مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "مجموعه دروغ ها"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
 

 

Body of Lies

 

همان داستان همیشگی...

 

 

شاید پیش از اینکه فیلم "مجموعه دروغ ها" را ببینیم،یک تماشگر پی گیر سینما می توانست حدس بزند که اگر کسی همچون ریدلی اسکات آن هم با فیلمنامه ای از ویلیام ماناهان بخواهد فیلمی به سبک و سیاق روز هالیوود درباره به اصطلاح جنگ آمریکا علیه تروریسم بسازد ، چه اثری از آب خواهد درآورد. چراکه پیش از این فیلم های پروپاگاندای آقای اسکات در حمایت از سیاست های جنگ طلبانه و امپریالیستی آمریکا و غرب به خوبی می توانست روشنگر حدس و گمان ها باشد. ( فیلم هایی مانند :"سقوط بلک هاوک" یا "1492:فتح بهشت" ویا "جی آی جین" و بالاخره اثر تاریخی اش یعنی "قلمرو بهشت " که همه دق و دلی های غرب صلیبی از مسلمان ها را پس از قرن ها در سینما خالی کرد) بعید هم بود که  محافظه کاری همچون ریدلی اسکات همانند الیور استون همه ساخته های قبلی اش را ندید گرفته و طرحی نو در اندازد.(همچنانکه استون دمکرات و ضد جنگ فیلم های "جوخه" و "متولد چهارم جولای" و "آسمان و زمین" به یک جنگ طلب کنسرواتیو در "اسکندر" و "مرکز تجارت جهانی " بدل گردید.)

به هر حال با دیدن "مجموعه دروغ ها " حدس ها درست از کار درآمد و فیلم مذکور در یک عبارت به جز اثری دیگر در پروپاگاندای میلیتاریسم و ژاندارمی آمریکا در دنیا و وهن اسلام و سیاه نمایاندن چهره مسلمانان نیست(که ظاهرا آنان رادرقالب طالبان والقائده نشان می دهد ولی در اصل آیات قرآن و کلام خداوند در این کتاب آسمانی را زیر سوال برده و همان تئوری استعماری و کهنه که اسلام به حز این خشونت ها و عقب ماندگی ها نیست را مجددا علم می کند!). از این لحاظ هم فیلم اسکات اثر تازه ای به نظر نمی رسد و تقریبا به صورت کپی برابر اصل فیلم سال گذشته پیتر برگ (از خاندان فیلیپ برگ کابالیست) یعنی فیلم "قلمرو" (The Kingdom)که همین مایه را پرداخت کرده بود ، جلوه می نماید.

اینکه تجاوز آمریکا به دیگر کشورها مشروعیت داشته و جاسوسان و ماموران عملیاتی سازمان سیا مختارند که تا گوشه گوشه کشورهای دیگر را سرک بکشند! با دوربین های ماهواره ای تا درون کوچه و بازار شهرهای دیگران را بکاوند !! در هر نقطه ای که بخواهند عملیات انجام دهند و آدم بکشند !! چراکه عده ای عرب و مسلمان تروریست می خواهند دنیا را ناامن ساخته( برای سلطه طلبان؟!) و آمریکا به عنوان ژاندارم جهان وظیفه دارد ، نظم را برقرار سازد !!! و در این راه زندان های مخفی بسازد ، گروههای تروریستی درست کند ، به انفجار اماکن عمومی دست بزندو ... !!!!

در فیلم "مجموعه دروغ ها" ، "راجر فریس"( بابازی لئوناردو دی کاپریو) یک مامور سازمان CIA است که در عراق ،  به اصطلاح تروریست شکار کرده و در عملیات مختلف با بی باکی و تهور همه را قلع و قمع می نماید ( به قولی می توان مجموعه ای از تیپ جیمزباند به علاوه جیسن بورن را در وجود او دید!). کشف محل اختفای سرکرده تروریست ها که هویتش به دنبال یک سری انفجار پی در پی در اروپا توسط CIA روشن گردیده( به نام "السلام" که از قضا یک بازیگر اسراییلی به نام "آلون ابوتبول" نقشش را بازی کرده)از طریق یک مسئول سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا که "اد هافمن" ( با ایفای نقش راسل کرو) نام دارد به راجر فریس انتقال پیدا می کند و او که توانسته طی این سالها نقاط نفوذی در میان اعراب پیدا کند ( و حتی به زبان عربی هم تکلم می کند) داوطلب اجرای این عملیات می شود. وی از طریق همکاری با مسئول امنیتی و اطلاعاتی اردن به نام "هانی سلام" کارش را در عمان ، پایتخت اردن شروع کرده و با  بوجود آوردن یک گروه تروریستی کاذب به اسم یک آرشیتکت فلسطینی به نام "عمر صدیقی" ( که شصتش هم از ماجرا خبر ندارد) و انجام انفجاری در ترکیه وی را در دام تروریست های مورد نظر می اندازد. اما اد هافمن ، دو طرفه بازی کرده و راسا با هانی وارد معامله شده که حتی به قیمت قربانی کردن راجر فریس ، "السلام" را به چنگ آورد.

ریدلی اسکات و ویلیام ماناهان علنا در فیلم "مجموعه دروغ ها" ، غرب و اسلام را در مقابل هم قرار داده و هرآنچه نکات مثبت بوده به خود نسبت داده و برعکس آن را متوجه اسلام و مسلمانان نموده اند. گویی فیلم "قلمرو بهشت" تکرار شده ، با این تفاوت که ماجراهای آن از قرون وسطی به قرن بیست و یکم کشیده شده است. گویی غرب و اعوان و انصارش هنوز داغدار جنگ های صلیبی هستند ، آنچنان که وقتی هم ژنرال آلنبی (فرمانده نیروهای انگلیسی) در اواخر جنگ اول جهانی ، فلسطین را از عثمانی گرفت و وارد این سرزمین شد ، بالای گور "صلاح الدین ایوبی" شمشیرش را برزمین کوبید و فریاد زد که اینک جنگ های صلیبی پایان یافت!!

در فیلم "مجموعه دروغ ها"شاهدیم که چگونه در عراق ، از در و دیوارش ، نیروهای آمریکایی را موشک باران  کرده و قتل عام می کنند ( برخلاف آنچه نشریه معتبر "لنست" مهمترین ارگان مطبوعاتی جامعه پزشکی انگلیس در اکتبر 2006 براساس اسناد و مدارک مستند به چاپ رسانید که به طور متوسط هر روز حدود 300 عراقی توسط نیروهای گشتی آمریکایی در عراق به قتل می رسند! که براساس همین محاسبه خوان کول،‌ مطرح‌ترین محقق آمریکایی خاورمیانه، این موضوع را در اظهار نظری بسیار روشن خلاصه کرد: «ماجراجویی‌های مصیبت‌بار آمریکا در عراق [ظرف مدتی بیش از سه سال] باعث کشته شدن آن عده غیرنظامی شده است که صدام در ظرف ۲۵ سال نتوانسته بود مرتکب این همه قتل شود")

در فیلم "مجموعه دروغ ها" اعراب و مسلمانان مسئول کشتار مردم و انفجار بمب ها معرفی می گردند! در صحنه ای بسیار شعاری و  مضحک ، راجر فریس که در دست به اصطلاح تروریست های مسلمان اسیر شده(در سوریه یا اردن؟ چون وی را از مرز اردن به داخل سوریه می برند ولی در نهایت هانی سلام یعنی همان مسئول امنیتی اردنی به دادش می رسد!!) رهبر آنان یعنی همان "السلام" را نصیحت می کند که چرا به خشونت متوسل می شوند و آدم های بی گناه را می کشند و خودشان را با عملیات انتحاری به کشتن می دهند . در اینجا ماناهان و اسکات آیه ای از قرآن مجید را بر زبان "السلام" می گذارند و تا او  با ادامه قرائت همین آیات به همراه سایر افرادش به شکنجه فریس بپردازند ( آنها که با ادعای حقوق بشر و خدشه دار شدن احساسات 15 میلیون یهودی،انکار هلوکاست را مستوجب عقوبت می دانند ، چگونه توهین به آیات کلام الله مجید را پایمال کردن احساسات 5/1 میلیارد مسلمان به شمار نمی آورند!!)تا اینکه ماموران هانی از راه رسیده و ضمن دستگیری السلام ، راجر فریس را نیز در آستانه مرگ ، نجات می دهند. (در این صحنه رهبر القائده شکل و شمایل یک روحانی شیعی را دارد ! امروز حتی آمریکای هایی همچون گری سیک و نوآم چامسکی این استدلال احمقانه بوش و دار و دسته اش را بارها به تمسخر گرفته اند که چگونه ایران را متهم به حمایت از القائده و طالبان می کنند در حالی که امثال القائده و طالبان دشمن خونی شیعیان هستند ولی عربستان که اساسا محل پیدایش و کانون پشتیبانی بی چون و چرا از این گروههای تروریستی بوده ، رابطه بسیار نزدیکی با حاکمان آمریکا به خصوص خاندان جرج بوش دارد!!! این در حالی است که دیری است اسناد بوجود آوردن و حمایت و تقویت گروههای تروریستی همچون القائده و طالبان توسط دولت ایالات متحده و انگلیس افشاء شده است. نمونه اش رسوایی سناتور چارلی ویلسن است که سال گذشته فیلمی هم توسط مایک نیکولز به نام "جنگ چارلی ویلسن"درباره اش ساخته شد!)

اگرچه در فیلم "مجموعه دروغ ها" همه به هم دروغ می گویند ، از اد هافمن گرفته تا هانی و حتی خود راجر فریس اما به نظر، بزرگترین دروغ را در این مجموعه خود ریدلی اسکات و ویلیام ماناهان گفته اند.

نصیحت یک مامور سازمان CIA ( سازمانی که به شواهد مدارک و اسنادی که از سوی خودشان هم انتشار یافته ، یک تاریخ جنایت و مداخله در کشورهای دیگر و قساوت و قتل و غارت را در کارنامه خود به ثبت رسانده اند) برای دست برداشتن دیگران از کشتار و قتل بی گناهان ، آنقدر آبکی و نخ نماست که حتی سر و صدای تماشاگرانی که در سایت معتبر IMDB نظرات خود را ابراز داشته اند هم درآورده است.

جالب است که در همین فیلم "مجموعه دروغ ها" ماموران سازمان CIA با دوربین های ماهواره ای از آن سوی دنیا به شکار آدم ها در این طرف دنیا می پردازند ، برای دستیابی به اهداف خود حتی مراکز آمریکایی را در ترکیه منفجر می نمایند و افراد بی گناه را به کام مرگ می سپارند ، اما بازهم ادعای رهایی بخشی و ناجی گری می کند.

کاراکتر "ادهافمن" مسئول عملیاتی CIA خود می تواند افشاگر همین ادعاها باشد. کسی که در لانگلی ویرجینیا به بازی دخترش می رسد و بچه هایش را به مدرسه می رساند ولی  در همین حال عملیات مخرب و مخوف CIA را در هزاران مایل آن طرف تر هدایت کرده و جان آدمها را مثل برگ خزان در دستانش می گیرد.

به هرحال نمایش چهره منفی از شرقی ها و به خصوص مسلمانان حداقل در هالیوود تازگی نداشته و ندارد و سابقه اش تقریبا به اندازه طول عمر فعالیت این به اصطلاح کارخانه رویا سازی است. اما در چند سال اخیر این قضیه اوج دیگری یافته و آش آنقدر شور شده که به قول معروف خان هم فهمیده و صدایش در آمده است! اگرچه این اعتراض بیشتر از جنبه ای است که حیثیت خود آمریکایی ها بیش از این خدشه دار نشود!!

"زیبگنیو برژینسکی" مشاور امنیت ملی جیمی کارتر (رییس جمهور اسبق آمریکا) که از تندروترین سیاستمداران آمریکایی در قبال مردم شرق و از جمله مسلمانان به شمار رفته و می رود ،  در  بخشی از مقاله مفصلش تحت عنوان" این پارانویا را متوقف کنید " سال گذشته در روزنامه واشینگتن پست در اعتراض به این موج ضد اسلامی نوشت :

 "... برنامه هایی که در آن تروریستها با چهره های «ریش دار» به عنوان کانون افراد شرور نمایش داده می شوند ، اثرات عمومی آن تقویت احساس خطر ناشناخته اما مخفی است که می گوید به نحو رو به افزایشی زندگی آمریکاییها را تهدید می کند . صنعت فیلم سازی نیز در این خصوص اقدام کرده است.در سریالهای تلویزیونی و فیلمها، شخصیتهای اهریمنی با قیافه و چهره های عربی(اسلامی) که گاهی با وضعیت ظاهری مذهبی، برجسته می گردند، نشان داده می شوند که از اضطراب و نگرانی افکار عمومی بهره برداری کرده و ترس از اسلام را بر می انگیزد.کلیشه صورتهای اعراب (مسلمان ها) بویژه در کاریکاتورهای روزنامه ها، به نحو غم انگیزی یادآور تبلیغات ضد یهودی نازی هاست. اخیراً حتی برخی سازمانها و تشکلهای دانشجویی دانشگاهها درگیری چنین تبلیغی شده اند که ظاهراً نسبت به خطرات ارتباط میان برانگیختن نژادپرستی و انزجار مذهبی و برانگیختن جنایات بی سابقه هولوکاست بی خبرند..."

اما از مسائلی که هفته ها پیش از اکران عمومی،  ایرانی ها را در داخل و خارج کشور در مورد فیلم "مجموعه دروغ ها" حساس کرد ، حضور بازیگر ایرانی گلشیفته فراهانی  در آن بود. او در این فیلم نقش یک پرستار ایرانی – فلسطینی به نام عایشه را بازی می کند که مقیم اردن است و پس از زخمی شدن راجر فریس در کلینیکی او را پانسمان می نماید. ملاقات عایشه با راجر در همان کلینیک یک بار دیگر نیز پس از بازگشت وی به اردن تکرار شده تا به یک قرار چایی در رستورانی انجامیده و سرانجام یک بار دیگر هم راجر در خانه عایشه به دیدارش می رود که مورد عتاب خواهر عایشه قرار می گیرد. راجر خود را یک مشاور سیاسی معرفی کرده که بعضا با پادشاه اردن هم مراوده دارد. کل این صحنه ها حدود 12 دقیقه از 130 دقیقه فیلم را در بر می گیرد و در آنها ضمن آشنایی راجر با عایشه ، وجه احساسی و به اصطلاح لطیف و عاشق پیشه این مامور CIA در فیلم بروز می نماید. اگرچه چندان حرف های عاشقانه ای بین این دو رد و بدل نمی شود . صحبت ها تقریبا رسمی است. از جمله در همان دیدار نخست ، راجر درباره لهجه انگلیسی عایشه قضاوت می کند که وی ایرانی است!! (چگونه؟) و در دیدار رستوران ، این عایشه است که به لهجه عربی راجر می خندد و آن را ناشیانه می داند!!! عایشه از کارش می گوید و راجر از زنی که طلاق داده است.

به نظر نمی آید حضور کاراکتر عایشه در فیلم "مجموعه دروغ ها" به جز ارائه بعدی دیگر از شخصیت راجر فریس ، کاربردی داشته و اساسا کاراکتر مستقلی به شمار آید و از همین رو در صورت حذف هم خللی به قصه وارد نیامده . اگرچه راجر ظاهرا به خاطر ربوده شدن دروغین عایشه است که شرط و شروط تروریست ها را می پذیرد و راهی دامگاه آنان می گردد ، در حالی که عایشه در همکاری با سازمان امنیت اردن ، در این طعمه ساختن وی هم شریک بوده است. اما گویی راجر به این مسائل توجه نداشته و از همه زندگی اش در آمریکا و سازمان CIA می برد و به خاطر عایشه در اردن می ماند اگرچه همچنان زیر نظر دوربین های ماهواره ای CIA قرار دارد. دوربین هایی که تا کوچه پس کوچه های شهرها و روستاها را کاویده و  جستجو می کنند ولی قطعا نمی توانند به افکار مردم پی ببرند.به قول رییس اسبق سازمان CIA که در مورد علل وقوع انقلاب ایران علیرغم وجود این دوربین ها گفته بود"...ما می توانستیم حتی نمره اتومبیل لیموزین برژنف (رهبر وقت شوروی) را ببینیم ولی افکاری که مردم در ذهن خود داشتند را نمی توانستیم بخوانیم..."!

