مستغاثی دات کام

 
نگاهی به عملکرد شبکه های تلویزیونی جهانی در قبال بحران غزه
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 

 

 

جنگ رسانه ها ؛ سوی دیگر میدان غزه

 

سوگلی ناصرالدین شاه در صحنه ای از فیلم "ناصرالدین شاه ، آکتور سینما" خطاب به ابراهیم خان عکاس باشی در مذمت دختر لر می گوید :"...دختر لر لعبتی نیست. دلربایی از سینماتوگراف است که میمون را مهد علیا نشان می دهد..."

گویا این حکایت رسانه های امروز دنیا است که هوش و گوش جهانیان را در اختیار دارند و روز را شب و شب را روز جلوه می دهند. شبکه های تلویزیونی که به قول ادوارد مورو در فیلم "شب بخیر ، و موفق باشی" :"...اگر پنجاه یا صد سال بعد ، مورخانی باشند و اگر یک هفته از برنامه های ضبط شده هر سه شبکه بزرگ سالم مانده باشد ، آن مورخین با تصاویری سیاه و سفید و شاید هم رنگی رو به رو می شوند که شاهدی است بر انحطاط ، واقع گریزی و جدایی از واقعیات دنیایی که در آن زندگی می کنیم...تلویزیون بیشتر استفاده می شود تا حواس ما پرت بشود ، فریب بخوریم ، سرگرم بشویم و جدا بمانیم..."

شبکه های تلویزیونی امروز دنیا  برای سرگرم کردن مخاطبانشان به هر دنائتی دست می زنند تا به راحتی بتوانند بر حقایق و واقعیاتی که پیرامونشان در جریان است ، سرپوش بگذارند ، تاریخ را تحریف کنند و گرگ را گوسفند بنمایانند. این شبکه های تلویزیونی شومنی مانند "جری اسپرینگر" می خواهند تا در نابسامانی های خانوادگی ، مردم را مثل گلادیاتورهای قرون اولیه به جان یکدیگر بیندازد که دیگران به جنگ تراژیک آنان بخندند. این تلویزیون ها امثال لری کینگ را می خواهند تا در بحث بحران غزه بر یک تاریخ جنایات اسراییل سرپوش بگذارد و مقصر فجایع اخیرش را ، تحریک حماس بداند. نمی دانم چرا هیچ کس از این به اصطلاح ژورنالیست ها  و روسای سیاستمدارشان سوال نمی کند که اگر اسراییل آنقدر وحشی و ددمنش است که با یک تحریک کوچک ، عالمی را به خاک و خون می کشاند ، چرا به سراغ علت نمی روند و فکری به حال عامل اصلی این توحش نمی کنند و همواره مراقبند و از این موضوع در هراسند که نکند کسی یا چیزی این حیوان وحشی را تحریک کند؟!! چرا هیچ کس ، هیچ سازمان و کمیسیون بین المللی چه ازنوع حقوق بشرش و چه از مدل شورای امنیتش نمی تواند این جانور را ولو به زبان محکوم نماید؟

از نگاه این تلویزیون ها ، همه تقصیرها متوجه حماس است. آنها نمی گویند در سال 1948 که حماس وجود نداشت ، چرا گروههای تروریستی صهیونیستی روستاهایی مانند کفرقاسم و دیریاسین را به قبرستانی بدل ساختند و تا همین امروز به جنایات و جوایز نوبلی که به خاطرش دریافت نمودند ، می بالند!

 

آنان از 60 سال جنایت اسراییل در حق فلسطینی ها سخنی به میان نمی آورند و برای بحران امروز هم هرگز تحلیل نمی کنند که چرا در موشک باران خاک اسراییل توسط حماس کمترین کشته و آنهم از نظامیان گزارش می شود ، اما در بمباران های اسراییل بیشترین کشته ها آنهم از زنان و کودکان خبر داده می شود. در تحلیل های آنها هیچگاه از این گزارشات ،  نگاه انسانی و اخلاقی  حماس و دیدگاه شیطانی و غیر انسانی اسراییل در جنگ نتیجه گرفته نمی شود. آنها بی شرمانه می گویند البته اسراییل هم نباید اینچنین بمباران می کرد ولی مقصر اصلی حماس است که او را تحریک کرد! آنها نمی گویند که اسراییل بیش از یک سال است که برخلاف همه مقررات و قوانین و تعهدات بین المللی ، غزه را در محاصره خود گرفته و به قول معترضین در هلند آن را به یک زندان بزرگ تبدیل ساخته است. این تلویزیون ها و رادیوها نمی گویند که بیش از یک سال است که اسراییل ، همه گذرگاههای غزه را در کنترل خود گرفته و ورود هرگونه مواد غذایی و بهداشتی را منوط به اجازه خود دانسته است! آنها نمی گویند که بیش از یک سال است نسل کشی در غزه آغاز شده (همچنان که بیش از 60 سال است در سرزمین فلسطین ادامه دارد) و در طول این مدت روزی نبوده که زنان و کودکان فلسطینی به خاطر  کمبود مواد غذایی یا بهداشتی به کام مرگ نرود.

سیاری از واقعیات دیگر هم در این تلویزیون های بازیچه دست سرمایه داران و صاحبان کمپانی ها و شرکت های بزرگ آمریکایی و اسراییلی پنهان می شود و در پایان آنکه بدهکار می شود ملت فلسطین است !!!

واقعا تلویزیون هایی مثل  شبکه "سی ان ان" دیگر  چگونه می توانند خود را رسانه و تلویزیون معتبر و قابل اطمینانی معرفی کنند ؟  چگونه می توانند دم از دمکراسی و حقوق بشر بزنند ، در حالی که خود آنها و همدستان اسراییلی شان تاکنون حتی یک مورد مرگ کودک و نوجوان اسراییلی را در آمارهای خود در طول جنگ اخیر اعلام نکرده اند ، ولی همین آمارهای نصفه و نیمه شان ، حکایت از مرگ مظلومانه صدها زن و کودک بی گناه فلسطینی در اثر بمباران های هواپیماهای اسراییلی دارد؟ ( پس از 22 روز همین رسانه ها اعلام کردند که از 1300 نفر کشته شده در غزه اکثرا غیر نظامی بوده و بیش از یک سوم از آنها را کودکان تشکیل می داده اند،  در حالی که همه 37 نفر کشته اسراییلی را سربازان ارتش تشکیل می داده اند)چگونه این رسانه ها می توانند از این پس بازهم مقوله شرافت خبرنگاری و اطلاع رسانی آزادانه را مطرح نمایند ، درحالی که همه دنیا ، دست و پاهای کودکان معصوم "غزه " را در زیر آوارهای بمب های هدایت شونده لیزری و فسفری اسراییل (که به تازگی از آمریکا دریافت کرده بود) دیدند ولی تلویزیون "سی ان ان"  فقط به خاطر  عصبیت جاهلی  روسای خود در هواخواهی صهیونیسم و اسراییل ،بی شرمانه ، ترس  موهوم کودکان اسراییلی را از موشک های گراد فسطینیان در بوق های تبلیغاتی اش می کند؟

مضحک ترین ادعای صهیونیست ها که رسانه های مذکور آن را مثل مرغ مقلد ، تکرار می کنند ، کمک موشکی ایران به فلسطینی هاست! این درحالی است که هرکس در جریان محاصره نوار غزه باشد و اصلا نگاهی به نقشه بیندازد ، متوجه خواهد شد که منطقه موسوم به غزه از دو طرف با اسراییل همسایه است ، از یک سو به مصر (که به دلیل بستن مرز خود به روی فلسطینی ها موجب لعن و نفرین جهانیان قرار گرفته ) و از سوی چهارم به دریا که توسط ناوهای اسراییلی بسته شده است . یعنی تنها خود صهیونیست ها و یا شرکای مصری شان می توانند ، موشک به غزه وارد نمایند. چندی پیش نشریه اشپیگل ، تصاویری از کارگاههای ساخت موشک در غزه به چاپ رسانده بود که چگونه با کمترین امکانات و به صورت دست ساز این موشک ها تولید شده و توسط خمپاره انداز پرتاب می گردند که سنگین ترین آنها ، فقط 9 کیلومتر برد دارد! نکته جالب ، عکسی بود که از مواد اولیه این موشک ها در یک انبار منتشر شده بود و نوشته ها و عبارات عبری برروی کیسه های این مواد ، نشانگر آن بود که به احتمال زیاد این مواد از داخل اسراییل تهیه شده اند!!

