مستغاثی دات کام

 
شب های قدر 87
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
 

انا انزلناه فی لیله القدر

لیله القدر خیر من الف شهر


 
 
به بهانه ساخت فیلمی درباره شهید سید علی اندرزگو
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
 

 

 

طلیعه ای به یادماندنی از سینمای ملی

 

 

قهرمانان و اسطوره های تاریخ یک سرزمین از اصیل ترین مایه های ریشه و هویت مردم آن آب و خاک به شمار می آیند.قهرمانان و اسطوره هایی که برای آزادی و استقلال کشورشان از جان و مال خود گذشتند و یا نقشی مهم در اعتلای علمی و فرهنگی و اجتماعی جامعه خود ایفا کرده و موجب سرافرازی آن در عرصه های بین المللی و جهانی شدند. تردیدی نیست که پرداختن به این اسطوره ها و قهرمانان از اساسی ترین محورهای فرهنگ و هنر ملی یک سرزمین به شمار می آید ، همچنانکه در طول تاریخ ملل محتلف نیز چنین بوده است.

شاید بتوان یکی از ابعاد سینمای ملی را در به تصویر کشیدن زندگی و فعالیت ها و مجاهدت های این افتخارات مردمی  دانست ، همچنان که بسیاری از هنرمندان متعهد کشورهای مختلف ، قابل تامل ترین آثار خویش را درباره این گونه انسان های بزرگ میهن خود ساختند.

از همین روست که مشاهده می کنیم ، جان فورد افسانه ای زندگانی "آبراهام لینکلن" را در فیلم "آقای لینکلن جوان"  به روی پرده می برد و پاتریشیا گازمن شیلیایی دو ماه آخر دولت سالوادور آلنده را در فیلم "نبرد شیلی" به تصویر می کشد.

سرگئی آیزنشتاین برای تقویت روحیه ملی جامعه خود در آستانه جنگ دوم جهانی ، رشادت ها و دلاوری های "الکساندر نوسکی"  را جلوی دوربین برد و امپراتور کوروساوا ، سامورایی ها ، این اسطوره های تاریخ مردمی ژاپن را محور اصلی بسیاری از فیلم هایش قرار داد.

 در سینمای اخیرتر  نیز اسپایک لی عصیانگر برای "مالکوم ایکس" فیلم ساخت ، الیور استون عصبانی ، برای غمخواری با شخصیت محبوبش ، از زبان جیم گریسن نیواورلئانی ، فیلم "جی اف کی " را کارگردانی کرد و والتر سالس برزیلی ، چگونگی شکل گیری شخصیت انقلابی ارنستو چه گوارا را در فیلم "خاطرات موتور سیکلت" به نگاه مخاطبش نشاند.

این دسته از آثار (همچنان که توضیح داده شد) سایر مفاخر ملی که در زمینه های گوناگون علمی ، فرهنگی و اجتماعی برای تاریخ سرزمین خویش ، افتخار وآبرو کسب کرده اند را نیز در کادر دوربین قرار داده است. از همین روست که برجسته ترین سینماگران تاریخ صد و اندی ساله هنر هفتم به زندگی بزرگانی همچون : لویی پاستور و تامس آلوا ادیسن و ون گوک و ولفگانگ آمادئوس موتزارت و لئون تولستوی و ...پرداخته اند.

قطعااین آثار،نمونه هایی ازسینمای ملی سرزمین  آن فیلمسازان محسوب شده و می شود . نمونه هایی که هویت ملی و ریشه های تاریخی یک ملت را به رخ می کشد و می تواند از ورای همه معضلات و تضادهای تاریخی – اجتماعی ، راهکارهای عملی برای الگوسازی نسل های بعدی را ارائه نماید.

اگرچه در سالهای پیش از انقلاب ، تقریبا چنین نگاهی در سینمای ایران وجود نداشت و در موارد اندکی که سعی شد به برخی قهرمانان ملی پرداخته شود ، دستگاه سانسور ستم شاهی (که اساسا نگاه ملی و غیر وابسته را برنمی تابید) آن را مانع گردید (مانند فیلم "ستارخان" مرحوم علی حاتمی که پس از یک هفته از اکران سینماها برداشته شد) ولی خوشبختانه در سینمای پس از انقلاب اسلامی ، نوعی نگرش ملی به چشم آمد که سعی داشت به وقایع و حوادث و شخصیت های انقلابی ، سیاسی و علمی – هنری  تاریخ ایران پرداخته و آنها را برنوار سلولویید ثبت نماید. از جمله این تلاش ها می توان به دو فیلم پر هزینه امیر قویدل درمورد میرزا کوچک خان جنگلی اشاره کرد که با عناوین "سردار جنگل" و "میرزا کوچک خان" به ترتیب در سالهای 1363 و 1364 به اکران عمومی درآمد یا مرحوم علی حاتمی در فیلم "کمال الملک" به یکی از مفاخر تاریخ معاصر هنر ایران زمین پرداخت.

 اما متاسفانه چنین تلاش هایی لااقل در عرصه سینمای ایران چندان تداوم نیافت و به دلائل مختلف ابتر ماند. (اگرچه در تولید تلویزیونی ، این گونه آثار مجال بیشتری برای عرضه یافتند و از این لحاظ کارنامه سیمای جمهوری اسلامی قابل دفاع تر به نظر می رسد.)

این در حالی است که شاید کمتر سرزمینی مانند ایران یافت می شود که چنین تاریخی ( چه در عهد باستان و تاریخ میانه و چه در دوران معاصر ) پربار و مشحون از اسطوره ها و قهرمانان و افتخارات ملی در عرصه های مختلف انقلاب و سیاست و علم و هنر و ...داشته باشد که بسیاری از آنان را دیگر ملل همسایه یا غیر مجاور ، مدعی شده اند!! و برایشان مراسم و سالگرد و جشن می گیرند و درباره شان فیلم می سازند و کتاب می نویسند و به سایر گونه های هنری دیگر ، دست می یازند ولی متاسفانه خود ما ، غافل و جاهل مانده ایم.

حدود 30 سال است که علیرغم تمامی ادعاها و سر و صدا در مورد جهان اسلام و در پشت سرداشتن انقلابی عظیم با نام اسلام ، هنوز حتی به زندگی فخر عالم بشریت که اصلی ترین الگوی ایمانی و ملی ما ایرانیان است یعنی پیامبر عظیم الشان اسلام(ص) حتی نزدیک هم نشده ایم و هنوز دل به فیلم 40 سال پیش مرحوم مصطفی عقاد خوش داشته ایم.

در حالی که برخی در آن سوی آبها برای منجیان دروغین آخرالزمانی خویش  به کوس و کرنا زده اند و با صدها کانال تلویزیونی و ماهواره ای و دهها فیلم تولیدی و تاسیس کمپانی های ویژه بر طبل خود می کوبند، ما مدعیان انتظار تنها منجی موعود راستین آخرالزمان  یعنی حضرت ولی عصر (عج) ،در سینمایمان  حتی کوچکترین سخنی برای شناساندن این منجی راستین بشریت برزبان تصویر نرانده ایم.

از این اسطوره های بی بدیل تاریخ بشریت که بگذریم ، به شخصیت هایی مانند مولوی و خیام و ابوعلی سینا و ...می رسیم که از هر گوشه ای مدعی شان می شوند و کسانی درمورد زندگی و دوران شان  فیلم می سازند که کمتر با آنان مربوطه می شوند و حتی از هموطنی آنها نیز هزاران فرسنگ دورند ، ولی در سینمای ایران ، دست روی دست گذارده اند و دلمان خوش است که با فیلم های بی خاصیتی همچون "آتش بس" و "ده رقمی" و "کلاغ پر" و ....گیشه ها رافتح کرده ایم!!!

اما نوزدهم رمضان ، سی امین سالگرد شهادت یکی از اسطوره های تاریخ معاصر انقلاب و مبارزه در سرزمین ماست. شهید سید علی اندرزگو ، چریک مبارزی که بیش از 14 سال مخوف ترین دستگاه امنیتی تاریخ این کشور یعنی ساواک را با تمام ماموران ورزیده و آموزش دیده اش به دنبال خویش کشید و در آخر بدون آنکه کوچکترین اطلاعاتی در مورد شبکه های گسترده مبارزاتی اش به آنها بدهد ، با یک اقدام متهورانه و حیرت انگیز ، در اثر اصابت 20 گلوله مزدوران ساواک(براساس گزارش پزشکی قانونی) به شهادت رسید.

در حالی که در فرهنگ مبارزات مسلحانه و چریکی ، عمر یک چریک در مبارزه با رژیم های دست نشانده ، حداکثر چند ماه پیش بینی می شود( از با دوام ترین این افراد در تاریخ سازمان های چریکی ایران در دوران طاغوت می توان به بهرام آرام از رهبران گروه مجاهدین خلق اشاره کرد که حدود 4 سال در این مبارزه زنده ماند و همچنین حمید اشرف رهبر گروه چریک های فدایی خلق که در حدود 5 سال خودش را حفظ کرد. قابل ذکر اینکه ارنستو چه گوارا ، انقلابی اسطوره ای آمریکای لاتین نیز در دوران پیش از انقلاب کوبا ، تنها 3 سال مابین سالهای 1956تا 1959 را در صفوف مبارزانی بود که در کوههای سییرا ماستره موضع گرفته بودندو پس از کنار کشیدن از دولت کوبا و پیوستنش به صفوف انقلابیون بولیوی فقط یک سال مابین پاییز 1966 تا اکتبر 1967 توانست جان سالم به درببرد و در آن تاریخ ، بعد از اسارت توسط ارتش بولیوی ، بوسیله نظامیان آمریکایی تیرباران شد) ، اما سید علی اندرزگو ،  14 سال در سخت ترین شرایط اختناق و تورهای پلیسی شاه که توسط کارشناسان آمریکایی و اسراییلی هدایت می شد ، خود را حفظ نمود ، در حالی که کانال ورود اسلحه و مهمات از لبنان و سوریه و همچنین آموزش نظامی برای گروههای مبارز داخلی  بود ، سازماندهی مبارزان هوادار امام خمینی(ره) را برعهده داشت و بنا به دستور رهبر انقلاب ، به طور کاملا مخفیانه بنیه نظامی نهضت را تقویت می کرد(حضرت امام اگرچه به مبارزه مسلحانه به اصطلاح پیشتاز و دور از مردم اعتقادی نداشتند و همواره یاران و شاگردانشان را از این گونه مبارزه برحذر می کردند ، اما برای روزی که مردم آگاه شده و جهت سرنگونی رژیم شاه قیام کنند و برای لحظات ضروری ،  توصیه به مسلح شدن و آموزش نظامی می نمودند و حتی آن را در کتاب "حکومت اسلامی" خویش نیز یادآور شده اند)، بسیاری از گروههای مسلح اسلامی را برای شرایط قیام مردمی آماده ساخت و همچنین گروههای مبارز همافران را در نیروی هوایی طاغوت سازماندهی کرد که در نهایت برای جنگ مسلحانه روزهای 20 تا 22 بهمن 1357 علیه گارد شاهنشاهی ، مثمر ثمر افتادند.

