مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "سرزمینی برای پیرمردها نیست"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
 

No Country for Old Men

 

فیلمی مفصل درباره کشتن

 

 یا

 

 غرب وحشی وحشی

 

سالها پیش (در دهه 60 میلادی که مقارن دهه 40 شمسی می شد) سریالی در تلویزیون پخش می شد ، به نام "غرب وحشی وحشی" که در آن رابرت کنراد و راس مارتین به نقش یک کلانتر خوش تیپ (جیم وست) و معاون باهوش و زیرکش (آرتیموس گوردون) در مقابل هفت تیرکش ها یا به قول آن روزها ششلول بندهای حرفه ای که شهرها و جاده های قرن هیجدهم و نوزدهم آمریکا را ناامن کرده بودند ، می ایستادند تا قانون را حاکم کنند و البته از پس همه آنها نیز برمی آمدند.(البته در اواخر دهه 90 هم آن سریال با بازی ویل اسمیت بازسازی شد).

 سریال مذکور سالهایی را در آمریکا به تصویر می کشید که قاره نو هنوز از قتل عام سرخپوستان سربرنیاورده بود و گروهی از تازه واردان این قاره ، احساس کردند، برای همزیستی مسالمت آمیز در آنجا  و غارت طلاهایش ، قانونی لازم است ، از همان نوع قوانینی که قاضی "روی بین" (یعنی همان هفت تیرکش سابق) وضع کرد! بالاخره در لیست نمادهای  شهرهای نوپای غربی ، در کنار بانک و بار و هتل ، یک کلانتری و زندان هم قرار گرفت تا یاغیان و گردنکشان را به سزای اعمالشان برسانند . امثال وایات ارپ و داک هالیدی و دنیل بون  و ...آمدند تا بیلی د کید و لیبرتی والانس و سام باس و ... را سرجای خود بنشانند.غرب آن دوران را غرب وحشی وحشی (The Wild Wild West) نامیدند. دورانی که هر کس با اسلحه اش شناخته می شد که وینچستر 73 است یا دو لول روسی و یا...و هرکس اسلحه بهتری داشت ، حکم می راند ، پول و سرمایه به هم می زد و مزرعه و گله و بعد چاه نفت و ...تا شرکتها و کمپانی های بزرگ امروزی.

 شاید تصور این بود که با متمدن شدن آدم ها، اوضاع قاره نو بهتر از آن دوران "غرب وحشی وحشی" می شود ولی حکایت مانند همان ماجرای فیلم "2001 : یک ادیسه فضایی " استنلی کوبریک پیش رفت که شباهت غریب میمون های میلیونها سال پیش با انسان پیشرفته امروزی بسیار حیرت انگیز می نمایاند که هردو با یک نوع شگفتی و ناآگاهی آن سنگ صیقل خورده سیاه و مرموز را لمس می کردند!فیلم های بسیاری از سینمای امروز دنیا ، غرب وحشی را در عصر اتم و ماشین و کامپیوتر به تصویر کشیدند. فیلم هایی که بازهم در آنها ، آدم ها بی خود و بی جهت در کوچه و خیابان و فروشگاه و بانک و مدرسه و ...هدف گلوله قرار گرفته و همچون برگ خزان برزمین می ریزند. و توجه داشته باشیم که این وقایع تنها در این فیلم ها اتفاق نیفتاد ، آمار ارائه شده ، حکایت از سالانه بیش از 11 هزار قتل با گلوله در آمریکا دارد که چندین برابر سایر کشورهاست. شاید از میان آثاری که به غرب وحشی امروز اشاره می کند ، بتوان به فیلم هایی همچون "قصه عامه پسند"(پالپ فیکشن) و  "قاتلین بالفطره" (الیور استون) اشاره کرد که فیلمنامه هر دو را کویینتین تارانتینو ، نوشت . ولی در آن فیلم ها ، همین که عده ای بی دلیل  به دنبال کشتن انسان ها نیستند ، بازهم دل آدم را خوش می کرد.

 اما حکایت "سرزمینی برای پیرمردها نیست" ، حکایت کشوری است که در آن ، آدم ها می کشند ، نه برای پول و طلا و دفاع از خود ، بلکه برای اینکه فقط کشته باشند!!برادران کوئن فیلمنامه خود را براساس کتاب نویسنده 75 ساله ای به نام "کورمک مک کارتی" نوشته اند که در دنیای ادبیات امروز ، معروف به سیاه نمایی و تلخ اندیشی درباره جامعه کنونی آمریکاست . قهرمان های مک کارتی اغلب دچار نفرت و خشم کور هستند و در صحراهای خشک و بی آب و علف ، پناه می گیرند. داستان "سرزمینی برای پیرمردها نیست" در سال 2003 منتشر شد و  به شدت مورد استقبال قرارگرفت  و البته اقتباس برادران کوئن از آن ، یکی از وفادارانه ترین برداشت های ادبی این زوج فیلمساز به شمار می آید که به جز حذف برخی صحنه های عجیب و غریب ، نعل به نعل با داستان مک کارتی پیش رفته اند و حتی مونولوگ فصل پایانی فیلم که توسط کلانتر بیان می شود ، دقیقا با همین کلمات در صفحه آخر کتاب نقش بسته است.می توان گفت "سرزمینی برای پیرمردها نیست" ، قصه آنچنان و پرفراز و نشیبی ندارد ولی فیلمنامه دقیق و نفس گیر و پرداخت خوب کوئن ها در کارگردانی ، از آن اثری جذاب و دیدنی به وجود آورده است.

للولین ماس ، یک کهنه سرباز است که پس از جنگ  ویتنام در عزلتی خود خواسته با همسرش زندگی می کند و در صحراهای تگزاس به شکار اشتغال دارد(از قضا  اغلب یاغیان غرب وحشی نیز در جنگ های انفصال جزو ارتش جنوب و یا شمال بودند)  . او ناخواسته به محلی کشیده می شود که ضمن مواجه شدن با تعدادی جسد ، دو میلیون دلار پول نقد و مقادیر زیادی مواد مخدر هم می یابد. در واقع قاتلین ، آن آدم ها را کشته بودند ، درحالی که نه به پول و نه به محموله پر ارزششان ، اهمیتی نداده بودند. ماس از اینجا با تعقیب گروهی از قاچاقچیان و همچنین آدم مرموزی به نام "آنتون چیگوره" ( بابازی درخشان خاویرباردم)مواجه می شودکه اساسا عطش کشتن دارد و بوسیله یک کپسول گاز و  لوله ای تفنگ مانند ، به مغز قربانیانش گلوله خالی می کند. در همان صحنه های اولیه فیلم است که وی به طرز فجیعی با دستبندهایش ، مامور کلانتری را خفه می کند.(در یکی از دلخراش ترین و واقع گرایانه ترین صحنه های کشتن در حداقل فیلم های چند دهه اخیر بعد از صحنه قتل با طناب "فیلمی کوتاه درباره کشتن" کریستف کیسلوفسکی که بسیار شبیه به همین سکانس از فیلم "سرزمینی برای پیرمردها نیست" به نظر می رسد).

 سپس با اتومبیل پلیس بدون هر گونه دلیلی به شکار آدم ها دست می زند.او حتی پرنده ها را هم هدف قرار می دهد. اما آنتون چیگوره در این سبوعیت و درنده خویی اش تنها نیست تا بگوییم او فقط یک فرد است که در میان یک اجتماع خلاف می کند. ماس پس از بازگشت به محل قبلی (آنهم به خاطر تصمیمی ظاهرا انسان دوستانه ) بدون دلیل،هدف رگبار گلوله های عده ای ناشناس که وی را با ماشین تعقیب می کنند ، قرار می گیرد و بعد می گریزد. چیگوره هم به دنبال ماس به متلی وارد می شود که همگی مسلح هستند و همراه شلیک های او ، آنها هم پاسخ می دهند ، منتها کمی دیرتر! شهر مملو از آدم هایی است که با اسلحه رفت و آمد می کنند و مغازه اسلحه فروشی نیز به راحتی ، انواع تفنگ و گلوله هایش را به فروش می رساند. همه یک جور زندگی می کنند و یک مدل حرف می زنند ، مثل همان جمله معروفی که اغلب کاراکترهای فیلم تکرار می کنند :"...همیشه همین را می گویند که لازم نیست این کار را بکنی"!در اینجا حضور تنها پلیس و کلانتر فیلم ، اد تام بل ( با ایفای نقش تامی لی جونز) بسیار مضحک می نماید. کسی که در میان آن همه کشت و کشتار و قتل و غارت ، سعی دارد به دستیار تازه کارش ، آموزش دهد.

