرد و سعی می کند با شوخی و خنده و تفریح از کنارشان بگذرد که شخصا ترجمه بهتر از "بی خیالی طی کن" برایش پیدا نکردم) ، من را به یاد همان "توتو" فیلم "معجزه ای در میلان" انداخت. شخصیتی با روحیه معصومانه کودکی که سعی می کند به دور از معضلات و مشکلات زندگی ، خوش بگذراند و به قول معروف سخت نگیرد. پاپی  معلم یک مدرسه ابتدایی است و همراه دوستی به نام زویی در یک آپارتمان کوچک روزگار می گذراند. چندان نگران پدر و مادر و خانواده اش نیست و به جز کار موظفش سعی می کند ، بقیه اوقات را با دوستانش به تفریح و سرگرمی بگذراند.او حتی در مقابل درد کمرش و معالجه دردناکی که دکتر برروی آن انجام می دهد، می خندد و مزاح می کند. چنانچه وقتی در همان نخستین سکانس فیلم ، از فروشگاه کتاب بیرون آمده و متوجه می شود که دوچرخه اش را به سرقت برده اند ، کوچکترین ناراحتی نشان نمی دهد و با لبخندی راه خود را گرفته و می رود.

مایک لی، نویسنده و کارگردان فیلم که پس از 4 سال به سراغ دوربین سینما آمده( یعنی بعد از سال 2004  که فیلم "ورادریک" را ساخت و نامزد دریافت چند جایزه اسکار هم شد)، پس از معرفی "دیو و دلبر" گونه "پاپی" در تیتراژ و سکانس ابتدایی فیلم که مانند "بل" در کارتون یاد شده ، سرخوشانه و با آواز در خیابان های شهر می چرخد و به همه سلام می کند و سپس به یک کتابفروشی داخل شده تاکتاب مورد علاقه اش راانتخاب نماید،اما در همان کتابفروشی به جای فروشنده ای خوش برخورد ، او را با مردی مواجه می سازد که به شدت اخم کرده و حتی یک جواب به سوالات وی نمی دهد ، به گونه ای که بالاخره پاپی از او می پرسد :

" آیا روز بدی داشتی؟" !

اگر در برابر  "بل" در آن شهر خوش رنگ و لعاب کارتون "دیو و دلبر" ، تنها یک آدم مغرور و ناهمگون به نام "گستان" وجود داشت که عده ای را گرد خود جمع کرده و دار و دسته ای به راه انداخته بود و حتی دیو  آن قصه ، شاهزاده ای بود که از بد روزگار و رفتار مغرورانه اش با یک جادوگر ، طلسم شد ، اما در شمال کلان شهری همچون لندن که "پاپی" زندگی می کند ، انسان ها و پدیده هایی که به قول معروف عیش او را منقص کنند ، بسیارند  که مایک لی سعی می نماید در پرده های مختلف و تقریبا مجزا ، پاپی را در برابر آنها قرار دهد.

در اولین پرده،دانش آموزی به نام "نیک" است که حال خوش پاپی را دگرگون می کند. "پاپی" به عنوان معلم مدرسه "نیک" در می یابد علت ناآرامی ، ناراحتی و درگیری های متعدد وی با دیگر دوستانش ، زندگی نابسامان خانوادگی اش است ، که مادر از پدرش جدا شده و اینک با مرد دیگری به نام "جیسن" زندگی می کند که  علاوه براشغال جای پدر "نیک"  به آزار و اذیت او نیز دست می زند. از همین رو  نیک دچار روحیه ای پرخاشجو و  بی قرار شده است. اگرچه این موضوع اندکی در روحیه شاد و سرخوش پاپی تاثیر می گذارد (و سالی هاوکینز بدون بیان جمله و کلامی ، تنها با میمیک صورتش آن را به تماشاگر منتقل می سازد) ولی آشنایی او با یک مددکار اجتماعی به نام "تیم" که برای کمک به "نیک" آمده ، درهای تازه ای از زندگی را به رویش می گشاید که تا آخر قصه هم ، در واقع تنها نقطه امیدوار کننده دنیای پاپی باقی می ماند.(آنجا که پس از طی کردن همه فاز و نشیب ها ، بازهم اوست که در روی رودخانه تایمز لندن به پاپی زنگی می زند و سراغش را می گیرد.)

پرده دیگر ، مراجعه پاپی به یک کلاس تمرینی اروبیک است که به توصیه همکارش و برای رهایی از دردهای کمر و پشت انجام می دهد . مربی آن کلاس که یک اسپانیایی الاصل است و اساسا خود در درجه اول می بایست از روحیه آرام و متین برخوردار باشد ، اما گویی دچار عقده ها روانی متعدد است که به هنگام ورزش و آموزش قصد تخلیه آنها را دارد. این عقده ها آنچنان دونش قوی و تاثیر گذار است که می خواهد شاگردانش نیز با کینه گرفتن از آنها به ورزش بپردازند که انگار به میدان نبرد می روند. عقده هایی که گویی از یک شکست عشقی و خیانت طرف مقابل ایجاد شده است.

در نئورئالیستی ترین پرده فیلم ، پاپی با یک بی خانمان ولگرد روبرو می گردد که تعادل روانی ندارد ، شاید که او هم از یک شکست و یا خیانت عشقی ضربه روحی خورده است.

پرده خانواده پاپی که او با خواهر کوچکترش همراه زویی سراغ خواهر بزرگتر ، هلن رفته اند گویای ناهمگونی پاپی با خانواده کوچکش است . هلن زن خانواده است و اینک باردار شده تا قوام خانه را مستحکم تر گرداند و پاپی ضد خانه و خانواده به شمار می آید که نصیحت های خواهر بزرگتر را نیز با مزاح و شوخی پشت گوش می اندازد. خواهر کوچکتر یعنی سوزی در بین این دو تفکر مردد مانده و با هر پدیده و رویدادی سر جنگ دارد ، اگرچه خودش می گوید چنین نیست و قیافه اش او را همواره به غلط ، جنگی و دلخور نشان می دهد.

اما شاید بتوان گفت پرده اصلی زندگی پاپی در فیلم "بی خیالی طی کن" برخورد با یک مربی رانندگی به نام اسکات است . پاپی در ادامه سرگرمی هایش تصمیم به یادگرفتن رانندگی می کند که در این راه با دومین ناملایمی در روابطش مواجه می شود. اسکات ، آدمی که در ابتدا خشک و مقرراتی به نظر می آید اما به شدت عصبی و دچار کمبودهای عدیده است. وی با کم ظرفیتی ، از صمیمیت و صداقت پاپی سوء برداشت کرده و با تصور اینکه همه رفتارهای شاد وسرخوشانه پاپی به دلیل جلب محبت و توجه اوست،نسبت به دوستان او حسادت ورزیده و در آخرین دیدارش با پاپی ، او را مواخذه می نماید که چرا در تمام این مدت با احساسات او بازی کرده است.

همین اسکات است که پاپی را ورای بازی ها و شیطنت های زندگی ( که او را سخت به خود مشغول داشته) با برخی از واقعیات تلخ و تراژیک نیز درگیر می کند. چه آن موقع که وی را با کوچکترین مسئولیت ها در ارتباط با دیگران آشنا می سازد (جایی که در مقابل بازیگوشی پاپی هنگام آموزش رانندگی به وی تشر می زند که با این شیطنت های کودکانه ، هم با جان خودش و هم با جان دیگران بازی می کند) و چه زمانی که در یک دیالوگ نسبتا طولانی حقایق نه چندان دلپذیر دنیای پیرامونش را یادآور می شود، اگرچه با نگرشی بدبینانه و سیاه .  او می گوید:

"...تو وقتی که رم داره می سوزه،می تونی بخندی اما حرف من را باور کن که داره می سوزه و اگر بیدار نشی تو هم توی این آتش خواهی سوخت. منظورم اینه که یک مقدار به اطرافت نگاه کن. چی می بینی؟ آیا خوشبختی را می بینی؟ آیا سیاستی را مشاهده می کنی که برای مردم خوشبختی را به همراه بیاره؟ نه. نه. تو فقط می تونی جهل و بی خبری و ترس را ببینی. تو می تونی بیماری چند فرهنگی را ببینی. و چند فرهنگی چیه؟ چند فرهنگی یعنی بی فرهنگی.چرا اونا بی فرهنگی را می خوان؟  چون اونا می خوان که اراده جمعی را کمرنگ کنن. رویای آمریکایی هرگز اتفاق نمی افته. کابوس آمریکاییه که اینجا حاکمه. نگاه کن به آن ستون بلند سنگی در واشینگتن. ارتفاعش 555 پا در بالای زمینه و 111 پا در زیر زمین. 555 به علاوه 111 میشه 666. 666 پاپی ، می فهمی 666..." و این جمله آخر را اسکات با غیظ و شدت فراوان می گوید.

در این حرف ها، مایک لی ( از زبان اسکات)بسیاری از مسائل مبتلابه جهان کنونی را مطرح می کند ، گویی دل پری از آنچه در دنیای سرمایه داری امروز اتفاق می افتد ، دارد. دنیایی که حتی در مراسمی همچون اسکار ، فیلم سردرگم ، ضد اخلاقی و ضد انسانی "کوهستان بروکبک"(انگ لی) را به اثر خوش ساخت و ارزشمند مایک لی یعنی "ورا دریک"(آخرین فیلمی که پیش از این ساخته بود) ترجیح می دهد. تا با جایزه دادن به آن ، برروی سن مراسم اسکار ادعا شود که ما همه فرهنگ های گوناگون جهان را به اینجا کشانده ایم ، از انگ لی تایوانی تا آلفونسو کوارون و گیلرمو دل تورو و ایناریتوی مکزیکی و تا ژانگ زیی و کونگ لی و میشل یه ئوی چینی و تا گوین هود آفریقای جنوبی و ...(اگرچه همه آنها در زیر پرچم هالیوود دچار هویت باختگی و سرگشتگی و از خود بیگانگی شده باشند).

 این همان بیماری چند فرهنگی و یا در واقع بی فرهنگی است که اسکات درباره اش با عصبانیت سخن می گوید و از پاپی می خواهد به آن توجه نماید. قطعا این با رویای آمریکایی که شعارش تجمع همه ملت ها و ملیت ها زیر شعار دمکراسی و حقوق بشر بود، شباهتی ندارد. شاید بتوان گفت این کابوس آمریکایی است که در هیبت رویا ظهور کرده است.کابوسی برای دیگر ملیت ها تا به هوای رویا ، از فرهنگ و ارزش هایشان تهی شده و در زیر پرچم 50 ستاره سرخ و آبی یانکی ها به خدمت پول و سرمایه های آنان درآیند.

مایک لی از زبان اسکات اشاره ای ظریف به منشاء این آشفتگی و نابهنجاری دارد و آن توجه دادن به ستون سنگی بلندی است که در میدان اصلی واشینگتن و در مقابل بنای گنگره آمریکا قرار گرفته است. ستونی که در برخی دیگر نقاط جهان از جمله رم نیز یافت می شود (شاید از همین روست که اسکات از میان همه شهرهای دنیا ، شهر رم را برای سوختن مثال می زند و آن را مایه توجه پاپی قرار می دهد) و در اصطلاح "اوبلیسک" نامیده می شود. ستونی که با مجموعه نمادها و نشانه هایش به لحاظ تاریخی و سیاسی به تشکیلات سری و مخوف فراماسونری منتسب شده است.تشکیلاتی که اگرچه در طول تاریخ خود همواره ادعای آزادی و برابری و برادری داشته است اما در واقع با مخفی کاری و آموزش اعضایش درون فراموشخانه ها و تاریکخانه ها ، در حکومت ها و دولت ها ( مثل انگلیس و آلمان)نفوذ کرده  ، برخی از مشهورترین انقلابات تاریخ ( همچون انقلاب فرانسه و انقلاب مشروطه ایران) را برای گسترش موقعیت خود هدایت نموده و بعضی از قوی ترین و در عین حال سلطه طلب ترین رژیم های سیاسی(مانند ایالات متحده آمریکا)  را جهت حاکمیت تمام عیار آینده اش ، تاسیس کرده است.

بی جهت نیست که اسکات با جمع بندی ارتفاع زیر زمین و روی زمین  ستون بلند واشینگتن  به عدد 666 می رسد که در کتاب مقدس و مکاشفات یوحنا ، نماد شیطان و جانور مخوفی ذکر شده که از قعر آتش جهنم به زمین می آید تا آن را به تسخیر و تصرف خود درآورد.

در واقع ریشه های فراماسونری نیز (آنچنانکه در اسناد و مدارک تاریخی موجود است) به شوالیه های معبد می رسد که در میانه جنگ های صلیبی به بهانه محافظت از زائران بیت المقدس در معبد سلیمان ساکن شدند و تحت آموزش های شرک آمیز جادوگرانی منتسب به مصر باستان (که البته خود را خاخام یهودی معرفی می کردند) به آیین های مشرکانه و ساحرانه مانند کابالا درآمدند که پایه های فراماسونری امروز قرار گرفت.(انتساب نماد شیطانی 666 به فراماسونری و ستون های سنگی مربوطه اش می تواند به همین دلیل باشد)   اگرچه شوالیه های معبد به دلیل همین ارتدادشان از سوی کلیسای کاتولیک کافر خوانده و تکفیر شدند ولی با کمک ثروتی که اندوخته بودند و همراهی اشراف یهودی زمان خود ، در انگلیس و سایر کشورهای اروپایی رشد کرده و در دربارها و حکومت ها و سپس مراکز آکادمیک و هنرکده ها و فرهنگستان ها نفوذ نموده و به تدریج این نهادها را به تصرف خود درآوردند و به قدرت پنهان و بلامنازعی در عرصه جهانی بدل گشتند. شاید بتوان گفت "رمز داوینچی" و ادامه آن ، "فرشتگان و شیاطین" (که هم اینک در حال تولید است) روایت های قابل استنادی از این حرکت بطئی فراماسونری در طول تاریخ و پیوستگی ها و پیوندهایش با امپراتوری جهانی صهیونیسم است.

از همین روست که در کشورهایی مانند ایتالیا و آمریکا که سازمان های فراماسونری حضور قویتری داشته اند ، از اینگونه نشانه ها و نمادها مثل ستون های بلند سنگی یا همان ابلیسک به وفور یافت می گردد. نشانه هایی که حتی برروی پول رسمی ایالات متحده نیز دیده می شود! ( در "فرشتگان و شیاطین"  نوشته دن براون همین ابلیسک ها در قلب واتیکان پرده از راز سازمان فراماسونری کهنی همچون "ایلومیناتی" برمی دارد).

با همین حرف های اسکات است که چهره پاپی نسبت به آنچه در طول فیلم دیده ایم اندکی دگرگونی نشان می دهد و البته این دگرگونی و نگاههایی که از پس آن می تراود ، نوعی نگاه به اصطلاح عاقل اندر سفیه به نظر می رسد و از همین روست تنها سخنی که دربرابر همه این واقعیات می گوید، این است :" آیا تو فقط یک بچه ای ، اسکات؟"

اما تاثیر حرف های اسکات بر پاپی غیرقابل تردید می نمایاند. او پس از این برخورد است (که در گفت گو با زویی ، آن را برای اولین بار با کلمه ای منفی تعبیر می کند و با لغت "تاریک" وصفش می نماید) که برای اولین بار نسبت به موضوعی ابراز نگرانی می کند . او در حالی که به همراه دوستش زویی در انتظار  خواهر کوچکتر ، سوزی هستند تا به دیدار هلن  بروند ، برای نخستین بار بی تابی و بی قراری نشان می دهد که شک زویی را برمی انگیزد تا از وی سوال کند ، آیا حالش خوب است. این پرسش بی سابقه ای برای پاپی محسوب می شود  ، چرا که همیشه حال و احوال خوبی داشته است.در اینجا برای نخستین بار پاپی می گوید: "...فکر کنم فقط نگران هلن هستم..."  و هنگامی که تعجب زویی را می بیند توضیح می دهد که می باید خیلی وقت پیش به دیدار او می رفته است!