شاید از همین رو بود که ساواک در گزارشات خود ، از سید علی اندرزگو را با نام رمز "کیس سرفراز" یاد می کرد. چراکه بارها و بارها ، پس از روزها و ماهها ردگیری و شنود و تعقیب و مراقبت ، هنگامی که به یکی از پایگاههای داخلی وی دست پیدا می نمود ، پس از حمله ، ردی از وی نمی یافت. بارها و بارها ، انبارهای وسیع اسلحه از اندرزگو یافت ولی اثری از خود وی نیافت. بارها و بارها دوستان و یاران و حتی همسر و خویشانش را به دام انداخت ولی قادر به شکار او نشد. تا اینکه در اواسط ماه رمضان انقلاب(2شهریور سال 1357) ، درحالی که تنها کمتر از 6 ماه به پیروزی نهضت مردم باقی مانده بود ، وی را در حال انجام یکی از قرارهایش به دام انداخت و شاید درواقع در دام اندرزگو اسیر شد ، زیرا درحالی که انتظار داشت اطلاعات فراوانی از وی کسب خواهد کرد (ساواک اطمینان داشت ، اندرزگو برخلاف بسیاری از اعضای گروههای چریکی مارکسیستی و شبه مارکسیستی ، اقدام به خودکشی با سیانور نخواهد کرد ، چراکه هم از نظر اعتقادات اسلامی اش ، خودکشی گناه کبیره محسوب می گردید و هم امام دستور اکید داده بودند که پیروان ایشان به چنین اقدامی مبادرت نورزند.) علاوه براینکه اندرزگو همه اطلاعات و ارتباطات مکتوبش بر روی کاغذ که در جیبهایش موجود بودند را خورد و بلعید ، سپس حرکاتی انجام داد و طوری وانمود کرد که مسلح است و می خواهد به نیروهای محاصره کننده اش شلیک کند که در اینجا ماموران ساواک برخلاف دستور (که بایستی اندرزگو زنده دستگیر شود) وی را به رگبار گلوله بستند.

هنوز به دام افتادن اندرزگو در آن غروب 19 رمضان 1357 ، سوال پژوهشگران و کارشناسان تاریخ و محققین را به همراه دارد که چرا اندرزگویی که 14 سال ، کوچکترین مسائل امنیتی را رعایت می کرد تا آنجا که زبده ترین متخصصان ساواک را حیرت زده کرده بود ، چگونه در آن بعدازظهر تابستانی ، پیش پاافتاده ترین نکات مخفی کاری را در تماس تلفنی با یکی از دوستانش (که احتمالا از کنترل و شنود تلفن وی مطلع بوده است) در نظر نگرفته و به آن سادگی در تور پلیس امنیتی می افتد؟

زندگی و دوران فعالیت شهید سید علی اندرزگو ، سرشار از شگفتی ها و گفتنی های ناگفته  و نقاط پرکشش و دراماتیک است که می تواند علاوه برجذابیت های مختلف ، بخشی از تاریخ مبارزات یک ملت را برای نسل امروز و فردا به نمایش گذارد.

خوشبختانه در همان اوایل انقلاب ، علیرغم تمامی مسامحه ها و کم لطفی دستگاههای فرهنگی و هنری ، برای ساخت فیلمی درباره سید علی اندرزگو تلاش هایی به عمل آمد.

اولین اقدامات در این جهت توسط مسعود کیمیایی صورت گرفت . اگرچه تاکنون خود کیمیایی دراین مورد سخنی نگفته است ، اما اسناد منتشره توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی در کتاب "حماسه شهید اندرزگو " به خوبی گویای واقعیت یاد شده است. به برخی از این اسناد  توجه نمایید :

 

"تاریخ 3/4/ 1361

 

دفتر وزیر

برادر ارجمند سرکار سرهنگ حجازی

ریاست محترم شهربانی کل کشور

 

احتراما نظر به اینکه آقای مسعود کیمیایی اقدام به تهیه فیلم سینمایی از زندگی شهید سید علی اندرزگو نموده اند ، خواهشمند است دستور فرمایید واحدهایی از شهربانی که اطلاعات مورد نیاز مشارالیه را در اختیار دارند ، به نامبرده همکاری لازم معمول دارند.

 

عبدالمجید معادیخواه

از طرف وزیر ارشاد اسلامی (امضاء)

 

 

--------------------------------------------------------

بسمه تعالی

 

دایره 7 :

سوابق شهید اندرزگو بررسی و بارعایت حفاظت اسناد پیرامون بهره برداری از اسناد ، فقط در حد احتیاج فیلمساز با آقای مسعود کیمیایی همکاری فرمایید.

 

حمید فضلی(امضاء)

 

-----------------------------------------------------

 

وزارت کشور

شهربانی کل کشور

 

تاریخ :23/4/1361

به ریاست اداره اطلاعات

درباره تهیه فیلم پیرو نامه شماره 28/02-1424(17/4/1361) سیاسی ایدئولوژیک ستاد مشترک

در نظر است جهت تهیه فیلمی از زندگی شهید علی اندرزگو به وسیله آقای کیمیایی ، وزارت ارشاد اسلامی خواستار واگذاری اطلاعات موردنیاز و همکاری در این زمینه می باشد. خواهشمنداست اگر اطلاعاتی در سالهای گذشته در این زمینه آن اداره دارد ، به این اداره ارسال دارید.

 

قائم مقام اداره سیاسی ایدئولوژیک شاجا

سید محمد علی شهیدی (امضاء)

 

--------------------------------------------------------

 

وزارت کشور

شهربانی کل کشور

 

تاریخ 29/4/1361

 

از: اداره اطلاعات (07)

به : ریاست محترم اداره سیاسی ایدئولوژیک شاجا

درباره تهیه فیلم از زندگی شهید علی اندرزگو

 

خواهشمند است دستور فرمایید یک نفر نماینده مورد اعتماد را جهت مطالعه و بهره برداری از سوابق مربوطه به این اداره معرفی نمایند. ضمنا آقای مسعود کیمیایی نیز می تواند شخصا به این اداره مراجعه نماید.

 

جانشین رییس اداره اطلاعات

حمید افضلی

28/4/1361

امضاء

اقدام کننده- رییس دایره 7 – سرگرد عباس مفخم (امضاء)

(مهر محرمانه)

 

--------------------------------------------------------

 

از سرنوشت فیلم مسعود کیمیایی اطلاعاتی در دست نداریم (اگرچه ملاحظه می فرمایید امور اداری و نامه نگاری های مربوطه برای دستیابی فیلمساز به اسناد موردنظر کمتر از یکماه وقت برده است!) ولی اطمینان داریم که ایشان فیلمی درباره سید علی اندرزگو نساخته است. اما 4 سال بعد علی اصغر شادروان فیلمی را با عنوان "تیرباران" و پیرامون زندگی شهید اندرزگو برپرده سینماها برد که در آن مجید مجیدی(فیلمساز معروف امروزی) در نقش سید علی اندرزگو قرار گرفته بود. فیلم "تیرباران" اگرچه به گوشه هایی از زندگی و مخفی کاری های  اندرزگو  پرداخته بود ولی به دلیل نگاه حادثه پردازانه و سبک هالیوودی اش ، از پرداختی درون گرا و قابل تامل در مورد شخصیتی همچون اندرزگو با آن همه عمق و وسعت ، عاجز ماند و کاراکتر اندرزگو از حد و قواره آرتیست های فیلم های غربی فراتر نرفت.

اگرچه به دلیل یکه بودن فیلم مذکور ، هنوز بایستی ممنون و سپاسگزار آقای شادروان باشیم که همت کرد و فیلمی درباره شهید اندرزگو ساخت. اما نمی دانیم که ایشان تا چه حد از تحقیقات آقای کیمیایی استفاده کرده و یا خود مسعود کیمیایی آن تحقیقات نافرجامش را در اختیار شادروان گذارده یا خیر!  به هرحال احتمالا کیمیایی قادر بود که فیلم قابل تامل تری درباره زندگی شهید اندرزگو بسازد. و از این لحاظ و تا همین جا توجه ایشان به یکی از قهرمانان ملی تاریخ این سرزمین قابل ستایش است.

اما از سال گذشته خبرهایی به گوش می رسد که گویا قصد براین است ، با امکانات و تحقیقات کافی ، پروژه ای سینمایی درباره زندگی شهید سید علی اندرزگو کلید بخورد که چندماه پیش به کارگردانی علی محمد قاسمی ، این کار آغاز شد و سرانجام و پس از سالها ، فیلمی با نام و یاد شهید اندرزگو جلوی دوربین رفت. با توجه به اسناد و مدارک موجود از دوران زندگی سید علی اندرزگو (از جمله کتابی قطور از اسناد ساواک درباره شهید که توسط مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات انتشار یافته و شامل کلیه بازجویی ها از دوستان و نزدیکان اندرزگو و همچنین گزارشات مختلف ساواک در طول حدود 15 سال تعقیب و گریز با وی است ، همچنین مجموعه مصاحبه هایی که با دوستان و همرزمان سید علی اندرزگو توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی و مجله شاهد یاران به عمل آمده و در کتاب های آن مرکز و ویژه نامه مجله یادشده درج گردیده است)  انتظار می رود که فیلمی محکم و قوی به لحاظ استنادی و جذاب از جهت دراماتیک خلق شود. از درگاه خداوند متعال آرزومندیم ، این گونه اقدامات سینمایی بیشتر و بیشتر تداوم یافته و به حق بخش مهمی از شاکله سینمای ملی در این وادی نگریسته شود.