 صدای اوست که نریشن ابتدای فیلم را می گوید و از روزگاری حکایت می کند که کلانترها ، حتی بعضا اسلحه حمل نمی کردند. آنچه که امروز باورنکردنی می نماید. او ادامه می دهد:"...همیشه دوست دارم درباره آن دوران قدیم بشنوم. هیچ وقت چنین موقعیتی را از دست ندهید...نمی توانید کمکی باشید مگر اینکه در برابر خودتان که در مقابل آن دوران قرار گرفته اید ، بایستید. نمی توانید کمکی باشید مگر اینکه دریابید چگونه آنها عمل می کردند..."او سپس به ماجرای پسری اشاره می کندکه دختری14ساله رابه قتل رسانده ودر پرونده اش درج گردیده بود که این قتل با انگیزه ارضاء جنسی صورت گرفته ، درحالی که خود آن پسر ، دلیل یاد شده را نفی می کرد و می گفت که او را کشتم ، چون تا جایی که به خاطر می آورم ، همیشه برنامه ای داشتم ، یک کسی را بکشم! و می دانم که با این عمل به جهنم خواهم رفت.

این حرص کشتن را مثلا در فیلم "آقای بروکس" (از تولیدات قابل قبول سال2007 ساخته بروس ایونس و باشرکت کوین کاستنر) نیز می بینیم ، خبرنگاری که تصادفا سر از قتل های قراردادی آقای بروکس متین و موقر در آورده و برای افشاء نکردن آنها ، معامله ای کرده  که در یکی از عملیات آن قتل ها حضور داشته باشد ،  خود به کشتن انسان ها حریص تر است!!این فاجعه ای است که در "سرزمینی برای پیرمردها نیست" ، توسط برادران کوئن به تصویر کشیده می شود.تام بل در ادامه صحبت هایش می گوید:"قتل هایی که امروز اتفاق می افتد را حتی به سختی می توان اندازه گرفت..."

فیلمنامه جوئل و اتان کوئن با تکیه برجزییات ، به خوبی فضای رعب آور و وحشیانه چنین جامعه ای را نشان می دهد. استفاده حداقل از دیالوگ و تاکید بر لحظه لحظه کنش ها در زمان افزایش اکسیون درونی درام و بهره گیری از واکنش ها  در وقت ایجاد تنش ، بر تشدید فضای یاد شده افزوده است. فی المثل وارد کردن عنصر ردیاب الکترونیک برای ادامه تعقیب ماس توسط چیگوره یا توجه دادن مخاطب به هوش تعقیب کندگان که مثلا کارسون (دوست 28 سال قبل چیگوره) ، ماس را در بیمارستان از خطر آن قاتل بالفطره مطلع می سازد و هنگامی که ماس با اطمینان می گوید یافتنش دیگر برای چیگوره ، کار دشواری است،کارسون پاسخ می دهد : "برای من که سه ساعت وقت لازم داشت"!!

کاربرد هوشمندانه لوکیشن های آشنای فیلم های وسترن مانند صحراها و دشت های بی افق ، گله های حیوانات و متل های بین جاده ای ( که تفاوت چندانی با آن هتل ها و بارهای شهرهای کوچک غرب وحشی ندارد) فضای ناامن و خشن مورد نظر کوئن ها و همچنین نویسنده کتاب "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را تشدید می کند. در واقع این ناامنی در آن صحراهای وسیع همانقدر تهدید کننده به نظر می رسد که در آن متل های بین راهی . یعنی آنتون چیگوره همانطور که به راحتی برای کشتن ماس وارد کانکس کوچکش در صحرای تگزاس می شود ، حریم او در متل محل اقامتش را نیز مورد تجاوز قرار می دهد و  در همین فضای ناامن است که چیگوره همانند آن روبات جیوه ای فیلم "ترمیناتور 2:روز داوری" ، به راحتی قربانیان بی خبرش را از بین می برد و پیش می رود تا به هدف مورد نظر برسد. این فضا آنچنان قوی درون لایه های فیلم جاری است که حتی آن طنز همیشگی برادران کوئن که در بخش هایی از فیلم حس می شود را شدیدا تحت تاثیر قرار داده و بعضا خنثایش می سازد.

 در واقع در فیلم "سرزمینی برای پیرمردها نیست" نوع بیان کورمک مک کارتی بر لحن همیشگی برادران کوئن فائق آمده و یا لااقل آنها با اقتباس وفادارانه خود ، چنین اجازه ای را به داستان او داده اند. آنچه که حتی در فیلم های بعضا جدی برادران کوئن مثل "فارگو" و "مردی که آنجا نبود" نیز به چشم نمی خورد.شاید گفت و گوی سکانس قهوه خوری تام بل و کلانتر ال پاسو  که در متلش ، ماس به قتل رسیده را بتوان نقطه اوج مرثیه خوانی کوئن ها برای دنیای امروز غرب خواند. در این سکانس کلانتر ال پاسو با تاسف از قتل های صورت گرفته ، می گوید:"... همش به خاطر این پول لعنتی و مواد مخدره. دیگه سررشته کار از دست همه دررفته..." و تام بل در تایید حرف های وی  با نگرانی می پرسد :"...این کارا ما را به کجا می خواد ببره؟..." . همین تام بل است که در بازگشت به خانه در دیدار با دوست علیلش ، الیس ، می گوید که دیگر خودش را شکست خورده حس می کند و الیس در پاسخ اظهار می دارد :"...این سرزمین به مردمش خیانت کرده ، جلوی بعضی چیزها را نمی شود گرفت. جلوی قسمت را نمی توان گرفت..."مثل همان سرنوشتی که پس از قتل همسر ماس ، گریبان آنتون چیگوره را هم می گیرد و غفلتا بر سر آن چهارراه آرام با تصادفی ، دنیایش را برهم می ریزد. مثل همان پیش بینی مرد سرخپوست در ابتدای فیلم "ای برادر کجایی؟" برادران کوئن که در انتهای آن اتفاق می افتد!

ناامیدی کلانتر تام بل از اصلاح جامعه ای که از هر گوشه اش قتل و جنایت و جنازه بیرون می ریزد  ، بی شباهت به سرخوردگی آن کشیش جوان فیلم "خانه سکوت" گئورک ویلهلم پابست نیست که سرانجام می خواهد کلیسا و جامه کشیشی را ترک کند اما پابست  در حد  برادران کوئن و مک کارتی اینچنین نگاه تلخی به آن جامعه پس از جنگ آلمان ندارد. او همان کشیش سرخورده را هم تحت تاثیر فریاد کمک خواهی محتضر بینوایی ، به کلیسا برمی گرداند. در حالی که کلانتر تام بل نه تنها ردای قانون را از تن در می آورد بلکه در آخرین صحبت هایش با همسر خود ، جهان امروز را بسیار تیره و تار تصویر می کند. او درباره خوابی سخن می گوید که از پدرش دیده و در آن خودش را پیرتر از پدرش یافته است.

تام بل ادامه می دهد :"...به نظر می آمد هر دوی ما در زمان قدیم سیر می کردیم. و من برپشت اسبی در دل شب و درمیان کوهها پیش می رفتم...هوا سرد بود و برف زیادی بر زمین نشسته بود و او مرا برپشت اسب نگه می داشت و از آن کوره راه می گذراند. در طول راه هیچ نمی گفت ، فقط مرا عبور می داد ، در حالی که بالاپوشی به دور خود گرفته بود و سرش پایین بود. در همین حال من آتشی را دیدم که در شیپورش حمل می کرد و رهگذران از آن استفاده می کردند. من از طریق آن آتش می توانستم شیپور را ببینم... و من در خواب می دانستم که او می رود تا آتشی را در دل آن تاریکی و سرما روشن کند و من می دانستم که هرجایی بروم ، او هم هست و بعد بیدار شدم."این شاید تکان دهنده ترین تصویری باشد که برادران کوئن از جهان امروز به مخاطبانشان عرضه کرده اند. تصویری از دنیایی که نه تنها برای پیرمردان که برای جوان ها هم جای امنی برای زندگی ندارد.  

