مستغاثی دات کام

 
تبریک و تهنیت نوروز 88
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧
 


 
 
میلاد پیامبر رحمت (ص) و صادق آل محمد (ع) مبارک باد!
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
 


 
 
به بهانه جشنواره فیلم شهر
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧
 

 

 

شهر شهر فرنگه ،

 

از همه رنگه ، خوب تماشا کن

 

 

 

 

اولین نشانه های سینما در ایران (پیش از آنکه اساسا هنر هفتم وارد کشور ما  شود) با شهر فرنگی های شروع شد که بر سر کوچه و خیابان ها فریاد می زدند :شهر شهر فرنگه ، از همه رنگه ...بیا و تماشا کن...

شاید همین شهرفرنگی ها بودند که اولین بارقه های مدنیت وارداتی را در روح و جان شهروند ایرانی حقنه می کردند. شهروندی که خود بیش از 7000 سال تجربه مدنیت داشت و اساسا نخستین قانون اساسی مدنی بشری(که حتی در دایره المعارف بریتانیکا هم ثبت شده است) را  پیامبر اعظمش ، حضرت محمد مصطفی (ص) از سوی خداوند به جهانیان عرضه داشته بود. اما حاکمیت دولت های بی لیاقتی مانند قاجاریه و نفوذ سیستماتیک عناصر بیگانه خصوصا اعضای سازمان جهانی فراماسونری (به عنوان عوامل بلاواسطه کانون های جهانی صهیونیسم ) از حدود سالهای 1870 میلادی که به قصد و هدف تغییر و دگرگون ساختن تاریخ ، فرهنگ، اندیشه و ارزش های ایرانی-اسلامی ، این مملکت را جولانگاه خویش قرار داده بودند ، همه آن مدنیت باستانی و شهروندی دیرین را در اذهان مردم کم رنگ ساخته و آنان را محو و مبهوت زرق و برق آن سوی دریاها تحت پوشش تمدن یا به عبارت صحیح تر "تجدد" کرده بود.

آنها از انواع و اقسام وسایل و ابزار آلات بهره جستند تا مایه های شهروندی ایرانی را از مغزها پاک کرده و به جای آن مظاهر فرهنگ غرب را القاء نمایند تا از آن طریق آسانتر بتوانند عناصر اقتصادی ، سیاسی و نظامی خویش را وارد سرزمین ما گردانده و حرث و نسل این ملت را به غارت ببرند. تا در مقابل این غارت ، شاهد مقاومت و تقابل و مخالفت کمتری باشند. از همین رو تحت عنوان علم روز ، مدارس جدیده را در برابر سیستم آموزشی کهن این دیار قرار دادند(که از درون آن دانشمندانی همچون بوعلی سینا و زکریای رازی و ابوریحان بیرونی و ابونصر فارابی و خواجه نصیرالدین طوسی و غیاث الدین کاشانی و ...بیرون آمده بودند) ، عوامل خود را با نام استاد و مدرس و متخصص به همین مدارس جدیده فرستادند و مانند مسیونرهای قرون وسطی به تبلیغ تفکر صلیبی نوین(با تم تجدد غربی ، منورالفکری و مخالفت با مبانی شریعت) پرداختند  ، محصلان ایرانی را راهی فرنگ کرده و جذب لژهای فراماسونری نمودند ، تاریخ ایران را با کتاب های جعلی و سره نویسی تغییر دادند و بسیاری مطالب و مقولات خلاف واقع در آن گنجاندند تا خادمین ملت را در این تاریخ خائن و خائنین را خادم جلوه دهند ، خیل کتب و نشریات و نوشته های ماسونی را برای کم رنگ ساختن تفکر و اندیشه های اسلامی و شیعی ، منتشر ساختند و ...خلاصه هرآنچه می توانستند ، انجام دادند تا تنها سنگر این ملت یعنی دین و ایمان و باورهایش را کم رنگ سازند و بالاخره از مدرن ترین ابزار ساخته و پرداخته خود ، یعنی "سینما" بهره گرفتند تا آنچه را که با کتاب و مطبوعات و سخنرانی و کلاس و استاد ، در زمانی طولانی در مغزها فرو می کردند ، در اندک زمانی به باور مردم بنشانند.

شهرفرنگی ها ، اولین وسیله از این دست بودند ( که به نوعی پدربزرگ سینما محسوب می شدند) ، جعبه هایی که از درون آن تصاویری از خیابان ها و میادین و سایر آثار پر زرق و برق شهرهای اروپایی و آمریکایی و مردم و هنرپیشه های آن ، به نظر تماشاگران می رسید و آنان را مات و مبهوت خود می ساخت.

شایداز همین رو بود که نخستین حرکت های سینمایی در ایران نیز توسط عوامل فراماسونری و سایر عناصر وابسته به کانون های صهیونیستی انجام گرفت. همان ها که بیش و پیش از هر کسی به نابودی ریشه های فرهنگی این ملت چشم دوخته بودند.

آوانس اوگانیانس ، مهاجری روس تبار که در ایران توسط عوامل ماسونی همچون :"عباس مسعودی" و "علی وکیلی" حمایت شد تا اولین مدرسه آرتیستی سینما را به راه انداخته و سپس اولین فیلم های سینمای ایران تحت عنوان "آبی و رابی" و "حاجی آقا آکتور سینما" را جلوی دوربین ببرد. نخستین هجمه به شهروندی ایرانی ، در واقع در همین فیلم صورت گرفت. "حاجی آقا" که به لحاظ ارزش های فرهنگی دیرین ایرانی – اسلامی ، سمبل یک انسان نمونه محسوب شده(بدون توجه به برخی مصادیق)و نوعی الگوی فرهنگی به شمارمی آید را مضحکه سینماتوگراف وارداتی گرداندند تا به ظاهرا به دنبال ساعت مچی به سرقت رفته اش ، تمام خیابان ها را به دنبال دزد ، زیرپا گذارده و در واقع مقابل دوربین سینماتوگراف بازی کند! و پس از آن با تماشای مضحکه خودش به بازی دخترش در سینما رضایت دهد!!

به این ترتیب سینمای وارداتی درهمان نخستین گام هایش اساس ساختار اخلاقی و انسانی خانواده ایرانی و آداب و آیین ها و اخلاق شهروندی این سرزمین را زیر علامت سوال برد. اوگانیانس در "حاجی آقا آکتور سینما " شهری را نشان می داد که با تعقیب و گریز "حاج و آقا" و "دزد" به هم می ریخت و آشفته بازاری به سبک و سیاق کمدی های اسلپ استیک یا بزن و بکوب هالیوود بوجود می آمد. در واقع جناب اوگانیانس ، در فیلم خود ، شهر تهران را  همچون شهرک های فیلم های وسترن نشان می داد  که فی المثل همه اهالی یک کافه بر سر برد و باخت در یک بازی ورق یا دعوا بخاطر یک زن هرجایی و یا کرکری دو یاغی ، با مشت و لگد به جان هم افتاده اند!!!

سمت دیگر سنگ بنای سینمای ایران را"عبدالحسین سپنتا"برزمین نهاد که براساس خاطرات خودش به تشویق "اردشیر جی ریپورتر" (سرجاسوس سرویس های اطلاعاتی بریتانیا ، از بنیانگذاران لژهای فراماسونری در ایران ، نماینده انجمن اکابر پارسیان هند که در ارتباط نزدیک با کانون های صهیونیستی همچون امپراتوری روچیلدها و ساسون های بغداد بودند و بنا به تصریح اسناد و مدارک تاریخی ، عامل اصلی شناسایی و روی کارآوردن رضاخان و سلطنت پهلوی با همکاری اعضای ارشد فرقه بهاییت مانند حبیب الله عین الملک و در رابطه مستقیم با ژنرال آیرونساید فرمانده نیروهای نظامی متفقین در خاورمیانه) که گویا دوست نزدیک دایی وی بوده به هندوستان رفته ، به سردینشاه پتیت (رییس انجمن اکابر پارسیان هند) معرفی شده ، نامش را از عبدالحسین شیرازی به عبدالحسین سپنتا تغییر داده و تحت آموزش های وی قرار می گیرد. توسط همین سر دینشاه پتیت است که سپنتا به کمپانی امپریال فیلم و اردشیر ایرانی معرفی شده و به ساختن نخستین فیلم خود و اولین فیلم ناطق ایرانی تحت عنوان "دختر لر" تشویق گردیده و حمایت می شود.

با توجه به آنچه در بالا آمد ، می توان حدس زد ، فیلم "دخترلر" بیشتر چه مضامینی را مد نظر قرار داد. فیلم که عنوان دیگرش ، "ایران دیروز ، ایران امروز" بود با نگاهی به زندگی عشایری و نابرابری و بی عدالتی های درون آن شکل گرفته و به نوعی ، زندگی مردم ایران در دوران پیش از حکومت رضاخان را با چنین شکل و شمایلی مقایسه می کند. شرایطی که بنا به ادعای فیلم ، گویا با به سلطنت رسیدن رضاخان ، اصلاح شده و ایران امروز به وجود می آید! در واقع می توان فیلم "دختر لر" که در سال 1312 برپرده سینماها رفت را به نوعی زمینه سازی اقدامات رضاخان برعلیه فرهنگ ایرانی-اسلامی دانست که از آن سالها به بعد ، با زور سرنیزه و سرکوب به جامعه شهری ایرانی تحمیل گردید. یعنی آنچه را که فراماسون ها و عناصر وابسته به بیگانه با سینما،زمینه چینی می کردند(دقیقا مانند آنچه که امروز ، سینمای غرب برای انجام هرتجاوز و جنایت آمریکا درحق جهانیان با فیلم هایش زمینه سازی می نماید) رضاخان پس از آن با اقداماتی همچون "متحد الشکل کردن لباس ها"(که لباس ایرانی را با زور و اجبار تنش درآوردند و البسه غربی به او پوشاندند) "کشف حجاب" (که هجوم مستقیم به یکی از ستون های فرهنگی اسلامی محسوب می شد) ، "ممنوعیت اجرای شعائر مذهبی" (که از اصلی ترین موانع نفوذ فرهنگ مخرب غرب در میان جوانان ایرانی بود) و سرکوب مجامع مذهبی ،  به عملی کردن آن پرداخت.

به این ترتیب نخستین زمینه های اضمحلال شهروندی ایران و رشد شهروندی وارداتی توسط "سینما" تقویت گردید.

این شهروندی وارداتی در سالهای بعد و با گسترش سینما در ایران به شکل بی واسطه تری در معرض دید قرار گرفت و در هر گام بیشتر و بیشتر ، ریشه های اخلاق و ارزش های شهروندی اصیل ایرانی که ازدیربازباعث فخرومباهات ایرانیان درارتباط با مردم دیگر سرزمین ها بود را آماج تیرهای زهرآگین خود قرار می داد.

در حالی که غرب صلیبی هیچگاه پیروزی اش بر مسلمین در آندلس از طریق رواج فساد و فحشاء در جامعه اسلامی را از خاطر پاک نمی گرداند ، این بار نیز و در هجمه تازه خود به جامعه مسلمین و خصوصا ایران که مرکز عالم تشیع به عنوان زنده ترین و پویاترین مذهب اسلامی به شمار می آمد ، پروژه ترویج فساد و فحشاء را در دستور کار خویش قرار دادند تا مرکزی ترین عنصر مدنیت ایرانی یعنی خانواده را از هم بپاشند. برپایی و رواج کافه ها و کاباره ها و مراکز بدنام در شهرها و رایج کردن اختلاط همه گونه زن و مرد (این بار تحت عنوان برابری حقوق و بسط آزادی ) و گسترش فرهنگ برهنگی و پوشش های ضداخلاقی که اساسا با سیره و سیاق اخلاق ایرانی از عهد باستان مغایرت داشته است(برخلاف بسیاری از ملل باستان ، بنا به استناد کتیبه ها و نقش های حک شده برروی سنگ ها ، ایرانیان از دوران پیش از اسلام نیز ملبس به پوشش های سخت و نوعی حجاب بوده اند که با پوشش چادر امروزی بسیار همخوان است و همین باعث شده که برخی محققین و پژوهشگران جامعه شناسی و تاریخ و حتی مستشرقین غربی ، پوشش چادر را منتسب به ایران باستان بدانند) از جمله برنامه های این پروژه بود و از آنجا که بسیاری از خانواده ها و حتی جوانان از رفتن به کافه ها و کاباره ها خودداری می کردند ، "سینما" وظیفه ترویج فرهنگ کاباره ای و کافه ای و و رواج رفتار برهنگی را برعهده گرفت.