این همان اصلی است که آمریکایی ها و اعوان و انصارشان را علیرغم همه این به اصطلاح پیشرفت های تکنولوژیک از مقابله با ملت ها عاجز کرده است. اگرچه سراسر دنیا را تیول نیروهای اشغالگر و یا تروریست های وابسته به خود گردانده اند. در همین فیلم "مجموعه دروغ ها"  مشاهده می کنیم که اد هافمن یا راجر فریس (ماموران CIA) چگونه از این کشور به آن کشور می روند ، توسط اتومبیل های ویژه استقبال می شوند ، به سهولت و با اسلحه در خیابانها می چرخند و  هر وقت تشخیص دهند افراد را با گلوله هدف قرار می دهند.

"چالمرز جانسن" ، نویسنده ، روزنامه نگار و تحلیل گر معروف آمریکایی اخیرا در مقاله ای تحت عنوان "امپراطوری پایگاههای نظامی آمریکا" نوشت :

"... آمریکایی ها، برخلاف تمام مردمان دیگر، تشخیص نمی دهند- یا نمی خواهند تشخیص دهند- که ایالات متحده ی آمریکا ‏از طریق قدرت نظامی خود بر جهان تسلط دارد. شهروندان ما اغلب، بعلت پنهانکاری دولت، نسبت به این امر که پادگان های ‏ما سراسر گیتی را محاصره کرده اند بی اطلاع هستند. این شبکه ی وسیع پادگان های آمریکایی مستقر در تمام قاره ها، جز ‏قاره جنوبی، در واقع شکل جدیدی از امپراتوری را تشکیل می دهد. امپراتوری پایگاهها با جغرافیای ویژه خود که ‏احتمالاً در هیچ کلاس جغرافیای دبیرستانی آموزش داده نمی شود. بدون فهم ابعاد این جهان - پایگاه کمربندی، نمی توان به ‏شناخت مقیاس و سرشت آرزومند امپراتوری خود، یا درجه ای که این نوع جدید میلیتاریسم در حال ویران کردن نظام قانونی ‏ماست، نائل آمد.‏ ارتش ما بیش از نیم میلیون سرباز، جاسوس، تکنیسین، آموزگار، کارکنان وابسته، و پیمانکاران غیرنظامی در کشورهای دیگر ‏در خدمت خود دارد. برای تسلط داشتن بر اقیانوس ها و دریاهای جهان، ما در حال بوجود آوردن یگان مستقل دریایی هستیم ‏که در اطراف ناوهای هواپیما بری که نام های میراث جنگی ما را بر خود دارند، مستقر می شوند... ما تعداد بی شماری پایگاه های سری ‏خارج از قلمرو خود بکار انداخته ایم تا آنچه را که مردم جهان، از جمله شهروندان خود ما، به یکدیگر می گویند، فکس می ‏کنند، یا ایمیل می زنند ، کنترل کنیم.‏.."

چالمرز جانسن در مقاله مستند خود ، ادامه می دهد :"...طبق گزارش "ساخت پایگاهِ سالانه وزارت دفاع" برای سال مالی 2003، که اقلام املاک نظامی داخلی و ‏خارجی ایالات متحده را بطور جداگانه مشخص کرده است، پنتاگون در حال حاضر مالک یا اجاره دار 702 پایگاه آنسوی دریاها ‏در تقریباً 130 کشور است و 6000 پایگاه دیگر در ایالات متحده و مناطق قلمروخود دارد. بوروکرات های پنتاگون حساب ‏کرده اند که برای جابجایی فقط پایگاه های خارجی، حداقل به 2/113000 میلیون دلار- مسلماً این رقم بسیار پائین است اما خیلی بیشتر از تولید ناخالص ملی اکثریت کشورهاست- و برای جابجایی تمام آن ها به 5/591519 میلیون دلار نیاز خواهد ‏بود. فرماندهی عالی نظامی ، تعداد 253288 پرسنل نظامی در پایگاه های آن سوی دریاها در استخدام خود دارد، به علاوه ی ‏همین تعداد کارکنان وابسته و مقامات غیرنظامی وزارت دفاع و به اضافه 44446 نفر شاغلان محلی خارجی که به استخدام ‏خود در آورده است. پنتاگون ادعا می کند ،  این پایگاه ها شامل 44870 سربازخانه، آشیانه، بیمارستان و ساختمان های دیگر ‏است که مالک آنها بوده  و تعداد 4844 ساختمان دیگر که اجاره کرده است.‏ این ارقام که بزرگی آن ها سرگیجه آورند، تمام پایگاه های فعال ما(آمریکا) در سراسر جهان را شامل نمی شود. گزارش وضعیت ‏پایگاه های سال 2003 به طور مثال، به هیچ یک از سربازخانه های ما در کوزوو اشاره نمی کند... این گزارش هم چنین پایگاه های ما در افغانستان، عراق، اسرائیل، کویت، قرقیزستان، قطر و ‏ازبکستان را از قلم انداخته، اگر چه ارتش ایالات متحده ، ساختن پایگاه های غول پیکری را در سراسر باصطلاح "طاق بی ‏ثباتی" ‏‎(Arc of instability)‎‏ از دوسال و نیم پس از یازده سپتامبر آغاز کرده است.‏
در مورد اوکیناوا، جنوبی ترین جزیره ی ژاپن که در طول 58 سال گذشته مستعمره ی نظامی آمریکا بوده ، این گزارش ‏به طور فریب آمیزی تنها یک پایگاه دریایی بنام اردوگاه باتلر را نام می برد، در حالی که اوکیناوا در واقع «میزبان» دو پایگاه ‏لشکر دریایی است، از جمله ایستگاه هوایی لشکر دریایی فوتن ما ‏‎(Marine Corps Air Station Futenma)‎‏ که 186،1 جریب ‏زمین را در مرکز دومین شهر بزرگ این جزیره ی نسبتاً کوچک اشغال کرده است. پنتاگون به همین ترتیب نیز کل تأسیسات ‏نظامی و جاسوسی 5 بیلیون دلاری در انگلیس را، که مدت های طولانی است به نحو مناسبی انگ پایگاه های نیروی هوایی ‏سلطنتی را برخود دارد، نادیده گرفته تا در این گزارش بیاورد. اگر یک شمارش بی غل و غش وجودی داشت، احتمالاً مقیاس ‏واقعی امپراتوری نظامی ما به 1000 پایگاه مختلف در کشورهای دیگر سر می زد، اما هیچ کس- شاید حتی خود پنتاگون- ‏شمارش دقیق را به طور مطمئن نمی داند، با وجود آن که تعداد آن ها در سال های اخیر، به طور مشخص افزایش یافته است..."

 

 


 
 
نگاهی به فیلم "شوالیه تاریکی"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
 

DARK KNIGHT

 

شوالیه ای برای پایان روزها

 

 

بالاخره لیست فیلم های "سوپر قهرمانی" تابستان امسال سینمای آمریکا با ششمین قسمت از فیلم "بت من" تحت عنوان "شوالیه تاریکی" تکمیل شد. یعنی بعد از "وقایع نگاری نارنیا : شاهزاده کاسپین"(اندرو ادامسن) ، "ایندیانا جونز : قلمرو جمجمه بلورین"(استیون اسپیلبرگ) ، "هل بوی 2: ارتش طلایی"(گیلرمو دل تورو) ، "هالک باور نکردنی" ، "هنکاک" (پیتر برگ) ، "تحت تعقیب"(تیمور بکمامتبوف) و ...که اغلب برگرفته از کمیک استریپ (داستان مصور) های 70 سال اخیر غرب بوده و غالبا هم تم مشترکی دارند. جهان این فیلم ها ، معمولا دنیایی سیاه و تیره است که توسط نیروهای شر و شیطانی یا تسخیر شده و یا در آستانه انهدام و نابودی قرار دارد و در چنین شرایطی از دست پلیس و ارتش  عادی  کاری ساخته نیست ، چراکه  آن نیروهای به اصطلاح اهریمنی از فدرت های خارق العاده برخوردار بوده و نهایت ددمنشی و سبوعیت را به کار می گیرند. اینجاست که یک ابرمرد ، یک فوق قهرمان یا به قول خودشان "سوپر هیرو"(Super Hero) وارد گود می شود. سوپر هیرویی که می تواند از بچه های عادی دنیایی دیگر باشد یا پرفسور باستان شناس و ماجراجویی که یک تنه به جای دهها نفر حرکات رزمی و محیرالعقول را انجام می دهد ، یا پسری که از قعر جهنم برای خدمت به شر این جهانی آمده ولی در زمره نیروهای خیر قرار گرفته ، یا جوان مثبتی که براثر  آزمایشی به غول سبز رنگ و وحشتناکی در آمده ، یا آدم شلخته و لومپنی که قدرت مافوق بشری داشته و برای نجات انسان ها ، بیشتر خرابکاری می کند تا اصلاح و یا آدمی که پدر و مادرش را در کودکی از دست داده و سپس در سرزمینی از شرق ، آموزش های رزمی دیده و پس از بازگشت به شهر خود ، با کمک خدمتکار خانوادگی نسل اندر نسلش ، ردای سیاه پوشیده و برای نجات شهر از دست گنگسترها و بدمن ها ، جدای از نیروی پلیس ، به مقابله با آنها برمی خاسته است.

به نظر می آید حضور پررنگ همه این به اصطلاح سوپر هیرو ها  در سینمای امروز آمریکا ، ناشی از یک احساس نیاز قوی به "قهرمان" در فرهنگ آمریکایی است. فرهنگی که برخلاف تاریخ بدون قهرمان این کشور ، سعی در جبران مافات داشته و با جعل داستان های ساختگی و غلوآمیز ، فضای مملو از ترس و وحشت غالب در این کشور را تلطیف می نماید.

اما سر و کله این به قولی سوپر قهرمان ها از کجا پیدا شد و چرا دوباره چند سالی است که پرده سینماها را عرصه تاخت و تاز خود قرار داده اند؟

دردهه 1930 یعنی همان زمان که آمریکا با بحران اقتصادی شدیدی دست و پنجه نرم می کرد ، این نیاز احساس گردید که آمریکاییان به لحاظ روانی احتیاج به وجود فوق قهرمان دارند تا در سایه تصور و خیال آن ، آرامشی ولو موقتی بیابند.  اینچنین بود که در سال 1933 شخصیت "سوپرمن" به صورت داستان مصور (کمیک استریپ) توسط "جری سیگل" و "جو شوستر" خلق شد. سوپرمن در واقع نشانه رویاهای آمریکایی بود ، قهرمانی که از اعماق فرهنگ آنگلوساکسون می آمد با مشخصات قهرمانان محبوب فوتبال آمریکایی که همواره حق قضاوت و اجرای عدالت را برای خود محفوظ نگه می دارند. گویی قاضی "روی بین" افسانه ای بود که می خواست برای نخستین بار قانون را در جامعه موسوم به "غرب وحشی" پیاده کند. یا جرج واشینگتن بود که می خواست همراه 54 تن از رهبران ایالت های دیگر ، در اواسط قرن هیجدهم ، قانون اساسی آمریکا را بنویسد.

با توفیق قصه های سوپرمن و استقبال گسترده از آنها ، مجلات ارزان قیمت و کتاب های سریالی ، مملو از این دسته داستان های مصور گردیدند ؛ فلش گوردون ، کاپیتان مارول ( که بعدا آدم های شگفت انگیز از درونش متولد شدند) ،بتمن ، باک راجرز ، فانتوم ، کاپیتان آمریکا و...همه و همه سوپرقهرمانانی بودندکه درحوادث و فجایع هیولاهای مختلف،سر می رسیدند، با آنها می جنگیدند و پیروز می شدند.

در سال 1936 ، کمپانی یونیورسال حقوق استفاده بسیاری از این داستان های مصور را خریداری کرد و براساس آنها شروع به ساخت سریال های سینمایی نمود که مورد استقبال وسیع سینماروها قرار گرفت. این روند خصوصا در سالهای بعد ادامه یافت به ویژه در دورانی که آمریکا درگیر جنگ دوم جهانی و مصایب ناشی از آن گردید و سپس در ایام پس از جنگ و سرخوردگی و یاس مردم ، همچنین طی  سالهای جنگ سرد برای مقابله با دشمنی به نام کمونیسم ، همواره این کاراکترهای سوپر قهرمان از سوی سردمداران اقتصاد و سیاست آمریکا که سرنخ رسانه ها و از جمله کمپانی های فیلمسازی را هم در اختیار داشتند ، مورد بهره برداری قرار می گرفتند تا جامعه در مقابل تهدیدات و خطراتی که همان رسانه ها توی بوق می کردند ، احساس وابستگی بیشتری به قدرت حاکم بنماید.

در همین دوران بود که باب کین کاراکتر اولیه "بتمن" را خلق کرد و بیل فینگر اولین قصه آن را نوشت. درباره مردی که در کودکی پدر و مادرش را توسط گنگسترها از دست داده بود و حالا  در بزرگی علیرغم مال و ثروت و شخصیتی قابل احترام در کلان شهری به نام "گاتهام سیتی" (کپی کمیک استریپ نیویورک ) با زدن نقابی برصورت و پوشیدن ردایی سیاه ، به مقابله با مافیای قاچاق و جنایت می رفت که درصدد تسلط بر گاتهام سیتی بود. اگرچه فکر بتمن به قول معروف اریژینال نبود و آنچه کین و فینگر خلق کرده بودند ، بسیار شبیه به کاراکتر زورو می نمایاند که حداقل دو دهه قبل ، طرفدارانش را یافته بود. همان اشراف زاده ای که زندگی مرفه و موقعیت مناسبی داشت ولی در زمان مناسب ، نقاب برچهره می زد و به کمک مظلومان می شتافت.

تقریبا پس از دهه 50 که جامعه آمریکا ثبات بیشتری یافت و با ورود کاراکترهای تازه نفسی همچون "جیمزباند" و "مت هلم" و امثال آن (که بیشتر با دوران جنگ سرد متناسب بودند) ، سوپرمن و بتمن و کاپیتان مارول ، طرفداران خود را از دست دادند و در نتیجه کم کم به محاق رفتند. اما به قول "کیم نیومن" در کتاب "فیلم های کابوس گونه " اگر در آن دوران  ،  یک سینماروی دهه 40 با ماشین زمان ، مسافرتی به دهه 70 می کرد ، حتما به نظرش مسخره می آمد که می دید از ماجراهای فلاش گوردون ، "جنگ ستارگان" را ساخته اند و یا سوپر من را بازسازی کرده اند. فیلم هایی که نسخه های اصل شان در زمان خود تحقیر گردیده و ناچیز شمرده می شدند.(کیم نیومن بایستی وضعیت امروز آن کمیک استریپ های معمولی را در "شوالیه تاریکی" ببیند که بتمن سازان در قسمت ششم این فیلم ، مجددا به خانه اول بازگشته و قصه را از نو آغاز کرده اند!!)

 به هرحال آن بنجل های دهه های 30 و 40 در دهه 70 و 80 دوباره توسط کمپانی های بزرگ و با بودجه های کلان جان گرفتند تا در واپسین سالهای جنگ سرد و درحالی که انقلابات مردمی در بسیاری از نقاط جهان ، منافع آمریکا را با خطر جدی مواجه ساخته بودند، مردم آمریکا را دوباره با تهدیدهای موهوم و سوپرقهرمان های خیالی مشغول کنند ، تا سرخوردگی و یاس ناشی از شکست در ویتنام و ایران و آمریکای لاتین ، حداقل در سطح رسانه ای توجیه شود و آمریکاییان ولو در حد کاراکترهایی مانند "راکی " و " رمبو" پیروز میادین مختلف جهانی قلمداد گردند!!