اما برخورد بعدی که آخرین پرده مواجهه پاپی با واقعیات است ، او را به کلی به هم می ریزد و وضعیت روحی و عاطفی اش را دگرگون می سازد. این همان صحنه ای است که اسکات پس از بی اعتنایی های پاپی و دریافت اینکه وی اینک دوست پسری هم  دارد و برانگیخته شدن حسادتش ، (در حالی که براین باور بود،می تواند محبت و علاقه پاپی را جلب نماید)،به شدت به احساسات و رفتار او توهین کرده و با کلمات و عبارات زشت و ناشایست برای بیرون ریختن عقده هایش ، به تحقیر و خرد کردن پاپی می پردازد.

پاپی در همین جا متوجه می شود که نمی توان از کنار همه حقایق و نابهنجاری های جامعه پیرامون خود ، با بی خیالی و شوخی گذشت. او به جایی رسید که همان واقعیات ، یقه اش را گرفته و از وی پاسخ و عکس العمل طلبیدند و اجازه ندادند که چون همیشه سرسری و بی توجه عبور کند. پاپی اینک در مقابل خود انسان مستاصلی را می دید که به خاطر نحوه رفتار  او ، برآشفته و در هم ریخته شده است. در حالی که به هیچوجه و حداقل در زمان محدود نمی تواند آن را اصلاح کرده و به سامان رساند. تنها کاری که از دستش برمی آمد ، این بود که با سکوت ، وی آرام کند و  آن رابطه را ختم نماید.

حالا دیگر پاپی ، آن پاپی قبل نبود  که بخندد و شوخی کند. چهره وی دیگر نگاه عاقل اندر سفیه را نیز نشان نمی داد. در همین صحنه است که برای نخستین بار خشم و ناراحتی و داد و فریاد پاپی را شاهد هستیم. او کاملا ترسیده و دچار ایست فکری گردیده است. یعنی مصداق همان توصیفاتی که در صحنه پیشین ، اسکات از جامعه امروز کرده بود ، جامعه ای که سیاستمدارانش (یا همان فراماسون های سازنده ابلیسک هایی همچون آنچه در میدان اصلی واشینگتن واقع است) با چند فرهنگی یا بی فرهنگی سعی دارند در جهل و ترس فرو ببرندش.

پاپی در این صحنه برای اولین بار در برابر یک ناملایمت می ایستد و مقاومت می کند ، درگیر می شود و حتی کتک می خورد و می گریزد . اما زخم های اسکات عمیق تر از آن است که می توانست فکر کند.

پس از این صحنه و خداحافظی همیشگی با اسکات(علیرغم تمایل وی به ادامه رابطه زیر لوای آموزش رانندگی) است که نگاه پاپی به اجتماع دور و اطرافش تغییر می کند. مقایسه این فصل (سکانس پس از درگیری اش با اسکات) با صحنه ابتدایی فیلم که سوار بردوچرخه در حال عبور از خیابان های لندن است و با شادی و سرخوشی به پیرامونش نگاه می اندازد و به همه هم سلام می کند ، می تواند حکایت یک سفر اودیسه وار در زندگی پاپی باشد. نگاه او در حالی که بازهم از خیابان های لندن عبور می کند ، نگاهی غمناک ، سرخورده و مایوس است که کمترین نشاط و رضایت در آن دیده نمی شود. گویی از یک شکست عشقی می آید یا دچار ورشکستگی روحی شده و یا با ضربه ای روانی مواجه گشته است.

در صحنه بعدی که برروی پلکانی در کنار همان خیابان ها نشسته و دوربین از نمای نزدیک ، او را در کادر خود می گیرد، رویت اشکهایی که در چشمانش حلقه زده ، تاکید براین حقیقت است که پاپی دیگر بزرگ شده و به بلوغ رسیده است! از همین روست ، در فصل پایانی فیلم در حالی که با دوستش در قایقی دو نفره و برروی رودخانه تایمز در حال پارو زدن ، سعی دارد همان روحیات گذشته خود را نشان دهد ولی آشکارا نشان می دهد که جور دیگری به زندگی و اطرافش نگاه می کند. او اینک حتی مانند کاراکتر آموزگاری اش  در مدرسه حرف می زند.

در همین صحنه واپسین ، هنگامی که زویی به وی توصیه می کند تا در مقابل ترک سیگار او ، پاپی هم "زیادخوب بودنش" را کنار بگذارد، پاسخ می دهد :

"...از تلاش برای این کار که صدمه ای نمی بینیم..."

این سخن ، کلام یک معلم است تا کلام شخصیتی مانند پاپی که پیش از این می شناختیم. زیرا او بزرگترین صدمه روحی را از همین نوع رفتارش دیده بود و حالا با روحیه ای فداکارانه بر آن تاکید می ورزد. این متفاوت است با پاسخی که هنگام دیدار به هلن داد ، وقتی او با دلسوزی و از سر خیرخواهی خواهرش را نصیحت کرد که سن ازدواج و بچه دار شدنش در حال سپری شدن است و او باید زندگی را جدی تر از این بگیرد و فقط به تفریح و پارتی و خوشگذرانی طی نکند که پاپی فقط از سر بی خیالی جواب داد :

"... من زندگی راحت و بی دغدغه ای دارم  و با همین شغل و تفریحات و هم اتاقی ام خوش هستم..."

پارو زدن او و زویی در صحنه پایانی ، خود می تواند نشانه حاکم شدن نوعی آرامش و خلاصی از آن بی قراری ها و سرخوشی های سبکسرانه باشد ، چنانچه حتی سخن گفتن و نحوه حرف زدنش هم عقلانی تر و منطقی تر به نظر می آید. همان طور که وقتی زویی وی را نسبت به شعار "باید برای دنیا لبخند بیاوریم" هشدار می دهد ، او با متانت پاسخ می دهد :

"...می دانم . می دانم..."

 و وقتی زویی می پرسد که :"...تو راه موفقیتت را پیدا کردی ، اینطور نیست؟" می گوید : "بعضی از ما می تونیم آن را پیدا کنیم ولی بعضی دیگر به کلی قایق را از دست می دهیم..." زویی ادامه می دهد :"...کار سختیه که انسان بالغی باشیم. نیست؟"  تا پاپی در آخرین جمله اش نتیجه همه این سفر معرفتی اش درون اجتماع را بیان کند. او در تایید حرف آخر زویی می گوید :" بله همینطوره ، یک سفر طولانیه..."

اینچنین ، مایک لی ، تقابل رویاهای پاپی و کابوس هایی که در جامعه اش موج می زند را به نقطه رستگاری خود می رساند. بلوغ فکری پاپی شاید بتواند او را در برخوردها و مواجهه های آینده ، به راه حل های درست تری بکشاند که دیگر خود را در مقابل معضلات و مشکلات دیگران چندان هم پاسیو و بی خیال حس ننماید و دریابد که برای کاستن رنج و درد دیگران ، خنداندن همیشه رهیافت قابل قبولی نیست بلکه اغلب مواقع همدردی و همدلی است که دردها را کاهش می دهد ، همچنانکه پاکوبیدن اروبیک کاران کلاس آن مربی اسپانیایی که همگام و همپای او برای تخلیه عقده های فروخورده اش ، فریاد می زدند :"...دنیای من..."

همانطورکه پاپی و نیک برای همدردی با تیم ، به نقاشی کشیدن تشویقش کردن و همراه نقاشی اش با وی همدل شدند.همانطور که خود پاپی به تمام هذیان ها و پراکنده گویی های آن خیابان خواب ولگرد گوش داد. همانطور که "توتو" در "معجزه ای در میلان" با همه مردم ریز و درشت آن حلبی آباد همدلی می کرد.

فیلم "بی خیالی طی کن" فیلم تاثیر گذاری است .چراکه اولا اغلب کاراکترهایش، از تیپ های کلیشه ای فاصله دارند. کاراکترهایی که باورپذیرند و همذات پنداری مخاطبشان را اگرچه به تدریج ولی به خوبی برمی انگیزند. به همین دلیل است که این همذات پنداری عمیق تر از یک حس آنی تاثیر گذار می شود. حتی در مورد آن مربی ایروبیک اسپانیایی که بیش از دو صحنه کوتاه ، رویتش نمی کینم یا آن بی خانمانی که با خودش نجوا می کند و حتی شوهر هلن که دقایقی بیش ، همراهش نیستیم ولی علاقه کودکانه اش به پلی استیشن را درک می کنیم و البته حساب بردن از همسرش را که می گوید بازی باشد برای فردا!! همانطور که سوزی هم علیرغم اخلاق ناسازش ، اما نسبت به بازی کامپیوتری همسر هلن ابراز علاقه می کند.

ثانیا مایک لی ، (به جز یک مورد و در همان فصل به خشم آمدن اسکات و صحبت هایش درباره چند فرهنگی و اوبلیسک و ...) دیالوگ های پیچیده و سنگینی در دهان کاراکترها نگذاشته و همه مانند یک آدم معمولی،آنچنان که زندگی می کنند ، حرف می زنند. دیالوگ ها بخوبی بیانگر شخصیت آدم هاست و تقریبا می توان گفت هیچیک از آنها،شخصیت پیچیده ای نداشته و به سهولت خود را بروز می دهند.

و بالاخره اینکه مایک لی در پرداخت فضای اثرش از یک طرح پیچیده پرهیز نموده و با نوعی رئالیسم امروزی قصه اش را به روانی بیان کرده است. مخلص کلام اینکه از فیلم "بی خیالی طی کن" بی خیال نمی توان عبور کرد .

 


 
 
نگاهی به فیلم "قتل عادلانه"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧
 

Righteous Kill

 

 

آنجا که اسلحه بیش از آدم ها احترام برانگیز است!

 

 

 

شاید آنچه بیشتر از هر عنصری در فیلم "قتل عادلانه" نزد مخاطب و تماشاگر ارزش دارد ، حضور دو سوپر استار سینمای امروز جهان یعنی رابرت دونیرو و آل پاچینو در کنار هم باشد. موردی که از فیلم "پدرخوانده 2" (فرانسیس فورد کاپولا) آغاز گردید و پس از فیلم "مخمصه"(مایکل مان) در سال 1995 دیگر تکرار نشد . هنوز خاطره آن دیدار دو غول بازیگری در صحنه ای از فیلم مذکور زیر دندان دوستداران سینما باقی مانده که آنها در نقش یک گانگستر (رابرت دونیرو) و یک پلیس(آل پاچینو) در حالی که روزها تعقیب و گریز را پشت سر گذارده بودند ، در یک رستوران و پشت یک میز ، با یکدیگر گپ می زنند. شاید از همین رو صحنه مذکور در خاطره ها ماند که در فیلم یاد شده ، تنها در همین صحنه ، این دوبازیگر در کنار و یا بهتر بگوییم ، رودرروی همدیگر قرار گرفتند و در بقیه صحنه ها ، حکایت همان حکایت موش و گربه بود. اما در فیلم "قتل عادلانه" در واقع این دو تن در نقش دو پلیس همکار ، تقریبا در اغلب سکانس های فیلم ، در کنار هم هستند و یکدیگر را یاری می رسانند. به همین جهت فیلم "قتل عادلانه" می تواند برای علاقمندان سوپراستارها و خصوصا دونیرو و پاچینو خاطره انگیزتر باشد.

فیلم،ماجرایی معمولی و بارها تکرار شده(البته برای سینماروهای حرفه ای)را روایت می کند. یک سری قتل زنجیره ای اتفاق می افتد و پای دو کاراگاه پلیس نیویورک به نام های تورک (رابرت دو نیرو) و  روستر (آل پاچینو) به میدان کشیده می شود تا راز این قتل ها را کشف کنند. قتل هایی که با یک اسلحه و قطعه شعری که برروی کاغذی نوشته شده و کاملا هم به کار و حرفه و شخصیت قربانی ارتباط دارد ، نشانه گذاری می شوند. قتل هایی که درمورد گناهکارانی اتفاق می افتد که عدالت رسمی دادگاهها و دادگستری ، آنها را از گناهشان تبرئه کرده است.

شاید بتوان نمونه های بسیاری از این نوع قصه و داستان را در تاریخ سینما و ادبیات یافت که در اکثر آنها مقتولین ، کسانی هستند که از چنگال عدالت جان سالم به در برده اند و قاتلان افرادی هستند که مخاطب حتی تصورش را به مخیله خود راه نمی دهد. از به یادماندنی ترین اینگونه آثار می توان از "ده سرخپوست کوچولو" آگاتا کریستی نام برد که رنه کلر آن را در سال 1947 تحت عنوان "... و آنگاه هیچ نبود" به فیلم برگرداند. داستان گروهی از آدم های مختلف که ظاهرا برای یک مهمانی به جزیره ای فراخوانده می شوند در حالی که هرکدام گناهی را مرتکب شده که سزای آن را متحمل نگردیده اند و از همین رو به ترتیب و بر طبق بندهای شعر معروفی به نام "ده سرخپوست کوچولو" ، هر یک کشته می شوند. البته در آخر متوجه می شویم که قاتل اصلی در میان خود مدعوین قرار داشته و از قضا بی آزارترین و آرام ترین مهمانان نیز به نظر می رسیده است که  حتی برای رد گم کردن،خودش هم در صحنه ای کشته می شود ولی بعد در می یابیم که کلکی در کار بوده است.

فیلم خاطره انگیز دیگر در این رده ، "قتل در قطار سریع السیر شرق" ساخته سیدنی لومت(و بازهم از آثار آگاتا کریستی)  است که در آن نیز قتلی برای اجرای عدالت معوقه ، اتفاق می افتد و کاراگاه داستان که شخصیت معروفی همچون پوارو است ، برای یافتن قاتل اصلی به هر دری می زند و باعث می شود ظن مخاطب روی تک تک افراد حاضر در قطار اعم از زن و مرد و جوان و پیر بچرخد و دست آخر حیران بماند که 12-13 نفر حاضر در قطار مذکور ، همگی قاتل بوده و ضربه ای به مقتول وارد کرده اند تا انتقام جنایتی که وی در حق هریک از آنها انجام داده  بوده را بستانند.

 در فیلمهای "قاتل در شماره 21 زندگی می کند" و "کلاغ" اثر هانری ژرژ کلوزو نیز تهدید از جانب اشخاصی صورت می گیرد که اساسا شباهتی به یک قاتل یا جنایتکار ندارند و از طرف دیگر متوجه آدم هایی است که ظاهرا انسان هایی معقول به نظر می آیند ولی در اصل مرتکب جرم و جنحه شده و قانون نیز در مقابلشان ، عاجز مانده است. در دو فیلم مذکور ، قاتل پس از عمل، اثرات و نشانه های خاصی همچون اسامی مستعار "آقای دوران"(در فیلم "قاتل در شماره 21 زندگی می کند") و "کلاغ" در دیگر فیلم کلوزو  ، از خود برجای می گذارد تا ماجرا به "Serial Killer" یا همان قتل های زنجیره ای  بکشانند.