در بسیاری از فیلم های دوره دوم تاریخ سینمای ایران که از سال 1327 آغاز گردید ، کافه و کاباره در مرکزیت و محوریت قصه و فیلم ها قرار گرفت و شخصیت های مثبت و منفی قصه با نوع رفتارشان در این کاباره و کافه ها سنجیده می شدند! در واقع این "سینما" بود که در دهه های 1330 و 1340 به شدت پدیده کاباره نشینی و زندگی کاباره ای را در میان توده مردم شهری ایران رواج داده و و آنها را از حجب و حیای خانواده ایرانی به پرده دری و بی بندباری اخلاقی دعوت کردند.

بدنیست برای درک این قضیه به نقد یکی از مشهورترین منتقدان تاریخ سینمای ایران که در همان دوران به تحلیل و بررسی سینمای فارسی می پرداخت ، یعنی طغرل افشار نگاهی بیندازیم تا خصوصیات مشترک فیلم های آن روزگار را بهتر و بیشتر دریابیم.

طغرل افشار در نقدی به به تاریخ فروردین 1333 در مجله "رنگین کمان سینما" تحت عنوان "سینما در ایران" به رشته تحریر درمی آورد ، می نویسد:

"...تاکنون که بیش از سی فیلم فارسی برروی پرده آمده است ، ما جز موضوعات یکنواخت و بدون هدف ، صحنه های مکرر و خسته کننده ، بازی بی حالت هنرپیشگان و حرکات تئاترال آکترهای تئاتر ، صحنه های متشابه کاباره دو زندان و بالاخره رقص و آواز ایرانی که حتی در فیلم های دراماتیک نیز وجود پیداکرده اند ، چیز دیگری ندیده ایم...(معمولا)دختری را می فریبند یا اینکه خود گمراه می شود ، آنوقت او در نتیجه این خبط و اشتباه دامنش آلوده شده و در منجلاب فساد غوطه ور می گردد. بعد این زن فاحشه ستمدیده در کاباره به کار پرداخته و تبدیل به یک آوازه خوان و رقاص زبردستی می شود که محبوبیت عجیبی به هم رسانیده است!!بعضی اوقات در یک موضوع مانند موضوع فیلم افسونگر ، به دختر نجیبه و عفیفه ای برخورد می کنیم  که او هم آوازه خوان کاباره می شود و بدین ترتیب زندگی یک نجیبه با یک معروفه ، به یک جا ، آن هم آوازه خوانی ختم می شود..."!!

به این شکل سینمای فیلم فارسی ، آوازه خوانی در کاباره را برای مردم آن روز ، یک شغل شریف جلوه داده و خوانندگان کاباره و کافه ها را ، مظلومینی تصویر کرده که از شر ظلم و ستم رها شده و اینک در کمال رهایی و آزادی در این مراکز فساد و فحشاء به کسب روزی اشتغال دارند!!!

طغرل افشار در همان مقاله چنین ادامه می دهد:

"...(دراعلب فیلم های فارسی) هنوز چند صحنه از شروع فیلم نمی گذرد که ناگهان با صحنه یک کاباره روبرو می شویم که رقاصه ای مشغول رقص عربی است ، در طرف مقابل او ، خواننده ناکامی نیز در حالی که اشک می ریزد ، شعر دلداگی و غم روزگار را می خواند...معلوم نیست روی چه اساس هنری یا سینمایی ...وجود رقص عربی را تقریبا اجباری نموده اند؟! هنگامی که برای تماشای یک فیلم کاملا درام رفته اید و انتظار دارید با نکات و جریانات کاملا جدی از وقایع دردناک زندگی روبرو بشوید ، ناگهان در اواسط فیلم ، بدون مقدمه خود را با یک صحنه رقص عربی که معمولا در کاباره های اجرا می شود ، روبرو می شوید ...نباید فراموش کنیم که ما باید سینما را یک هنر آموزش اجتماعی بدانیم نه یک وسیله نمایش هرزگی و فساد زندگی !!...ستاره اول فیلم که مشغول ایفای یک رل تاثر انگیز درام اخلاقی می باشد که آوازه خوان از آب درآمده و در کاباره ها در وصف لب و لوچه کودکش می خواند...باید اذعان کرد که تاکنون دیده نشده است که در یک فیلم فارسی آواز خوانده نشود!!...این کار برخلاف اصول و قواعد هنری سینماست..."

این نوشته و سخن منتقد مشهور دهه 30 سینمای ایران است که به عقیده بسیاری از نویسندگان و منتقدین قدیمی و سینماگران نسل گذشته "اولین منتقد سینمایی ایران"بود و پایه نقد نویسی صحیح را بنیان گذارد.(او طی حادثه ای مشکوک در مرداد 1334 درگذشت)

افشار به درستی به اشاعه فساد و فحشاء توسط فیلم های فارسی یعنی سینمای غالب سالهای دهه 1330 اشاره می نماید. در واقع سینمایی که پس از سال 1327 در ایران بنیاد گذارده شد ، همچون خشت کجی بالا رفت و به طور مستقیم به تخریب فرهنگ این مملکت از جمله اخلاق شهروندی ایرانی پرداخت و شهروندی وارداتی را جانشین آن گرداند.

از اوایل دهه 40 اوضاع شهرنشینی در ایران به کلی تغییر کرد . بنا برآمار موجود در آن زمان رشد جمعیت شهری ایران از 4/2 درصد به 3/5 و شمار مهاجران روستایی از رقم 130 هزار به رقم 250 هزار نفر در سال افزایش یافته بودند. در فاصله سالهای 36 تا 45 ، تعداد شهرهای کوچک از 29 شهر به 45 شهر رسید و بسیاری از روستاییان به شهرهای بزرگ مهاجرت کرده و جمعیت شهرهای بزرگ افزایش یافتند. از عوامل اصلی رشد آمار فوق ، اصلاحات دیکته شده کندی به شاه بود که تحت عنوان اصلاحات ارضی و انقلاب به اسطلاح سفید اعلام شد و باعث ضربه بزرگی به کشاورزی ایران و کوچ دسته جمعی ارباب ها  و رعایایشان  به شهرها شد که در مکان جدید عنوان "کارفرما و کارگر" یافتند! به این ترتیب یک طبقه بندی جمعیتی جدید در شهرها به وجود آمد و مناطق تهران و شهرهای بزرگ به شمال و جنوب تقسیم شد که تمرکز جمعیت در جنوب  اغلب  شهرها بیشتر از شمال آنها بود. این تقسیم بندی ثروت و دارایی یک تقسیم بندی دیگر هم در دل خودش به وجود آورد. مالکان و خرده مالکانی که در مناطق شمالی شهرها مستقر شده بودند ، بیشتر در معرض هجوم مظاهر غربی قرار گرفتند و جنوب شهری ها پایبند سنت ها و آداب و فرهنگ خودی باقی ماندند و بعضا در مقابل مظاهر و جلوه های غربی هم  ایستادند. از دل همین شرایط  بود که  فیلمفارسی متولد شد .  نوعی سینما که سعی داشت آن مظاهر غربی و فساد اخلاقی شمال شهری را در میان جنوب شهری هایی که به باورهای دینی و ارزش های ملی و سنتی ، پایبندی بیشتری نشان می دادند ، ترویج نماید و در واقع میان شمال و جنوب شهر ، یا مظاهر غربی و فرهنگ ایرانی و یا  به قولی میان قهوه فرانسه و گل گاو زبان مصالحه بوجود آورد! مصالحه ای که مانند ساختار همان فیلمفارسی ها ، به نوعی شکل شتر گاو پلنگی داشت!!

آغاز این موج فیلمفارسی ، فیلم هایی مانند "آقای قرن بیستم " و "قهرمان قهرمانان" و "گنج قارون" (هر سه ساخته سیامک یاسمی) بودند که تیپ علی بی غم (با بازی مرحوم فردین) را به سینمای ایران عرضه داشتند.

در این فیلم ها علی بی غم ، کاراکتر تازه ای از شهرنشینی بود  که با تشدید وضعیت طبقاتی جامعه ایران به شدت سازگار  به نظر می رسید. کاراکتری کاملا مثبت که اگرچه در خانه ای کوچک و با زندگی محقری روزگار را سر می کرد ولی به شدت قانع به آنچه بود که داشت و نیازی نمی دید برای بدست آوردن پول و یا امکانات بیشتر ، حتی زحمت بیشتری بکشد. در طرف مقابل او ، قارون های شهری  نشان  داده می شدند در خانه های بزرگ و مجلل و اشرافی که دو مدل بودند ، دسته ای  از زندگی اشرافی خود خسته شده و ظاهرا به دنبال سر سوزن شرافتی  می گشتند و دسته دیگر بیشتر غرق در منجلاب تجدد وارداتی  نشان داده می شدند و در آن زمان هم "فکل کراواتی" نام گرفتند . در آخر نوعی تفاهم بین آن علی بی غم و قارون و حتی همین فکل کراواتی ایجاد می شد که همه به نوعی با یکدیگر  کنار بیایند! همچنان که در پایان "گنج قارون" ، بالاخره علی بی غم می پذیرد که پسر قارون باشد و یا در "سلطان قلب ها" خود یک پا قارون می شود و اگرچه گذشته اش را ازیاد نمی برد ولی با همان سر و وضع "فکل کراواتی" کافه نشین و بیوک سوار می شود. یعنی جوان اخلاقی و سنتی جنوب شهری به نوعی مظاهر یادشده غربی را می پذیرد. این ترفند دیگری از سوی سینمای طاغوت برای دعوت از گروه دیگری از شهرنشینان ایرانی برای ترک فرهنگ ملی خویش و پیوستن به کاروان به اصطلاح کاباره ای ها بود. قهرمان فیلم "سلطان قلبها" که از طبقات پایین جامعه است (راننده کامیون) تبدیل به خواننده معروفی شده و همه کاباره ها را به تسخیر خود درمی آورد. از این پس بود که امثال علی بی غم ، خود گرداننده این کافه ها و کاباره ها می شوند و در همان محیط ها به ارائه مرادانگی و جوانمردی می پردازند! و مثلا خواننده تازه کاری را از دست بدمن ها نجات داده و یا برای مقابله با کاباره دار منفی ، خود یک کاباره مثبت برپا می کنند!!!

به هر حال تا اواخر دهه 40 پدیده فیلمفارسی ، ویرانی فرهنگ شهرنشینی ایرانی را در هر دو جناح شمال شهر و جنوب شهر به نمایش گذارد و با استحاله اخلاق و رفتار شهروند ایرانی پایبند به سنت ها و عقاید ملی در تجدد افراطی و مفسده انگیز وارداتی ، راه گریزی برای نجات ارزش ها و مفاخر فرهنگ ایرانی باقی نگذارد.

اما از اواخر دهه 40 با فیلم "قیصر" در واقع جغرافیای داستان های فیلمفارسی تغییر کرد و رفتاری جدید ازشهرنشینی آن روزها ارائه گردید.رفتاری انتقامجویانه که در مقابل بی عدالتی قوانین مدون می ایستاد. رفتاری که  ته مایه ای هم رنگ سیاسی گرفت.  تضادهای شهرنشینی از تقابل پولدار و بی پول به رویارویی لمپنیسم (که تداوم همان "فکل کراواتی"ها به شمار می آمد.نوع پوست انداخته ای که به خاطرآداپته نشدن کامل بامظاهر وارداتی،بارقه هایی از آن را با بی ریشگی های تاریخی خود در هم آمیخته و از درونش فرزند نامشروعی به نام "لمپن" را بیرون داده بود) و  وارثان فرهنگ سنتی مردم کشیده شد و به دلیل عمق یافتن رویارویی فوق ، رنگ و بوی خون هم گرفت. از این پس بخشی از کاراکتر شهرنشین که حافظ فرهنگ سنتی به شمار می آمد ، حال و هوای اسطوره یافت و با آن تجدد وارداتی به تقابل پرداخت.  

در همین سالها بخش دیگری از سینمای شهری به نمایش واقعیات جامعه شهری مصرف زده و طبقاتی پس از به اصطلاح انقلاب سفید شاه پرداخت. جامعه ای که شاه ادعا داشت به سوی تمدن بزرگ حرکت می کند در قاب تصویر این فیلم ها ، به صورت منجلاب هایی از تمدن وارداتی نمایش داده شدند که آدم ها درونش دست و پا می زنند.