 

 


 
 
برآستانه هفتمین سالگرد حادثه 11 سپتامبر 2001
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧
 

 

 

حکایت 11 سپتامبر بر پرده سینما

 

 

در حالی به هفتمین سالگرد حادثه حمله به برج های مرکز تجارت جهانی نیویورک در 11 سپتامبر 2001 رسیده ایم که همچنان حقیقت این حادثه درپرده ای از ابهام قرار دارد

اگرچه طی پنج سال ، تقریبا سینمای هالیوود از هرگونه پرداخت به حادثه 11 سپتامبر منع گردید و هیچگونه فیلمی در این زمینه ساخته نشد (به جز فیلم هایی که به آثار و تبعات آن واقعه تنه می زدند مثل :"گزارش اقلیت " ، "سیمونه" و...) و حتی تصاویر برج های دوقلوی نیویورکی از بعضی فیلم های ساخته شده قبل از 11 سپنامبر 2001 ، بیرون کشیده شد ، اما در سال 2006 گویی ورق برگشت و حداقل 3 فیلم با تبلیغات و سر و صدای فراوان روی پرده سینما و یا بر صفحه تلویزیون نقش بستند ؛ "یونایتد 93 " (پال گرین گرس) و "پرواز 93" (پیتر مارکل) که هر دو فیلم درباره چهارمین هواپیمای ربوده شده در روز یاد شده بودند و فیلم "مرکز تجارت جهانی " (الیور استون) که به قصه دو پلیس نجات یافته از آوار برج های دوقلو می پرداخت.

دو فیلمی که ماجرای پرواز شماره 93 را به تصویر می کشیدند ، حکایت چهارمین هواپیمای به اصطلاح ربوده شده روز 11 سپتامبر 2001 را حکایت می کردند که با تلاش مسافرین آن ، به هدف خود یعنی برخورد با ساختمان دیگری از مراکز مهم آمریکا نرسید و در منطقه ای دورتر با زمین برخورد کرده و منفجر شد. داستان فیلم که براساس برخی نقل قول های بازماندگان قربانیان آن پرواز از آخرین تماس تلفنی با بستگانشان  به همراه  تخیلات فیلمسازان آثار  مذکور شکل گرفته ، بعدا مورد اعتراض همان بازماندگان قرار گرفت که ماجرای مذکور را تحریف کرده اند! این در حالی است که در آن مکالمات تلفنی یاد شده ، حتی در خود فیلم های مذکور ، هیچگونه نشانه ای از اینکه چگونه مسافرین آن پرواز تصمیم گرفته و سپس با اتحاد علیه ربایندگان ، به آنها حمله برده و مانع اجرای عملیاتشان شدند ، دیده نمی شود و کاملا روشن است که سازندگان این دو اثر به جای معلوم شدن حقیقت ، تنها برآن بوده اند قصه ای سرهم کرده و فیلمی (به قول همان بازماندگان حادثه) اکشن بسازند! علیرغم اینکه تا همین چندی پیش ، در منابع خبری و رسانه های غرب ، تنها سخن از 3 هواپیمای ربوده شده بود !

 حتما آنان که وقایع 11 سپتامبر را در همان روز واقعه پی گیری می کردند ، فراموش نکرده اند که در اولین خبرهای اعلام شده ، صحبت از 8 هواپیمای ربوده شده ، به میان آمد که به جز برخورد 3 تای آنها با برج های نیویورکی و مرکز پنتاگون در واشینگتن ، از 5 هواپیمای دیگر اطلاعی در دست نبود. اما پس از فرو خوابیدن سر و صداها و التهاب ها ، ناگهان گفته شد که فقط 3 هواپیما ربوده شده بودندکه دو تای آنها  به برج های دو قلوی مرکز تجارت جهانی درنیویورک برخورد کرده و یکی دیگر به مرکز پنتاگون . از هواپیمایی که ادعا شد به مرکز پنتاگون برخورد کرده ، هیچ نشانه ای  ارائه نگردید . به قول کارشناسان از آن هواپیما حتی قطعه ای کوچک ، مثلا تکه ای از بدنه یا موتور و یا دیگر نقاط آن ، در مقابل نگاه  رسانه ها و خبرنگاران قرار نگرفت.(گویی هواپیمای مذکور در اثرآن  برخورد کاملا پودر شده که هیچ اثری از خود باقی نگذاشته بود) همچنین تکرار اخبار آن به شدت سانسور گشت و شبکه های مختلف رادیویی و تلویزیونی به دلیل مسائلی که از سوی کاخ سفید، امنیت ملی خوانده شد ، از تاکید بر جوانب آن منع گشتند. این سکوت خبری به مدت 4 سال ادامه داشت که تا اینکه در سال 2006 ناگهان پنتاگون اعلام کرد قصد انتشار تصاویر برخورد هواپیمای مذکور با ساختمان اصلی ستاد ارتش آمریکا را دارد.این درحالی است که سال پیش از آن ، یکی از سایت های اینترنتی با انتشار تصاویر مستندی بر اساس عکس هایی که بخش های تخریب شده ساختمان پنتاگون را نشان می داد ،  امکان برخورد هواپیما با  آن ساختمان را همراه طرح های گرافیکی  بررسی کرده و نتیجه گرفته بود که تنها یک موشک زمین به زمین می توانسته به آن  صورت خرابی به بار آورد. البته عدم ارائه حتی قطعه کوچکی از هواپیما از سوی مسئولین پنتاگون در طول این هفت سال  هم  بر ادعای فوق صحه می گذارد  .

 این در حالی است که قبول تخریب کامل برج های دوقلوی نیویورکی هم  با آن ساختار امن و محکم در اثر برخورد هواپیما  و بدون کمک مواد منفجره دیگر در سایر بخش های آن برج ها ، از سوی کارشناسان مربوطه کاملا مورد تردید قرار گرفته است.

در سال 2006 فیلمی مستند به نام "تغییر بی‌قاعده" ساخته شد که برخی مطبوعات از جمله مجله تایم در همان سال، آن را یکی از افشاگرترین فیلم‌هایی دانستند که درباره  11 سپتامبر ساخته شده است. فیلم  "تصویر بی قاعده" مملو از آمار، تصاویر، مدارک و گفته‌های شاهدان عینی است. متخصصان در مصاحبه هایشان  دلایل خود را ارائه می دهند و  نوای موسیقی هیپ‌هاپ در سرتاسر فیلم به گوش می‌رسد. آنها یازدهم سپتامبر را از نو بازسازی کرده‌اند، نقطه به نقطه و فریم به فریم.

یک گوینده لحظه به لحظه ماجرا را شرح می‌دهد. ‌در واقع گروهی فیلمساز آماتور و شماری از انسان‌های سختکوش (که بعضی‌ حتی 20 ساله‌اند) با سرمایه شخصی و لپ‌تاپ‌هایشان و تصاویری  که در اینترنت موجود بوده ، این فیلم را ساخته‌اند .
در بخش حمله به پنتاگون در این فیلم ، با حقایق جالبی روبه‌رو می‌شویم؛ بخش آسیب دیده پنتاگون اصلا طبیعی به نظر نمی‌رسد. خسارت وارده به هیچوجه در حد آن برخورد نسبت داده شده توسط یک هواپیمای بویینگ 767 نیست. سوراخ ایجاد شده در دیوار خارجی پنتاگون، 23 متر است اما طول بال‌های بوئینگ 767 به 38 متر می‌رسد. چرا سوراخ وسیع‌تر نیست؟ چرا همه‌چیز این‌قدر تمیز به نظر می‌رسد؟
ممکن است متخصصان بگویند سوراخ توسط دماغه هواپیما ایجاد شده و نه بال‌ها که به خاطر برخورد با زمین کنده شده بودند. اما بال‌ها کجا افتاده‌اند؟ چه بر سر دم و موتور هواپیما آمد؟ در تصاویر بخش ویران شده پنتاگون ( که در فیلم هم دیده می‌شود) هیچ اثری از جت مسافربری دیده نمی‌شود. مقامات رسمی‌ می‌گویند هواپیما ابتدا بر اثر سقوط در محوطه چمن ساختمان ، یک بال خود را از دست داد. ‌ می‌گویند هواپیما در مسیر سقوط به پنج تیر چراغ برق هم برخورد کرده است اما عکس‌هایی که از این تیرها در فیلم دیده می‌شود، شگفت‌آور است. تیرها خسارت اندکی دیده‌اند و اصلا آیا "هانی‌هانجور" که گفته می‌شود کنترل هواپیما را پس از ربودن آن در دست گرفت، توانایی چنین اقداماتی را داشته است؟ تنها چند هفته قبل از یازدهم سپتامبر او در یک امتحان پرواز رد شده بود. کارمندان پنتاگون می‌گویند پس از انفجار بوی باروت بی دود را حس می‌کرده‌اند. نوعی ماده منفجره که در موشک‌های کروز به کار می‌رود! ‌
فیلم "تغییر بی‌قاعده" عقل سلیم بیننده را به این نکته مهم می‌رساند که باید توضیحات مقامات رسمی از حادثه را فراموش کرد.
"کوری رووه"، یکی از سازندگان فیلم که تنها 23 سال دارد، می‌گوید: "هدف فیلم تنها یک چیز است: مردم باید متقاعد شوندکه داستان‌های دیگری هم از ماجرا وجود دارد. داستان‌هایی که رسانه‌های اصلی و دولت هیچگاه تعریف نمی‌کنند. "

 او ادامه می‌دهد:‌"آن 19 هواپیماربا در 2 ساعت، از تمامی بخش‌های امنیتی به راحتی گذشتند و 4 هواپیمای مسافربری را به چنین ساختمان‌هایی کوبیدند و در تمام این مدت ارتش هیچ کاری برای متوقف کردن آنها انجام نداد، آن هم در محافظت‌شده‌ترین فضای هوایی سراسر جهان در ایالات متحده. این به نظر من توطئه دولت آمریکا است، دم و دستگاه بوش. "
رووه ادامه می‌دهد:" دولت در این فیلمنامه نقش وطن‌پرستی تحسین‌آمیزش را به خوبی بازی کرد. اگر می‌خواهید سلاح‌های کشتار جمعی ساختگی را در یک کشور دیگر ریشه‌کن کنید، بهترین کار راه انداختن چنین حملات تروریستی ساختگی به کشورتان است. "!! او به حمله آمریکا به عراق به بهانه در اختیار داشتن سلاح‌های کشتار جمعی اشاره می‌کند که  در عراق هیچگاه چنین سلاح‌هایی کشف نشد.

دو سال پیش بود که روزنامه انگلیسی دیلی میل نوشت ،  هفتاد و پنج استاد دانشگاه آمریکا طی تحقیقات خود به این باور رسیده اند که دو هواپیمای مسافربری مذکور به تنهایی قادر به تخریب دو برج مرکز تجارت جهانی نبوده اند.