دهه 90 ، همراه شکست اردوگاه کمونیسم ، هژمونی آمریکا را نیز در رهبری اردوگاه سلطه کم رنگ ساخت ، چراکه مترسکی به نام کمونیسم از بین رفته بود و امپریالیسم آمریکا برای هدایت سیاسی بلوک غرب ، دستاویزی قوی در اختیار  نداشت. اینجا بود که سینمای آمریکا فرصتی یافت تا از چنگال سوپر قهرمان ها به در آید و با فیلم هایی همچون :"سکوت بره ها" ، "رقصنده با گرگ ها" ، "نابخشوده " ، "پالپ فیکشن" ، "نجات سرباز راین" ،" زیبایی آمریکایی" ، "فول مانتی" و "قاچاق" به بازیابی موضوعات مبتلابه تاریخی – اجتماعی جامعه خود  بپردازد که سالها در پس پرده های تهدیدات و خطرات موهوم پنهان مانده بود.

اما پس از 11 سپتامبر 2001 و حادثه برج های تجارت جهانی در نیویورک ، بازهم بهانه لازم در دستان سردمداران آمریکا قرار گرفت تا با ساختن و پرداختن دشمن تازه نفسی تحت عنوان "تروریسم" ؛ به خاورمیانه  لشکر کشی کنند و دوران طلایی ژاندارمی خود در دهه های 60 و 70 را تجدید نمایند. از این پس بود که طبق معمول هالیوود هم وارد گود شده و این بار (آنچنانکه که گردانندگان آن در همایشی پس از 11 سپتامبر 2001 عنوان کردند) با تمام قوا امکانات سینمایی خود را به میدان آورد.

اینجا بود که در کنار بسیاری از فیلم های تبلیغاتی مانند :"سقوط بلک هاوک" ، "پشت جبهه دشمن" ، "جاسوس بازی" و ...دوباره سر و کله سوپرقهرمان ها پیدا شد. در اولین تابستان بعد از حادثه 11 سپتامبر بود که نخستین "اسپایدرمن" جدید به کارگردانی سام ریمی و بابازی توبی مگوایر و کریستین دانست به روی پرده سینماها رفت و با فروش فوق العاده ای مواجه گردید. دومین قسمت در سال 2004 با همان گروه سازنده ، بازهم به توفیق وسیعی دست یافت.

سال بعد، "بتمن" با روایت داستان آغازینش تحت عنوان " بتمن آغاز می کند" با کارگردان قابل بحثی همچون کریستوفر نولان به میدان آمد. این "بتمن" دیگر علنا در مقابل تروریست هایی که از شرق به گاتهام سیتی هجوم آورده بودند تا به قول خودشان آن شهر گناه و فساد را نابود گردانند ، می ایستاد!! علیرغم درگذشت کریستوفر ریو (بازیگر نقش سوپرمن ) هم بالاخره صاحبان کمپانی برادران وارنر پس از دو دهه ، یک سوپرمن جدید و تازه نفس از قوطی خود بیرون آورده و تحت عنوان "سوپرمن بازمی گردد" در سال 2006 روانه پرده سینماها کردند. این سوپرمن نیز به شکل مضحکی سعی داشت تا دنیا را یک تنه از شر آدم بدها خلاص کند و این مضحکه آنقدر شور بود که از طریق "سی دی" به اصطلاح پرده ای فیلم هم می توانستیم بارها و بارها در جدی ترین صحنه های آن ، صدای خنده تماشاگران را بشنویم!!

ترسی که رسانه های آمریکا در جامعه خویش می پراکنند تا صاحبانشان بتوانند برای ارتش و رهبران سیاسی خود ، سر و شکلی ناجی گونه بتراشند و آنها را در قالب همان سوپر هیروهای کمیک استریپ ها قرار دهند ، اینک تبدیل به یک بحران حاد در آن جامعه گردیده است.

مایکل مور (مستند ساز معروف آمریکایی ) در فیلم "بولینگ برای کلمباین" ،  پراکندن همین نوع ترس توسط رسانه های مختلف آمریکایی را موجب بروز و رشد  عدم اعتماد در جامعه آمریکا و رخداد سالانه  بیش از 11 هزار قتل با اسلحه در این کشور دانست. (از جمله فاجعه دانشکده پلی تکنیک ویرجینیا)

اینک رسانه های آمریکایی از شبح تروریسم خارجی برای جامعه آن کشور ، آنچنان سایه هولناکی ساخته اند که مردم آمریکا را در هراس و وحشتی دائم فرو برده اند و هرگونه نابسامانی و نابهنجاری را به آن مترسکی ارتباط می دهند که گویی زمانی قرار است ، سرزمینشان و اهالی اش را در جنگی دهشتناک فرو برند و از همین رو لشکرکشی های  نیروهای نظامی ناتو و تجاوزاتشان به  دیگر کشورها را توجیه کنند.

زیبگینو برژینسکی (مشاور امنیت ملی جیمی کارتر ، رییس جمهور اسبق آمریکا) در مقاله ای که در روزنامه واشینگتن پست 25 مارس 2007 نوشت، درباره  حضور چنین ترس و وحشتی که در جامعه آمریکا رواج داده می شود تا لزوم چنان سوپر قهرمان هایی توجیه شود و با فریب اذهان ، دولتمردان آمریکایی را در هیبت آنها نشانند ، می گوید :

«جنگ علیه ترور» موجب ایجاد «فرهنگ ترس» در ایالات متحده شده است. دولت بوش با تبدیل این سه کلمه به عنوان یک امر مقدس ملی پس از واقعه دهشتناک 11 سپتامبر، ضربه مهلکی به دموکراسی آمریکایی، امنیت روانی آمریکاییان و جایگاه ایالات متحده در جهان وارد کرده است . آسیبی که ازسوی این عبارت سه کلمه‌ای متوجه آمریکا شده است، بارها و بارها بزرگتر از آسیبی است که حملات 11 سپتامبر به ما وارد کرد، حامیان «جنگ علیه ترور»، از ابهام موجود در این عبارت به صورت استادانه‌‌ای استفاده کرده‌ اند. ارجاع دائمی به «جنگ علیه ترور»، رسیدن به یک هدف بزرگ را امکان‌پذیر ساخته است. این هدف، سبب گسترش فرهنگ ترس در ایالات‌متحده شده. ترسی که پشت این عبارت پنهان است، سیاستمداران را قادر می‌سازد تا با استفاده از این ترس، احساسات عمومی را در حمایت از طرح‌های خود برانگیزند. بدون ایجاد ارتباط روانی میان شوک ناشی از واقعه 11 سپتامبر و ادعای وجود تسلیحات کشتار جمعی در عراق، کنگره آمریکا هرگز اجازه ورود به جنگ عراق را صادر نمی‌کرد. انتخاب مجدد بوش در سال 2004 نیز تا حدودی در نتیجه تأکید بر این مسئله بود که «یک مملکت در حال جنگ» فرمانده کل قوای خود را تغییر نمی‌دهد. آمریکای امروز، در نتیجه گسترش فرهنگ ترس، دارای ملتی با اعتماد به نفس و نیرومند نیست. ملت ما هم اکنون چند پاره شده است، دیگر خبری از آن اعتماد به نفس آمریکایی نیست ...این مشکلات نتیجه 5 سال شست‌وشوی مغزی ملت آمریکا

به نام «جنگ علیه ترور» است..."

برزینسکی ادامه می دهد:

" آمریکای امروز کشوری ناامن و سرشار از ناراحتی‌های روانی است. کنگره آمریکا در سال 2003، گزارشی تهیه کرد و در آن 160 محل احتمالی وقوع حمله تروریستی را مشخص نمود. با لابی‌هایی که انجام شد، این آمار در ابتدای سال 2004 به 1849، در پایان همان سال به 28360 و در سال 2005 به 77769 مورد افزایش یافت. آخرین گزارشی که در اسناد ملی موجود است، این آمار را 300000 مورد اعلام کرده است. چنین آمارهایی خود دلیل دیگری از روان پریشی ناشی از گسترش فرهنگ ترس در ایالات متحده است.دولت، رسانه‌های عمومی و صنایع تولید سرگرمی در ایجاد فرهنگ ترس در جامعه نقش عمده را بازی می‌کنند. بیلبوردهای هشداردهنده در اتوبان‌ها، پست‌های بازرسی بی‌دلیل در ادارات و سازمان‌های مختلف، تلویزیون‌های کابلی که همواره ترس از عملیات تروریستی را گسترش می‌دهند و وسایل سرگرمی مانند فیلم‌هایی که شیطان را در هیبت عربی نشان داده و سبب گسترش اسلاموفوبیا  (اسلام هراسی) می‌شوند، نمونه‌ای از نقشی است که این عوامل در ایجاد جو ناامنی روانی در کشور برعهده دارند. آنچه امروز در تبلیغات مختلف مشاهده می‌شود، شبیه کارزار ضدیهودی نازی‌هاست و در صورت ادامه ، تبدیل به واقعه‌ای همچون هالوکاست خواهد شد."

وقتی در صحنه ای از فیلم "اسپایدر من" مردم به شدت برای این سوپر قهرمان عنکبوتی دست می زنند ، روشن می شود که جامعه آمریکا را تا چه حد  محتاج سوپر قهرمان ها کرده اند. شاید از آنجا که هیچگاه در تاریخش ، قهرمان آنچنانی نداشته است. ژان لوک گدار در صحنه ای از فیلم "در ستایش عشق" ضمن اشاره به هجوم فرهنگ و هنر بدون ریشه آمریکا بر فرهنگ و تاریخ اصیل اروپاییان ، آن را با تحمیل ناجی شدن یانکی ها در جنگ دوم جهانی مقایسه کرده و از زبان یکی از شخصیت هایش به نام "ادگار" (که شاهد خرید خاطرات جنگ فرانسوی ها از سوی یک استودیوی هالیوودی است تا براساس آن فیلمی درباره جنگ ساخته شود) می گوید : " ...آمریکاییان هیچ خاطره و گذشته ای ندارند و همیشه از خاطرات دیگران استفاده می کنند..."

فیلم "شوالیه تاریکی" یا به قول عنوان بندی آمریکایی اش ، "بتمن بازمی گردد2" ، در واقع به نوعی تکرار قسمت های اول و سوم  آن به شمار می آید. اگر کریستوفر نولان و همکاران فیلمنامه نویسش در "بتمن آغاز می کند" به درستی به گذشته و پس زمینه های رشد بتمن و رسیدنش به موقعیتی که اکنون در آن قرار دارد ، اشاره داشتند( مثل سری فیلم های جنگ ستارگان که جرج لوکاس ، بعد از ساختن قسمت سوم آن تحت عنوان "بازگشت جدای" ، به سراغ 3 قسمت ماقبل اولین قسمت ساخته شده رفت و پس زمینه های دارت ویدر و لوک اسکای واکر و او بی وان کنوبی ، یعنی قهرمان ها و ضد قهرمان های اصلی را در کادر دوربین قرار داد)  ، اما در این قسمت گویی از دنبال نمودن بخش های پیش آغاز ، گذر کرده و به تکرار داستان ها و شخصیت هایی که از قسمت اول این سری از "بتمن" نمایش داده شده بودند ، پرداختند.

"بتمن آغاز می کند"بیش از فضاهای حادثه ای و درگیری ها و تعقیب و گریزهای نفس گیر ، شکل گیری یک شخصیت و قهرمان راگام به گام ازدوران کودکی اش به نمایش می گذارد . روایتی که بیشتر تراژدی کودکی یتیم بود که پس از مرگ والدینش ، شهر و دیار خود را ترک می کرد  و راهی سرزمین های دور دست می شد تا شاید سرنوشتش را در آن سوی دنیا جستجو کند و اینچنین در اوج ناامیدی در دل دشمنان شهر و دیارش، رشد کرد و آموزش دید و توسط آنان که می خواستند سرزمینش را ویران کنند با فنون جنگی و رزمی آشنا گشت تا به هنگام حمله شان به گاتهام سیتی ، او باشد که یک تنه از آن دفاع می کند.(برخی از منتقدان غربی ، این نحوه روایت از پرورش "بتمن" را برگرفته از آموزه های تورات و کتب مقدس و چگونگی رشد و پرورش حضرت موسی (ع) در دامان خانواده فرعون دانسته اند).

اما در "شوالیه تاریکی" تماشاگر پی گیر سری فیلم های "بتمن" مجددا شاهد کاراکتر منفی "جوکر" می شود (که در قسمت نخست با بازی جک نیکلسن حضور داشت و در این قسمت با آخرین بازی هیث لجر) که بازهم قصد دارد شهر را برهم بزند و با استفاده از تضاد گنگسترهای گاتهام سیتی با بتمن ، وی را تحت فشار قرار دهد.

بازهم مانند قسمت اول ، هاروی دنت را به عنوان دادستان منطقه ای قانون دان و پیگیر برای ریشه کن کردن گنگستریسم در گاتهام سیتی نظاره می کنیم . دادستانی که برای اولین بار در این کلان شهر پرخطر که هنوز یکسال نیست از شر "راس الغول" و دار و دسته اش (که از شرق برای نابود کردن آن آمده بودند) آسوده شده ، با خیل باندهای مافیایی و قاچاقچیان مواد مخدر (که رهبرشان یعنی دکتر جاناتان کرین در اواخر "بتمن آغاز  می کند" ، ناگهان ناپدید شد) درگیر است و می خواهد از طرق قانونی و نه فراقانونی توسط بتمن ، آنها را نابود کند. اما هاروی دنت "شوالیه تاریکی" به کلی با هاروی دنت ، قسمت اول "بتمن"(تیم برتن- 1989) متفاوت است. او آدمی است قانونمند و متهور و از جان گذشته و در عین حال عاشق پیشه. او در عین سختگیری و جدی بودن اما عاشق دوست دوران کودکی  بتمن یعنی "ریچل" می گردد و در این زمینه در واقع رقیب بروس وین یا همان بتمن محسوب می شود که البته خود جناب وین ، چندان رغبتی به این رقابت نشان نمی دهد ، یا فیلمنامه نویسان و کریستوفر نولان نتوانسته اند از علائق وی ، صحنه های قابل قبولی دربیاورند.

همچنین در "شوالیه تاریکی" ما شاهد "مرد دوچهره" یعنی بدمن قسمت سوم بتمن یا "بتمن همیشگی"(جوئل شوماخر-1995) هم هستیم که در واقع همان هاروی دنت است که پس از گروگانگیری بوسیله جوکر ، هم ریچل را از دست داده  و هم نیمی از چهره اش را در آتش سوزی ناشی از انفجارات بمب گذاری های جوکر.

 از همین جاست که با تحریک جوکر در بیمارستان ، در مقام انتقام برآمده و در کمین بتمن و گروهبان جیمز گوردون و سایر افرادی می نشیند که در تصورش عامل قتل ریچل و از بین رفتن نیمی از صورتش هستند. می توان گفت در قسمت ششم بتمن ، نویسندگان داستان ، به پس زمینه یکی دیگر از بدمن های این سری نیز نقب زده اند. به نظر می رسد  "هاروی دنت/مرد دو چهره" ، تنها شخصیت قابل اعتنای "شوالیه تاریکی" است که در طول فیلم دچار تغییر و تحولات روحی و جسمی (تقریبا همپای هم) حیرت انگیزی شده و از یک دادستان قانون به یک یاغی انتقامجو بدل می گردد.

داستان "شوالیه تاریکی" همان حکایت همیشگی نبرد نیکی و بدی است اما هنر فیلمنامه نویسان در آنجاست که مانند برخی فیلم های خاکستری ، کاراکترهای مثبت و منفی را در نزدیکی همسایگی همدیگر تصویر می کنند. مثلا همچون "دراکولای برام استوکر" که دکتر ون هلسینگ شکارچی خون آشام ها ، خصوصیاتی نزدیک به کنت 400 ساله ترانسیلوانیایی داشت یا عقب تر در"جویندگان"جان فورد،علیرغم برخی نگرش های متعصبانه به سرخپوستان ، ایتن ادواردز قهرمان در برخی برخوردها و رفتارها،کپی رییس ضد قهرمان کومانچی ها بود و یا در فیلمی همچون "راشومون" کوروساوا در اعتراف افرادی که در ماجرای قتل سامورایی سهیم بوده اند ، تفاوتی بین مثبت و منفی و قاتل و مقتول نگذاشت و همگی را به نوعی ماکیاولیست معرفی نمود.