تصویر این پلشتی در فیلم هایی مانند "زیر پوست شهر"(فریدون گله) یا "مرثیه"(امیر نادری)  و یا "دایره مینا" (داریوش مهرجویی) به طور روشنی نمایان بود.  تصویر  جامعه ای که به وضوح از فرهنگ و ارزش های خود فاصله گرفته و  از خود بیگانگی را در شکل به حراج گذاشتن تن و روان در هر دو بخش پولدار و بی پول  به یک اندازه تجربه می کرد.

پس ازپیروزی انقلاب اسلامی و رشد سینمای نوین ایران که به هر حال ازفرهنگ و ارزش های انقلاب منشاء می گرفت ، نوع نگاه ها به شهر و شهرنشینی و اخلاق شهروندی متفاوت شد ، اگرچه همچنان بقایای آن دیدگاه ها و نگرش های فیلم فارسی چه از دوران قارونیسم و چه از زمان قیصریسم در برخی آثار این سینما هویدا بود.

اما برخلاف ایران که "سینما" (بنا به هدف و مقصود بانیانش در این کشور)در صدد تغییر اخلاق و رفتار شهروندی اش از آداب و آیین های ملی به تقلید سطحی از سخیف ترین مظاهر غربی برآمد ، در کشورهای صاحب سینما ، این پدیده مدرن در واقع به یادآوری و تحکیم مبانی اخلاق و رفتار شهروندی آن جوامع نظر داشت.

در واقع سینما به عنوان سمبل مستقیم مدرنیسم ، از همان اول می خواست مدرن ترین اجتماعات انسانی را به تصویر بکشد ، یعنی شهرها را . از همین رو بود که برادران لومیر با فیلم هایی مانند :" ورود قطار به ایستگاه " ، تاریخ سینما را در سال 1895 آغاز کردند .

سرراست ترین تعریف "سینمای شهری" را می توان در سینمایی دانست که نه تنها داستان و ماجراهایش در شهر می گذرد ، بلکه شهر به عنوان یکی از عناصر موثر ساختاری و روایتی ، تاثیر مهمی در روند فیلم دارد.

شهرها نخستین مظاهر گذار انسان از بربریت به سوی تمدن محسوب شدند و این شاخصه در سینمای وسترن بیش از هر سینمایی ، نمود پیدا کرد. هر شهری در غرب وحشی با یک بانک و یک کلانتر و یک بار و یک هتل چسبیده به آن ، مفهوم خود را پیدا می کرد و فیلم های وسترن مشحون از تقابل اهالی این شهرها بود که سعی می کردند ، لباس های مرتب تری بپوشند ، یکشنبه ها به کلیسا بروند و مراقب رفتار و گفتار خویش باشند ، با سمبل های بربریت اعم از یاغیان و دار و دسته های گردنکش و راهزنان و البته سرخپوستان که علیرغم واقعیات تاریخی تمدن دیرینشان ، در فیلم ها آمریکایی در دسته جات بربر و وحشی قرار    می گرفتند. شاید از همین جا بود که اخلاق شهرنشینی و شهروندی در سطوح خیلی ساده مطرح شد.

در مقابل ، شهرهایی هم بودند در همان غرب به ظاهر متمدن شده که در آنها نشانی از تمدن شهری و رفتارهای متمدنانه شهرنشینی به چشم نمی خورد . در این شهرها ، گنگسترها و آل کاپون ها ، شهرها را به تیول خود درآورده و مانند همان راهزنان و یاغیان فیلم های وسترن ، می کشتند ، غارت می کردند و هرآنچه مظاهر شهر و شهر نشینی بود را به نابودی می کشیدند. عمدتا فیلم های نوآر و گنگستری دهه های 30 و 40 سینمای آمریکا چنین تصویری را از شهرها ارائه می کرد. در مقابل آنها موزیکال هایی هم بودند که تصاویر رویایی و پرشکوهی از همین شهرها برپرده سینماها می بردند و واقعیات تلخ آنها را در لابلای آواز و ترانه و عشق های رمانتیک و روابط ملودراماتیک پنهان می ساختند.

اما سینمای شهری ، این روزها چه در سطح ایران و چه در سطح جهان ، شکل و شمایل واقع گرایانه تری یافته و اغلب بازتاب بی واسطه وقایع و رویدادهایی است که در شهرهای امروز و در میان اهالی اش اتفاق می افتد. این تصویر در سینمای غرب بسیار سیاه و تلخ و فاجعه آمیز و حکایت از جوامعی درهم ریخته و آشفته و آدم هایی سرگشته و بی هویت دارد. کلان شهرهای معروف دنیا مانند نیویورک و لندن و لس آنجلس امروز در قاب دوربین سینماگران مختلف غربی ، اغلب سیاه و با فضایی تراژیک به تصویر کشیده می شوند که مردمشان علاوه بر اسارت درون یک زندگی سرسام آور ، ماجراهایی مصیبت بار و تلخ را از سر می گذرانند. در این مسیر فیلمسازان معتبری همچون مارتین اسکورسیزی و مایکل مان و  پل هگیس و سیدنی لومت و ...آثار مثال زدنی درباره جامعه شهری امروز غرب ارائه کرده اند که می تواند به عنوان منابع قابل اعتمادی برای تحقیقات جامعه شناسی پیشرفته ، مورد قضاوت قرار بگیرند. خصوصا اسکورسیزی در چندین اثر خویش ("خیابان های پایین شهر" ، "راننده تاکسی" ، "بیرون آوردن مردگان" ، "دار و دسته نیویورکی" و ...)از زوایای گوناگون به گوشه های تاریک و پنهان انسانی و غیرانسانی کلان شهری همچون نیویورک پرداخته و یا مایکل مان و پل هگیس که همین نگاه را ( در فیلم های "جانبی" و "تصادف" ) به لس آنجلس داشته اند.

سینمای شهری می تواند اسنادی تاریخی برای بررسی های جامعه شناسانه و انسان شناسانه نسل امروز و فردا و علاقمندان سرزمین های دیگر باشد. این نوع سینما چه در بعد داستانی و چه از نوع مستند ، به هرحال جنبه های واقعی ساختار شهری و اخلاق شهرنشینی را در خود مستتر دارد ولو فیلمساز به فضاهای انتزاعی و تجریدی گریز زده باشد و یا اساسا در تخیل و تصورات ماورایی سیر کرده باشد. چنانچه حتی در فیلم علمی – تخیلی مانند :"جنگ ستارگان" و از ورای کاراکترهای خیالی آن به خوبی می توان به کنش ها و واکنش ها و حتی ارتباطات و فضاهای جوامع شهری امروز غرب رسید. همانطورکه خود کارگردان فیلم نیز در مصاحبه های مختلفش به این مسئله اذعان داشته است.


 
 
به بهانه سالگرد آغاز ولایت و امامت حضرت مهدی صاحب الزمان (عج)
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
 

 

 

روایت قیام موعود در سینما

 

 

 

 

در کتب و اسناد منتشره آمده است که بنا بر اعتقاد صهیونیست ها ، با آغاز هزاره جدید و عبور از برج حوت (ماهی) به برج حمل (سطل) ، زمان اقدام برای فراهم آوردن زمینه های ظهور مسیح موعودشان فراهم آمده  است. به عبارت دیگر آنان براین باورند که جهان به آرماگدون و آخرالزمان مورد نظر مسیحیان و یهودیان صهیونست بسیار نزدیک شده و حالا نوبت عمل فرا رسیده است. اگرچه صهیونیست ها ، دیرزمانی است که عمل خویش را برای روز موعودشان به نام "آرماگدون" ، شروع کرده اند.

اونجلیست‌ها (مسیحیان صهیونیست ) براین باورند که مسیح (ع) دوباره ظهور می‌کند و در آخرالزمان جنگ و ویرانی بزرگی (آرماگدون) اتفاق خواهد افتاد و بعد از این ویرانی صلح دائمی تا هزار سال یعنی تا قیامت بر قرار خواهد شد.

براساس آمار ، چهل درصد از آمریکاییان معتقد به آرماگدون هستند." ریگان" یکی از روسای جمهور پیشین آمریکا درباره‌ی نبرد آرماگدون گفته است: «آرزو دارم که خداوند به من عنایت کند تا زمینه‌ی نبرد آرماگدون را فراهم سازم تا بدان وسیله در این نبرد شرکت کنم و مشیت و خواست الهی را به صورت اجرا بگذارم و باعث بازگشت دوباره‌ی مسیح(ع) بشوم.»

بوش پسر وقتی که پدرش برای بار دوم برای ریاست جمهوری انتخاب نشد، گفت: «من از اشتباهات پدرم پند گرفتم. مهمترین دلیل این بود که هفتاد میلیون مسیحی صهیونیست از پدرم حمایت نکردند.» یادآوری می شود که جرج دبلیو بوش و همسرش از  اوانجلیست های معتقد هستند.

اونجیلیست‌ها اعتقاد دارند پس از اینکه نبرد خیر وشر آغاز شد، پیروز نهایی خیر است و شیطان توسط مسیح به اسارت کشیده می‌شود. در این جنگ تنها کسانی نجات پیدا می‌کنند که اونجیلیست باشند. به طور دقیق مشخص نیست که جنگی که از آن به آرماگدون یاد می‌شود کجاست، اما به گفته مسیحیان صهیونیست، میلیون‌ها نفر از دشمنان مسیح از عراق حرکت خواهند کرد و از فرات خواهند گذشت و به سمت قدس خواهند رفت. در میان راه نیروهای مومن به مسیح ، راه آنها را سد می‌کنند و در آرماگدون به هم می‌رسند و جنگ در می‌گیرد. در تفسیر جنگ آرماگدون هم می‌گویند که سپاه ایرانی، قفقازی، سودانی، لیبیایی و... به عنوان سپاه شر از عراق حرکت می‌کنند. ( توجه کنید که سالهاست بوش و دار و دسته اش ، کشورهایی مانند ایران را "محور شرارت " خوانده اند!) طبق نظر مفسرین اونجلیست، این جنگ بایستی بین سال 2000 تا 2007 روی می داده است!!

در یکی از مصاحبه های دور اول ریاست جمهوری بوش ، خبرنگاری از وی پرسید که  چرا به پیمان کیوتو (پیمان حفظ زمین از آفات گلخانه‌ای) نپیوسته است؟ و  بوش در کمال حیرت خبرنگاران پاسخ داد که  تا سال  2007 کره زمین برچیده می‌شود، به خاطر این چند سال خود را به زحمت نخواهیم انداخت!!!

مسیحیان صهیونیست (اوانجیلیست) بیش از صد بار به مسجدالاقصی حمله برده تا آنجا را خراب کنند. چرا که آنچه ما به مسجد الاقصی می‌شناسیم  به زعم یهود ، برروی هیکل سلیمان یا معبد سلیمان قرار دارد  و بایستی بازسازی شود زیرا که دارالحکومة حضرت مسیح (ع) است. بنابراین مسجد الاقصی باید تخریب گردیده  و معبد سلیمان که در زیر آنهاست ،بازسازی شود.

صهیونیست ها در  زیر مسجدالاقصی تونل‌هایی حفر کرده اند تا با اولین زلزله مسجد ویران شود.آنها اعتقاد دارند که در مراسم ساخت معبد سلیمان باید گوساله ای سرخ موی قربانی شود. قابل ذکر این که چند سال پیش به موسسه‌ی "معبد" واقع در اورشلیم که مسئولیت اجرای پروژه ساخت معبد سلیمان را بر عهده دارد، اطلاع داده شد که بالاخره گوساله‌ی مورد نظر در اسرائیل به دنیا آمده است!!!!

ریچارد لندز، استاد تاریخ دانشگاه بوستن می‌گوید: «به دنیا آمدن این گوساله درست همان چیزی است که مردم انتظار آن را می‌کشند. ما می‌توانیم جنگ آخرالزمان را به راه اندازیم. اگر این گوساله قربانی شود مسلمین آماده جهاد می‌شوند پس بهتر است به جنگ بیاندیشیم. به طور حتم پیدا شدن این گوساله، ماشه ی انفجار مسجد الاقصی است.»

بسیاری از تحلیل گران و کارشناسان سیاسی و مذهبی براین باورند که حادثه 11 سپتامبر 2001 از سوی صهیونیست ها بوجود آمد ، از آن جهت که آمریکا بتواند به راحتی به خاورمیانه لشکر کشی کرده و زمینه های وقوع "آرماگدون" را فراهم آورد.