در فیلم "تصویر بی قاعده" ما شاهد تحقیقات این اساتید دانشگاه هستیم که خود را "روشنفکران حقیقت‌یاب 11 سپتامبر" نامیده‌اند. آنها معتقدند واقعیت‌ها و شواهدی که آنها در تحقیقات خود به دست آورده‌اند ،  غیرقابل انکار بوده و نقطه نقطه بزرگترین توطئه تاریخ را به هم متصل می‌کند. اساتید مذکور که در دانشگاه‌های سراسر آمریکا مشغول به تدریس هستند، با انتشار مقاله‌ها و گزارشات مختلف، بسیاری از نظریات توطئه مطرح شده در اینترنت از سال 2001 تاکنون را قابل باور کرده‌اند.
پرفسور استیون جونز، استاد فیزیک در یکی از دانشگاه‌های ایالت اوتاوا، و یکی از اعضای این گروه در مصاحبه ای گفت:
"امکان نداشت برج‌های دوقلو با برخورد دو هواپیمای مسافربری به این شکلی که دیدیم فرو بریزند."  به گفته وی سوختن سوخت هواپیماهای جت دمای کافی برای ذوب کردن فولاد را تامین نمی‌کند و دود سفیدی که در اطراف این ساختمان‌ها دیده شد نیز نشانه انفجار‌های کنترل شده برای فروریختن آنها است. بررسی ساختار این ساختمان‌ها نشان داد آنها بر اثر مواد آتش‌زا که منجر به ذوب شدن فولادها شده است، ضعیف شده و سپس سقوط کرده‌اند.

کمیسیون تحقیقات کنگره درباره حملات 11 سپتامبر پس از جستجوی گسترده این نظریه توطئه را رد کرد اما اساتید دانشگاه یاد شده همچنان به دنبال قانع کردن کنگره برای بازگشایی این پرونده هستند. به گفته پرفسور جونز :"ما باور نمی‌کنیم ، این 19 هواپیما‌ربا و چند نفر دیگر در غارهای افغانستان به تنهایی این حملات را اجرا کرده‌اند." وی افزود: "به امید خدا، ما نظریات رسمی مطرح شده را به چالش کشیده و آنان را به زیر خواهیم آورد."
این اساتید دانشگاه آمریکا معتقدند تعدادی از نومحافظه‌کاران آمریکا در گروهی با نام "پروژه قرن جدید آمریکا" که قرار است سیطره این کشور را بر جهان تضمین کند، حملات به مرکز تجارت جهانی و پنتاگون را به عنوان بهانه‌ای برای حمله به افغانستان، عراق و بعدها ایران مطرح کرده‌اند.
آنها معتقدند حملات 11 سپتامبر سال 2001 که زمینه ساز حملات نظامی این کشور به عراق و افغانستان بود، در واقع توسط جنگ‌طلبان داخلی این کشور رهبری شده است. به عقیده این اساتید، حملات به نیویورک و واشنگتن اقدامی داخلی بود که برای توجیه حمله و اشغال کشورهای نفت‌خیز انجام شد.

امروز یافته‌های فراوان حاکی از آن است که دستهای پنهان صهیونیسم جهانی در حمله تروریستی 11سپتامبر 2001، در کار بوده‌ است. صهیونیستها، که امروز بنا به عقیده گروه وسیعی از روشنفکران غربی ، حاکمان واقعی  ایالات‌متحده امریکا هستند، براساس اسناد انکار ناپذیری که در رسانه های مستقل خود آمریکا نیز انتشار یافت ، با به‌کارگیری عوامل اطلاعاتی و جاسوسی و در همکاری نزدیک و مستمر با دستگاههای دولتی این کشور، این حرکت تروریستی را در مقابل چشم جهانیان ترتیب دادند، تا زمینه را برای حمله به افغانستان و عراق و سپس تحقق و رویای دستیابی به اسرائیل بزرگ فراهم کنند.

صهیونیستها به‌صراحت در پروتکل نهم خود اعتراف می‌کنند: «موجهای وحشت که مصیبت آن ، مردم را دربرگرفته، از ما برخاسته است» و دلیلش را در پروتکل اولشان ذکر می نمایند ، به این شرح که: «بهترین نتایجی که از طریق حکومت بر گوییم(غیر یهود) خواهان تحقق آن هستیم، به وسیله خشونت و ترور به دست می‌آید، نه مباحث آکادمیک،...» و در پروتکل هفتم می‌گویند: «کوتاه‌سخن‌آنکه، برنامه ما برای باقی‌نگه‌داشتن حکومتهای گوییم (غیریهودی) اروپا در زیر سلطه خود، این است که از طریق ایجاد ترور و وحشت، جلوه‌هایی از قدرت خود را به گروهی از آنها نشان دهیم ..»

امروز صهیونیسم جهانی که به زعم خود قضیه فلسطین را خاتمه‌یافته تلقی می‌کند، نوک حمله خود را به‌طورخاص متوجه ایران اسلامی کرده ‌است. "عزرائیل شامیر" روشنفکر یهودی در بخشی از سخنان خود در همایش «ثبات در اوراسیا»، با اشاره به همین مطلب، می‌گوید: "عملیات افغانستان و نقشه حمله به عراق سالها پیش طراحی ‌شده و تنها بخشی از طرح عظیمی است که از سوی لابی پرقدرت صهیونیستها در امریکا آماده شده‌است." او می‌افزاید: "لابی یهود در امریکا قصد دارد منطقه وسیعی از پاکستان تا عربستان، که ایران را نیز دربرمی‌گیرد، به‌صورت منطقه امنی درآورده و حاکمیت آن را به اسرائیل بدهد."

طرح واقعیات مذکور در حالی است که فیلمساز دیگر آمریکایی ، الیور استون ، فیلم "مرکز تجارت جهانی" را در سوگ حادثه 11 سپتامبر ساخت و برخلاف انتظار علاقمندانش که همواره او را به عنوان سینماگری معترض شناخته و مخالفانش که اندیشه او را مسموم و آشفته می دانستند ، فیلمی در جهت نظرگاه محافظه کاران جنگ طلب آمریکا ساخت. البته فیلم قبلی استون در تمجید و تجلیل از دیکتاتور خونخواری همچون "اسکندر" مقدونی ، هم هواخواهانش را ناامید ساخت و هم خشم آگاهان به تاریخ را برانگیخت. فیلمی که از نظر ساختار روایتی و سینمایی هم آنقدر ضعیف و سطحی بود که علیرغم نامزدی برای دریافت چندین جایزه تمشک طلایی به عنوان بدترین ها ، موفق به کسب آنها هم نشد!! الیور استون در فیلم "مرکز تجارت جهانی" به جای آنکه بنا به وظیفه  یک هنرمند ، ناگفته ها و نانموده های حادثه 11 سپتامبر را به تصویر بکشد ، تنها  صحبت های هزار بار تکرار شده رسانه های وابسته به کاخ سفید را تکرار کرد و برای قربانیان آن حادثه مرثیه سرایی نموده و اشک ریخت!

اما ورای این تبلیغات شاید بتوان حقایق 11 سپتامبر را در برخی از آثار همان کارخانه به اصطلاح رویاسازی هالیوود نیز مشاهده کرد ؛ در آثاری همچون سیمونه (اندرو نیکول) که نشان می دهد چگونه رسانه ها برای وارونه جلوه دادن حقایق و واقعیات ، بوسیله جلوه های کامپیوتری ، شخصیت سازی می کنند ؛ شخصیت هایی که هویت واقعی نداشته ولی با پروپاگاندای رسانه ها ، تمام تریبون های خبری را به خود اختصاص می دهند و طوری نمایانده می شوند که گویی خود دربرابر مخاطبان این رسانه ها نشسته اند. شاید شخصیت هایی مانند بن لادن و ملا عمر و...که هرچند یک بار بوسیله نوارهای ویدئویی مشکوک بر صفحه شبکه های تلویزیونی ظاهر شده و همان ادعاهای کسانی مثل بوش و دار و دسته اش را با زبانی دیگر تایید می کنند !! از همین قبیل شخصیت سازی های کامپیوتری باشد!!!

شاید بتوان گوشه ای دیگر از حقایق 11 سپتامبر را در مستندی که سال بعد ازآن حادثه ، بوسیله 11 فیلمساز مستقل دنیا همچون یوسف شاهین ، کلود شابرول ، شان پن ، کن لوچ ، الخاندرو گونزالس ایناریتو  و...در بخش های جداگانه ساخته شد ، مشاهده کرد.که یکی از آن ها ساخته کن لوچ به حادثه ای دیگر در 11 سپتامبر 28 سال قبل از واقعه برج های نیویورکی می پرداخت، به فاجعه کودتای نظامیان شیلی  در 11 سپتامبر 1973 که بوسیله آمریکا و عواملش مانند ژنرال پینوشه علیه حکومت ملی و مردمی سالوادور آلنده انجام شد و طی آن دهها هزار تن با رگبار مسلسل های آمریکایی کشته شدند. کن لوچ می گوید اگر در حادثه برج های مرکز تجارت جهانی نیویورک حدود 3تا 4 هزار نفر (که البته رقم بالایی است) جان باختند ، در جریان کودتای شیلی،تنها در استادیوم سانتیاگوی شیلی بیش از 30 هزار نفر قتل عام شدند.در حالی که هیچ مراسمی برایشان برپا نگشت و اشکی برایشان ریخته نشد  و گروه و سازمان بین المللی برایشان دل نسوزاند!!!

 


 
 
نگاهی به فیلم "کارخانه جنگ"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧
 

 

War, Inc

 

وقتی جنگی شروع می شود ،

 

آمریکا آن را یک تجارت معنی می کند...

 

 

 

 

تیتری که برای این مطلب ملاحظه می فرمایید ، در واقع شعار اصلی است که پخش کننده فیلم "کارخانه جنگ " برای پوستر و سایر مواد تبلیغاتی  خود در نظر گرفته است. جمله ای که ممکن است به نظر بخشی از نسل امروز باورنکردنی  باشد ولی  به قول آن پیام بازرگانی قدیمی ، حقیقت دارد! اما پیش از آنکه به اثبات شعار فوق بپردازیم ، بهتر است به خود فیلم "کارخانه جنگ" تازه ترین اثر "جاشوا سفتل" ، فیلمساز خوش قریحه ای که مهمترین اثرش ، فیلمی مستند درباره کودکان یتیم رومانی طی جنگ جهانی دوم بوده است ، نزدیک شویم.