ساختار روایتی "شوالیه تاریکی" سبک و سیاق کاملا معمولی دارد ، با فرمول حادثه – روایت دراماتیک – حادثه ، پیش می رود و به سبک و سیاق برخی آثار امروزی (مثل "رمز داوینچی") از پتانسیل تعلیق ناشی از قطع پیش از نتیجه هر سکانس به سکانس دیگر و برعکس ، بهره مطلوب را می گیرد تا تماشاگر در هر لحظه برای تعقیب ادامه ماجرا،احساس کشش بیشتری داشته باشد. اما به هرحال بتمن "شوالیه تاریکی" تا حدودی با سایر بتمن ها متفاوت است اگرچه به لحاظ پرداخت شخصیتی به هیچوجه به گرد بتمن های تیم برتن در دو فیلم 1989 و 1992 او  نمی رسد . کریستوفر و جاناتان نولان ، بتمن ششم را  به نوعی به آخر خط رسیده تصویر کرده اند ، نه به معنی اینکه دیگر کاری از دستش برنمی آید ، بلکه با این توضیح که او بایستی مثل یک نیروی ذخیره پنهان بماند تا زمانی که گاتهام سیتی واقعا لازمش دارد و این واقعیت را گروهبان گوردون در آخرین توضیحش برای پسر خود ، علنا بازگو می کند که در پایان این مقاله ، مفصل به آن خواهم پرداخت.

اما اگرچه سعی کریستوفر و برادرش جاناتان نولان در فیلمنامه این است که خدشه ای به کاراکترهای مثبت قصه مخصوصا بروس وین یعنی بتمن و دوست قدیمی اش یعنی آلفرد و همچنین یاری کننده اش ، لوسیوس فاکس وارد نکند اما گویی نتوانسته از آن شیطنت های فیلم هایی همچون "یادگاری" و "بی خوابی" و "پرستیژ" دست بردارد ، پس  در برخی لحظات "شوالیه تاریکی" شاهد مقایسه هایی از آن دست در میان کاراکترهای مثبت و منفی هستیم. از جمله اینکه شاید در هیچیک از قسمت های بتمن،بروس وین را تا این اندازه خشن و بی رحم ندیده بودیم که به وضوح جوکر را در اداره پلیس به زیر مشت و لگد بگیرد و قبل از آن  هم آنقدر مصلحت گرا یا با نگاهی بدبینانه محافظه کار باشد که علیرغم فداکاری هاروی دنت در معرفی خود به نام بتمن و در واقع طعمه قرار گرفتن برای گنگسترها ، هیچگونه اقدامی به عمل نیاورد.

یا مورد دیگر ؛ با علم به اینکه  همه تلاش جوکر به عنوان بدمن "شوالیه تاریکی" این است که با به آتش کشیدن گاتهام سیتی،انهدام و نابودی این شهر را به چشم خود ببیند.او از آتش زدن و سوختن لذت می برد، وی حتی وقتی به پول های گنگسترها دست پیدا می کند ، همه آنها را به صورت تلی درآورده و آتش می زند. آلفرد در توصیف امثال جوکر ضمن تعریف خاطره ای از یک راهزن در برمه که زمانی آلفرد با او درگیر شده بوده ، می گوید:"...بعضی ها با هیچ منطقی حتی پول کنار نمی آیند ، آنها قابل خریداری نیستند ، اهل مذاکره هم نمی شوند ، هیچ دلیلی را هم نمی پذیرند ، بعضی ها فقط دوست دارند سوختن دنیا را تماشا کنند..."

در اینجا بروس از سرنوشت آن راهزنی که از دست آلفرد و دوستانش به داخل جنگل گریخته بود ، سوال می کند و می پرسد:"...بالاخره آن راهزن در برمه را دستگیر کردید؟"

آلفرد پاسخ می دهد :"...تقریبا بله." بروس می پرسد :" چگونه؟" و  در اینجا جمله ای که فیلمنامه نویسان در دهان یکی از شخصیت های مثبت فیلم گذاشته اند ، قابل توجه است. آلفرد می گوید :"ما جنگل را آتش زدیم"!

یعنی در واقع کریستوفر و جاناتان نولان با آن جملاتی که به طور موازی ، کاراکتر جوکر و آن راهزن برمه ای را توصیف می کرد و سپس جواب آخر آلفرد که به نوعی هم مصداق آن توصیفات به حساب می آید ، شخصیت های مثبت و منفی فیلم  و عملکردشان را به قضاوت مخاطب گذارده اند.

همچنین در صحنه دیگری که بتمن از جوکر سوال می کند ، چرا او می خواهد بتمن را بکشد. جوکر پاسخ جالبی می دهد. وی می گوید :"...(می خندد)تو را بکشم؟ من نمی خواهم تو را بکشم. در این صورت بدون تو چه کار می توانم انجام دهم؟ برگرد و شر آن معامله گران گنگستر را کم کن. نه ، نه ...تو ، تو من را کامل می کنی..."!!

شاید بتوان این جملات را نشانه ای از ایجاد رابطه شخصیت پردازانه مابین کاراکترها دانست که از عناصر مورد علاقه کریستوفر نولان است ، آنچنانکه به خوبی در "پرستیژ" مابین آن دو شعبده باز و در "یادگاری" بین لنرد و تدی تصویر می کند. شاید اگر محدودیت های این گونه فیلم های بازاری و سطحی نبود که حتما می بایست در آنها فرمول های مورد نظر تهیه کنندگان و کمپانی های تولیدکننده در درجه اول رعایت شود ، نولان بیش از این به دغدغه های ساختاری خود می پرداخت.(البته این برای نخستین بار نیست که چنین استعدادهایی در شرایط تحمیلی هالیوود می سوزد . نگاه کنید که چگونه "براین سینگر" خوش قریحه و خلاق فیلم "مظنونین همیشگی" را واداشتند تا اثر احمقانه ای همچون " بازگشت سوپرمن" را بسازد یا "سام ریمی" سازنده "مرده پلید" و حتی "موهبت" را به ساختن "اسپایدرمن" ها ناگزیر کردند. به هرحال هر سیستم سینمایی به نوعی استعدادهای خود را نابود می سازد!)

اما شاید بتوان حرف اصلی فیلم (که از قضا مورد نظر صاحبان کمپانی برادران وارنر هم بوده) طرح این سوال دانست که تا کجا و تا چه زمانی کلان شهرهایی همچون گاتهام سیتی به سوپر هیروها و یا همان فوق قهرمان ها نیاز دارند؟ آیا زمان آن نرسیده که مقابله با مافیای درون شهری را به عهده نیروهای قانونی گذارد و سوپر قهرمان ها را برای روز مبادا حفظ کرد؟

به نظر می آید که از همان اوایل فیلم"شوالیه تاریکی" با حضور هاروی دنت به عنوان دادستان قاطعی که هیچ سر سازگاری با گنگسترها ندارد( و حتی به شوالیه سپید گاتهام سیتی معروف است) ، تلاش های گروهبان گوردون و جواب ندادن روش های نامعمول بتمن در برخورد با مافیای مواد مخدر که منجر به خارج شدن و سپس سوختن حجم عظیمی از منبع مالی و بانکی گاتهام سیتی شده ، این فکر تقویت می شود و خود بروس وین نیز در صحبت هایش با ریچل و آلفرد براین نکته تاکید دارد که دیگر احتیاجی به بتمن احساس نمی گردد و عجالتا ماموریت وی پایان یافته است.(اگرچه همچنان تصاویر فیلم نقیض این تئوری را نشان می دهد که سرانجام همه اوضاع توسط بتمن به سامان می رسد ، البته گروهبان گوردون نیز بی تاثیر به نظر نمی رسد.)

بروس وین در یکی از  این صحبت ها با ریچل می گوید:"...بعضی مواقع حقیقت به خوبی کافی نیست. بعضی مواقع مردم لایق بیش از اینها  هستند. بعضی وقتها ، مردم شایستگی آن را دارند که پاداش ایمانشان را بگیرند..."

و در صحنه ای دیگر در گفت و گو با آلفرد با درماندگی می گوید:"...مردم می میرند ، آلفرد. به نظرت چه کاری از دست من برمی آید؟"

آلفرد پاسخ می دهد:"...تحمل کن ، آقای وین. آن را پشت سر بگذار. مردم به خاطر آن از تو متنفر خواهند شد. اما اصل ، موقعیت بتمن است. او می تواند یک رانده شده و مطرود باشد .اما او می تواند انتخابی هم داشته باشد که هیچ کس دیگری نمی تواند ، انتخاب درست..."

و بالاخره حرف آخر را گروهبان گوردون به پسرش می زند ، وقتی که از گروگان گیری مرد دوچهره توسط بتمن خلاص شده ا و اینک در بالای سر جسد هاروی دنت / مرد دو چهره ایستاده اند. بعد از اینکه بتمن به وی می گوید ، به مردم اعلام کند ، بتمن مقصر بود و گریخت و اینک نیز تحت تعقیب قانون قرار دارد (و پس از گفتن این جملات هم با آن موتور سیکلت عجیب و غریبش دور می شود) پسر می پرسد که چرا رفت و گوردون پاسخ می دهد چون تحت تعقیب است. پسر باز می پرسد چرا ؟ او که کار بدی نکرده است و اینجاست که گروهبان گوردون گویی همه حرف و پیام و نتیجه فیلم را یک جا بیان می کند. او می گوید:

"...چون او قهرمانی است که گاتهام سیتی سزاوارش است. اما نه آن که امروز لازم دارد...بنابراین ما به دنبال او هستیم. چون او می تواند همان باشد. زیرا او فقط یک قهرمان نیست. او یک محافظ آرام است. او یک پشتیبان ناظر و مراقب است...یک شوالیه تاریکی..."

این جملات بسیار بیش از القاب قهرمانی و سوپر قهرمانی معنی و مفهوم دارد. انگار اشاره گروهبان گوردون در این جمله که "بتمن همان قهرمان مورد نظر  گاتهام سیتی است ولی نه برای امروزش بلکه مانند یک محافظ پنهان و پشتیبان ناظر برای روز وعده داده شده ، آماده است " به قضیه پایان روزها و به اصطلاح "End Of Days" متوجه است.گویی در اینجا بتمن را همچون "نیو" در ماتریکس یا "لوک اسکای واکر" در "جنگ ستارگان" و یا هری پاتر ، ناجی انتخاب شده ای می دانند که بایستی در زمان لازم بیاید و گاتهام سیتی را برای همیشه نجات دهد.

در همین جاست که فیلم "شوالیه تاریکی" نیز وجه آخرالزمانی خود را می نمایاند. بتمن در "شوالیه تاریکی" به آخر خط قهرمانی های روزمره گاتهام سیتی رسیده ولی برای به اصطلاح روز حقیقت این شهر که گویا در مقابله نهایی با نیروهای شر قرار می گیرد ، روی نیمکت ذخیره ها می ماند! پس شاید به این زودی ها شاهد قسمت هفتم بتمن  نباشیم و یا در یک فیلم آخرالزمانی دیگر ، شوالیه تاریکی را نظاره کنیم که از مخفیگاه خویش به درآمده و گاتهام سیتی را در نبرد آخرین با سپاه آنتی کرایست یاری می دهد!!

 

توضیح : این مطلب پیش از این در شماره اول شهریور ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.


 
 
به بهانه اکران فیلم "مجموعه دروغ ها" و بازی گلشیفته فراهانی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
 

 

 

 

سینما تا ملی نباشد،جهانی نیست

 

سینمای 78 ساله یا به قولی دیگر 109 ساله ایران ، تا امروز مسیری پر فراز و نشیب پیموده است. سینمایی که در ابتدا  توسط خارجی ها (مانند آوانس اوگانیانس در فیلم هایی همچون "آبی و رابی" و "حاجی آقا آکتور سینما" ) و کمپانی های خارجی (همچون امپریال فیلم هندوستان در فیلم هایی مثل "دختر لر" ) پا گرفت و بعدا توسط ایرانیانی همچون دکتر اسماعیل کوشان و سیامک یاسمی و ...در بعد تجاری و امثال فرخ غفاری و ابراهیم گلستان و ...در بعد ظاهرا غیرتجاری پی گرفته شد تا سال 1356 (یعنی یک سال به پیروزی انقلاب اسلامی) که توسط برخی تهیه کنندگان و دست اندرکاران آن همچون عباس شباویز رسما ورشکستگی اش اعلام شد. درواقع می توان گفت ، سینمای نوین ایران در سالهای پس انقلاب اسلامی بر ویرانه ها و خاکستر  سینمایی  بنیاد نهاده شد و رشد کرد که از ابتدا با خشت کج بالا رفته بود و سرانجام وقتی پای هویت ایرانی و ریشه های ملی مردم این سرزمین به میان آمد ، مثل تار عنکبوت از هم پاشید و فروریخت.

اما در سالهای پس از انقلاب اسلامی ، از آن رو که اساسا تحولی با زیربنای فرهنگی روی داده بود ، تمامی عرصه های فرهنگی و هنری این دیار از جمله سینما نیز دستخوش تغییراتی محتوایی و سپس ساختاری گشت. سعی برآن بود که تولیدات سینمایی ، مفاهیم و ارزش های ملی و ایرانی را منتقل سازد و شاید از همین رو بود که سینمای ایران به زودی چهره و شاکله ای جهانی یافت. چراکه به قولی "سینمایی جهانی می شود که درابتدا ملی باشد و هویت اصلی ملتی را بروز دهد". از همین روست که امثال جان فورد و کوروساوا و یاساجیرو ازو و حتی بازیگرانی مانندجان وین و توشیرو میفونه و جیشو ریو جهانی می شوند، چراکه در ابتدا هویت و ارزش های ملی و فرهنگی سرزمین خویش را عرضه داشته اند.

بازیگرانی مانند ماکس فون سیدو یا فرناندو ری و یا میشل سیمون هم در حقیقت به ترتیب با آثار اینگمار برگمان و لوییس بونوئل و ژان رنوار وجهه ای جهانی یافتند و سپس در فیلم های آمریکایی یا سینمای دیگر کشورها ظاهر شدند که البته آن حضور هیچگاه نتوانست وجهه آنان را در فیلم های فیلمسازان نامبرده تکرار نماید.

اینک می توان این سوال را مطرح نمود که فرضا حضور توشیرو میفونه در نقش سامورایی پاکباز و یک لاقبای فیلم"هفت سامورایی"یا دکتر فیلم"ریش قرمز" و یا سانجیرو  و یوجیمبوی دو فیلم دیگرکوروساوا که بخشی از تاریخ و هویت ژاپنی را به مخاطب منتقل کرده و نمونه ای از سینمای ملی ژاپن محسوب می شدند ، به شخصیت آن بازیگر توانمند ، ابعاد جهانی بخشید یا مثلا بازی اش در فیلم "آفتاب سرخ"(ترنس یانگ) و در کنار آلن دلن و چارلز برانسن و اورسلا اندرس...؟

میفونه از بازی در کنار آلن دلن و جارلز برانسن و با کارگردانی همچون ترنس یانگ ، چه چیزی آموخت که قبلا با کوروساوا و در آثار وی نیاموخته بود؟

او بیشتر فرهنگ و ارزش های ملی سرزمین ژاپن را جهانی کرد یا مثلا "ایکو اندو" و  "سو یامامورا" در فیلم "وحشی و گیشا" جان هیوستن که همه ارزش های مردم ژاپن در دفاع از کیان و عزت خود را در حد فرهنگ استثمارگرانه و فحشاء گیشاها به حضیض برده بودند؟

آیا بازیگری مانند جان وین به جز اینکه شمایل تمام و کمال یک وسترنر (مظهر و نماد فرهنگی آمریکای قرن نوزدهم) بود ، می توانست شهرتی جهانی پیدا نماید؟ معروفیت وی به خاطر آثاری همچون "دلیجان" ، "جویندگان" ، "قلعه آپاچی" و "دختری با روبان زرد" از جان فورد و "ریوبراوو" و "رود سرخ" و "ریولوبو" از هاوارد هاکس بود یا به دلیل ایفای نقش یک سفیر در همان فیلم "وحشی و گیشا" جان هیوستن ؟

جیشو ریو هم سالها قبل به خاطر بازی در آثار سینمای یاساجیرو ازو (که ژاپنی ترین فیلمساز ژاپن محسوب شده است ) بازیگری جهانی لقب گرفته بود و بعدها در فیلمی از ویم وندرس(و در واقع به خاطر همان شهرت و معروفیت فیلم های ازو) ایفای نقش نمود و فیلمش توسط کمپانی های آمریکایی هم پخش جهانی پیدا کرد.