 توضیح: این مقاله پیش از این در شماره نوروزی ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.


 
 
به بهانه فیلم "محکوم"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
 

The Condemned  

جهانی در میدان گلادیاتورها    

 

بعد از فیلم هایی همچون "نمایش ترومن" و "اد تی وی" که در آنها زندگی خصوصی افراد ، ملعبه دست گردانندگان رسانه های امروز دنیا نشان داده می شد ، اینک در فیلم تکان دهنده "محکوم" نوبت آن است که توسط همین رسانه های مدعی آزاد اندیشی و دمکراسی ، کاربران اینترنت در سراسر  دنیا  همچون  تماشاچیان  نبردهای وحشیانه و غیر انسانی گلادیاتورهای روم باستان ، این بار در هزاره سوم میلادی و در عصر تکنولوژی به نظاره مبارزه تا سرحد مرگ عده ای محکوم بنشینند و برای دریده شدن و پاره پاره شدنشان کف بزنند و سوت بکشند!

ماجرا از آنجا آغاز می شود که یک تهیه کننده تلویزیونی ، گروهی تشکیل می دهد تا با انتخاب 10 محکوم به مرگ در زندان های آمریکا از سراسر جهان (معلوم نیست که زندان های متعلق به آمریکا درنقاط دیگر دنیا چه می کند؟!!) آنها را به جزیره ای دور افتاده انتقال داده که تا سر حد مرگ با یکدیگر بجنگند و آنکه در پایان زنده می ماند ، شانس زندگی آزادانه را پیدا کند! قرار می شود که از تمام مراحل جنگ و جدال تن به تن مذکور ، تصاویر زنده گرفته شده و همزمان و به طور مستقیم بر روی فضای اینترنت برای سراسر جهان پخش شود. نام چنین اقدام قرون وسطایی را هم "سرگرمی" می گذارند.

محکومان به مرگ از زندان های آمریکا در کشورهایی مانند "السالوادور" انتخاب می شوند و به جزیره مذکور منتقل می گردند. جزیره ای که در سرتاسر آن دوربین های تصویربرداری نصب شده و ایستگاهی سیار با پوشش دادن همه آن تصاویر ، آنها را با اینترنت به اقصی نقاط جهان می فرستد. در بین محکومان فوق ، "جک کنراد" به خاطر انجام ماموریتی  برای ارتش آمریکا در السالوادور ، گرفتار شده و همچنین یک زوج مکزیکی که در دفاع از خود به مرگ محکوم شده اند ، وجود دارند.  افراد دیگری هم هستند ، یک سیاه پوست ، یک ژاپنی که قهرمان هنرهای رزمی است و یک انگلیسی سادیست که عشق زجر دادن انسانها را دارد. برنامه شروع می شود و در نهایت هریک 30 ساعت فرصت دارند تا 9 تن دیگر را به قتل رسانده و امکان آزادی بیابند. چرا که پس از 30 ساعت ، یک چاشنی به پای آنها بسته شده که منفجر خواهد گردید. ضمن اینکه برای نابودی هریک از آنها ، کافیست چاشنی فوق از محل خود خارج شود ، چنانچه چند نفرشان به همین روش کشته می شوند. اما همه محکومان  نیز در پی کشتن دیگران نیستند از جمله جک کنراد به به دنبال راه گریزی است یا  زوج مکزیکی که فقط در کنار هم بودن را می طلبند و یا فرد سیاهپوست ...  

از همین روست که  در همان برخورد اول ، تکلیف را مشخص می کنند و به دنبال راهی برای گریز می گردند. ولی بقیه فقط به دنبال آزادی مورد نظر گردانندگان آن نمایش گلادیاتوری هستند ، پس  صحنه های بسیار فجیع و رقت باری در تکه پاره کردن یکدیگر بروز می دهند که همین صحنه ها باعث افزایش سرسام آور کاربران وب سایت مزبور شده و در زمان کوتاهی آن را به 4- 5 میلیون نفر می رساند. اما آن صحنه های درنده خویی ، برخی همکاران تهیه کننده مذکوررا آنچنان منقلب می نمایند که بعضا در اعتراض به ادامه نمایش فوق قصد کناره گیری دارند. آقای تهیه کننده ، با توجیه اینکه ، همه اینها فقط یک سرگرمی است ، سعی در ساکت کردن معترضین دارد ولی در نهایت خودش نیز وارد این نبرد گلادیاتوری شده و به همراه بادی گارد خود ،  به جان معترضین افتاده و به همان روش های وحشیانه ، آنان را به قتل می رساند!

فیلم "محکوم" از یک سو نمایش فاجعه ای است که امروزه در جهان رسانه های به اصطلاح آزاد می گذرد. رسانه هایی که با عناوینی همچون "سرگرمی " ، "جذب مخاطب" و "ارتباط آزادانه" تمامی موازین انسانی و اخلاقی  را زیر پای می گذارند و حقایق را آنچنان قلب می کنند که مخاطب هایشان نتوانند ، واقعیات جهان پیرامون را دریابند ، همچنان که آن تماشاچیان عصر قیصرها و سزارهای روم باستان ، همچون گوسفند ، نمایش به جان هم انداختن بردگان توسط امپراطور را به تماشا می نشستند.اما امروز گویااین مخاطبان رسانه ها هستند که به صورت برده هایی مات و مبهوت ، تحت سلطه امواج ریز و درشت قرار گرفته اند تا هر بازی و نمایشی که دیگران می خواهند را ناگزیر ببلعند  و بهره های لازم را نصیب چرخانندگان خیمه شب بازی های قرن بیست و یکمی بنمایند. اگرچه همواره عده ای به این وضعیت معترضند .

فی المثل اخیرا تعدادی از گروه های ضد جنگ آمریکایی با انتشار توماری بر روی اینترنت، از آن چه "سیاست جنگ طلبانه شبکه خبری فاکس نیوز علیه ایران" می نامند، انتقاد کرده اند. این گروه ها با تهیه گزارشی ویدئویی از پوشش خبری فاکس نیوز می گویند، این شبکه با پخش اخبار جهت دار سعی دارد افکار عمومی آمریکا را برای حمله احتمالی به ایران آماده کند.کریس سیمپسون استاد دانشکده ارتباطات دانشگاه اَمریکن در واشنگتن،عملکرد رسانه های خبری آمریکا را در هفته های پیش از اشغال عراق تاسف آور می داند.او گفته است :"فکر می کنم رسانه های آمریکا در انجام وظیفه خود در برابر مردم آمریکا کوتاهی کردند."

سیمپسون با اشاره به سرایط سیاسی جامعه آمریکا پس از حملات یازدهم سپتامبر 2001 می گوید رسانه ها در دوره پیش از جنگ عراق به خاطر شوک ناشی از این حملات و نگرانی از کم شدن اعتبارشان نزد مخاطبانی که کشورشان را مورد هجوم تروریست ها می دیدند، بدون توجه به رسالت حرفه ای خود سخنان دولت را تکرار می کردند. او ادامه می دهد : "در آن شرایط بیشتر رسانه های جمعی بدون به چالش کشیدن ادعای دولت بوش درباره عراق، آن را تکرار کردند. در آن زمان فاکس نیوز به بلندگوی دولت تبدیل شده بود و سایر رسانه ها می خواستند از آن عقب نیفتند. بسیاری از این رسانه ها به اشتباه خود اعتراف کرده اند.

حتی روزنامه نیویورک تایمز با انتشار گزارشی تحلیلی عملکرد آن دوره خود را زیر سوال برده است."کریستین امانپور، خبرنگار شبکه خبری CNN هم در یکی از مصاحبه های خود که در گزارش ویدئویی مذکور  استفاده شده، به دنباله روی شبکه خود از فاکس نیوز اشاره کرده است.به گفته امانپور، سی ان ان در آستانه جنگ عراق "مرعوب دولت و سربازان پیاده اش در فاکس نیوز شده بود!"

زندانیانی که در فیلم "محکوم" در آن جزیره متروک و دورافتاده مانند حیوانات رها می شوند تا همدیگر را بدرند و پاره کنند ، در کادر همین رسانه  به گونه ای نمایانده می شوند گویی که واقعا در سطح همان حیوانات وحشی هستند و مستحق مرگ. و در واقع اینکه در چنین رقابتی ، یکی از آنان فرصتی برای بازگشت به زندگی پیدا می نماید ، انگار لطفی بیکران در حق این محکومان به مرگ جلوه داده می شود! نکته جالب اینکه فقط هنگامی که این زندانیان با یکدیگر درگیر شده و به جان هم می افتند ، تصاویرشان برروی اینترنت قرار می گیرد و در زمانی که در میان حیرت گردانندگان نمایش مذکور ، با هم کنار آمده و  برای کشتن یکدیگر تلاشی به خرج نمی دهند ، در بایکوت خبری و تصویری قرار می گیرند!