با فرا رسیدن کریسمس و سال 2007 میلادی اسرائیل و آمریکا که در واقع خود را برای نبرد پایانی حق و باطل آماده کرده بودند  ، با شکستی عظیم مواجه گردیدند. آنها سالها برای چنین هنگامه ای  تلاش کرده و برنامه ریزی نموده بودند ولی  آمریکا از سال 2005 میلادی خود را در باتلاق عراق شکست خورده یافت  و یکسال بعد هم در سال 2006 میلادی اسرائیل به شکست در لبنان اعتراف کرد و این همان کابوس بزرگی بود که هرگز آن را پیش بینی نمی‌کردند. شکست در سال 2007 میلادی بود. سال پایان دوران...

در واقع مسیحیت صهیونیسم برای برپایی " مملکت داوودی" در آخرالزمان، کشته شدن دو سوم جمعیت یهودیان دنیا و کشتن ۴۰۰میلیون مسلمان را لازم و واجب الاجرا دانسته  و تنها راه بازگشت مسیح(ع) برای آغاز حکومت یک هزار ساله در معبد سلیمان را ، کشته شدن این تعداد از مسلمانان و یهودیان می‌دانند. مبلغان و مبشران مذهبی یهودی و مسیحی نظیر کشیش "آندره واید" انگلیسی هندی‌الاصل که هم‌اکنون برای ترویج فرهنگ غرب و مسیحیت در عراق ماموریت یافته‌ ، جنگ عراق را مقدمه ای برای نبرد آرماگدون اعلام کرده و تمامی مسیحیان صهیونیست را به تبلیغ برای آن نبرد ، فرا خوانده است و این سرآغاز ناتو فرهنگی در کنار ناتو نظامی در کشور عراق است که رسما رخ می نماید. یهودیت و مسیحیت صهیونیستی ، با راه‌اندازی اتاق‌های جنگ در اسرائیل و حمایت‌های آمریکا و غرب، برای تحقق این نظریه ، حمله به لبنان را در جنگهای ۳۳روزه تابستان سال 2006 آغاز کردند.

برخی از کارشناسان سیاسی و اسلامی معتقدند که رژیم نامشروع صهیونیسم اسرائیل و مسیحت صهیونیسم برای تحقق آرمانهای خود، هشت جنگ با نام "جنگهای مقدس" را در لبنان، سوریه، ایران (پارس)، عراق ( بابل ) و روسیه پیش بینی کرده‌اند. اما آنها می گویند که در جنگ ۳۳روزه تابستان سال 2006 ، مقاومت حزب الله لبنان خط بطلانی بر پیش بینی یاد شده کشید و باپیروزی دراین نبرد نابرابر تمامی معادلات جغرافیای سیاسی جهان را به هم ریخت.

اما همزمان با هجوم نظامی ، هجوم فرهنگی نیز آغاز گردید. در واقع قبل از شروع هزاره سوم و در سال 1999 میلادی ، یک کمپانی فیلمسازی به نام مؤسسه پرده اول (Act one)به منظور تحصیل هنرجویان مسیحی صهیونیست در زمینه فیلمنامه‌نویسی و سینما تأسیس شد.

 هانا راسین که از نویسندگان واشنگتن‌پست است و در حال حاضر روی کتابی درباره نخبگان اونجلیست(مسیحیان صهیونیست) کار می‌کند ، مقاله ای درباره رویکرد جدید هالیوود به این فرقه  و از طرف دیگر گرایش مسیحی‌های صهیونیست به سینما و فیلمسازی نوشته است. او در مقاله فوق براین باور است که  اگرچه مسیحیت صهیونیستی از دیرزمانی  پیشتر در ساختارهای سیاسی حاکم و بافت سنت‌گرای جامعه آمریکا حضوری پرقدرت داشته، اما از سال 2001 به بعد ، رابطه‌ای متفاوت‌تر و تأثیرگذارتر میان اونجلیسم و هالیوود شکل گرفت. راسین سعی دارد در این مقاله نسل‌های مختلف معتقدین به اونجلیسم را در هالیوود معرفی کند. او براین باور است که نسل دوم فیلمسازان اونجلیست هالیوود پس از 11 سپتامبر و ظهور نومحافظه‌کاران آمریکایی در کاخ سفید فرصت عرض اندام یافتند.

هدف آنها این است که  مسیحیت اونجلیست بتواند با قوی‌ترین، جذاب‌ترین و فراگیرترین زبان کنونی با جهانیان سخن بگوید. کلیسای انجیلی با رویکردهای افراطی نومحافظه‌کاران در حال دامن‌زدن به موج جدیدی از تهاجمات مذهبی است.

دانیل رومر، کارگردان 25ساله آمریکایی از جمله فعالین  مؤسسه "پرده اول" است که در کنار فردی به نام "نیکولاسی" موسس آن حضور همیشگی دارد.  وقتی نیکولاسی در سال  1999 مؤسسه "پرده اول" را تأسیس کرد ، شبکه CNN او را برای یک مصاحبه دعوت کرد. آن روز وی نتوانست هیچ یک از اعضا و مدرسین مؤسسه را برای حضور در تلویزیون با خود همراه کند. او می‌گوید: «آنها فکر می‌کردند که این کار می‌تواند به فعالیت‌های دیگر آنها لطمه بزند".

اشاره "نیکولاسی" بیشتر به مسیحیانی است که از قبل در هالیوود کار می‌کرده و جزء موج اول این جریان بودند. از جمله این افراد می‌توان به ران آستین، نویسنده سریال‌های تلویزیونی "فرشتگان چارلی" و "مأموریت غیرممکن" و همچنین جک شی، رئیس سابق انجمن کارگردانان آمریکا اشاره کرد. بتدریج  استودیوها به سراغ فیلم‌هایی رفتند که مضامین مورد نظر اونجلیست ها را در بر داشتند ، حتی اگر این فیلم‌ها کاملاً  هم مذهبی محسوب نمی‌شدند. به گفته نیکولاسی در همین دوران  بود که مؤسسه "پرده اول" فعالیت‌هایش را گسترش داد. رالف وینتر، تهیه‌کننده فیلم "مردان ایکس" و" چهار شگفت‌انگیز"، تام شادیاک، تهیه کننده فیلم "بروس قدرتمند" و "پچ آدامز"، با چند  جشنواره جدید اونجلیستی  وارد گفت‌وگو شدند.

در سال  2002 دانشگاه پت رابرتسون ( از سرکردگان مسیخیت صهیونیست)  مرکز هنرهای نمایشی خود را افتتاح کرد. این مرکز شامل استودیوهای فیلم و انیمیشن‌ و دو سالن نمایش فیلم بود. دو سال بعد "جرج بارنا" که یکی از محققان و متخصصان برجسته نظرسنجی بود ،  از  حقیقتی پرده برداشت: او به این  نتیجه رسید که فیلم می‌تواند بیشتر از کلیسا بر روی پیروان مسیح تأثیر بگذارد و به همین دلیل مجموعه "بارنا فیلم"  را به عنوان یکی از شعبات یا شاخه‌های شرکت رسانه‌ای  اونجلیست خود تأسیس کرد."فیلیپ آنشوتز" یکی دیگر از اونجلیست های معتقد و فرد بسیار متمول و میلیونری بود که بنیانگذار مؤسسه ارتباطی "کوئست" گردید. او نیز سال‌ گذشته گروه فیلم "آنشوتز" را ایجاد کرد که مجموعه "والدن مدیا"  را شامل می‌شد و در ساخت فیلم  "وقایع‌نگاری نارنیا" نیز با کمپانی دیزنی مشارکت  داشت.

این در حالی است که در سالهای اخیر فهرست آثاری که به باورهای اونجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست می پردازد ، طولانی تر شده است . یادمان نرفته که در آستانه پایان هزاره دوم ، تعداد متنابهی از فیلم هایی که به ماجرای "پایان روزها" (یکی از اعتقادات اونجلیست ها برای فرارسیدن آرماگدون) می پرداخت ، به روی پرده سینماها رفت. آثاری همچون "هفتمین گناه" ، "دروازه نهم" ، "پایان روزها" ، "روز استقلال" ، "آرماگدون" ، "ماتریکس" ، " برخورد عمیق" و ...

اخیرا مجله "تایم" طی گزارشی فاش ساخت که که صهیونیست‌ها از مدت‌ها پیش با تاسیس بانک مرکزی در هالیوود اقدام به تغذیه مالی فیلمسازان و کارگردان سینمای آمریکا برای پیشبرد اهداف خود کرده‌اند.

"تایم" این سوال را مطرح می کند که هدف سرمایه داران و صاحبان اصلی هالیوود از این کار چیست؟ آیا در دنیایی که قرار است دیگر حرفی از رنگ پوست ها و تفاوت میان جنس انسان ها برای برخورداری ار حقوق برابر وجود نداشته باشد، چنین سیاستی به معنی به راه افتادن جنگی سرد و جهانی نیست؟

"تایم" درادامه نوشته است: آیا این درست است که قدرت هالیوود در دستان کسانی باشد که به جای ترویج فرهنگ و اندیشه درست برای زندگی، سعی در ایجاد زیر بناهایی کنند که تنها تیشه به ریشه جهان و بشر می‌زند؟ اصلاح نژاد یا ادغام نژاد؟ این ها موضوعاتی هستند که با استفاده از صنعت سینما تنها موجب آشفته شدن جوامع مختلف شده و فضا را برای جولان سیاستمدارانی که پشت پرده با یکدیگر لابی می‌کنند، فراهم می‌کند.

در سالهای اخیر و پس از آغاز هزاره سوم نیز تعداد زیادی از فیلم هایی که  تولید می شوند یا باورهای آخرالزمانی صهیونیست ها راتبلیغ می کنندو یا مردم رااز موعودی دیگر می ترسانند. موعودی که به اذن خداوند در مقابل تمامی جنگ و کشتار و خونریزی و به اصطلاح آرماگدون صهیونیست ها خواهد ایستاد. همچنانکه پیروان و شیعیان او  سالیان سال است در انتظار ظهورش مقاومت و ایستادگی کرده اند.

در خبرها آمده بود که جرج بوش ، هیئتی را متشکل از متخصصان سازمان سیا ، کارشناسان اسلامی در آمریکا و جامعه شناسان و دانشمندان مذاهب دیگر مامور کرده تا درباره حضرت امام زمان (عج) و زمینه های ظهور ایشان تحقیق نمایند. اگرچه سالها بود ،  خبرهایی از گوشه و کنار می رسید مبنی براینکه سرکردگان صهیونیسم ، به خصوص در آمریکا و اسراییل بودجه ای بالغ بر میلیاردها دلار اختصاص داده اند تا چگونگی ظهور حضرت مهدی (عج) را بررسی کرده و راههای جلوگیری از آن را جستجو نمایند ، اما این بار خبر فوق برروی بسیاری از خبرگزاری های معتبر و سایت های اینترنتی نقش بست تا خوش خیالی خیلی ها که اینگونه خبرها را ناشی از همان فرضیه معروف "توهم توطئه " می پنداشتند ، پایان داده و با واقعیتی تکان دهنده مواجه شان گرداند که به لحظه تصمیم بسیار نزدیک شده ایم.

همین امسال بود که در سالگرد میلاد حضرت حجت (عج) یکی از بازجویان زبده ارتش آمریکا به نام "تیموتی فرنیش" زیرپوشش محقق و پژوهشگر به ایران آمد تا به خیال خود درباره مکان امام زمان (ع) تحقیق نماید. او پس از بازگشت به آمریکا و برروی وب سایت خویش ، پرده از گوشه ای از ماموریت خود برداشت.  

اینک در سالگردی دیگر بر آغاز امامت و ولایت آن موعود الهی بار دیگر بایستی کارنامه خود را مرور کنیم که هریک از ما برای فراهم آوردن زمینه های ظهور حضرت ( که تکلیف هر مسلمان شیعه است) چه کارهایی انجام داده است . در حالی که چنانچه بخشی کوچک از آن را مشاهده کردیم ، جبهه رقیب از هیچ کوششی فروگذار نکرده و نمی کند.

