مستغاثی دات کام

 
به بهانه سفر خسرو شکیبایی به دیار دیگر
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
 

 

 

به یاد او که همیشه می خواست ، خودش باشد...

 

 

 

یادش بخیر حمید هامون که در اعتراض به مهشید می گفت :"...تو می خوای من اونی باشم که واقعا خودت می خوای من باشم؟ اگه اونی باشم که تو می خوای ، اونوقت دیگه من ، من نیست ، یعنی من خودم نیستم ..."

به نظرم  آنچه در زندگی هنری خسرو شکیبایی بیش از هر خصوصیت دیگری بارز و چشمگیر به نظر می آمد ، این بود که او همیشه خودش بود با تمامی هویت ایرانی اش.

او در گفت و گویی ریشه صفت فوق را در تفکر و اندیشه اش ، این گونه بیان کرد:

"...من به قول سهراب سپهری ، هوای خودم را می نوشم ، هوایی که در آن بتوانم خودم باشم. به طرز غریبی به دنبال گوشه های نامکشوف از خودم هستم و شاید پیدا کردن این "من" خود برایم اصل باشد ، اصل جستجو و کاوش در روحیات انسانی انسان ها..."

از همین روی،اغلب کاراکترهایی که در این جهت بازی می کرد ، عجیب به دل می نشست. از همان کاراکتر جوان انقلابی صاف و ساده در فیلم "خط قرمز" تا نقش مدرس در سریالی تلویزیونی به همین نام تا مبارز فراری فیلم "شکار" تا جوان خطاکار فیلم "دزد و نویسنده" که در برخورد با نویسنده ای یک لا قبا ، سربراه می شود تا معلم فیلم "رابطه" تا نقطه اوجش در نقش حمید هامون تا آن آزاده غریب فیلم "کیمیا" که کمتر دلی را نلرزاند و کمتر اشکی را از دیده مخاطبانش جاری نساخت تا پدر آهنگساز دوقلوهای فیلم "خواهران غریب" که برای جمع کردن دوباره خانواده اش به همه علائق و دلبستگی های شغلی ، پشت پا زد تا اسد و صفای فیلم "پری" که به ماهی های عشق نور تاسی می کردند و ...و تا همین راننده پیر و غرغروی فیلم "اتوبوس شب" که بسیجی 15 ساله را در ماموریت سخت و حیرت انگیزش  تا به آخر همراهی کرد و علیرغم همه ناتوانایی ها با گردن کلفت های بعثی و صدامی درافتاد.

خسرو شکیبایی هیچگاه سعی نکرد در زندگی اش ، کسی باشد که دیگران می پسندند ، چرا که واقعا براین باور بود ، در آن صورت ، دیگر من خودش نیست. از همین رو می توان شاخصه شکیبایی را "بازیگری با هویت" برشمرد که سعی می کرد با حفظ آن هویت ، نقش های خود را ایفا نماید . شاید از همین رو بود که اکثر فیلمسازان نیز وی را در نقش های باهویت و ریشه دار به کار می گرفتند تا آن نقش ها باورپذیرتر و ملموس تر از آب درآیند.

خودش درباره این ویژگی و دلائل حفظ آن در مصاحبه ای گفت :

"آخر ما آدم این خاکیم ، این جایی هستیم. من حس و معنای بازی را از مردم کوچه می گیرم ، از یگانگی مردم بازارچه قنات آباد ، از آن جایی که بودم و شدم ، نشان می گیرم. من از روشنایی فانوس زندگی مادرم ، از غم غریبیش ، از آن چادر به سر معصوم و از صفای مادرانه عاشقانه او ، درس عشق و زندگی آموختم. حس زندگی را او در من ریشه دواند که امیدوارم کارهایم تبلور این صداقت باشد..."

خسرو شکیبایی اغلب نقش هایی که ایفا می کرد را عجیب باور داشت و آنچنان عمیق و موثر تحلیلشان می کرد که بعد از پایان نقش گویی همان کاراکتر است که اینک نقش شکیبایی را بازی می کند. فی المثل آزاده غریب فیلم "کیمیا" که پس از 9 سال اسارت در اردوگاه بعثیان به وطن بازمی گردد تا تنها یادگار همسر و خانواده اش را بازپس گیرد را اینچنین تحلیل می کند :

"...اسیر همیشگی ، معنای اسارت محض در اوست. گاه به خاطر حفظ حریم خانه اش ، گاه به خاطر حراست از عواطف انسانی اش ، در همه حال اسیر است ، اسیر.

اسیری که آزاد است از هرگونه تعلقات من و شما. نه اینکه نمی خواهد ، نه اینکه او مثل من و شما ، طالبش نیست ، بلکه به خاطر اینکه از او گرفته شده است. همیشه آن که ندارد ، می تواند بهتر ایثار کند ، همیشه آن که دلش تنها و غمش دریاست ، بهتر می تواند پیشکش کند. بذر کیمیا ، دانه عشق بود اما رویش و بالیدنش منتهای ایثار و از خود گذشتگی بود.

 کی میاد آن روز که پا بر خاک زمین خود بگذارم.کی میاد آن روزی که هم نفسم دیگر دیوار سرد و سنگی روبرویم نباشد. کی میاد آن روزی که بابایی کیمیا را ببینم و آن روز رسید. "ای کاش نمی دیدمش" رضا آمد. او که به ناحق رفته بود. او که در کنج نا دنج اردوگاه به خود سازی و خود سوزی روح تن زده بود ، او که قاعدتا آمده بود که بگیرد. 9 سال سکوتش را ، 9 سال دیروزش را ... اما او آمد. تنها با یک گل سرخ ره آورد هموطن. او از همان اول پاک باخته بود ، او آمد نه با غیظ و کین که با یک شاخه گل سرخ ، که با مهر و عشق و سلام کیمیا..."

 

بی قراری و ناآرامی یکی از ویژگی های تردید ناپذیر برخی از نقش های مهم و به یادماندنی خسرو شکیبایی است ، او را می بینیم که نا آرام  و همواره در حال رفتن و رفتن است ، به کجا می رفت و در پی چه بود که اینچنین حتی در نقش هایش سرگشتگی و بی قراری خود را می نمایاند. خودش می گفت :

".... من مسافری خسته و رهگذری بی تاب برای رسیدنم ، تشنه سیر دیدنم ، دیدن خانه خانه وجود و این نه دلبستگی که دغدغه همیشگی من است..."

رحمان "دزد و نویسنده" پس از رهایی از زندان ، در جستجوی کار و زندگی به هر دری می زند و آنگاه که مفری برای خلاصی از آوارگی و بی خانمانی نمی یابد ، به کاهدان می زند و کیف نویسنده نگون بختی را به سرقت می برد و تازه از آن پس سرگشته تر و آواره تر می گردد.

رسول فیلم "ترن" نیز در حال رفتن است و در غیاب لکوموتیوران ، قطارش را به نفع انقلابیون حرکت می دهد ، مانند مصطفی فیلم "شکار" که پس از رهایی از سیاهچال رژیم شاه ، همچنان در حال رفتن و مبارزه به تور آدمی بی خبر از همه جا می خورد و معنای تازه ای از زندگانی در ذهن او می نشاند.

خود شکیبایی علت این بی قراری ها و رفتن ها را در اکسیری به نام عشق می داند و می گوید:

"... مثل آب رونده بوده ام که هرجا جلویش را سنگی سد کرده ، از جایی دیگر سربرآورده است. همین قدر راضی ام که انسان ، خود را در حال رفتن و روندگی ببیند. من گیاهی ریشه در خویشم ، صنوبری صبور که خسته از خود رویی خویش نیستم. من در زندگی و بازیگری و حتی در شعر خوانی ام طالب عشق بوده ام. در تمامی شخصیت هایی که بازی کرده ام اعم از بحرانی ، پرجنب و جوش ، درونی ، حسی و ...فقط یک اصل ، اساس است ، یک خمیر مایه ، یک بن مایه اصیل . جان مایه همه حس و حال ها عشق است، عشق است که فرهاد را کوه کن می کند ، مجنون را بیابان گرد و مولوی مراد را چون پروانه به رقص در می آورد ، عشق است که بزدل را جسور می کند و..."

حمید هامون سرگشته ترین و بیقرارترین کاراکتر خسرو شکیبایی است که از یک زندگی ایستا و به قول خودش کپک زده ، به دنبال معجزه  می رود و می رود تا اعماق دریای وجود ...