و نکته دیگر اینکه، بسیاری از آگاهان سیاسی براین امر واقفند که امروزه تهیه پیشرفته ترین سلاح های جنگی با پرداخت پول بیشتر از طریق قاچاقچیان بین المللی قابل دسترسی است و برخی حتی براین باورندکه اگر پول خوب بپردازی،این قاچاقچیان برایت بمب اتم هم می آورند. موضوع فوق را اندرو نیکول در فیلم "ارباب جنگ" به خوبی به تصویر کشیده بود. فیلمی که پس از نمایش نقش قاچاقچیان بین المللی در ایجاد و تداوم جنگ های خونین گوشه گوشه دنیا ، این جمله را در نمای انتهایی خود ، نشان می دهد :"... " مادامی این تاجران و قاچاقچیان اسلحه می توانند فعالیت کنند که ارتش کشورهای آمریکا ، روسیه ، فرانسه ، انگلیس و چین آنها را تغذیه نمایند . کشورهایی که 5 عضو دائمی شورای امنیت هستند"!!!

 

خوشبختانه در مقابل تبلیغات و پروپاگاندای فوق از سوی رسانه های به اصطلاح معتبر دنیا ، برخی شبکه های تلویزیونی از جمله شبکه خبر و یا شبکه های پرس تی وی ، العالم ، المنار و تا حدودی الجزیره توانسته اند تصاویر نسبتا واقعی از هلوکاست غزه و قساوت و سبوعیت صهیونیست ها ارائه داده و رویه ظالمانه و غیر انسانی مقایسه دو طرف درگیری با یک ملاک و معیار (که شیوه غالب رسانه های امروز جهان در مورد وقایع غزه است) را زیر علامت سوال ببرند. تصویر زنده ، لحظه به لحظه و بدون شرح شبکه المنار از بمباران های بی امان ، انفجارات و دودهای غلیظی که از نقطه نقطه شهر غزه به هوا می رفت و فیلم های حیرت انگیز از اصابت موشک های حماس به تانک ها ، ابزار نظامی و سنگرهای صهیونیست ها در مقابل اجساد متلاشی یا پیکرهای سوخته کودکان فلسطینی در اثر بمب های خوشه ای و فسفری صهیونیست ها ، بدون هیچگونه شرح و تفسیری به خوبی افشاگر یک تاریخ جنایت و ددمنشی پدیده ای شوم و فرقه ای شیطانی به نام صهیونیسم است که پول و قدرت نظامی و تکنولوژی را در اختیار خود گرفته ، غافل از آنکه ، قدرت واقعی از آن خداوند و بندگان واقعی اوست و همین قدرت است که امروز با موشک های سبک 9 کیلومتر برد ، همه آن هیمنه نظامی رژیم تا دندان مسلح اسراییل را زمین گیر کرده است . رژیمی که عادت به جنگ های سریع و عملیات ضرب العجلی داشت و آن را در جنگ هایی مثل جنگ 6 روزه ژوئن 1967 و رمضان 1973 تجربه کرده و تمام ارتش های کشورهای عرب را به ذلت کشانده بود اما امروز دربرابر گروه کوچک ولی باایمانی به نام حماس ( مثل سال 2006 در برابر حزب الله لبنان) ذلیل شده است.


 
 
نگاهی به "ذره ای آرامش" ، تازه ترین فیلم از مجموعه "جیمزباند"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 

Quantum of Solace

 

فرزند نامشروع جنگ سرد

 

 

 

 

 

اکران عمومی "ذره ای آرامش" یعنی  بیست و دومین فیلم جیمزباند با حضور هفتمین بازیگری که به عنوان دومین فیلم خود در کسوت مامور 007 در می آید ، بهانه ای است تا به یکی از پردنباله ترین کاراکترهای سینمایی بپردازیم. کاراکتری که در سالهای اوج جنگ سرد توسط "یان فلیمینگ" خلق شد و پس از آن توسط سینمای هالیوود ، قهرمان  فیلم های مختلف گردید و  در واقع تا زمانی که این شخصیت سوپر قهرمان توسط بازیگران و هنرپیشه های مختلف  در دوربین کمپانی های هالیوود جای نگرفت ، جیمزباند نشد !

جیمزباند در سالهایی بر پرده سینماهای جهان نقش بست که آمریکا ، دکترین لشکر کشی به کشورهای دور دست برای رقابت با قطب مقابلش یعنی شوروی را به تازگی آغاز کرده بود و پس از اینکه بالاخره پس از تلاش فراوان نتوانست حکومت طرفدار شوروی فیدل کاسترو را در کوبا یعنی بیخ گوش خود ، سرنگون سازد، تازه دریافت که او هم بایستی بیخ گوش رقیب ، پایگاهی داشته باشد که موی دماغش شود و از اینجا بود که پس از  شکست مفتضحانه فرانسویان در "دین بین فو" ویتنام ، برروی این کشور کوچک آسیای جنوب شرقی زوم کرد. اواخر دهه 50 و سالهای آغازین دهه 60 ، سالهایی بود که  نظامیان آمریکایی  به بهانه های مختلف تحت عنوان کمک های امدادی و یا مبلغ مذهبی به ویتنام  سرازیر میشدند.(گوشه ای از این شیوه امپریالیستی را 6 سال پیش فیلیپ نویس براساس رمانی از گراهام گرین در فیلم "آمریکایی آرام" به تصویر کشید) و در نوامبر 1965 ، نخستین جنگ ارتش آمریکا علیه مردم ویتنام تحت عنوان "نبرد برای آزادی" انجام گرفت .(که این داستان را نیز می توان در فیلم "ما سرباز بودیم" ساخته رندال والاس در سال 2002 دید ). اما این ها چه ربطی به جیمزباند دارد؟

می توان گفت در آن سالهای اوج جاسوس بازی که حتی استاد هیچکاک هم فیلم "پرده پاره" را در همین باره ساخت ، مخلوقی به نام جیمزباند می توانست سمبل همه آمال و آرزوهای تحقق نایافته آمریکاییان برای غلبه جاسوسی بر رقیب سرسخت خود باشد و در عین حال توجیهی برای حضور فاجعه بار در ویتنام که "ای جهانیان ببینید آمریکا برای آزادی و نجات بشر از دیکتاتوری چه کارها که نمی کند و چه قهرمان هایی که به میدان نمی فرستد!!"(اگرچه جیمزباند در اصل مامور مخفی انگلیس بود ولی در فیلم های مذکور کاملا آمریکاییزه شد!) و هنوز هم در این فیلم ها ، صحبت از جنگ سرد است.(در آخرین صحنه حضور "ام" در فیلم "کازینو رویال" ، وی پس از مکالمه با جیمزباند می گوید: "من جنگ سرد را باختم.") ،