یک پرانتز: راستی فلان بازیکن ژاپنی که در بهمان تیم فوتبال اروپایی توپ می زند تا چه اندازه می تواند فرهنگ و اندیشه های ملت خود را انتقال دهد؟ از همین رو نیست که مثلا آنچنان که در دنیا فیلم آمریکایی رواج دارد ، بازیکن آمریکایی ، محلی از اعراب ندارد؟ به راستی چرا برای به کارگرفتن بازیکنی همچون حامد حدادی در NBA آمریکا بایستی با وزارت امور خارجه آمریکا مذاکره می کردند و مسئولان NBA برای این کار از دولت اجازه می گرفتند (چون حق معامله اقتصادی با یک ایرانی و پرداخت پول به وی را نداشتند) ولی چنین معضلی درباره به کارگیری گلشیفته فراهانی در فیلم "مجموعه دروغ ها" ریدلی اسکات وجود نداشت؟ در حالی که قاعدتا ایشان با کارگزار کمپانی برادران وارنر (یکی از چند کمپانی هالیوود که در زمره موسسات و شرکت های تحریم کننده ایران به حساب می آید) قرارداد امضاء کرده است.

سالهاست که سینمای هالیوود در عرصه جهانی یکه تازی می کند و تقریبا هماوردی برای خویش نمی یابد ، اگرچه از سوی سینماگران مستقل خود آمریکا و دیگر کشورهای غربی یا فیلمسازان کشورهای شرقی ، تلاش های بسیاری برای ایستادن در مقابله هجوم سرسام آور آن سینما به فرهنگ و ارزش های ملی دیگر سرزمین ها صورت گرفته که در برخی فرازها هم چندان ناموفق عمل نکرده و در صورت تداوم امید توفیق بیشتری دارد.

اما در مقابل،هالیوودنیز بیکار ننشسته و همواره سعی درجذب و هضم سینماگران،فیلمسازان و هنرمندان دیگر کشورها داشته است. هنرمندانی که با حضور در هالیوود ، در واقع دوران طلایی خویش را از کف داده و به قول خودشان به کارگزاری برای کمپانی های هالیوود بدل شدند. این اتفاق برای بسیاری از بزرگان تاریخ سینما روی داد. کسانی همچون فریتز لانگ کبیر از بانیان سینمای اکسپرسیونیستی آلمان و خالق شاهکارهایی همچون "مرگ خسته"، "متروپلیس" ، "ام" و "دکتر مابوزه " و ... که در روزگار فاشیسم هیتلری به آمریکا گریخت و در دامان هالیوود به تکرار وسترن های آمریکایی و فیلم هایی مانند "مزرعه بدنام" با شرکت مارلین دیتریش و امثال آن پرداخت. یا ژان رنوار افسانه ای که وقتی پای به هالیوود گذارد از جاودانه هایی مانند "توهم بزرگ" و "قاعده بازی" و "تونی" دیگر خبری نشد و نهایت کارش ، طنز نه چندان قابل توجه "سرجوخه فراری" به عنوان آخرین ساخته استاد بود!

امروزه نیز هالیوود با تاسیس استودیوها و بخش های به ظاهر مستقل در کنار کمپانی های اصلی مانند :"فاکس سرچرز" در کنار "فاکس قرن بیستم" یا "سونی کلاسیک" در همجواری "سونی" یا متروگلدوین مه یر ایندیپندنت" در کنار "متروگلدوین مه یر" و ...سعی در جذب و هضم فیلمسازان دیگر کشورها نموده تا به اصطلاح کلکسیون خود را از سینماگران سایر ملل پر ساخته و ادعای تولد سینمای جهانی را از هالیوود بنماید. همچنان که مدام در مراسم اهدای جوایز آکادمی (اسکار) چنین ادعاهایی را توسط مجریان و اعطاکنندگان جوایز تکرار

می کند.

اینک هالیوود با پروپاگاندای شدید در رسانه هایش به کوس و کرنا می زند که توانسته امثال آلخاندرو آمنابار اسپانیایی و گیلرمو دل تورو و آلفونسو کوارون مکزیکی و والتر سالس برزیلی و انگ لی تایوانی و گوین هود آفریقای جنوبی و ژان پی یر ژونه فرانسوی و شکر کاپور هندی و ...به علاوه بازیگرانی همچون جت لی و ژانگ زیی چینی و نیکول کیدمن و نائومی واتس استرالیایی و ژولیت بینوش و ونسان کسل فرانسوی و کلاس ماریا براندر و برونو گاتس آلمانی و ...را یک جا به خدمت بگیرد و سینمایش را به اصطلاح چندین ملیتی (MULTY NATIONS ) بگرداند.

این درحالی است که  همه آن  آدم های دیگر ملیت ها و هنرمندان کشورهای مختلف در خدمت تفکر و اندیشه هالیوودی قرار گرفته اند که (به قول "ریک آلتمن" استاد دانشگاه پرینستن آمریکا) بیش از 100 سال است ، فرهنگ دیگر سرزمین ها را مورد هجوم قرار داده است.

اینچنین است که انگ لی از فیلم های قابل توجهی همچون "بخور ، بنوش ، زن ، مرد" در مورد آداب و آیین و سنت های تایوانی به ساختن فیلم های هالیوودی و با هویت آمریکایی همچون "هالک" و "توفان یخ" ناگزیر شده و بالاخره با "کوهستان بروکبک" در باتلاق ضد اخلاقیات شرم آوری سقوط می کند که حتی آکادمی نشینان نیز آن را برنمی تابند و حاضر نیستند به آن فیلم ، اسکار بهترین را اعطاء نمایند.

والتر سالس که با فیلم "ایستگاه مرکزی" ضمن ارائه تصویری واقع گرایانه از جامعه برزیل ، تحسین همگان را برانگیخته بود به ساختن فیلم پیش پا افتاده ای از سینمای هراس معمول هالیوود کشیده شد و فیلم "آب تیره" را کارگردانی کرد و گوین هود آفریقایی که با فیلم "توتسی" شمه ای از استثمار سیاهان در آفریقای جنوبی را به تصویر کشیده بود ، سال گذشته با فیلم "انتقال سری" (Rendition) بر جنگ به اصطلاح ضد تروریستی و درواقع  اشغالگرانه آمریکا در دیگر کشورها صحه گذارد و در خدمت طرح و برنامه های امپریالیسم آمریکا برای ژاندارمی جهان درآمد.

اینها همه در شرایطی اتفاق می افتد که امروزه به شهادت کارشناسان و ناظران آگاه بین المللی ، دولت آمریکا و اعوان و انصارش در تهاجمی ترین حالت خویش در طول تاریخ معاصر ( حتی نسبت به دوران جنگ سرد و یا اشغال ویتنام جنوبی و جنگ با ویت کنگ ها ) بسر می برند و در این جهت بیشترین استفاده را از سینمای هالیوود ( در طول تاریخ این به اصطلاح کارخانه رویاسازی) می کنند تا آن حد صدای یکی از تندروترین سیاستمداران آمریکایی (برژنسکی ، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر ، رییس جمهور سابق آمریکا) را درآورده اند که با این نوع تبلیغات یک طرفه در فیلم های هالیوودی علیه مسلمانان و  مردم خاورمیانه ، بیم یک هلوکاست خطرناکتری نسبت به مسلمانان احساس می شود!!

در چنین شرایطی نمایش جهانی یک اثر ملی از سینمای ایران و تحمیل هنرمندانی که در اینگونه آثار ، هویت ملی و ارزش های دیرین سرزمین خود را نمایانده اند به جشنواره ها و بازارهای سینمایی دنیا ،( که تحت فشار اقتصادی کمپانی های آمریکایی از هرگونه تعامل با ایران و سینمای آن نهی شده اند )، یک موفقیت عظیم برای سینمای ایران و جهانی شدن آن به شمار می آید. همچنانکه چندی پیش هفته نامه معتبر نیوزویک (شماره 15 اوت 2008) ضمن اشاره به موفقیت تیم المپیاد دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف در مسابقات علمی دانشگاه استانفورد ، نوشته بود که "هاروارد را فراموش کنید! یکی از بهترین مراکز آموزش عالی دنیا در ایران است"

و این توفیق بزرگ و مهمی برای جامعه علمی و دانشگاهی سرزمین ما بود که برای نخستین بار خودش را در عرصه بین المللی نشان داد و همه آن دانش و افتخارات را تقدیم  مردم مملکت خود کرد.

اینچنین است که دریافت خرس نقره ای بهترین بازیگری از جشنواره برلین 2008 برای رضا ناجی و به خاطر فیلم "آواز گنجشکها" ، اوجی در جهانی شدن سینمای ایران و خصوصا شاخه بازیگری آن به شمار می آید. آنچه که قطعا در بازی فی المثل شهره آغداشلو برای فیلم "خانه ای از شن و مه"(وادیم پرلمن) که در آن ایرانیان مقیم خارج کشور و ملیت ایرانی به سختی تحقیر شده بودند (سرهنگ فراری ایرانی در آمریکا ضمن تصرف خانه یک آمریکایی مستاصل ، به دلالی و معامله آن خانه روی می آورد ، در حالی که در سرزمین دیگران راهی برای گریز از آن خفت و خواری ندارد!)  یا بازی همین هنرپیشه به اصطلاح ایرانی در سریال "24" در نقش یک زن ایرانی تروریست ، زمین تا آسمان تفاوت دارد.

 فی الواقع در فیلم "آواز گنجشکها" هنرمند ایرانی ، با هویت و اندیشه و ارزش های خود و سرزمین اش ، هنرش را به باور جهانیان می نشاند ولی در فیلم "خانه ای از شن و مه" یا سریال"24" یک تفکر استعماری و مخرب پشت کار قرار می گیرد ، تفکری که در صدد محکومیت ناعادلانه و غیرمنصفانه همان هویت و سرزمین است. چگونه یک ایرانی می تواند در نقشی بازی کند که سالهاست حاکمان آمریکا سعی دارند انگ آن را به ملت شریف ایران بچسبانند در حالی که در طی این سالها و علیرغم تبلیغات گسترده خود ، هنوز نتوانسته اند مدرک و سندی ارائه کنند که حتی یک نفر ایرانی در یکی از این هزاران عمل تروریستی که در دنیا اجرا شده ، شرکت داشته است ، آنگاه یک بازیگر مدعی ایرانی بودن ، این نقش را به آسانی برای آنها بازی می نماید؟! آیا می توان حتی نام ایرانی را بر فرد مذکور اطلاق کرد؟ در واقع وی فردی است مانند سایر هنرپیشه های سریال "24" که هویت های دیگری ارائه می نمایند.هویت هایی بنا به خواست و صلاحدید سازندگان فیلم.

به راستی چقدر برای شما اهمیت دارد که فی المثل در یک فیلم معروف آمریکایی همچون "ایندیانا جونز" یا "جنگ ستارگان" ویا "جیمزباند" به جز چند بازیگر اصلی (که حتما از سوپراستارهای هالیوودی هستند) سایر هنرپیشه های فیلم از چه کشور یا از کدامین ملیت هستند؟ آیا هیچگاه به آن بازیگران دیگر کشورها اجازه داده می شود در نقشی که برای یکی از آن سوپر استارها در نظر گرفته شده ، ظاهر شوند؟

مثلا در قسمت چهارم سری "ایندیانا جونز " تحت عنوان "قلمرو جمجمه بلورین" جمعی از بازیگران روس و همچنین برخی کشورهای آمریکای لاتین ، به ایفای نقش های کوچک و بزرگ پرداخته بودند. کدامیک از آنان یا حداقل نامشان را به یاد دارید؟ حضور در فیلم مذکور ، تا چه حد به جهانی شدن آنها کمک کرده است؟

به نظر می آید بازی امثال همایون ارشادی در فیلم "بادبادک ساز"(مارک فورستر) و گلشیفته فراهانی در فیلم "مجموعه دروغ ها" (ریدلی اسکات)  را نیز برهمین سبک و سیاق بتوان توجیه و تعبیر نمود. اگرچه همایون ارشادی در فیلمی که براساس داستان خالد حسینی ساخته شد از نقش مهمتری برخوردار بود و در سایه هیچ سوپر استاری نیز محو نشد.

اما نقش گلشیفته فراهانی در فیلم ریدلی اسکات (بنا برآنچه در وب سایت معتبر IMDB درج شده است) پس از 7 نقش اول و دوم فیلم( که از میان آنان فقط دو نفر سوپر استار به حساب می آیند و در بین بقیه بعضا نام های ناشناخته ای هم دیده می شود) ، یعنی لئوناردو دی کاپریو ، راسل کرو ، مارک استرانگ ، کریک ون هوتن ، اسکار ایساک ، وینس کولوسیمو و مایکل گاستون و بعد از عبارت "دیگر بازیگران" نام گلشیفته فراهانی در جای هفتم ذکر شده است.

ضمن اینکه بازی هنرپیشه های ایرانی در فیلم های خارجی ، از لحاظ قانونی اشکال خاصی نمی تواند داشته باشد ، مگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، بخشنامه یا ضابطه ای را اعلام نماید (که تا این لحظه چنین نشده ) اما داستان فیلم "مجموعه دروغ ها" درباره یک ژورنالیست سابق است که به استخدام سازمان CIA در آمده و مامور نابودی یکی از سران گروه القاعده در اردن می گردد که از سوی رییس عملیات مخفی آن کشور حمایت شده است.

ریدلی اسکات فیلمساز شناخته شده ای در سینمای هالیوود به شمار می آید که در آثارش همواره وجه تبلیغاتی و پروپاگاندا برای دستگاه حاکمه ایالات متحده و سیاست های جنگ طلبانه اش  بر سایر وجوه هنری وی چربیده است.فیلم هایی همچون "فتح بهشت :1492" ، "جی آی جین" ، "گلادیاتور" و ...

پس  از حادثه 11 سپتامبر 2001 ، ریدلی اسکات در جمع فیلمسازانی قرار گرفت که قرار بود برای بازیابی غرور لکه دار شدن آمریکاییان ، فیلم های تبلیغاتی بسازد و در همین مسیر بود که "سقوط بلک هاوک" را جلوی دوربین برد تا در کنار سایر آثار سینمای پروپاگاندای آمریکا پس از 11 سپتامبر ، فیلم هایش را در خدمت سیاست های تجاوزکارانه سردمداران نئوکنسرواتیو آمریکا قرار دهد. این کار تبلیغاتی با فیلم "قلمرو بهشت" که پس از سالها ، گریز مجددی به جنگ های صلیبی و داغ دل بازماندگان صلیبیون به خاطر شکست از مسلمین بود، سر و شکل بی واسطه تری را یافت. ( از همین رو بود وقتی ژنرال النبی در جنگ جهانی اول پس از شکست عثمانی همراه با دیگر قشون انگلیس به فلسطین رسید ، در بالای قبر صلاح الدین ایوبی شمشیر برزمین کوبید و گفت :حالا جنگ های صلیبی به پایان رسید! و یا به همین دلیل بود که جرج دبلیو بوش ، پس از قضیه 11 سپتامبر ، ضمن هشدار به مسلمانان هشدار داد که جنگ صلیبی دیگری آغاز شده است ) و از همین رو ریدلی اسکات در فیلم "قلمرو بهشت" به غم خواری صلیبی ها و مذمت ارتش اسلام و حتی سردارشان صلاح الدین ایوبی پرداخت تا در اذهان امروز ، تاریخ را به سود صلیبی های قرن بیست و یکم تحریف نماید!

