مستغاثی دات کام

 
حقایق کودتای 28 مرداد 1332 از ورای اسناد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
 

 

دو عملیات آژاکس و چکمه برای یک کودتا !

 

 

کودتای 28 مرداد 1332 از نقاط چالش برانگیز 60 سال اخیر تاریخ ایران  به شمار می آید که درباره  حضور نیروهای بیگانه و عوامل سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی غرب ، در پشت صحنه آن ، تاکنون اسناد و کتب و مقالات بسیاری انتشار یافته و  البته هنوز بسیاری از اسناد و مدارک پنهان مانده ، از جمله روزنامه نیویورک تایمز در سال 1992 فاش ساخت که اسناد مربوط به این واقعه در آرشیو سازمان CIA سوزانده و از بین برده شده است که این مطلب را یکی از مسئولین سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا تایید کرده و اظهار داشت که به دلیل کمبود جا در آرشیو آن سازمان ، مبادرت به چنین کاری کرده اند! این درحالی است که براساس قانون اسناد و مدارک سری در آمریکا ، این گونه اوراق بایستی پس از 30 سال در اختیار افکار عمومی قرار گیرد ، یعنی اسناد مربوط به کودتای 28 مرداد و دخالت دولت آمریکا و سازمان CIA در آن می بایست در سال 1983 در معرض نگاه عمومی جهانیان قرار می گرفت که تا سال 1992 با بهانه های مختلف ، به تعویق افتاد و در این سال هم اعلام شد که اسناد مذکور سوزانده شده است!! اگرچه براساس برخی افشاگری های صورت گرفته ، اخبار موثقی وجود دارد که این اسناد خوشبختانه سوزانده نشده و هنوز در آرشیوهای CIA و حتی سرویس های اطلاعاتی انگلیس یعنی MI5 و MI6 موجود هستند ، ولی همچنان از دید افکار عمومی دنیا پنهان مانده اند.

اما در طی این مدت ، افکار عمومی ، مورخین و جستجوگران اسناد تاریخی ، چندان هم دست خالی نمانده اند و افشای برخی خاطرات و سندهای مهم بیوگرافیک ، مکاتباتی و گزارشی از منابع اصلی کودتا و همچنین انتشار برخی کتب معتبر مانند خاطرات دانالد ویلبر ، خاطرات کرمیت روزولت و کتاب با اهمیت مارک گازیوروسکی و همچنین چاپ ناخودآگاه برخی اخبار و گزارشات خبری در روزنامه های معتبر مانند دیلی تلگراف ، عدم افشای اسناد منتشر نشده را تا حدودی جبران ساخته است.

بخشی از مطالب روشنگرانه فوق الذکر در قسمت 14 از سریال مستند "راز آرماگدون" (که در 26 قسمت تهیه شده بود و طی ماههای اردیبهشت و خرداد و تیرماه ، به طور روزانه از شبکه خبر سیما پخش شد ) تحت عنوان "کودتای 28 مرداد  1332" ارائه گردید که در اینجا برای نخستین بار متن آن برنامه (که به شکل نریشن و یا توسط راوی به سمع و نظر مخاطبان می رسید ) تقدیم می گردد ، بلکه باب های تازه ای برای بررسی وقایع منجر به کودتای 28 مرداد 1332 و حوادث پس از آن باز گردد.:

 

در تاریخ معاصر ما ، کودتای 28 مرداد 1332 در نظر اغلب کارشناسان و مورخین و ناظران آگاه سیاسی ، یکی از سیاه ترین نقاط عمل استعمار و به خصوص امپریالیسم آمریکا در میهن ما به شمار آمده و می آید. این نکته حتی در میان روشنفکران و نویسندگان خارجی و به ویژه  آمریکایی مسئله غریبی به نظر نمی آید و کتب و مقالات متعدد و بسیاری درباره آن نوشته شده که معروفترینش کتاب "همه مردان شاه" نوشته استیون کینزر خبرنگار مشهور نیویورک تایمز است که در دوران کاری خود ، گزارش هایی را از بیش از 50 کشور در چهار قاره جهان برای این روزنامه ارسال نمود.

اما تقریبا اغلب منابعی که ماجرای کودتای 28 مرداد را روایت کرده و به زمینه ها و پس زمینه های آن پرداخته اند ، کلیت این جریان را با طرح کرمیت روزولت و سازمان سیا و شعبان بی مخ و اخیرا برادران رشیدیان محدود ساخته اند و از برخی چهره های اصلی و پشت پرده این حادثه ننگین در تاریخ ایران و جهان عمدا یا سهوا گذشته اند.

طبق اسنادی که در غرب هم منتشر گردیده ، در باره عوامل پنهان داخلی این کودتا ، بیشتر به شبکه برادران رشیدیان اشاره شده است ، تنها مارک گازیوروسکی (استاد علوم سیاسی دانشگاه لوییزیانای آمریکا که کتاب ها و مطالب متعددی درباره سیاست خارجی آمریکا و روابط این کشور با کشورهای جهان سوم دارد ) است که  در کتاب خود تحت عنوان "کودتای 28 مرداد "  به شبکه بدامن به عنوان مهمترین شبکه سازمان سیا در ایران اشاره کرده است . او که اهم پژوهش خود را براساس اسناد دست اول و مصاحبه با کارمندان  پیشین سازمان سیا مبتنی نموده ، سرپرستان این شبکه را دو ایرانی با نام های رمز نرن و سیلی می داند.

اما برخلاف تصور گازیوروسکی ، شبکه مجری برنامه بدامن ، یک شبکه آمریکایی نبود. پروژه بدامن یکی از نخستین پروژه هایی بود که در چارچوب همکاری اینتلیجنس سرویس و سازمان نوبنیاد سیا در آن زمان برمبنای امکانات غنی بومی MI6 و بودجه کلان سیا آغاز شد و مسئولیت اداره آن به عهده شاپور ریپورتر قرار گرفت که در همکاری با اسدالله علم اجرای پروژه را شروع کرد. دو ایرانی که در اسناد سیا با نام های رمز نرن و سیلی خوانده شده اند ، در واقع این دو نفر بودند و همین شبکه بود که در سال های پس از کودتا به عنوان مقتدرترین سازمان پنهانی در حیات سیاسی ایران اعمال نفوذ نمود و بسیاری از رقبای جاه طلب خود را ، اعم از سایر وابستگان به اینتلیجنس سرویس و یا عوامل  مستقل سیا مهار کرد  و به قدرتی بلامنازع تبدیل شد.راز دوام محمد رضا پهلوی در کشاکش تنازع مراکز قدرت در غرب در پیوند وی با همین شبکه بود که در نهایت توسط دست های نامریی و نیرومند امپراتوری جهانی صهیونیسم اداره می شد.

براساس آنچه گازیوروسکی می نویسد ، طبق اسناد موجود ، برادران رشیدیان در نوامبر 1951 برابر با آبان 1330 توسط MI6 در اختیار سیا قرار گرفتند تا نقش مهمی را در عملیات انگلیسی- آمریکایی کودتا ایفا کنند.

اما در واقع این شبکه روچیلد – ریپورتر بود که طرح کودتای 28 مرداد 1332 را ریخته و بوسیله عوامل مختلفش از جمله سازمان سیا و اینتلیجنت سرویس و شبکه های بدامن و رشیدیان اجرا کردند . نگاهی به وقایعی که طی سالهای 1327 تا 1332 اتفاق افتاد ، روشن می سازد که چرا کانونهای جهانی صهیونیسم ، علیرغم پایگاههایی که در سالهای پس از شهریور 1320 در ایران ایجاد کرده بودند ، در اوایل دهه 30 به این نتیجه می رسند که بایستی یک کودتا ، شرایط موجود را به سوی رهبری نیروهای تازه نفس آمریکایی بگرداند. وقایعی که طی سالهای اواخر دهه 20 اتفاق افتاد نشان از تقویت گسترده نیروهای مبارز مذهبی به رهبری آیت الله کاشانی در سطح جامعه ایران داشت. علاوه برآن ، محبوبیت فداییان اسلام به رهبری شهید نواب صفوی ،  نفوذ اندیشه اسلام سیاسی در میان مردم  را به رخ می کشید و این نامطلوبترین وضعیت برای محافل استعماری و خصوصا کانون های صهیونیستی به شمار می آمد. حرکت آیت الله کاشانی و نواب صفوی در تشکل مردم علیه حاکمیت اسراییل در فلسطین که تا آن زمان در میان عموم نیروهای سیاسی جامعه بی نظیر بود ، زنگ خطری برای کانون های فوق به شمار می آمد. از همین رو ملاحظه می کنیم که پشت پرده کودتای 28 مرداد 1332 شبکه صهیونیستی روچیلد – شاپور ریپورتر قرار می گیرد که تا امروز کلیه اسناد و تبلیغات جهانی سعی در پنهان نگه داشتن این نقش عمل کرده است.

تنها در تاریخ 25 مارس 1979 برابر 5 فروردین 1358 بود که نشریه انگلیسی ساندی تلگراف طی مقاله مفصلی برخی از ابعاد فعالیت های شاپور ریپورتر را افشاءکرد. در این مقاله ضمن اشاره به سوابق ریپورتر در حکومت شاه که به عنوان "رایزن عالیمقام شاه ایران" حضور داشته است، از نقش وی در کودتای 28 مرداد 1332 ، پرده بر می دارد. نشریه ساندی تلگراف می نویسد:"... او کسی است که روابط و همکاری نزدیک با سازمان های جاسوسی انگلستان و آمریکا داشته و از جمله عملیات او ، نقش مستقیم در کودتای سال 1953 (1332) و بازگردانیدن شاه به تاج و تخت می باشد... او در همان زمان همکاری نزدیک خود را با سازمان سیا آغاز کرد و مستقیما با عوامل این سازمان وارد مذاکره شد تا کودتایی را که در اثر آن شاه به قدرت بازگشت (یعنی همان کودتای 28 مرداد 1332) سازماندهی کند..."