خود دراین باب می گوید :

"...این درد بشر امروز است که در دایره ای بسته قرار می گیرد که به قولی خلع سلاح می شود ، که به او حمله می شود ، که معیارهای انسانی اش را به هم می ریزند. اما هامون که شتاب رویش گل را می شناسد ، به خدا پناه می برد و تمنای معجزه دارد. این همان عشق است ، به عبارتی نیاز است ، نیاز به خدا در نهایت تنگدستی ، این همان ایمان است ، جهش ایمان است و برای رسیدن به این عشق و برای آموختن و تجربه کردن آن ایمان ، سراغ مرشدش را می گیرد . سراغ علی می رود که با مددی از او عشق زمینی خود را آسمانی کند..."

و همین فیلم "هامون" است که برای نخستین بار سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر را در دستان خسرو شکیبایی قرار می دهد که به قول خودش "وقتی روی صحنه رفت و جایزه را لمس کرد ، ندانست  دستش گرفت یا یخ زد. آن قدر می دانست که انگار جایزه به دستش چسبیده بود. شاید هم به خاطر لرزشی بودکه در دستانش ایجاد شده بود و محکم آن را گرفته بود"

خسرو شکیبایی در سالهای پیش از انقلاب ، بازیگری را از تئاتر و با گروه عباس جوانمرد شروع کرد و سپس با مرحوم هادی اسلامی ، آن را جدی تر دنبال نمود. اگرچه همان حضور تازه ، اندک و کوتاه ، برخی فیلمسازان سینمای آن دوران را به سراغش فرستاد ولی وی ترجیح داد که به آن سینما ورود پیدا نکند ، چراکه بی ریشه بود و سطحی و ...

خودش می گفت :

"...از جانب برخی فیلمسازان پیش از انقلاب دعوت هایی می شد اما من درگیر بودم و ترجیح می دادم اگر بخواهم کارم را در سینما شروع کنم ، از نقطه خوبی باشد..."

 

شکیبایی از طرفی قیام پانزدهم خرداد 1342 را به خوبی به یاد داشت که اثر غریبی بر وی گذارد. او به خاطر می آورد که همراه مادرش به محله قدیمی خودشان بازگشته بودند و درماه محرم و صفر به هیئت نوباوگان قنات آباد کمک می کردند که تمام دسته های عزاداری تهران آن روزگار را می شناختند. روز عاشورای آن سال ، دسته های بزرگی در بازار تهران به عزاداری مشغول بودند ، حاج سید علی اکبر ناظم مداح که از عاشقان امام حسین (ع) بود ، روی چارپایه ای ایستاده بود که به انتهای صف خبر رسید ، علم و کتل برروی زمین افتاده است. حاج علی اکبر ناظم را در بغل گرفته و برده بودند. هرکس به طرفی می دوید . خسرو به محلی که حاج علی اکبر را برده بودند ، رفت و سر از سبزه میدان درآورد. همه جا شلوغ بود و وحشت همه را فرا گرفته بود. مردم عزادار به سر و روی خود گل مالیده بودند. پدری بچه اش را گم کرده بود و بچه ای پدرش را . خسرو به طرف میدان ارک دوید که متوجه یک "ریو"ی ارتشی شد که به سرعت از بالای میدان ، سمت دادگستری با سرعت جلو می آمد. ساعت 2 بعد از ظهر بود و "ریو" درست جایی توقف کرد که خسرو از سیزده تا هجده سالگی ، روزهای بی کاری اش را آن جا می ایستاد و به هنرمندانی که از اداره رادیو بیرون می آمدند ، سلام و اظهار ادب می کرد. اما آن روز نیمه خرداد به کلی با آن روزهای دیگر تفاوت داشت و همین تفاوت بود که به کلی خسرو را به هم ریخت.

شکیبایی حیران و سرگردان ، آن روزها را به یاد می آورد که جمعیتی با فریاد "یا مرگ یا خمینی" از کنارش می گذشتند . او خود را قاطی جمعیت کرد که سربازان هجوم آوردند ، با مادر و دوستان هم محله اش به طرف خانه شتافتند، در راه جواد آقا(دوست دیرین خانوادگیشان)  را دید که  تیر خورده بود و همان روز در بیمارستان سینا از شدت خونریزی فوت کرد. در مسیرش  و در ایستگاه سید نصرالدین ، پیش چشمان او ، به دو نفر شلیک شد و دید که کلانتری را تخلیه کرده و بر در دولته ای آن قفل زده اند. به بازارچه قنات آباد رسید که مردم مشغول شکستن تابلوی نئون بانک کارگشایی بودند. او هم سنگی برداشت و پرت کرد که 5 متر آن طرفتر افتاد. او که پدرش فقیدش ، زمانی سرگرد شهربانی بود ، باور نمی کرد که ارتشی ها ، به طرف مردم شلیک کنند. سربازها روبروی بازارچه رسیدند و اسلحه شان را به طرف مردم گرفتند . جمعیت به داخل بازارچه گریخت و پراکنده شد. خسرو داخل خرت و پرت های یک شعبه یخی پناه گرفت و اصابت چند گلوله را روی چوب های بالای سرش احساس کرد. جوانی از هم محله ای هایش به نام محمد دستش را کشید تا به محل امن تری ببرد که ناگهان احساس کرد ، دستش داغ شده است. بیرون که دویدند ، محمد فریاد کشید :"محمود(اسم غیر شناسنامه ای خسرو شکیبایی)  سیاه تیر خورده"

احساس کرد که آستینش عرق کرده و به دستش چسبیده است. نگاهی به دستش کرد ، اثری از گلوله ندید . فهمید وقتی محمد دستش را کشیده ، دستش به میخی گیر کرده و خراش برداشته است! قدری آن طرف تر ، دو خواهر پرستار را دید که به کمک مردم شتافته بودند و در وسط کوچه شنید که مهدی بادبادکی را کشته اند. مهدی بادبادکی ، مرد لاغر اندامی بود که دکان رفوگری داشت و وقتی راه می رفت ، می گفتند مواظب خودش است که نشکند!! شایع شده بود که او را در میدان اعدام از داخل هلیکوپتر با تیر زده اند. جوانی هم بود که برای اثبات کشته شدن مهدی بادبادکی ، انگشتش را نشان می داد و چیزی را که روی آن بود ، فریاد می زد " این هم مغزش" . زن ها جیغ می زدند و فریادشان به آسمان بود.

در آن ایام خسرو 18 سال داشت و در کلاس یازده شبانه درس می خواند...

همه اینها را خسرو شکیبایی آنچنان با آب و تاب تعریف می کند که انگار خود آدم در آن صحنه ها حضور دارد و همه وقایع را با چشم خودش نظاره می کند. حیفم آمد ماجرای حضور خسرو شکیبایی در حوادث 15 خرداد 1342 را در این نوشتار یادبود وی نیاورم که به قول خودش ، پایه و بنیاد بخشی از شخصیت و منش او را تشکیل می داد  و شاید هم ریشه های همان هویت مندی پایدار و اصیلش را.

شاید از همین رو بود که علنا می گفت :

"...من بازیگر بعد از انقلابم و خودم را مدیون این مردم می دانم. به این مردم بدهکارم. هرجا که میدان برای عرضه کارم باز باشد ، برایم مقدس است..."

 

خسرو شکیبایی هنرمندی به غایت اخلاقی ، سنت گرا و خانواده دوست بود. شاید بتوان روح این خصوصیات اخلاقی را در کاراکتر منصور خسروی فیلم "خواهران غریب" دید که از دیدگاه شبه روشنفکری همکارش در آن فیلم (با بازی لادن طباطبایی)، "خاله زنک" نام می گرفت.

او بازی اش در مجموعه های "همسران" و "خانه سبز" را نتیجه همین تفکر می دانست و می گفت:

"...ما حدود یک ساعت حرف می زنیم تا بگوییم خانواده و جامعه باید مهربانی را تجربه کنند. باید آن طرف زندگانی را هم دید. گذشته ما مملو از سنت های زیبای خانوادگی است ولی داریم فراموششان می کنیم. مادرم همیشه جلو پای من بلند می شد و من از بچگی آموخته بودم که به همه احترام بگذارم. حتی جلو پسرم وقتی وارد خانه می شود ، بلند می شوم. امکان ندارد جلو پای همسرم بلند نشوم. همیشه معتقد به مهربانی توام با احترام بوده ام..."