این همان رفتار و روشی است که رسانه های حاکم دنیای امروز برای نشان دادن مخالفین صاحبان و سرمایه داران خویش به کار می گیرند و  تنها به آگراندیسمان ، نقاط ضعف و پروپاگاندای اخبار غیرواقعی و شایعات درباره آنها می پردازند. نوام چامسکی ، متفکر و اندیشمند آمریکایی در مورد نقشی که توسط حاکمان جهان غرب برای رسانه ها ترسیم شده ، می گوید :"... یک قرن طول کشید تا صاحبان سرمایه در امریکا و انگلیس به این نتیجه رسیدند که از راه خشونت نمی توانند جلوی مطالبات مردم را سد کنند و به شیوه های جدید سرکوب روی آوردند. درواقع صنایع نوینی بوجود آوردند که صنعت تولید افکار عمومی و رضایت عمومی نام دارد و این کار را به شیوه های مختلف مثلا از طریق کنترل رسانه ها انجام می دهند. وقتی تلویزیون را روشن می کنید، با شیوه های سطحی برخورد با زندگی روبرو می شوید. مردم مدام تحت این تبلیغات قرار دارند که فقط بدنبال منافع خودشان باشند. جامعه به این معنا کاملا اتمی شده است.."

اما فیلم "محکوم" در اواسط خود ، به تدریج غیر انسانی بودن نمایشی که در جریان است و تماشاگران آن از طریق اینترنت ، لحظه به لحظه افزایش می یابند را بروز داده و نمایان می سازد. فی المثل در صحنه های دلخراش شکنجه و کشته شدن فجیع زن و مرد مکزیکی به وسیله مرد سادیست و همدست ژاپنی اش که حتی تاسف بعضی همکاران تهیه کننده را هم برمی انگیزد ، به خوبی ظالمانه بودن این شوی اینترنتی هویدا می شود و مهمتر آنکه نشان می دهد چگونه انواع و اقسام وسایل ارتباطی در اشکال گوناگون می تواند در خدمت منافع زورمندان و زرسالاران و تزویرگران قرار گیرد.  تاسف آن هنگام بیشتر می شود که وقتی مرد سادیست ، ظاهرا همه رقیبانش را به قتل می رساند و حتی محل استقرار گروه تهیه برنامه را هم به آتش می کشد ، در مقابل "جک کنراد" می گوید که از کماندوهای ارتش به شمار می آمده و برای عملیات ویژه تعلیم دیده بوده و تمامی این سبوعیت را از دوران بسیار سخت عملیات ارتش در کشورهای دیگر ، کسب کرده است. در واقع او هم یک قربانی مشترک  میلیتاریسم  و رسانه های امروز جهان است. جهانی که خشونت برایش ، مانند نان شب واجب می نمایاند.

شاید به نظر برسد که هر آنچه در فیلم "محکوم" به تصویر در می آید ، تنها یک داستان و قصه و در نهایت فقط یک فیلم است. اما حجم عظیم نمایش خشونت افسارگسیخته در فیلم های امروز جهان ، یک توهم نیست. همان خشونتی که به قول برخی روانشناسان و کارشناسان جامعه ، باعث و محرک خشونت های درون جامعه است ، اگرچه می تواند بازتاب بلافصل آنها نیز باشد. شاید کشت و کشتار درون فیلم "محکوم" ، نمایشی بیش به نظر نیاید ، اما قتل سالانه بیش از 11 هزار نفر با گلوله در آمریکا  و فجایعی مانند کشتار ویرجینیا تک و کلمباین ، قصه و داستان نیست. شاید جمع کردن مخاطبان جهانی در میدان گلادیاتورگونه ای که رسانه ها در فیلم "محکوم" پدید آورده اند ، به قول آن تهیه کننده فقط یک سرگرمی به نظر برسد ، اما نمایش قتل و جنایاتی که هرروز در سرزمین هایی مانند عراق و افغانستان و فلسطین و ...اتفاق می افتد و شبکه های عظیم تلویزیونی بوسیله  ماهواره  ، صدها میلیون نفر در دنیا را محو و مبهوت تصاویرش می گردانند تا تماشاگرانشان را زیاد کنند ، افسانه نیست. اگرچه جنگ ها و اشغال ها در دنیا فقط برای نمایشات رسانه ای به راه نمی افتد و هزاران منافع نامشروع سیاسی  و اقتصادی و فرهنگی در پس پرده آنها نهفته ولی قطعا نمایشات رسانه ای از خشونت و قتل و کشتار و تحریف واقعیات و حقایق می تواند به شدت زمینه ساز همان جنگ ها و اشغالگری ها باشد ، چنانچه تا امروز چنین بوده است.  


 
 
نگاهی به فیلم "تهاجم"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

Invasion

  اگه می خوای تو دنیا جنگ نباشه

باید روح انسانی را نابود کنی ! 

 

جمله ای که عنوان این مطلب قرار گرفته ، نظر نگارنده نیست ، بلکه حرف اصلی فیلم "تهاجم" است که چهارمین برداشت از رمان معروف جک فینی تحت عنوان "ربایندگان جسد" محسوب می شود. فیلم نخست در سال 1956 با نام "هجوم ربایندگان جسد" توسط دن سیگل ساخته شد و فیلم دوم را با همین نام ، فیلیپ کافمن در سال 1978 ساخت. ابل فرارا ، کارگردان سومین نسخه بود و اینک الیور هرشبیگل ، کارگردان آلمانی الاصلی که او را با فیلم "سقوط" (مربوط به دوران حکومت و مرگ هیتلر ) در سال 2004 می شناسیم که نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان هم شد. 

 اما در کنار وی نام "جیمز مک تیگ" نیز به عنوان کارگردان به چشم می خورد که در بسیاری از فیلم ها مانند سه گانه "ماتریکس" کارگردان واحد دوم بوده ( و احتمالا جوئل سیلور ، تهیه کننده که در "ماتریکس "ها هم همین سمت را داشت ، وی را به همکاری دعوت کرده) و گفته می شود ، بعد از اینکه هرشبیگل ، فیلم را زیادی هنری از کار درآورده بوده ، جناب مک تیگ به کمک فراخوانده شده تا چند صحنه تعقیب و گریز و به اصطلاح اکشن هم به آن اضافه کند ، مبادا تماشاگر پاپ کورن خور آخر هفته ، وسط فیلم خوابش بگیرد. گویا صحنه های پر هیجان آخر فیلم ، یعنی اتومبیل رانی های نفس گیر قهرمان فیلم با آدم بدها را همین جناب طراحی و اجرا کرده است.

اما فیلم "تهاجم" از نوع آثار زامبی گونه است به این معنی که باز هم ویروسی خطرناک ، در میان جامعه اپیدمی شده و هر کس به راحتی و با عطسه یا آب دهان ، دیگران را مبتلا می سازد. اصل ویروس از سقوط ناگهانی یکی از شاتل های فضایی به کره زمین منتقل می شود. ولی این ویروس ویژگی که دارد (برخلاف خصوصیت وحشی کردن آدم ها در فیلم های زامبی ها) ، انسان ها را بسیار آرام می سازد ، بطوریکه از هرگونه احساس خالی می شوند و به تعبیری روح انسانی خود را از دست می دهند. نیکول کیدمن در این میان ، نقش دکتر روانپزشکی به نام کارول را بازی می کند که از شوهرش ( که از قضا یکی از مسئولین برخورد با بیگانه های فضایی است) طلاق گرفته و با پسرش ، الیور زندگی می کند به علاوه اینکه دوستی به نام بن (با بازی دنیل کریگ) دارد که احتمالا در آینده نزدیک مزدوج خواهند شد. اما ویروس مزبور همه را دچار می کند به جز کارول و پسرش ( که به دلیل ابتلا قبلی به سرخک دچار نوعی مصونیت شده و همین مصونیت وی ، راه حل مقابله با ویروس مزبور را به دکتر گالنو که برروی این پروژه تحقیق می کند ارائه می دهد) و کارول هم اگرچه مورد تهاجم مبتلایان قرار گرفته  ولی از آنجا که در صورت نخوابیدن از تکثیر ویروس در خون جلوگیری به عمل می آید ، سعی می کند برای ممانعت از تکثیر ویروس در بدنش ، نخوابد که البته کار دشواری است و چندبار کنترلش را از دست می دهد.