شاید بتوان ریشه اینگونه کاراکترهای آمریکایی را در شخصیت "دکتر جکیل و مستر هاید" جستجو کرد که چه آسان کاراکتر آرام و متین مانند دکتر جکیل به موجود دیو سیرت و درنده خویی همچون مستر هاید بدل می شود. همچنانکه در فیلمی مانند "گذشته خشونت بار"(2006)  از دیوید کراننبرگ  به وضوح مشاهده می کنیم که چگونه مردان خانه و خانواده  در جایی که مورد تهدید قرار گیرند به گنگسترهای وحشی بدل می گردند.

در نوع دیگر از این نوع فیلم ها ، به آثاری همچون "هفت" (دیوید فینچر) برمی خوریم که در آن نیز ، قاتل زنجیره ای در صدد تنبیه گناهکارانی است که براساس کتاب مقدس و دوزخ دانته ، مرتکب گناه کبیره شده و حالا بایستی مجازات شوند.

در زمینه مجازات مجرمان گریخته از قانون ، سال گذشته فیلمی به نام "یاغی"  به کارگردانی نیک لاو  اکران گردید و موقعیت یکی از سربازان بازگشته از جنگ عراق را به تصویر می کشید. او در برگشت به شهر و دیار خود در آمریکا ، نمی توانست بی عدالتی ها و خشونت های جامعه اش که قانون و دولت در برابرشان ، سکوت پیشه کرده بودند را پذیرفته  و خود به همراه عده ای دیگر به اجرای قانون برای خلاف کاران می پردازد. همچنین در فیلم "مخاطب مرگ" ساخته جیمز ون ، پدری ( با بازی کوین بیکن)  داغدار  پسر نوجوانش که توسط دسته های ولگرد شهری کشته شده بود ، پس از اینکه درمی یابد قانون برای رسیدگی به جنایت انجام شده نمی تواند کاری انجام دهد، خود راسا به مجازات دار و دسته مزبور اقدام می کند.

مشابه همین داستان برای "اتان لرنر"(با بازی جواکین فونیکس) در فیلم "Reservation Road" ساخته تری جورج می افتد.

در فیلم "قتل عادلانه" ، یان اونت (کارگردان) و راسل گوریتز (نویسنده فیلمنامه) در واقع از هر دو مایه ای که در فیلم های فوق مثال آورده شد ، استفاده کرده اند. یعنی قاتل زنجیره ای فیلم ، علنا به کیفر و مجازات جنایتکارانی می پردازد که به سهولت از چنگال قانون گریخته اند و با سرافرازی در جامعه گردش می کنند و از طرف دیگر او کسی است که شاید تماشاگر معمولی سینما نتواند به آسانی حدس بزند.(اگرچه مخاطب حرفه ای با به یادآوردن کلیشه هایی که بارها تکرار شده و البته گاف هایی که فیلمنامه نویس و کارگردان "یک قتل عادلانه" داده اند ، می تواند با تقریب بالایی ، هویت قاتل اصلی را تشخیص دهد)!

گوریتز برای انحراف هرچه بیشتر ذهن مخاطب ، سعی می کند تا توجه او را برروی دیگر شخصیت اصلی فیلم یعنی "تورک"  متمرکز نماید و در نماهای مختلف به گونه ای جلوه دهد که گویا وی همان قاتل زنجیره ای است.از جمله در همان اولین سکانس پس از تیتراژ ، شاهد یک فیلم سیاه وسفید ویدئویی می شویم که تورک ازخلال آن به انجام قتلها اعتراف می کند. اگرچه وی خود را کاراگاه دیوید فیسک معرفی می نماید که در واقع نام حقیقی روستر است ولی تماشاگر تا انتهای فیلم از نسبت این اسم با صاحب اصلی آن مطلع نمی گردد.رفتار خشن و انتقام جویانه تورک در صحنه های مختلف بر این باور انحرافی نزد تماشاگر می افزاید. او در صحنه همان نخستین جنایتی که تعریف می کند و آن را شروع همه قضایا می داند ، به نحو مشکوکی با زنی که معشوقه اش با نام چارلز رندال ، دختر او را به طرز فجیعی به قتل رسانده ، همدردی می کند. همین تورک است که برای مجرم شناخته شدن قاتل ، اسلحه شلیک شده را در میان مدارکش قرار می دهد . اوست که در دادگاهی دیگر و پس از تبرئه یک جنایتکاری دیگر ، برمی خیزد و او را به سختی مورد تهدید قرار می دهد که :

"گوش کن حرومزاده ، وقتی داری خارج از اینجا قدم می زنی ، مواظب پشت سرت باش ، چون هرلحظه ممکنه که مغزت بیرون بپره...این حکم دادگاه منه..."

و در صحنه بعدی است که جنایتکار فوق از جانب فردی که در نمای نقطه دید دوربین قرار گرفته و هویتش روشن نیست ، با همان جملات تهدید آمیزی که توسط تورک در دادگاه بیان شد، هدف گلوله قرار گرفته و به قتل می رسد.

همین تورک است که وقتی برای اولین بار کاراگاه سایمون پرز ( با بازی جان لیگزامو) فرضیه یک قاتل پلیس را برای قتل های زنجیره ای فوق مطرح می سازد ، برمی آشوبد و به سختی آن را انکار کرده و می گوید که امکان ندارد یک پلیس دست به چنین اعمالی بزند.

هنگامی که دوست صمیمی اش کارن کورلی ( از گروه تجسس پلیس نیویورک) برای تحقیق درمورد اسلحه ای که در مدارک چارلز رندال یافته شد، کامپیوتر تورک را می کاود ، او عصبانی شده و حتی با پرخاشگری با کارن مواجه می گردد. در صحنه دیگری که کارن در آپارتمانش با مورد مشکوکی روبرو گشته  و بلافاصله یکی از همان کاغذهای حاوی شعر (که در کنار جسد مقتولین یافته می شد)را روی میز اتاقش می یابد ، ناگهان تورک را می بیند که با تهدید وارد آپارتمان شده و حتی در مقابل سوالش که آیا وی آن اشعار را نوشته ، سکوت می کند!!

و بالاخره وقتی که تورک به طور غیر رسمی برای دریافت اطلاعات بیشتر به سراغ "اسپایدر" (یکی از سرکردگان باندهای مافیای قاچاق) می رود ، در حالی که " اسپایدر " توسط  کاراگاهان دیگر از جمله پرز و روستر مراقبت می شود ، او را تهدید کرده و در همین حال پرز و سایرین گویا برای نجات " اسپایدر " داخل شده و ضمن بازرسی از تورک ، یکی دیگر از آن کاغذهای شعر را نزد وی پیدا می کنند. (که البته برخلاف یادداشت های قبلی بیشتر مضحکه و طنز است تا شعری جدی که بتواند مانند قتل های قبلی فی المثل موقعیت " اسپایدر " را توصیف نماید.)

با چنین صحنه ها و پیچش هایی است که تقریبا برای تماشاگر ، کمتر تردیدی باقی می ماند قاتل اصلی همین جناب تورک بوده که خودش هم در برخی لحظات فیلم و توسط همان ویدئوی سیاه و سفید ، به جنایاتش اعتراف می کند.

اما تنها کسی که در این میان مدافع سرسخت تورک به شمار می آید ، رفیق و همکارش "روستر" یا همان کاراگاه فیسک است که در بسیاری مواقع در مقابل فرضیات و تئوری های رییسش و همینطور سایرین می ایستد و حتی در صحنه ای ابراز می دارد که تورک علیرغم ظاهر خشن ، دل رحم بوده و برایش حمایت از مردم و حتی متهمین و مجرمین ، اهمیت زیادی دارد.

کارگردان و فیلمنامه نویس در تمام صحنه هایی که گویا قاتل حضور دارد،عمدا سعی کرده تا هویت وی را پنهان نمایند. استفاده از نماهای نقطه دید ، دوربین روی دست ، دیالوگ هایی که نشانگر شناخت قبلی مقتولین از قاتل است ، همه و همه علاوه بر تشدید عنصر تعلیق در فضای اثر ، به طرز شیطنت آمیزی ، تماشاگر را از تشخیص قاتل زنجیره ای بازمی دارد.

این روال ادامه دارد تا سکانس پایانی فیلم ، یعنی همان صحنه ای که تورک برای ملاقات با "اسپایدر " به مکان وی رفته بود . پس از رفع ظن کاراگاه پرز و همکارش و خارج شدن آنها ، ناگهان در پشت سر تورک مشاهده می کنیم که کاراگاه روستر ،" اسپایدر " را هدف قرار داده و می کشد. سپس تورک را با تهدید اسلحه به کناری کشیده و وادارش می سازد تا در مقابل یک دوربین مخفی ، از روی کاغذی بخواند که در آن خودرا کاراگاه دیوید فیسک معرفی کرده است. در اینجا متوجه منشاء فیلمبرداری همان نوار ویدئویی سیاه و سفیدی می شویم که گاهگاه و (از خلال آن) در میان صحنه های قبلی ظاهرا اعترافات تورک را نظاره کرده ایم. آنچه که توسط دوربین مخفی بالای اتاق " اسپایدر " ظاهرا از اعترافات تورک فیلمبرداری شده  و شک تماشاگر را به سوی او  منحرف کرده بود. از این پس و در خلال بازنگری آن صحنه ها ، واقعیت پشت صحنه قتل های انجام شده از جمله قتل کشیش کلیسا و ... را مشاهده کرده و به عینه می بینیم که عامل همه آنها ، کاراگاه روستر بوده و اوست که برای برقراری عدالت اقدام به مجازات نجات یافتگان از قانون کرده است.

صحنه پایانی فیلم گویی ادای دینی به فصل آخر فیلم "مخمصه" بوده است که بازهم رابرت دونیرو و آل پاچینو مقابل هم قرار می گیرند و این بار برعکس موقعیتی که در فیلم یاد شده داشتند. اگرچه این بار هم بر اثر غفلت کوچکی ، گلوله کشنده شلیک می شود. ولی اگر در فیلم "مخمصه" پس از تعقیب و گریزی نفس گیر ، صدای یک هواپیما رابرت دونیرو را لحظه ای غافل کرد تا آل پاچینو از موقعیت استفاده کرده و او را هدف قرار دهد ، این بار صدای یک قطار ،  پاچینو را به عکس العمل وا می دارد تا رابرت دونیرو  اقدام نهایی را به عمل آورده و رفیق قدیمی اش را هدف قرار دهد.

اما متاسفانه فیلمنامه "قتل عادلانه" به هیچوجه از ظرائف و دقائق "مخمصه" برخوردار نبوده و جهت پرداخت شخصیت هایش از مرز تیپ های کلیشه ای فراتر نرفته اگرچه قوت بازی رابرت دو نیرو و آل پاچینو در بسیاری موارد بر این ضعف فیلمنامه چربیده و توانسته تیپ های یاد شده را به کاراکترهای قابل انعطافی بدل سازد.

در صحنه ای از فیلم تورک خطاب به روستر می گوید :"...تو یک پلیس نشدی به خاطر اینکه می خواستی خدمت کرده و از مردم حمایت نمایی. تو به نیروی پلیس پیوستی چون آنها اجازه می دادند که اسلحه و نشان حمل کنی .تو به احترام نیاز داشتی..."

و از همینجاست که شعار تبلیغاتی فیلم براساس جمله ای دیگر از تورک مطرح می شود: "...برای بیشتر مردم نشان پلیس محترم است ولی همه آنها به اسلحه احترام می گذارند..."

به نظر می آید این جمله ، کلیدی ترین حرف فیلم "قتل عادلانه" باشد. آنچه که خصوصا در کشوری همچون آمریکا واجد اهمیت و اعتبار خاصی است. شاید از همین روست که در اصل دوم متمم قانون اساسی آن کشور ، دارا بودن اسلحه برای همه مجاز شمرده شده است. به همین خاطر است که در اغلب ایالات آمریکا ، ابتیاع اسلحه و فشنگ از تهیه آب خوردن سهل تر و آسانتر است. از همین روست که در اکثر فیلم های قدیم و جدید آمریکایی حتی در منزل آدم های متین و آرام ، یک سلاح به چشم می خورد که گاهی مورد استفاده هم قرار می گیرد.

سالها پیش (در دهه 60 میلادی که مقارن دهه 40 شمسی می شد) سریالی در تلویزیون پخش می گردید ، به نام "غرب وحشی وحشی" که در آن رابرت کنراد و راس مارتین به نقش یک کلانتر خوش تیپ (جیم وست) و معاون باهوش و زیرکش (آرتیموس گوردون) در مقابل هفت تیرکش ها یا به قول آن روزها ششلول بندهای حرفه ای که شهرها و جاده های قرن هیجدهم و نوزدهم آمریکا را ناامن کرده بودند ، می ایستادند تا قانون را حاکم کنند و البته از پس همه آنها نیز برمی آمدند.(البته در اواخر دهه 90 هم آن سریال با بازی ویل اسمیت بازسازی شد). سریال مذکور سالهایی را در آمریکا به تصویر می کشید که قاره نو هنوز از قتل عام سرخپوستان سربرنیاورده بود و گروهی از تازه واردان این قاره ، احساس کردند، برای همزیستی مسالمت آمیز در آنجا  و غارت طلاهایش ، قانونی لازم است ، از همان نوع قوانینی که قاضی "روی بین" (یعنی همان هفت تیرکش سابق) وضع کرد!

در صحنه ای از فیلمی که جان هیوستن از این قاضی نمونه آمریکایی در فیلم "زندگی و دوران قاضی روی بین" با شرکت پل نیومن مرحوم ساخت ، وی در شهری که قصد دارد ماندگار شده ، قوانین خودش را حاکم گردانده و زمین هایش را تصرف نماید، کتاب قانون را می خواهد و صفحاتی از آن را که تصرف عدوانی زمین دیگران را منع کرده را پاره نموده و می گوید که از آن پس دیگر چنین قانونی وجود ندارد ، سپس اسلحه اش را کشیده و می گوید این قانون من است! آنچه که دیگران نیز مورد احترام قرار می دهند یعنی همان شعاری که در فیلم "قتل عادلانه " اصل قرار می گیرد.

بالاخره در لیست نمادهای  شهرهای نوپای غربی ، در کنار بانک و بار و هتل ، یک کلانتری و زندان هم قرار گرفت تا یاغیان و گردنکشان را به سزای اعمالشان برسانند . امثال وایات ارپ و داک هالیدی و دنیل بون  و ...آمدند تا بیلی د کید و لیبرتی والانس و سام باس و ... را سرجای خود بنشانند.غرب آن دوران را غرب وحشی وحشی (The Wild Wild West) نامیدند. دورانی که هر کس با اسلحه اش شناخته می شد که وینچستر 73 است یا دو لول روسی و یا...و هرکس اسلحه بهتری داشت ، حکم می راند ، پول و سرمایه به هم می زد و مزرعه و گله و بعد چاه نفت و ...تا شرکتها و کمپانی های بزرگ امروزی.

شایدتصوراین بودکه بامتمدن شدن آدمها،اوضاع قاره نو از آن دوران "غرب وحشی وحشی" بهتر می شود ولی حکایت مانند همان ماجرای فیلم "2001 : یک ادیسه فضایی " استنلی کوبریک پیش رفت که شباهت غریب میمون های میلیونها سال پیش با انسان پیشرفته امروزی بسیار حیرت انگیز می نمایاند که هردو با یک نوع شگفتی و ناآگاهی آن سنگ صیقل خورده سیاه و مرموز را لمس می کردند!