 

و خسرو شکیبایی یک مرد خانواده به شمار می آمد و سرنوشتی که خداوند اینگونه برایش رقم زده بود را شکرگزاری می کرد . او می گفت :

"...خدا خودش مرا در مسیری قرار دادو این اوضاع را برایم فراهم کرد و من همیشه شکرگزاری  می کنم....مشوق من بعد از مسعود کیمیایی که مرا به عنوان بازیگر نقش جلال در فیلم خط قرمز انتخاب کرد ، همسرم است ، زیرا من از خط قرمز ، زندگی دوباره ام را در ارتباط با خانواده سازی شروع کردم و همسرم سخت مشوق بود و دست بر دعا. ضمن اینکه با گرفتن دستمزد فیلم خط قرمز توانستم خرج جشن عروسی ام را مهیا کنم..."

 

برگزیده شدن خسرو شکیبایی به عنوان یکی از 5 بازیگر برتر سی سال سینمای ایران در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی از سوی منتقدان و نویسندگان سینمایی کشور که حدود 20 روز پیش اتفاق افتاد  ، آخرین و جامع ترین تجلیل و بزرگداشتی بود که از خسرو شکیبایی به عمل آمد و گویی برای او نیز ارزش والایی داشت که در روی سن اگرچه سخنی نگفت ولی با آن حرکت معروف تکان دادن  انگشت نشانه دست راستش (که در برخی از مهمترین فیلم هایش شاهد بودیم) گویی فتح نهایی اش در عرصه هنر سینما را به رخ تشویق گرانش می کشید.

روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.

 


 
 
نگاهی به فیلم "موقعیت مساعد"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧
 

 

Vantage Point

 

 

 

یک پرزیدنت خوب ، پرزیدنت مرده است!

 

 

فیلمی دیگر درباره ترور رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا که این روزها در بستر توهم سازی توطئه توسط رسانه ها برای آمریکاییان ، رونق و بازار گرمی خاصی دارد. فیلم های متعددی در طول تاریخ سینما تولید شده اند  که سوء قصد به روسای جمهور پیشین آمریکا مانند آبراهام لینکلن یا جان اف کندی را به انحاء مختلف به تصویر کشیده اند. اما قضیه ترور پرزیدنت های خیالی در این چند سال اخیر در سینما از میدان مانور گسترده تری برخوردار شده است. خصوصا که تابویی در اینگونه آثار شکسته شده و  در اغلب آنها ، جناب رییس جمهوری کشته می شود.

سال گذشته در این باب ابتدا شاهد برپرده رفتن فیلم هایی همچون "پایان بازی" ساخته فیلمساز تایوانی الاصل،"اندی چنگ"بودیم که درهمان اوایل فیلم دخل مستر پرزیدنت می آمد و قهرمان داستان هم که از ماموران سرویس مخفی رییس جمهوری به نام "الکس تامس" بود ( با بازی کوبا کودینگ جونیور) انگشت به دهان می ماند ! تقریبا به یاد نمی آورم به جز آثاری که ذکرشان رفت و به نحوی روایتگر ماجرایی  مستند بوده اند  (مثل قضیه ترور کندی یا آبراهام لینکلن) ، در فیلم دیگری پرزیدنت ایالات متحده را بدون تعارف به قتل برسانند. حتی در فیلم فانتزی "مریخ حمله می کند" تیم برتن نیز تا جایی که به یاد  دارم ، رییس جمهوری را به هر کلکی بود از دست مهاجمین خشن فضایی دورنگه داشتند. شاید بار عاطفی نمایش عمومی  قتل رییس جمهوری آمریکا در سینما یا تلویزیون از نظر عامه مردم آن کشور ، بالا بوده که اینچنین تاکنون از نشان دادنش در انبوه فیلم های تروریستی و غیرتروریستی پرهیز شده است. اما نمایش بی پروای آن در فیلم "بازی آخر" خیلی حرف داشت.

همین اتفاق به شکلی واضح تر و با اسم و رسم حقیقی در فیلم "ترور رییس جمهوری" (2006) افتاد. اگر فیلم "پایان بازی"  درباره ترور یک رییس جمهور خیالی توسط دار و دسته همسرش  بود ولی این یکی مستقیما به ترور و مرگ جرج دبلیو بوش ، رییس جمهور فعلی ایالات متحده در سال 2007 می پرداخت. یک فیلم تخیلی که به سبک و سیاق آثار مستند و با همان نوع ساختار توسط یک فیلمساز تلویزیونی به نام  گابریل رنج ساخته شد.

زمان فیلم سال 2010 اعلام می شد که یعنی 3 سال از تاریخ ترور جرج دبلیو بوش (19 اکتبر 2007) در شیکاگو می گذشت.

فیلم "مرگ یک رییس جمهور" بر اساس روایت ناظران و شاهدان ماجرای خیالی ترور جرج دبلیو بوش پیش می رفت که اغلب از گارد محافظ وی ، پلیس شیکاگو و اف بی آی بوده و داستان را از ساعاتی پیش از ترور با تمام جزییات بازگو می نمودند ، انگار که حقیقتا اتفاق افتاده بود. سازندگان فیلم به خوبی از فیلم های واقعی سخنرانی های جرج بوش و دیک چنی ، صحنه های تظاهرات ضد بوش و درگیری های خیابانی بهره گرفته و یا ترکیب صحنه های مذکور با سکانس های بازسازی شده با حضور بازیگران حرفه ای و همچنین استفاده از جلوه های کامپیوتری ، اثری فریبنده خلق نموده که تماشاگر علیرغم آگاهی به خیالی بودن قصه ولی هر لحظه فکر می کرد که با یک فیلم واقعی مواجه است.

اما در فیلم "موقعیت مساعد" دو فیلمساز تازه کار به نام های پیت تراویس (کارگردان) و بری لوی (فیلمنامه نویس) اثری خلق کرده اند که در آن فقط یک عملیات ترور رییس جمهوری اتفاق نمی افتد و اساسا مرگ یا زندگی آن رییس جمهوری مسئله اصلی فیلم نیست ، بلکه سازندگان این اثر ، به ماجراهای پشت پرده این ترور و بهره گیری های استراتژیک طراحان آن نظر داشته اند.

در واقع آنچه در فیلم "موقعیت مساعد" مد نظر عاملان اصلی و پشت پرده ترور رییس جمهوری نشان داده می شود نه صرفا کشتن شخصیتی به نام  پرزیدنت اشتون (با بازی ویلیام هارت) بلکه استفاده ای است که آن بازیگران پشت پرده از این ترور در جهت تقویت جنگ مورد نظرشان می برند. در صحنه ای از فیلم کنت تایلر (از افراد اصلی تیم محافظت رییس جمهوری) می گوید :"...این جنگ هرگز نبایستی متوقف شود..."

جنگی که از آن در فیلم "موقعیت مساعد" سخن گفته می شود ، ظاهرا همان جنگی است که ادعا می شود علیه تروریسم در سراسر جهان دنبال گردیده است و حالا قرار است با قضیه ترور رییس جمهوری اشتون ، بهانه های لازم برای ادامه این جنگ به وجود آید.

فیلم ، شامل 8 روایت از دیدگاه 8 شخصیت متن و حاشیه ماجرای ترور رییس جمهوری است :

 یک مامور محافظ به نام تامس بارنز ( دنیس کوید ) که 6 ماه قبل در جریان یک سوءقصد دیگر به رییس جمهوری ، زخمی شده بود ، یک توریست آمریکایی به اسم "هاوارد لوییس"(فارست ویتاکر) که به طور تصادفی با دوربین کوچک دیجیتال خود از صحنه های مختلف ماجرای ترور ، فیلمبرداری می کند ، انریکه یک مامور پلیس اسپانیاست که دوست نزدیکش از عناصر اصلی عملیات ترور بود ،  سوارز که فرماندهی عملیات ترور را برعهده دارد ، خاویر که برادرش گروگان تروریست هاست تا او بخش اصلی عملیات ترور را انجام دهد ،  ورونیکا ، همان دوست نزدیک خاویر ، همچنین مادری که ناگهان با دختر کوچکش به نام آنا وارد معرکه می شود  و بالاخره  رییس جمهوری اشتون که در واقع بدلش به مراسم مذکور می رسد.

البته در این میان شخصیت های فرعی متعددی هم به چشم می خورند از جمله  رکس بروکس (سیگورنی ویور) که کارگردان تلویزیونی مراسم سخنرانی رییس جمهوری آمریکا در اسپانیا و در اجتماع ضدتروریستی این کشور است یا انجی ، گزارشگر پخش زنده مراسم که ابتدا از سانسور و کج نمایی دفاع می کرد و سرانجام نیز در اثر انفجار بمب کشته شد و یا همان مامور محافظ رییس جمهوری یعنی کنت تایلر که خود از اعضای تیم ترور است.