شاید کمتر شخصیت و کاراکتری در تاریخ سینما باشد که 21 دنباله پیدا کرده باشد و اینکه این دنباله ها به دلیل استقبال مردم و خواست تماشاگر یعنی فروش فوق العاده ، ساخته شده باشد ، جز خوش خیالی و ساده انگاری به نظر نمی آید. اگرچه به دلیل ساخت خوب ، برخی فیلم های اولیه جیمزباند که "شان کانری" نقش مامور 007 را ایفا می کرد ، مورد استقبال نسبی قرار گرفتند ولی دلیل فوق می تواند تنها برای 2-3 دنباله اول قانع کننده باشد . این در حالی است که  نگاهی به آمار فروش فیلم های جیمزباند نشان می دهد ،  فیلم های دهه 70 این سری از موفقیت چندانی برخوردار نبوده و تولیدات دهه 80 آن که با حضور بازیگرانی همچون  جرج لازنبی و راجر مور و تیموتی دالتون همراه شد ، بعضا شکست های تجاری سنگینی برای کمپانی های سازنده به بار آوردند ولی ساخت این سری فیلم ها همچنان ادامه یافت! (در همان دهه 80 علیرغم شکست های فوق،  5 فیلم جیمزباند جلوی دوربین رفت . به خاطر بیاوریم دهه 80 نقطه اوج سیاست ریگان برای وارد آوردن ضربات آخر بر پیکر در حال فروپاشی اتحاد شوروی بود).

 پرفروش ترین فیلم های جیمزباند که مربوط به دوره بازی "پیرس برازنان" می شود ، در مقام های 58 ، 97 و 98 لیست پرفروشترین فیلم های تاریخ سینما قرار دارند و حتی آثار غیر تجاری و مستقلی مانند "عروسی پر ریخت و پاش یونانی من" یا فیلم های غیر جذابی مثل "نشانه ها" و یا کمدی های متوسطی همچون "ملاقات با فاکرها" از این پرفروش ترین جیمزباندها بالاتر ایستاده اند! اما بازهم جیمزباند ساخته شده است!!

ولی کاراکتر دو جیمزباند اخیر (که نقشش را دانیل کریگ بازی می کند) تفاوت های آشکاری با اصل جیمزباندی دارد که خصوصا شان کانری و راجر مور بازی می کردند و بعدا امثال پیرس برازنان از آن تقلید کردند. البته نه اینکه حضور دانیل کریگ این تفاوت را به وجود آورده باشد. بلکه به نظر می آید آنچه بیشتر باعث این تفاوت گردیده است ، حضور سینماگری همچون "پال هگیس" (سازنده آثاری همچون "تصادف" و " در دره اله" و نویسنده فیلم هایی مانند "پرچم های پدران ما" و "نامه هایی از ایووجیما") در زمره فیلمنامه نویسان دو فیلم آخر جیمزباند یعنی "کازینو رویال" و "ذره ای آرامش" است. چراکه دو فیلمنامه نویس دیگر یعنی "نیل پورویس" و "رابرت وید" ، جیمزباندهای قبلی مثل "روز دیگر بمیر" و "دنیا کافی نیست"  را نیز نوشته بودند.

کاراکتر این جیمزباند جدید برخلاف اسلاف خود ، دیگر خوش گذران و زن باره و لاقید نیست ، بلکه عاشق پیشه و احساساتی و فداکار به نظر می آید و از طرف دیگر  بی محابا خود را به آب و آتش می زند. او برخلاف مشابه های دهه های قبلی که "گلد فینگر" بودند و "فقط دوبار زندگی می کردند" و ... دیگر از آن ابزارآلات عجیب و غریب آقای  Q بهره ای نمی برد. چون آقای Q که همیشه جیمزباند را از اتومبیل های همه کاره و خودنویس های کشنده و عصاهای شلیک کننده و کمربندهای معجزه گر و ...بی نیاز می کرد ، چند سالی است فوت کرده و دیگر نمی تواند به این مامور امنیتی بریتانیا ، کمکی برساند.از همین روست که دیگر آقای باند ، تنها به زور بازو و قدرت جنگندگی و فنون و تکنیک های شخصی اش متکی بوده و از هیچ گونه شعبده و تردستی و آکروباتی نمی تواند سود ببرد.اگرچه در همین فیلم "ذره ای آرامش" ملاحظه می فرمایید که ایشان نه تنها رالی باز قهاری است بلکه موتور سواری ماهر ، قایق رانی چیره دست و خلبانی حرفه ای نیز هست و از پس همه رقبای چندگانه اش برمی آید.

اما موضوع دیگری که جیمزباند پال هگیس را نسبت به سایر جیمزباندها متفاوت می سازد ، عدم اطاعت وی نسبت به دستورات و نوعی سرکشی و عصیانگری است که از کاراکتر وی ، مرد ناآرامی می سازد. خشونت وی نسبت به مشابهات قبلی کاملا بارز است ، به راحتی حریفانش را ناکار ساخته و در مقابل جان دادنشان ، کوچکترین احساسی بروز نمی دهد. به آسانی آنها را از بلندی پرتاب می کند یا مغزشان را متلاشی می سازد. تنها لحظه ای که از او اندکی احساسات مشاهده می شود ، صحنه ای است که دوست در حال احتضارش یعنی ماتیس که توسط افراد دامینیک گرین تا سرحد مرگ مجروح شده را در کف خیابان به آغوش گرفته و پس از حدود یکساعت که از شروع فیلم و انبوهی زد و خورد و درگیری های پی درپی گذشته ، بالاخره دقیقه ای آرام می گیرد و به تماشاگر هم اجازه می دهد که نفسی تازه نماید. اما در همین صحنه هم ملاحظه می کنیم ، پس از آن لحظات سانتی مانتال جیمزباندی (که در کل آثار این مامور انگلیسی بی سابقه است) مجددا همان خشونت و بی احساسی بروز کرده و در صحنه ای تهوع آور ، جیمزباند ، رفیق دیرینش را به داخل سطل زباله می اندازد و در مقابل اعتراض نیکول هم تنها پاسخ می دهد که برای ماتیس فرقی نمی کند! 

او برخلاف دیگر جیمزباندها در هیچ لحظه ای لبخند برلب نداردو نوعی صورت سنگی می تواند مشخصه این باند جدید باشد. این در حالی است که حتی شان کانری جدی و اخمو در فیلم های جیمزباند به نیشخندهایش معروف بود و علاقمندان جیمزباند هم که خنده های راجر مور را به خاطر دارند.

اما داستان فیلم های اخیر جیمزباند،براساس ماجرا و سروصدایی است که مدتی است  نظام حاکم جهانی برای مقابله با تروریسم بر پا ساخته است. تروریسمی که عمدتا توسط خود همین نظام ساخته و پرداخته شده ولی به ناحق و توسط پروپاگاندای رسانه های وابسته ،  به ملت های مسلمان خاورمیانه یا شرق دور و یا کشورهای مستقل آمریکای لاتین نسبت داده می شود. در "کازینو رویال" جیمزباند قصد داشت در یک بازی مداخله کند که قرار بود هزینه های مالی یک سازمان جهانی تروریستی را تامین نماید و "ذره ای آرامش " هم گویا به نوعی ادامه همان ماجراهای "کازینو رویال" است (حداقل از این جهت که همچنان جیمزباند به دنبال انتقام خون دختری به نام "وسپر" است که در "کازینو رویال" علاقمندش شده بود و توسط تروریست ها کشته شد و هم از آن رو که یکی از همان تروریست ها به نام "دامینیک گرین" قصد دارد این بار با در اختیار گرفتن منابع آبی در آمریکای لاتین و سپس همه کره زمین و برهم زدن اکولوژی مناطق مختلف  ، فاجعه ای دیگر بیافریند.)