فیلم های بسیاری از سینمای امروز دنیا ، غرب وحشی را در عصر اتم و ماشین و کامپیوتر به تصویر کشیدند. فیلم هایی که بازهم در آنها ، آدم ها بی خود و بی جهت در کوچه و خیابان و فروشگاه و بانک و مدرسه و ...هدف گلوله قرار گرفته و همچون برگ خزان برزمین می ریزند. و توجه داشته باشیم که این وقایع تنها در این فیلم ها اتفاق نیفتاد ، آمار ارائه شده ، حکایت از سالانه بیش از 11 هزار قتل با گلوله در آمریکا دارد که چندین برابر سایر کشورهاست.

و اینچنین است که به قولی غرب همچنان وحشی وحشی باقی ماند تا اسلحه بیشتر از آدم ها احترام برانگیز باشد!


 
 
به بهانه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
 

 

 

نگاهی به فیلم "مرد سال"

Man of the year

 

حالا دیگر دنیای آزاد بوسیله یک کمدین رهبری می شود

 

در صحنه ای از فیلم "مرد سال" ، تام دابز (کمدینی که در انتخابات به مقام ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا رسیده است) در اولین سخنرانی پس از انتخابات خود ، بعد از اینکه به مضحکه آمیز بودن همه ابعاد سیاست ، حتی موارد وحشتنک آن اشاره می کند ، یکی از آن ماجراهای وحشیانه  و در عین حال طنز آمیز را برای حاضران نقل می نماید:"...در زمان جنگ دوم جهانی ، دو پیرمرد یهودی برای به قتل رسانیدن هیتلر مامور شدند. آنها قرار بود راس ساعت 30/12 در حالی که بر سر راه هیتلر کمین کرده اند ، وی را هدف قرار دهند. اما ساعت 30/12 شد ، هیتلر نیامد ، 45/12 شد ، نیامد ، ساعت 13 شد ، نیامد ، 30/13 شد ، بازهم نیامد. بالاخره یکی از آن پیرمردان یهودی با نگرانی به دیگری گفت که نکند برایش اتفاقی افتاده باشد!!!"

به نظر می آید این اساس حرف "بری لوینسن" در تازه ترین اثرش یعنی "مرد سال" باشد که علاوه بر نوشتن فیلمنامه ، آن را کارگردانی نیز کرده است. البته این نخستین بار نیست که لوینسن با نگاهی طنز آمیز به مسائل سیاسی روز آمریکا می پردازد. وی در فیلم هایی همچون "صبح بخیر ویتنام "در سال 1987 (که در آن هم رابین ویلیامز با سخنان مضحکه آمیز بدون وقفه اش ، بار اصلی فیلم را بدوش می کشید) و "دم سگ را بجنبان"درسال1997( که آن هم درباره نقش رسانه ها در پروپاگاندای سیاسی بود) ، نیز روش ها و عملکردهای دولتمردان آمریکایی را به هجو کشانده و مسخره کرده بود. اگرچه این لحن طنز آمیز را وی در اغلب آثارش حفظ کرده ، چنانچه حتی در تراژدی ترین فیلم هایش  مانند "رین من" (که وی را به جایزه اسکار رساند) و یا فیلم علمی – تخیلی "گوی" نیز فضای طنز در زیر لایه های فیلم کاملا به چشم می خورد . هجویه بری لوینسن از زیر ژانر سرقت بانک در فیلم "راهزنان"(2001) از بامزه ترین آثار سالهای اخیر به شمار آمده است.

اما نگرش لوینسن در فیلم "مرد سال" به یکی از مهمترین وقایع سیاسی دنیا که هر 4 سال یکبار تکرار می شود ، در عین سادگی و طنز آمیز بودنش اما بسیار هشدار دهنده و تاسف آور می نماید ، یعنی در درونش تراژدی عمیق تری را نهفته دارد. اینکه یک کمدین شوهای تلویزیونی به نام "تام دابز"(رابین ویلیامز) از سر شوخی و دست انداختن دیگران که اقتضای شغل و حرفه اش است ، تصمیم خود را مبنی بر نامزدی ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا اعلام بکند و در حالی که هیچکس حتی خودش نیز انتظار ندارد ، در انتخابات بر رقبای کهنه کار پیروز بشود ، شاید در نگاه نخست ، چندان تکان دهنده نباشد اما وقتی خبر آن را رسانه ها اینگونه اعلام می کنند :

 

"... ساعت 23/1 به وقت شرق آمریکا ، حالا دیگر دنیای آزاد بوسیله یک کمدین رهبری می شود ..."!!!

 

به این ترتیب ماجرا از یک واقعه عادی فراتر می رود. زمانی که رونالد ریگان به ریاست جمهوری آمریکا رسید ، تیتر برخی خبرها این بود ،  یک هنرپیشه درجه دوم که در فیلم های هالیوودی اغلب به نقش هفت تیرکش ظاهر می گردید ، ریاست قدرتمندترین کشور غربی را در دست گرفت. فرمانداری کالیفرنیا نیز برای آرنولد شوارتسنگر ، طنز دیگری در چرخه سیاستمداری آمریکا بود. اما حضور کمدینی مانند تام دابز در کاخ سفید برای هدایت دنیای سرمایه داری و امپریالیسم دیگر از آن حرف هاست. حرفی دوگانه که از یک طرف شاید واقعیت تلخ شومن بودن مردان اول کشوری را در برابر دیدگان مردم  می گذارد که مدعی نجات عالم هستند و از طرف دیگر ریاست جمهوری این کشور را تا سطح یک نمایش تلویزیونی تنزل می دهد. شاید برخی از خوانندگان این مقاله صحنه های آماده شدن جرج دبلیو بوش و همقطارانش برای اعلام حمله نظامی به عراق در مقابل دوربین های تلویزیونی  را لااقل از طریق فیلم مستند "فارنهایت 11/9" مایکل مور دیده باشند که چگونه آنها به واقع همچون بازیگران و شومن های حرفه ای ، مشغول گریم و آرایش خود هستند تا در مقابل دوربین های تلویزیونی قرار بگیرند ، از کالین پاول و دانالد رامسفیلد گرفته تا پال وولفوویتز که با آب دهان موهایش را حالت می بخشد ! و خود جرج بوش که قبل از سخنرانی ، با اطرافیانش مرتبا شوخی و مزاح می کند ، گویا واقعا قرار است فقط یک برنامه نمایشی تلویزیونی را اجرا نماید که لحظاتی از اوقات تماشاگرانش را پرکند . انگار نه انگار که قرار است چند لحظه دیگر ، فرمان حمله ای مرگبار صادر شود که تا امروز پس از گذشت 4 سال ،  صدها هزار کشته و چندین برابر زخمی و آواره و کشوری ویرانه و ناامن از خود باقی گذارده است. و جرج بوش موقع بیان کلمات اعلام حمله نظامی هم ،  همان نیشخند همیشگی اش را به همراه دارد با همان خونسردی ضمیمه اش که گویی مشغول گفتن جوکی برای مخاطبانش است. همچنانکه به هنگام دریافت خبر برخورد هواپیماهای مسافری به برج های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک به تاریخ 11 سپتامبر 2001 هم همچنان به خواندن قصه یک بز برای خردسالان یک کودکستان ادامه داد. "جرج بوش" ی که در خطیرترین اوقات ریاست جمهوری اش به بازی مورد علاقه خود  یعنی گلف پرداخت . پس به این ترتیب شاید دیدگاه بری لوینسن نسبت به ریاست جمهوری یک کمدین نمایش های تلویزیونی ، پر بیراه و تخیلی نبوده و بتوان آن را تا حدودی به واقعیات تاریخی نزدیک دانست!

اما وجه دیگر "مرد سال" نگاهی به تمایلات عامه مردم آمریکاست. تام دابز در شعارهای انتخاباتی اش  می گوید که ما از احزاب دمکرات و جمهوریخواه خسته شده ایم و حالا دیگر چیز تازه و متفاوتی می خواهیم. این یک واقعیت دیگری در صحنه سیاسی ایالات متحده آمریکاست که ادعای عمیق ترین دمکراسی تاریخ را می کند.  اینکه تقریبا از بدو بنیانگذاری دولت آمریکا تا به امروز ، تنها دو حزب در صحنه سیاسی این کشور فعالیت داشته اند ، به طوری که نظام سیاسی آمریکا به نظام دو حزبی شهرت یافته است. در طول تاریخ دویست و اندی ساله آمریکا یعنی از 30 آوریل 1789 که جرج واشینگتن بر مسند نخستین ریاست جمهور ابالات متحده آمریکا تکیه زد ، تا سال 1860 دو حزب دمکرات و "ویگ" بر سرنوشت سیاسی کشور حاکم بودند و از سال 1860 ، حزب جمهوریخواه جای حزب "ویگ" را گرفت و تا امروز همچنان به همراه رقیب خود یعنی دمکرات ها ، صحنه چرخان سیاست های آمریکا است. به این مفهوم که به جز نامزدان دو حزب مذکور ، هیچ نامزد مستقل و یا منتسب به حزب یا گروه و دسته دیگری مجال حضور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را نمی یابد. همین دو حزب هستند که با رسانه های خود و قدرت اقتصادی مراکز سرمایه وابسته ، افکار مردم را کانالیزه کرده تا همه آرای عمومی در مجموع به نفع کاندیداهای آنهابه صندوق های اخذ رای سرازیر شود. از همین رو حضور کاندیدای دیگری که متعلق به یکی از دو حزب مذکور نباشد ،  برای مردم آمریکا به صورت یک آرزو درآمده است و شاید اثر بری لوینسن پاسخی به این  آرزوی همیشگی باشد!!

از همین روست که بعد از اعلام نامزدی تام دابز برای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ، غریو شادی تماشاگران تلویزیون به آسمان می رود و سیل نامه و تلگرام و ای میل به سوی تام سرازیر می گردد. آنها این شعار معروف تام دابز را به صورت ترانه ای می خوانند که ما از دمکرات ها و جمهوریخواه ها خسته شده ایم...

اما باز فیلم  "مرد سال" وجه سومی  هم دارد که افشای بخش دیگری از نابسامانی صحنه انتخابات ظاهرا آزاد آمریکاست و آن غیرواقعی بودن آراء اعلام شده ، دست های پنهان کمپانی های بزرگ در پشت صحنه انتخابات و تامین منافع کلان شرکت های عظیم چند ملیتی از قبل همین گونه نمایشات انتخاباتی است. به این مفهوم که در واقع در سیستم سرمایه داری آمریکا آنچه در درجه اول اهمیت قرار ندارد ، آرای مردم و کسی است که به عنوان رییس جمهور انتخاب می شود!

در فیلم "مرد سال" ، رای گیری توسط یک سیستم جدید کامپیوتری انجام می شود که یکی از شرکت های بزرگ مجری آن است." النور گرین" (لارا لینی) یکی از کارمندان این شرکت و از مسئولین سیستم فوق ، قبل از شروع رای گیری اشکالی در نحوه عملکرد کامپیوترها مشاهده کرده و آن را به اطلاع مسئولین شرکت می رساند ولی از آنجا که شرکت فوق ، بابت سرویس کامپیوتری انتخابات ، علاوه بر اعتبار قابل توجه و بدست آوردن مشتریان جدید ، صدها میلیون دلار هم به جیب می زند ، از اعلام اشکال ، خودداری ورزیده و به کارمند نامبرده توصیه می کنند که این مسئله را در جایی اعلام ننماید. اما خانم گرین پس از انتخاب دابز به ریاست جمهوری ، سعی دارد خبر دهد که نتیجه انتخابات ، درست نبوده است چراکه کامپیوترها هنگام شمارش آراء و با برخورد به نام هر یک از کاندیداها که واجد تکرار یکی از  حروف الفباء بوده ، به طور اتوماتیک آن را دوبار شمرده اند. مثلا هر رای به دابز که در کلمه آن ،  دو بار حرف "بی" تکرار شده بود ، دو رای خوانده شده است. ولی این موضوع در مورد دو کاندیدای دیگر (کلوگ و میلز ) که در هر دو اسم ، حرف "ال" دو بار تکرار شده بود ، صدق نمی کرد (تکرار حرف "جی" در کلمه "کلوگ" به حساب نیامده ، چراکه کامپیوتر پیش از آن تکرار حرف "ال" را در نام وی ثبت کرده بود) ، اول به دلیل اینکه حرف "ال" در حروف الفباء بعد از حرف" بی" قرار دارد (کامپیوترها در هر سری  شمارش فقط بر روی نخستین حرف تکرار شده که در جدول حروف الفباء جلوتر قرار دارد ، کلید می کردند و طبیعی است که این اشتباه بیشتر به نفع دابز تمام می شده تا دو نامزد دیگر انتخاباتی) و دوم اینکه به دلیل مشترک بودن حرف "ال" در بین آن دو نفر ، آرای اضافه مابین آنها تقسیم شده یا در واقع فقط برای یکی از آنها محسوب گشته است.

به این ترتیب و با وجود نقص مذکور در سیستم شمارش کامپیوتری ، آرای تام دابز ، خود به خود دوبرابر شده ، بدون آنکه خودش کمترین اطلاعی از این موضوع داشته باشدو تلاش های النور گرین هم برای افشای ماجرا به جایی نمی رسد. سران شرکت برای حفظ موقعیت و آبروی خود ، اقدام به خفه کردن النور می نمایند، ابتدا با تزریق مواد مخدر ، وی را معتاد ، روانی و غیرقابل اعتماد معرفی می کنند و وقتی النور موفق می شود با خود تام دابز ارتباط برقرار کرده تا حقیقت را به اطلاعش برساند ، تلاش می کنند که در یک تصادف ساختگی او را به قتل برسانند.  اما سرانجام دابز از واقعیت باخبر شده و خود از ریاست جمهوری کناره می گیرد و به سر همان شغل نمایشی اش بازمی گردد که به قول آن فیلم والتر لانگ ، "هیچ حرفه ای مانند حرفه نمایش نیست"

اگرچه کار نمایشی روسای جمهوری آمریکا نیز در همان وادی قرار می گیرد ولی آن نمایش ، اهل خودش را می طلبد که منافع کارتل ها و تراست های بزرگ را بشناسد و از همه مهمتر ارادت خود را نسبت به اسراییل عملا نشان داده باشد. نکته جالب در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا آن است که کاندیداها پیش از اعلام وفاداری به ملت آمریکا بایستی وفاداری خود را نسبت به آرمان های صهیونیسم و دفاع از امنیت اسراییل بارها و بارها اعلام نمایند. در همین به اصطلاح مبارزات انتخاباتی اخیر ، چه اوباما و چه مک کین ، همواره در دفاع از منافع اسراییل بریکدیگر سبقت می گرفتند چراکه پیروزی خود را در گرو حمایت لابی های صهیونیستی آمریکا دانسته و می دانند.

سناتور چارلی ویلسن ( با بازی تام هنکس) در فیلم "جنگ چارلی ویلسن"(ساخته مایک نیکولز که به حضور دولت های آمریکا و اسراییل در پشت صحنه طالبان و القائده می پردازد )، در مقابل توصیه های همکار سابقش به شدت بر حفظ همین لابی ها تاکید کرده و می گوید رمز اصلی انتخابش در مجلس سنا ، حمایت همین لابی ها بوده است.