گفتنی است ، فیلمنامه فیلم را جان کیوسک (بازیگر اصلی و تهیه کننده ) به همراه جرمی پیکسر( که از 3 تجربه قبلی اش ، در نوشتن دو فیلمنامه سیاسی "بولورث" و "قرمزها" با وارن بیتی همکاری داشته ) و مارک لینر ( با نخستین تجربه فیلمنامه نویس اش) نوشته است. فیلمنامه ای که در رده هجویه های سیاسی تاریخی قرار می گیرد که البته  مایه های علمی تخیلی و حادثه ای را هم با خود دارد.

ماجرای فیلم در قرن بیست و یکم  و در کشوری خیالی به نام "تراکیستان" اتفاق می افتد که با حال و هوای کشورهای شرقی مسلمان تصویر شده است. زمانی که این کشور در اشغال نیروهای آمریکایی است که وابسته به ارتش آمریکا نبوده بلکه نیروهای مسلحی وابسته به یک کمپانی بزرگ اقتصادی آمریکایی به نام "تامرلین" هستند که توسط یک معاون سابق رییس جمهوری این کشور هدایت می شوند. این کمپانی بزرگ آمریکایی در ادامه تسلط بی چون و چرایش بر منابع مادی و معنوی تراکیستان ، ماموری به نام "برند هاوزر" (با بازی جان کیوسک) را استخدام کرده تا وزیر نفت کشور مزبور که قصد ندارد لوله های نفت را در اختیار کمپانی "تامرلین" بگذارد ، به قتل برساند. "برند هاوزر" خود دچار مشکلات روحی فراوان بوده و زن و بچه اش را طی حادثه ای از دست داده است.  او به عنوان تهیه کننده یک نمایش تجاری وارد تراکیستان می شود و در مسیر ترور وزیر مربوطه که نام "عمر شریف" ! برخود دارد ، با یک خبرنگار غیر عادی به نام "ناتالی هگالهاوزن" (ماریزا تومی) مواجه شده و درگیر ماجراهای خواننده سوپراستاری به نام "یونیکا بابیه" (هیلاری داف)  هم می شود.

فیلمنامه "کارخانه جنگ" در وهله نخست هجویه های معروفی مثل "M.A.S.H" (رابرت آلتمن) در مورد جنگ ویتنام یا "سه پادشاه" درباره جنگ اول خلیج فارس را به ذهن متبادر می سازد ولی خیلی سریع تماشاگر آشنا را به آثاری همچون "Top secret" و یا "Hot Shot" رهنمون می کند. در واقع از همان لحظه ای که معاون رییس جمهوری سابق درتوالت ودر حال قضای حاجت،دستورات لازمه را به برند هاوزر می دهد و پس از آن ، مامور هاوزر به تراکیستان وارد می شود و شاهد فضای مضحکه آمیزی در این کشور هستیم که فیلمساز از یک کشور اشغال شده توسط کمپانی های  آمریکایی بوجود آورده ، بیشتر ذهنمان به سوی آثار اخیر  راه می برد.

نام "تامرلین" بر تمام در و دیوار شهر و پارچه های آویزان شده و ساختمان ها و فروشگاهها و تانک ها و ادوات جنگی و ... به چشم می خورد. و در همین حال چپ و راست ، شاهد انفجارات متعددی در دور و نزدیک و در گوشه و کنار شهر هستیم ، در شرایطی که از یک زاویه گسترده تر ، شهر بی شباهت به ویرانه ای ترحم آمیز نیست.

دفتر مرکزی کمپانی "تامرلین" هم گویا مرکز فرماندهی ارتشی است که تراکیستان را به تصرف خود درآورده ، اگرچه در ظاهر ، مسائل تجاری را دنبال می کند و با تاجران و  شرکای اقتصادی ، دائما در حال مذاکره و نمایش محصولات و خدمات خویش است و درپایان هر جلسه هم بسته ای با مارک "تامرلین " به عنوان اشانتیون شامل قهوه و تلفن همراه و نقشه راه و شکلات  و مانند آن ، به حاضران اهداء می نماید!!

نمادها و نشانه هایی که سفتل و فیلمنامه نویسان در "کارخانه جنگ" به کار گرفته اند ، به طور روشنی اشغال آمریکا در عراق و حضور کمپانی های چند ملیتی برای غارت منابع این کشور را تداعی می کند ؛ کاراکتر معاون رییس جمهوری سابق ، به شکل تردید ناپذیری ، دیک چنی  معاون فعلی جرج بوش را به ذهن متبادر می سازد و کمپانی "تامرلین" نیز مشابه "هالیبرتن" وی است که پس از اشغال عراق ، فعالیت وسیعی را برای استخراج نفت به همراه دیگر کمپانی های آمریکایی و عربستان  آغاز کرد ، ضمن اینکه از تامین کنندگان اصلی سلاح برای ارتش اشغالگر آمریکا در عراق بوده و هست. شعارهایی که این معاون می دهد بسیار شبیه به صحبت های دیک چنی و جرج بوش است .

اما پشت این دستورات و طرح و نقشه ها ، شخصیت مرموزی وجود دارد به نام "والکن" (با ایفای نقش بن کینگزلی) که ابتدا وی را در ذهن آشفته هاوزر و به شکل کابوس   مشاهده می نماییم . دیدگاههای وی و آنچه به هاوزر القاء نموده ، تداعی گر برخی نگرش های افراطی بنیاد گرایان انجیلی (اوانجلیست) است که این روزها برآمریکا حکومت می کنند و در هماهنگی نزدیکی با اسراییل ، در صدد تسخیر جهان هستند.

والکن در یکی از دیدار خود با هاوزر به وی می گوید :"...همه امپراتوری ها در امپراتوری روم خلاصه می شوند. رومی ها ، رفیق پیشرفت بشر و پرچمدار فرهنگ هستند. من و تو بایستی دسته جات را رهبری کنیم برای دفاع از تمدن در مقابل بربریت و توحش!"

یعنی وی به نوعی لشکرکشی اخیر آمریکا علیه ملت های شرقی به خصوص مسلمانان را تداوم نبردهای امپراتوری روم یا همان جنگ های صلیبی می داند که امروزه الگوی جنگی همان اوانجلیست ها و سایر صهیونیست ها برای جنگ افروزی و جنایت در دیگر کشورهای جهان به شمار می آید.

ودر جای دیگری اظهار می دارد :"...همه فعالیت های ما برای جنگ علیه تروریسم و صدور دمکراسی و ...در همین قالب آزاد سازی (اشغال) سرزمین های متوحش قرار می گیرد!!"

اما هاوزر که به شعارهای والکن پی برده در پاسخش می گوید: "... این هجویات را بس کن ، والکن! من کشتن مردم را دوست دارم ولی قرار بود که آدم بدها را بکشم. آیا مراکز درمانی ، سازماندهندگان تجارت ، روزنامه نگاران ، گروههای کشاورزی ، دین شناسان آزادیخواه کاتولیک ، کشاورزان فقیر کلمبیایی ، همان بربرها و وحشی هایی هستند که برعلیه تمدن موضع گرفته اند؟! ما داریم آمریکای مرکزی را به یک قبرستان بدل می کنیم . ما هر کسی را که فکر می کنیم توده سلامتی ما را به خطر انداخته ، قلع و قمع می کنیم. من دیگر احساس خوبی در این موارد ندارم ، قربان!"

و این گونه است که در اواخر فیلم هاوزر برعلیه سیستم خشونت آمیز "تامرلین" می آشوبد ، و پشت پرده آن ، "والکن" را مشاهده می کند در پس زمینه تمامی جنحه و جنایات روز حضور دارد. هاوزر حتی در می یابد که والکن ، دخترش را به وادی فساد و فحشاء تحت عنوان  سوپراستاری کشانده است.

در صحنه ای دیگر از فیلم نیز هاوزر خطاب به ناتالی که از رنج مردم در این اشغالگری شاکی است ، می گوید :"...روزی که ما بتوانیم حقیقتا رنج نوع بشر را بشنویم و حس کنیم ، وقتی است که مسیح دوباره بازخواهد گشت. پس ما به دنبال آن ادامه خواهیم داد..."

این همان جملاتی است که امروزه از دهان اوانجلیست های مشهور خارج می شود و مردم را از آخرالزمان و نبرد آرماگدون می ترسانند. روزی که بنا براعتقاد آنها ، مسیح موعودشان باز خواهد گشت و در پای او  دو سوم مردم کره زمین قربانی می شوند به جز گروه معدودی از یهودیان که به آن مسیح خواهند گروید و حکومت هزارساله شان بر کره زمین آغاز خواهد شد.

در اینجاست که باردیگر این نئوری راه اندازی جنگ های اخیر در عراق و افغانستان و طرح برپایی جنگ های دیگر در منطقه خاورمیانه ، توسط سردمداران آمریکا برای نائل گردیدن به آن آرماگدون یاد شده ، قوت می گیرد.

کاراکترهای فیلم"کارخانه جنگ"به جز "والکن" تقریبا همگی شکل و شمایل کاریکاتوری دارند ، از خود هاوزر به عنوان یک تروریست جیمزباند گونه گرفته  تا کمپانی "تامرلین" و آن کارپرداز عصبی اش یعنی مارشا دیلن (با بازی تماشایی جون کیوسک) تا سربازان ارتش اشغالگر که برای بسته های اشانتیون شرکت تامرلین ، سر و دست می شکنند و تا تروریست های محلی که وقتی ناتالی را به گروگان می گیرند ، برای آزاد ساختن وی علاوه بر شروطی همچون عقب نشینی قوای اشغالگر و محدود کردن نفوذ اسراییل ، برنده شدن فلان تیم بسکتبال آمریکایی را هم خواستار می شوند!

طبق معمول فیلم های آمریکایی ، زبان هجو آمیز فیلم "کارخانه جنگ"  همچنان به طرز نژاد پرستانه ای ، نسبت به اهالی تراکیستان که بنا به فضای فیلم ، آسیایی و مسلمان به نظر می رسند ، تحقیرآمیز است. آنچه که دو سال قبل به شکل مشمئز کننده ای در فیلم "بورات" در مورد مردم قزاقستان تصویر شده بود و صدای اعتراض قراق ها و دولت شان را هم درآورد.