قصه فیلم "ذره ای آرامش" در بولیوی(از کشورهای آمریکای لاتین) اتفاق می افتد که روزگاری ایالات متحده ، آن را حیاط خلوت خود فرض می کرد و حالا که در اختیار مخالفان آمریکاست ، از قضا همین آمریکای ضد تروریست قصد دارد برای براندازی حکومتش ، با تروریست هایی مانند گرین همکاری کند تا ژنرال دست نشانده ای به نام مدرانو را به حکومت بولیوی برساند. اینچنین است که می بینیم در همین فیلم جیمزباند هم ریش مبارزه ضد تروریستی آمریکا درآمده و ماموران سازمان اطلاعات و امنیتش مشغول معامله با تروریست ها می شوند تا یک حکومت مخالف را سرنگون سازند. اینجاست که آن حرف نوآم چامسکی ، مفسر و تحلیل گر آمریکایی مصداق می یابد که از نظر حاکمان آمریکا و رسانه هایشان ، تروریست کسی است که برخلاف منافع آمریکا عمل نماید!  و اگر همین تروریست در جهت منافع آمریکا فجیع ترین اعمال را هم انجام دهد ، جز مدافع دمکراسی و حقوق بشر ، نمی توان عنوان دیگری به وی داد!!! اینچینین است که مقوله "مبارزه با تروریسم" جز دستاویزی برای اعمال سیاست های تجاوزکارانه و نژادپرستانه نخواهد بود.

دو سال پیش  در سمینار بین المللی"جنگ در خاورمیانه "که در مونترال کانادا برگزار شد،خانم "فرانسیس نمه" نماینده سازمان جهانی اتحاد برای آزادی ، طی سخنانی درباره تروریسم مورد ادعای آمریکا گفت:" جنگ برعلیه تروریسم بهانه ای برای گرایشات نژادپرستانه،تبعیضات مذهبی و انواع ظلم و سرکوب ها و کشتار بی گناهان شده است. حالا دیگر حتی حمله اسراییل به فلسطین تحت نام مبارزه با تروریسم توجیه می شود.به بهانه دفاع از آزادی و دمکراسی حتی در کشور دمکراتیک کانادا ما شاهد گذراندن قوانین جدیدی هستیم که هر روز بیشتر آزادی های اساسی مردم را پایمال می کند.به بهانه امنیت، تلفن ها شنود می شوند و حقوق پناهنده ها و مهاجران نادیده گرفته می شوند،جرات حرف زدن و اعتراض از مسلمانان کاناداگرفته شده،بودجه کشور که باید صرف رفاه مردم شودصرف عملیات امنیتی و جاسوسی و نظامی می شود."

برژینسکی ، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر ، رییس جمهور سابق آمریکا  هم در قسمتی از کتاب آخرش به نام "انتخاب: رهبری جهانی یا سلطه برجهان" در توضیح علت علم شدن پرچم "مبارزه با تروریسم"توسط دولت آمریکا می نویسد:"از خاتمه جنگ‌سرد به بعد انتقاد اروپایی‌ها از آمریکا به‌عنوان یک گاو وحشی بزرگ در بازار روابط بین‌المللی فراگیرتر و گسترده‌تر شد.از میان رفتن تهدید شوروی طرح این انتقاد را تا حدودی خالی از خطر ساخته، درحالی‌که اتحاد تدریجی اقتصادی اروپا، تضاد منافع اقتصادی دوسوی آتلانتیک را برجسته نموده است.این نکته بسیار مهم است که امریکاچگونه اهداف محوری سلطه خودرابرای خودجهان تعریف می‌نماید. این تعریف باید ناظر بر چالش‌های استراتژیک اساسی باشد که امریکا با آن رو‌به‌روست و قصد دارد جهان را علیه آن بسیج نماید... تروریسم با تعریفی مبهم که منفک از هرگونه شرایط منطقه‌ای طرح می شود ، هدفی است که باید با تشکیل ائتلاف‌های موقت با شرکای همفکر که در نگرانی خود نسبت به تروریسم به‌عنوان مهم‌ترین چالش امنیتی عصر ما با آمریکا شریک هستند،به آن حمله‌ور شد. تمرکز اولیه روی مبارزه با تروریسم در کوتاه‌مدت از لحاظ سیاسی موجب جلب توجه افکارعمومی خواهد شد.با ترسیم چهره‌‌ای شیطانی از یک دشمن ناشناس و بهره‌برداری از ترس‌های مبهم موجود می‌توان حمایت عمومی را به سمت این امر جلب نمود. اما به‌عنوان یک استراتژی بلندمدت این شیوه چندان قانع‌کننده نیست و موجب بروز تفرقه در سطح بین‌المللی خواهد شد."

اینچنین است که در فیلم "کازینو رویال" سازمانی به عنوان سازمان جهانی تروریسم  و  در "ذره ای آرامش" تلاش برای دراختیار گرفتن منابع آبی دنیا توسط این سازمان جهت تخریب اکوسیستم کره زمین مطرح می شود که قهرمان مبارزه با آنها  هم کسی جز جیمزباند نیست. امااینکه تا چه حداین قصه بافی صحت دارد را ازخلال همین فیلم ها می توان دریافت. ضمن اینکه قضیه تخریب اکوسیستم کره زمین اگرچه سالیان دراز است از سوی کارشناسان و متخصصان مطرح شده و می شود اما از دو سال پیش به عنوان دستاویزی دیگر برای سیطره یانکی ها از سوی "ال گور" (معاون پیشین رییس جمهوری آمریکا) عنوان گردید ، درباره اش مستندی به نام "یک حقیقت ناخوشایند" ساخته شد و جایزه اسکار هم به آن تعلق گرفت و از آن پس تعدادی از فیلم ها دراین باب جلوی دوربین رفت یا موضوع یادشده در حاشیه بعضی دیگر از آثار تولیدی هالیوود قرار گرفت تا تحت لوای این موضوع دغدغه های دیرین امپریالیسم آمریکا طرح شود. فیلم هایی مانند "اتفاق" (ام نایت شیامالان) و حتی انیمیشنی همچون "وال ای" که از مهاجران کره زمین (به دلیل نامساعد شدن وضعیت اکولوژی آن) قوم آواره ای می سازد که گویا 700 سال در فضا سرگردان بوده اند  و نوعی وضعیت دیاسپورا برایشان قرار می دهد.

اما در فیلم "ذره ای آرامش" برخلاف نام آن، تقریبا ذره ای آرامش وجود ندارد. فیلمنامه نویسان به همراه کارگردان نام آشنای فیلم یعنی "مارک فورستر" ، تعقیب و گریزها و درگیری های فیلم (که مابین جیمزباند و تروریست های محیط زیست اتفاق می افتد) را مابین فصل های روایتی ، تقسیم کرده و در واقع با یک فرمول قدیمی و بسیار کلیشه ای در فیلمنامه نویسی (که حتی زمانی در سینمای فیلمفارسی ایران نیز باب بود) سعی داشته اند پس از هر چند دقیقه رد و بدل شدن دیالوگ مابین کاراکترها ، یکی از آن سکانس های طولانی به اصطلاح اکشن را جاسازی نموده تا به قول هالیوودی ها تماشاگر نتواند یک لحظه هم صندلی خودش را ترک کند!