 

 


 
 
به بهانه پنجاهمین سالگرد "جنگ دنیاها"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
 

 

 

WAR OF THE WORLDS

 

نیم قرن سرکوب رسانه ای

 

 

 

"جنگ دنیاها" را هربرت جرج ولز در حالی به سال 1898 نوشت که دو سه سالی از نمایش اولین فیلم های سینمایی توسط برادران لومیر در فرانسه و نامس آلوا ادیسون در آمریکا می گذشت . شاید عده ای معتقد باشند که اچ جی ولز با نگاهی به فیلم های لومیر ها و جرج ملی یس ، "جنگ دنیاها" را نوشت . اما اگر نگاهی به کارنامه او بیندازیم ، متوجه خواهیم شد ،  تقریبا در همان روزهایی که لومیرها تلاش می کردند ، دستگاه سینماتوگراف خود  را به کار اندازند ، اچ جی ولز 3 داستان مهم خود یعنی "ماشین زمان" ، "جزیره دکتر مورو" و "مرد نامریی" را نوشته بود.

ولی "جنگ دنیاها" تا 40 سال بعد که نمایش آن را هاوارد کاچ نوشت و  توسط گروه تئاتر مرکوری و اورسن ولز از رادیو به اجرا درآمد ، سر و صدای چندانی برپا نکرد. این درحالی بود که که پیش از آن دو اثر دیگر هربرت ولز یعنی "مرد نامریی" و "چیزهایی که می آیند" به ترتیب بوسیله جیمز ویل در سال 1933 و ویلیام کمرون منزیس در سال 1937 روی پرده سینما رفته و نام او را در میان علاقمندان سینمای علمی- تخیلی پرآوازه ساخته بود.

اما در سال 1938 جوان 23 ساله جویای نامی که چندی بود علاوه بر فیلمنامه نویسی و اجرای تئاتر ، در رادیو هم همراه گروه تئاتری خود به نام "مرکوری" بطور هفتگی برنامه نمایشی تولید و پخش می کرد ، تصمیم گرفت نمایشی که هاوارد کاچ براساس "جنگ دنیاها"ی اچ جی ولز نوشته بود را به صورت یک نمایش رادیویی از شبکه "سی بی اس" اجرا نماید. تاریخ اجرا 31 اکتبر مصادف با جشن هالووین تعیین شد. شیوه اجرای نمایش را اورسن ولز به طریق "برنامه در برنامه" یا به تعبیر دیگر  به شیوه "بازی در بازی"    انتخاب کرده بود که برای نخستین بار به اجرا درمی آمد و باعث می شد که مخاطبان و شنوندگان برنامه را در لحظاتی برای تشخیص تخیل و واقعیت ، دچار اشتباه و سردرگمی نماید. اورسن ولز نمایش را به شیوه  اخبار معمول رادیو که همه روزه از آن شبکه پخش می شد ، به اجرا در آورد. نمایش "جنگ دنیاها" در باره حمله موجودات مریخی به کره زمین بود و اگرچه در ابتدای برنامه تذکر داده شد که همه چیز تخیلی است ولی بسیاری این تذکر را نشنیدند و به همین دلیل اتفاقی افتاد که در تاریخ رسانه ها عجیب و غریب می نمود.

برنامه با اعلام گوینده ایستگاه رادیویی و معرفی کار جدید گروه تئاتر مرکوری  و ستاره آن یعنی اورسن ولز آغاز شد. سپس اورسن ولز سخن را با اوضاع بشر اوایل قرن بیستم و روحیات او ادامه داد و بعد به خطراتی که او را در این اوضاع و احوال تهدید می کند ، کشانید. در حال گفتن این سخنان بود که صدای گوینده ای دیگر مانند صدای گوینده برنامه های اخبار، به تدریج روی صحبت های او رفت و درباره وضعیت آب و هوا گفت. اعلام درجه حرارت روز و اخبار هواشناسی نواحی مختلف کشور و پس از آن پخش موسیقی ملایمی از قلب نیویورک ، کم کم شنونده را از اصل برنامه نمایشی منفک ساخت و حتی عده ای با این تصور که پخش نمایش مذکور به تعویق افتاده و یا فعلا برنامه اخبار جایگزین آن شده ، در انتظار نمایش "جنگ دنیاها" در کنار رادیو ماندند.

رادیو "سی بی اس" پس از آهنگی از گروه ریمون راکوئل ، ترانه دیگری را با اعلام مجری برنامه ها ، پخش کرد و در همین حال و هوا بود که ناگهان گوینده ای ، پخش موسیقی را قطع نمود و خبری عجیب به سمع شنوندگانش رساند که از رصد خانه ای در غرب آمریکا ، وقوع چند انفجار در مدار سیاره مریخ گزارش شده است و انفجارهای مذکور همچون گلوله شلیک شده از تفنگ ، در حال حرکت به سوی کره زمین هستند. خبرداده شد که پرفسور ستاره شناسی از پرینستن ، این انفجارها را تایید کرده است. رادیوی "سی بی اس" ، مجددا برنامه های عادی خود را ادامه داد و پخش موسیقی را پی گرفت که خبر دیگری مجددا آن را قطع کرده و اعلام داشت که اداره هواشناسی ، از دولت تقاضا کرده ، کلیه تلاطم های جوی ناشی از انفجارات در مدارات مریخ را زیر نظر بگیرد و همچنین وعده مصاحبه ای با پرفسور پیرسون را هم به شنوندگانش داد. پس از پخش کوتاه مدت موسیقی دیگری که بازهم با قطع ناگهانی پایان گرفت ، مصاحبه زنده ای با پرفسور روی آنتن رفت که در مصاحبه یاد شده ، صحبت های مشکوکی درباره انفجارات مریخی از سوی وی  ایراد گردید و او  با طرح سوالات بی پاسخ ، نظریه شک برانگیزی هم در مورد احتمال وجود حیات در کره مریخ ارائه کرد. در بین گفت و گوی خبرنگار شبکه "سی بی اس" با پروفسور ، خبر فوری دیگری نیز خوانده شد که شهاب سنگی عظیمی در نیوجرسی سقوط کرده که علاوه بر صدا و تخریب زیاد ، کمتر شباهتی به شهاب سنگ داشته و بیشتر شبیه سیلندری صاف و صیقلی است. علیرغم پخش این خبرهای نگران کننده ، بازهم شبکه مزبور پخش موسیقی ، این بار از بروکلین و از بابی میلت را دنبال کرد که آن را هم پس از 20 ثانیه قطع کرده و ادامه خبرها و گزارشات سقوط شهاب سنگ و اتفاقات پیرامون آن را به گوش مخاطبانش رسانید. گفته شد که قطر شهاب سنگ های غول آسای سیلندری ، حدود 27 متر است  و حفره بسیار بزرگی در سطح زمین محل سقوط خود ، ایجاد کرده است. گفته شد مردم در محل سقوط شهاب سنگ اجتماع کرده و با پلیس درگیر هستند . شنوندگان رادیو" سی بی اس"  مضطرب در حال شنیدن این اخبار بودند که ناگهان خبرنگار شبکه به نام کارل فیلیپس گزارش دا د که :

 

کارل فیلیپس : یک لحظه ! انگار یک خبرهایی است ! خانم ها و آقایان باور نکردنی است . ته این شیء مثل پیچی داره می چرخه و باز می شه .

صدای جمعیت : نگاه کنید ، داره تکون می خوره . لعنتی داره باز میشه . برید عقب ، اونجارو. اون آدما رو دور کنید . چه داغه . حتما ذوب می شن. اون احمق ها رو دور کنین.

(ناگهان صدای سقوط سهمگینی به گوش می رسد)

یک مرد : درش باز شد، برید عقب .

کارل فیلیپس : خانم ها و آقایان ، این ترسناک ترین و حیرت انگیزترین چیزی است که در طول عمرم دیدم ، یکی داره از توی استوانه بیرون می آید ، یکی ....یا چیزی . دوتا چشم هستند ! شاید هم صورت باشند! شاید ...

(فریاد جمعیت بلند می شود)

کارل فیلیپس: خدای من ، چیزی مثل مار درحال بیرون خزیدن از استوانه است . حالا یکی دیگه ، یکی دیگه ، یکی دیگه . به نظر من شبیه شاخک های حشرات هستند. ...

 

گزارشگر شبکه" سی بی اس" کم کم شکل و شمایل مهیب موجودات فضایی را که از درون استوانه ها بیرون می آمدند ، تشریح می کرد و سپس گفت که چگونه با زبانه های آتشین به مردم حمله کرده و انسان ها و مزارع و کارخانه ها را می سوزانند .

گزارش واخبار فوق ، شنوندگان شبکه "سی بی اس" را به شدت متوحش ساخت ، به طوری که بر اساس گزارشات مستند ، بیش از یک میلیون نفر از اهالی ایالت نیوجرسی در اثر وحشت ، زندگی عادی خود را رها کرده و هزاران خانواده به نقاط دوردست پناه بردند. عده ای هم خود را برای مبارزه با موجودات فضایی آماده ساختند!!

اغلب مردم در این حال و هوا بودند که ناگهان دوباره صدای اورسن ولز بر روی برنامه نقش بست که :

"این صدای اورسن ولز است ...خانم ها و آقایان ، می خواستم خدمتتان عرض کنم که این "جنگ دنیاها" هدیه روز تعطیل ما بود به شما . نسخه نمایش تئاتر مرکوری که از پشت دیوار یک دفعه جلوی شما پرید و پخ ، شما را ترساند . خب ، راستش نمی توانستیم شیشه هایتان را بشکنیم یا باغچه هایتان را به هم بریزیم ...پس تصمیم گرفتیم بهترین کار ممکن را یعنی ، دنیا را جلوی گوش شما نابود کنیم. ساختمان رادیویی کلمبیا را خرد و خمیر کردیم . امیدواریم متوجه شده باشید که منظوری نداشتیم و خیالتان راحت باشد که این ساختمان هنوز پابرجاست و در خدمت شما . فعلا خداحافظ و لطفا تا یکی دو شب آینده درسی را که امروز گرفتید ، فراموش نکنید و آن موجود درخشان لبخند به لب که زندگی شما را تهدید می کند ، کدو حلوایی بیش نیست و اگر زنگ خانه تان به صدا درآمد و کسی پشت در نبود ، نترسید ، هیچ مریخی وجود ندارد. کلک هالووین بوده دیگر !!!"

 

در اعلان درگذشت اورسن ولز درباره نمایش رادیویی "جنگ دنیاها" آمده بود که این نمایش باعث شد تا نام اورسن ولز به افسانه ها بپیوندد ، نمایشی که باعث شد تا مردم آمریکا فریب بخورند و گمان برند که کره زمین در شرف اشغال مریخی هاست.

اورسن ولز در اجرای این نمایش برای نخستین بار در تاریخ رسانه ها (اعم از رادیو و تلویزیون و یا سینما) از شیوه جذاب  "بازی در بازی"  سود جست ، آنچه قبلا در ادبیات با رمان های معروفی چون "ربه کا" دافنه دو موریه ، در هنر نمایش و تئاتر با امثال "پنچری" آنتوان چخوف  و همچنین در بسیاری از آثار معمایی از قبیل ماجراهای شرلوک هلمز و پوارو و امثال آن وجود داشته است. این شیوه روایتی با ورود به سینما تبدیل به سبک "فیلم در فیلم" شد که ظرافت بیانی آن ، همانا ، به قول ابراهیم خان عکاسباشی در فیلم "ناصرالدین شاه آکتور سینما ": نمایاندن خیال به صورت واقعیت و برعکس آن است که در واقع همان ذات سینما محسوب می شود.

به جرات می توان گفت اورسن ولز با شیوه روایتی "بازی در بازی" در نمایش رادیویی "جنگ دنیاها" ، جهان رسانه ها را با ذات سینما مانوس ساخت و دنیای سینما را از حالت به شدت تئاتری آن روز هالیوود به در آورد و ناب و خالص تر گرداند. چنانچه پس ازآن  فیلم هایی که به  آثار "فیلم در فیلم" معروف شدند ، یا روش "بازی در بازی" نقش اساسی در ساختار روایتی آنها ایفا می نمود و یا رفت و برگشت در جهان خیال و واقع ، از عناصر مهم طرح اصلی اش بود ، بخش جذاب و قابل اعتنایی از سینمای ماندگار جهان را تشکیل داد ، به گونه ای که فیلم های متعددی از آثار درخشان تاریخ سینما ، به همین زیر ژانر تعلق پیدا کردند.

این آثار از همان نخستین فیلم بلند سینمایی اورسن ولز یعنی "همشهری کین" شروع می شوند که ولز بسیاری از تجربیات هنری و فنی خود از جمله کار با صدا و همین شیوه" فیلم در فیلم" را در آن با موفقیت به کار گرفت . سکانس آغازین فیلم" همشهری کین" پس از مرگ چارلز فاستر کین و گفتن عبارت معروف "رزباد" ، یعنی آن فیلم های به ظاهر مستند که سخت تماشاگر را با تصور فیلم واقعا مستند ، فریب داده و سردرگم می سازد ، در حالی که اصلا غیر مستند بوده و به شیوه دراماتیک ساخته شده بودند ، از جمله بهره گیری استادانه از همین شیوه است.

 در زمینه "فیلم در فیلم" یا "بازی در بازی" همچینین می توان به آثار ماندگاری مانند :"شب آمریکایی"(فرانسوا تروفو) ، "کاراگاه "(جوزف ال منکیه میتس) ، "چراغ گاز"(جرج کیوکر) ،  "سایه خون آشام"(ای الایس مرهیژ) ، "طناب"(آلفرد هیچکاک) ، "نمایش ترومن" (پیتر ویر) و ...اشاره کرد.

از سوی دیگر "جنگ دنیاها" آغازی بر کار نابغه تاریخ سینما یعنی اورسن ولز بود. او از این نمایش و سایر تجربیات رادیویی اش در ساخت فیلم های خود بهره های بسیاری گرفت. که علاوه بر شیوه روایتی "بازی در بازی" ، می توان به نوع روایت پازل گونه (در کنار هم قرار دادن روایت های مختلف برای دریافت و بازگشایی یک ماجرا یا پدیده و یا عنصر روایتی داستان) اشاره کرد که در همان فیلم "همشهری کین" ، در واقع اساس روایت را تشکیل می دهد.

اما "جنگ دنیاها" دستاوردی  نیز برای صاحبان رسانه های آمریکایی داشت . این نمایش رادیویی در شرایطی از آنتن پخش شد که خطر نازیسم دنیا را تهدید می کرد و بسیاری از کارشناسان سیاسی – اجتماعی آن را هشداری نسبت به این تهدید دانستند. هنگامی هم که بایرون هسکین نسخه سینمایی اش را در سال 1954 جلوی دوربین برد ، خطر شوروی و کمونیسم ، تمامی ذهن سیاستمداران آمریکایی را پر کرده بود.  صاحبان رسانه های آمریکایی از نوع بازخورد "جنگ دنیاها" دریافتند که پدیده رسانه ، چه استفاده های مهیبی برای فریب مردم می تواند عاید شان گرداند. اینکه چگونه می توان آنان را از خطرهای موهوم ترساند و همواره در حالت وحشت و بیم و امید نگه داشت ، تا آمادگی پذیرش هرگونه اقدام و عملیاتی را از سوی صاحبان قدرت داشته باشند . اینکه همواره خود را در برابر دشمنی فرضی ،آسیب پذیر بیابند تا به این بهانه حاکمان سرمایه و دولت در آمریکا هر عملی را توجیه نمایند. همچنانکه مایکل مور در فیلم "بولینگ برای کلمباین" ، رسانه های آمریکایی را عامل پراکندن ترس و وحشت های متعدد در میان مردم ایالات متحده می داند. او می گوید روزی نیست که این رسانه ها مردم را از یک پدیده ای که اغلب درستی و صحت آن مشخص نیست ، نترسانند ! یک روز مزرعه داران تگزاس را از هجوم ملخ های مکزیکی به وحشت می اندازند و روز دیگر دامداران آریزونا را از ترس بیماری های خطرناک دامی  که البته از خارج کشور آمده ، وادار به سلاخی گسترده گاوها و گوسفندانشان می کنند. یک روز حاشیه نشینان کالیفرنیا را از هاریکن های خانمان برانداز به هراس می اندازند و روز دیگر مردم یوتا را از یک مرض مسری ناشناخته که بعدا مغلوم می شود که همه اینها شایعه ای بیش نبوده است!!!