اما آنچه فیلم "کارخانه جنگ " را از آثار مشابه از جمله فیلم هایی که در ابتدای این مقاله یاد کردم ، متمایز می سازد ، توجه فیلمنامه نویسان به حضور کمپانی های تجاری و نفتی  در ورای جنگ ها و ترورها و اشغالگری های جهان سلطه است. آنچه که به نوعی در فیلم "سیریانا" نیز در کادر دوربین استیون گیگن قرار می گیرد . واقعیتی که در مورد اشغال عراق ، به شکل تکان دهنده تر از همیشه مطرح شد .

فلوریان روتسنر  محقق و نویسنده معتبر در تاریخ 16 جولای 2006 مقاله ای تحقیقی نوشت درباره بهره های مالی هنگفت و سودهای اقتصادی کلان کمپانی های آمریکایی از جنگ و  اشغال عراق که منجر به کشته و زخمی و بی خانمان شدن میلیون ها عراقی و آمریکایی گردیده و  وب سایت معروف تله پولیز بخشی از آن را به شرح زیر نقل کرد. حقایقی که اطلاع از آنها می تواند به درک بهتر فیلم "کارخانه جنگ" کمک نماید:

"...در دوران حکومت بوش، سرمایه داران به خوبی از حاصل مالیات مردم بهره مند گشتند. بنا بر گزارشی که به خواست یکی از نمایندگان حزب دموکرات آمریکا به نام هنری واکسمن  تهیه شد ، دولت بوش برخلاف قول هایی که برای کاهش مخارج جاری داد، عمل نمود. هزینه ای که دولت بوش بین سالهای 2000 و 2005 به واسطه شرکت های خصوصی صرف کرد ،  85 درصد فزونی داشته و از 203 میلیارد دلار به5/337 میلیارد رسید و رشد آن بیش از رشد دیگر مخارج دولتی بود. به طوریکه از هر دلار هزینه فارغ از هر قیدی، 40 درصد به جیب شرکت های خصوصی رفت . در این میان شرکتی که بیش از همه بهره برد، شرکت هالیبرتن بود که معاون بوش (دیک چنی) تا قبل از معاونت ،  مدیریت آن را برعهده داشت و رشد فعالیت های این شرکت از آغاز مبارزه جهانی با تروریسم دائماً در حال ترقی است. این امر را واکسمن به دولتی در دولت تشبیه می کند که توسط سرمایه داران خصوصی اداره شده و با سرمایه عمومی و با قراردادهای پیمانکاری عملیات مربوطه را به انجام می رسانند.

سرمایه داران خصوصی نه تنها از مالیاتی که مردم می دهند بهره مند می شوند، بلکه جیب آنها را نیز همیشه خالی می کنند، زیرا این سرمایه داران خصوصی نرخ وظایفی را که در خدمات دولت به عهده میگیرند بالا برده و علاوه بر اینها ضعف مدیریت، برنامه ریزی اشتباه و فساد و ریخت وپاش، روش عادی در کشور گشته است؛ زیرا ازجمله در زمینه هزینه جنگ عراق و بازسازی آن تا کنون 75 مورد فساد به کمیسیونهای بررسی ارجاع گشته و در مورد هزینه بازسازی ویرانی های توفان کاترینا نیز 700 مورد فساد به کمیسیونهای مربوطه محول گشته است.

گزارش بررسی هایی که تحت نظر واکسمن باعنوان دلارهای بی فایده و تعهدات دولت بوش تهیه شده است، شامل 500 گزارش، بازرسی و حسابرسی است که از جمله توسط اداره بازرسی دولتی و آژانس بازرسی تعهد دفاعی صورت گرفته اند. در دولت بوش هزینه های حکومتی باد کرده و از 8/1 بیلیون دلار در سال 2000 به 5/2 بیلیون دلار در سال 2005 رشد کرد. در این گزارش هزینه های مقید ملحوظ نگشته و به بخشی از مخارج توجه شده است که دولت بدون اختصاص یافتن پروژه های از قبل تعیین شده، بنا بر ضرورت می تواند درباره آنها، فارغ از هر قیدی، تصمیم گیری کند. این بخش از هزینه های دولتی نیز بین سالهای 2000 و 2005 از مبلغ 614 میلیارد دلار به 968 میلیارد رشد کرد. از این مبلغ به میزان 377 میلیارد دلار توسط سرمایه داران خصوصی هزینه گشته و همان گونه که پیشتر اشاره شد، 86 درصد رشد داشته است. در این گزارش سخن از 118 قرارداد نیز رفته است که درمجموع افزون بر5/745 میلیارد دلار بوده و موارد ریخت وپاش، سوءاستفاده و کلاهبرداری و یا ضعف مدیریت در آنها قابل اثبات میباشند.

یکی از مهمترین فاکتورهایی که در خالی کردن جیب ملت توسط این قراردادهای فراوان مؤثر بوده است، این است که دولت بوش بسیاری از این قراردادها را بدون انجام مناقصه و یا در شرایط رقابت بسیار محدود با پیمانکاران بسته است. درحالی که مجموع این گونه قراردادها در سال 2000 و قبل از به دست گرفتن قدرت توسط بوش به میزان 67 میلیارد می رسیده است، در زمان ریاست جمهوری بوش این مبلغ 115 درصد افزایش داشته و به 245 میلیارد دلار رسیده است. 38 درصد این قراردادها بدون انجام مناقصه با شرکتهای خصوصی بسته شده اند. ریخت وپاش های مالی بویژه در سه مورد که در زمان بوش به تصویب مجلس رسیدند، انجام یافته است:

محافظت از میهن، جنگ عراق و فاجعه توفان کاترینا.

20 درصد پول ها به جانب شرکت های بزرگ اسلحه سازی (لاکهید مارتین، بوئینگ، نورتروپ گرامان، رایتیون و جنرال دینامیکس) جاری گشت. به این شرکتها در سال 2005 مبلغ 80 میلیارد دلار رسید. فقط به لاکهید مارتین 25 میلیارد دلار و این حاصل بافت نزدیک روابط شخصی است که این شرکتها با دولت دارند. این روابط بویژه میان پنتاگون، وزارت دفاع آمریکا و بهره مندان از جنگ برقرار است. نمونه بارز این روابط در مورد هالیبرتن مصداق دارد که محور بوش ـ چنی (Bush-Cheny Inc) در این میان نقش اساسی دارد. چنی در زمان ریاست جمهوری پدر بوش پست وزارت دفاع را به عهده داشت و پس از آن در سال 1995 ریاست شرکت هالیبرتن را به دست گرفت که مرکز اصلی آن در شهر دالاس واقع در ایالت تگزاس است و تا زمانی که وی به تیم تبلیغاتی جرج بوش برای انتخابات ریاست جمهوری وارد شد، در آن مسند فعال بود.

با آغاز ریاست و رهبری چنی، روند رشد شرکت های بزرگ اسلحه سازی به سرعت ادامه یافت. البته در آن زمان نیز انتقادات فراوانی در این زمینه مطرح می گشت، اما اینها مانع روند خصوصی سازی در بخش نظامی نشد. چنی در هالیبرتن همانند همتای دیگرش در بزرگترین شرکت اسلحه سازی آمریکا که لاکهید مارتین بود و بیشترین قسمت از درآمد مالیاتی را دریافت میکند، از کوشش هایی که در نیمه سالهای 90 برای ایجاد جنگ عراق صورت گرفت، حمایت می کرد. از نهم نوامبر 2001 و بویژه از زمان حمله به عراق، ناگهان شاخص بهره شرکت های اسلحه سازی و بویژه هالیبرتن اوج گرفت. در آمد هالیبرتن بین سالهای 2000 و 2005 از جهت سفارشات دولتی 600 درصد فزونی یافت، به گونه ای که این شرکت علیرغم موارد بی شمار ریخت وپاش، ضعف مدیریت و حقوق های کلان از دیگر شرکت ها بیشتر رشد داشته است. درحالی که هالیبرتن به لحاظ میزان پیمانکاری با دولت در سال 2000 با 763 میلیون دلار در مقام بیست و هشتم قرار داشت، در سال 2005 با رسیدن این مبلغ به 6 میلیارد دلار، مقام ششم را به دست آورد.."!!!

اینجاست که شعار اصلی تبلیغاتی فیلم "کارخانه جنگ"  معنی و مفهوم خود را می یابد که :

" وقتی جنگی شروع می شود ، آمریکا آن را یک تجارت معنی می کند..."

 

توضیح: این مطلب قبلا در ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
 

حلول ماه مبارک رمضان

برهمه مسلمانان قرین رحمت و برکت باد!


 
 
نگاهی به فیلم فرزند خاک
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
 

 

 

نگاه ستارگان خاک به گشایش افلاک

 

 

سومین فیلم بلند سینمایی محمد علی آهنگر بعد از "نیمه گمشده" و "نبات داغ" ، بسیار جسورانه تر از دو فیلم قبلی به نظر می رسد، این درحالی است که حداقل تماشاگران پرو پا قرص سریال های تلویزیونی در دهه فجر یکی دوسال اخیر ، سریال جذاب "تا صبح" را از این فیلمساز به خاطر دارند. ضمن اینکه  آهنگر برای فیلمنامه "فرزند خاک" ، همکاری محمدرضا گوهری را (که پیش از این با آثاری چون "خیلی دور ، خیلی نزدیک" ، "یک تکه نان" و "اقلیما" قابلیت خود را به اثبات رسانده بود) نیز در کنار خود داشت و اساسا طرح و فیلمنامه اصلی بازهم مثل کارهای قبلی به گوهری و فکر خلاق و هوشمند وی مربوط بودکه با جسارت و تخصص محمد علی آهنگر ترکیب مناسبی را بوجود آورد و به حق بهترین فیلم جشنواره بیست و ششم و اکران سال 1387را پدید آورد.