به هرحال از حال و هوا و قصه فیلم "مجموعه دروغ ها" و شناختی که از ریدلی اسکات و فیلمنامه نویسش یعنی ویلیام ماناهان (نویسنده همان فیلمنامه "قلمرو بهشت") داریم، به نظر می آید ، فیلم مذکور نیز تبلیغات دیگری در مورد همان سیاست های جنگی بوش و دار و دسته اش تحت عنوان لزوم مقابله با تروریسم باشد.

به هرحال بازی گلشیفته فراهانی در فیلم مذکور اگرچه اشکال قانونی نمی تواند باشد ولی از جهت آنکه در یک فیلم هالیوودی با تفکر و اندیشه حاکم بر آمریکا صوت گرفته (که به لحاظ جهانی اندیشه و تفکری در اقلیت به شمار آمده  و حتی تعلق به همه آمریکا هم ندارد!) بنابراین نمی تواند یک حضور جهانی برای سینمای ایران تلقی شود اگرچه شاید برای خود خانم فراهانی ، تجربه ای قابل تامل محسوب گردد

به یادمان باشد آمریکاییان همواره علاقه مندند هر آنچه متعلق به آنهاست و هرآنجا که خود حضور دارند را جهانی اعلام نمایند! مثلا جنگ هایی را  که در میان سالهای 1914 و 1918 و همچنین مابین  1939 تا 1945 تنها بخشی از قاره اروپا و قسمت ناچیزی از آسیا و آفریقا را دربرگرفت را "جنگ های جهانی " اعلام کردند. یا خود و حاکمان  4 کشو دیگر دائمی شورای امنیت سازمان ملل را در برابر بیش از 200 کشور دیگر دنیا ، جامعه جهانی می خوانند و مراسم اسکار که تنها به فیلم های نمایش داده شده در لس آنجلس اختصاص داشته و فقط 4 درصد جوایزش شامل حال فیلم های دیگر کشورها می شود را تحت غوغای رسانه ها ، به جهانی ترین مراسم سینمایی سال تبدیل کرده اند. اینچنین است که فیلم های خود را نیز آثار جهانی معرفی کرده و به دیگران هم چنین القاء می نمایند اگرچه تنها دغدغه های گروه کوچکی را دربربگیرد!!

پس مطلوب آن است که  شیفته و واله این تبلیغات و هیاهو نشده و به موضوعات و عرصه های واقعا جهانی و بین المللی بیندیشیم.


 
 
نگاهی به فیلم "وال ای"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
 

 

WALL E

 

یک رمانس روباتیک

 

 

یکی دیگر از محصولات مشترک کمپانی دیزنی و پیکسار (که چند سال قبل قرار بود همکاریشان به پایان برسد ولی گویا مصلحت در این دیدند که این همکاری ادامه پیدا کند) که بازهم گویا قصد دارند میدان رقابت نزدیک با محصولات کمپانی دریم ورکز ( برای امسال تا امروز انیمیشن "پاندای کونگ فو کار") و از جمله جایزه اسکار 2009 را از آن خود گرداند.

وال ای (مخفف عبارت "Waste Allocation Load Lift  Earth class" یعنی نوع زمینی دستگاه جمع آوری مخصوص آشغال ) روباتی است که 700 سال برای پاک کردن زمین از آشغال های مختلف ، تک و تنها برروی کره خاکی قرار داده شده است. 700 سالی که مردم زمین ، این کره را ترک گفته و در یک ایستگاه فضایی نسل اندر نسل زندگی کرده اند. اگرچه همواره در این اندیشه بوده اند که با یافته شدن نمونه ای از حیات گیاهی در میان آن همه آشغال ، بار دیگر همراه قوت گرفتن امید به زندگی برروی زمین ، به خانه شان بازگردند. کار "وال ای" این است که با استفاده از نیروی خورشیدی ، خود را شارژ کرده و در طول روز به جمع آوری و بسته بندی آشغال ها اقدام نماید. او از همین بسته های آشغال ، آسمان خراش های متعددی در کنار سایر آسمان خراش های شهر نیویورک بنا کرده است!! اما محل سکونتش در پشت وانت سربسته ای پر از یادگارهای همان هفتصد هشتصد سال پیش است که "وال ای" همه آنها را در طبقه بندی های مختلف نگهداری می کند، مانند: لامپ ، مکعب روبیک ، فندک ، مجموعه ای از ترانه های فیلم "سلام دالی" مثل "فقط یک لحظه طول می کشه" و "لباس روز یکشنبه را بپوش" به علاوه تصاویری از صحنه های همان فیلم وینسنت مینه لی .

 اما ورود روبات دیگری به نام "ایو"(مخفف عبارت "Extraterrestrial Vegetation Evaluator" به معنای ارزیاب گیاهی فرازمینی ) زندگی "وال ای" را به هم می ریزد. در واقع با ورود "ایو" ، "وال ای" هم از تنهایی در می آید و هم ابعاد دیگری از زندگی را درک می کند که البته اساسا برای "ایو" غیرقابل فهم است. عاقبت با یافتن نمونه ای از یک گیاه ، ایو به ایستگاه فضایی برگردانده شده و وال ای هم همراهش می رود تا بلکه بتواند تنها دوستی را که پس از این هفت قرن یافته را نزد خود برگرداند ولی در آنجا با زندگی 700 ساله و شبه رباتیک آدمیان آشنا می شود.

به نظر می آید وال ای ترکیبی از دلمشغولی های  اندرو استانتون (که درساخته  قبلی اش یعنی "در جستجوی نمو" "زندگی حشره ای" و آثار نوشتاری پیشینش مثل "داستان اسباب بازی " و "کارخانه هیولاها" هم دیده بودیم) است یعنی:

- تلاش فداکارانه برای نجات دوست و رفیق (در "داستان اسباب بازی 1" ، وودی وسترنر برای نجات  "باز لایتیر"فضانورد ، خود را به آب و اتش می زند و در قسمت دوم آن انیمیشن این باز لایتیر فضانورد است که برای نجات وودی کابوی ، جان خود را به خطر می اندازد) ،

- به میدان آمدن همه آن افرادی که اساسا به حساب نمی آمدند و ظاهرا از دور خارج شده بودند ، مثلا در همین فیلم "وال ای" روبات هایی که در طی دگردیسی زندگی آدم ها ، آسیب دیده اند(مانند "داستان اسباب بازی 1" که در نهایت اسباب بازی های قراضه و خراب شده ، به کمک وودی رفتند و یا در "روبات ها" هم روبات های از دور خارج شده علیه مدرنیزه شدن و یکسان سازی بدمن فیلم به یاری قهرمان قصه شتافتند) ،

- کوشش برای تغییر وضعیت نابهنجار کنونی و رسیدن به یک موقعیت مطلوب ،

 به علاوه برخی مایه های فیلم های علمی – افسانه ای همچون "2001: یک ادیسه فضایی" یانمونه اخیرترش "ترمیناتور" و "ماتریکس" ، در زمینه خطر حاکمیت کامپیوترها و تقابلشان با آدم ها.

حتی شروع "وال ای"  و آن تصویر فرو رفتن ساختمان های بلند نیویورک در ستون های بلند آشغال که تا ارتفاع همان آسمانخراش ها می رسد ،  یادآور صحنه ای از فیلم "هوش مصنوعی"(استیون اسپیلبرگ) است که دیوید روبات در پی یافتن پری آبی و تبدیل شدن به یک پسر واقعی ،  به نیویورک وارد می شود و در آن سکانس ، شاهد شهری هستیم که تا نیمه آسمانخراش هایش در آب فرورفته و حتی مجسمه آزادی از گردن به بالایش از زیر آب پیداست.

افزون برآنچه در بالا آمد، دگردیسی آدم ها به روبات و برعکس (آنچنان که در "ترمیناتور 2: روز داوری" شاهد بودیم) و بالاخره چاشنی معمول فیلم های هالیوود یعنی رمانتیسسم و بازگشت به عشق و فرهنگ سنتی آمریکایی و ... همه و همه در "وال ای" جمع شده است. خصوصا اینکه کسانی همچون پیتر داکتر (در نوشتن فیلمنامه)و جان لاسه تر (در تهیه فیلم)از کمپانی پیکسار نیز  اندرو استانتون را همراهی کرده اند  تا شاید بار دیگر اسکار بهترین انیمیشن سال را به خود اختصاص دهند ، اگرچه هنوز قضاوت زود است و حتما در ماههای پایانی سال و نزدیکی مراسم اهدای جوایز آکادمی ، انیمیشن های دیگری برای رقابت اسکاری وارد میدان خواهد شد.

"وال ای" با یک شروع 30 دقیقه ای آخرالزمانی به سبک و سیاق فیلم هایی مانند "آخرین نبرد" (لوک بسون) در مقابل چشمان مخاطب قرار می گیرد ، خصوصا که در "آخرین نبرد "نیز زندگی برروی زمین نابود شده و تنها یک نفر است که برای بقای نسل بشر تلاش می کند. حدود 30 دقیقه عدم وجود هرگونه دیالوگ یا مونولوگ و یا نریشن ،  در "وال ای" ، آن را بیشتر به "آخرین نبرد" شبیه می سازد. اما علیرغم این موضوع ، معرفی شخصیت ها ، فضا و موقعیت داستانی ، علیرغم نبود دیالوگ یا مونولوگ ، در همان لحظات نخستین ماجرا ، به تماشاگر منتقل می شود. برای این انتقال اطلاعات از عناصر مختلف صحنه بهره گرفته شده ، از جمله روزنامه هایی که هنوز از زمان گذشته مانده و یا تصاویری که در حافظه "پادویو"ی وال ای و یا سایر نمایشگرها باقی است. از همین رو سازندگان "وال ای" موفق می شوند ، بدون هیچگونه نریشن یا حرف و سخنی ، اصل قصه را برای مخاطب خویش بیان نمایند.

ورود "ایو" (که وال ای او را با طنین خاصی  ایوا صدا می کند) شرایط پایدار زندگی وال ای و سیر فیلمنامه را برهم زده و نخستین نقطه عطف و کشش داستان را پدید می آورد. روبات شیک و تر و تمیزی که برخلاف هیبت در به داغان "وال ای" کاملا مدرن و پیشرفته می نمایاند چنانچه از همان لحظه نخست ورودش نیز نحوه حرکات و اعمال ، نوع شناسایی اطراف و برخوردخشن و مرگباربا پدیده های ناشناخته پیرامونش،این قضاوت ابتدایی ومستقیم تماشاگر از او را تایید می کند.

در وهله اول به نظر می آید ، احساساتی بودن "وال ای" در اینجا کمی تا قسمتی توجیه ناپذیر باشد ، چراکه اگر فی المثل در فیلم انیمیشنی مثل "روبات ها" ، همه روبات های فیلم اعم از مثبت و منفی ، دارای احساسات خوب و بد انسانی هستند ، جهان تماما روباتیک فیلم می تواند ، آن را توجیه کند ، مانند انیمیشنی که تمام قهرمان و ضدقهرمان هایش ، حیوان هستند(شیرشاه) یا کارتونی که مثلا در دنیای میکروب های می گذرد(اسمزیس جونز) و یا انیمیشن دیگری که کلیت دنیایش را اتومبیل ها تشکیل داده اند (ماشین ها).

اما با پیشروی داستان "وال ای" و رسیدن به ایستگاه فضایی، می توان این احساسات گرایی روباتی به نام "وال ای" را در تقابل با رباتیک عمل کردن آدم هایی که در ایستگاه فضایی زندگی می کنند ، منطقی ارزیابی کرد. چراکه تناقض های مورد نظر فیلمنامه نویسان از شرایط آخرالزمانی فیلم و آدم های حاضر در آن شرایط را بهتر بیان می کند.

برعکس فیلم ها یا انیمیشن هایی که داستان آنها در دنیایی به جز جهان انسان ها می گذرد و برای ارتباط بهتر مخاطب ، فیلمنامه نویس ، خصوصیات موجودات آن دنیا را با مدل آدم ها سازگار می کند ،  در "وال ای" که ترکیبی از دنیای آدم ها و روبات ها وجود دارد ، تقابل این دو دنیا و واکاوی تناقضات جهان بشری ، می تواند فیلمساز را وادار سازد که هر دو طیف ماجرا را دارای احساسات یکسانی گرداند مانند آثاری از قبیل "صد و یک سگ خالدار" (که رابطه دوستانه و حتی عاشقانه سگ ها را همپای ارتباط مشابه آدم های صاحب آن سگ ها پیش می برد) یا "راتاتویی" (که در آن ارتباط یک موش آشپز و جوان آشپز بی استعدادی را شاهدیم ) و یا مجموعه فیلم های "ترمیناتور" (که در آنها نمودار فراز و فرود انسانیت در روبات ها و آدم ها به طور موازی در قاب دوربین قرار می گیرد) که از قضا بیشتر به "وال ای" هم شباهت دارد.

در "وال ای" وقتی همراه آن روبات آشغال جمع کن کوچک به ایستگاه فضایی می رسیم ، با آدم هایی مواجه می شویم که برروی صندلی های راحتی رونده یا (Hoover Chair) در حال آشامیدن مایعی (که گویا همه مواد غذایی و طعم ها و ویتامین ها را داراست درست مانند مواد خمیری فیلم "2001: یک ادیسه فضایی" که تحت عنوان غذا به فضانوردان داده می شد و بر روی کاغذ هرکدام ، نام یک غذا نوشته شده بود ) و تماشای تصاویری که برروی صفحات بزرگ نمایشگر پخش می شود ، هستند . هیچکس با فرد دیگری سخن یا صحبتی ندارد، اظهار نظری نمی کند و همه از فرط بی تحرکی آنقدر چاق و تنبل شده اند که قادر به حرکت نیستند و حتی نوشابه ها و سایر وسایل مورد نیازشان را روبات ها تامین می کنند ، چنانچه اگر روباتی به آنها کمک نکند ، حتی نمی توانند از روی زمین بلند شوند.

همه این حرکات و اقدامات را کامپیوتر اصلی ایستگاه به نام "اوتو" (AUTO) برعهده دارد که کپی بلاتردید کامپیوتر معروف فیلم "2001 : یک ادیسه فضایی" یعنی "هال" به نظر می رسد. همچنانکه "هال" تمامی فرآیندهای سفینه کهکشان پیمای آن فیلم و حتی نبض زندگی دانشمندان منجمد شده ، نفس کشیدن فضانوردهای سفینه و ارتباطشان با جهان بیرون و درون را برعهده داشت و در نهایت هم در مقابل آنها ایستاد ، "اوتو" هم به همین شکل طراحی شده و حتی در صحنه نهایی تقابلش با کاپیتان(که بدون کمترین تغییر از فیلم یاد شده گرفته شده و حتی با همراهی موسیقی "چنین گفت زرتشت" اشتراوس نیز برآن تاکید می شود )  ، مانند "هال" با از کارافتادن صفحه حافظه اش ، به تدریج خاموش می گردد.

در مقابل آن آدم های روباتیک ، تماشاگر شاهد فوران احساسات "وال ای" در ابتدا و سپس "ایو" بدون احساس و خشن در صحنه های پایانی فیلم است. در همان سکانس های ابتدایی ، "وال ای" به خوبی شخصیت تنها و خسته اش را بروز می دهد. با مرور کلکسیون هایش ، با شنیدن آهنگ های مورد علاقه اش و با تماشای چند باره صحنه های فیلم موزیکال " سلام دالی" و با کسالتی که بعضا در رفتارش نشان می دهد  و حتی موقع برخاستن از خواب مانند یک آدم بی حال و بی انگیزه می نماید.