اما نویسندگان و هنرمندان مسلمان در جهت شناساندن حضرت مهدی موعود (ع) به نسل امروز چه کرده اند؟ تا چه اندازه ایشان و اهداف و آرمان هایشان را به جوانان معرفی کرده اند؟ مگر نه این است که مهمترین وظیفه هر شیعه ، شناخت و شناساندن امام زمان خویش است ؟  به راستی درباره مهمترین موضوع شیعه، یعنی قیام منجی عالم بشریت، حضرت حجت (عج) و شیوه و رسم و راه درست انتظار حضرت، به چه آثار سینمایی اندیشیده شده است؟ درباره شرایط ظهور ایشان و علاماتی که این ظهور مبارک و خجسته در مقابل خواهد داشت، روایات و سخنان بسیار از ائمه اطهار (س) و  شخصیت‌های بزرگ اسلامی نقل شده است. سینمای ایران  تا چه اندازه به این شورانگیزترین  واقعه آینده بشریت، نگاه داشته است؟

اگرچه بسیاری از فیلمسازان ما از منتظرین و معتقدین به حضرت به نظر می آیند ولی معلوم نیست که چرا برای بیان اعتقادات و باورهای دینی و مذهبی خویش در آثارشان، مأخوذ به حیا هستند! گو اینکه برخی از آنها هم به اصطلاح مته به خشاش گذاردن نظارت‌های دولتی را  مانع اساسی برای طرح مسئله می دانند و بعضی از همان فیلمسازان، از جهت گرفتار نشدن در پیچ و خم‌های مختلف هم که شده، از خیر فیلمنامه‌های درباره حضرت امام زمان (عج) و  یا حتی طرح مقولات دینی در فیلم‌هایشان می‌گذرند و به سراغ همان سوژه‌های دم دستی خود می‌روند که به قول معروف کمتر حساسیت برانگیز باشد.

این درحالی است که یکی از فیلمسازان همان موسسه اونجلیستی "پرده اول" به نام "باتالی" که چهل و یک ساله است توانسته به تازگی در امتحان کشیشی موفق شود. او عادت دارد هر روز سر کار انجیل بخواند. این عادتی است که به نظر خیلی از همکارانش کمی عجیب و غیرعادی است.

در عوض باتالی هم از بسیاری  آدم‌های هالیوودی متعجب است ، چون اغلب آنها گروه‌های جوانان کلیسایی را نمی‌شناسند در حالی‌که بیش از نیمی از نوجوان‌ها و جوان‌های آمریکایی جزء این گروه‌ها هستند. او حتی از کلیساروها و معتقدان مسیحی هم شاکی است چون فکر می‌کند که آنها هم باید بتوانند با نقاشی کردن یا نوشتن در خدمت اونجلیسم  باشند.

 او می‌گوید: «واقعاً مزخرف است. ما ادعا می‌کنیم که به خدایی بزرگ و فوق‌العاده ایمان داریم اما حتی نمی‌توانیم درباره اعتقادمان یک صفحه مطلب بنویسیم، یا یک صحنه نقاشی کنیم. چرا ما مسیحی‌ها نباید فیلمی مثل تک‌گویی‌های زنانگی ایو انسلر داشته باشیم." تصمیم جدید او این است که در نسخه اولیه فیلمنامه‌اش ، آنقدر شخصیت‌های مسیحی بانمک، سه بعدی و جذاب بگنجاند که نظر همه را جلب کند.

این تصویری ولو ناقص و اجمالی است از آنچه که در غرب معتقد به اونجلیسم  می گذرد.

می توان از این مجمل ، حدیث مفصل خواند و به دنبالش به مسئولیت شیعه بودن خود فکر کنیم . و به نظر می‌رسد بیش از همه بایستی به قیام حضرت مهدی موعود (عج) پرداخت . بایستی شرایط آن قیام  و نشانه‌های ظهور و شخصیت این منجی عالم بشریت را با زبان سینما و بر پرده عریض هنر هفتم ، به دنیا شناساند تا بسیاری از آزادیخواهان و فرهیختگان دنیا که هنوز با حضرت حجت (عج) و قیام و آرمان های ایشان آشنایی ندارند نسبت به وجود مبارک این موعود تاریخ بشر آگاه شوند که شاید انشاالله در ظهور آن حضرت تعجیل شود. ممکن است در این راه آثار و فیلم‌های ناقصی هم ساخته شود که قطعاً نتواند و نمی‌تواند ابعاد  گسترده شخصیتی و ظهور حضرت حجت (ع) را بیان نماید ولی بایستی ساخته شود در تعداد زیاد و کمیت بالا و البته با ساختار سینمایی استاندارد و جهانی که قابلیت اکران و نمایش در سطح بین‌المللی را دارا باشد.

 این گونه آثار در درجه نخست حداقل می‌تواند در کشورهای اسلامی و منطقه و بعد از آن در سایر ممالک مطرح شود. چرا با استفاده از علائق و سلائق جشنواره‌های خارجی این گونه آثار را در مقابل دیدگان جهانیان قرار ندهیم؟ چرا با ساختارهای به اصطلاح هنری این کار را به انجام نرسانیم؟ به نظر می‌آید که جدی‌تر بایستی به مقولات فوق اندیشید که طرف مقابل با سرعت تمام به جلو می‌تازد و ما مدعیان شیعه و پیروی امام‌زمان(عج) دست روی دست به تماشای گل‌های آنها  نشسته‌ایم  که پی در پی وارد دروازه خودی می‌شود و گاها حتی برایشان دست هم می‌زنیم!! یادمان باشد که این بار آنها شمشیرها را از رو بسته‌اند.  اگر باور نمی‌کنیم یک بار دیگر کتاب «رمز داوینچی» را با دقت بخوانیم و بعد هم فیلمش را ببینیم، شاید که تلنگری به وجدان اعتقادی‌مان بخورد!

 


 
 
در متن و حاشیه مراسم اسکار 2009
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
 

 

 

اسکارهای برباد رفته

 

 

 

هشتاد و یکمین مراسم اسکار ، همانگونه که پیش بینی می شد برگزار و جوایز آن تقسیم گردید و تقریبا 90 درصد پیش بینی های هفته گذشته نگارنده  در همین صفحه ، تحقق یافت (به جز اسکاری که برای فیلم/انمیشن "والس با بشیر" پیش بینی کرده بودم و به نظرم از آن رو به این فیلم نرسید که حتی دست اندرکاران مراسم اسکار هم نخواستند با اهدای جایزه مستقیم به فیلمی از اسراییل ، تا آن حد مراسم خود را آلوده کنند!!)

سایر برنده ها و بازنده ها همان ها بودند که حدس زده می شد. یعنی در واقع خود نامزدهایی که هیچ شانسی برایشان پیش بینی نشده بود ، برخلاف هر سال کمترین هیجانی نداشتند و خیلی آرام روی صندلی های خود نشسته بودند. ( مریل استریپ در مقابل آنهمه تعریف های سوفیالورن هشتاد و چند ساله که به زور روی پای خود ایستاده بود ، فقط پوزخند می زد!!!)

اولین مسئله ای که در اسکار هشتاد و یکم توی ذوق می زد ، عدم حضور بسیاری از بازیگران معروف و سرشناس بود . حتی آنهایی که هرسال پای ثابت این مراسم محسوب می شدند ، نیز نیامده بودند. از اشخاصی همچون : جک نیکلسن و آل پاچینو و نیک نولتی گرفته تا کاترین زیتا جونز و وارن بیتی و جیم کری و رابین ویلیامز و مورگان فریمن و ...و حتی از سوپر استارهای جوان پسندی مثل تام کروز و لئوناردو دی کاپریو ( که بازی اش در فیلم "جاده رولوشنری" مورد تحسین قرار گرفته بود ) و راسل کرو  هم خبری نبود.

به روال هر سال ، برندگان سال قبل برروی سن نرفتند و بالتبع جایزه برگزیده امسال را ندادند . مثلا برای اسکار بهترین کارگردانی یک بازیگر معمولی مانند ریس ویترسپون روی صحنه رفت و از برادران کوئن (برندگان سال قبل ) اثری نبود. در واقع هر آن کس که در این مراسم اسکار شرکت داشت ، یا جایزه بگیر بود و یا جایزه دهنده! فردی نبود که فقط به حساب اعتبار و معروفیتش مهمان مراسم باشد و در هیچیک از شاخه ها ، اسکار دهنده و اسکارگیرنده نباشد. همین کمبود بازیگران معروف باعث شد که مجری مراسم برای شروع کارش از هنرپیشه های درجه دومی مانند رابرت داونی جونیور و آن هاتاوی شروع کند!!

علیرغم ولخرجی برای آراستن صحنه مراسم و کاربرد صدها هزار قطعه کریستال برای آویزهای روی سن و آن نقش های منحنی به سبک خیابان های باستانی رم ، اما مقتصد رفتار کردن برگزار کنندگان باعث شده بود که اغلب یک نفر برای اعطای جایزه روی سن رفته و بعضا چند جایزه را همو به برندگان بدهد! مثلا ویل اسمیت اعلام اسکار بهترین جلوه های تصویری و پس از آن صدا و تدوین جلوه های صوتی و همچنین تدوین  را برعهده گرفت که در سالهای قبل،  چند گروه برای اهدایشان دعوت می شدند و البته بعد از همه اینها ، ویل اسمیت باز هم روی صحنه باقی مانده بود که به شوخی گفت : من هنوز اینجا هستم! (البته این رفتار مقتصدانه در بخش بازیگری ، جایش را به گشاده دستی داده بود و به جای یک بازیگر ، 5 هنرپیشه در رشته های فوق در روی صحنه حضور یافتند).

مجری مراسم (هیو جکمن) هم برخلاف هرسال که از میان مجریان و شومن های کارکشته انتخاب می شد ، یک بازیگر متوسط بود که نه مجری قابلی محسوب شده ( مثل بیلی کریستال و جان استوارت و حتی ووپی گلدبرگ) و نه بازیگر مشهوری است. قابل ذکر است که وی معمولا به دلیل دستمزد کم ، در پروژه های مختلف ، جانشین سوپراستارها می شود. نمونه اخیرش فیلم "استرالیا" (باز لورمان) ذکر گردیده بود که نقش اصلی به راسل کرو پیشنهاد شد ولی به دلیل دستمزد کم پیش بینی شده ، مورد قبول وی قرار نگرفت و به همین جناب هیو جکمن داده شد!

وی سعی می کرد به سبک بیلی کریستال ، فیلم های برتر را با رقص و آواز معرفی نماید ولی به دلیل کم تجربه گی ، آن را با کمترین جذابیت ارائه کرد ، به طوری که چندبار در هنگام اجرا ، در نزد تماشاگران تصور اتمام آن پیش آمد!!

مونولوگ پیش درآمد هم که معمولا حدود 10 دقیقه در آغاز مراسم به طول می انجامید و شامل جوک ها و لطیفه های متعددی از مسائل روز و شایعات می گردید ، خیلی مختصر و در 4-5 دقیقه جمع و جور شد و از کمترین طنز  و مطایبه هم برخوردار بود به طوری که شوخی های آن منحصر به برخی هنریشه های حاضر در سالن شد.

وی به شدت و به قول فیلمسازان ، به طور گل درشتی ، از هرگونه اظهار نظر سیاسی پرهیز کرد ، گویی به وی تاکید شده بود که سیاسی حرف نزند! (برخلاف جان استوارت که مجری دیلی شو به عنوان یکی برنامه سیاسی روزانه بوده و کلیت اجرای خود را با شوخی های سیاسی پیش برد) . گویی این توصیه به سایر افراد نیز شده بود که برروی سن مراسم اسکار سخنی از مباحث سیاسی برزبان نیاورند. در این میان شاید تنها شان پن بود که پس از دریافت اسکارش ، به بهانه تجلیل از میکی رورک ، اشاره ای به ریاست جمهوری اوباما ( بدون ذکر نام او) نمود. جالب اینکه همین جناب شان پن در مراسم سال 2003 که برای فیلم "رودخانه میستیک" ، اسکار بهترین بازیگر مرد را گرفت ، در آن روزها  که به تازگی آمریکا وارد عراق شده بود ، به سختی سیاست های اشغالگرانه بوش را مورد حمله  قرار داد اما امروز که همچنان پس از گذشت 6 سال ، ارتش آمریکا علیرغم کشتن حدود یک میلیون عراقی و  از دست دادن هزاران سرباز آمریکایی ، همچنان و با تمام قدرت در عراق است ، سخنی برزبان نراند و گفت از اینکه در چنین کشوری زندگی می کند ، به خود می بالد!! فقط به خاطر اینکه کسی همچون میکی رورک به صحنه بازیگری بازگشته است؟!!!