آغاز فیلم (طبق معمول فیلم های جیمزباند) با یک صحنه تعقیب و گریز اتومبیل رانی است که دقیقا از همان نقطه ای شروع می شود که فیلم "کازینو رویال" به پایان رسید. پس از آن در مخفیگاه MI6 ، چند جمله بین جیمزباند و ام (رییس او) گفته می شود و با سوء قصد نفوذی تروریست ها در آن مخفیگاه به جان ام و دیگر اعضای حاضر ، یک تعقیب و گریز مفصل بین آن عنصر نفوذی و جیمزباند شروع می شود. نکته شگفت انگیز این است که بنا بر یک سنت کهنه و منسوخ در سینمای امروز ، این صحنه ها با پلان های سکانس مسابقه اسب سواری در مجاور مخفیگاه MI6 ،مونتاژ موازی شده و یکی از دم دست ترین و سطحی ترین فصل های فیلم رامی سازدکه حتی برای تماشاگرشیرفهم کن هم پیش پا افتاده است!به یاد سکانسی از فیلم "بای سیکل ران" محسن مخملباف می افتم که در آن فیلم سراپاشعاری،او هم صحنه خوابیدن نسیم در زیر چرخ های کامیون را با نماهایی از یک مسابقه بزکشی که در افغانستان بسیار رایج است ، اینترکات کرده بود!!

پس از این فصل طولانی ، بازهم شاهد رد و بدل شدن چند جمله بین باند و ام هستیم و  سپس هنگامی که باند برای پی گیری ماجرا ، به هاییتی رفته ، در هتل محل اقامت مظنون اصلی،مجددا شاهد یک درگیری طولانی هستیم!! بعد از کشتن وی و مواجهه با شخصیت اصلی زن فیلم یعنی کامیل ، دوباره یک تعقیب و گریز با موتور سیکلت را نظاره می کنیم و  بعداز آن و کشف ارتباط کامیل و دامنیک گرین و سپس رویت مدرانو ، ژنرال بولیویایی ، این بار یک سکانس تعقیب و گریز با قایق را می بینیم که با یک جهش بلند جناب جیمزباند با موتور سیکلت به داخل یک قایق موتوری آغاز می گردد.  پس از صحنه دیدار  ام و جیمزباند و تحقیق درباره همکاران و ملاقات کنندگان دامنیک گرین که ماموران CIA هم جزوشان هستند و سپس یک مراسم اپرای مشکوک و حضور همه عوامل معامله گر با تروریست ها بازهم یک درگیری خونین دیگر مابین آنها و باند نمایش داده می شود و بازهم در کمال تعجب فورستر و هگیس و همکارانشان ، این صحنه ها را با نماهای اجرای اپرا اینترکات می زنند!!!

اما این بار دیگر کفر خانم "ام" در می آمده و ضمن هشدار به جیمزباند ، وی را امر به بازگشت می کند ولی باند که هنوز هوای انتقام وسپر(همان دختری که در فیلم "کازینو رویال" دوست داشت)  را در سر دارد ، گوشش به این حرف های بدهکار نیست و علیرغم بسته شدن حساب ها و بلیط ها و کارت های اعتباری اش به سراغ دوستی قدیمی (ماتیس)رفته و از او کمک می خواهد. با ماتیس به بولیوی رفته و درگیر مراسم نمایش گرین می شود ، در حالی که ماتیس به قتل می رسد. بعد از این به قول معروف پاساژ کوتاه برای ادامه معمول فیلم به  تعقیب و گریزی دیگر می رسیم که این بار  با هواپیما صورت می گیرد تا به آخرین اخطارهای ام و بالاخره نبرد نهایی در قرارگاه ژنرال مدرانو منتهی می شود. در واقع بیست و دومین فیلم جیمزباند ، مجموعه ای از درگیری ها و تعقیب و گریز با انواع و اقسام مراکب (اعم از اتومبیل و موتور سیکلت و قایق و هواپیما ) است که با چند فصل کوتاه به عنوان آنتراکت که طی آن جملاتی هم رد و بدل می شود ، به یکدیگر اتصال یافته اند. از همین رو چندان تداوم دراماتیک در کلیت ساختار روایتی فیلم "ذره ای آرامش"حس نمی شود و بسیاری از گره های داستانی فیلم به اصطلاح درنمی آید. تعدد ماجراها و شخصیت ها با مقدار محدود دیالوگ فیلم نمی خواند و برخی ارتباطات آنها مبهم می ماند. معلوم نیست پال هگیس که در فیلم هایی همچون "تصادف"(با آن گستردگی کاراکتریک) و "نامه هایی از ایووجیما" و "پرچم های پدران ما" (با آن سنگینی روایتی) بوسیله دیالوگ های رسا و کامل ، مخاطبش را اقناع کرده بود ، چرا در "ذره ای آرامش" اینچنین مقتصد و تا اندازه ای با خست دیالوگ نوشته است!

به نظر می آید با این طرح ساختاری ، آنچه که بیش از موضوع و محتوای کار و حتی کیفیت ساختاری مد نظر فیلمنامه نویسان و کارگردان بوده ، حفظ ریتم اثر است که گویا همه سعی خود را برای حفظ این ریتم به هر قیمت حتی فداکردن روند دراماتیک ، به خرج داده اند. چنانچه در بسیاری از لحظات تاثیر دراماتیک صحنه ، قربانی همین ریتم گردیده است. ریتمی که احتمالا قبل از هر کس،اعم از کارگردان و فیلمنامه نویسان و یا تدوینگر،بیشتر مد نظر صاحبان کمپانی متروگلدوین مه یر بوده تا یکی دیگر از آثار تجاری شان را با تضمین گیشه روانه بازار کنند. اما متاسفانه در این میان ، کارگردان خوش ذوقی همچون "مارک فورستر" قربانی سطحی نگری روسای کمپانی مترو شده است. فورستر حداقل در دو سه فیلم این چند سالش ، بارقه های متعددی از استعداد سینمایی اش را عرضه داشته بود. او پس از "ضیافت اهریمنی" در سال 2003 ، "در جستجوی نورلند" را براساس قصه سرگذشت سرجیمز متیو بری خالق پیتر پن نوشت و سپس فیلم تکان دهنده "بمان" را به عنوان روایت آخرین لحظات زندگی یک جوان برروی پل بروکلین نیویورک و تلاطم وی در برزخ مابین مرگ و زندگی برپرده سینماها برد. "عجیب تر از داستان"  در سال 2006 را می توان اوج سینمای مارک فورستر دانست. قصه ای نامعمول با ساختاری نو و بدیع و درونمایه ای انسانی که آینده ای بسیار درخشان را برای فورستر نوید می داد.اما او با فیلم "بادبادک باز" خالد حسینی ،کار فرمایشی را آغاز کرد و خود را دربست در اختیار روسای کمپانی های بزرگ قرار داد تا بتواند برایشان فیلم بسازد و فیلم هایش در سطوح گسترده تری به نمایش گذارده شوند و اینک تن دادن به کارگردانی فیلمی از سری جیمزباند که همواره جولانگاه فیلمسازان درجه 2 و 3 هالیوود بوده است ، قطعا برای فورستر ، افتخاری به شمار نمی آید. همیشه این صحبت نقل محافل سینمایی بوده که هالیوود ، استعدادهای بالقوه سینماگران جوان را می سوزاند و برباد می دهد تا آنها در همان وادی کلیشه ای و تخریب کننده بیفتند. نگاه کنید این کارخانه به اصطلاح رویا سازی چه به روز کرستوفر نولان (بعد از آثار درخشانی مانند "یادگاری" و "بی خوابی") آورد و او را وادار به ساختن ادامه "بتمن" گرداند یا سام ریمی سازنده  فیلم تکان دهنده ای همچون "مرده شیطانی" (که با نام "کلبه وحشت" در بازار ویدئوی غیررسمی ایران در سالهای دهه 60 و 70 می چرخید) را به ساختن مضحکه هایی مانند "اسپایدرمن" ناگزیر کرد. چنانچه حتی از سر والتر سالس برزیلی و گوین هود آفریقای جنوبی هم نگذشتند و خالقان فیلم های قابل توجهی مانند "ایستگاه مرکزی" و "تسوتسی" را برای کارگردانی فیلم های بازاری و کلیشه ای مثل "آب تیره" و "انتقال سری" اجیر کردند.