اشاره نشریه ساندی تلگراف به نقش فراسازمانی شاپور ریپورتر که زمانی در اینتلیجنس سرویس است و زمان دیگر در CIA خود گویای ارتباطات نزدیک اطلاعاتی – امنیتی وی با کانون های جهانی صهیونیسم است که لرد ویکتور روچیلد در راس آنها قرار می گرفت و همچنان که پیش از این نیز گفته شد با سرشاپور  ریپورتر نیز رابطه نزدیکی داشت. انتشار مقاله ساندی تلگراف وابسته به جناح کارگر انگلیس را می توان به رقابت هایی که این حزب در آن زمان با محافظه کاران تحت نفوذ شبکه روچیلد ریپورتر داشت ، مربوط دانست.

پیتر رایت مامور ارشد MI6 در خاطراتش از تیم سه نفره لرد ویکتور روچیلد، سِر دیک وایت و سِر شاپور ریپورتر سخن گفته است. او می‌نویسد:"...ویکتور روچیلد با استفاده از دوستی‌اش با شاه ایران و اداره برخی از عوامل جاسوسی در خاورمیانه، که آن‌ها را بطور شخصی و برای دیک وایت کنترل می‌کرد... مانند سِر ریپورتر که رل تعیین‌کننده‌ای در عملیات خاورمیانه‌ای MI-6 در سال‌های دهه 1950 داشت، روابط خود را با دستگاه اطلاعاتی انگلستان حفظ می‌کرد... ..." در آرشیوهای ایرانی اسناد متعددی موجود است که رابطه نزدیک لرد ویکتور روچیلد، و همسرش (ترزا مایور)، و سِر دیک وایت (رئیس وقت MI-6) را با سِر شاپور ریپورتر و نیز رابطه صمیمانه آنان را با امیر اسدالله علم مسجل می‌سازد.

کریستوفر مونتاگ وودهاوس ، مسئول عملیات چکمه در MI6 (یادآوری می شود که عملیات کودتای 28 مرداد 1332 براساس نوشته های دانالد ویلبر آمریکایی که خود در کودتا نقش مهمی برعهده داشت ، "آژاکس" و از سوی اینتلیجنت سرویس انگلیس ، با عنوان "چکمه" خوانده شد) که در سالهای 1951 – 1952 در تهران بود و بعدها رییس انستیتوی سلطنتی امور بین المللی ، نماینده مجلس عوام از حزب محافظه کار و رییس موسسه انتشاراتی پنگوئن شد ، نیز در خاطراتش می نویسد:"...زینر (مامور MI6 در ایران)همچنین یک پارسی اهل بمبئی را که همشاگردی شاه بود ، به من معرفی کرد ، اگرچه در آن موقع او آدم مهمی نبود ولی بعدها بواسطه خدماتی که برای ما انجام داد ، به لقب سر شاپور ریپورتر مفتخر شد..."

اما سند قاطع دیگری درباره شاپور ریپورتر وجود دارد که نشان می دهد ، دلال اسلحه قلمداد کردن وی تا چه حد ساده انگاری به شمار می آید.

این سند گزارشی است با طبقه بندی "به کلی سرّی" (Top Secret) که شاپور ریپورتر رسماً از سوی سرویس اطلاعاتی بریتانیا (MI6) برای جان اف. کندی، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا)اندکی پس از پیروزی کندی در انتخابات (نوامبر 1960/ آبان 1339) و قبل از مراسم سوگند خوردن و انتقال رسمی منصب ریاست جمهوری (20 ژانویه 1961)( نگاشته است. بنابراین، سند بی تاریخ فوق به حوالی آذرماه 1339 تعلق دارد. در اینجا تنها به یک نکته مهم مندرج در آن اشاره می شود که به نقش شاپور در کودتای 28 مرداد مربوط است.

شاپور گزارش خود را چنین آغاز می کند:

"با کمال تواضع به عرض می رسانم مایه افتخار بزرگی است که از من خواسته شده تا از سوی سرویسم گزارش حاضر را درباره شاه به استحضار مقام آینده ریاست جمهوری برسانم.

نظرات من [درباره شاه] بر اساس بیش از 15 سال تجربه رابطه شخصی با شاه به عنوان افسر رابط دارای استوارنامه دائم از سوی سرویسم با شخص او و نیز بر بنیاد مشاهدات شخصی ام از سیر وقایع در ایران از زمان جنگ [دوّم جهانی] به عنوان افسر سرویسم شکل گرفته و بر این پایه مبتنی است."

عبارات فوق نشان می دهد که شاپور تا اواخر سال 1339 به مدت 15 سال افسر رابط سرویس اطلاعاتی بریتانیا با شاه بود. در واقع، این مأموریت از ژوئن 1947/ تیر 1326 و با بازگشت شاپور از هنگ کنگ آغاز شد.

شاپور در صفحه دوّم معرفی خود را اینگونه ادامه می دهد:

"...من در مقام کسی که در این دوران آشفته رئیس عملیات و افسر عملیاتی سرویسم در ایران بودم، القائاتی را که از آن زمان تاکنون از سوی برخی افراد "مطلع" عنوان می شود که گویا تنها "عملیات چکمه" بود که قدرت را از چنگ مصدق و همپالکی های کمونیست او خارج نمود، به شدت تکذیب می کنم. آنچه ما کردیم تنها فشردن ماشه احساسات مردم به پادشاه شان بود که به آن پیروزی همه جانبه انجامید. این اقدام بر بنیاد هیچ احساس دگرخواهانه دیگر شدنی نبود. در آنصورت، چنان که می دانیم و برای آینده ای قابل پیش بینی، فقدان ایرانی مستقل برای غرب فاجعه آفرین بود. همچنین باید متذکر شوم که آشفته بازار ایران دستپخت خود ما بود؛ اشراف نفتی لندن از دیدن تحولات زمانه کور بودند و برخی آقایان محترم در وزارت امور خارجه [آمریکا] سبکسرانه راه بازی با "ناسیونالیست ها" و جبهه آن ها را برگزیده بودند! کاردار بریتانیا [در تهران]، که "محبوب" مصدق بود، نظرات لاقیدانه خود را در زمینه گرایش های دمکراسی و لیبرالیسم در ایران داشت!  این دخالت های بیجا، ناخواسته و تحریک کننده راه اصلاحات واقعی را مسدود ساخته و راه آنارشیست ها، عوامفریبان و "روشنفکران کافه نشین" را هموار نموده بود..."

اما در 11 نوامبر 1969/ 19 آبان 1348 نشان طریقت امپراتوری بریتانیا (OBE) در کاخ باکینگهام به شاپور ریپورتر اعطا شد بی آن که جنجالی در پیرامون آن برانگیخته شود؛  و در 20 مارس 1973/ 29 اسفند 1351 شاپور نشان شهسوار فرمانده طریقت امپراتوری بریتانیا (KBE) را از ملکه الیزابت دوّم دریافت داشت. 

چپمن پینچر، روزنامه نگار سرشناس و دوست مشترک لرد ویکتور روچیلد و شاپور ریپورتر که خود قبلاً عضو MI5 بود، این حادثه را پوشش خبری گسترده داد و مقاله او در دیلی اکسپرس شهرت فراوان برای شاپور به ارمغان آورد.متن مقاله به شرح زیر است: 

 

"...افتخارات برای مرد محجوب شاه

کسی که میلیون ها به بریتانیا سود رسانید

نوشته چپمن پینچر

 

از میان تمامی کسانی که دیروز در کاخ باکینگهام از ملکه نشان دریافت کردند، کسی که افکار عمومی بریتانیا او را کمتر از همه می شناسد، کسی است که به آنها بیشترین خدمت را کرده است.

او سِِر شاپور ریپورتر است، یک شهروند انگلستان که مقیم تهران است و به خاطر خدماتش به منافع بریتانیا در ایران شوالیه شد. این خدمات خاموش سفارش هایی که صدها میلیون پوند ارزش دارد برای بریتانیا به ارمغان آورده به همراه تمامی مشاغلی که ملازم آن است و به نظر می رسد در آینده بیش از این خواهد بود.

سِِر شاپور، 52 ساله، مشاور چندین موسسه بزرگ بریتانیاست. او چنان محتاط است که نامی از این مشاوره ها نمی برد، ولی من حدس می زنم که او در تأمین سفارش های عظیم ایران برای دریافت هواپیماهای کنکورد، تجهیزات دریایی، هاورکرافت ها، موشک ها و سایر تجهیزات دفاعی نقش داشته است. زمانی که شاه در سال گذشته از تأسیسات دفاعی بریتانیا، به منظور مشاهده عملی هواپیماها و سلاح ها، دیدار کرد، سِِر شاپور در کنار او بود.

چگونگی شکل گیری این رابطه یکی از عجیب ترین نمونه هایی است که نشان می دهد تاریخ، درواقع، چگونه ساخته می شود: پس از جنگ اوّل جهانی، پدر او، که او نیز ریپورتر نام داشت زیرا یکی از اجداد او در بمبئی خبرنگار بود، مشاور شرقی هیئت نمایندگی بریتانیا در تهران بود. از لندن به ژنرال آیرونساید، فرمانده یکی از نیروهای نظامی بریتانیا در ایران، دستور داده شد که شاه حاکم بر ایران را برکنار کرده و یک حکمران جدید، که بتواند بیشتر و بهتر منافع ملی ایران را تجلی بخشد، بیابد. او [آیرونساید] برای مشاوره نزد آقای ریپورتر رفت. ریپورتر به او گفت تنها یک نفر را می شناسد که واجد کمال، عزم راسخ و توان ذهنی برای انجام این وظیفه است و این شخص رضاخان، یک افسر ایرانی در بریگاد قزاق، است.