اما اساس داستان اینجاست که با رواج ویروس مورد بحث که هرنوع احساسی را از انسان ها سلب می کند و آنها را همچون یک روبات در می آورد ، کم کم وقایعی مثل جنگ و کشتار و ترور از جهان رخت برمی بندد. اخبار تلویزیون اطلاع می دهد که کره شمالی ، آخرین کشوری است که قرارداد صلح امضاء کرده و همچنین نیروهای ارتش آمریکا از عراق و افغانستان ، شروع به عقب نشینی نموده اند. صلح و آشتی در بسیاری از نقاط جهان برقرار می شود. ولی تنها اشکالی که وجود دارد ، آدم ها دیگر هیچ احساس و عشقی ندارند.

بن که خود نیز مبتلا شده ، خطاب به کارول می گوید :"...مگر تو نمی گفتی که آرزو داری همه آدم ها مانند ردیف درخت ها در کنار هم در آرامش و صلح به سر ببرند؟"!!! او ادامه می دهد :"حالا دیگه جنگ و کشتاری وجود نداره..."

اما کارول در مقابل او و همه مردم شهر مقاومت می کند. چرا؟ این پارادوکسی است که فیلمساز در فیلم برای تماشاگر بوجود می آورد. آیا آرامش را می طلبد با زندگی بدون روح و احساس یا اینکه به قول دکتر گالنو ، خوب یا بد همان آدم همیشگی باشد با جنگ و کشتار و ترور و وحشت؟ البته این تئوری  و اندیشه ای است که سازندگان فیلم "تهاجم" ارائه می دهند که اگر بخواهیم همین آدم با روح و احساس باشیم ، بایستی جنگ ها و فجایع انسانی در عراق و یا قتل عام و نسل کشی دارفور سودان را نیز بپذیریم. آنها می خواهند این گونه به مخاطب خود القاء نمایند که اگر طالب صلح و آشتی و آرامش هستید ، بایستی از روح انسانی خود چشم بپوشید!

در پایان فیلم ، این جنگ ها و تجاوزات و ایجاد وحشت ، جزیی از طبیعت انسان نمایانده می شود که بایستی آنها را پذیرفت. آیا این همان تئوری حاکمان جنگ طلب امروز آمریکا نیست که تجاوز خود به افغانستان و عراق و کشتارهای وحشیانه در این دو کشور را بخشی از طرح حفظ امنیت  جهانی قلمداد می کنند؟ آیا این همان توجیه سردمداران میلیتاریست آمریکا نیست که خروج از عراق را (علیرغم خواست جامعه جهانی) مصادف با تقویت نیروهای شر و ضد بشری می دانند؟ همچنانکه در فیلم "تهاجم" نشان داده می شود ، در صورتی  که آن ویروس بیگانه روح انسانی را نابود کرده ، ارتش آمریکا از عراق و افغانستان خارج می شود! آیا فیلم "تهاجم" صلح طلبی و مقابله با جنگ و تجاوز را همچون ویروسی فرض نکرده که آدم ها را از روح و احساس خالی می نماید. در واقع  فیلم "تهاجم" نیز  اگرچه ظاهری علمی – تخیلی دارد ولی از دیگر آثار  توجیه گر حضور نظامی گرایانه آمریکا در خاورمیانه به شمار آمده  و هرگونه اندیشه و تئوری صلح را با برچسب ویروسی که از سوی بیگانه ها در جامعه تزریق شده ، سرکوب می نماید.

تفکر جنگ طلبی از ایدئولوژی حکمرانان امروز آمریکا می آید. "ایدئولوژی آمریکایی" عنوان مقاله معروفی است از سمیر امین ، اقتصاددان مصری ـ فرانسوی. این مقاله نخستین بار پنج سال پیش در روزنامه الاهرام به چاپ رسید. سمیر امین در ابتدای مقاله با صراحت به خوانندگان خود هشدار می دهد که خودفریبی را کنار بگذارند و عباراتی چون «دوستان آمریکایی ما»را به کار نبرند. قصد او آن است که نشان دهد در کشورهای توسعه نیافته ای نظیر مصر، آمریکا هرگز نمی تواند در چهره دوست ظاهر شود. آمریکا همیشه دشمن باقی خواهد ماند. در اثبات این نظر ، او به فرهنگ سیاسی آمریکا می پردازد و آن را چنین تعریف می کند:"فرهنگ سیاسی محصول دراز مدتِ تاریخ است. از این رو، فرهنگ سیاسی در هرکشور ، مختص همان کشور می باشد. فرهنگ سیاسی آمریکایی توسط فرقه های افراطیِ پروتستان در نیوانگلند (شمال شرقی آمریکا) شکل گرفت. این فرهنگ سیاسی علاوه بر این جنبه دینی، با این ویژگی ها مشخص می شود: قتل عام بومیانِ قاره آمریکا ، به برده کشیدن آفریقاییان، و ایجاد اجتماعات متعددی از مهاجران که ، مرحله به مرحله، طی قرن نوزدهم به قاره آمریکا رفته اند و میان شان افتراق های قومی وجود داشته است."

سمیر امین در توضیح دیدگاه خود در باره فرهنگ سیاسی آمریکایی می نویسد: "اصلاحات دینی در مسیحیت ، [مشروعیت] عهد عتیق را احیاء کرد، همان [مشروعیتی] که کاتولیسیسم و کلیسای ارتدوکس آن را به حاشیه رانده بودند. به حاشیه راندن عهد عتیق توسط کاتولیسیسم ، هنگامی صورت گرفت که مسیحیت با قطع رابطه با یهودیت تعریف شد. اما پروتستانها بار دیگر جایگاه مسیحیت را به عنوان جانشینِ راستین یهودیت احیا کردند. شکل مشخص پروتستانتیسمی که به آمریکا آمد [کلیسای انجیلی یا اوانجلیست ها ] تا همین امروز ایدئولوژی آمریکایی را شکل می بخشد. ابتدا، این ایدئولوژی، با رجوع به نصّ کتاب مقدس ، مقهور کردن قاره جدید را مشروعیت بخشید. (در گفتار فرهنگی آمریکای نئو محافظه کاران اوانجلیست ، مضمون توراتی ـ انجیلیِ تسخیرِ خشونت بارِ ارض موعود توسط اسرائیل مدام تکرار می شود) سپس ، آمریکا مأموریتی را که از سوی خدا به آن محول شده بود به سراسر پهنه عالم تعمیم داد. اوانجلیست ها خود را «قوم برگزیده» به شمار می آورند ـــ در عمل مترادف اصطلاح فاشیستی نژاد برتر («هِرن فولک») در زمان نازی ها در آلمان. این همان خطری است که ما امروزه با آن روبرو هستیم. و به همین دلیل است که امپریالیسم آمریکایی (نه «امپراتوری») به مراتب درنده خوتر از امپریالیسم های پیشین است که اکثرشان هرگز مدعی نبودند که مأموریتی الهی را به اجرا گذاشته اند."شاید با این تفسیر  متفکر معروف فرانسوی – مصری بتوان دلیل ساخته شدن فیلم هایی مثل "تهاجم" را بهتر درک کرد.  

 توضیح : این مطلب پیش از این در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.


 
 
نگاهی به فیلمنامه "گنگستر آمریکایی"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
American Gangster   

روزی روزگاری  مافیای  سیاهپوستان!

 

در صحنه ای از فیلم "گنگستر آمریکایی" پس از اینکه مامور پرتلاش اف بی آی به نام ریچی رابرتز سعی کرده تا از تابوت های سربازان کشته شده آمریکایی در جنگ ویتنام ، بسته های هرویین خالص را کشف کند و توسط مسئولان ارتش ، از این کار منع می شود ، در مقابل سوال دادستان که این قاچاق بزرگ مربوط به کدام خانواده مافیایی است؟ پاسخ می دهد که "او ایتالیایی نیست،او یک سیاه پوست است."در اینجا دادستان با عصبانیت می گوید:"...هیچ سیاه پوستی را مافیای آمریکایی در طول این صدسال تربیت نکرده است".