فیلم "موقعیت مساعد" از جهاتی بیننده پی گیر سینما را به یاد فیلم معروف هانری ورنوی یعنی "آی مثل ایکار" (در ایران با نام "ترور" به اکران عمومی درآمد) می اندازد. آن فیلم نیز با ورورد کاروان اسکورت رییس جمهوری آغاز می شود (البته در آن فیلم نه تنها رییس جمهوری بلکه کشور مورد نظر فیلم نیز ، خیالی است) و بعد ترور اتفاق می افتد. در متن و حاشیه آن ترور نیز اشخاص متعددی  دخیل بودند به جز جوانکی که برای عملیات ترور ، به اصطلاح سرکارگذاشته می شودمی توان از مردی که با باز کردن چترش،آغاز عملیات را اعلام می کند یا فردی که با دوربینش ، تصویر 8 نفری را به ثبت رسانده که به مکانی به غیر از مکان اعلام شده شلیک به رییس جمهوری نگاه می کنند و ...و خود بازرسی که پرونده تحقیق قتل رییس جمهوری را پی گیری می کند ( با بازی ایو مونتان) و سرانجام نیز در عملیات دیگری از سوی سازمان امنیت کشور مذکور به قتل می رسد.

ملاحظه می فرمایید که تشابه برخی از عناصر فیلمنامه "آی مثل ایکار" با "موقعیت مساعد" انکار ناپذیر است که البته در این مقاله ، مجال بررسی آنها نیست و فرصتی دیگر می طلبد.

اماآنچه باعث شده تا فیلم "موقعیت مساعد"،ساختار روایتی متفاوتی به خود بگیرد،فرم مدرن و چند حکایتی است که پیت تراویس و بری لوی برای سیر فیلمنامه و فیلم درنظر گرفته اند.

در ابتدای فیلم یک بار صحنه ترور را شاهد هستیم که طی آن بسیاری از عناصر قابل مشاهده صحنه ، بی معنا ، سوال برانگیز و نامکشوف به نظر می رسند (مانند مرد جوانی که پس از گلوله خوردن رییس جمهوری با سرعت به سمت جایگاه می دود و مورد هجوم تامس بارنز قرار می گیرد) و سپس فیلم ، تماشاگر را به 23 دقیقه قبل می برد که مامور بارنز برای محافظت از رییس جمهوری آماده می شود. از اینجا می توان گفت که به نوعی روایت بارنز از ماجرای ترور آغاز می شود. در این روایت بخشی دیگر از آن نقاط مبهم پرده نخست ، روشن گشته ولی در عین حال نکات ابهام آمیز دیگری در برابر تماشاگر قرار می گیرد که با نیمه تمام ماندن روایت بارنز ، در ذهن تماشاگر باقی می ماند. فیلم مجددا به همان 23 دقیقه قبل بازمی گرددواین بار روایت رااز نگاه انریکه یعنی همان مامورپلیس اسپانیایی نظاره می نماییم. این نوع برگشت به 23 دقیقه قبل ، 4 بار دیگر نیز اتفاق می افتد و از دیدگاه شخصیت های دیگر سعی می شود ، هربار ابهامات راوی قبلی را برطرف ساخته ولی در عین حال ابهامات دیگری بر قصه می افزایند.اوج این ابهام آفرینی در بخش روایت رییس جمهوری اتفاق می افتد که تازه درمی یابیم ، اساسا آن کسی که به مراسم ضد تروریستی رفته و مورد اصابت گلوله ها قرار گرفته بوده ، رییس جمهوری اصلی نبوده ، بلکه گویا بدل وی بوده است. چراکه رییس جمهوری اصلی به دلیل توصیه محافظان مبنی امکان وجود خطر سوءقصد در مراسم یاد شده ، به هتل محل اقامتش بازگشته و شخصا آن مراسم را از طریق تلویزیون تماشا می نماید که ناگاه با بدل خودش مواجه می شود. وی در آنجا پی می برد که برنامه ترور وی به طرز شگفت آوری طراحی شده بوده و در همین اثنا که می خواهد خبر سلامتی اش را به همسرش ، ناگهان انفجاری در اتاقش رخ داده و حالا مردی با صورت پوشیده داخل شده و شروع به قلع و قمع همراهان رییس جمهور می کند ...

در روایت آخر ، تمامی حکایت های پراکنده و مختلف قصه ، به هم می رسند . یعنی در صحنه روایت انتهایی ، تقریبا همه آن شخصیت هایی که قصه های ظاهرا جداگانه شان را تا آن لحظه نظاره کرده بودیم ، حضور دارند ؛ از مامور بارنز گرفته که در یک تعقیب و گریز نفس گیر ، پا به پای آمبولانس تروریست ها آمده تا سولارز و ورونیکا که در همان آمبولانس هستند و  هاوارد لوییس دوربین به دست و خاویر و  کنت تایلر که به انریکه برمی خورند و تا آن مادر و دختربچه اش یعنی آنا که درست در مقابل آمبولانس ذکر شده قرار می گیرد و بالاخره رییس جمهوری که داخل همین آمبولانس است.

اگرچه بسیاری از قطعات این پازل روایتی ، به شکل تحمیلی و نه چندان منطقی ، در کنار یکدیگر قرار گرفته و شیوه نگرش سانتیمانتال و شعاری کاملا برروی این صحنه ها سوار است ولی تلاش فیلمنامه نویس و کارگردان برای ارائه سبک جدیدی از روایت ، قابل توجه است. سبکی که برخلاف نظر برخی از منتقدین خارجی ، به جز در ظاهر ، شباهت اساسی به نوع روایت سه گانه اکیرا کوروساوا در شاهکار معروفش یعنی "راشومون" ندارد.

در "راشومون" ، اگرچه ماجرای فیلم از 3 دیدگاه متفاوت راهزن و سامورایی و همسرش نقل می شود،اما هر یک از این دیدگاه ها بنا به تعاریف و تعابیر شخصی روایت گر ، شکل می گیرد ، در حالی که در فیلم "موقعیت مساعد" ، زاویه دید شخصیت های فیلم که در کادر دوربین قرار می گیرند ، ماهیت نگرشی و دیدگاهی نداشته و تنها یک تغییر زاویه دوربین محسوب می شود. به این مفهوم که پیت دیویس و بری لوی ، سعی نکرده اند هر یک از روایات خود را از صافی نگرش و چارچوب نگاه شخصیت راوی بگذرانند ، بلکه هر چه را دانای کل می دیده را قسمت کرده و بخش های جداگانه آن را در فیلمنامه به تدریج به یکدیگر چسبانده اند.

نکته دیگر آنجاست که هر یک از این روایات مجزا ، به طور کامل به نمایش در نمی آیند ، بلکه هر کدام ، در جای خود ، نیمه تمام مانده  تا همگی در روایت آخری ، تکمیل شوند.

اما موضوع محتوایی فیلم "موقعیت مساعد" ، رییس جمهوری است که بایستی بمیرد تا جنگ به اصطلاح علیه تروریسم ، پایان نپذیرد. جنگی که اساسا ماهیت فریبکارانه ای داشته  و مانند همان گزارش زنده تلویزیونی ابتدای فیلم ، واقعی نیست. در آن گزارش به وضوح ملاحظه می کنیم در حالی که جمع وسیعی از حاضرین در مراسم فوق الذکر ، در حال شعار دادن علیه رییس جمهوری جنگ طلب آمریکا هستند ، اما گزارشگر تلویزیون در مقابل بهت همکارانش در واحد سیار ، آن تظاهرات ضد رییس جمهوری را سانسور کرده و در مقابل اعتراض کارگردان برنامه می گوید که مردم آمریکا سانسور را دوست دارند!!

طرح ونقشه تقویت جنگ مذکور از سوی برخی عوامل ناشناخته و مرموز پشت پرده طراحی شده که حتی درون تیم حفاظتی رییس جمهوری هم نفوذ دارند. شخصی که وقتی به چنگ دوست قدیمی اش ، مامور بارنز می افتد ، به سختی مورد عتاب قرار می گیرد که از کی و کجا دستور می گرفته است.