و شان پن اسکار را گرفت ، نه به خاطر قوت بازی اش ، بلکه به خاطر حواشی نقشی که یک سیاستمدار همجنس گرا را به تصویر می کشید و بیانگر نظرات امروز سیاستمداران آمریکایی برای حقنه فساد و تباهی همجنس گرایی به همه دنیا بود.  این در حالی است که به اعتراف اغلب منتقدین و کارشناسان ، بازی کلینت ایستوود در "گرن تورینو" ، بنسیو دل تورو در "چه" ، جاش برولین در "دبلیو" و حتی لئونادو دی کاریو در " جاده رولوشنری" قویتر و تاثیر گذارتر بوده است.

 درواقع مراسم اسکار ، سیاسی ترین نظرات حاکمان خود را اعمال می کند بدون آنکه اجازه دهد کسی ، سخن سیاسی برزبان آورد. همین اتفاق در مورد کیت وینزلت و ایفای نقش یک عامل هلوکاست افتاد. در واقع به خاطر پروپاگاندای دیگری درمورد یکی از تابوهای جهان امروز سیاست که در کف صهیونیست ها اداره می شود ، بازیگری اسکار می گیرد که به نظر بسیاری از کارشناسان چندان لیاقت این جایزه را نداشت و در میان خود کاندیداها ، مریل استریپ برای ایفای نقش یک راهبه سخت گیر و متعصب در فیلم "شک" یا آن هاتاوی برای بازی در نقش یک دختر دچار بحران روانی در فیلم "ریچل ازدواج کرده" و یا حتی آنجلینا جولی برای به تصویر کشیدن یک مادر فرزند گم کرده در فیلم "بچه عوضی" محق تر به نظر می رسیدند.   

اما پس از سالها ، رهبر ارکستر مراسم ، بیل کانتی نبود و همین از ابهت برنامه کاسته بود. گویا او نیز به دلیل دستمزد کم حاضر نشده بود ، در این مراسم ارکسترش را به میدان آورد. از همین رو در هنگام اعلام نامزدها و برنده ها ، آهنگ های بی ربط بسیار نواخته شد. مثلا وقتی 5 بازیگر برای معرفی اسکار بهترین هنرپیشه نقش اول زن به روی صحنه آمدند ، موسیقی فیلم "برباد رفته" شنیده می شد!!!

پس از سالها خبری از اسکار افتخاری برای فعالیت یک عمر هم نبود و جایزه ایروینگ تالبرگ هم داده نشد ، تنها جری لوییس بود که به روی صحنه آمد و جایزه جین هرشولت را برای فعالیت های خیریه از ادی مورفی گرفت در حالی که به سبک و سیاق همیشه از فیلم ها و فعالیت های او هم چندان تصاویری نمایش داده نشد.

تنها چیزی که همچنان مانند سابق در مورد نحوه نمایش  مراسم برای رسانه ها در نظر گرفته شد ، پخش با 7 ثانیه تاخیر یا به صورت "Live- Recorded" برای جلوگیری از اتفاقات ناخوشایند بود که حتی در شوخی هیوجکمن با میکی رورک هم مستتر بود،  وقتی نزد او رفت و خطاب به وی گفت اگر این مراسم با 7 ثانیه تاخیر پخش می شود ، اگر تو برروی صحنه بروی و بخواهی صحبت کنی ، باید با 20 دقیقه تاخیر مراسم را پخش کنند!!( کنایه از نحوه نامطلوب سخن گفتن میکی رورک که اغلب از کلام ناشایست و توهین آمیز استفاده می کند. او در مراسم گلدن گلوب ، پس از دریافت جایزه به روش تشکر از دوستان که معمولا روی سن چنین مراسمی صورت می گیرد ، از همه سگ هایش تشکر کرد!!!)

پس از چند سال ( از سال 2003 به این طرف که قسمت سوم "ارباب حلقه ها" 11 اسکار گفت) که معمولا اسکار فیلم ها  از 3-4 جایزه تجاوز نمی کرد ، امسال فیلم "میلیونر زاغه نشین" یا با ترجمه صحیح تر " میلیونر زاغه سگی" ، 8 اسکار را از آن خود کرد. این موضوع اگرچه بیشتر به نفع شرکت های تبلیغاتی و اسپانسرهای مراسم تمام می شود ( در قاموس مراسم اسکار همواره ، اختصاص جوایز بیشتر به یک فیلم ، سود بیشتری را برای حامیان مالی آن و خود مراسم به بار آورده است و همیشه تقسیم جوایز در این گونه مراسم را نوعی شکست به حساب آورده اند).

 بعضا گفته شد ، این نوع تقسیم جوایز ( که بعد از 6 سال اتفاق می افتاد) به دلیل مشکلات مالی برای برگزاری اسکار هشتاد و یکم ، انجام گرفت. خصوصا که فیلم "میلیونر زاغه سگی" مورد اعتراض بسیاری از هندیان اهل مومبئی قرار گرفته بود و آن را خصوصا از سوی یک انگلیسی ، توهینی آشکار به ملت هند به شمار آورده بودند. ( توضیح آنکه در فیلم یاد شده ، هندیان ، آدم هایی بی فرهنگ ، خلافکار ، مافیایی ، شقی و با قساوت قلب و بدبخت و بیچاره تصویر شده بودند ، بدون آنکه عامل همه این سیه روزی ها یعنی ردپای دیرین استعمار در این کشور مورد توجه قرار بگیرد) . یکی از نکته های مورد اعتراض هندیان ، این بود که انگلیسی ها در زمان حاکمیتشان بر این شبه قاره ، اهالی هند را با لقب " سگ" خطاب می کردند و حالا گذاردن این لقب برروی فیلمی درباره هندوستان و مردمش ، می تواند تداعی همان نوع نگاه استعمارگرانه و تحقیر کننده باشد.

 

نکته دیگر اینکه کارگردان مراسم هم در یکی دو لحظه به قول معروف سوتی داده بود ، یکی  زمانی که قرار بود برای به روی صحنه آمدن اهداء کنندگان اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن ، سکانس هایی از لحظات برنده شدن برگزیدگان سالهای پیشین  برروی صفحه نمایشگر سالن پخش سود که در همین لحظه به جای آنکه پرده بازشود ، بسته شد و بخش هایی از همان لحظات روی پرده بسته به نمایش درآمد!

به هنگام نمایش تصاویر رفتگان سال گذشته هم که کویین لطیفه آوازش را می خواند ، دوربین  به جای آنکه تصاویر مربوطه را نمایش دهد ، به شکلی سرگردان در سالن می چرخید و مابین نمایش تصاویر مربوطه و  خود کویین لطیفه بلاتکلیف مانده بود که تماشاگران این سوی آنتن ، تقریبا متوجه نام و عنوان اکثر درگذشتگان سال 2008 نشدند. (ضمنا تصویر هیث لجر هم با آن همه تبلیغات و جایزه و مرثیه خوانی در میان آنها نبود! این هم یک سوتی دیگر!!)

اما پخش آگهی های بین مراسم از اعصاب خردکن ترین بخش ها بود که برخلاف هرسال به فاصله هر جایزه ، نمایش داده می شد. یعنی هرچه بانیان مراسم در تعداد اهداء کنندگان جوایز و دعوت شدگان ، خست به خرج داده بودند ، در پخش آگهی دست و دل بازی کردند و به اصطلاح حسابی برروی اعصاب بینندگان مراسم  دویدند تا شاید چند دلاری بیشتر عایدشان بشود!

 


 
 
در آستانه برگزاری اسکار هشتاد و یکم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧
 

 

 

مراسم اسکار هم ایدئولوژیک شد !

 

 

 

 

 

مراسم هشتاد و یکمین دوره اهدای جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا (اسکار) طبق برنامه اعلام شده شامگاه یکشنبه 22 فوریه (4 اسفندماه) به وقت غرب آمریکا  و بامداد دوشنبه 23 فوریه (5 اسفند ) به وقت تهران در سالن کداک تیه تر لس آنجلس برگزار می شود.  

می‌توان مراسم اعطای جوایز اسکار را جهانی‌ترین شکل یک نمایش محلی دانست که با پروپاگاندای قدرتمندترین رسانه‌های بین‌المللی به هواخواهان و علاقمندان سینما در سراسر کره زمین، یک فستیوال فراقاره‌ای نمایان شده است در حالی که حدود 96 درصد کل جوایز آن، تنها به آثاری اختصاص دارد که محصول آمریکا و انگلیسی زبان بوده و در زمان و مدت خاصی در سینماهای لس‌آنجلس به نمایش درآمده‌اند و فقط 4 درصد بقیه به فیلم‌های دیگر کشورها تعلق دارد که حتما بایستی در  همان زمان و مدت خاص در یک یا چند سالن سینمای لس‌آنجلس، اکران عمومی یافته باشند. یعنی فیلم‌هایی که حتی در دیگر شهرهای آمریکا به جز لس‌آنجلس بر پرده رفته اند حتی اگر تولید آمریکا هم باشند، اعتباری برای رأی دهندگان آکادمی اسکار ندارند.

مانند این است که فرضا مراسمی در شیراز برگزار شود و تنها قضاوت و جوایز خود را بر فیلم‌هایی بگذارد که در این شهر به اکران عمومی درآمده‌اند. (البته بر تفاوت‌های شیراز و لس‌آنجلس آگاه هستم!)

به این ترتیب خیل عظیم آثار سینمایی که در دیگر کشورها تولید شده‌اند ولی در لس‌آنجلس اکران  عمومی نداشته‌اند، جایی در این مراسم ندارند. ایضا فیلم‌های آمریکایی که به سالن‌های سینمایی این شهر مهم کالیفرنیا نرسیده‌اند. از طرف دیگر علیرغم نمایش هر تعداد فیلم از هر کشور که در لس‌آنجلس به اکران  عمومی درآمده باشند، فقط و فقط یک فیلم آنهم بنا به معرفی یک سازمان یا موسسه رسمی سینمایی در آن کشور می‌تواند، مورد قضاوت اعضای آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا قرار گیرد. به همین دلیل بوده که همواره در طول تاریخ سینما، بسیاری از شاهکارهای این هنر در مراسم اسکار مطرح نشده‌اند.

فی‌المثل شاهکارهای مسلمی مانند: «الکساندرنوسکی» (سرگئی آیزنشتاین)، «زمین» (الکساندر داوژنکو)، «اگتسومونوگاتاری» (کنجی میزو گوچی)، «پاترپانچالی» (ساتیا جیت رای)، «رم شهر بی‌دفاع» (روبرتو روسلینی)، «قاعده بازی» (ژان رنوار)، «زیر بام‌های شهر» (رنه‌کلر)، «روز برمی‌آید» (مارسل کارنه)، «حفره» (ژاک بکر)، «اورفه» (ژان کوکتو)، «یک محکوم به مرگ می‌گریزد» (روبر برسون)، «ام» (فریتس لانگ)، «اردت» (کارل تئودور درایر)، «داستان توکیو» (یاساجیرو ازو)، «از نفس افتاده» (ژان لوک گدار)، «هیروشیما، عشق من» (آلن رنه)، «لولامونتز» (ماکس افولس) و ... هیچگاه مدنظر آکادمی اسکار قرار نگرفتند.

از طرف دیگر حجم و شدت تبلیغات کمپانی‌های بزرگ و رسانه‌های عظیم (که در تیول همین کمپانی‌هاست) مهمترین و اساسی‌ترین عنصر مدنظر قرار گرفتن و قضاوت روی فیلم‌ها از سوی اعضای آکادمی به نظر می‌آید. امتیازی که طبعا نصیب محصولات همان کمپانی‌ها می‌شود و از همین رو آثار سینمای مستقل همواره کمترین سهم را در نظرگاه اعضای آکادمی دارند. بمباران عظیم تبلیغاتی این اعضاء توسط رسانه‌های مختلف متعلق به کمپانی‌های اصلی، نقش اصلی را در قضاوت آنها ایفا می‌کند. چنانچه همین امسال نیز برخلاف تبلیغات انجام شده فیلم "ماجرای عجیب بنجامین باتن" (دیوید فینچر) در همکاری کمپانی های برادران وارنر و پارامونت ساخته شده ضمن اینکه استودیوی کندی – مارشال(تهیه کنندگان اغلب فیلم های استیون اسپیلبرگ) نیز در تولید آن مشارکت داشته است ، "میلیونر زاغه نشین"(دنی بویل) را فاکس سرچ لایت و برادران وارنر توزیع و پخش کرده اند ، "کشتی گیر"(دارن آرنوفسکی) توسط فاکس قرن بیستم  برپرده سینماها رفته و  "جاده رولوشنری"(سام مندس) را دریم ورکس تهیه نموده است.