آیرونساید بلافاصله به رضاخان علاقمند شد. او [رضا خان] به عضویت دولت منصوب و به زودی نخست وزیر شد. او در سال 1925 خود را شاه اعلام کرد و نام خانوادگی پهلوی را برگزید و اکنون پسرش است که [بر ایران] حکومت می کند.

این انتخاب تقریباً تصادفی برای ایران سرنوشت ساز بود؛ نه تنها به این دلیل که رضا خان به یک پادشاه مترقی بدل شد، بلکه از اینرو که پسر او نیز استعداد شگرفی برای رهبری از خود نشان داد. ایران به سبب همین استعداد [شاه]، از نظر اجتماعی و صنعتی با سرعتی بی سابقه در حال پیشرفت است و تجارت بریتانیا نقش مهمی در این فرآیند ایفا می کند.

سِِر شاپور، مانند شاه، برآن است که گسترش سریع دوستی و شراکت انگلیس و ایران در امور تجاری و دفاعی یکی از مهم ترین فرآیندها در پیشرفت سیاست بین المللی است. او به خاطر تلاش های پیشین در سال 1969 نشان OBE دریافت داشت ولی پیشینه خدمات او به بریتانیا بسیار قبل از این زمان است. او در زمان جنگ [جهانی دوّم] متخصص جنگ روانی ارتش بریتانیا در هند بود. در جریان بحران نفتی ایران در اوایل دهه 1950، زمانی که محمد مصدق منافع نفتی بریتانیا در ایران را ملّی کرد و روابط دیپلماتیک [دو کشور] به وخامت گرایید، به عنوان مشاور سیاسی در سفارت ایالات متحده آمریکا در تهران خدمت می کرد! از آن زمان او به یکی از خارق العاده ترین شخصیت های بین المللی بدل شده که در عالی ترین سطوح فعالیت می کنند ولی شخصاً ترجیح می دهند در سایه باشند. او به زودی به تهران بازمی گردد، جایی که با حجب و فروتنی به همراه همسرش آسیه و دو فرزندش زندگی می کند..."

 

به این مناسبت، سر دیک وایت، رئیس نامدار MI5 و MI6 که پیتر رایت او را «بزرگ ترین افسر ضدجاسوسی قرن بیستم»  و گرانت او را «برجسته ترین افسر ضداطلاعاتی بریتانیا در دوران پس از جنگ جهانی دوّم»  می خوانند، در نامه تبریک خود (مورخ اوّل ژانویه 1973) به شاپور از جمله چنین نوشت:

"...شاپور عزیزم

خالصانه ترین و گرم ترین تبریکات مرا بپذیر. این روز بزرگی برای هر دو شما و برای نام خانواده شماست و این است قدرشناسی از خدمات واقعی ... من برای همکاری مان ارج فراوان قائلم و نسبت به ارزش ایثار عظیم و ثبات قدم تو، در طول سال هایی که در امور بزرگ و خاموش خدمت کرده ای، واقف هستم..."

 

 

بعدها، پرویز راجی ، سفیر شاه در لندن ، در خاطراتش، ذیل وقایع پنجشنبه 20 آبان 1355، نوشت:

"...ناهار در سفارت با چاپمن پینچر. از مصاحبه‌ای که پنج سال پیش با اعلیحضرت کرده بود و ترتیب آن را لرد راتچایلد [ویکتور روچیلد] داده بود، سخن گفت. سر شاپور ریپورتر هم در مصاحبه حضور داشته. از نزدیکی شاه و ریپورتر و نقشی که پدر ریپورتر در به تخت نشاندن رضا شاه داشت، اظهار تعجب کرد. پینچر تمامی این مطالب را در مقاله‌ای که بعداً در دیلی اکسپرس چاپ شد، گنجانده بود و توافق قبلی اعلیحضرت را هم برای انتشار آن به دست آورده بود. از سخنان پینچر آزرده‌خاطر شدم. احساس تحقیر کردم. دلم می‌خواست کاری بکنم یا چیزی بگویم تا شاید اندکی از غرور ملّی‌ام را باز یابم. اما حقایق انکارناپذیرند و به هر حال اعلیحضرت اجازه انتشار آن‌ها را داده بود..."

 (پرویز راجی، در خدمت تخت طاووس: یادداشت‌های روزانه آخرین سفیر شاه در لندن، تهران: چاپ جدید، طرح نو، 1381، ص 55)


 
 
یادی از فیلم "ستارخان" ، تنها نگاه سینمای ایران به مشروطیت
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
 

به مناسبت سالگرد مشروطیت

 

مرغ سحر ، ناله سرکن...

 

 

 

"ستارخان" یکی از بهترین و البته مهجورترین آثار مرحوم علی حاتمی است که هم نحوه نگرش حاتمی به تاریخ و تاثیر آن در زندگی امروز را به تصویر می کشد و هم به جرات می توان گفت که  سینمایی ترین روایت تاریخی در سینمای ایران است. علی حاتمی  نخستین فیلمسازی بود که به یکی از  مهم ترین بزنگاههای تاریخ معاصر ایران ، یعنی  مشروطیت و زمینه ها ، ریشه ها و سرنوشت آن از دیدگاه خودش پرداخت ، آنهم در شرایط حکومت استبدادی که خود را حکومت مشروطه سلطنتی می خواند.

نگاه حاتمی در "ستارخان" به تاریخ معاصر  این سرزمین ، دیدگاهی روشنگرانه و  در عین حال هنرمندانه است تا علاوه بر نمایاندن گوشه ها و روایت های پنهان و ناگفته و یا تحریف شده آن ، تاثیرش را در دیروز و امروز جامعه و سیاست این مرز و بوم بنمایاند ، آنچنانکه در"  سلطان صاحبقران"، "حاجی واشنگتن" و "هزار دستان" نیز چنین بود ، آن چنان که دیدگاه یک هنرمند

 می بایست باشد.شاید این نوع سینما و آن نوع نگاه را بتوان الگویی درخشان برای سینمای ملی ایران دانست که متاسفانه جایش در میان فیلم های امروزی بسیار خالی است.

به مناسبت سالگرد مشروطیت، به مهمترین فیلم تاریخ سینمای ایران در این باب می پردازیم.

 

 

"ستارخان" پس از شکست تجاری دو فیلم "قلندر" و "خواستگار" در سال 1351 ، نخستین پرداخت علی حاتمی به ژانر مورد علاقه اش یعنی فیلم تاریخی به شمار می آید. روایتی رئال از قسمت برجسته تاریخ معاصر که همواره در محافل سیاسی ، محل بحث و جدل های بسیار بوده است و شاید که حاتمی خواست ، علائق و دغدغه های خودش از تاریخ را  با آن دیدگاههای اغلب دگم و تک بعدی به چالش بیندازد.  بازیگران فیلم از میان بازیگران تئاتر که تا آن زمان با حاتمی کارنکرده بودند ، بنا به شناخت و آشنایی تهیه کننده  فیلم ، انتخاب شدند: علی نصیریان به نقش ستارخان ، عزت الله انتظامی در نقش حیدر عمواغلی ، عنایت بخشی به نقش باقر خان و ...

تولید فیلم در اواسط تابستان 51 در تهران شروع شد . برای صحنه های نبرد فیلم بین مشروطه خواهان و قوای دولتی ، جلوه های ویژه سنگینی پیش بینی شد که برای اولین بار در تاریخ سینمای ایران انجام می گرفت. از همین رو تصمیم گرفته شد ، آنتونیو کوریدوری به عنوان یکی از متخصصان برجسته از ایتالیا دعوت شود. پس از اتمام صحنه های تهران ، گروه برای ادامه فیلمبرداری به تبریز عزیمت کرد . ارتش در تهیه و در اختیار قراردادن سیاهی لشگر و حتی تهیه آذوقه ، کمک شایانی به روند تولید فیلم نمود که نفوذ تهیه کننده در نهادهای کلیدی برای فراهم کردن کمک های فوق نقش موثری داشت. سایر لوکیشن های فیلم هم در مسجد سپهسالار و کاخ گلستان و حوالی دماوند انتخاب گردید.

به جهت صحنه های متعدد ، حجم زیاد پلان ها که از دکوپاژ خاص حاتمی بر می آمد ، جلوه های ویژه گسترده و اقتضای تولید این گونه فیلم ها در آن روزها ، مراحل فیلمبرداری حدود 3 ماه به طول آنجامید. هادی صابر صحنه های عادی فیلم را مونتاژ کرد و تدوین صحنه های جنگی به مهدی رجاییان سپرده شد. بالاخره همه مراحل فنی فیلم در اواسط بهمن 1351 به اتمام رسید و "ستارخان" آماده نمایش شد.

اگرچه علی حاتمی در 5 فیلم نخستش یعنی  "حسن کچل" ، "طوقی" ، "باباشمل" ،"قلندر" و "خواستگار" به مایه های دیرین فرهنگ  ایرانی – اسلامی کوچه پس کوچه های این آب و خاک پرداخته بود و در هرکدام به نوعی و در ژانرهای مختلف موزیکال ، ملودرام ،  کمدی و تراژدی ، برجسته اش ساخته بود ، اما پس از آن مستقیما به سراغ تاریخ ایران رفت،  تا از دل تاریخ ، ریشه ها و مصادیق آن فرهنگی که در کوچه و بازار و در دل پدربزرگ و مادر بزرگ ها و سر سفره های افطار و هفت سین  و سحری جاری بود را بیرون بکشد و ریشه های انحراف از این فرهنگ را دریابد. خودش این فراز را در دوران فعالیت های سینمایی اش، نوعی جدی شدن کار می خواند. گویی پیش از آن در حرفه اش چندان جدی نبوده است!