در صحنه ای از فیلم «جی.اف.کی» ساخته 17 سال قبل الیوراستون ،‌در دیدار مامور مخفی آمریکایی(دانالد ساترلند) با ‌جیم گریسون (با بازی کوین کاستنر) وکیل نیوااورلثانی پرونده‌ای که قتل جان اف کندی را فراتر از جوان ناشناخته‌ای به نام «اسوالد» می‌دانست ،‌پس از توضیح  مفصل درباره ماوریت ویژه ای که در روز ترور جان اف کندی به او داده بودند ، می گوید که عناصری مثل اسوالد ، روبی (کسی که اسوالد را روبروی چشم پلیس و خبرنگاران و مردم به قتل رساند) ، کوبا و مافیا فقط مردم را در خواب و خیالی نگه می دارند تا  مثل یک بازی مهمانی ، حل معما را حدس بزنند .اما این عناصر تنها آنها را از پرسش های بسیار مهمتر دور نگه می دارد. او پرسش های مهم را اینگونه عنوان ساخت:

"...چرا؟ چرا کندی کشته شد ؟ چه کسی از آن سود برد؟ چه کسی قدرت داشت که آن را پوشش بدهد؟ ..."

به نظر می آید  پاسخ به سوالات فوق می تواند پشت پرده بسیاری از توطئه های سیاسی – تاریخی را روشن سازد. در واقع الیور استون با طرح این سوالات به عنوان یک هنرمند ، کلید رمز گشایی دسته ای از رازهای سربسته تاریخی را مطرح می سازد و بدین وسیله خود را با نام یک فیلمساز سیاسی هوشمند در تاریخ سینما مطرح می کند.

بخشی از پاسخ سوالات یاد شده که به داستان فیلم "موقعیت مساعد"ارتباط داردرا می توان از روایات چندگانه آن ، دریافت. باندهایی که ورای عملیات ترور رییس جمهوری قرار دارند. عوامل همین باندها  هستند که وقتی رییس جمهوری اصلی پس از ترور بدلش ، دستوری صادر می کند ، به وی گوشزد می نمایند که تو دیگر نمی توانی دستور بدهی ، چون مرده ای!!

و سرانجام هم در انتهای فیلم ، پس از اینکه شاهد نجات رییس جمهوری اصلی بودیم، اما گوینده اخبار تلویزیون اسپانیا ، ضمن تجلیل از مقام وی ، از مرگش ابراز تاسف می کند!!!

گویا هر کجا که منافع جنگ طلبان اقتضاء نماید ، همان منطق سنتی آنگلوساکسونی که سرخپوست خوب را یک سرخپوست مرده می دانست ، حکمفرما می گردد. اگرچه در واقعیت نیز رییس جمهوری آمریکا جز آلت دستی در خدمت مافیای قوی کلان سرمایه داران آمریکا نیست و هرکجا که منافعشان اقتضا کند ، وی را قربانی می نمایند ، همچنان که این اتفاق در مورد جان اف کندی افتاد. اگرچه دیری است که این روسای جمهوری ، عاملان چندان سرکش و خودرای و حرف نشنویی نیستند و در مقابل ولی نعمت های خویش ، سربه زیر و فرمانبردارند!


 
 
جشن منتقدان ، 10 تیرماه ، تالار وحدت
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
 

 

 

روزی روزگاری انجمن منتقدان...

 

 


یکی از روزهای جشنواره سیزدهم فیلم فجر(بهمن 1373) بود که عده ای از منتقدان و نویسندگان سینمایی طوماری امضاء کردند که در آن تشکیل انجمنی را برای صنف خود خواستار شده بودند و بهار 1374 گروهی از همین افراد طی جلسه ای ، 5 نفر را به عنوان هیئت موسس انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی برگزیدند تا پیش نویس اساسنامه انجمن را تدوین نمایند  . این دومین باری بود که قرار بر برپایی انجمنی برای منتقدان و نویسندگان سینمایی گذاشته می شد ؛ بار اول بهمن 1367 بود که عده ای از منتقدان قدیمی گرد هم آمدند و انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی را شکل بخشیدند و حتی برای تعیین بهترین های جشنواره هفتم فیلم فجر مراسمی برگزار کرده و جوایزی هم اهداء نمودند ولی عمر آن انجمن به دلائل فراوان ، حوالی تاسیسش به پایان رسید و تداوم نیافت .
به هرحال نخستین شورای مرکزی انجمن نو پای منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران در تاریخ 8 خرداد 1374 رسمیت یافت  و البته نگارنده هم از نخستین افرادی بود که بنا به فراخوان شورای مرکزی فوق از مجموعه منتقدان فعال در مطبوعات کشور ، به انجمن پیوستم. شاید در آن زمان برخی آنهایی که اینک به عنوان عضو انجمن منتقدان حضور دارند ، حتی در حیطه مخاطب حرفه ای مطبوعات سینمایی نیز فعال نبودند.
اما آنجه باعث گردید انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی از آن جمع محدود اولیه به شکل و شمایل امروز برسد ، حکایت فراز و نشیب های متعدد و پیچ و خم های مختلفی است که شاید حدیث همان هفتاد من کاغذ شود! اما سوالاتی همواره در مقابل اعضای قدیمی انجمن از جمله نگارنده وجود داشته و دارد که انجمن منتقدان در درجه اول  به عنوان یک انجمن صنفی در طول 14 سال فعالیت ، تا چه حد به وظایف خویش در برابر اعضایش عمل نموده است. خصوصا که اینک قرار است در آستانه چهاردهمین سال فعالیت خود ، جشن مفصلی هم برگزار نماید.

شاید سوال یاد شده از آن جهت ، اهمیت مضاعفی یابد که در ماده 8 اساسنامه انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی از مهمترین اهداف و به عنوان نخستین اصل آن : " دفاع و تثبیت حقوقی صنفی ، حرفه ای ، فرهنگی اعضا " ذکر گردیده و در مواد بعدی بر " فعالیت به منظور فراهم کردن امکانات رفاهی ، جبران خسارات ناشی از بیکاری و حوادث بیماری و تلاش در جهت گسترش زمینه فعالیت حرفه ای و تامین شرایط و امکانات تداوم کار برای اعضا " تاکید شده است .

سوال اینجاست که درطول این 14 سال،انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی تا چه اندازه از حقوق صنفی و حرفه ای اعضایش دفاع نموده و برایشان امکانات رفاهی فراهم آورده و برای جبران خسارات ناشی از بیکاری و حوادث بیماری و گسترش زمینه های فعالیت حرفه ای و تامین شرایط و امکانات تداوم کار آنها ، تلاش به خرج داده است؟

اگر بخواهیم خیلی انصاف به خرج دهیم ، با کمال تاسف پاسخ سوال فوق چندان دلگرم کننده نیست.

در واقع می توان گفت در طول حیات 14 ساله این انجمن ، در شورای مرکزی آن ،کمتر دعوای حقوقی و صنفی مربوط به منتقد و یا نویسنده ای علیه مدیر مسئول یا صاحب امتیاز نشریه اش   ، مطرح گردیده  است .در حالی که همه آنهایی که در طول این 14 سال در مطبوعات سینمایی قلم زده اند ، مطلعند در طی این سالها ، فضای بسیاری از نشریات سینمایی  مشحون از دعواها و اختلافات حقوقی بوده و چه نویسنده ها و منتقدانی که بخاطر اجحافات مالی مدیر مسئولان نشریه شان ، کوله بارقلم و نوشتار  بر دوش گرفته و از این مجله به آن نشریه کشاندند و البته هر کجا که می رفتند آسمان مطبوعات سینمایی همین رنگ خاکستری به قول یکی از سردبیران معروف " استثمار عملی نویسنده ها" بود و چه نویسنده و منتقدانی که قلم خویش به دیوار آویختند و عطای نقد و نوشتار سینمایی را به لقایش بخشیدند و به مشاغل دیگر روی آوردند ( یا مثل منتقد آرام و سر به زیری که حقش از سوی همین دار و دسته کارفرمایان نشریات آنهم از نوع مدعی طرفداری  حقوق خلق! لگد مال شده بود و نتوانست تا آن حد حقارت را تحمل کند و خودکشی کرد) و یا اگر ماندند ...
بگذریم ، اینچنین بود که انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی به عنوان تنها مرجع صنفی اهالی مطبوعات سینمایی از همان ابتدای تشکیل، کمتر مجال پرداختن به مهمترین وظیفه و هدف خود یعنی دفاع از حقوق صنفی اعضایش را پیدا کرد .