شاید به خاطر همین نوع اشاعه ترس و وحشت از سوی رسانه ها باشد که براساس آمار جامعه شناسان ، مردم آمریکا ، بیشترین قفل و زنجیر را برای بستن درها و پنجره های خانه ها  و انبارها و اتومبیل هایشان به کار می برند.

همچنین است قضایای سیاسی که هر از چند گاهی به هرحال برای گردش کار کارخانه ها و زرادخانه های عظیم اسلحه آمریکا ، لازم است با عناوین گوناگون وضعیت قرمز اعلام شود تا چرخ بزرگترین صنعت  و تجارت  ایالات متحده همواره در حال گردش باشد. یک روز به نام خطر کمونیسم و روز دیگر  تروریسم و کسانی مثل بن لادن و صدام .

و چه وسیله ای بهتر و موثرتر از رسانه ها که ذهن و روح مردم را در دست گرفته و آشفته سازند تا زمینه و بستر را برای هر اقدام دولتمردان فراهم آورند.

چنانچه سالهاست خطر  موجودات فضایی ، بشقاب پرنده ها ، زامبی ها ، ویروس های خطرناک و مهار نشدنی و انواع و اقسام پدیده های مهیب و هراسناک در فیلم های هالیوود در مقابل چشمان مردم دنیا قرار می گیرد  تا از طرف دیگر حضور قهرمانان موهومی مثل سوپرمن و اسپایدرمن و بت من و سوپر قهرمانان دیگر را تو.جیه نموده و دولت و ارتش آمریکا را یکی از همین  سوپرها در اذهان القاء کنند!

امروزه کمتر فیلمی از این سینمای رویا پرداز و خیالباف  بیرون می آید که در آن به خطر یا عنصر وحشت آور و یا پدیده ای تهدید کننده برای بشر اشاره نشده باشد. همین  باعث شد که حتی استیون اسپیلبرگ دوست موجودات فضایی ، در آخرین نگاهش به این پدیده ها  و در بازسازی فیلم "جنگ دنیاها" ، آنان را هیولاهایی ویرانگر و مخرب تصویر کند!!  و نمونه های سینمایی از حقایق امروز جهان قلمدادشان  نماید !!! که نیاز به اتحاد مردم و ارتش برای نابودی شان وجود دارد!!!!

اخیرا نوام چامسکی ، فیلسوف و متفکر آمریکایی در گفت و گویی ، این نوع روش رسانه های ایالات متحده را "شیوه جدید سرکوب" لقب داده و اظهار داشته است :

"...یک قرن طول کشید تا صاحبان سرمایه در امریکا و انگلیس به این نتیجه رسیدند که از راه خشونت نمی توانند جلوی مطالبات مردم را سد کنند و در هر دو کشور که آزادترین کشورها هستند به شیوه های جدید سرکوب روی آوردند. درواقع صنایع نوینی بوجود آوردند که صنعت تولید افکار عمومی و رضایت عمومی نام دارد و این کار را به شیوه های مختلف مثلا از طریق کنترل رسانه ها انجام می دهند. وقتی تلویزیون را روشن می کنید، با شیوه های سطحی برخورد با زندگی روبرو می شوید. مردم مدام تحت این تبلیغات قرار دارند که فقط بدنبال منافع خودشان باشند. جامعه به این معنا کاملا اتمی شده است. به این ترتیب اتحادیه های کارگری از بین رفته اند، احزاب به معنای حقیقی کلمه وجود ندارند با این همه اعتراض و فعالیت های سیاسی به نحو گسترده ای وجود دارد. آمار نشان می دهد که مخالفت همواره وجود دارد ولی متفرق و پراکنده است. مردم یک بخش از بوستون از مطالبات مردم بخش دیگر بوستون بی اطلاع اند اما زمینه برای عمل جدی هماهنگ وجود دارد واین مساله ای است که ما در امریکا با آن مواجه هستیم... یا در مورد  مساله اسرائیل و فلسطین ، همچنان که گفتم عموم مردم امریکا با نظر اتحادیه عرب و جامعه بین المللی موافق اند. اما دولت امریکا ۳۰ سال است که با این موضع مخالف است. اعتراضی در این زمینه دیده نمی شود برای اینکه کمتر کسی از آن با خبر است، راههایی برای اطلاع از نظر واقعی مردم وجود دارد. اما آنچه در رسانه ها دیده می شود صرفا مواضع رسمی دولت است. رسانه ها چنان جلوه می دهند که گویی امریکا پرچمدار صلح در منطقه است . عجیب نیست که بیشتر مردم بر این باورند که دو دولت اسرائیلی و فلسطینی به دلیل مخالفت فلسطین وجود ندارد. اما کمتر کسی می داند که در واقع فلسطینی ها خواهان دو کشور مستقل اند و امریکا و اسرائیل مخالف آن هستند. به همین دلیل شما در امریکا شاهد وضعیت پارادوکسیکال هستید: از یک سو جامعه یی بسیار باز و آزاد و از سوی دیگر مردم محروم از اطلاعات. یا در مورد موضوع جنبش رفع تبعیض نژادی . آنچه در این زمینه بسیار روشنگر است مساله آزادیهای نژادی، مساله بسیار مهمی بود. اعتراض این جنبش معطوف بود به بی رحمی ها و سرکوبگری پلیس در "آلاباما" و محروم کردن مردم از حقوق مدنی در جورجیا تا زمانیکه مارتین لوترکینگ در این محدوده حرکت می کرد بسیار محبوب بود. وقتی لوترکینگ در دهه ۴۰ مواضع خود را تغییر داد و هدف اش معطوف به کاهش فقر و نابرابری در سراسر کشور شد، اوضاع تغییر کرد و در نهایت وقتی مشغول بسیج نیروهای مردم فقیر بود به قتل رسید. او به دنبال تامین حقوق کارگران، جمع آوری زباله بود در آن زمان محبوبیت اش در نزد نخبگان ویژه به شدت کاسته شد، یعنی تا وقتی رفتارسوء پلیس های "آلا باما" مورد انتقاد قرار می گیرد اشکالی ندارد، اما اگر بخواهیم دامنه انتقادها به بوستون کشیده شود آن وقت با مشکل مواجه خواهید شد. اما این مسائل در رسانه ها دیده نمی شود..."

           

 

 


 
 
نگاهی به فیلم "دعوت"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
 

 

بچه هایی که در انتظارشان نیستند!

 

 

 

در فیلم "فرزندان بشر" ساخته آلفونسو کوارون ، سالها بر جامعه بشری گذشته  که هیچ نوزادی به دنیا نیامده و اساسا بشر توانایی بارداری خویش را از دست داده است. جهان دارای آشفتگی غریبی است و همه در حال قتل و غارت یکدیگر هستند ، انگار که خداوند تمامی لطف و رحمتش را از انسان دریغ داشته است. مصداق همان گفته مشهور رابیندرانات تاگور ، شاعر مشهور هندی که هرگاه نوزادی به دنیا می آید ، در می یابیم خداوند هنوز لطفش را از بشر دریغ نداشته و به وی امیدوار است.

شاید از همین روست در آن فیلم ، پس از آنکه یکی از همین افراد بشر ، ناگهان در آستانه زایمان قرار می گیرد ، گویا که معجزه ای رخ داده و گروهی مامور می شوند تا برای امنیت تولد بچه ، از مادر به شدت مراقبت کنند.

اما در فیلم "دعوت" ، تازه ترین ساخته ابراهیم حاتمی کیا ، قضیه برعکس است. تعدادی از آدم ها در حالی که اصلا منتظر نوزادی در جمع خویش نیستند و اساسا براین باورند که آمادگی پذیرش چنین امری را ندارند ، درمی یابند به زودی صاحب بچه خواهند شد.

شاید بنا به همان مفهوم گفته تاگور که پروردگار تا حد قابل توجهی به این جماعت ، عنایت دارد.(برعکس آنچه در فیلم کوارون تصویر شده بود.) حداقل در دو صحنه فیلم "دعوت" (از اپیزودهای "قصه سیده خانم" و "قصه بهار") بچه های درراه را هدیه های خداوند می نامند.

 با نگاهی به تک تک اپیزودهای فیلم "دعوت" متوجه می شویم که سخن تاگور ، به همین قوت  می تواند در سراسر اثر اخیر حاتمی کیا نیز مصداق داشته باشد.

 5 اپیزود یا قصه جداگانه با یک به اصطلاح پرولوگ یا پیش درآمد و مقدمه به یکدیگر پیوند خورده و خط اتصالشان ، همان موضوع مقدمه فیلم است که در یک آزمایشگاه اتفاق می افتد و قرار می شود ، پیش از تعطیلی چند روزه آزمایشگاه مربوطه ، جواب آزمایش چند تست بارداری را به اطلاع صاحبان آنها برسانند و همین اعلام نتایج است که قصه ها و اپیزودهای مختلف "دعوت" را بوجود می آورد.

در اپیزود اول که "قصه شیدا" نام دارد ، شیدا صوفی (با بازی مهناز افشار) یک بازیگر مشهور سینما ، نتیجه مثبت آزمایش خود را دریافت می نماید در حالی که سرصحنه فیلمبرداری مشغول بازی در یک سکانس دشوار زیر آب است. بارداری شیدا قطعا می تواند به موقعیت شغلی وی در فیلمی که بازی می کند ، لطمه وارد آورده و حتی موجب خط خوردنش از فیلم مذکور شود. از همین رو وی به هیچوجه انتظار و امادگی بچه دار شدن را ندارد. این درحالی است که همسر وی ، علی ( بابازی سیامک انصاری) به شدت علاقه مند پدر شدن بوده و ابراز می دارد که برای محقق شدن این آرزو حاضر است هر تاوانی را متقبل گردد. او حتی در مقابل خواهش و تمنای همسر خود جهت سقط جنین مقاومت کرده و می خواهد که وی به هرقیمتی شده جنین را نگه دارد. شاید به دلیل همین علاقه و ثبات است که خداوند فرزندی به آنها عطا می نماید.

در "قصه خورشید " ، این "سودابه"(با ایفای نقش سحر جعفری جوزانی) یک زن شهرستانی است که به همراه شوهرش ، زینال(با بازی محمد رضا فروتن) به کار تخلیه و بازکردن چاه مشغول هستند ، مخالف بارداری خود در یک شهر غریب است ، در حالی که همسرش چندان به این امر بی میل نشان نمی دهد. آنها هم برای سقط جنین به سراغ همان پزشکی می روند( با ایفای نقش آناهیتا نعمتی)  که شیدا در قصه قبلی رفت  و برای ملاحظه وضعیت جنین خود نیز در مطب دکتری به نام افسانه حضور پیدا می کنند و تقریبا همه زنان باردار قصه های مختلف "دعوت" در این دو مکان مشترک دیده می شوند.

 اما اگر در "قصه شیدا" ، شوهر وی یعنی علی ، مانع سقط گردیده بود ، در "قصه خورشید خانم" ، زن مرموزی به نام خورشید ( با ایفای نقش ثریا قاسمی) است که سودابه و زینال را به خانه خود می کشاند تا (به سبک فیلم "جونو") با خرید بچه آنها ، وی را از خطر سقط نجات دهد. خریدی که بهانه ای بیش برای زنده ماندن بچه نیست. به نظر می آید که خورشید خانم برای جبران گناهی در گذشته ، اقدام به نجات بچه های در آستانه سقط می نماید . گناهی که شاید در حق بچه هایی دیگر روا داشته . بچه هایی که زندگی شان به ورطه ای فاجعه بارتر از سقط در زمان جنینی کشانده شد. شاید از سر همین پشیمانی و توبه و قصد جبران باشد که خداوند برای نجات بچه سودابه و زینال لطف بی پایان خودش در واقع در حق خورشید خانم جاری ساخته تا فرصت دیگری برای جبران گناهانش داشته باشد.

قصه سوم ، "قصه سیده خانم" نسخه آبرومندانه تری از فیلم "بله برون" است. خانم مسنی که دارای 4 دختر در سنین مختلف بوده (از جمله یکی از آنها در آستانه زایمان است و دیگری در حال ازدواج کردن) خبر بارداری اش را می شنود در حالی که چنین امری را موجب آبروریزی و از بین رفتن حیثیتش در میان خویشاوندان و همسایگان می داند. اما در اینجا نیز پدر خانواده یعنی آقا مهدی ( بابازی رضا بابک) مخالف این امر بوده و بچه در راه را هدیه و علامت خداوند برای خود می داند. او با شدت به همسرو دخترانش تشر می زند که به چه جراتی این هدیه الهی را مایه آبروریزی به حساب می آورند. قطعا همین ایمان و اعتقاد می تواند دلیل عنایت خداوند به خانواده آقا مهدی باشد که به همراه همسر خویش به تازگی از زیارت کربلا بازگشته است.

در قصه چهارم به قول معروف خیاط در کوزه می افتد و دکتر افسانه( با ایفای نقش کتایون ریاحی)  که در اپیزودهای قبلی به معاینه زنان باردار می پرداخت ، خود خبر بارداری اش را می شنود. بارداری که معمولی نبوده و به طریق لقاح مصنوعی صورت گرفته است. در اینجا اگرچه هر دو نفر زوجین یعنی دکتر افسانه و شوهرش مهندس کاوه (مجید مشیری) در آرزوی بچه دار شدن هستند اما ماجرای لقاح مصنوعی و زنی که در این میان واسط انتقال تخمک به دکتر افسانه است به رابطه نامشروع وی با مهندس کاوه کشیده می شود اما آرزوی افسانه برای بچه دار شدن و تصمیم انسانی اش برای خوشحال کردن همسرش (آنچنان که به گفته خودش پدران بسیاری را با دادن خبر بارداری همسرشان خوشحال کرده بوده ) باعث جاری شدن عنایت خداوند شده و او را هم از اتاق سقط جنین سلامت به درمی برد.

قصه پنجم وجه دیگری از بارداری های ناخواسته را به تصویر می کشد . بارداری برای یک زوج صیغه ای که طرف زن نیز اساسا دچار نازایی بوده است. در "قصه بهار" ، بهار سماوات ( با ایفای نقش مریلا زارعی) منشی موسسه ای تحقیقاتی در زمینه ژنتیک ، همسر صیغه ای رییس شرکت (بابازی فرهاد قائمیان) شده و علیرغم اینکه نازاست و به همین دلیل توسط شوهر سابقش طلاق داده شده و باز به همین دلیل هم به عقد موقت جناب رییس درآمده اما ناگهان با جواب مثبت آزمایش بارداری اش ، آرزویی را که سالها برایش می سوخت یعنی مادرشدن را محقق می بیند. او پس از شنیدن خبر باداری خدا را شکر می کند که نعمت مادری را به وی عطا نمود و از این تناقض می نالد که زمانی به خاطر نقیصه نازایی از شوهرش جدا شد و حالا به خاطر برطرف شدن آن نقیصه ، زندگی مشترک موقتش درآستانه خطر فروپاشی قرار گرفته است!