حاتمی در گفت و گویی که پس از نمایش "دل شدگان" با محمد سلیمانی انجام داد  و در مجله هفتگی سینما به چاپ رسید ، گفت :"...حسن کچل هم در آن زمان الگویی نداشت ، ولی زبان فیلم قاطع نبود. در طوقی هم می بینید که بخشی از آن برای جذب تماشاگر، در کنار موضوع اصلی قرار داده شده است. اما بعد از فیلم خواستگار ، کار جدی تر می شود. نمی خواهم بگویم نقش تماشاگر در سینما مهم نیست . ولی پس ار فیلم خواستگار دیگر درپی راضی کردن تماشاگر نبودم. در پی آن چیزی بودم که فکر می کردم باید به تماشاگر داد..."

در واقع بعد از فیلم "خواستگار" ، حاتمی در یافت که بایستی مستقیما به ماجراهای تاریخی ، آن هم تاریخ معاصر ایران ورود کند تا بتواند پس زمینه های انحراف فرهنگی و سیاسی دوران پهلوی را دریابد . او وقایع مشروطیت و کاراکترهای اصلی اش همچون ستار خان و باقر خان را برگزید که از چالش برانگیزترین حوادث تاریخ یکصدساله ایران به شمار آمده و هنوز هم که هنوز است ، بسیاری از واقعیات آن مورد بررسی و تحلیل قرار نگرفته است.

نمایش فیلم "ستارخان" از 20 بهمن سال 1351 سر و صدای زیادی را از سینه چاکان مشروطه در آورد ،  خصوصا آنها که برای پوشاندن نقش فراماسون هایی مانند  تقی زاده ها و ملکم خان ها ، و بزرگ کردن شخصیت افرادی همچون ستار خان و باقر خان را با عناوین دهان پرکنی همچون سردار و سالار ملی ، علم کرده بودند و هیچگونه جسارتی به آنان را نمی بخشیدند. گروه کثیری از این دسته را  ماسون های معروف مجلس شاهی تشکیل می دادند که بخشی از تاریخ من درآوردی شان را خدشه دار شده می دیدند. از همین رو در جلسه غیرعلنی مجلس مورخ 15 اسفند 1351 بیانیه ای از سوی عده ای از وکلای فرمایشی قرائت و امضاء شد که در آن ، فیلم "ستارخان" را کاملا مردود و تحریف علنی تاریخ معاصر به شمار آورده بودند. در تاریخ 20 بهمن 1351 "ستارخان" در "درایوین سینمای ونک" با حضور عده ای از نمایندگان مجلس ، کمیته ارزشیابی فیلم وزارت فرهنگ وهنر و عوامل تولید ، طی یک نمایش خصوصی برپرده رفت و مورد توجه مدعوین قرار گرفت . اما نمایندگان مجلس آن را مخالف مشروطه و مغایر تاریخ آن تلقی کردند.

"ستارخان"از 13 اسفندماه 1351 در 10 سینمای مرکز و شمال تهران به نمایش عمومی درآمد. که در روز دوم  نمایش ، مورد غضب مخالفین ، مطبوعات و نمایندگان مجلس قرار گرفت.  در جلسه غیر علنی مجلس شورای شاهی مورخ 15 اسفندماه 1351 بیانیه ای از سوی عده ای از وکلای مجلس قرائت و امضاء شد که در آن ، فیلم را کاملا مردود و تحریف علنی تاریخ معاصر به شمار آورده بودند. مفاد این بیانیه به سندیکای هنرمندان نیز کشیده شد و این سندیکا که بیشتر در تیول وابستگان سیاسی/ هنری رژیم پهلوی بود ، علی حاتمی را به خاطر "ستارخان" و تحریف تاریخ مورد عتاب و نکوهش قرار داد و حاتمی به خاطر همین برخورد غیرمنصفانه برای همیشه سندیکای هنرمندان را ترک کرد.

سرانجام بر اثر جنجال های فراوان ، کمیته امور سینمایی وزارت فرهنگ و هنر سابق در صبح روز 17 اسفند ماه طی بخشنامه ای ، پروانه نمایش فیلم را لغو و به استحضار تهیه کنندگان رساند و در 19 اسفندماه ، فیلم به طور کلی توقیف و از اکران پایین کشیده شد.

در آن روزها هیچ کس تشخیص نداد که در شرایط خفقان و اختناقی که با رشد درآمد نفتی تشدید شده بود و دیکتاتوری شاه  بیداد می کرد، ساختن چنین فیلمی کاری بود ، کارستان. پرداختن به تاریخ مشروطیت با پیچدگی های خاصش بسیار دشوار بود ، آن هم در یک فیلم سینمایی با محدودیت های زمانی . "ستارخان" دارای ظرایفی بود که هیچ کس به آن اشاره نکرد ، ظرایفی نظیر نگاهی تازه به انگیزه های امثال حیدر عمواغلی و ستارخان در  پیوستن به جنبش مشروطیت ، حضور پرسش برانگیز یپرم خان و سردار اسعد در جمع مشروطه خواهان و عملیات تروریستی حیدرعمواغلی که بیشتر مشروطیت را در سفره فراماسون ها نشاند تا انقلابیون.

در این فیلم حاتمی برای اولین بار به تحلیل ریشه ای و طبقاتی فرماندهان نظامی مشروطه خواهان (که بعدا در تحریف تاریخ از سوی مورخین شاهنشاهی به رهبران انقلاب مشروطه بدل شدند !)می پردازد و آنچه که کمتر برایش اهمیت دارد ، سیر وقایع تاریخی است . البته او در این میان به نقاط مهم تاریخی جنبش مشروطیت از جمله : خلع سلاح مجاهدان و یا شکست مشروطه خواهان در تبریز و پناهنده شدن ستارخان به سفارت عثمانی نیز نظر دارد.

علی حاتمی در فیلم فوق ، ستارخان یعنی همان سردار ملی را یک دلال اسب عادی معرفی کرد که اگرچه روحیه جوانمردی و سلحشوری داشت ولی از مشروطه و مشروطیت بی اطلاع بود و در اصل به خاطر 100 راس اسب ، به صفوف مجاهدان مشروطه پیوست.

حاتمی در "ستارخان" ، تروریست هایی مانند حیدرعمواغلی را پشت پرده مشروطیت به تصویر کشید که خود از وابستگان کمیته های مخفی فراماسونری – بهایی بود و در سالهای پس از سلطنت ناصرالدین شاه دست به ترورهای متعددی زد تا فضای سیاسی مملکت را برای  به قول محافل شبه روشنفکری ، دیکتاتوری منور و پنجه آهنین رضاخانی آماده سازند. در تاریخ آمده است ، حتی زمانی که علی اصغر خان اتابک ( که به لحاظ اصلاح طلبی ، امیرکبیر دوم محسوب شده ) به صدراعظمی محمد علی شاه رسید ، توسط همین حیدر عمواغلی ترور شد تا همچنان شرایط آشفته و آنارشیستی بر حکومت پس از مشروطه قاجار حاکم باشد تا محافل ماسونی ، طرح و نقشه خود برای روی کارآوردن حکومت رضاخانی را تداوم بخشند.  صحنه معروف پایان فیلم که اسب ستارخان بدون او می آید و حیدرعمواغلی بااطمینان می گویدکه "من سوارش را پیدا می کنم" گویا ترین صحنه ای است که پشت پرده حوادثی همچون مشروطیت را در تاریخ ایران روشن می سازد.

حاتمی در دفاع از نگرشش به تاریخ و خصوصا نقش ستارخان در وقایع مشروطه ، در همان زمان اکران عمومی فیلم و در گفت و گویی با محمد ابراهیمیان گفت :"...درباره ستارخان ضمن مصاحبه هایی که با مردم می کردیم ، چیزهایی به دستمان آمد، منتها به دردمان نمی خورد... من سعی کردم یک سناریو بنویسم برمبنای آنچه که در تاریخ هست ، طوری که چندان هم با تاریخ بیگانه نباشد. برای رسیدن به این هدف هم سعی کردم تا حدود زیادی دامنه مطالعاتم را در این زمینه گسترش دهم. با بسیاری از محققان که تخصص ایشان در تاریخ مشروطیت بوده ، گفت و گوها داشته ام. ...من می خواستم یک کار تالیفی کرده باشم...چراکه واقعا دنبال مطالب مارک دار به آن مفهوم نیستم..."

حاتمی نشان می دهد ، چگونه حیدر عمواغلی با لفاظی و عوام فریبی ، ستار قره باغی را به صحنه مشروطه کشانده و او را سپر بلای نیات خود و اربابان خارجی اش می گرداند تا از مبارزات مردم علیه دیکتاتوری قاجار ، ماهی خود را صید نماید. حاتمی در یکی از صحنه های "ستارخان" به خوبی تصویر می نماید که چگونه امثال حیدرخان ، حتی کلمه "مشروطیت" را به مردم ساده دل حقنه کردند!

 

"...ستار قره‌باغی : شماها آدم‌های درست و حسابی نیستین. مشروطه را واسه خودتون می‌خواین یا واسه مردم؟ اگه واسه مردمه، که الان توشهر نون ندارن بخورن، اون وقت شماها هفت رنگ سفره انداختین نیگا کن!

حیدرعمواغلی: گدا بار آوردن هنر نیست ،‌رفیق! اگه مردم دستشون به دهنشون نمی‌رسه باید نون رو ارزون کرد.

ستارخان: اگر مشروطه بشه، نون ارزون میشه؟

علی موسیو: ببین ستار؟ مرگ چیه؟

ستارخان : خوب مرگ حقه ،‌دست خداس.