شاید یکی از دلائل این قصور و مسامحه این بود که در ترکیب 7 نفره نخستین شورای مرکزی آن ، 5 نفر صاحب امتیاز و مدیر مسئول و سردبیر مهمترین نشریات سینمایی کشور حضور داشتند ! و این نقض غرض در شوراهای مرکزی بعد هم تا حدودی تداوم یافت.
واقعا چگونه یک مدیر مسئول یا صاحب امتیاز نشریه ای که در مقابل نویسندگان و منتقدان آن نشریه حکم کارفرما دارد ، در دعواهای حقوقیصنفی( که در واقع یک طرف دعوی قرار دارد و طرف دیگر همان منتقد و نویسنده ای که در حکم کارمند و کارگر اوست) می تواند مخالف منافع صنفی خویش ، جانب نویسنده و منتقد را بگیرد؟ چگونه انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی به عنوان تنها ملجاء صنفی که باید به دادخواهی و حقوق اعضایش(بنابرآنچه درماده 8 اساسنامه انجمن آمده)رسیدگی کند و حق آنها را از کارفرمایشان یعنی مدیران مسئول و صاحب امتیاز نشریات بستاند،با یک شورای مرکزی که همان مدیران مسئول و صاحبان امتیاز ، اکثریت آن را به اشغال خود درآورده اند بر چنین امری توفیق حاصل می نماید ؟! آیا آن صاحبان کار در نشریات ، اینگونه دعواها را به سود خود نمی چرخانند ؟ آیا چنین شورای مرکزی بیشتر شایسته انجمنی متعلق به مدیران مسئول و صاحبان امتیاز  نیست؟
شاید از همین رو بود که جماعت منتقد و نویسنده سینمایی در امور صنفی اش چندان رغبتی  نشان نمی داد  و حتی برای حضور در یک تجمع ساده (یعنی همان مجمع عمومی )علاقه ای نداشت. آن گونه که وقتی در انتخابات اخیر انجمن برای نخستین بار در طول تاریخ آن ، در نوبت دوم فراخوان ، مجمع عمومی نه تنها به حد نصاب تشکیل رسید بلکه نعداد حاضران بسیار از حد انتظارات هم بالاتر رفت ، شگفتی اغلب اعضای قدیمی انجمن و حتی ناظران صنفی خارج از آن را هم به همراه داشت.

شاید از آن رو بود که در سال دوم دوره پیشین شورای مرکزی (علیرغم همه چالش ها و تضادهای شورای مرکزی) ، همان معدود اقدامات صنفی انجام شده ، در نظر اعضای شریف و نجیب انجمن ، قابل توجه به نظررسید و آنان را برای حضور در مجمع عمومی تشویق کرد و نشان داد که همان اعضای ظاهرا پاسیو و بی علاقه به کار صنفی ، هنگامی که میدان را برای فعالیت های صنفی باز ببینند ، حضوری فعال خواهند داشت.

اما اینکه چرا در ادامه آن فعالیت های صنفی ، اینک شورای مرکزی انجمن ، اقدام به برگزاری جشنی نسبتا وزین برای منتقدان و نویسندگان سینمایی کرده است ، نیاز به تشریح موقعیت این انجمن در جامعه سینمایی کشور دارد.

شاید ذکر این واقعیت (علیرغم آگاهی بسیاری از اعضای انجمن ) لازم باشد که تقویت ناخودآگاه برخی آسیب های ناگزیر جامعه مطبوعاتی ، عدم توجه کافی بعضی دوستان شوراهای مرکزی قبل به منافع جمعی و به خصوص تنش های درونی یکسال نخست شورای مرکزی پیشین (که اعضای انجمن از بعضی گوشه های آن مطلع هستند) باعث شده بود ، جایگاه انجمن و بالتبع آن منتقدین و نویسندگان سینمایی در میان جامعه سینمایی کشور دچار خدشه ای جدی شده تا حدی که متاسفانه بعضا سازهای انحلال آن از گوشه و کنار به گوش برسد  و در کمتر محفل سینمایی نسبت به کلیت انجمن ، نگاهی مثبت وجود داشت.

شورای مرکزی فعلی انجمن در دوران کوتاه فعالیتش ، تلاش کرد تا نگاه فوق را تعدیل نموده و علاوه برآن ، دیدگاه دیرین طیف گسترده ای از سینماگران مبنی بر تضاد تاریخی با منتقدین و نویسندگان سینمایی را به نقطه مطلوبی از هر دو طرف برساند تا امکان تعاملات دو سویه و سازنده فراهم آید.

دیدارها و مذاکرات و جلسات مختلف اعضای شورای مرکزی با صنوف ، مراکز و بنیادهای سینمایی در طی این مدت تا حدودی باب حرکت فوق را ایجاد کرد ، از جمله برای نخستین بار زمینه های امضای توافقنامه هایی جهت فعالیت های مشترک فرهنگی – صنفی انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی با اصنافی همچون کانون فیلمنامه نویسان ، انجمن تهیه کنندگان مستند ، شورای عالی تهیه کنندگان و ... و مراکز و نهادهای سینمایی مانند مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی ، سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران ، بنیاد سینمایی فارابی و ... را فراهم آورد.

در همین جهت است که برگزاری جشنی وسیع و وزین از سوی انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ، برای کلیت سینمای ایران ضروری می نمود. جشنی که در سطحی قابل توجه قادر باشد تجمع  منتقد و فیلمساز و مسئول سینمایی را در یک فضا باعث شده و آنها را در برابر پدیده و دغدغه ای مشترک ، هم نفس و همراه گرداند و چه دل مشغولی بالاتر از بازنگری سینمای نوین ایران در سالهای پس از انقلاب و در آستانه 30 سالگی اش . سینمایی که هر 3 قشر مسئول و فیلمساز و منتقد سینمایی در شکل گیری و قوام و اعتلایش در طول این سالها نقش و سهم داشتند.

جشن منتقدان و نویسندگان سینمایی تنها یک فتح باب و آغاز است برای فصل جدیدی از فعالیت انجمن منتقدان و اساسا زمینه ساز حضور رسمی منتقد و نویسنده سینمایی در عرصه تولید و توزیع و نمایش سینمای ایران که چگونه می تواند در این عرصه ها ، در مقام یک آنالیزور و تحلیل گر  در درجه نخست و کاتالیزور ارتباط  سینماگر و مخاطب  در درجه دوم ، نقش خویش را به نحو موثر ایفا کند.

این جشن  می تواند جامعه سینمایی را با منتقدان و نویسندگانش ، آشتی داده و فضاهای جدیدی را مابین آنها برای تعالی سینمای ایران فراهم آورد. فضاهایی که در رصد همیشگی منتقد و نویسنده سینمایی از سینمای داخل و خارج و تمایلات فیلمسازان برای درنوردیدن میادین جدید فرهنگی و هنری ، شکل می گیرد و شکوفا می شود.

جشن منتقدان ، نمایشی از واقعیت تعامل این جماعت تئوریک سینمای ایران با سایر صنوف و مراکز تولیدی و ارگان های مدیریتی است. امروزه بسیاری از کارشناسان سینمایی براین باورند که سینمای ایران بیشتر از ضعف تئوریک و عدم استراتژی و تاکتیک های مقطعی رنج می برد. اینکه کمتر به موقعیت خود در جهان امروز و عرصه فرهنگ و اندیشه و هنر آن ، واقف است. اینکه کمتر به نقاط قوت و ضعف سینمای جهان ، آگاهی دارد. اینکه تقریبا از جریانات و امواج سینمایی دنیا ، بی خبر و دور افتاده است.

منتقدان و نویسندگان سینمایی ، بنا به شغل و حرفه و علاقه خود، طبعا با تحولات و تغییرات سینمای روز دنیا، جریانات مختلف آن و ارتباطات آن با سینمای کلاسیک ، آشنایی و  موانست بیشتری داشته و می توانند معلومات و اطلاعات خویش را صرفا برای ارتقاء سینمای ایران ، در اختیار سینماگرانش بگذارند و در مقابل از تجارب عملی آنها در تحلیل و نقد سینمایی ، بهره بگیرند. جشن منتقدان و نویسندگان سینمایی ، می تواند سرآغاز این  تعامل دو سویه باشد.

بابت اطلاع اعضای محترم انجمن ، باید گفت که برای هزینه های این جشن ، حتی یک ریال از بودجه انجمن ، صرف نشده و از همان آغاز برنامه ریزی جشن ، شورای مرکزی به این نتیجه رسید که برای برگزاری جشن صرفا بایستی برروی حامیان مالی خارج از انجمن ، حساب باز نماید که خوشبختانه با مساعدت خانه سینما ، معاونت سینمایی وزارت ارشاد ، سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران ، مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی ، انجمن سینمای جوان  و چند شرکت و موسسه خصوصی ، این مهم تحقق یافت و حاصلی دیگر برای تاریخ انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی برجای گذارد که همانا  توجه جامعه سینمایی کشور (پس از یک برهه تردید و نگرش نه چندان خوش بینانه ) به اعتبار و جایگاه منتقد و نویسنده سینمایی بود.