اما به نظر می آیدواقعیت کاراکتر جیمزباند که فرزند نامشروع دو فرهنگ جاسوس پرور انگلیس و نظامی گری آمریکا، به شمار می آید را جان بورمن به خوبی در فیلم "خیاط پاناما"(2001) به تصویر کشید:فیلمی براساس داستان جان لوکاره که قبلا نیز قصه فیلم قابل تامل "جاسوسی که از سردسیر آمد" (مارتین ریت) را نوشته بود. در فیلم "خیاط پاناما" که از قضا پیرس برازنان یعنی آخرین جیمزباند در آن بازی می کرد(انگار که برازنان به خاطر بازی در این فیلم و فیلم دیگری به نام "ماتادور" در سال 2006 که نقش یک تروریست آمریکایی را بازی می کرد،تنبیه شد و برای همیشه افتخار نقش جیمزباند را از دست داد!!) ، دو مامور بی بندو بار اطلاعاتی غرب که به دلیل رسوایی های اخلاقی به پاناما تبعید شده اند ، برای گذران زندگی خود ، خبرهای دروغینی رااز فروش کانال پاناما به چین و فعالیت گروههای زیرزمینی کمونیست برای در دست گرفتن قدرت و قطع نفوذ آمریکا در این منطقه استراتژیک ، به لندن مخابره می کنند ، به طوریکه همه سازمان های عریض و طویل جاسوسی غرب سر کار می روند و کشورهای پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) را وادار می سازند تا به کانال پاناما لشکر کشی کنند!! در حالی که همه این ماجراها فقط از انگیزه  سرکیسه کردن سازمان های اطلاعاتی غرب توسط این دو مامور ورشکسته نشات می گرفت !! نکته جالب اینکه یکی از این دو مامور به نام "اندی ازنرد"( بابازی جناب برازنان) دقیقا همان خصوصیات و ویژگی های جیمزباند (مثل زن باره گی و افراط در مصرف سیگار و الکل)را در شکلی بسیار شلخته و مضحکه آمیز با خود حمل می کرد.


 
 
نگاهی به سینمای 2008
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 

 

 

یکه تازی سینمای آخرالزمانی

 

 

 

 

 

سینمای 2008 با اعتصاب فیلمنامه نویسان آمریکا آغاز شد. اعتصابی که جدیت آن دامنگیر مراسم گلدن گلوب گردید و برای اولین بار این مراسم شبه اسکار را به تعطیلی کشانید. اعتصاب مربوطه می رفت تا خود مراسم اهدای جوایز آکادمی را هم تحت تاثیر قرار دهد که با چاره اندیشی صاحبان کمپانی های هالیوودی ، این بزرگترین ویترین سینمای غرب از خطر تعطیلی نجات پیدا کرد.

اما در سال 2008 اگرچه مراسم اسکارش ، چندان ویترین جامعی برای آثار سال قبل نبود و ناعادلانه بخش اعظم فیلم های جنگی آن سال( که تصویری از اشغال عراق و افغانستان توسط نیروهای آمریکایی داشتند و از قضا برخی آنها مانند "جنگ چارلی ویلسن" مایک نیکولز و "Departed" براین دی پالما و "در دره اله" پال هگیس جزو بهترین فیلم های سال به شمار آمدند) را ندیده گرفته و بیشتر آثار بی خاصیت را مدنظر قرار داده بود ، اما این نگرش خنثی تقریبا به اغلب فیلم های تولیدی سال 2008 رسوخ نمود.

شاید بتوان سال 2008 را یکی از بی خاصیت ترین و  خنثی ترین سالهای سینما طی یکصد سال اخیرش دانست. چراکه به قول جرج کلونی (آنچنانکه در مراسم اسکار یکی دوسال پیش گفت) سینما و به خصوص سینمای غرب ، اغلب نسبت به پدیده های اجتماعی ، موضعی خنثی و بی تفاوت نداشته است. چه در آن زمان که هنوز علیرغم لغو ظاهری برده داری در آمریکا ، هنوز این پدیده شوم در جامعه مربوطه حکمفرما بود و آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا ، اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن را به هتی مک دانل سیاه پوست داد که در "برباد رفته" نقش برجسته ای را ایفا کرده بود. چه آن زمان که در طول جنگ های جهانی اول و دوم و یا پس از آن با تولید فیلم های مختلف نسبت به آن جنگ های خانمانسوز و وحشتناک اعلام موضع می کرد و چه زمانی که پس از جنگ ویتنام ، در مقابل روش تجاوزگری ارتش آمریکا ، زبان به اعتراض گشود.

طی سالهای 2006 و 2007 نیز سینمای آمریکا ، این موقعیت را پیدا کرد که وارد عرصه یکی از سیاه ترین وقایع سالهای آغازین هزاره سوم میلادی یعنی هجوم ارتش های اشغالگر غرب به کشورهای عراق و افغانستان ، شده و با ساخت فیلم های مختلف نسبت به این وقایع نیز بی تفاوت نماند. اما در سال 2008 این سینما به طور باورنکردنی و شگفت انگیزی ، رویکرد مثبت خود طی دو سال پیش را ضایع کرده و گویی که اصلا چنین وقایعی در دنیا جاری نیست و کشتار وحشیانه ای که در این سرزمین ها صورت می گیرد(که به نوشته مجله معتبر "لنست" بریتانیا به طور متوسط  هر روز 300 تن انسان بی گناه تنها در عراق به قتل می رسند) اهمیت چندانی ندارد. انگار که اساسا در سرزمین غزه اتفاقی درجریان نیست و (به قول بسیاری از ناظران بین المللی ) نسل کشی جاری توسط صهیونیست ها ، هیچ گونه مسئولیت جهانی را متوجه سینماگران نمی سازد.

اگر در سینمای 2007 دو جریان عمده جنگی و آخرالزمانی ، بخش اصلی تولیدات سینمایی را تشکیل می داد ، اما کمپانی های هالیوودی در سینمای 2008 با حذف سینمای جنگی و با گسترش جریان دیگر یعنی سینمای آخرالزمانی به علاوه تعداد متعدد فیلم های بی خاصیت و منفعل ، سمت و سوی این سینما را به سوی همان سینمای آرماگدونی  تشدید نمود. گویی بخشنامه ای پنهان ، ساخت هرگونه فیلم سینمایی درباره اشغال عراق و افغانستان را ممنوع کرده باشد. همچنانکه چنین بخشنامه ای به طور رسمی هرگونه خبررسانی از آن دو کشور را محدود به کانال ارتش آمریکا نمود و هیچ خبرنگار مستقلی را حق حضور در جبهه های جنگ خاورمیانه را ندادند تا بتواند احیانا خبر یا گزارشی را مخابره کند. همانطور که هیچ وبلاگ یا وب سایتی در آمریکا مجاز نیست که آماری از کشته شدگان آمریکا در عراق و افغانستان و یا جریان غیر انسانی اشغال منعکس نماید وگرنه با پدیده مسدود شدن روبرو خواهد گردید.  