علی موسیو: همین؟

حیدرعمواغلی: اما مشروطه دست ماهاس.تودلت می‌خواست اختیار مردنت دست خودت بود؟

ستارخان: نعوذبالله آره.

حیدرعمواغلی: پس چطور دلت نمی‌خواد اختیار زندگی کردنت دست خودت باشد؟

ستارخان: من اختیار زندگیم دست خودمه ،‌ توچی میگی؟

حیدرعمواغلی: توبه هر آدمی که نفس می‌کشه می‌گه زنده؟

ستارخان: آره دیگه معلومه، خب زنده‌اس کاریش هم نمیشه کرد.

حیدر: اگه دهنشو ببندن چی؟

ستار: اما هیشکی دهن منو نبسته.

حیدر: آخه تو چیزی بلد نیستی بگی.

ستار: شماکه بلدین چی میگین ،‌غیر از کفرگفتن‌...ها؟ آخرش یه نامسلمون نگفت مشروطه یعنی چه؟

حیدر: یعنی خیلی چیز!

ستار: برادر صاف و پوست کنده ،‌یه جوری بگو که منم حالیم بشه آخر.

حیدر: یعنی اینکه مردم اختیارشون دست خودشون باشد.

ستار: ببینم ‌لامذهبی که تو کار نیست؟

حیدر: نه ،‌نه..."

 

علی حاتمی در "ستارخان" حتی به کمیته مخفی ماسونی اشاره دارد که درواقع پشت وقایع و حوادث مشروطیت قرار داشت و افسار آن را به هرکجا که می خواست ، می کشید. کمیته ای که در آن امثال اردشیر جی ریپورتر (سرجاسوس سرویس اطلاعاتی انگلیس ، مرتبط با کانون های صهیونیستی مانند انجمن اکابر پارسیان هند و امپراتوری روچیلدها و عامل اصلی برآمدن رضاخان و سلطنت پهلوی) ، ملک المتکلمین ( بهایی و دوست نزدیک اردشیر ریپورتر که به ناحق تاریخ پردازان فراماسونر او را به جای شیخ مهدی سلطان المتکلمین ، نماینده آخوند خراسانی جا زدند) ، سید جمال واعظ (بهایی و از دیگر اعضای فراماسونری) ، سید حسن تقی زاده (فراماسونر) ، معاضد السلطنه پیرنیا (فراماسونر ) و ...حضور داشتند و به قولی اکثر اعضای لژ بیداری ایران ، انجمن مخفی که در واقع گرداننده اصلی جریانات مشروطه پس از دوران استبداد صغیر بود را بوجود آوردند. همین انجمن است که اساسا نهضت عدالتخانه علمای مبارزی مانند میرزا عبدالله مازندرانی ، آیت الله بهبهانی و آخوند خراسانی را به سفارت انگلیس و جریان مشروطه خواهی منحرف کرد  و بعد رهبران اصلی نهضت مردم  مانند بهبهانی و شیخ فضل الله نوری را به قتل رساند و سایر رهبران آن مانند آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی را منزوی ساخت.

حاتمی تنها گوشه ای از عملکرد این انجمن را در به سازش کشاندن مشروطه خواهان با دول بیگانه و انحراف مبارزات مردم را در "ستارخان" به تصویر می کشد.  او در اواخر فیلم ، در آخرین دیدار ستارخان و حیدرعمواغلی ، این دیالوگ ها را ما بین آنها رد و بدل می کند:

 

"حیدر:انجمن می‌خواد که تو دست از جنگ ورداری . شهر می‌خواد که تو تسلیم بشی.

ستار: اگر ادامه بدم چی میشه؟

حیدر: ممکنه به این بهانه همه جارو بگیرن.

ستار: تو چیکار می‌کنی؟

حیدر: من گاوپیشونی سفید نیستم ، من قهرمان نیستم ،‌هر کاری بکنم‌ ، به جایی برنمی‌خوره . من تا اینجا تونستم ادامه بدم و حالا نمیشه ،‌میرم قاطی مردم ،‌میون اوناگم می‌شم و خودمو نگه می‌دارم تا موقع مناسب.

ستار: البته ،‌اگه عمرت به دنیا باشه.

حیدر: انجمن می‌خواد که تو بری به عمارت عثمانی پناهنده بشی. اگه تسلیم بشی،‌ اگه نجنگی، اگه خودکشی کنی،‌همه در سرنوشت این مملکت موثره. یادت باشه ،‌فقط یه جنگو باختیم ،‌خداحافظ قهرمان،‌به امید دیدار."

 

همانگونه که در تاریخ آمده است ، گروهی از مشروطه طلبان  سر از سفارت انگلیس و دیگ پلوی آن درآوردند ، در حالی که امثال آیت الله بهبهانی ترور شده و شیخ فضل الله نوری (با حکم بیدادگاه فراماسون هایی همچون شیخ ابراهیم زنجانی) ، بردار کشیده شد ، برخی دیگر از آنها در پارک اتابک خلع سلاح شده یا به قتل رسیدند و آنگونه که در فیلم "ستارخان" هم نشان داده می شود، خود ستارخان نیز در حالی که پایش مجروح شده ، بردوش سربازان استبداد به مسلخ می رود.

مرحوم علی حاتمی بسان سرنوشت واقعی مشروطیت ، پایانی تلخ برای فیلم "ستارخان" رقم زد که به هیچوجه از آن افتخار و آزادی و ملی گرایی مستفاد نمی شد و طبیعی بود که خشم

سردمداران سیاست و فرهنگ طاغوت را برانگیزد.

 در تیتراژ انتهایی فیلم ، ترانه "مرغ سحر" که با صدای بیژن مفید بر تصاویری مستند از مشروطه خواهان به گوش می رسد : " مرغ سحر ناله سر کن ...داغ من را تازه تر کن..." ،  بر این تلخی می افزاید و به نوعی تراژدی نهضت مشروطیت را بیان می کند.

 


 
 
به بهانه فیلم "وقایع نگاری نارنیا : شاهزاده کاسپین"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧
 

The Chronicles of Narnia: Prince Caspian

 

 

وقایع نگاری سینمای اوانجلیستی در هالیوود

 

 

قصه نارنیا از آن داستان های زمان کودکی نسل ماست که همواره خاطره آن در اذهانمان باقی مانده ، خصوصا گذر از آن کمد لباس به سرزمینی جادویی و آن چراغ فانوسی که علامت پیدا کردن مسیر بود و درپایان داستان به کمک 4 قهرمان قصه آمد. البته در آن زمان تنها کتاب اول نارنیا یعنی "شیر ، جادوگر و کمد لباس" در دسترس بود و به یاد ندارم سایر مجلدات این داستان در آن سالهای اوایل دهه 50 چاپ شده باشد.

از همین رو حالا که با قسمت های دیگر آن مواجه می شویم و اصلا کتاب های هر 7 قسمت آن در برابرمان است ، سرراست تر می توانیم شخصیت هایش را تحلیل کنیم و ارتباطش را با سایرنوول های هم دوره اش دریابیم . خصوصا که از همین قسمت دوم به بعد تشخیص عناصر مشترک بخش های مختلف این داستان و نقاط فراز و نشیب آن ، ممکن می شود.

فی المثل تاثیر پذیری سی.اس.لوییس  ، نویسنده این داستان ها از دوستش یعنی جی . آر.آر .تالکین (خالق مجموعه ارباب حلقه ها) کاملا روشن می گردد. شباهت های آن مجموعه چه به لحاظ کاراکتر و چه از نظر ساختار روایتی با مجموعه داستان های نارنیا (خصوصا همین قسمت دوم یعنی شاهزاده کاسپین ) ، انکار ناپذیر  به نظر می آید.

شاهزاده کاسپین هم مانند آراگورن از قلمرو پادشاهی خود دور افتاده و پیتر و ادموند و لوسی و سوزان همانند فرودو  و 9 یار حلقه در صدد بازگرداندن آن قلمرو به وی هستند. از طرف دیگر در سرزمین نارنیا هم کوتوله هایی مثل "الف ها" زندگی می کنند و  اصلان همانند گندالف از آنان علیه شاه میراز (مشابه سارون در ارباب حلقه ها) حمایت می کند. دیگر می توان  از حرکت به موقع درخت ها  در "وقایع نگاری نارنیا : شاهزاده کاسپین" برای حمایت از گروه شاهان  و ملکه های نارنیا یاد کرد که شبیه حمایت "انت ها" در قسمت دوم ارباب حلقه ها از گروه فرودو در مقابل "اورک ها" بود و همچنین شباهت های دیگر وجود دارد که جای طرحشان در این سطور نیست.

اما دیگر واقعیتی که پس از تماشای فیلم "وقایع نگاری نارنیا : شاهزاده کاسپین" دستگیر مخاطبان علاقمند می شود ، شباهت های نزدیک مجموعه هری پاتر با آن است ، با این تفاوت که به آسانی می توان نتیجه گرفت ، خانم جی.کی.رولینگ اغلب قصه ها و نمادها و شخصیت های خود در هری پاتر را البته با تغییراتی اندک ، از همین مجموعه سی.اس.لوییس گرفته است. خصوصا بسیاری از صحنه های قسمت دوم مجموعه نارنیا ، تماشاگر پی گیر و نکته سنج را دقیقا به یاد هری پاتر می اندازد. از جمله بازگشت برادران و خواهران "پیونسی" (پیتر و سوزان و ادموند و لوسی) پس از یک سال تحصیلی به نارنیا (همانگونه که هری و دوستانش پس از یک تعطیلات مجددا به هاگوارتز بازمی گشتند و ماجرایی دیگر می آغازیدند) یا آن ورود از ایستگاه قطار به نارنیا که اساسا آشناترین مکان سفر به هاگوارتز در مجموعه هری پاتر بود  و تلاش برای خلاصی سرزمین نارنیا از ظلم و ستم ملکه یخی یا شاه میراز (مثل مبارزه هری پاتر با ولد مورت) و...