"فرزند خاک" یکی دیگر از حکایات ناگفته و تکان دهنده هشت سال دفاع مقدس است که برای نخستین بار در مقابل دوربین سینما قرار می گیرد. به نظرم پس از فیلم "ترکش های صلح" (علی شاه حاتمی) که درباره تجارت و خرید و فروش بقایا و پسماندهای ابزار و ادوات جنگی و مسائل پیرامونی آن بود ، اینک "فرزند خاک" محمد علی آهنگر ، بعد دیگری از مشاغل پس از جنگ و وابسته به آن را مطرح می کند که شاید در وهله نخست ، باورنکردنی و حیرت انگیز بنمایاند ؛ جمع آوری و فروش استخوان های رزمندگان شهید به ستاد تفحص توسط برخی اکراد که سالهاست با چنین حرفه ای روزگار می گذرانند. شاید هیچگاه فکر نکردیم پیکر پاک همه این شهدایی که هرازچندگاه  در شهرهایمان به تشییع شان می رویم ، چگونه و چطور بدست می آیند و تا امروز کجا بوده اند. اگرچه شاید بعضا براین باور تا حدودی صحیح بوده و هستیم که گروههای تجسس داخلی بقایای پیکرهای بسیاری از شهداء را در همین خاک سرزمین خودمان می یابند . اما بسیاری از شهداء هنوز در آن سوی مرز و در میان میادین مین خصوصا کردستان عراق مدفون هستند. پس چگونه آنها را به وطن بازمی گردانند ، درحالی که در خود عراق ، هیچ گروه تجسسی برای یافتن پیکرهای شهدای ایرانی و کشته شدگان عراقی وجود ندارد؟

فیلم "فرزند خاک" برای اولین بار تلاش خطرناک چندین ساله گروهی از زنان و مردان کرد عراقی و ایرانی را نشان می دهد که چگونه با صبر و حوصله و دقت ، استخوان های پیکرهای پاک رزمندگان شهید ایرانی را از زیرخاک و لابلای ادوات منهدم شده جنگی بیرون کشیده و تحویل مقامات مسئول می دهند تا درمقابل ، دستمزدی دریافت نمایند و البته چشم های منتظرمانده خانواده های آنها را هم آرام تر گردانند.دراین بین کوچکترین نقصی در تعداد استخوان ها ، مسئول ارزیابی را دچار تردید می گرداند و البته شناسایی ایرانی بودن پیکر استخوان های به دست آمده نیز خود حکایتی غریب دارد. اینکه چگونه از طریق بقایای زیرپوش های مندرس روی استخوان ها و یا رنگ آنها ، به ایرانی یا عراقی بودن صاحب آن استخوان پی می برند .تشخیص این تفاوت ها حتی از طریق بوی آنها ، روایتی تکان دهنده از فداکاری و ایثار  هزاران شهید گمنام برخاک افتاده ای است که حتی استخوان شان ، فریاد دفاع از عقیده و ایمان و آب و خاک می زند . گویی امروز نیز دفاع آنها از سرزمین و باورهای آرمانی شان،به شکل خاموش ادامه دارد.اینکه لحظه ای مخاطب این نسل رابه فکر می اندازد صاحبان این استخوان های بعضا خرد و پراکنده، چه غیرتمندانی بودند که بدون هیچگونه چشمداشت و انتظار پاداش این جهانی،تنها به خاطر باور خود، همه دلبستگی و علائق دنیوی خویش را وانهاده و به جایی رفتند که حتی کوچکترین اثری از خود به جای نگذاشتند .

فیلمنامه محمدرضا گوهری و کارگردانی محمد علی آهنگر ، به خوبی فضای تکان دهنده و در عین حال دلخراش "فرزند خاک" را در ترسیم این موقعیت دشوار نشان می دهد و شگفتی بالاتر اینکه همسر شهیدی با استفاده از چنین چالش و پارادوکس مابین مرگ و زندگی (مابین انگیزه آدم هایی که برای گذران زندگی  اجساد را بیرون می کشند و  استخوان های به جای مانده از شهدایی که زندگی خویش را برای اعتقادشان از کف داده اند) سعی دارد به جسد شهید خود دست یابد و پس از شانزده سال ، با دیدار بقایای آن ،  غم دلتنگی هایش را تسلی بخشاید. چراکه اطمینان دارد پیکر همسر شهیدش ، پس از گذر این سالها ، همچنان سالم مانده است.

فیلم "فرزند خاک" با تلاش مخفیانه و پنهانکارانه زنی به نام مینا (که مادر پسر نوجوانی هم هست) برای گذر غیرقانونی از مرز  و رسیدن به همسری که 16 سال پیش از دست رفته آغاز می شود. انگار قرار است وی به دنبال کسی برود که از مملکت گریخته!! یعنی در واقع برداشت قاچاقچیان و رابطین آنها چنین است. اما لحن بیانی فیلمنامه ، وجه دوگانه ای در ابتدا به این جستجو می دهد. از یک سو ، رابطه مینا و پسرش و همچنین صحبت هایشان ، حکایت از مفقود الاثری عزیز دارد و از دیگر سو حرف های فرد رابط (که یک پارچه فروش هم هست) با کسانی که در ازای دریافت پول ، افراد را به طور غیرقانونی از مرز خارج می کنند، هویت دیگری برای همسر گمشده زن ارائه می کند. آنجا که به زن می گوید آنان که آنطرف مرز هستند ، پس از جنگ اول خلیج فارس ، دل خوشی از امثال شوهر وی ندارند.

سفر مینا به سوی دیاری که همسرش در آن مقیم شده ، همراه زن باردار کردی به نام "گوانا" (بابازی درخشان مهتاب نصیرپور) صورت می پذیرد که از دار دنیا ، چند خواهر و یک برادر معلول برایش باقی مانده و زندگی پرخطری در میان میادین مین و بقایای ادوات جنگی تا باقیمانده اجساد رزمندگان ایرانی را یافته و با تحویل استخوان هایشان به ستاد تفحص ، خرج زندگی خود و خواهران و برادرش را تامین نماید. او هم براین تصور است که همه سماجت مینا و هزینه هنگفتی که متقبل می شود تا به طور غیرقانونی به کردستان عراق سفر کند ، بابت یافتن همسر و تلاش برای بازگرداندن وی به وطن است ، چراکه مدام در صحبت هایش از برگرداندن شوهرش به ایران سخن می راند. اما هنگامی که عکس مینا و منصور(یعنی همان فرد مفقود شده) از بقچه کوچکش بیرون می افتد و گوانا و خواهرش ، آن را می بینند تازه متوجه می شوند که همسر زن ایرانی ، همان رزمنده ایرانی است که پس از 16 سال پیکری سالم در مزارش برجای گذارده و همین موضوع باعث شده که ماموستای بزرگ (روحانی معظم کردها) آن را مقدس اعلام نموده و اجازه انتقالش را ندهد.

اما سفر ادیسه وار مینا به مزارآباد همسر مفقودالاثرش ، همراه گوانا و خانواده او ، وجهی فراتر از وصل دوباره دارد. او با زندگی آدم هایی مواجه می شود که اگر چه هنوز در سختی و رنج حاصل از سالها جنگ و آوارگی به سر می برند ولی همچنان از برکت وجود بقایای پیکرهای رزمندگان سالهای دفاع مقدس ، گذران زندگی می کنند. رزمندگانی که یافتن استخوان هایشان ، خرج زندگی آنها را می دهد و پیکرهای سالم مانده شان ، در آن کارزاری که خشکه مقدس های وهابی ، امامزاده ها را به آتش می کشند ، نیازهای معنوی شان را تامین می نماید تا برای دعا و نذر و نیازشان ، ملجاء و منبعی داشته باشند. از همین روست که تا درمی یابند مینا،همسر همان شهیدی است که پیکرش پس از 16 سال ، سالم مانده ، تردید نکرده و به سوی سرایش روان می شوند تا حاجت بگیرند ، کودکشان را متبرک سازند و او را واسطه و شفیع مابین خود و خدایشان قرار دهند.

مینا در سفرش متوجه می شود که جنگ هنوز در آن سوی مرزها ادامه دارد و کشته و مجروح و معلول می گیرد ، همچنانکه خواهر گوانا را به کام خود می کشاند. گویی ورای مرز ، همچنانکه شهداء مانند ایام جنگ ، سالم مانده اند ، جنگ هم پس از 20 سال پایان یافتن ، نفیر مرگ و نابودی اش را حفظ کرده است ، همچنانکه در واقعیت هم  در طی این 20 سال پس از آتش بس میان عراق و ایران ، لحظه ای ، آب خوش از گلوی عراقیان پایین نرفت و هنوز دود و آتش جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ، فرو نشسته بود که صدام به کویت لشگر کشی کرد و بعد از آن بود که آمریکا و اعوان و انصارش با تمام نیرو به عراق حمله برده و حرث و نسلش را زیر آتش گرفتند. اگرچه صدام و دار و دسته اش کمترین آسیبی ندیدند و پس از پایان جنگ که مردم عراق و به خصوص شیعیان علیه صدام به پا خاسته بودند و عنقریب می خواستند که طومار حکومتش را درهم بپیچند بازهم این آمریکا و اذنابش بودند که صدام را به تاج و تخت بازگردانده و به جان مردم عراق انداختند تا باردیگر قتل عام شیعیان و دیگر آزادیخواهان را برپا کند و گورهای دسته جمعی را از اجسادشان پرسازدو بالاخره پس از آن قتل عام ها بود که تازه حاکمان آمریکا خواب نما شدند که صدام دارای سلاح کشتار جمعی است( اگرچه از پیش مطلع بودند ، چون به قول مایکل مور خودشان در اختیارش گذارده بودند) و از همین رو تهاجم تازه ای را به این کشور آغاز کردند که تا به امروز ادامه دارد و بنا به گزارشات منابع رسمی و غیررسمی ، تاکنون میلیون ها نفر از مردم  بیگناه آن سرزمین را به خاک و خون و آوارگی کشانده است.

مینا نیز تداوم جنگ خانمان سوز را در آن سوی مرز کاملا حس می کند ، انگار که واقعا پس از ورود به کردستان عراق ، مرز زمان را هم درنوردیده و به 16 سال پیش وارد شده است. چه در آن میادین مملو از ابزار و ادوات جنگی ، چه در یافتن بقایای اجساد شهداء و چه در آن حملات غارتگرانه وهابی ها به اماکن مذهبی . اما آنچه همه این پدیده های واقعی را تحت تاثیر قرار می دهد ، همان حقیقت پیکر سالم رزمنده ایرانی است که در میان آن همه مصیبت ، به نسخه ای شفابخش و منبع امید و آرزو بدل گشته است. انگارنیروی معنوی تازه ای برای ادامه زندگی و تلاش و مبارزه با ناملایمات و جنگ ، به آن مردم تزریق نموده است ، آنچنانکه ماموستای بزرگ امر کرده هیچ کس اجازه جابه جایی آن را ندارد.   

چنین معجزه ای دستمایه قرار می گیرد تا در پایان سفر مینا ، تولد نوزاد گوانا که خود در پای بقایای هلیکوپتر ایرانی جان به جان آفرین تسلیم نمود ، او را به حقیقتی تازه در زندگی آگاه ساخته ، تا برای زنده نگاه داشتن نوزاد ، دیدار همسر جاوید الاثر را به مراقبت از نوزاد واگذارد و این پایانی درخور برای "فرزند خاک" است.