گویی آن سنت شکنی که فیلم های جنگی درباره تجاوز اخیر نیروهای آمریکا به عراق و افغانستان انجام داده بودند (در مورد جنگ ویتنام و یا جنگ های الجزایر ، سالها پس از پایان جنگ ، آثاری سینمایی دررابطه با آن وقایع روی پرده رفت) از منظر سیاستمداران آمریکایی (که به نوعی بر کمپانی های فیلمسازی نیز حاکیمت دارند) چندان به جا و مناسب نبوده و به آنها به اشتباه خود پی برده و مانند جلوگیری از نشر اخبار مربوط به این جنگ ، از ساخت فیلم های مشابه هم جلوگیری نموده اند! تنها فیلم "مجموعه دروغ ها" از فیلمساز تبلیغاتی آمریکایی یعنی ریدلی اسکات بود که مجددا همان لجن پراکنی های همیشگی علیه اسلام و مقدسات دینی را به همراه خود داشت که به علت گل درشتی و اغراق در  جنبه های سیاسی ، چندان هم مورد استقبال تماشاگران پرو پاقرص فیلم های به اصطلاح ضد تروریستی هم قرار نگرفت.

اما به هر حال جریان سینمای آخرالزمانی یا آرماگدونی در سال 2008 با قوت هر چه بیشتر و افزونتر نسبت به سالهای قبل ، شاکله اصلی سینمای غرب به ویژه امریکا و هالیوود را به تسخیر خود درآورد و انواع و اقسام فیلم های سینمایی را دررابطه با پایان جهان ، بلاهای آپوکالیپتیک ، خطر نیروهای شر و غلبه نیروهای خیر که عمدتا از جبهه غرب هستند و ...را بر پرده سینماهای جهان برد. شاید بتوان گفت تنوعی که این نوع فیلم ها ، به لحاظ ژانر ، ساختار ، موضوع و نحوه برخورد با مقوله آخرالزمان در سال 2008 داشت ، در طول این سالهایی که سوژه فوق برای هالیوود به شکل محور درآمده ، بی سابقه بود. به گونه ای که حتی کارتون سرگرم کننده ای همچون :"وال ای" ( که البته از شانس های دریافت جایزه اسکار محسوب شده) نیز به گونه ای به موضوع آخرالزمان و بازگشت قوم رانده شده به سرزمین موعودش (که مدت 700 سال به دلائل زیست محیطی از آن دور افتاده بود) اشاره دارد.

تابستان سال 2008 پرده سینماهای جهان به طرز حیرت آوری با خیل آثار موسوم به آخرالزمانی مواجه شدند که هر یک در زیر پوشش سرگرمی و اینترتینمنت به نوعی ، موضوع آخرالزمان را در کادر دوربین خود قرار داده بود. در این وادی انواع و اقسام فیلمسازان ریز و درشت ، معروف و گمنام و مولف و غیر مولف وارد شدند. از استیون اسپیلبرگ و کریستوفر نولان و اندرو آدامسن گرفته تا پیتر برگ و متیو کاسوویتس و فیلمسازان خارجی مقیم هالیوود همچون "گیلرمو دل تورو " که بخش دیگری از "هل بوی" را جلوی دوربین برد و حتی تازه هالیوود دیده هایی مثل تیمور بکمامبتوف قزاق که "تحت تعقیب" را درمورد عملکرد سازمان های تروریستی ماسونی برای نیل به حاکمیت آخرالزمانی ساخته بود.

نولان قسمت دیگری از "بتمن" تحت عنوان "شوالیه تاریکی" را با تاکید بر  نقش مرد خفاشی در "پایان روزها" ساخت و اندرو آدامسن به قسمت دیگری از داستان های "سی اس لوییس" و از مجموعه "نارنیا" (که برای بنیادگرایان انجیلی در انتظار آخرالزمان و آرماگدون پس از انجیل محبوبیت بسیاری دارد) پرداخت. پیتر برگ کابالیست منجی دیگری از جنس کابوی های شلخته آمریکایی به نام "هنکاک" را ساخته و پرداخته کرد و متیو کاسوویتس مستقیما به سراغ بازگشت مسیح موعود کلیسای انجیلی رفت و با رویکردی تکنولوژیک و از نوع

"Artificial Intelligence" آن را در روزهای آستانه پایان جهان به تصویر کشید.

این رویکرد مستقیم در برخی فیلم های دیگر مانند "داستان های سرزمین جنوبی"ساخته ریچارد کلی نیز به چشم می خورد که مسیح آخرالزمان را گام به گام براساس  مکاشفات یوحنای کتاب مقدس  تعقیب کرده و وی را در میان آشفتگی روزهای آخرین و یا بنا به اقوال خودشان "پایان روزها" جستجو کرده که در آخر به یک سرباز آمریکایی جنگ عراق و کشتار دهشتناک فلوجه می رسند و وی خود را مسیح موعود معرفی می کند!!

بخشی از این آثار به اصطلاح آخرالزمانی از زاویه تخریب اکوسیستم زمین و نابودی طبیعت به آرماگدون می رسید و یا آن را در چشم انداز آرمانی خود قرار می داد که علاوه بر "وال ای" که اشاره شد ، می توان به "اتفاق" (ام نایت شیامالان) و "سیگنال" (که به لحاظ ساختاری بسیار به فیلم "اتفاق" شباهت داشت)و همچنین تازه ترین فیلم جیمزباند تحت عنوان"ذره ای آرامش "اشاره کرد.

نمایش دو فیلم جنجالی از این سری به سال 2009 موکول گردیده است ؛ قسمت ششم از سری "هری پاتر" با نام "شاهزاده دو رگه" که در آن به طور علنی حتی به "آرماگدون" هم اشاه می شود و "فرشتگان و شیاطین" (ران هاوارد)که نوشته دن براون و از همان نوع "رمز داوینچی" به شمار آمده و از همین امروز نیز کلیسای واتیکان و کاتولیک های جهان ، نمایش و تماشای آن ممنوع اعلام کرده است.

اما وجه دیگر سینمای 2008 بیرون کشیدن کهنه ترین و کلیشه ای ترین الگوهای سینمای به قول قدیمی ها آرتیستی از نوع نخ نما شده و موزه ای اش بود که نمونه اش در آوردن پهلوان پنبه ای همچون "رمبو" از صندوقچه پستوهای هالیوود بود که اساسا متعلق به نمایشات غلوآمیز و خالی بندانه سینمای آمریکا در اواخر دهه 70 میلادی است و با "اولین خون" به میدان آمد یا نوع دیگری از خالی بندی اسطوره ای با نام "ایندیانا جونز" که از فرط کهنگی و فرسودگی ، بالاخره خود سازندگان فیلم قانع شدند ، سرانجام  دست از سر نازی های آلمان هیتلری برداشته و به سراغ روس ها رقیب در جریان جنگ سرد دهه 50 بروند! و چهارمین قصه خود تحت عنوان جمجمه بلورین را به تصویر بکشند. یعنی در این پرداخت جدیدشان از داستان های ایندیانا جونز ، بازهم یک تاخیر بیش از نیم قرنی وجود دارد!!