به این ترتیب می توان مجموعه نارنیا را حلقه واسطی مابین نوعی از ادبیات کلاسیک نیمه اول قرن بیستم با داستان های کودکانه پایان قرن دانست و اینکه چرا مجددا این نوع سرگذشت ها در پایان قرن و خصوصا هزاره دوم میلادی مطرح شد ، دلائل اعتقادی و سیاسی متعددی دارد که شاید در ادامه این مقاله به طور غیر مستقیم به آن پرداختم.

داستان دوم نارنیا یعنی شاهزاده کاسپین یک سال پس از خاتمه داستان در دنیای معمولی آدم ها اتفاق می افتد که در طی همین زمان ، 1300 سال بر سرزمین نارنیا گذشته است.(البته این یک رقم حساب شده نیست ، چرا که در داستان های بعدی چنین معیاری را شاهد نیستیم و فی المثل در قسمت سوم یعنی "کشتی سپیده پیما " همان یک سالی که در جهان انسان ها گذشته ، در دنیای نارنیا هم سپری شده است. )

ظلم و تعدی نسل جدید نارنیایی ها  که تلمارین خوانده می شوند باعث به صدا درآمدن شیپور جادویی توسط کاسپین دهم (بازمانده از نارنیایی های کهن)  می گردد که به ناحق از سلطنت خود دور شده و حتی از سوی عمویش (که پدرش را کشته و سلطنت نارنیا را غصب کرده) قصد جانش را نموده اند. با صدای شیپور جادویی ،  پیتر و سوزان و ادموند و لوسی که در پایان قسمت اول به سرزمین خود بازگشته بودند ، مجددا وارد نارنیا شده و با کمال تعجب باگذر1300 ساله دراین سرزمین مواجه می شوند(همچنانکه وقتی دوباره از نارنیا برمی گردند هنوزقطاری که به هنگام عزیمتشان در حال ورود به ایستگاه بود ، به ورودش ادامه می دهد.) آنها بقایای سلطنت و حکمفرمایی خود بر نارنیا و نشانه های نبردی که 1300 سال قبل برای پیروزی بر ملکه یخی انجام داده بودند را در میان خرابه ها می یابند و پس از مواجه شدن با شاهزاده کاسپین و پی بردن به مقاصد شاه میراز که پس از قتل پدر کاسپین ، اقدام به کشتن وی نموده،تصمیم می گیرند با وی مقابله کنند و شاهزاده را به تاج و تختش بازگردانند.

تیم فیلمنامه نویسی "وقایع نگاری نارنیا :شاهزاده کاسپین " همان ها هستند که قسمت اول را به نام  "شیر ، جادوگر و کمد لباس" نوشتند منهای خانم "آن پیکاک" .

یعنی کریستوفر مارکوس و  استفن مک فلیی به همراه خود اندرو آدامسن که کارگردانی اثر را هم برعهده دارد. شاید از همین روست که برخلاف قسمت اول، در نارنیای 2 شخصیت پردازی قابل اعتنایی  مشاهده  نمی شود و تنها با یک سری تیپ های  کلیشه ای روبرو هستیم. در حالی که اصل داستان سی.اس.لوییس این امکان را در اختیار فیلمنامه نویسان گذارده که شخصیت های قابل انعطاف و غیر کلیشه ای پدید آورندولی گویا سازندگان فیلم چندان رغبتی به این کارنداشته و حاضر به چنین ریسکی دردنباله یک اثر آشنا نشده اند.حتی خود شاهزاده کاسپین که می توانست شخصیتی قابل تامل داشته باشد به تین ایجری احساساتی و سانتی مانتال بدل شده است.

روال داستان هم به گونه ای در فیلمنامه قرار گرفته که به سهولت تقریبا از یک سوم ابتدایی تا آخر کار را می توان حدس زد . فیلمنامه نویسان حتی از این هوشمندی سی.اس.لوییس بهره نگرفته اند که وی شروع داستان را با وضعیت حال پیتر و برادر و خواهرانش شروع کرد و بعد به قصه شاهزاده کاسپین پرداخت تا حداقل در فراز اول فیلمنامه ،  اصل ماجرا تازگی خود را حفظ کند ولی اندرو ادامسن و همکاران فیلمنامه نویسش با شروع داستان از قسمت هملت گونه توطئه برای قتل شاهزاده کاسپین ، در همان قدم اول ماجرا را لو داده و فرصت تعلیق و سوسپانس برای مخاطب باقی نمی گذارند. از همین روست که وقتی در میانه فیلم شاهد ، هجوم نارنیایی ها به قصر تلمارین هستیم ، به آسانی شکست آنها را پیش بینی می کنیم ، چراکه با پیروزی شان ، دلیلی برای ادامه قصه نمی ماند!

فیلمنامه نویسان حتی از نمایش ذهنی/واقعی  اصلان در اوائل ورود بچه ها به نارنیا (که در قصه به وضوح می تواند تعلیق مناسبی برای پیگیری حضور اصلان باشد) خود داری کرده و آن را به ادعاهای لوسی محدود می سازند.  در حالی که این تصور/تصویر ایهام آور ، در کتاب لوییس به کررات اتفاق می افتد.

به هرحال همان گونه که حدس زده می شود ، نبرد نارنیایی ها و سپاه شاه میراز علیرغم تعداد بسیار و هیمنه عظیمش ، با ورود اصلان به میدان و معجزات وی ، به سود جبهه پیتر و دوستانش می چرخد و قضایا ختم به خیر می شود !

اما معجزه آخر اصلان ، برای دوستداران سینما و آشنایان به روایات مذهبی قابل تامل است. برانگیخته شدن امواج  رودخانه به قدرت اصلان و غرق شدن سپاه میراز شاه در میان آب های آن ، بیش از هر داستان و روایتی ، ماجرای گذر قوم یهود از میان رود نیل و غرق شدن سپاه فرعون  در میان امواج آن را به خاطر می آورد که به یاد ماندنی ترین نمایش آن را سالها پیش برپرده سینما و در فیلم "ده فرمان" سیسیل .ب.دومیل دیده بودیم.  

ازهمین روست هانا راسین،یکی ازنویسندگان معروف واشنگتن‌پست درمقاله ای می نویسد : "... بعضی‌ها این فیلم را بزرگترین هدیه هالیوود به بنیادگرایان انجیلی یا همان اوانجلیست ها  (صهیونیست های مسیحی)  بعد از فیلم کلاسیک "ده فرمان" اثر سیسیل ب. دومیل می‌دانند..."

راسین که  در حال حاضر بر روی کتابی درباره نخبگان اوانجلیست(همان  صهیونیست های مسیحی که خاستگاه آیینی حاکمان امروز آمریکا هستند) کار می‌کند ،  در این نوشته به رویکرد جدید هالیوود به مذهب و از طرف دیگر گرایش بنیادگرایان انجیلی به سینما و فیلمسازی می‌پردازداگرچه این نوع مذهب از خیلی پیشتر در ساختارهای سیاسی حاکم و بافت سنت‌گرای جامعه آمریکا حضوری پرقدرت داشته، اما اکنون رابطه‌ای متفاوت‌تر و تأثیرگذارتر میان آن و هالیوود شکل گرفته است. راسین سعی دارد در این مقاله نسل‌های مختلف معتقد به اوانجلیسم(صهیونیست مسیحی)  را در هالیوود معرفی کند.

 نسل اول به اعتقاد او کسانی بودند که در فضای یهودی تبار  هالیوود سعی می‌کردند ایمان خود را مخفی کنند. اگرچه همواره در این کارخانه رویا سازی ، ساخت آثار مذهبی از اهمیت خاصی در میان صاحبان کمپانی ها برخوردار بوده است و این اشراف یهود مهاجر اروپایی در طی سالهای ابتدای قرن بیستم بودند که هیچگاه از تبلیغ دین و آیین خویش در محصولاتشان و تحقیر و توهین نسبت به دیگر مذاهب به خصوص اسلام دریغ نورزیدند.

  نسل دوم این بنیادگرایان ، پس از 11 سپتامبر و ظهور نومحافظه‌کاران آمریکایی در کاخ سفید فرصت عرض اندام یافتند تا جایی که طی 7 سال گذشته در هر فصل اکران دست‌کم یک فیلم ایدئولوژیک با باورهای اوانجلیستی(آمیزه ای از پروتستانتیزم و آموزه های صهیونی آخرالزمانی که نبرد آرماگدون را از طریق برپایی اسراییل بزرگ راه حل نهایی می دانند)  به چشم می‌خورد.

اما نسل سوم که به تدریج بر هالیوود حاکم می شودو خود رابه یهودیان حاکم تحمیل می کند ،  علاوه بر ابا نداشتن از بیان اعتقادات خویش، براین باورند نگاه ایدئولوژیک  آنها به پدیده‌ها باید در تمام سطوح فیلم نفوذ کند، حتی اگر فیلمی باشد که در ظاهر با قواعد بنیادگرایان انجیلی  سازگار نباشد.

راسین تأکید می‌کند که امروزه هالیوود  بدست این نسل کاملاً در حال تحول است. نسل جدید نه تنها عقایدش را در یک ژانر محدود نمی‌کند بلکه جذابترین آنها یعنی تریلر، وحشت، علمی- تخیلی و حتی کمیک استریپ را هدف‌گرفته است.