در روایات آمده که به هنگام ظهور و قیام حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) ، 313 نفر به یاری اش می شتابند که برخی از آن 313 نفر از جمله ساکنین دیار باقی هستند . علما ء ، صلحا ء و صدیقین و خاصانی که پیکرهایشان تا آن روز سالم در زیر خاک باقی مانده ، برخاسته و به یاری امام عصر می شتابند. شاید رزمندگانی مانند منصور که جسمشان سالیان دراز پس از مرگ هم  دست نخورده باقی مانده ، از جمله همان یاران و 313 نفر باشند. از همین رو بود که حضرت امام (ره) رزمندگان جبهه های دفاع مقدس را سربازان امام زمان خواندند ، چراکه علاوه بردفاع از انقلاب و نظامی که انشاالله به حکومت جهانی حضرت مهدی (عج) پیوند خواهد خورد ، معجزات شگفت و حیرت انگیزی هم پیرامون شهادت آنها وجود داشت و به ثبت رسید. رزمندگان شهیدی که پس از شهادت و به هنگام خاک سپاری، لبخند برلبانشان نقش بسته بود ، شهدایی که به هنگام خاکسپاری بوی عطر گل می پراکندند ، شهدایی که فرسنگ ها دور از مکان شهادت و در نقاط مورد وصیتشان یافته شدند، شهدایی که...

شاید که نظر سازندگان "فرزند خاک" از اشتیاق مینا و سایر آدم های آن دیار فراسوی مرز به پیکر سالم شهید ایرانی ، اعتقاد به این حقیقت بوده که وی می تواند از یاران حضرت مهدی (ع) باشد . اینکه به نوعی آن جستجو و سفر مینا در اشتیاق انتظار مولایی بوده که همسر شهید او  به سربازی آن مولا جان داد و در آرزوی روز موعود ، در خاک خفت تا بار دیگر برخیزد و به یاری مولایش بشتابد. در روایت است که مشتاقان حقیقی امام عصر (عج) ، حتی پس از مرگ نیز فراخوانده می شوند تا در زمره یاران آن حضرت قرار گیرند. آنان که این عبارات دعای عهد را نه برزبان که در دل حک کرده اند : "...خداوندا ، مرا از یاران و هواخواهان او و از کسانی که مدافع او خواهند بود ، قرار ده ، آنانکه اوامرش را به سرعت انجام می دهند و از او حمایت می کنند و مشتاقانه بر دلبستگی بدو پیشی می گیرند و در کنار او شهید می گردند..."

شاید که نگاه سازندگان "فرزند خاک" از آن صبر و انتظار مینا و سفر و تلاش طاقت فرسایش برای یافتن سرباز امام زمان ، به نوعی روایت انتظار حقیقی برای خود مولا باشد که برای این انتظاربایستی رنج قدم زدن دربیابان وخار مغیلان رابرجان هموار کند.شاید که مینا می خواست از طریق سرباز امام زمان به خود آقا برسد.

شگفت آنکه ما با همه ادعا و شعر و شعار  ، در این سوی مرز کمتر به این حقایق باور داریم. همان طور که آن فرمانده ستاد تفحص(با بازی قاسم زارع) همه آن حقیقت پیکر سالم رزمنده شهید پس از 16 سال را جز مشتی عکس و شایعه نمی داند و گویی خود چندان اعتقادی بدان ندارد ، درحالی که کردهای آن سوی مرز و آنها که مذهبی به جز تشیع دارند ، بیش از آن فرمانده شیعه ، به معجزه الهی درباره رزمنده شهید ایمان پیدا کرده اند.

نمی دانم در روزمرگی غرق شدن ، چنین بلایی سرما می آورد که "در امان خدا بودن" را مترادف بی پناه بودن می پنداریم؟ آنچنانکه همان فرمانده به پسر رزمنده شهید طعنه می زند ، چرا مادرش را به امان خدا رها کرده و پسر چه عمیق و ایمان مدارانه پاسخش می دهد که "مگر بهتر از خدا هم سراغ دارید؟"

شاید نگاه فیلمسازان "فرزند خاک" ،به نوعی روزمره شدن ایمان ما را در کادر دوربین قرار داده که حتی با انتظار فرج و باور به ظهور حضرت ولی عصر هم برهمین اساس برخورد می کنیم ، گویی که فرج امام زمان ، یک باور انتزاعی است و بسیار دور از ما قرار دارد! (همچنان که مرگ را بسیار دور از خود تصور می کنیم در حالی که به فاصله ثانیه ای از ما واقع است) . انتظار فرج امام زمان را در جشن نیمه شعبان خلاصه کرده ایم و پس از آن ، چنان به این مهمترین اعتقاد شیعی فکر می کنیم که گویی هرگز اتفاق نمی افتد ، این در حالی است که در میان شیعیان خارج از کشور و همچنین اهالی سایر ادیان و مذاهب الهی و آیین های غیرالهی ، اعتقاد به منجی موعود ، هر زمان بیشتر و بیشتر شده و تدارک برای استقبال از وی افزون تر می گردد. این آمادگی آنچنان شدت و حدت یافته که در میان اوانجلیست ها(مسیحیان صهیونیست) که در انتظار بازگشت مسیح موعود هستند ، حتی البسه و ابزارآلات استقبال از وی آماده گردیده و جنگ آخرالزمان و مکان های آن  (برحسب روایات کتب مقدسشان) نیز تدارک دیده شده است!! و بسیاری از جنگ های امروز دنیا را به بهانه همان انتظار به راه انداخته و می اندازند. این درحالی است که امروزه سیل فیلم های آخرالزمانی از کارخانه رویاسازی هالیوود بیرون آمده و به سرزمین های اسلامی سرازیر شده و به خورد جوانان ما داده می شود ، امروزه بیش از 1200 کانال تلویزیونی و ماهواره ای به تبلیغ درباره آخرالزمان اوانجلیست ها مشغول است ، در حالی که ما با همه داد و فریاد درباره امام زمان (ع) و انتظار فرج ایشان ، در طی نزدیک به 30 سال پس از انقلاب ، یک شبکه یا کانال رادیو تلویزیونی به این امر اختصاص نداده و حتی یک فیلم هم درباره آن حضرت ، نشانه های ظهور ایشان و شرایط آخرالزمان منتهی به آن ظهور (که پایان جهان نیست ، بلکه پایان دنیای ظلم و ستم و کفر است) نساخته ایم.

به راستی ما تا چه اندازه برای استقبال از منجی موعودمان آماده شده ایم؟برطبق آمار ، امروزه بیش از 275 دانشگاه در سراسر دنیا وجود دارد که برروی موضوعات آخرالزمان، منجی گرایی و موعودگرایی کار می کنند و این درحالی است که موضوع آخرالزمان در هیچ یک از دانشگاههای کشورهای اسلامی و به خصوص شیعه (که به منجی زنده و حاضری اعتقاد و ایمان دارند)  ولو به اندازه 2 واحد درسی مطرح نیست. امروز بیش از یکصد سال از عمر دانشکده های ویژه آخرالزمان شناسی در واتیکان می گذرد که به مدرک دکترا هم اکتفا نکرده اند ، در حالی که در هیچ کدام از دانشگاههای اسلامی حتی درس اختیاری آن هم وجود ندارد.

در این روزها که مصادف با ایام خجسته میلاد حضرت ولی عصر ، امام زمان (عج) است ، تماشای "فرزند خاک" می تواند خود یادآور انتظار حقیقی باشد که افضل عبادات است. که انتظار فرج ، تنها به گوشه نشستن و هر نیمه شعبان شربت و شیرینی خوردن محدود نمی شود.

حسب مراجعه به روایات موثق ، آمده است ، زمانی که زمینه های ظهور حضرت امام مهدی (ع) فراهم می آید ، نام امام در همه جا منتشر می شود، چنانچه با نگاهی اجمالی در اوضاع امروز جهان به سهولت در می یابیم که در هیچ دوره ای از تاریخ گذشته ، پس از نبی اکرم (ص) تا به امروز در این حد ، از منجی موعود گفت و گو در میان نبوده و تا این حد زمینه برای گفت و گو از منجی مقدس فراهم نگردیده و اینقدر طلب عمومی برای آن اتفاق نیفتاده است. انگار به خواست خدا ، همه شرایط و زمینه ها در حال آماده شدن است. اما صرف نظر از تمام این مسائل ، یک تکلیف بزرگ برای همه ما شیعیان وجود دارد که در هر کجا هستیم ، بایستی همه عقربه ها را با عقربه و زمان ظهور تنظیم کنیم  و با جهت گیری موعود مقدس برای ظهور و برپایی عدالت همسو شویم. هر کسی در هرکجا که هست ، مکلف است از امام یاد کند ، معرفت امام را منتشر نموده و زمینه های اتصال و ارتباط با ساحت قدسی حضرت مهدی(ع) را فراهم کند.

در بیان و لسان ائمه هدی (ع) این موضوع بارها تاکید شده که برای فرج امام زمان ، دعا کنید. اما این دعا به آن معنی نیست که در گوشه ای خلوت بنشینیم و دست به آسمان برداریم. دعایی که متضمن حرکت فعال و حرکت جهادی است (آنچنان که منصور ، رزمنده شهید فیلم "فرزند خاک" و همسرش انجام دادند) و حسب این دعاست که طلب عمومی اتفاق می افتد و آسمان ،گشایش بزرگ را باعث خواهد شد. روایت زیبایی از حضرت امام جعفر صادق (ع) وجود دارد که بنی اسراییل حسب آنچه مرتکب شده بودند ، می بایست سالیان دراز غیبت حضرت موسی (ع) را تاب می آوردند . جرمی انجام داده بودند که کیفرش ، سالیان طولانی غیبت بود. اما در اثر دعا و جزع و فزع ، خداوند برآنها بخشید و سالهای بسیاری از دوران غیبت کاسته شد. حضرت تاکید می کنند که اگر شما هم مانند بنی اسراییل از خداوند طلب کنید ، خداوند برشما هم می بخشاید و فرج امام زمان را می رساند.

 

 

 


 
 
پرچم ایران توسط هادی ساعی برفراز المپیک پکن
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
 

 

قهرمانی پهلوان هادی ساعی

بر همه ملت ایران مبارک باد !