اما در این میان و در لیست نامزدهای اصلی جایزه اسکار 2009 شاید برای اولین بار فیلم هایی را مشاهده می کنیم که ظاهرا توسط استودیوهای کمتر شناخته شده و مستقل تولید شده اند. اما با اندکی تامل درمی یابیم ، کمپانی های فوق در زمره استودیوهایی هستند که در آغاز هزاره جدید و خصوصا در سالهای اخیر سازماندهی شده اند تا تولید فیلم هایی با موضوعات ایدئولوژیک و در جهت باورها و عقاید اوانجلیست های حاکم بر آمریکا (که اعتقادات شدید آخرالزمانی داشته و به نبرد آرماگدون حول محور اسراییل و علیه بشریت باور دارند) را برعهده گیرند. از جمله کمپانی های فوق می توان به موسسه "پرده اول" ، کمپانی "والدن میدیا" (تولید کننده مجموعه نارنیا ) ، "فوکوس فیچر" ، "نونت بابلز برگ" ، "کمپانی واینشتاین" ، "ایمجین اینترتینمنت" و ...اشاره نمود.

نگاهی به ادامه لیست نامزدهای اسکار 81 نشان می دهد ، فیلم های متعددی از این لیست متعلق به کمپانی ها و استودیوهای یاد شده هستند.  " کتاب خوان" (استفن دالدری) توسط  "نونت بابلز برگ" و کمپانی واینشتاین ساخته شده و "میلک" (گاس ون سنت) در "فوکوس فیچر" تهیه گردیده است ، "فراست / نیکسون"(ران هاوارد)  در استودیوی "ایمجین اینترتینمنت " جلوی دوربین رفته و و "شک"(جان پاتریک شانلی)  تولید  "اسکات رودین پروداکشن" است.

این تغییر عمده در فهرست نامزدهای اسکار امسال بی درنگ تماشاگر کنجکاو را متوجه موضوع اغلب آثار فوق می نماید تا بلکه پاسخ سوالاتش را در کنار گذاردن برخی کمپانی های بزرگ هالیوود در مقابل این استودیوهای به ظاهر گمنام بیابد.

پیش از این در تحلیلی که راجع به سینمای 2008 داشتم ، نوشتم که اگر در سینمای 2007 دو جریان عمده جنگی و آخرالزمانی ، بخش اصلی تولیدات سینمایی را تشکیل می دادند ، اما کمپانی های هالیوودی در سال 2008 با حذف سینمای جنگی و با گسترش جریان دیگر یعنی سینمای آخرالزمانی به علاوه تعداد متعدد فیلم های بی خاصیت و منفعل ، سمت و سوی این سینما را به سوی همان وجه آرماگدونی  تشدید نمودند. گویی بخشنامه ای پنهان ، ساخت هرگونه فیلم سینمایی درباره اشغال عراق و افغانستان را ممنوع کرده باشد.

 

 

در همان تحلیل متذکر شدم که جریان سینمای آخرالزمانی یا آرماگدونی در سال 2008 با قوت هر چه بیشتر و افزونتر نسبت به سالهای قبل ، شاکله اصلی سینمای غرب به ویژه آمریکا و هالیوود را به تسخیر خود درآورد و انواع و اقسام فیلم های سینمایی را دررابطه با پایان جهان ، بلاهای آپوکالیپتیک ، خطر نیروهای شر و غلبه نیروهای خیر که عمدتا از جبهه غرب هستند و ...را بر پرده سینماهای جهان برد. شاید بتوان گفت تنوعی که این نوع فیلم ها ، به لحاظ ژانر ، ساختار ، موضوع و نحوه برخورد با مقوله آخرالزمان در سال 2008 داشت ، در طول این سالهایی که سوژه فوق برای هالیوود به شکل محور درآمده ، بی سابقه بود. به گونه ای که حتی کارتون سرگرم کننده ای همچون :"وال ای" ( که البته از شانس های دریافت جایزه اسکار محسوب شده) نیز به گونه ای به موضوع آخرالزمان و بازگشت قوم رانده شده به سرزمین موعودش (که مدت 700 سال به دلائل زیست محیطی از آن دور افتاده بود) اشاره داشت.

تابستان سال 2008 پرده سینماهای جهان به طرز حیرت آوری با خیل آثار موسوم به آخرالزمانی مواجه شدند که هر یک در زیر پوشش سرگرمی و اینترتینمنت به نوعی  موضوع آخرالزمان را در کادر دوربین خود قرار داده بود. در این وادی انواع و اقسام فیلمسازان ریز و درشت ، معروف و گمنام ، مولف و غیر مولف وارد میدان  شده بودند. از استیون اسپیلبرگ و کریستوفر نولان و اندرو آدامسن گرفته تا پیتر برگ و متیو کاسوویتس و فیلمسازان خارجی مقیم هالیوود همچون "گیلرمو دل تورو " که بخش دیگری از "هل بوی" را جلوی دوربین برد و حتی تازه هالیوود دیده هایی مثل تیمور بکمامبتوف قزاق که "تحت تعقیب" را درمورد عملکرد سازمانهای تروریستی ماسونی برای نیل به حاکمیت آخرالزمانی ساخته بود.

اگرچه در رشته های اصلی اسکار 2009 ، برخی آثار نمایش داده شده در تابستان ، تنها نامزد دریافت جایزه در شاخه های فنی شده اند اما از آنجا که روند تولید فیلم های ایدئولوژیک در پاییز و حتی زمستان 2008 با سبک و سیاق دیگری ادامه یافت ، در میان کاندیداهای جایزه اسکار نیز اغلب به همین نوع تولیدات و یا به طور محدود و معدود به  فیلم هایی برمی خوریم که خنثی بوده و از هیچگونه خاصیتی برخوردار نیستند. به نظر می آید این خنثی گرایی در جهت همان گریز  از موضوعات ملتهب امروز جامعه آمریکا نظیر حضور اشغالگرانه در خاورمیانه ، حمایت بی چون و چرا از رژیم صهیونیستی و بحران اقتصادی اخیر بوده است. گریزی که اگرچه می تواند توجیه یک سینمای به اصطلاح غیر سیاسی باشد اما در کمال شگفتی موجب گرایش حساب شده و قوی به یک نوع سینمای ایدئولوژیک و بنیادگرای مسیحی-صهیونیستی (اوانجلیستی)

گشته است.

برای اثبات این مدعا بایستی به سراغ مصادیق رفت. به جز فیلم "میلیونر زاغه نشین" که تداعی

یک نوع گرایش خیالبافانه به ثروت از نوع گنج قارون و علی بی غم بود و به شکلی کلیشه ای (که امروزه سبک و سیاق اکثر انتخاب ها و برگزیده ها و جوایز است و در همین مقاله به کم وکیف آن خواهم پرداخت) مورد اقبال اغلب انجمن ها و اتحادیه ها و کانون های سینمایی غرب واقع گردیده است ، فیلم "ماجرای عجیب بنجامین باتن" به یک نوع تقدیر گرایی اوانجلیکی می پردازد ( خاطرمان هست که در اوایل فیلم ، کسی که بنجامین خردسال پیر گونه را به راه می اندازد و موجبات تکامل و پیشرفت های بعدی اش می شود ، یک کشیش اوانجلیست و در یک مراسم آیینی است) ، "کتاب خوان" اشاره ای شعاری و سطحی و تکراری به ماجرای هلوکاست دارد ، "شک" هجمه ای دیگر بر کاتولیسم و کلیسای کاتولیک در توجیه و تجلیل از پروتستانتیزم و اوانجلیسم  به نظر می آید ، "فراست / نیکسون" گامی دیگر در خرد کردن ریچارد نیکسون است(مثل فیلم های "همه مردان رییس جمهور" و "نیکسون" و "ترور ریچارد نیکسون" و ...)  ، رییس جمهوری  که در اواخر دوران ریاستش بر کاخ سفید برخلاف مقاصد صهیونیست های حاکم ، قصد بیرون کشیدن ارتش آمریکا از ویتنام را داشت.فیلم محصول همکاری ران هاوارد(سازنده آثار صهیونیستی "رمز داوینچی" و "فرشتگان و شیاطین" ) و صهیونیست دیگری به نام "پیتر مورگان" است.

"میلک" فیلم تهوع آوری است که علنا به تبلیغ همجنس گرایی و تجلیل از یکی از بانیانش در دهه 70 به نام هاروی میلک می پردازد و این گرایش انحرافی و ضد اخلاقی و غیر انسانی را در حد و اندازه تحرکات آزادیخواهانه و استقلال طلبانه به شمار می آورد. هاروی میلک خود یک یهودی بود که به شدت جامعه را به سمت و سوی انحرافات اخلاقی و رفتاری سوق داد و تشویق کرد. یادمان باشد که همجنس گرایی و سایر انحرافات اخلاقی در یکی از متون معتبر صهیونیست ها به نام "پروتکل های زعمای صهیون" به عنوان یکی از راههای اضمحلال اقوام غیر یهود(با تاکید بر جوانان مسیحی)  ، مورد توجه قرار گرفته است. جالب اینکه فیلم فوق به لحاظ ساختاری از نظر برخی منتقدین و کارشناسان در حد و اندازه متوسط  ارزیابی شده ، اما در کمال شگفتی به عنوان یکی از فیلم های برتر 2008 کاندیدای دریافت چندین جایزه از جمله اسکار بهترین فیلم سال گردیده است!

از طرف دیگر فیلم / انیمیشن "والس با بشیر" که یک فیلم اسراییلی است ، کاندیدای اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان بوده و به احتمال زیاد (مانند دیگر مراسم و انتخاب های ماههای اخیر) این جایزه را دریافت خواهد نمود. اگرچه در برخی محافل این فیلم/انیمیشن ، ضد صهیونیستی قلمداد شد اما واقعیت آن است که "والس با بشیر" فیلمی در دفاع از اسراییل و ارتش آن در جریان تجاوز به لبنان ( در سالهای اولیه دهه 80 میلادی) و قتل عام وحشیانه اردوگاههای صبرا و شتیلاست که از سوی سازمان ملل به عنوان یک فاجعه بشری لقب گرفت و سران اسراییل به خاطر آن کشتار سبوعانه ، جنایتکار جنگی قلمداد شدند. در فیلم فوق که به شکل انیمیشن ساخته شده ، ارتش اسراییل ، پس از ورود به خاک لبنان مورد هجوم فلسطینی ها قرار می گیرد ولی مشخص نمی شود که چرا این ارتش به سرزمین لبنان تجاوز کرده و چه جنایت هایی را مرتکب می گردد. در این فیلم خرابه های سوخته بیروت و اجساد قربانیان نمایش داده می شود ولی روشن نمی گردد که چه گروهی مرتکب این فجایع شده است. وقتی هم صحبت از زخمی ها و اجساد در میان است، همه  آنها متعلق به اسراییلی ها  تصویر می شود ، معلوم نیست در این میان تکلیف کشته های لبنانی و فلسطینی چیست؟!!

شخصیت اصلی ماجرا که گویا در جریان کشتار اردوگاههای صبرا و شتیلا در نزدیکی مکان اردوگاه ها به همراه دیگر سربازان اسراییلی حضور داشته ، در 3 لحظه فیلم تاثر خویش را نشان می دهد ؛ در اوایل فیلم سخن از کابوس هایش راجع به سگ هایی است که گویا در جریان حمله به بیروت کشته بوده است !! ( پس آدم هایی که به قتل رسانده ، کجای این ماجرا هستند؟!!!) در اواسط فیلم هم راجع به اسب هایی حرف می زند که در جریان جنگ بیروت و در اصطبل هایشان سلاخی شده بودند!! و بالاخره انتهای فیلم اجساد فلسطینی ها را در صبرا و شتیلا نشان می دهد ( که البته در اینجا دیگر تاثری از راوی داستان مشاهده نمی شود) . در واقع آنچه بیش از همه کشتارها و خرابی ها در نظر فیلمساز فاجعه آمیز به نظر رسیده ، کشتن سگ ها و اسب ها و پس از آنها  اهالی اردوگاه بوده است. یک قیاس مع الفارق که بیهوده و بدون وجه تسمیه در این فیلم قرار نگرفته بلکه دارای بعد ایدئولوژیکی است که معنای آن را تنها در همان متن معروف به "پروتکل های زعمای صهیون" می توان یافت . متنی که در آن  هر انسان غیر یهود را با کلمه "گوییم" به معنای حیوان اطلاق شده و البته در "تلمود" ، کتاب فقهی صهیونیست ها ، نیز این مفهوم قابل رویت است.