در میان 5 اپیزود فیلم "دعوت" ، بهار در قصه پنجم حماسی ترین تلاش را برای حفظ جنینش به خرج می دهد. او در واقع برای گریز از سقط جنین ، خود را به آب و آتش می زند ، در میان برف و یخ و از بین کوه و دره می گریزد ، خودش را به میان خیابان پرتاب می کند و هرنوع خطری را به جان می خرد تا وظیفه مادری اش رابه جا آورد .چراکه آن را ودیعه الهی می داند.

به نظر می آید پس از سیری در ماجراهای دفاع مقدس و اثری درخشان برای برخورد با مقوله مرگ(در سریال حلقه سبز) اینک حاتمی کیا موضوع انسانی دیگری را مورد دقت قرار می دهد که محل مناقشات بسیاری را در ارتباطات انسانی داشته و دارد. مناقشاتی که به کررات در عالم سینما هم مطرح شده اند. از جمله در فیلم "توت فرنگی های وحشی"(اینگمار برگمان) پسر پروفسوری بازنشسته به نام آیزاک بورگ ( با بازی ویکتور دیوید شوستروم) در مقابل همسرش (ماریان) برای بچه دار شدن می ایستد و معتقد است به دنیا آوردن فرزندی در این دنیای نامتعادل و نامساعد ، جنایتی در حق اوست. اما در نهایت ، پروفسور بورگ وی را برای تفاهم با همسرش متقاعد می سازد.

بارداری شیطانی میافارو در فیلم "بچه رزماری"(رومن پولانسکی) وجه دیگری از این مقوله الهی نشان داده می شود که در قاب دوربین آنان که چندان با باورهای الهی سازگار نیستند و از سینما مقاصدی به جز اهداف انسانی و اخلاقی را جستجو می کنند ، به موضوعی هولناک بدل می شود.

عروس فیلم "بیل را بکش" کویینتین تارانتینو نیز پس از باردار شدن و برای به وجود آوردن محیطی امن جهت تولد و رشد بچه اش ، اقدام به کناره گیری از گروه گنگستری اش و سپس کشتن تک تک هم گروهی هایش  از جمله خود بیل می کند.

در فیلم "جونو" (جیسن رایتمن) که سال گذشته نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم بود و اسکار بهترین فیلمنامه اریژینال را از آن خود کرد و همچنین " Knocked Up" ساخته جود اپاتو  به مقوله بارداری ناخواسته به عنوان معضل جدی روابط نامشروع در میان جوانان و نوجوانان جامعه غرب نگریسته می شود.   

در سینمای خودمان در فیلم "شاید وقتی دیگر" (بهرام بیضایی) کیان که در زمان کودکی از خواهر دوقلویش ویدا جدا افتاده ، از بچه ای صحبت می کند که از راه دوری می آید و کسی منتظرش نیست. او اینگونه خبر بارداری خود را به همسرش می دهد. چراکه عکس العمل او را در مقابل چنین خبری چندان خوشایند و مطلوب نمی بیند. همچنانکه در فیلم  "یک بار برای همیشه" (سیروس الوند) بارداری زن ، مانعی برای مهاجرت او همراه شوهرش به خارج از کشور و ژاپن است که کوشش نافرجام مرد را برای سقط جنین به همراه دارد و بالاخره نمونه اخیرترش فیلم "میم مثل مادر" مرحوم رسول ملاقلی پور بود که مرد پس از اطلاع از ناقص بودن جنین همسرش ، سعی در سقط جنین می کند و هنگامی که موفق نمی شود ، زن را ترک می کند.

اما نگاه حاتمی کیا به موضوع بارداری و زایمان (همچنانکه گفته شد) از زاویه هدیه الهی و بنا به همان نقل قول از تاگور ، لطف خداوند نسبت به انسان هاست. اینکه برای به وجود آوردن و ورود یک انسان دیگر  به این جهان ، من و تو و ما تصمیم گیرنده نیستیم  و گرنه چطور ممکن بود که سرنوشت انسانها ، از آدم تا خاتم یعنی تولد آن همه انبیاء و اولیاء و صالحان و دانشمندان و فرهیختگان و ...به تصمیم انسان هایی امثال ما باشد در حالی که براین باوریم که سرنوشت همه ما آدمیان و همچنین سایر مخلوقات خداوندی در دفتر الهی از ازل ثبت شده و تعیین گردیده است. به این مفهوم که به خصوص در این حیطه خاص ، قضیه از مقوله پیچیده جبر و اختیار فراتر رفته و ما آدمیان جز واسط اجرای امر الهی نبوده و نیستیم. اگرچه شایستگی ها و ظرفیت ها می تواند ملاک و معیار عنایت خداوند باشد اما همچنان اوست که پرورش می دهد و هدایت می کند همچنانکه حضرت موسی (ع) را در دربار فرعون پرورد و حضرت یوسف را دور از پدر و در قصر عزیز مصر و همچنین حضرت ابراهیم خلیل الله را در کنار عمویی بت تراش و بت پرست.

از همین روست که بسیار در پیرامون خود دیده و نظاره کرده ایم که چه بسیار آدم ها علیرغم درمان های متعدد ، به افتخار پدر و مادر شدن نائل نشده اند و چه بسیار انسان های که برخلاف میل یا انتظارشان بچه دار شده اند.همچنان که در فیلم "دعوت" هم شاهدیم دکتر افسانه (که خود پزشک زنان و زایمان است) از نعمت بارداری محروم بوده و از طریق لقاح مصنوعی و با عنایت الهی ، باردار می شود و یا بهار سماوات نازا برخلاف انتظار خود و همسر موقتش و علیرغم همه معاینات پزشکی ، باردار می شود و جنین او با وجود تمامی صدمات جسمی و روحی که متحمل می گردد ، سالم می ماند. او در استخاره اش به قرآن با سوره مبارکه مریم (س) مواجه می شود و آیه هایی که درباره بارداری همسر زکریا پس از سالها نازایی و همچنین در سنین کهولت او سخن گفته اند و از این طریق به خواست و اراده الهی آگاه شده که باعث می گردد تا پای جان از بچه اش مراقبت و محافظت نماید.

حاتمی کیا همه موقعیت های خطیر بشر امروز را در مقابل ودیعه بچه دار شدن ، ناچیز و حقیر نشان می دهد ، چه سوپر استاری شیدا صوفی در "قصه شیدا" ، چه آبرو و عزت و حیثیت ظاهری زوج مسن و معتقدی مانند سیده خانم و آقا مهدی در "قصه سیده خانم" و چه آبرو و حیثیت جناب مدیر مسئول در "قصه بهار" . و از قضا تمامی موقعیت های فوق را در دشوارترین شرایط خود نشان می دهد.

شیدا صوفی به عنوان یک سوپر استار به هیچوجه از بدل استفاده نمی کند و در اسب سواری و اسکی روی برف و غرق شدن در استخر ، خود با همان وضعیت بارداری جلوی دوربین قرار می گیرد. سیده خانم نیز در حالی به مسئله باردار شدن خویش پی می برد که از یک سو در حال شوهر دادن یکی از دخترانش است و از دیگر سو معضل زایمان دختر دیگرش را در مقابل دارد ، در حالی که یکی دیگر از دخترانش هم دانشجوی پزشکی است و به حمایت و پشتیبانی وی سخت نیازمند است. این موقعیت دشوار و خطیر برای آقای مدیر "قصه بهار" هم به شدت وجود دارد.اما آنچه بیش ازتمامی این وضعیت های بشری مهم به نظر می رسد ، همانا اراده الهی مبنی بر ورود انسانی دیگر به دنیای فانی است اگرچه دیگران چندان در انتظارش نباشند.

 

 


 
 
به بهانه فیلم "تحت تعقیب"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧
 

Wanted

 

 

تروریسم ماسونی  برای نجات جهان!

 

 

فیلم "تحت تعقیب" را تیمور بکمامبتوف (فیلمساز قزاق فعلا مقیم هالیوود) براساس فیلمنامه درک هاس و کریس مورگان ساخته که آن دو نفر نیز از داستانی نوشته خود درک هاس و مایکل برانت اقتباس نموده اند. البته این داستان نیز براساس کمیک استریپ معروفی از مارک میلار و جی.جی .جونز نوشته شده است! ملاحظه می فرمایید که تعداد زیادی در کار قصه نویسی و شخصیت پردازی و فضاسازی و اقتباس و سرانجام نوشتن فیلمنامه حضور داشته اند.

فیلم "تحت تعقیب" تفاوت چندانی با آثار به اصطلاح سوپر اکشن سینمای روز هالیوود ندارد ، قهرمان فیلم مانند "اسپایدرمن" و "سوپرمن" و نیو در "ماتریکس" و آناکین اسکای واکر در "جنگ های ستاره ای" و "هری پاتر" و ... به نیرویی خاص در خود پی برده و پس از طی مراحلی به جنگ با دشمنان تاریخی خود رفته و یا به نجات جهان می پردازد! صحنه های تعقیب و گریز و درگیری به اصطلاح نفس گیر و خشونت آمیز همراه مقادیر متنابهی از جلوه های ویژه (که البته در فیلم "تحت تعقیب" کمی تا قسمتی غلیظ تر شده ) موتیف چنین آثاری است که در این فیلم نیز لحاظ گردیده است.

فیلمنامه دقیقا براساس اسطوره پردازی مرسوم در هالیوود (که از الگوهایی مانند کتاب "قهرمان هزار چهره" جوزف کمپبل می آید) صورت پذیرفته ؛ یعنی همان سیری که بخش های مختلف آن عبارتند از :

 دعوت به آغاز سفر – رد دعوت - عبور از نخستین آستان– زن در نقش وسوسه گر – آشتی و یگانگی با پدر – خدایگان- برکت نهایی- امتناع از بازگشت – فرار جادویی- دست نجات از خارج- عبور از آستان بازگشت – ارباب دو جهان و آزاد و رها در زندگی که عموما برگرفته از مضامین شرک آمیز منتسب به عهد عتیق و تلمود و شکل گرفته در مکاتب و فرقه های مرموزی همچون "کابالا" و "فراماسونری" هستند.

در فیلم "تحت تعقیب" ، وسلی گیبسن یک کارمند 25 ساله معمولی که چندان هم از محیط شغلی خود راضی نیست ، ناگهان با زنی مرموز به نام "فاکسی"(با بازی آنجلینا جولی) مواجه شده که ادعا می کند ، شب گذشته پدر وسلی (در حالی که فکر می کرد سالها پیش مرده)با نقشه قبلی به قتل رسیده است.به دنبال این ماجرا ، وسلی از یک حادثه سوء قصد توسط فاکسی و در جریان درگیری و تعقیب و گریز نسبتا مفصلی نجات می یابد. سپس به وسلی پیشنهاد می شود که در انتقام از قاتل پدرش کمکش نمایند و از همین رو وی را به مکانی ناآشنا و انجمنی مخفی به نام "انجمن اخوت" دعوت می نماید که توسط فردی مرموز به نام "اسلوان" (با ایفای نقش مورگان فریمن) هدایت می شود. وسلی ابتدا دعوت انجمن اخوت و پیشنهادات فاکسی و اسلوان را نمی پذیرد ، اما از آن پس در محیط کارش به پدیده های عجیب و غریبی برخورد می کند و در خود قدرت خارق العاده ای می یابد که مهارش کمی مشکل به نظر می رسد. به هرحال وی به معبد انجمن راهنمایی شده و تحت تعلیمات و آموزش های دشوار و طاقت فرسای مربیان انجمن اخوت از جمله فاکسی قرار می گیرد . در حالی که وی براین باور است در تمام این مدت برای انتقام از قاتل پدرش آماده می شود اما به زودی در می یابد که انجمن از طریق وی قصد دارد افراد دیگری را به قتل برساند که مدعی است عناصر خطرناکی بوده و نابودیشان می تواند جان هزار نفر را نجات بخشد!

 به گفته اسلوان اسامی این افراد توسط یک دستگاه نساجی به نام "ماشین سرنوشت" به صورت کدهای رمز برروی پارچه های کتانی به اعضای انجمن داده می شود. افرادی که گویا در زندگی خود مرتکب قتل و جنایاتی شده اند. وسلی درگیر این عملیات ترور شده ولی هنگامی که به سراغ کراس (کسی را که قاتل پدرش نامیده اند) رفته و بالاخره پس از طی یک تعقیب و گریز طولانی، وی را می کشد، اما بعدادر می یابد که در واقع کراس پدر واقعی او بوده و سعی داشته وی را از دست انجمن اخوت نجات دهد ، زیر این انجمن توسط اسلوان از اهداف خود دور افتاده و در اختیار مقاصد او قرار گرفته است. وسلی متوجه می شود که نام اسلوان هم از طریق ماشین سرنوشت داده شده بوده ولی وی آن را پنهان داشته و سعی بر نجات خویش از تقدیر کرده است.اسلوان در یکی از صحنه های نهایی فیلم ، مدعی می گردد که ماشین سرنوشت ، نام بسیاری از اعضای انجمن را ارائه کرده ولی وی همه آنها را نجات داده است تا انجمن قوت و قدرت بیشتری بیابد. اما سرانجام سرنوشت کار خود را به انجام می رساند...و حالا این وسلی است که به تنهایی برانجمن اخوت حاکم شده و دستورات سرنوشت را با تشخیص خودش اجرا می نماید!!

صرف نظر از این داستان معمایی ولی تکراری (که نمونه دقیق آن را پیش از این در فیلم "گزارش اقلیت" استیون اسپیلبرگ مشاهده کرده بودیم) آنچه در فیلم "تحت تعقیب" تازه و نو می نمایاند،نام بردن مستقیم ازیک انجمن فراماسونری به نام انجمن اخوت((The Fraternity در یک فیلم هالیوودی است که تاکنون با این شیوه مستقیم سابقه نداشته است. (لازم به ذکر است که یکی از اسامی رایج لژهای فراماسونری در سراسر جهان ، "انجمن اخوت " بوده ، چنانچه در تاریخ معاصر ایران هم "ظهیرالدوله" نام لژ فراماسونری خودش را "انجمن اخوت" گذارد).

نکته جالب اینکه اگرچه در طول تاریخ سینما ، به سازمان ها ، انجمن ها و گروههای مخفی و هراسناکی مانند مافیا ، یاکوزا و گشتاپو و حتی CIA به کرات اشاره شده و در باره شان فیلم ساخته اند ، اما هیچگاه قصه و داستانی پیرامون سازمان مخوف و مرموز فراماسونری پرداخت نشده است ، اگرچه همواره در بسیاری از آثار تاریخ سینما به ریشه ها ، پس زمینه ها و بعضا جلوه های این گروه موثر در شکل گیری تاریخ معاصر ، اشاره گردیده است.

ماجرای شاه آرتور و شوالیه هایش ، کوکلوس کلان ها در فیلم هایی مانند "تولد یک ملت" (دیوید وارک گریفیث) و "برباد رفته"(ویکتور فلیمینگ) ، مجموعه آثاری که به نوعی به قضیه شوالیه های معبد به عنوان پایه گذاران فراماسونری اشاره دارد مانند "جنگ های ستاره ای" ، "ماتریکس" ، "ارباب حلقه ها"(که تعداد یاران حلقه دقیقا به تعداد همان 9 نفری است که شوالیه های اولیه معبد سلیمان معرفی شده اند) ، محفل ققنوس در قسمت پنجم "هری پاتر" و ...از جمله همین آثار هستند.