ازطرف دیگر "ایو" است که در آغاز کاملا مانند یک روبات بی احساس و خشک عمل می نماید ولی از اولین برخوردش در ایستگاه فضایی با وال ای ، متوجه می شویم که همه آن خشکی در رفتار ، جز به خاطر اجرای وظیفه نبوده  و او هم زمینه هایی از احساسات و تاثر را در خود دارد. اولین برخورد "ایو" در ایستگاه فضایی با "وال ای" ، وقتی است که وی از حالت انجام وظیفه به در آمده و ناگهان متوجه وجود وال ای می شود که مثل یک دوست قدیمی نگران از خطری که متوجه رفیقش است ، با ایما و اشاره وی را توصیه به مخفی شدن می کند و از آن پس است که در همه صحنه ها وی را محافظت نموده ، سعی می کند وی را از ایستگاه خارج کرده و به زمین بازگرداند ، او را از نگاه دوربین ها و مامورانی که در حال تعقیب و دستگیری اش هستند ، دور نگه دارد و در مقابل صدمه دیدن او با تکرار نامش ، جیغ بزند!

همین حضور "وال ای" و "ایو" و رابطه عاطفی شان است که دنیای روباتیک آدم های ساکن ایستگاه فضایی را برهم می زند و اولین رابطه صمیمانه و عاطفی  را مابین یک زن و مرد میانسال پدید می آورد. از این پس است که آنها علیرغم برنامه ریزی کامپیوتری ، در ساعت غیر مقرر در فضای بیرون از محیط خوابشان باقی می مانند. اینجاست که کاپیتان هم در مقابل تاکید اوتو مبنی بر بقای آدم ها در ایستگاه فضایی ، علاقه اش را درمورد بازگشت به زمین این گونه بیان می کند :

" من نمی خواهم بقا داشته باشم ، می خواهم که زندگی کنم!"

او نمی خواهد برخلاف اجدادش تسلط کامپیوتر "اوتو" را بپذیرد. آنچنانچه برروی عکس های یادگاری روی دیوار اتاق فرماندهی همه کاپیتان های 700 سال پیش در زیر سایه این کامپیوتر حضور دارند . کاپیتان هایی که در طول حیاتشان فقط بقا داشتند و اینک مرده اند ، در حالی که کامپیوتر "اوتو" همچنان زنده است و کار می کند.

به نظر می آید فیلم "وال ای" از جمله آثاری است که پس از موج فیلم مستند "یک حقیقت ناخوشایند" (برنده اسکار بهترین مستند بلند سال 2006) درباره تهدید طبیعت کره زمین ساخته شدند. نوع فیلم هراس آن را همین امسال ، ام . نایت شیامالان تحت عنوان "Happening" (اتفاق) جلوی دوربین برد که در آن ، ناگهان طبیعت با پراکندن سمی در فضای زندگی آدم ها ، آنها را به خودکشی دسته جمعی و نابودی جامعه بشری وادار می ساخت. نوعی فرایند زامبی وار و بازهم آخرالزمانی که یک به یک آدم ها را مبتلا ساخته و نابود

می کرد.

گویی بالاخره این تفکر آخرالزمانی بدجوری یقه فیلم های غربی و به خصوص آمریکایی را گرفته که حتی از انیمیشن ها هم نمی گذرد. این روزها به تماشای هر فیلمی از سینمای آن سوی آب ها می رویم ، گویا همان تئوری "آرایش آخرالزمانی سینمای هالیوود" را بیشتر  و بیشتر حس می کنیم . در میان معروفترین آثار سینمایی همین تابستان که برپرده رفت ، شاهد فیلم هایی مانند "وقایع نگاری نارنیا :شاهزاده کاسپین"(اندرو آدامسن) ، "ایندیانا جونز : قلمرو جمجمه بلورین"(استیون اسپیلبرگ) ، "تحت تعقیب"(تیمور بکمامتوف) ، "هنکاک"(پیتر برگ) ، "اتفاق"(ام نایت شیامالان) ، "سیگنال" (که شباهت ساختاری بسیاری به فیلم "اتفاق" داشت) ، "هل بوی 2:ارتش طلایی"(گیلرمو دل تورو) ، "داستان های سرزمین جنوبی" ( ساخته ریچارد کلی که مسیح آخرالزمان را گام به گام براساس  مکاشفات یوحنای کتاب مقدس  تعقیب کرده و وی را در میان آشفتگی روزهای آخرین و یا بنا به اقوال خودشان "پایان روزها" جستجو کرده که در آخر به یک سرباز آمریکایی جنگ عراق و کشتار دهشتناک فلوجه می رسند و وی خود را مسیح موعود معرفی می کند!! ) و بالاخره "شوالیه تاریکی" ، همه و همه به نوعی مستقیم یا غیر مستقیم به موضوع آخرالزمان پرداختند.

خصوصا که در فیلم "وال ای" مسئله بازگشت به خانه نیز مطرح می شود و با یافتن به اصطلاح نخستین نشانه های گیاهی و کشاورزی ، آوارگان 700 ساله به سرزمین موعودشان بازمی گردند!

آخر الزمان،بازگشت موعود مسیح گونه که دنیا را از شر مخالفانش نجات می دهد، برگشت قوم آواره به زمین و قلمروی که از آن رانده شده و یا ترکش کرده بودند ، هشدار در مورد نیروهایی که برای جهان غرب تهدید به شمار آمده و  تبلیغ اینکه آنها دنیا را به خاک و خون خواهند کشید و شگفتا که هرگونه عمل خشونت آمیز و تروریستی و جنایت بار علیه این دسته از انسان ها مباح و مشروع قلمداد می شود ، ایجاد وحشت از نیروهای مخوف نامعلوم که ظاهرا جامعه غرب را تهدید می کنند  و ... همگی از موضوعاتی که تقریبا به صورت موتیف مشترک اغلب فیلم های تولیدی این روزهای هالیوود درآمده و در هریک از آثار تولیدی توسط کمپانی های بزرگ ، به شکل و صورتی نمایش داده می شود  که در قالب های مختلف حادثه و هراس و درام و کمدی و جنگی و علمی – تخیلی و انیمیشن و تین ایجری و ...حتی مستند قرار می گیرند.  


 
 
عید بر عاشقان مبارک باد!
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 


 
 
نگاهی به فیلم "کاتین"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
 

KATYN

 

 

همه مردان فاشیست !

 

 

 

سالها بود که از آندری وایدا ، فیلمساز معترض دوران بلوغ سینمارفتن نسلمان خبری نداشتیم. پس از آن سه گانه نفس گیر جنگی یعنی "یک نسل" (که تماشایش در انجمن فرهنگی ایران و شوروی سابق در آن ایام پیش از انقلاب و روزهای درگیری با رژیم شاه ، گویا حکایت نسل ما را داشت و و در آن روزگار نوجوانی و آستانه جوانی هر آن خود را به جای آن پارتیزان ها می گذاشتیم!) و "کانال" (که نگاهی تلخ به مقاومت علیه اشغالگران آلمانی ارائه می کرد ) و "خاکستر و الماس "( که به اختلافات سیاسی گروهها و دسته جات مختلف پس از پایان جنگ و شکست آلمان هیتلری توجه می کرد) ، فیلم هایی مانند "مرد مرمرین" و"مرد آهنین" در آن غوغای دهه 80 لهستان و جنگ سرد شدید جبهه غرب علیه بلوک شوروی سابق ، علیرغم ساختارهای قوی سینمایی ، بیشتر شکل و شمایل شعاری سبک رئالیسم – سوسیالیسم همان شوروی را از زاویه ای دیگر حفظ نموده بودند  و "سرزمین موعود" حکایتی دیگر از شکل گیری رژیم اسراییل از دل سرمایه داری نامشروع اروپا به نظر آمد.

 اما آخرین اثری که از وایدا در ایران مشاهده کردیم ، فیلم "دانتون" با بازی  ژرار دوپاردیو به نقش دانتون بود که روایتی دگرگونه از جمهوری سوم فرانسه پس از انقلاب آن کشور را حکایت می نمود که سلطنت طلبانی همچون دانتون را آزادیخواه و جمهوری خواهانی مانند روبسپیر را دیکتاتور می نمایاند. در آن زمان که اوج درگیری های جنبش همبستگی لهستان به سرکردگی لخ والسا با حکومت کمونیستی آن کشور بود ، بسیاری دانتون آندری وایدا را نماد لخ والسا گرفتند .

اما پس از دانتون دیگر خبری از آندری وایدا نداشتیم به جز اسکار افتخاری یک عمر فعالیت هنری که در سال 2000 از دست جین فاندا گرفت و دو سال پیش که مشابه این جایزه را به شکل و شمایل خرس از جشنواره برلین دریافت نمود. در حالی در طی این مدت وی 12 فیلم بلند سینمایی و 3-4 سریال و فیلم تلویزیونی را جلوی دوربین برده است.

به هرحال تماشای فیلم "کاتین" (که در مراسم اسکار امسال نیز نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان بود) پس از سالها خاطره آن فیلم های به یادماندنی آندری وایدا را در ذهن نسل ما زنده کرد.

آندری وایدا پس از سالها در "کاتین" بازهم به سراغ جنگ دوم جهانی و اشغال لهستان رفته و براساس داستانی از آندری مولارژک (که نزدیک به 5 دهه سابقه نویسندگی برای داستان های سینمایی و تلویزیونی دارد) و با کمک فیلمنامه نویس جوانی به نام "پرژمیسلاو  نواکوفسکی" ( در سومین تجربه نوشتاری اش برای سینما) ماجرای واقعی قتل عام حدود 12 هزار افسر ارتش لهستان در محلی جنگلی به نام "کاتین"  در 400 کیلومتری مسکو را به تصویر می کشد. ماجرایی که در آن آندری وایدای 13 ساله پدر خودش را نیز از دست داده بود.

اما این بار برخلاف آثار مشابه و رایج جنگی و در زیر ژانر جنگ جهانی دوم ، شاهد جنایتی دیگر از فاشیست های هیتلری نیستیم. بلکه اصل ماجرای به جنایتی از ارتش سرخ شوروی و رژیم سوسیالیستی استالین برمی گردد که ادعای آزاد ساختن سرزمین های اشغالی از چنگال آلمان نازی را داشته و دارند و سالهاست که از فیلمسازان مختلف درباره رشادت ها و فداکاری های افراد این ارتش برای مقابله با نازیست های هیتلری فیلم دیده ایم و حکایت شنیده ایم و داستان خوانده ایم. فیلم های خاطره انگیزی همچون "بیا و بنگر" ، "چگونه فولاد آبدیده شد" ، "آنها که برای وطنشان جنگیدند" و...

اما فیلم "کاتین" برای نخستین بار همه آن تصاویر قهرمانانه و اسطوره ای را برهم می ریزد.

"کاتین" مانند بسیاری از آثار مشابه درباره جنگ دوم جهانی با تصاویری آشنا آغاز می شود؛ گروه وسیعی از مردم آواره در حال گریز از دست اشغالگران هستند اما این بار علاوه براینکه ارتش هیتلری در تعقیب آنهاست، برخی هم هشدار می دهند که ارتش سرخ شوروی نیز از سوی دیگر می آید. آنچه تاکنون به جز حوالی پایان جنگ درباره اش نشنیده و نخوانده بودیم که ارتش روسیه پس از شکستن محاصره استالینگراد (سن پطرزبورگ) با کمک رسانی سایر متفقین ، برای فتح برلین به سوی اروپا حرکت کرد.

از همین صحنه متوجه می شویم زنی به نام آنا ، همراه دخترش در جستجوی همسر خود که از افسران سواره نظام ارتش لهستان است ، همراه آوارگان ، شهرها و اردوگاههای مختلف را در می نوردد. پس از آن می شنویم که سربازان لهستانی را آلمان ها به اسارت گرفته اند و افسرانشان را در یک عملیات هماهنگ ، ارتش سرخ شوروی سابق ، اسیر کرده است و حالا در اردوگاهی مشابه اردوگاههای هیتلری ، منتها این بار در سوی روسها ، افسران سواره نظام لهستانی و از جمله همسر آنا ، یعنی آندری به عنوان یکی از جوانترین فرماندهان لهستانی،همکارانش رابه آرامش دعوت می کندو درخواست همسرش برای فرار را نمی پذیرد چرا که نمی تواند همقطارانش را ترک کند.

اینک در می یابیم که در واقع لهستان توسط دو نیروی خارجی اشغال شده بوده است ، از یک سو توسط سربازان فاشیست هیتلری و از سوی دیگر بوسیله سرخ های استالین. چنانچه آندری وایدا و همکاران نویسنده اش ، به طور موازی و با عنوان بندی گویا ، هربار بر منطقه تحت اشغال یکی از این دو نیروی خارجی تاکید می نمایند. در همان صحنه های اولیه و نمایش اردوگاه اسرای لهستانی در بخش اشغالی روس ها است که ناظر همکاری فرماندهان روسی و آلمانی هستیم ( در حالی که یکی از افسران اسیر براین باور است که این همکاری دوام چندانی ندارد) و بلافاصله تماشاگر آشنا به تاریخ به یاد جنگ جهانی اول می افتد که چگونه انقلابیون پیروز بلشویک به رهبری ولادیمیر ایلیچ لنین در اوج جنگ فوق و درگیری آلمان ها با سایر کشورها ، دست از جنگ کشیدند و در محلی به نام "برست لیتوفسک" دست صلح با ارتش رایش دادند و سایر مبارزان علیه فاشیسم را به بهانه حفظ و قوام انقلاب ، رها ساختند!

آندری و سایر افسران لهستانی در اردوگاهی نامناسب در انتظار سرنوشتی نامعلوم هستند و آنا و همچنین پدر و مادر آندری در آرزوی بازگشت وی . رفتار زندانبانان روس بی شباهت به فاشیست های هیتلری ، آن گونه که در سایر آثار سینمایی و مکتوب رویت کرده ایم ، نیست. آنها هم  هربار با تحکم ، گروهی از اسرا را به مکان های نامشخصی می برند که شک و تردید سایرین را برمی انگیزد ، گویا تقدیر آنها در جبهه مقابل فاشیسم رسمی  نیز گونه ای دیگر از کوره های آدم سوزی است. در همین فراز و نشیب ناگهان به سالهای پایانی جنگ پرتاب می شویم و  شادمانی آنا و مادر همسرش را شاهدیم از اینکه نام آندری در لیست کشته شدگان نیست. این در حالی است که پیش از این ، انتقال آندری و گروهی دیگر از افسران اسیر را به سال 1940 از اردوگاه یاد شده ، دیده بودیم.

وایدا و همکاران فیلمنامه نویسش ، با نزدیک کردن مخاطب به حال و هوای  بازماندگان اسرای لهستانی (اقوام آندری یا ژنرال و یا دوست آندری) و پرداخت جزییات انتظار و امید آنان به زنده بودن زندانیانشان  و همچنین عدم معلوم ساختن زندگی یا مرگ اسرا ، مخاطب را در تعلیق تراژیک غریبی فرو می برند که تا لحظات پایانی فیلم در روح و جان وی باقیمانده و سرانجام نیز برخلاف آن اصل هیچکاکی (که خودش در فیلم "خرابکاری" رعایت نکرد و از قضا همان را مایه شکست فیلمش می دانست) پتانسیل ذخیره شده احساسات تماشاگر را تخلیه نکرده و به شکل جانکاهی در وی باقی می گذارند تا بدینوسیله از تاثیرات مشابه فیلم های رایج ، آشنازدایی کرده و با ترسیم پایانی تلخ و سیاه و یکی از ناامیدکننده ترین اختتامیه های چند سال اخیر (زنجیر و صلیب  در دستان یکی از مقتولین به زیر خاک فرو می رود . کسی که با خواهرانش پیش از این آشنا شده ایم و شاهد بوده ایم  چگونه برای بازگویی حقیقت ، اسیر نئو فاشیست های حکومت جدید لهستان شدند) ، حس تازه ای برای ماندگاری فیلمشان بوجود بیاورند.