اما در فیلم "والس با بشیر" ، این فلسطینی ها هستند که موجب جنگ و کشتار گشته اند و حتی قتل عام صبرا و شتیلا که به قول سازنده فیلم برای انتقام خون بشیر جمیل توسط فالانژیست ها صورت گرفت نیز از سوی فلسطینی ها تحریک و آتشش روشن شده بود.

فیلم "والس با بشیر" به شدت از نظر ساختاری دچار ضعف و نگاه سطحی و غیر سینمایی است.بخش های مفصلی از آن،به صورت مصاحبه و در صحنه های استاتیک نمایانده می شود و کلیت کار ، اساسا از وجوه دراماتیک فاصله بعیدی دارد. از طرف دیگر فاقد عناصر روایت مستند نیز هست که همین موجب می شود تا در میان یک اثر داستانی یا مستند بلاتکلیف نگاه می دارد.

اما در این مراسم اسکار که مملو از فیلم های ایدئولوژیک است ، جای بسیاری از فیلم های خوش ساخت و متفاوت سال 2008 خالی است . از جمله دو فیلم درخشان کلینت ایستوود ؛ "بچه عوضی" که به یکی از معضلات تکان دهنده جامعه آمریکا اشاره دارد   و "گرن تورینو" که نگاهی دیگرگونه به مقوله کهن و کهنه نژاد پرستی در همان جامعه به شمار می آید. از آثار قابل قبولی مانند فیلم جاناتان دمی به نام "ریچل ازدواج کرده" یا "کله چرمی ها"ی جرج کلونی که به پشت پرده مسابقات ورزشی و تبانی با رسانه های مربوطه می پردازد  یا  فیلم دو قسمتی و پر زحمت استیون سودربرگ در باره انقلابی آمریکای لاتین ، ارنستو چه گوارا تحت عنوان "چه" یا فیلم اپیک باز لورمان درباره قاره پنجم به نام "استرالیا" یا فیلم هجو گرایانه برادران کوئن درباره سازمان سیا به نام "پس از خواندن بسوزان" یا اثر افشاگرانه استیوارت تاوزند یعنی "جنگ در سیاتل" یا فیلم "کوری" که براساس قصه معروف خوزه ساماراگو ساخته شد یا قصه ابسورد میشل گوندری در "لطفا نوار را برگردان" یا فیلم تکان دهنده "نجات داده شده" با بازی لیام نیسن که به ماجرای قاچاق زنان و دختران در کشورهای غربی نگاه دارد یا "هفت پاوند" گابریل ماچینو یا "رودخانه را بچرخان" ساخته کریس ایجمن یا حتی فیلم "دبلیو" ساخته الیور استون درباره زندگی و دوران حکومت جرج دبلیو بوش و یا اثر هوشمندانه مایک لی یعنی "بی خیال " نیز در میان نامزدان جوایز اسکار خبری نیست.

به نظرم اگر سینماگران ما به این حجم عظیم از داوری غیر تخصصی و ناعادلانه نگاه کنند ، اساسا دلخوری ها و اعتراضاتشان نسبت به جشنواره فیلم فجر و جشن خانه سینما و امثال آن برطرف خواهد شد. چراکه اگر برای امثال جشنواره فیلم فجر 5 یا 7 نفر و نهایتا در جشن خانه سینما 110 نفر قضاوت درباره برترین های سینمای ایران را برعهده دارند و گاها به روال حاکمیت سلیقه ها ، دل برخی فیلمسازان و هنرمندان را می شکنند ، در هالیوود و آکادمی اسکارش ، حدود 6000 داور این مسامحه را انجام می دهند. آنهم مسامحه ای بسیار دردناک تر و شکننده تر از مراسم اینجایی.

 چگونه می شود که این 6000 داور یا کمتر در شاخه بازیگران آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا که وظیفه تعیین نامزدهای بازیگری مراسم اسکار را برعهده دارند ، ایفای نقش خیره کننده بنسیو دل تورو رادر فیلم "چه"(که جایزه جشنواره فیلم کن امسال را هم گرفت)  یا بازی سالی هاوکینز در "بی خیال" (که خرس نقره ای جشنواره برلین سال گذشته را از آن خود کرد) یا کلینت ایستوود در "گرن تورینو"  یا لیام نیسن در "نجات داده شده" یا جولین مور در "کوری" یا ....را ندیده باشند؟

چطور اعضای شاخه موسیقی آکادمی ، موسیقی و آواز کلینت ایستوود در "گرن تورینو" یا اثر موسیقیایی سنگین ایگلسیاس را در "چه" و یا موسیقی فیلم "هفت پاوند" را نشنیدند؟

راستی تکلیف انیمیشن های دیدنی مانند "قصه دسپرو" و "ایگور" و "دون کیشوت" چه می شود که همه انتخاب ها در تسخیر "وال ای" و "پاندای کونگ فو کار" و "بولت" در آمده است.

اما حالا که سخن از محدودیت و کلیشه انتخاب ها به میان آمد ، بی مناسب نیست ، به یکی دیگر از مصیبت های انتخاب بهترین های سینمایی در غرب اشاره کنیم که خوشبختانه حداقل در مملکت ما وجود ندارد.

اگر همین الان نگاهی اجمالی به برگزیدگان خیل انجمن های نقد ، کانون ها و اتحادیه های سینمایی یا مراسمی همچون گلدن گلوب و بافتا و سزار و ...بیندازید ، به سرعت متوجه خواهید شد ، تعداد فیلم هایی که در لیست های گوناگون نامزد رشته های مختلف شده اند از انگشتان دو  دست تجاوز نکرده و در مورد رشته های اصلی مانند بهترین فیلم و کارگردانی و فیلمنامه و بازیگری ، این تعدد در حد انگشتان یک دست می ماند.

این در حالی است که در سینمای ایران اگر فیلم یا فیلمساز و یا هنرمندی از جشنواره فیلم فجر جایزه نگیرد ، در جشن خانه سینما برگزیده می شود و اگر در خانه سینما مورد لطف واقع نشود ، در جشن منتقدان تقدیر و تجلیل می شود و اگر چنین هم نشود در لیست های مختلف منتقدان و نویسندگان سینمایی و یا جشنواره های دیگر انتخاب قرار خواهد گرفت. اما در سینمای غرب چنین تکثر آرایی وجود ندارد. نگاه دیگری به مجموعه برگزیدگان و برترین های لیست های مختلف بیندازید. ملاحظه خواهید کرد که از لیست بهترین های انجمن منتقدان نیویورک گرفته تا منتقدین لس انجلس و شیکاگو و بوستون و مراسم بافتا و گلدن گلوب و اتحادیه کارگردانان و فیلمنامه نویسان و بازیگران و تهیه کنندگان و ... از چند فیلم مشخص "ماجرای عجیب بنجامین باتن" ، "میلیونر زاغه نشین" ، " کتاب خوان" ، "میلک" ، "فراست / نیکسون" ، "شک" و در مرحله پایین تر از  "شوالیه تاریکی" و "وال ای" و "جاده رولوشنری" فراتر نمی روند! یعنی در میان بیش از 1000 فیلم تولیدی سینمای آمریکا و صدها اثر ساخته شده در دیگر کشورها ، تنها همین 8-9 فیلم در فهرست های مختلف قرار گرفته اند و بس !! آثاری که 90 درصد آنها در آخرین ماه سال اکران شده و واجد یک خصوصیت واحد هستند : از محتوایی ایدئولوژیک برخوردارند. گویی یک بخشنامه یا دستورالعمل و یا بیانیه ای خطاب به همه انجمن های و نهادها و مراکز سینمایی غرب صادر شده که تنها حق دارند ، از میان فیلم های یاد شده ، برگزیدگان خویش را تعیین نمایند!!

 در غیر این صورت یعنی در بین هزار و اندی فیلم تولیدی سینمای غرب در سال 2008 ، آیا واقعا  هیچ فیلم دیگری به جز آنچه گفته شد ، وجود نداشته که در لیست های مذکور قرار گیرد؟!!!

مگر این نیست که زنده بودن یک جامعه به میزان تکثر آراء و عقاید و نظرات بستگی دارد و یک اجتماع زنده و پویا از افکار و نظرات مختلف برخوردار است؟ پس چگونه است که درمورد انتخاب آثار برتر سینمایی سال در غرب ، چنین تکثر آرایی وجود ندارد؟ مگر نه این است که منتقدان بیشتر از روی سلیقه و تمایلات شخصی ، فیلم های مورد علاقه شان را برمی گزینند؟ یعنی سلیقه و تمایل صدها و هزاران منتقد و کارشناس سینمایی در اقصی نقاط جوامع غرب با یکدیگر تفاوتی ندارد؟!

مگر در نوشته های اغلب منتقدین مشهور و گمنام ، فیلم "میلیونر زاغه نشین" اثری سطحی معرفی نگردید که اساسا به عمق راه نمی برد؟ پس این منتقدینی که در انجمن ها و حلقه های مختلف نقد فیلم ، این فیلم را به عنوان بهترین فیلم سال برگزیدند ، چه کسانی بودند؟ مگر منتقدین متعددی در نوشته های خود بر دو فیلم درخشان کلینت ایستوود تاکید نکردند ؟ پس چرا در میان هیچکدام از فهرست های انجمن های نقد فیلم در سراسر آمریکا و غرب ، نامی از وی و فیلم هایش به چشم نمی خورد؟!!

راستی میکی رورک چه بازی فوق العاده ای در "کشتی گیر" نشان داد که در همه لیست های یاد شده به عنوان بهترین بازیگر مرد ، قرار گرفته است؟

"والس با بشیر" چه اتفاق آرایی را برانگیخته که در تمامی فهرست ها به عنوان بهترین فیلم خارجی زبان برگزیده شده است؟ !!!

این انتخاب های کلیشه ای ، تقریبا برای اسکار امسال کوچکترین هیجانی باقی نگذاشته و می توان برنده ها را از پیش با تقریب قریب به یقین حدس زد:

بهترین فیلم :یکی از دو فیلم "میلیونر زاغه نشین " یا "ماجرای عجیب بنجامین باتن" (شانس اولی بیشتر است)

بهترین کارگردانی : دنی بویل  یا دیوید فینچر

بهترین فیلمنامه اصلی : میلک

بهترین فیلمنامه اقتباسی: میلیونر زاغه نشین یا ماجرای عجیب بنجامین باتن

بهترین بازیگر نقش اول مرد: میکی رورک برای کشتی گیر یا به احتمال کمتر شان پن در میلک

بهترین بازیگر نقش اول زن : کیت وینزلت در کتاب خوان یا با درصد کمتر مریل استریپ برای شک

بهترین بازیگر نقش دوم مرد: هیث لجر در شوالیه تاریکی

بهترین بازیگر نقش دوم زن : احتمالا پنه لوپه کروز برای  ویکی کریستینا بارسلونا

بهترین انیمیشن : وال ای

بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان : والس با بشیر

 

 و بقیه جوایز نیز به نسبت تقسیم خواهد شد!

اما از همه اینها بگذریم ، مجری گری هیو جکمن برای مراسم اسکار ، یک افت شدید به حساب می آید. پس از بیلی کریستال و استیو مارتین و جان استیوارت و کریس راک و حتی الن دجنرس ، دیگر حضور یک بازیگر خنثی مانند هیو جکمن که مابین نقش های کمدی و تراژیک و رمانتیک سرگردان است و در هیچیک نتوانسته موقعیتی کسب کند ، از آن حرف هاست!!!

به هرحال پس از تغییر رییس جمهوری گویی خواسته اند در همه موارد تغییر بوجود بیاورند! تنها موضوعی که تغییر نکرده همانا نگاه ایدئولوژیک اوانجلیستی به سینما و اسکار و جوایز آن است که گویا شدیدتر هم شده ، همچنانکه علیرغم تغییر تیم کاخ سفید آقای اوباما و با وجود مخالفت ها ،  همچنان یک کشیش اوانجلیسیت به نام ریک وارن  ، مراسم تحلیف وی را به جای آورد و صهیونیست های شناخته شده ای مانند رهم امانوئل و جرج اکسلراد ، گردانندگان اصلی کاخ سفید هستند!!!!