هدف آنها آشتی میان سینمای سرگرم کننده و کلیسای انجیلی  با یکدیگر است تا اوانجلیسم(صهیونیسم مسیحی) بتواند با قوی‌ترین، جذاب‌ترین و فراگیرترین زبان کنونی با جهانیان سخن بگوید. کلیسای انجیلی با رویکردهای افراطی نومحافظه‌کاران در حال دامن‌زدن به موج جدیدی از تهاجمات عقیدتی است که در نهایت به همان نبرد آرماگدون(نبردی که براساس باورهای اوانجلیست ها یا صهیونیست های مسیحی ، بیش از دو سوم مردم جهان را نابود ساخته و دنیا را برای حکومت هزار ساله مسیح موعودشان و یهودیانی که به وی می گروند ، آماده می سازد) ختم می شود . در واقع هدف نهایی باورها و اعتقادات آنان ، برچنین فاجعه ای استوار است و آن را تقریبا بدون کم و کاست در همه آثارشان به تصویر می کشند. از همین روست که در اغلب این آثار ، شاهد شاهان و شاهزادگان و افرادی رانده شده از قلمرو خود هستیم که خانه یا شهر و یا سرزمین شان توسط نیروهای شر تسخیر شده و حالا آنها با جمع آوری نیرو در صدد  درگیری جنگ با قوای فوق هستند که بالاخره در آن نبرد آخرین ، دشمنانشان را مغلوب می گردانند.

و از همین روست که طی سالهای اخیر ، تولید این قبیل آثار به طور شگفت انگیزی افزایش یافته،به گونه ای که برخی کارشناسان و صاحب نظران معتقدند "هالیوود آرایش آخرالزمانی گرفته است"

در تایید همین باورهاست که  مطالعه مجموعه داستان‌های نارنیا به دلیل ته‌مایه مذهبی‌ ، در خانواده‌هایی که دارای اعتقادات اوانجلیستی هستند، یکی از ضروریات به شمار می رود  و بسیاری از آنها ،  سی.اس. لوئیس را یکی از بزرگترین نویسنده‌های قرن گذشته می‌دانند.

 دیزنی  و کمپانی شریکش یعنی والدن مدیا هم درست به دنبال همین مخاطبین بوده اند. آنها کمپانی موتیو مارکتینگ که کار تبلیغ فیلم "مصائب مسیح" را انجام داده بود، به خدمت گرفتند تا بتوانند فیلم خود را به کلیساها و مراکز مذهبی معرفی کنند. کارگردان فیلم، اندرو آدامسن، نمادهای مذهبی فیلم را با داگلاس کرشمن، پسرخوانده سی.اس.لوئیس(که خود از اوانجلیست های متعصب است)  چک کرد تا مطمئن شود که در فیلم "وقایع‌نگاری نارنیا" از نظر اعتقادی و مذهبی هیچ اشتباهی وجود ندارد.

انتظارات بنیادگرایان اوانجلیست از این فیلم سبب شد تا سازندگان فیلم ،  خیلی با دقت و احتیاط برای آنها توضیح بدهند که چرا نتوانسته اند  به صراحت ، فیلم نارنیا را فیلمی تمثیلی و نمادین از باورهای آنان  معرفی کنند.

در زمان ساخت فیلم، متولیان کلیسای انجیلی ،  به شدت پروسه انتخاب بازیگر توسط آدامسن را پیگیری می‌کردند تا ببینند مثلا چه کسی قرار است به جای اصلان شیر حرف بزند. هانا راسین در مقاله اش درباره "وقایع نگاری نارنیا" می گوید:

"...در داستان، زندگی اصلان به نوعی رستاخیز مسیح را به ذهن متبادر می سازد و کلیسای انجیلی  می‌خواست مطمئن شود که آدامسن شخصیتی را برای دوبله این نقش انتخاب می‌کند که ویژگی‌های صدایش به مسیح نزدیک باشد..."

 اما آدامسن در این باره توضیح می‌دهد: "بالاخره تصمیم گرفتیم که شخصیت اصلان خیلی مقتدر و قوی باشد چون به این ترتیب او یک موجود دست نیافتنی می‌شد."

به این ترتیب شرط‌بندی هالیوود برروی پتانسیل مخاطبان انجیلی بالاخره نتیجه مطلوب داد و فیلم "وقایع نگاری نارنیا" در صدر جدول پرفروش ها نشست.  در ادامه ساخت این نوع فیلم ها بود که " جن‌گیری امیلی رز "(فیلمی از جنس فیلم معروف جن‌گیر برای معتقدان به بنیادگرایی انجیلی ) در هفته اول اکران خود 30 میلیون دلار فروخت و در ماه سپتامبر 2006به یکی از فیلم‌های پرفروش ماه تبدیل شد.

 کارگردان آن فیلم "اسکات درکسن" فارغ‌التحصیل دانشگاه اوانجلیستی بایولا در لس‌آنجلس  بوده و یکی از مدرسان مدعو کلاس‌های مؤسسه فیلمسازی "پرده اول" نیز هست. مدتی بعد، فیلم "جن‌گیری امیلی رز" جای خود را در جدول فروش به فیلم "درست مثل بهشت"  داد. ماجرای کمدی این فیلم هم درباره روح و مرگ بود ،  اما با وجود کمدی بودن، باز هم در کلیت خود احساس همدلی تماشاگر با دنیای ماوراء را سبب می گردید.

در پاییز 2007 ، همه جای هالیوود پرشده بود از تابلوهای تبلیغاتی که روی آنها ارواح و فرشتگان نقش بسته و مشغول جلب مشتری بودند؛ فیلم‌هایی مثل" نجواگر روح" ، "مدیوم "(واسطه) و  "سه آرزو".  گرچه ممکن است ، نتوانیم این فیلم ها را معرف کامل اوانجلیسم بدانیم، اما به هر حال واضح است که هالیوود پس از دوران حاکمیت بلامنازع اشراف یهود مهاجر ، اینک مسحور این گونه حوزه‌های شبه مذهبی  شده که البته در چشم انداز نهایی خود ، هدفی مغایر با آنچه مد نظر بنیانگذاران هالیوود بود را تعقیب نمی کنند.

باربرا نیکولاسی(راهبه کلیسای انجیلی ) در سال  1999 مؤسسه "پرده اول" (Act One)  را تأسیس کرد.مؤسسه‌ای که به منظور تحصیل هنرجویان اوانجلیست در زمینه فیلمنامه‌نویسی و سینما تأسیس شد.

یکی از دانشجویان "پرده اول" می گوید:"...در یک طبقه ساختمان مؤسسه که در پای تپه‌های هالیوود واقع شده، همانقدر که روی قفسه‌ها DVD  فیلم دیده می‌شود، انجیل هم به چشم می خورد. بیشتر آن فیلم‌ها از نوعی هستند که بنیادگرایان محافظه‌کار هیچ وقت به بچه‌های خود اجازه تماشای آنها را نمی‌دادند؛ فیلم‌هایی مثل "زیبایی آمریکایی"، "جان مالکوویچ بودن" و مجموعه‌های تلویزیونی "خانواده سوپرانو" و "ویل و گریس".

وقتی در همان زمان ، شبکه CNN نیکولاسی  را برای یک مصاحبه دعوت نمود. آن روز وی نتوانست هیچ یک از اعضا و مدرسین مؤسسه را برای حضور در تلویزیون با خود همراه کند. او می‌گوید: "آنها فکر می‌کردند که این کار می‌تواند به فعالیت‌های دیگر آنها لطمه بزند."

اشاره نیکولاسی بیشتر به اوانجلیست هایی بود که از قبل در هالیوود کار می‌کردند  و جزء موج اول این جریان به شمار می آمدند. از جمله این افراد می‌توان به "ران آستین"، نویسنده سریال‌های تلویزیونی "فرشتگان چارلی" و "مأموریت غیرممکن" و  همچنین جک شی، رئیس سابق انجمن کارگردانان آمریکا اشاره کرد. آن موقع این افراد به شوخی به نیکولاسی می‌گفتند که در هالیوود، رفتن به کلیسا یک گناه محسوب می‌شود.

 در آن دوره تصویری که در تلویزیون و سینما از بنیادگرایان انجیلی  ارائه می‌شد غالباً  تصویر یک همسایه بدعنق، عصبانی و خنگ بود (برای مثال ند فلاندرز در "سیمپسون‌ها") یا حقه‌بازهای چرب زبان و تملق‌گو (مثلاً کشیش در مجموعه "خانواده سوپرانو") و یا حتی قاتل (در فیلم تنگه وحشت یا(Cape Fear  اما بعداز حادثه 11 سپتامبر، رویکرد صنعت سینما به این موضوع آرام آرام تغییر کرد. استودیوها به سراغ فیلم‌هایی رفتند که مضامین اوانجلیستی داشتند حتی اگر این فیلم‌ها کاملاً  مذهبی محسوب نمی‌شدند. به گفته نیکولاسی در همین دوران  هم بود که مؤسسه "پرده اول" فعالیت‌هایش را گسترش داد.

رالف وینتر، تهیه‌کننده فیلم "مردان مجهول" و" چهار شگفت‌انگیز"، تام شادیاک، تهیه کننده فیلم "بروس قدرتمند" و "پچ آدامز"، با چند  جشنواره جدید مسیحی وارد گفت‌وگو شدند.

نویسنده‌های مجموعه‌های تلویزیونی پربیننده‌ای مثل‌"بافی، قاتل خون‌آشام" و "افسونگر" دیگر به راحتی از کلیسا رفتنشان با همکاران خود حرف می‌زدند. این عده موج دوم اوانجلیست های  هالیوود را تشکیل می‌دهند.

نسل "دانیل رومر " موج سوم این جریان است. نیکولاسی  می‌گوید که این نسل اصلاً دوست ندارد راجع به اینکه چه‌طور یک بنیادگرای انجیلی باید خود را با هالیوود هماهنگ کند، حرف بزند. حالا دیگر می‌توانیم شاهد شکل‌گیری نسلی از هنرمندان جوان اوانجلیست باشیم که همه متقاضی شرکت در کلاس‌های مؤسسه "پرده اول" هستند.