شاید بتوان این جمله را بیان گر نقطه تفاوت فیلم "گنگستر آمریکایی" با سایر فیلم های گنگستری دانست. چراکه تقریبا قهرمانان یا بهتر بگویم ضد قهرمانان اغلب فیلم های از این دست را که سردسته های باندهای قاچاق مواد مخدر تشکیل داده اند ، سفیدپوستان مهاجر ایتالیایی یا رنگین پوستان شرقی تشکیل داده اند. اساسا بیشتر این مهاجرین ایتالیایی بودند که پس از ورود به آمریکا ، برای حفظ خود و خانواده شان در یک جامعه غریب ، دست به تشکیل گروهها و گنگ های فامیلی زدند و اکثرا از این طریق وارد معاملات خلاف و قاچاق مشروبات الکلی و سپس مواد مخدر شدند. از همین باب  بود که مافیای ایتالیا به درون جامعه آمریکا نفوذ کرد و بساط تبهکاری در آمریکا در قبضه همین دار و دسته ها قرار گرفت که مشهورترین آنها شخصیتی به نام آل کاپون نام داشت.

شاید بتوان تصویری قابل تامل از این روند تاریخی را در فیلم "روزی روزگاری در آمریکا" (سرجئو لئونه) دید که از قضا در موارد بسیاری منبع الهام استیون زیلیان ، فیلمنامه نویس و ریدلی اسکات، کارگردان فیلم "گنگستر آمریکایی" بوده است.  این را هم باید ذکر کرد که  در برخی تواریخ ، قاچاق مواد مخدر در ید قدرت و انحصار امپراتوری روچیلد و اشراف یهود اروپا دانسته شده که به سراسر دنیا و از جمله آمریکا گسترش می یابد. اما سینما تقریبا از همان اوایل پیدایش خود و نضج گیری فیلم های داستانی ، به نوع گنگستری پرداخت چراکه اوان شکل گیری اش در آمریکا با حضور مهاجرین یاد شده در آمریکا و تشکیل دسته جات تبهکار ، تقارن داشت. اگرچه اولین فیلم های گنگستری را به سینمای فرانسه نسبت می دهند و از فیلم های لویی فویاد و سریال هایی مانند "فانتوما" و اثر معروفی همچون "ژودکس" یاد می کنند ولی اغلب کارشناسان و منتقدان ، شکل گیری مانیفست سینمای گنگستری را در سالهای دهه 30 با فیلم های "صورت زخمی" (هاوارد هاکس) ، "دشمن مردم" (ویلیام ولمن) و "سزار کوچک" (مروین لروی) می دانند.

به هرحال این نوع سینما ، در سالهای بعد ، از ژانرهای شاخص هنر هفتم به شمار آمد و فیلم های ماندگاری مثل سری پدر خوانده ها در روال آن ساخته شدند. "گنگستر آمریکایی" را نمی توان تنها تلاش سینمای امروز برای رسیدن به سالهای طلایی فیلم گنگستری دانست ، فیلم هایی مانند "جاده ای به پریدیشن"(سام مندس) ، "آخرین مرد مقاوم"(والتر هیل) ، و مجموعه ای از فیلم های مارتین اسکورسیزی مثل "رفقای خوب" ، "کازینو" و آخرین اثرش یعنی "مردگان" را می توان از جمله تلاش برای دستیابی به هدف یادشده دانست.

اما استیون زیلیان فیلمنامه نویس آثار معروفی مثل "لیست شیندلر" ، "بیداری" و دار و دسته نیویورکی" (که قبلا هم دو فیلمنامه "هانیبال" و "سقوط بلک هاوک" را برای ریدلی اسکات نوشته) مدعی است که داستان فیلمنامه اش واقعی و براساس مقاله کوتاه مارک جیکوبسن درباره قاچاقچی خطرناکی به نام "فرانک لوکاس" بوده است. البته در آن داستان کوتاه ، گویی خبری از پلیس وظیفه شناسی به نام "ریچی رابرتز" نبوده و این خلاقیت زیلیان و یا تحمیل اسکات بوده که چنین کاراکتری به فیلم اضافه شده ، چراکه ریدلی اسکات در تحمیل شخصیت های مورد نظرش به فیلمنامه نویسان ، شهره همکارانش است!به هرحال فیلمنامه ( و البته ساختار و حتی نوع بازی برخی کاراکترها) تعداد متنابهی از فیلم های مختلف تاریخ سینما ، به خصوص از فیلم های یکی دو دهه اخیر را در برمی گیرد. اگرچه این فقره در کارهای ریدلی اسکات ، کشف جدیدی نیست و حتی در مطرح ترین فیلمش یعنی "گلادیاتور" ، به خوبی می توانستیم از یک سو ماجرای "سقوط امپراتوری رم" آنتونی مان را در محتوایش ببینیم و از سوی دیگر ساختار "نجات سرباز راین" استیون اسپیلبرگ را در فرم سینمایی اش ببینیم که البته در آن زمان گفتند ، این شباهت اخیر امری طبیعی بوده ، چراکه از یک طرف هنوز تب ساخت فیلم هایی از جنس سرباز راین اسپیلبرگ ، داغ بود و از طرف دیگر ، استیون اسپیلبرگ و کمپانی دریم ورکسش ، تهیه کننده فیلم "گلادیاتور" بودند!!

در فیلم "گنگستر آمریکایی" نیز ردپای بسیاری از فیلم های ریز و درشت و کوچک و بزرگ و معروف و غیر معروف ، دیده می شود ؛ از "فرشتگان آلوده صورت" و "روزی روزگاری در آمریکا" و "پدر خوانده"  گرفته تا "مخمصه"(مایکل مان) و "سرپیکو"(سیدنی لومت) و حتی "اگه می تونی منو بگیر" (استیون اسپیلبرگ). فرانک لوکاس(دنزل واشینگتن) ، خلافکار خرده پایی است که از بابت نوکری یکی از قاچاقچیان کوچک کارولینای شمالی به نام پامبی جانسن به فوت و فن قاچاق مواد مخدر آشنا شده ، به طوری که پس از مرگ وی ، به اداره قلمرو حقیر وی رضایت نمی دهد و خود در نیویورک به تشکیل باند گسترده تری اقدام کرده و خانواده خود را از کارولینا به شرق آمریکا می کشاند.در عین حال برای قبضه بازار قاچاق مواد مخدر،از طریق یکی از دوستانش در میانه جنگ ویتنام ، با تولیدکنندگان عمده و اصلی مواد مخدردرآسیای جنوب شرقی،متصل شده وخالص ترین این نوع مواد را با جاسازی در تابوت سربازان کشته شده آمریکا، وارد کشور کرده و به نام "معجزه آبی"به ارزانترین قیمت به فروش می رساندواز این رو بازاربسیاری ازرقبایش رافلج می گرداند.ازطرف دیگر بلیس وظیفه شناسی به نام "ریچی رابرتز" (راسل کرو) از سوی اف بی آی ماموریت می یابد تا پلیس نیویورک را دور بزند و عوامل اصلی باندهای قاچاق مواد مخدر را کشف نماید. چراکه دو سوم افراد پلیس نیویورک را ، ماموران رشوه خوار و باج بگیر تشکیل داده اند. ریچی در یک بازی موش و گربه یا به قولی دزد و پاسبان سرانجام به لوکاس می رسد و وی را گیر می اندازد و سپس از وی برای پاکسازی اداره پلیس نیویورک و کشف رشوه بگیران نیز استفاده می کند.فیلم "گنگستر آمریکایی" با صحنه آتش زدن یکی از قربانیان پامبی جانسن توسط فرانک لوکاس ، آغاز می شود تا مثل برخی فیلم مشابه ، قساوت قلب شخصیت اصلی داستان روشن شود ، مثل صحنه آغازین فیلم "صورت زخمی"(هاوارد هاکس) که با کشته شدن یکی از رقبای تونی لامونته در سایه روشن پنجره کافه ای شروع می شود. پامبی جانسن مثل دون کورلئونه فیلم "پدر خوانده" اگرچه در برابر دیگران قسی القلب است ولی برای خانواده و فامیل و هم نژادانش ، خیر و نیکوکار می نمایاند وحتی برای جشن شکرگزاری ، بوقلمون مجانی تقسیم می کند تا سفره شکرگزاری هیچیک از همنوعانش ، خالی نماند.