در آستانه میلاد خجسته حضرت امام محمد باقر (ع)  و روز جهانی قلم ،درشامگاه دهم تیرماه 1387 و در تالار وحدت تهران ، روزگار تازه ای برای منتقد و فیلمساز ایرانی  رقم می خورد که بی شک برای آینده هنر هفتم این مرز و بوم خجسته و مبارک خواهد بود. در این شب ، سینماگر ایرانی به نگاه تیزبین و عمیق منتقد این سینما نسبت به 30 سال سپری شده ، وقوف خواهد یافت و منتقد و نویسنده سینمای ایران نیز تحلیل و آنالیز خویش را برای آتیه این سینما در قالب انتخاب ها و برگزیده هایش ارائه می دهد.

این فضا و نگرش نوین را ارج بنهیم.


 
 
نگاهی به فیلم "جوانی بدون جوانی"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
 

 

Youth without Youth

 

 

فرانکشتاین فورد کاپولا

 

 

ساخته شدن فیلمی توسط یک سینماگر مشهور  همچون فرانسیس فورد کاپولا (یکی از 5 بنیادگذار هالیوود نوین در دهه 70 میلادی) آن هم پس از 10 سال ، خود به خود می تواند علاقمند سینما را به تماشای فیلم "جوانی بدون جوانی" جذب نماید. به خصوص تماشاگری که هنوز تصاویر فیلم هایی مانند 3 قسمت "پدر خوانده" ، " اینک آخرالزمان" و "دراکولای برام استوکر" را در ذهنش مرور می کند.

کاپولا همچون برخی آثار آخرش ("باران ساز" جان گریشام ، "دراکولای برام استوکر")   بازهم به سراغ ادبیات رفته و این بار به ورطه داستان های عرفانی گام گذارده و سراغ "میرچا الیاده" را گرفته است.

اما "میرچا الیاده" در داستان "جوانی بدون جوانی" مانند سایر رمان هایش به اسطوره های بشری و رابطه انسان امروز با آنها می پردازد. آدم ها در این داستان در زمان و مکان سیر می کنند تا نقاط مشترک آن را پیدا نمایند. اشتراکاتی  که شاید عشق باشد و شاید کشتار و نابودی و مرگ.آنچنانکه یکی از الهه زندگی و مرگ در اعماق تاریخ می گوید و دیگری از فاجعه اتمی آینده  بشریت.

دومینیک ماته (تیم روث) استاد دانشگاهی در بخارست رومانی (همان جایی که خود میرچا الیاده هم رشد کرده و درس خوانده) بر اثر صاعقه ای ناگهانی ، 30 سال جوان تر می شود و زندگی عجیب و غریبی می یابد ، از جمله اینکه برخی زبان های ناشناخته را درک می کند و از آن پس با همزادش یا خود غیر واقعی اش ، دمخور می شود و عجیب تر آنکه در خواب واقعیت را پیش بینی کرده و کتاب ها را بدون خواندن ، می فهمد. او با دختری به نام ورونیکا مواجه می گرددکه بسیارشبیه عشق سابقش لائورا است.ورونیکا نیز در اثر اصابت صاعقه ای متحول شده و بدنش به مکان ارواح باستانی تبدیل می شود. او برعکس دومینیک که در پیری جوان شده ، در سن 25 سالگی و در جوانی ، دچار پیری زودرس می گردد!

فرانسیس فورد کاپولا پیش از این نیز درگیر مسئله انتقال پیری و جوانی و تعامل بین این دو مقوله بحث انگیز تاریخ بشر بوده است. مقولاتی که از درونش ، فلسفه فنا و جاودانگی بیرون می تراود و بحث های مطولی می طلبد که جایش در این مقاله نیست.

 کاپولا در فیلم "پدر خوانده " نگاهی دراماتیک به این قضیه دارد. دون کورلئونه در حالی روبه مرگ می رود و بر زمین می افتد که مایکل جوان با حفظ همه خصوصیات وی ، به عرصه مافیا گام می گذارد ، گویی این روح پدرش است که در وی حلول کرده است و بازنگری کاپولا در قسمت دوم به پروسه پدرخوانده شدن دون کورلئونه  از سنین جوانی و زمان مهاجرت به آمریکا ، نگاهی دیگر به مقوله مرگ و زندگی و جوانی و پیری است که علیرغم مرگ دون کورلئونه در قسمت قبلی،تماشاگر با کمال رغبت ، به نظاره سیر زندگی و رشد او می نشیند گویی با قصه حال وی مواجه است.

سرهنگ کورتس فیلم "اینک آخرالزمان" نیز انگار که در بی زمانی و لامکانی حضور دارد. مرز کامبوج و ویتنام و دلتای سایگون گویی که در ته دنیا واقع شده و آن تصاویر سوررئالیستی از پایگاه سرهنگ و افرادش و طرز رفتار وی و به ویژه تعابیر شبه فلسفی اش از مرگ و زندگی ، باز حکایت همان دغدغه همیشگی کاپولا به نظر می آید.

"دراکولای برام استوکر" که شاید اولین سفر کاپولا به رومانی (آن هم ترانسیلوانیا) پیش از "جوانی بدون جوانی" باشد ، خود حکایت عجیبی از جوانی و پیری است . کنت دراکولا ، شوالیه دلیری که بر اثر عصیان علیه کلیسا ، عمر جاودانی پیدا کرده و با خون خواری جوان می ماند در پی رسیدن به محبوبی که خودکشی اش ، اساس انحراف او را رقم زده بود ، پیر شده و می میرد و پس از مرگ به هیبت جوانی اش باز می گردد.

و بالاخره "جک" که رشد غیر عادی پیدا کرده و در کودکی ، ناگهان خود را بزرگسال می یابد. او در حالی که فقط 10 سال دارد و در کلاس چهارم درس می خواند ، سر و شکل و هیکل مردی 40 ساله را نشان می دهد اگرچه  همان رفتار و سکنات پسر بچه 10 ساله را داراست.

شایداز همین رو کاپولا محو داستان الیاده شده که او دل مشغولی چالش جوانی و پیری را با فلسفه مرگ و زندگی مورد علاقه اش ، یکجا به هم آمیخته و اثری دشوار پدید آورده  که انسان را در خوشیبنانه ترین حالت نیز دچار تردید و شک می گرداند.

صاعقه از آدم های الیاده /کاپولا در "جوانی بدون جوانی" گویا فرانکشتاین هایی  می سازد که بدون اراده و خواست خود ، از قدرت خارق العاده ای برخوردار گردیده اند. مضاف براینکه فی الحال ، در اعماق تاریخ سفر می کنند و جلو و عقب می روند تا شاید پیامی را منتقل سازند. اما آن پیام تاریخی که ورونیکا از قول مصری های باستان و سومری ها و عیلامی ها نقل می کند و دومینیک با زبانی عجیب و غریب ، آینده ای تاریک و پس از آن امید بخش را نوید می دهد ، چیست؟

دومینیک در یکی از صحنه های میانی فیلم که به سال 1955 رسیده با همان زبان عجیب و غریب می گوید : "...حقایقی را شرح می دهم که جرات نوشتنش را ندارم ، جنگ اتمی قریب الوقوع ، تمدن های بسیاری را ویران می کند که بدون شک موجب گسترش بدبختی بوده  و در تاریخ بی سابقه است. عقب ماندگی جهانی ...اما مدارک من ، اشراف به آینده و چاره ناامیدی است. اینکه نقطه قوت بشریت ظهور می کند و سرانجام پس از آن تاریکی ، نور برجهان حکمفرما می گردد و عنصر بشریت از ماهیت انسان اولیه بیرون می آید..."( در اینجا به طور باورنکردنی جناب میرچا الیاده و البته فرانسیس فورد کاپولا ، عقاید بنیادگرایان انجیلی را مبنی بر جنگ خانمان سوز آخرالزمان و کشتار و همه سوزی نوع بشر در دهان قهرمان داستان خویش می گذارند و از زبان وی به تبلیغ آن می پردازند.)

و نکته جالب آنکه دومینیک خطاب به پزشک معالجش اظهار می دارد ، برای یک عملیات انتخاری (احتمالا علیه رژیم هیتلری که حاکم است) به رومانی آمده است.

شاید از همین روست که ورونیکا ، مدام پیام اسطوره های باستانی را قرائت می کند و حتی به دورانی می رسد که آدم ها زبانی به جز سکوت برای ارتباط با یکدیگر نداشتند.