همچنین فیلم "رمز داوینچی" (ران هاوارد-2006) برای نخستین بار به تاریخچه شوالیه های معبد و شکل گیری مکاتب صهیونی مانند کابالا و سپس فراماسونری اشاره داشت که در خود فیلم از آن با عنوان "انجمن برادری خانقاه صهیون" نام برده بود ولی بازهم از عنوان صریح فراماسونری خودداری کرده بود. یا دو قسمت فیلم "گنجینه ملی" با شرکت نیکلاس کیج از ورای یک قصه جذاب و معمایی به نقش و حضور فراماسون ها در شکل گیری تاریخ آمریکا و قانون اساسی و سایر نهادهای کشوری آن می پرداخت ویا آثاری همچون "جمجمه ها" و "چوپان خوب"(رابرت دونیرو) که به یکی دیگر از انجمن های ماسونی به نام "Skull and Bones" و نقش آن در شکل گیری سازمان های جاسوسی و امنیتی مانند CIA اشاره داشت.

اما در فیلم "تحت تعقیب" برای اولین بار نه تنها به نام یک انجمن ماسونی اشاره مستقیم می شود بلکه برخلاف فیلم های یاد شده، تصویری صلح طلب ، خیرخواه و در واقع برادرانه (آنچنان که در مانیفست لژهای فراماسونری نیز آمده است) از این انجمن نشان نمی دهد. اگرچه پیش از این نیز در فیلم "چشمان باز بسته"(استنلی کوبریک) نمایی از فضای خوف انگیز حاکم بر تشکل های ماسونی را دیده بودیم (آنجا که ویلیام هارفورد با بازی تام کروز ،  مستاصل و سرگردان به جلسه یکی از همین انجمن های ماسونی راه یافته و ناگاه خود را در خطر می بیند که ناچار با کمک یکی از دوستانش موفق می شود از آن جا بگریزد) اما در فیلم "تحت تعقیب" ، تصویری جنگ طلبانه ، خشونت آمیز  و به عبارتی تروریستی و در عین حال حق به جانب از یک سازمان فراماسونی به نمایش در می آید. سازمانی که گفته می شود قدمتی هزارساله دارد (همانند خود تشکیلات  فراماسونری که حدود هزار سال از بنیان گذاری اش می گذرد)گویا مجری تقدیر است و برای نجات جهان و ایجاد نظم نوین (آنچنان که اسلوان در معرفی ماشین سرنوشت به وسلی توضیح می دهد :" ما بی نظمی را از بین می بریم تا تعادل جهان حفظ شود")و دست به ترور افرادی می زندکه گویا دچار جنحه وجنایاتی شده اند.

اگرچه در اوایل فیلم گفته می شود ، وسلی مانند پدرش دارای قدرت فوق العاده ای است (همان فردی که در ابتدای فیلم نیز برروی پشت بام آسمانخراش های نیویورک با کراس و دار و دسته اش درگیر شده و کشته می شود و به همین دلیل هم  از سوی انجمن اخوت ، به عنوان پدر وسلی وانمود می گردد. اما معلوم نیست چرا پس از آن و در واقعیت ، چنین ادعایی دروغ از کار درآمده و خود کراس که انجمنی موازی انجمن اخوت تشکیل داده تا از انحراف این سازمان ماسونی جلوگیری نماید ، پدر واقعی وسلی معرفی می شود.)

 گویا این قدرت فوق العاده را به دلیل ضربان بیش از حد قلب و گردش پرسرعت خون به دست آورده که می تواند مانند اسپایدر من ، حرکات بسیار سریع جاری در طبیعت را ببیند و هدف قرار دهد ،( همانگونه که با دستور اسلوان ، در همان ابتدای ورودش به انجمن ، به بال های مگس های گرد سطل زباله شلیک می کند)اما تحت تعلیم و آزمایشات دشواری قرار می گیرد که نمونه هایی از آن آزمایش ها را (البته در سطح آزمایشات تهوع آور) در فیلم "چوپان خوب" و هنگامی که مت دیمن به تازگی وارد انجمن Skull and Bones"" شده ، دیده ایم.

انجمن اخوت فیلم "تحت تعقیب" که در لحظاتی هم انجمن اخوت قاتلین خوانده می شود ، آشکارا دست به ترور و قتل می زند تا بنا به شعار فیلم "یک نفر را بکش ، هزار نفر را نجات بده" ، نظم و تعادل دنیا را حفظ نماید!! این نمایش تروریسم عریان در هالیوود با ادعای نجات جهان ، می تواند آن روی سکه ادعاهای کرکننده  غرب باشد که در قرن و هزاره نوین ، بیش از هرچیزبرشعار"مبارزه با تروریسم"حرکت کرده و می کند.

اینکه آیا غرب و خصوصا آمریکا واقعا  در حال مبارزه با تروریسم هستند و یا اساسا هر آنچه مخالفشان است راتروریسم می خوانند ، سوال بی پاسخی از سوی همان محافل مدعی و هم پالکی هایشان به نظر می رسد.به گفته نوام چامسکی(فیلسوف و نظریه پرداز آمریکایی) اگر تروریسم نکوهیده است ، چرا اسراییل با حمایت کشورهای غربی و خصوصا آمریکا دست به ترور شخصیتی همچون "عماد مغنیه" می زند و آن را با افتخار اعلام می نماید؟!!

 اگر تروریسم ، شرم آور و مذموم است ، چرا با ردیابی ماهواره های آمریکایی ، مبارز محبوبی همچون "شیخ راغب حرب" بایستی از آسمان مورد هدف موشک های اسراییلی قرار گیرد؟!!! (همچنان که در فیلم "سیریانا" نیز شاهد چنین صحنه ای بودیم).

فیلم "تحت تعقیب" به عنوان تازه ترین محصول هالیوود و کمپانی یونیورسال(در مقام یکی از  هفت کمپانی بزرگ تعیین کننده سیاست های فرهنگی آمریکا ) آشکارا به تبلیغ و عیان کردن چنین تروریسمی می پردازد. اگرچه پیش از این نیز در بسیاری از فیلم های خود هالیوود ، به انحاء گوناگون ، عملیات تروریستی به اصطلاح موجه! را از سوی آمریکاییان و اسراییلیان نظاره کرده بودیم. آثاری همچون :"مونیخ" ، "ماتادور" ، "تیرانداز" و....و حتی در فیلمی همچون "جاسوس بازی"(تونی اسکات) ، برای نخستین  بار عملیات ترور در خط مقدم جبهه جنگ ویتنام توسط تک تیراندازان آمریکایی نمایش داده می شود.

سازندگان فیلم "تحت تعقیب" در لحظات و صحنه های مختلف ، در صدد توجیه ترورهای مورد نظرشان هستند. فی المثل در مود اولین عملیات ترور که وسلی بدان وادار می شود ، فاکسی توضیح می دهد ، هدف ترور کسی است که یک قاضی فدرال سازش ناپذیر را همراه دختر کوچکش ، زنده زنده سوزانده و ماشین سرنوشت ، پیش از انجام این عمل اسم وی را برای ترور شدن ، داده بوده است.(دقیقا مانند پیشگوهای فیلم "گزارش اقلیت") اما همچنان که لامار برجس با ایفای نقش ماکس فن سیدو در فیلم "گزارش اقلیت" برای سرپوش گذاردن براعمال خلافکارانه خود ، پیشگویی ها را دستکاری کرده و مامور کارآمد خود ، جان اندرتن(تام کروز) را به مسلخ می فرستد ، در "تحت تعقیب" نیز اسلوان ، به عنوان رهبر انجمن اخوت ، دستور ماشین سرنوشت مبنی بر کشته شدن خودش را پنهان داشته است.

فیلمنامه "تحت تعقیب" تقریبا از همان نوع ساختار معمایی "گزارش اقلیت" بهره برده است . تماشاگر در همان ابتدای کار (بعد از دریافت زندگی کسالت بار وسلی) و پس از آن ، کشت و کشتار روی پشت بام ، ناگهان وسلی را در شرایطی باورنکردنی می بیند که در یک سازمان مخفی ، بایستی از قدرت های نهفته اش استفاده کرده و از قاتل پدرش انتقام بگیرد. از این پس فیلمنامه ، سیری "راکی گونه" را طی نموده تا وسلی در یک شرایط آرمانی به لحاظ رزمی قرار می گیرد. او می بایست دست به ترور افرادی بزند که از نظر آن سازمان مخفی باید به قتل برسند. (درست مانند آنچه جان اندرتن در "گزارش اقلیت انجام می داد و به تعقیب کسانی می رفت که براساس پیشگویی ها در آینده مرتکب جنایت و قتل می شدند) و بازهم ناگهان در اوج کار ، داستان سمت و سویی دیگر می یابد و کل تشکیلات تقدیری انجمن اخوت زیر علامت سوال می رود.

بنابراین فیلمنامه به لحاظ ساختار روایتی و داستانی ، از مایه های تازه و جدیدی برخوردار نیست. تنها موردی که می تواند مخاطب پی گیر و آگاهتر را با سوال مواجه گرداند ، همان آشکار نمودن راه و رسم یک تشکیلات فراماسونی در فضایی تروریستی و خشونت بار است که تاکنون چه در کتب و اسناد و چه در گفته ها و نقل قول ها در این فرقه مرموز ، زیر نقاب صلح و برابری و برادری پنهان شده بود. این موضوع از این جهت می تواند بیشتر مورد توجه قرار گیرد که همین روزها در ایتالیا ، فیلمی با نام "فرشتگان و شیاطین" توسط ران هاوارد و با فیلمنامه ای از آکیوا گلدزمن (براساس کتابی از دن براون) در حال ساخت بوده که به تعبیری "رمز داوینچی 2" نامیده شده است.در این فیلم شخصیت اصلی "رمز داوینچی" یعنی پرفسور هری لنگدون (همان استاد نشانه شناسی دانشگاه هاروارد) نیز حضور دارد و به رمز گشایی از یک سری نمادها و نشانه های دیگر می پردازد.

اما آنچه در این فیلم اهمیت می یابد ، مطرح شدن مستقیم یک سازمان معروف فراماسونی به نام "ایلومیناتی" است که به "روشنگری" نیز معروف بوده است.(اگرچه در "رمز داوینچی" نیز همان گونه که توضیح داده شد ، پایه ها و ریشه های ماسونیسم یعنی شوالیه های معبد و سپس کابالیسم به عنوان یکی از فرقه های نزدیک به فراماسون ها مطرح شده بود.)

قصه "فرشتگان و شیاطین" حکایتی بسیار پیچیده ، مرموزانه و در عین حال هوشمندانه دارد. در این قصه علاوه براینکه سازمان فراماسونی ایلومیناتی ، هیبتی هراسناک و مخوف می یابد و آن را با قتل هایی مشمئز کننده ولی دقیق و ظریف به نمایش می گذارد ، اما در آخر کار به  به کلیسای کاتولیک نسبت داده شده و احیای آن را پس از قرن ها به خاطر علم ستیزی و دگرگونی اخلاقی واتیکان برعهده این مرکز کاتولیسم دنیا وانهاده می شود. شاید از همین روست که به سازندگان فیلم به هیچوجه اجازه فیلمبرداری در مکان های مورد نظر فیلمنامه مانند : کلیسای سنت پطرس ، قصر سنت آنجلو ، پانتئون و کلیسای سانتاماریا دل پوپولو داده نشد و گروه ناچار از اکتفا کردن به مکان های غیر واقعی گردید.

در این فیلم ، بسیاری از نشانه های ماسونی برای اولین بار در یک اثر سینمایی هالیوودی آشکار می گردد و حتی این گونه نشانه ها برروی اسکناس رسمی پول ایالات متحده نمایانده می شود. برای نخستین بار گفته می شود که چگونه تمامی بنیانگذاران آمریکا از جرج واشینگتن و بنیامین فرانکلین و ... فراماسون بودند و قانون اساسی این کشور براساس نظریات ماسون های مرموزی همچون "جان لاک" تدوین و نوشتند.

"فرشتگان و شیاطین" با صراحتی انکار ناپذیر ، از یک نگاه ، خشونت بی حد و حصر  تشکیلات فراماسونی ایلومیناتی را در شکنجه و قلع و قمع اسقف های کاتولیک نشان می دهد و از طرف دیگر این خشونت را انتقام یک تاریخ شکنجه و خفقان کلیسا علیه علم و دانشمندان می داند. چنین ادعایی بارها و بارها از زبان هری لنگدون به عنوان دانای کل داستان ، بیان می شود.

فراز و نشیب های قصه و درانداختن معماها و رازهای بیشماری که پی در پی توسط لنگدون و همراهش بازگشایی می شود ، بیش از تعقیب و گریزهای همین فیلم "تحت تعقیب" نفس گیر و پرهیجان به نظر می رسند. داستان در انتها به لجن مال کردن کلیت کلیسای کاتولیک (آنچه که در "رمز داوینچی" نیز با علم کردن فرقه ای به نام "اپوس دی" انجام شده بود) پرداخته ، جانشین پاپ را عامل اصلی جنایات ایلومیناتی معرفی نموده ، خود پاپ را شکننده قوانین واتیکان به خاطر ازدواج با یکی از راهبه ها و بچه دار شدن از وی دانسته و عاملان اصلی  ترور و وحشت را در میان جماعت کاتولیک ، جستجو می کند.

یعنی در عین قدرت نمایی برای یک تشکیلات قدیمی فراماسونی به نام ایلومیناتی ، به سیاق یک دهه اخیر سینمای هالیوود ، به تخطئه و خراب کردن شاخه کاتولیک پرداخته تا پروتستانتیزم را از میان دیگر شاخه های مسیحی ، برجسته و موجه جلوه دهد.

همان شاخه ای که  با آموزه های یهودی ترکیب شد و از درونش انواع و اقسام مسیحیت صهیونیستی مانند اوانجلیسم و پیورتانیسم و ادونتیسم و ...بیرون تراوید. همان شاخه ای که امروزه پایه های ایدئولوژیک حکومت شبه دینی اوانجلیست ها در آمریکا را تحت عنوان نئو محافظه کاران تشکیل داده و با طراحی های دقیق و از پیش تعیین شده در صدد است تا با کمک سایر صهیونیست ها ، جنگ آخرالزمان را در آرماگدون به راه انداخته و به سوی حکومت جهانی پیش رود.

جنگی که اینک با ایجاد ترور و وحشت و با نقاب مبارزه با تروریسم و اشاعه حقوق بشر و دمکراسی آغاز گردیده  و هزینه های بسیاری از خود ملت آمریکا پای آن ریخته شده و آثاری همچون "تحت تعقیب" یا "فرشتگان و شیاطین " در صدد توجیه و توصیف آن هستند.

گویا دیگر زمان پنهان کاری ها به سرآمده و دوران روبازی کردن و شمشیرها را از رو بستن است. همچنانکه پرفسور سر لی تیبینگ در "رمز داوینچی" پس از گروگان گرفتن لنگدون و سوفی ، برای باز کردن رمز آن کریپتکس ، می گوید :"...با پایان هزاره ، می بایست راز خانقاه صهیون و جام مقدس افشاء می شد ولی در انجام آن قصور شده است..."

گویا این مهمی است که آثاری همچون "تحت تعقیب" و "رمز داوینچی" و "فرشتگان و شیاطین" برعهده گرفته اند. آثاری که تروریسم ماسونی را تنها راه نجات جهان می دانند ، همچنان که سر لی تیبینگ نیز با اسلحه با سراغ کاشفان راز رفت!!!