فرانک لوکاس نیز پس از جانشینی جانسن ، روش و شیوه اربابش را پی می گیرد و اگرچه در اولین قدم و مقابل چشمان برادرانش ، رقیب خود را در میان بازار با شلیک یک گلوله به قتل می رساند ولی در موقع جشن شکرگزاری ، او هم بوقلمون رایگان در میان فامیل و خانواده اش توزیع می کند ، به همه اعضای خانواده در دستگاه خود ، شغلی می دهد و مثل پدر خوانده ، آنها را هنگام بازی و تفریح نظاره می کند. شاید از همین رو گویا عنوان اولیه فیلم "گنگستر امریکایی" ، "پدر خوانده سیاه" بوده است!!او همچون مایکل کورلئونه ، خیلی هم مذهبی می نمایاند و هریکشنبه مادرش را به کلیسا می برد و  مثل  مایکل که در حال غسل تعمید فرزند خوانده اش ، دستور قلع و قمع رقبایش را داده بود ، فرانک نیز هنگامی که مشغول خواندن دعای روز شکرگزاری همراه خانواده اش است ، توسط عواملش ، اتومبیل کاراگاه رشوه گیر پلیس که موی داغش شده را به عنوان اخطار ، منفجر می کند.  اما استیون زیلیان برخلاف فیلم های مشابه ، برای گنگستریسم فیلمنامه اش ، زمینه ها و بستر اجتماعی – سیاسی نیز پرداخت کرده است.(اگرچه فرانسیس فورد کاپولا نیز در قسمت دوم فیلم "پدر خوانده" نگاهی حاشیه ای به انقلاب کوبا و گریز سرمایه داران ایتالیایی تبار که مافیای آمریکای لاتین را نیز در چنگ خود داشتند ، اشاره دارد و در همان زمان مایکل کورلئونه را مشغول مذاکره با باندهای مافیایی آن منطقه نشان می دهد). او مقوله جنگ ویتنام را که تقریبا اوجش مصادف با حوادث فیلم است را به صورت موتیفی محسوس در جای جای "گنگستر آمریکایی" به رخ تماشاگر می کشد. تقریبا از همان نخستین صحنه های صعود فرانک لوکاس به کرسی ریاست باند قاچاق مواد مخدر و سپس گسترش آن ، از طریق تلویزیون هایی که گاها در گوشه وکنار صحنه به چشم می خورند و یا صدایشان به وضوح شنیده می شود ، به بمباران و کشتارهای دسته جمعی ودیگر فجایع سربازان آمریکایی در ویتنام واقف می شویم.

شاید از طریق همین شنیدارها و دیدارهای گوشه و کنار است که فرانک لوکاس هم به فکر می افتد تا برای رشد سریعتر در جامعه مافیایی ، به مرکز تولید مواد مخدر یعنی در همان نزدیکی های مکانی برود که هواپیماهای B-52 آمریکایی مشغول بمب باران مردم بی پناه ویتنام بودند. پس شال و کلاه کرده و به قلب جنگل های جنوب شرقی آسیا می رود تا با تولید کندگان اصلی هرویین و کوکایین قرارداد معامله بندد و برای نقل مکانش به داخل آمریکا هم از اجساد سربازان کشته شده آمریکایی در ویتنام و تابوت هایشان بهره بگیرد!

کنایه غریبی است! همراه اندوهی که با اجساد سربازان آمریکایی به داخل این کشور می آید ، تراژدی فاجعه بارتری به نام مواد مخدر با خالص ترین عیار وارزانترین قیمت نیز وارد می شود  که حرث و نسل جامعه را نابودمی سازد. شاید استیون زیلیان ، به نوعی ضایعه مرگ سربازان آمریکایی در ویتنام را با انهدام اجتماعی در اثر گسترش مواد مخدر ، همسان می پندارد تا ابعاد مصیبت نابودی جوانان آمریکایی در اثر سیاست های تجاوزگرانه و جنگ طلبانه برخی حاکمان این کشور را در هزاران فرسنگ آن سوی خاک میهن ، تاثیر گذارتر به تصویر بکشد. آنچه که امروز نیز گریبان جامعه آمریکا را گرفته و هر روز خبر کشته شدن سربازان آمریکایی در عراق و افغانستان به گوش می رسد و تابوت هایشان روانه آمریکا می شود تا در سکوت خبری رسانه های تحت کنترل ، به خاک سپرده شوند. و این می تواند فاجعه ای هم سنگ گسترش مواد مخدر در جامعه ای باشد که آن اجتماع را از روح شادی و نشاط دور می سازد. به یاد فیلم "مجستیک" فرانک دارا بانت می افتم که شهری در آمریکا را در کادر دوربین قرار می داد که در اثر کشته شدن جوانانش در طی جنگ جهانی دوم ، دچار فضایی سرد و دلمرده شده بود.استفاده عوامل باند مافیایی فرانک لوکاس از تابوت سربازان کشته شده آمریکایی در ویتنام که درونشان ، مواد مخدر جاسازی شده است ، بی شباهت به سوء استفاده رسانه ها و سردمداران آمریکا برای تحریک احساسات و عواطف عمومی نیست ، آنچنانکه در فیلم "پرچم های پدران ما" توسط کلینت ایستوود نیز نمایش داده شد.

اما بعد دیگر فیلم "گنگستر آمریکایی" ، فساد موجود در پلیس است که در فیلم هایی مانند :"سرپیکو"(سیدنی لومت) ، "محرمانه لس آنجلس"(کرتیس هنسن) و "مردگان"(مارتین اسکورسیزی) به وضوح در بافت قصه ، روایت می شد. فرانک کاستلو(سردسته باند مافیایی) فیلم "مردگان" ، در توجیه اینکه چرا به جای پلیس ، دار و دسته های تبهکار را انتخاب کرده ، می گفت :"...وقتی یک اسلحه روی شقیقه ات قرار گرفته ، چه فرق می کند مامور اف بی آی باشی یا از عوامل مافیا؟"!!در صحنه ای از فیلم "گنگستر آمریکایی" نیز که دو شخصیت اصلی ماجرا ، مانند رابرت دونیرو و ال پاچینو فیلم "مخمصه" مایکل مان ، بر سر میزی نشسته و سعی در مجاب کردن یکدیگر دارند، وقتی ریچی از شادمانی و رضایت  رقبای لوکاس به خاطر دستگیری او حرف می زند که حالا زندگی شان به حال نرمال بازمی گردد ، فرانک درباره زندگی نرمال چنین می گوید :"...می دونی مفهوم نرمال برای من چیه ، ریچی ؟ من از وقتی شش سالم بود ، هیچ چیز نرمالی ندیدم . نرمال یعنی دیدن پلیس هایی که خونه ما را گرفتن  ، پسر عموی کوچولوی 12 ساله ام را به زور  بیرون کشیدن و به تیرچراغ بستند . یک تفنگ را به زور توی دهانش چپاندن تا اینکه دندوناش خرد شد و بعد دو تا گوله ساچمه ای توی مغزش ترکوندن تا اینکه کله اش افتاد. معنی نرمال برای من اینه. به جز این ، چیز دیگه ای از پلیس نصیبم نشد و حالا هم نشده ..."

اینچنین در جامعه ای مانند آنچه در فیلم "گنگستر آمریکایی" می بینیم ، تفاوتی بین پلیس و تبهکار دیده نمی شود و از همین رو ، گنگ ها همواره برای جوانان جذاب تر بوده است. چنانچه در فیلم "مردگان" ، قضیه نفوذ هر یک از دو طرف مافیا و اف بی آی در سازمان طرف مقابل ، باعث شده بود هویت همه نفوذی ها مخدوش شود. اما گویا در فیلم "گنگستر آمریکایی" ، ریدلی اسکات کار خودش را کرده و در میان این جامعه درهم و برهم که دو سوم افراد پلیسش ، رشوه گیر هستند ، فردی مثل ریچی رابرتز را پیدا می کند  که گروهی از پاپتی های مثل خودش را هم دور هم جمع کرده تا  به جنگ دار و دسته های مافیایی بروند! سر و شکل اجق وجقی این گروه جناب ریچی ، بی شباهت به پلیس های فیلم "لئون" یا "حرفه ای" لوک بسون نیستند که همراه رییسشان با بازی گری اولدمن به جنگ بدهکاران شبکه قاچاق موادمخدر رییس رفته بودند!!!