شاید بتوان گفت نقطه قوت فیلم "کاتین" نه پرداختن به سربازان و رزمندگان لهستانی و یا حتی جلب ترحم تماشاگر به خاطر تحمل شراط سخت اسارت و بدرفتاری زندانبانان  بلکه فضاسازی قوی سرزمین های اشغال شده( آن هم نه از جهت برخوردهای نامطلوب اشغالگران با اهالی آن بلکه به دلیل کنش و واکنش پرحس و حال کاراکترهایی همچون آنا و همسر ژنرال و خواهران خلبان اسیر و ...)به نظر می آید که به نحو مناسبی احساسات مخاطب را درگیر  کرده ، بدون آنکه به ورطه سانتی مانتالیسم بغلطد.

و همین فضاهای درگیر کننده است که تاثیر سکانس پایانی فیلم ، یعنی قتل عام افسران لهستانی در "کاتین" توسط ارتش سرخ شوروی سابق (براساس دفترچه یادداشت های آندری) را دو چندان می سازد. چنانچه اگر سکانس فوق در اوایل یا حتی اواسط فیلم قرار داده می شد و تماشاگر از سرنوشت قطعی افسران زندانی مطلع بود ، شاید تاثیر یاد شده به نصف یا حتی یک چهارم آنچه اتفاق افتاد ، کاهش می یافت و از طرف دیگر برخلاف نیت سازندگان ، فیلم مثل دیگر آثار مشابه از کار درمی آمد که گفتیم پیش از این بارها و بارها نمونه های آن را به تماشا نشسته بوده ایم.

تردیدی نیست برای فیلمی همچون "کاتین" که اساسا موضوع تازه ای از جنگ دوم جهانی و قتل عام های وحشیانه اش را در کادر دوربین سینما قرار می داد ، چنین ساختار متفاوتی هم طلبیده می شد.

اما به جز این ، فیلم "کاتین" در این روزهایی که غوغای هلوکاست یهودیان بوسیله فاشیست های هیتلری در جنگ دوم جهانی ، گوش عالم را کر کرده و کوچکترین مخالفتی با اعداد و ارقام آن ، گناه نابخشودنی از سوی صهیونیست ها و اعوان و انصارشان به شمار می آید ، نگاهی است به هلوکاست های دیگری که در طی آن جنگ دهشتناک روی داد و از قضا ، قربانیانش هم یهودیان نبودند و یا حداقل در فیلم "کاتین" اینگونه نشان داده می شود.  

فیلم "کاتین" نشان دادکه فاشیست های جنگ دوم جهانی ، منحصر به نژادپرستان نازیست نبوده و از قضا انواع خشن تر و  ددمنشانه ترش در جبهه مقابل نازی ها و در میان ارتش متفقین ، خصوصا ارتش سرخ شوروی سابق (با همه آن ادعای آزادیخواهی و رهایی بخشی!) به قتل عام اسرای خود دست می زدند.(نمونه این گونه جنایات فاشیستی در جبهه متفقین را در فیلم هایی مانند "اروپا" ساخته لارس فن تریر و دو سال پیش در فیلم  "آلمانی خوب" استیون سودربرگ نیز شاهد بودیم).

فیلم "کاتین" نشان می دهد که همین متفقین رهایی بخش ، چگونه جنایات و قساوت های خود را بعدا به حساب ارتش هیتلر گذاشتند و از آنها به سود خویش تبلیغات به راه انداختند. به طوری که حتی به جنازه های پوسیده کشته شدگان هم رحم نکرده و بارها آنها را از زیر خروارها خاک خارج نمودند تا بازار تبلیغاتی خود را جور کنند. در فیلم گفته می شود ، اجساد کشته شدگان کاتین ، 3 بار از زیر خاک بیرون کشیده شد و تاریخ کشته شدنشان به جای آوریل 1940 ، سال 1941 ثبت شد تا دست روس ها که آن منطقه را در سال 1940 تحت اشغال داشتند ، رو نشود و از همین رو هر آن کس که خواست تاریخ 1940 را به عنوان زمان کشته شدن قربانیان کاتین ذکر نماید ، دستگیر و روانه اردوگاههای کار اجباری در سیبری شد.

فیلم "کاتین" همکاری نزدیک روس هاو آلمان ها را در تقسیم کشورها و اسرا و جنایات و قتل عام ها  نشان می دهد ، گویی از همان ابتدای آغاز جنگ دوم جهانی طرحی برای تقسیم جهان وجود داشته و از همین روست که قتل عام کاتین اتفاق می افتد ، چراکه ارتش سرخ استالین برای حکومت کردن بر لهستان پس از جنگ باید از شر افسران و سربازان وطن پرستی همچون آندری خلاص شود والبته کسانی مانند دوست آندری که به راحتی سلطه اشغالگران را پذیرفتند ، جای خود را در ارتش فرمایشی رژیم جدید لهستان هم دارا هستند.

امروزه اسناد و شواهد تاریخی بسیاری بر قصد تقسیم جهان پس از جنگهای  اول و دوم جهانی براساس نقشه ای جدید  توسط قدرت های جهانی و کانون های جهان وطن گرداننده آنها،مکشوف گردیده که اساس دو جنگ خانمانسوز نامبرده را زیر علامت سوال بزرگی می برد.

طبیعی است امروز آندری وایدا در فیلم "کاتین" از عملیات فاشیستی سوی دیگر جبهه متفقین  یعنی آمریکا و انگلیس سخنی به میان نیاود و  عجالتا به قول معروف به مرده چوب بزند و رژیم ساقط شده شوروی سابق را متهم کند. اما قطعا می توان این سبک و سیاق را به همراهان شوروی در جنگ دوم جهانی یعنی دیگر کشورهای موسوم به متفقین نیز تسری داد. مضاف براینکه وایدا سالها از جنبش همبستگی لهستان پشتیبانی و حمایت می کرد که براساس اسناد موجود توسط موسسات فرهنگی و اقتصادی وابسته به سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (CIA) مانند "بنیاد ملی برای دمکراسی" (NED) یا صندوق آلمانی مارشال  تقویت می شد ، و شاید از همین رو در آن سالها ، به طور متوالی  برای فیلم هایی همچون "مرد مرمرین" و "مرد آهنین" و "دانتون" و ...جوایز متعدد جهانی مثل نخل طلای  جشنواره کن را درو نمود! ولی پس از آن دیگر سالها حتی اسمش در هیچ محفلی برده نشد.

به هرحال اگرچه آندری وایدا  در این باب سخنی نگفته ولی برخی از تحلیلگران تاریخ معاصر جهان، بر این عقیده‌اند و نیز قرائن و شواهد بسیاری وجود دارد که ثابت می‌کند درواقع این صهیونیستها بودند ، در قالب «سازمان جهانی صهیونیسم» جنگهای جهانی اول و دوم را به راه انداختند و ازآن‌طریق به هدف تشکیل دولت اسرائیل در قلب جهان اسلام نائل شدند. اگر این اعتراف والتر راتنوی که گفته بود: «سرنوشت اروپا فقط به‌دست سیصد نفر تعیین می‌گردد که هرکدام رفقای دیگر خود را به‌خوبی می‌شناسد، و این سیصد نفر همه یهودی هستند» را بپذیریم، باتوجه‌به‌آنکه صهیونیستها با تسلط بر حکومت امریکا این کشور را به جنگهای جهانی اول و دوم وارد کردند و در هر دو جنگ نیز امریکا، انگلیس و فرانسه پیروز واقعی میدان بودند، بیشتر متوجه خطر جدی و فوری صهیونیسم جهانی در کشاندن جهان به‌سوی جنگ خانمان‌برانداز دیگری در جهان می‌شویم.

 

امروزه حتی در برآمدن هیتلر به عنوان جنگ افروز اصلی جنگ دوم جهانی و ماجراهای بعدی آن اسناد متعددی فاش شده که دست پنهان سازمان های فراماسونی وابسته به کانون های جهان وطن صهیونیستی را در پس زمینه آن  به نمایش می گذارد.

به جز تاثیر بلاتردید انجمن ماسونی "تئو سوفی" در شکل گیری تفکر ناسیونال سوسیالیسم یا همان نازیسم ، رابطه هیتلر جوان با شخصی به نام والتر اشتین نیز از مواردی است که مورد توجه محققین قرار گرفته است . والتر اشتین، مقارن با دوران جوانی هیتلر و اقامت او در وین، یک فراماسون فعال مدعی ارتباط با موجودات فراطبیعی بود و سازمان ماسونی پنهانی را بنیان نهاد که به ترویج عقاید رازورزانه، آریایی گرایانه و تئوسوفیستی اشتغال داشت. هیتلر جوان به سازمان ماسونی(صهیونیستی) اشتین پیوست و از نظر فکری به شدت از آن تأثیر گرفت.والتر اشتین بعدها،با نام دکتر اشتین،کتاب های متعددی درباره ”رازورزی آریایی“ نوشت و نوعی آیین شیطان پرستانه را تبلیغ می کرد. در سالهای جنگ دوم جهانی، دکتر اشتین در انگلستان اقامت داشت و در این زمان مشاور شخصی سر وینستون چرچیل(نخست وزیر بریتانیا)  و عضو سرویس اطلاعاتی این کشور  بود!

فرقه مشکوک دیگری که در پیدایش نازیسم آلمان تأثیر داشت و به طورمستقیم با سازمان ماسونی –صهیونیستی تئوسوفیسم مرتبط بود ، انجمن تول نام داشت که در سال 1912 تأسیس شد و مرکز آن در مونیخ واقع بود . بنیانگذار این سازمان فردی به شمار می آمد که با عنوان اشرافی "کنت هنریش فن سباتندروف" شهرت داشت و نام اصلی اش رودلف گلوئر بود . او دراوایل سده نوزدهم در استانبول (عثمانی) اقامت داشت و تاجری ثروتمند به شمار می رفت. وی پس از بازگشت به آلمان، اندیشه تول را از کتاب آموزه سرّی مادام بلاواتسکی، از بنیانگذاران تئوسوفیسم، وام گرفت، سازمان خود به نام انجمن تول را برپا کرد و هدف خویش را سروری نژاد برتر اعلام داشت . وی به جذب اعضای خاندان های اشرافی و ثروتمندان و کارخانه داران آلمانی به این انجمن پرداخت و با اوج گیری جنبش انقلابی در آلمان، و به ویژه قیام خونین کارگران باواریا، یک شبکه تروریستی به ریاست فردی به نام دیتریش اکارت ایجاد کرد که یکی از اقدامات آن ، قتل وحشیانه کورت ایزنر، رئیس جمهور باواریا بود . طی سال های 1919- 1923 این سازمان به 300 فقره عملیات تروریستی  ، دست زد . در میان اعضای انجمن تول نام بلند پایگانی چون فرانتس گورتنر (وزیردادگستری باواریا)، پوهنر (رئیس پلیس مونیخ) و ویلهلم فریک (معاون یوهنر) دیده می شود. بعدها، در دولت هیتلر، فریک وزیر کشور و گورتنر وزیر دادگستری آلمان شدند 

مورخین، انجمن تول را قدرتمندترین سازمان پنهانی آلمان در دوران صعود فاشیسم می دانند. یکی از اعضای این انجمن، رودلف هس ( از جنایتکاران اردوگاههای مرگ هیتلری ) بود . فردی به نام پروفسور هوسهوفر به عنوان نظریه پرداز انجمن تول شناخته می شد. هوسهوفر از طریق هس باهیتلر آشنا شد و تعالیم او دستمایه اصلی هیتلر در نگارش کتاب "زندگی من" قرارگرفت.

زمانی که هیتلر از سوی ضداطلاعات ارتش آلمان مأمور شد تا به حزب کارگری آلمان بپیوندد، چهل نفر از اعضای انجمن تول، با هدایت دیتریش اکارت، برای حمایت از او به عضویت این حزب درآمدند. اکارت در زمان مرگ، در سال 1923 ، به اعضای انجمن تول وصیت کرد که از هیتلر تبعیت کنند زیرا وی با استادان غیبی  در ارتباط است.

در زمان صعود هیتلر در آلمان ( 1938 )، دولت نوئل چمبرلین، پسر امپریالیست نامداری چون جوزف چمبرلین، بر سر کار بود و سرسخت ترین هوادار هیتلر در دولت بریتانیا ، لرد هالیفاکس بود که به خاندان مونتاگ تعلق داشت . خاندان مونتاگ در طول تاریخ معاصر بریتانیا، از سده هفدهم میلادی، نزدیک ترین پیوندهای سیاسی و مالی و خویشاوندی را با اشراف یهودی و خاندان های دسیسه گری چون چرچیل داشته اند و در این زمینه شهرت کامل دارند. تمامی اقداماتی که دولت بریتانیا در زمان دولت چمبرلین انجام می داد، در جهت تحکیم اقتدار هیتلر و به پیشنهاد لرد هالیفاکس بود.

نقش سازمان اطلاعاتی بریتانیا (اینتلیجنس سرویس) و شبکه پنهان اشراف یهودی در صعود نازیسم در آلمان را از طریق عملیات مرموز فردی به نام "ایگناس تربیش لینکلن" نیز می توان پیگیری کرد. تربیش لینکلن، که به یک خانواده ثروتمند یهودی ساکن مجارستان تعلق داشت، به عنوان یکی از مأموران اطلاعاتی و توطئه گر بزرگ و افسانه ای نیمه اول سده بیستم میلادی شهرت فراوان دارد . او در سال 1903 به انگلستان مهاجرت کرد، در سال 1910 نماینده مجلس عوام شد و زندگی مجللی در پیش گرفت .

در سال های بعد، به همراه سیدنی رایلی یهودی، مأمور اطلاعاتی نامدار دیگر انگلیس،در دسیسه های نفتی- سیاسی مرموز آن دوران به سود کانون های قدرتمند یهودی و مجتمع نفتی رویال داچ شل(وابسته به امپراتوری روچیلدها)  نقش فعال داشت . در آٍستانه جنگ اول جهانی، تربیش لینکلن به عنوان نماینده اینتلیجنس سرویس بریتانیا با سازمان اطلاعاتی آلمان وارد ارتباط شد . حداقل ازاوایل سال 1919 به طور کامل در آلمان مستقر شد و در عملیات خرابکارانه و توطئه های گروه های افراطی فاشیستی نقش فعالی به دست گرفت . در این دوران، او یکی از عوامل اصلی پس پرده در سازماندهی و تحرکات گروه های اوباش موسوم به لشکر آزاد بود که از درون آن حزب نازی زائیده شد . در همین زمان بود که فعالیت سیاسی هیتلر آغاز شد و وی به عنوان مأمور مخفی سازمان ضداطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخی رهبران افراطی نظامی چون ژنرال لودندروف، گروه کوچک خود را تأسیس کرد؛ همان گروهی که سپس به حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری آلمان (نازی) بدل شد . در نوامبر 1923 ژنرال لودندروف و هیتلر کودتای نافرجامی را ترتیب دادند که به کودتای مونیخ معروف است . امروزه مورخین می دانند که یکی از گردانندگان طرح های متعدد کودتایی ژنرال لودندروف و هیتلر همان آقای تربیش لینکلن بوده است . تربیش لینکلن بعدها در بندر شانگهای مستقر شد، نام چینی چائو کونگ را بر خود نهاد، سر خود را تراشید و 12 ستاره کوچک بر پوست جمجمه اش داغ زد، به عنوان راهب بودائی صومعه ای به راه انداخت و گروهی مرید وفادار در پیرامون خویش گرد آورد . با آغاز جنگ دوم جهانی، چائو کونگ، یا همان آقای تربیش لینکلن، با سر کنسول آلمان در شانگهای تماس گرفت و خواستار ملاقات با هیتلر شد تا ”قدرت ماورا ء طبیعی“ خود را در خدمت او قرار دهد . از سرنوشت این پیشنهاد اطلاعی در دست نیست!!