برای مثال همسر یک کشیش  که در دوران نوجوانی خواننده موسیقی کانتری بوده ، دوست دارد که درباره موضوع "شکل‌گیری فرهنگ، مجموعه‌های تلویزیونی و فیلم‌های پرفروش" تحقیق کند و مقاله بنویسد. یکی  دیگر از این افراد ، یک دانشجوی اونجلیست فارغ‌التحصیل هاروارد اس. دیگری زنی است که قبلاً در بخش فعالیت‌های مذهبی کاخ سفید کار  می‌کرده است.

هانا راسین می نویسد :"... این نسل با پرستش خدا و کوئنتین تارانتینو بزرگ شده‌اند!  هر چند پرستش دومی غالباً  مخفیانه و سری است. این عده ، جناح سینمایی جریانی هستند که جامعه‌شناسی به نام آلن ولف آن را "گشایش تفکر  و ذهنیت اوانجلیستی"  دانسته است؛ چیزی که در حقیقت تجدید حیات فرهنگی بنیادگرایان محافظه‌کار( یا همان مسیحیان صهیونیست)است.  بنابراین احتمالاً والدین این نسل به آنها آموخته‌اند که برای حفظ اعتقادات خود در پناه یک خرده فرهنگ موازی یعنی سینما قرار بگیرند، زیرا تا آن زمان فیلم‌های مذهبی همگی باعث دلزدگی و خستگی آنها شده بود. برای اینکه بتوانید از کلاس‌های مؤسسه پرده اول استفاده کنید باید حضور مسیح را در زندگی خود باور داشته باشید..."

او ادامه می دهد:"...بسیاری از افراد این نسل از نظر شناخت فرهنگ اوانجلیستی بسیار پیشرو هستند اما بسیاری از مؤسسات انجیلی هنوز هم بابت آنها نگرانی دارند. زمانی مؤسسه بایولا همه دانش‌آموزان خود را از دیدن هر نوع فیلمی منع می‌کرد و حالا همین مؤسسه هم درست مثل دانشگاه آسوزا پاسیفیک، که یک  مدرسه اوانجلیستی خارج  از پاسادونا است، دپارتمان فیلم دارد...."

پس از 11 سپتامبر 2001 بود که  نماینده‌هایی از استودیوهای هالیوودی با مدرسین مؤسسه "پرده اول" تماس ‌گرفتند، همه اعضاء از استعداد ویژه رومر و نگاه تازه او تعریف می‌کردند. به تدریج  تماس‌های آنها بیشتر شد. بالاخره یک روز به باربرا نیکولاسی زنگ زدند و گفتند: "ما یک فیلم مسیحی می‌خواهیم. 5فیلمنامه اولتان را برای ما بفرستید." بعد از این تلفن، نیکولاسی به خود گفت: "بالاخره هالیوود به ما هم فرصت عرض اندام داد."

هانا راسین براین باور است که دلایل چنین رویکردی هم معنوی بود و هم اقتصادی. صنعت فیلمسازی بعد از حادثه 11سپتامبر به تولید فیلم‌هایی می‌اندیشید که "معنا و مقصودی هم داشته باشند" و در جهت سیاست های نئومحافظه کاران برای اقدامات جنگ افروزانه شان نیز باشند. فیلمنامه‌هایی مثل "جن‌گیری امیلی رز" و اقتباسی از داستان سی.اس.لوئیس به نام "وقایع‌نگاری نارنیا: شیر، جادوگر و کمد" که در سال 2006  یکی از پرفروش‌ترین‌ها بود، نمونه‌هایی از این فیلمنامه‌ها هستند.

 در سال  2002 دانشگاه پت رابرتسون (به نام یکی از مهمترین رهبران اوانجلیست) ،  مرکز هنرهای نمایشی خود را افتتاح کرد. این مرکز شامل استودیوهای فیلم و انیمیشن‌ و دو سالن نمایش فیلم بود. دو سال بعد "جرج بارنا" که یکی از محققان و متخصصان برجسته نظرسنجی بود ، از حقیقتی پرده برداشت؛ او به این  نتیجه رسید که فیلم می‌تواند بیشتر از کلیسا روی پیروان بنیادگرایی تأثیر بگذارد و به همین دلیل مجموعه "بارنا فیلم" را به عنوان یکی از شعبات یا شاخه‌های شرکت رسانه‌ای انجیلی خود تأسیس کرد.

"فیلیپ آنشوتز" یکی دیگر از اوانجلیست های معتقد و البته ثروتمند که بنیانگذار مؤسسه ارتباطی کوئست است ،نیز 3 سال‌ پیش گروه فیلم "آنشوتز" را بوجود آورد که مجموعه"والدن مدیا"را شامل می‌شد و  در ساخت فیلم "وقایع‌نگاری نارنیا"نیز با  کمپانی دیزنی مشارکت  داشت . در واقع این "والدن مدیا" بود که بار اصلی تهیه فیلم را به لحاظ نرم افزاری بردوش کشید و  دیزنی ، منحصرا در بخش سخت افزاری و امکانات ، آنها را یاری رساند.

در حال حاضر بنیادگرایان انجیلی   از میان برنامه‌های مختلف هالیوودی  می توانند انتخاب‌های متعددی داشته باشند. برای مثال شبکه نیایش هالیوود( Hollywood Prayer Network) یکی از شبکه‌هایی است که تمام توان خود را صرف کرده تا با استفاده از نیروهای متخصص انجیلی ، هالیوود را دچار یک تحول گرداند.

با اینکه رابطه میان هالیوود و اوانجلیست ها  رفته رفته بهتر شده اما هنوز هم بسیاری از آنها از این موضوع نگرانند. نیکولاسی همه روزه نامه‌های زیادی از پیروان کلیسای انجلیکن دریافت می‌کندکه ازحضور فیلمنامه‌نویسان مجموعه‌های "بافی قاتل خون‌آشام" وThat 70s Show  در مؤسسه اظهار نگرانی می‌کنند.

 با این حال نیکولاسی بیش از هر کس دیگری تلاش کرده و می‌کند تا "دین باتالی" را که یکی از فیلمنامه‌نویسان اصلی سیت کام پرطرفدار "That 70s Show" با موضوع سکس، مواد مخدر و راک‌اندرول است، به جمع مدرسین مؤسسه اضافه کند.البته باتالی از جمله اوانجلیست هایی  است که خوب می‌دانند با کار در هالیوود موقعیت مناسبی برای خود و باورهایش فراهم آورده است. چراکه چنین فضایی ، نمونه مطلوبی از مصالحه و توافق یک بنیادگرای انجیلی  با محیط است .

در اخبار نشریه موسسه "پرده اول" آمده ، باتالی که چهل و یک ساله است توانسته به تازگی در امتحان کشیشی موفق شود. او بسیار خوش‌برخورد و مرتب است. دفتر کار او با عکس‌هایی از دو فرزندش و پوسترها و یادگارهایی از مجموعه  کارتونی "وینی د ‌پو"   تزئین شده. در گوشه‌ای میز انجیل او قرار گرفته است. او عادت دارد هر روز سر کار انجیل بخواند. این عادتی است که به نظر خیلی از همکارانش کمی عجیب و غیرعادی است.

در عوض باتالی هم از خیلی از آدم‌های هالیوودی متعجب است ، چون اغلب آنها گروه‌های جوانان کلیسایی را نمی‌شناسند در حالی‌که بیش از نیمی از نوجوان‌ها و جوان‌های آمریکایی جزء این گروه‌ها هستند. او حتی از کلیساروها و معتقدان انجیلی هم شاکی است چون فکر می‌کند که آنها هم باید بتوانند همان‌طور که تونی کاشنر به همجنس‌بازها و ایو انسلر به فمینیست‌ها خدمت کرده‌اند، با نقاشی کردن یا نوشتن در خدمت اوانجلیسم باشند.

 او  در مصاحبه ای گفته است: "واقعاً مزخرف است. ما ادعا می‌کنیم که به خدایی بزرگ و فوق‌العاده ایمان داریم اما حتی نمی‌توانیم درباره اعتقادمان یک صفحه مطلب بنویسیم، یا یک صحنه نقاشی کنیم. چرا ما اوانجلیست ها  نباید فیلمی مثل تک‌گویی‌های زنانگی ایو انسلر داشته باشیم..."

 تصمیم جدید او این است که در نسخه اولیه فیلمنامه‌اش آنقدر شخصیت‌های مسیحی بانمک، سه بعدی و جذاب بگنجاند که نظر همه را جلب کند!

هانا راسین در کتاب خود درباره آینده این حرکت بنیادگرایی می نویسد :"...در آینده‌ای که باتالی و نیکولاسی در ذهن خود دارند این مشکل هم برطرف خواهد شد. آنها روزهایی را پیش‌بینی می‌کنند که همه استودیوهای هالیوودی برای ساختن فیلم‌هایی با مضامین اوانجلیستی ، مدیری مثل آنشوتز خواهند داشت، هر شبکه  تلویزیونی نسخه مسیحی شده "ویل و گریس" را پخش می‌کند که داستان‌های آن در یک کلیسای بزرگ یا دبیرستان انجیلی اتفاق می‌افتدآن موقع اوانجلیست ها هم در هالیوود موقعیتی مشابه یهودی‌ها پیدا می‌کنند ، اقلیت تازه‌ای که وقتی گذشته خود را مرور می‌کند به آن می‌خندد چون زمانی را به یاد می‌آورد که حتی نمی‌توانست در یک بایگانی هم کار پیدا کند..."