و طبیعی است که آنها  در جهانی عاری از عشق و وصل و آرامش ، حامل پیام های هراس آوری از جنس جنگ ونیستی و مرگ باشند. "روپینی" اسطوره ای باستانی که با زبان سانسکریت از دهان ورونیکا سخن می گوید ، سالهاست که در غاری در ابالت اوتار پرادش (مکان بسیاری از شورش های هندوها) مرده و با رسیده گروه درمانی ورونیکا به آن غار ، تنها یادداشتی نامفهوم از وی باقی مانده که پودر می شود و جمجمه ای پوسیده .

الیاده و کاپولا سعی دارند در این سفرهای زمانی ، نگاهی شبه عرفانی به سبک و سیاق مد امروز نیز چاشنی نمایند اما عرفان جاری در حکایت الیاده / کاپولا از همان نوع عرفان های رایج و آمیزه ای از آموزه های هندویی و اندیشه های ظاهرا اشراقی  غرب است که در تعالیم امثال اوشو و شکل امروزین "یوگا" تجلی می یابد.

 نکته قابل تامل در این نوع استحاله فکری ، انتساب این مدل عرفان و یوگا از سوی برخی فرقه های مرموز و پنهان مانند "کابالا"(موسوم به تصوف یهود) به خود است که حتی در برخی وب سایت هایشان نیز به وضوح درج شده است. این مدل عرفان دگردیسی یافته را در برخی آثار اخیر هالیوود می توان ردیابی نمود اما آنچه نقطه تفاوت اثری همچون " جوانی بدون جوانی" با سایر فیلم های مشابه به لحاظ مضونی است ، همانا پیام آشکار فیلم در مورد دیدگاههای خطرناک و فاجعه بار بنیادگرایی حاکم بر جهان امروز غرب(باهدایت اوانجلیست ها) و توجیه نظریات جنگ طلبانه آنها تحت عنوان صلح و آرامش و عشق است.

دومینیک و ورونیکا ، هیچکدام به زمان امروز متعلق نیستند و هر یک پیام آور مرگ و جدایی از زمان ها و مکان های دیگر معرفی می گردند. با جدا شدن دومینیک از ورونیکاست که مجددا دختر 25 ساله به جوانی خود بازمی گردد و برعکس دومینیک نیز در آستانه برگشت به پیری قرار می گیرد. آنها نیز  در ماموریت شوم خود ، مقصر نیستند ، همچون همان مخلوق فرانکشتاین که از اعضای مردگان ساخته شده و توسط نیروی برق صاعقه ، حیات یافته بود ولی خود به این نمایندگی اموات و نوع زندگی مشمئز کننده اش راضی نبود. ورونیکا هم مدام با کابوس های دهشتناک روبروست تا آنجا که قصد خودکشی می کند. کابوس هایی که از قعر تاریخ ، او را رنج می دهند ، همچون اطلاع از آینده ای که دومینیک را عاصی کرده است.

 از طرفی گویا فاشیست های هیتلری نیز به دنبال تکامل آدم ها از طریق نیروی صاعقه هستند. دومینیک ماته آشکارا ضد فاشیست است و  از آنها می گریزد ولی خود عملا به شکل آن درآمده که نازی های آلمان می پسندند.

دومینیک ماته پس از بازگشت از سفر آینده در همان میعادگاه همیشگی اش یعنی کافه سلکت ، به زمان حال یعنی هنگامی که دچار صاعقه زدگی شد، باز می گردد و از آنچه براو گذشته ، خصوصا جنگ دوم و قضیه بمب هیدروژنی صحبت می کند ولی کسی حرف هایش را باور نمی کند.

همچنان که مخاطب سینمای فرانسیس فورد کاپولا ، این نوع سینمای عاریتی و تقلیدی یا به بیان واضح تر فرانکشتاینی را از خالق پدر خوانده باور ندارد!!

بعد از این حرف ها ، بی مناسبت نیست از "میرچا الیاده" نویسنده پرآوازه ای که در زمینه تاریخ ادیان و فلسفه ، آثار معروفی داشته و برخی کتاب هایش در این سوی دنیا نیز ترجمه شده و طرفدارانی دارد ، شناختی مختصر به خواننده گرامی بدهم.

 این نویسنده رومانیایی در 13 سالگی نخستین کتابش را به زیور طبع آراست و در 21 سالگی رشته فلسفه را در دانشگاه بخارست به پایان رساند و عازم کلکته شد تا زبان سانسکریت و یوگا را بیاموزد.بعد از 3 سال به رومانی بازگشت و به نشر کتاب و داستان پرداخت و یک دوره تدریس تاریخ ادیان را نیز آغاز کرد. در سال 1941 یعنی در اوج جنگ دوم جهانی به عنوان سفیر فرهنگی به لندن در انگلیس و لیسبون  در پرتقال فرستاده شد. بعد از جنگ به شیکاگو رفت و سرپرستی دپارتمان تاریخ ادیان را در دانشگاه این شهر بدست آورد.

اما از زوایای پنهان زندگی "میرچا الیاده" فعالیتش در نشریات وابسته به "کنگره آزادی فرهنگی" بود که در دوران جنگ سرد توسط سازمان CIA تاسیس شد.

فرانسیس ساندرس ، پژوهشگر و روزنامه نگار انگلیسی در کتاب جنجالی خود تحت عنوان "جنگ سرد فرهنگی:سیا و جهان هنر و ادب" که در سال 1999 در لندن منتشر شد ، نویسندگان و روشنفکران وابسته به "کنگره آزادی فرهنگی " را جنگجویان جنگ سرد فرهنگی" خواند و  نوشت :

"... مهم‌ترین اقدام سیا، تأسیس کنگره آزادی فرهنگی بود که  در ژوئن 1950 با حضور بیش از یکصد نویسنده از سراسر جهان در برلین گشایش یافت. در این اجلاس روشنفکران برجسته‌ای چون آرتور کوستلر، سیدنی هوک، ملوین لاسکی،ایناتسیو سیلونه و جرج ارول شرکت کردند. کوستلر در نطق خود اعلام کرد:دوستان، آزادی تهاجم خود را آغاز کرده است!

آرتور کوستلر رابطه نزدیک با CIA داشت و راهنمایی‌های او در فعالیت‌های CIA در میان روشنفکران بسیار مؤثر بود. سیدنی هوک در 1949 به مقامات آمریکایی گفته بود:

به من یکصد میلیون دلار و یکهزار انسان مصمم بدهید؛ تضمین می‌کنم که چنان موجی از ناآرامی‌های دمکراتیک در میان توده ها، بلکه حتی در میان سربازان امپراتوری استالین، ایجاد کنم که برای مدتی طولانی تمامی دغدغه  وی به مسائل داخلی معطوف شود.

یکی از اولین اقدامات کنگره، صرف پول‌های کلان برای ایجاد نشریات روشنفکری در پاریس، برلین و لندن بود. هدف اولیه آن‌ها تقویت چپ‌گرایان غیرکمونیست و مارکسیست‌های مخالف شوروی بود و هدف دوّم، مقابله با روحیات ضد آمریکایی در میان روشنفکران اروپای غربی با ارائه تصویری زیبا از  ایالات متحده آمریکا به‌عنوان اوج شکوفایی تمدن غرب.

هدایت کنگره آزادی فرهنگی را مایکل یُسلسون، کارمند واحد جنگ روانی CIA، به عهده داشت که بعدها به نویسنده‌ای سرشناس بدل شد. دستورات به شکل رمز از واشنگتن به آپارتمان محل زندگی یُسلسون و همسرش در پاریس انتقال می‌یافت. این سازمان تا زمان انحلال (1967) ده‌ها میلیون‌ها دلار پول از CIA دریافت کرد...با مدیرت قوی یسلسون ، کنگره به عنوان یک هم پیمان جدی برای روشنفکرانی که خود را وقف نشان دادن خطاپذیری عقاید و خط مشی شوروی و برتری دمکراسی آمریکایی به عنوان چاره جویی برای تحقیقات فرهنگی و فلسفی کرده بودند ، شهرت و آوازه فراوانی به دست آورد..."

فرانسیس ساندرس در بخشی دیگر از کتابش که براساس تحقیقات مفصل از منابع معتبر دانشگاهی و آکادمیک حاصل شده است ، اسامی برخی از نویسندگان وابسته به این کنگره را درج می کند که در میان آنها به "آندره مالرو" ، "هربرت رید" ، "تورنتون وایلدر" و "میرچا الیاده" برخورد می کنیم . او می نویسد:

"...این نویسندگان با قلم خود صفحات (نشریات)"اینکانتر" و "برهان" و "مجلات بسیاری دیگر که متعلق به کنگره یا وابسته به آن بودند را مزین می کردند..."