اما در "گنگستر آمریکایی" کاراکتر پلیس فاسد ، یعنی کاراگاه تروپو ، چندان باورپذیر به نظر نمی آید و بیشتر به یک باج گیر خرده پا می نمایاند که هیچگاه رشد نکرده و صعود در کارش نیست . حتی بسیار ترسوست ، چنانچه از انفجار بمب درون ماشینش ، از جای خود می پرد و هنگامی که فرانک تهدیدش می کند که این بار خانه اش را روی هوا می برد ،  از آن همه بسته های هرویین خالص"معجزه آبی"که درصندوق عقب اتومبیل فرانک یافته بود ، می گذرد. آن وقت است که خودکشی در ویلای اختصاصی اش پس از خبر یافتن از دستگیری دوستان و شرکای جرمش ، کمی ثقیل به نظر می رسد. این نقطه ضعف شخصیتی در خود فرانک لوکاس نیز کاملا بارز است. او گاهی  چنان قاطع نشان می دهد ، به حدی که در برابر چشم برادرانش در همان اولین گام های ریاست ، با گلوله مغز رقیب هم نژادش را از هم می پاشد ، خطر را تا قلب جنگل های ویتنام  و لائوس و تایلند به جان می خرد ، هرویین خالص را به قیمت جان هزاران جوان آمریکایی وارد کشور می کند اما پس از بازداشت ، خیلی سریع به قول معروف وا می دهد و حتی بیش از فرانک ابیگنیل فیلم "اگه می تونی منو بگیر" با پلیس همکاری می کند تا آن حد که در پایان این همکاری وقتی ریچی از وی سوال می کند که برای جشن این پایان ، چه نوع نوشیدنی میل دارد ؟ فرانک پاسخش را با این سوال می دهد که :"لیوانی از آب مقدس داری؟"!!!ریچی نیز واجد آن نقاط قوت کاراکتر سمجی که مثل ژاور به دنبال ژان والژان ، طعمه اش را تعقیب کند ، نیست. وی پر از ضعف های مختلف شخصیتی است. او علاوه براینکه در خانواده اش دچار مشکل است ، حتی برخورد اولش در مقابل تروپو  و دار و دسته وی ، از موضع ضعف و منفعلانه به نظرمی رسد. او  برای حاضر شدن در دادگاه فرانک هم چندان مصمم نیست و این از نحوه انتخاب لباس و طرز سخن گفتنش هویداست . پس چگونه چنین آدمی با ضعف های ذکر شده ، می تواند فقط در یک گفت و گوی نه چندان طولانی و چالش برانگیز ، فردی مثل فرانک لوکاس را با آن سابقه محکم و استوار نرم کرده به طوری که حتی کاسه داغ تر از آش شود؟!!فرانک لوکاسی که در مقابل دعوت به فرار همسرش از هراس انتقام رقبا ، با تحکم اظهار می دارد:"...این خونه منه ، جاییه که شغل دارم ، همسرم ، مادرم ، خونوادم . اینجا کشورمه .من هیچ جا نمی رم.فرانک لوکاس از هیچ کس فرار نمی کنه. اینجا آمریکاست."!!

او حتی نسبت به لباس برادرش ، حساسیت نشان می دهد و در مقابل کوچکترین تسامح وی ، به اصطلاح خونین و مالینش می کند . ( درست عین سایر روسای گنگسترها) اما همچنانکه گفته شده ، پس از بازداشت و علیرغم در اختیار داشتن وکلای زبر دست درمقابل شخصیت ضعیفی همچون ریچی رابرتز ، قافیه را می بازد!این ضعف فیلمنامه در باره شخصیت های حاشیه ای بارزتر می شود .اوا به عنوان همسر پورتوریکویی فرانک ، به هیچ عنوان استقلال و اتوریته این نوع کاراکترها ، مانند همسر مایکل کورلئونه را ندارد که پس از درک بی مهری او ، در کمال شجاعت ترکش می کند. او در واقع همچون همسر دوم مایکل است که در تبعید اجباری او ، با بمب رقبای خانواده کورلئونه کشته می شود. همچنانکه در صحنه ای از همین فیلم "گنگستر آمریکایی" بلایی مشابه قرار بود به سر "اوا " بیاید. مادر فرانک نیز دچار همین تناقض شخصیتی است. او از یک سو به گوش پسرش سیلی می زند که نباید به سینه هیچ پلیسی شلیک کند و از سوی دیگر پس از اطلاع از فجایعی که فرانک به بار آورده و حتی باعث و بانی مرگ تعدادی از افراد خانواده اش شده ، منفعل عمل کرده  و کوچکترین عکس العملی نشان نمی دهد. به نظر می آید ریدلی اسکات ، آنچنان سرگرم تحمیل  پایانی خوش و شیرین برای فیلم گنگستری اش به استیون زیلیان بوده (پایانی که با قواعد ژانر نمی خواند) که از مقابل نقاط ضعف یاد شده ، آسان عبور کرده است. این گونه پایان نچسب ، بیشتر به قد و قواره فیلم های کلاسیک هندی می خورد. فرانک لوکاس که به قول ریچی "خطرناکترین مردی است که در خیابان های شهر راه می رود" و عامل مرگ فجیع صدها آدم براثر استعمال مواد مخدر غیر استاندارد و اعتیاد هزاران نفر  دیگر بوده و برخی را هم با گلوله کشته و همین طور از احساسات ملی و میهنی در مورد اجساد سربازان جنگ ، سوء استفاده کرده (در صحنه ای از فیلم که ریچی به دنبال کشف مواد مخدر از تابوت سربازان آمریکایی است ، برخی از مسئولان ارتش ، به سختی به وی می تازند که چرا نسبت به اجساد یادشده ، بی احترامی می کند ، آن وقت به نظرشان در مورد اقدام ضد میهنی فرانک لوکاس که تابوت های آنها را محمل قاچاق هرویین کرده بود ، چه عملی شایسته است ؟!!) ، آیا باید با دفاعیات خود ریچی ، پس از چند سال از زندان آزاد شده و به سر خانه و زندگی اش بازگردد؟(شاید همان حرفه شریف قاچاق مواد مخدر!!!) در حالی که در یورش پلیس به محل بسته بندی مواد مخدر همین جناب فرانک ، افراد و اعضای خانواده او با گلوله های پلیس مثل برگ خزان به روی زمین ریخته و براساس نوشته انتهایی فیلم ، تعداد 30 نفر آنها  بازداشت و زندانی شدند .

نگاه ریدلی اسکات در فیلم "گنگستر آمریکایی" به قضیه قاچاق مواد مخدر و فساد پلیس در آمریکا ، نگرشی از زاویه پروپاگاندا و غیرواقعی به نظر می رسد . این درحالی است که اغلب فیلم های از این دست ، دیدگاهی عمیق تر و انسان شناسانه تری نسبت به معضل فوق ارائه می دهند. حتی فیلم هایی مثل "فساد در میامی" (مایکل مان) که جنبه سرگرم کنندگی آنها می چربد ، دو نابهنجاری فوق را آنگونه که ریدلی اسکات و فیلمنامه نویسش روایت کرده اند ، پایان یافته تلقی نکرده و با پایان باز ، به انجامش می رسند. گویا نگاه اسکات مانند فیلم های قبلی اش در "سقوط بلک هاوک" از جنس تبلیغاتی برای نومحافظه کاران حاکم بر امریکاست که همه چیز را بسامان و مرتب و منظم جلوه دهند . درواقع این تکرار همان رویای آمریکایی است که معمولا برای آمریکاییان سنتی ، هر چقدر هم که تکرار شود ، دلپذیر است. آن روی سکه فیلم هایی مثل "برباد رفته" و "فارست گامپ" که باعث می شود همه آنچه در طول تاریخ دویست ساله این کشور تحقق نیافت ، لااقل در فیلمهایشان محقق گردد! "گنگستر آمریکایی" نیز از همین جنس است. پایان کابوس پلیس فاسد که در بسیاری از فیلم ها ، در قاب دوربین قرار گرفته و ختم به خیر باند های مافیایی قاچاق مواد مخدر که همیشه از دغدغه های دیرین جامعه آمریکا بوده و البته به همت استیون زیلیان و ریدلی اسکات به سلامتی و دلخوشی حل شد!