به میدان آمدن رمبو و ایندیانا جونز در کنار "مرد آهنین" و "بتمن" و "هالک شکست ناپذیر" و "هل بوی" و ...و دهها شبه قهرمان کوچک و بزرگ ، سینما در تابستان 2008 را به جولانگاه یک سری سمبل های دیرین قدرت نمایی آمریکایی بدل ساخت تا ولو برای روی پرده سینما هم که شده ، قضایای شکست فاجعه بار حیثیت آمریکا در جهان امروز جبران گردد. شکستی آنچنان خفت بار که نانسی پلوسی (رییس مجلس نمایندگان آمریکا) در سخنرانی اش برای راهبان بودایی در اوایل امسال بگوید که آمریکا به لحاظ ادعای دمکراسی و حقوق بشر  دیگر اعتباری در میان ملل ندارد!!!

اما از این گذشته نمی توان وجه استعداد کشی سینمای هالیوود را از نظر دور داشت که در طی این سالهای اخیر و بویژه در سال 2008 افزایش تکان دهنده ای یافته است.هالیوود  در سال 2008 چند استعداد مسلم سینمای امروز را هدر داد. متاسفانه در این میان ، کارگردان خوش ذوقی همچون "مارک فورستر" قربانی سطحی نگری روسای کمپانی مترو گلدوین مه یر شد. فورستر حداقل در دو سه فیلم این چند سالش ، بارقه های متعددی از استعداد سینمایی اش را عرضه داشته بود. او پس از "ضیافت اهریمنی" در سال 2003 ، "در جستجوی نورلند" را براساس قصه سرگذشت سرجیمز متیو بری خالق پیتر پن نوشت و سپس فیلم تکان دهنده "بمان" را به عنوان روایت آخرین لحظات زندگی یک جوان برروی پل بروکلین نیویورک و تلاطم وی در برزخ مابین مرگ و زندگی برپرده سینماها برد. "عجیب تر از داستان"  در سال 2006 را می توان اوج سینمای مارک فورستر دانست. قصه ای نامعمول با ساختاری نو و بدیع و درونمایه ای انسانی که آینده ای بسیار درخشان را برای فورستر نوید می داد.اما او با فیلم "بادبادک باز" خالد حسینی ،کار فرمایشی را آغاز کرد و خود را دربست در اختیار روسای کمپانی های بزرگ قرار داد تا بتواند برایشان فیلم بسازد و فیلم هایش در سطوح گسترده تری به نمایش گذارده شوند و اینک تن دادن به کارگردانی فیلمی از سری جیمزباند که همواره جولانگاه فیلمسازان درجه 2 و 3 هالیوود بوده است ، قطعا برای فورستر ، افتخاری به شمار نمی آید. همیشه این صحبت نقل محافل سینمایی بوده که هالیوود ، استعدادهای بالقوه سینماگران جوان را می سوزاند و برباد می دهد تا آنها در همان وادی کلیشه ای و تخریب کننده بیفتند. نگاه کنید این کارخانه به اصطلاح رویا سازی چه به روز کرستوفر نولان (بعد از آثار درخشانی مانند "یادگاری" و "بی خوابی") آورد و او را وادار به ساختن ادامه "بتمن" گرداند یا سام ریمی سازنده  فیلم تکان دهنده ای همچون "مرده شیطانی" (که با نام "کلبه وحشت" در بازار ویدئوی غیررسمی ایران در سالهای دهه 60 و 70 می چرخید) را به ساختن مضحکه هایی مانند "اسپایدرمن" ناگزیر کرد. چنانچه حتی از سر والتر سالس برزیلی و گوین هود آفریقای جنوبی هم نگذشتند و خالقان فیلم های قابل توجهی مانند "ایستگاه مرکزی" و "تسوتسی" را برای کارگردانی فیلم های بازاری و کلیشه ای مثل "آب تیره" و "انتقال سری" اجیر کردند.

در کنار مارک فورستر ، باید از "پال هگیس" هم نام برد که پس از فیلمنامه "کازینو رویال" فیلمنامه "ذره ای آرامش " از مجموعه جیمزباند را هم نوشت. سازنده آثاری همچون "تصادف" و " در دره اله" و نویسنده فیلم هایی مانند "پرچم های پدران ما" و "نامه هایی از ایووجیما" اینک برای فیلمی درباره مامور اینتلیجنت سرویس بریتانیا می نویسد و تارزان بازی ها و عشق های آبکی اش را بر پرده سینما تحریر می کند!!

اما در میان این همهمه و سروصدای آثار یاد شده و همچنین شامورتی بازی های برندن فریزر در "سفر به مرکز زمین" و "مومیایی: گور امپراطور اژدها" ، نشانه های قابل تاملی هم از سینمای مستقل و مناسب نیز وجود دارد که نمی توان صرفا به نفی آنها پرداخت.

 کلینت ایستوود هفتاد و چند ساله بازهم دوباره با دو فیلم به میدان سینما 2008 آمد و "بچه عوضی" و "گرن تورینو " را در همین یک ماه اخیر پشت سرهم روی پرده سینما برد. (خاطره دو سال پیش زنده شد که به فاصله یکی دو هفته از کلینت ایستوود دو فیلم "نامه های پدران ما" و "نامه هایی از ایووجیما" را شاهد بودیم) و جاناتان دمی پس از چند سال که از "کاندیدای منچوری" گذشت و بعد از فیلم مستند سال گذشته اش درباره جدیدترین کتاب جیمی کارتر که به آپارتاید در عملکرد رژیم صهیونیستی می پرداخت ، امسال با فیلم "ریچل ازدواج می کند" به سالن های سینما آمد ، پیتر فینچر هم که بعد از "اتاق وحشت" در سال 2002 فیلم داستانی بلند را به اکران عمومی نرسانده بود ، "مورد کنجکاو برانگیز بنجامین باتن" را برپرده سینماها برد که تا همین امروز نظر بسیاری از منتقدین را برانگیخته و احتمال دریافت جوایز متعدد از مراسم گلدن گلوب یا اسکار برای آن دور از ذهن نیست. اما فیلمسازان معروف دیگری هم در این پایان سال به جمع کارگردانان سال 2008 پیوستند که چند سالی بود از آنها اثری نمی دیدیم ؛ همچون استفن دالدری خوش ذوق و قریحه که با "خواننده" آمده و گاس ون سنت که با فیلم "شیر " خود را مطرح ساخته و رقیب و هم آکادمی همین استفن دالدری در آکادمی تئاتر سلطنتی بریتانیا یعنی سام مندس که فیلم "جاده انقلابی" را کارگردانی کرد. وودی آلن هم همچنان همان یک فیلم هر سالش را ساخت.  این درحالی است که همچنان از بسیاری سینماگران شناخته شده هالیوود بسان سالهای قبل ، خبری نیست. کسانی همچون :تیم برتن و فرانسیس فورد کاپولا (که سال گذشته و پس از 11 سال عزلت با فیلم "جوانی بدون جوانی" در عرصه سینما ظاهر شد) و کرتیس هنسن و .. .  

انیمیشن های 2008 هم که به هیچوجه قابل تعریف و توجه نبودند. در میان آنها رمانس رباتیک "وال ای" از همه بیشتر مورد توجه واقع شد که در واقع به نوعی تکرار همان داستان و کارتون معروف "سرباز حلبی" بود و بعد از آن "پاندای کونگ فو کار" که یادآور برخی فیلمهای رزمی سالهای دهه 80 مانند "افعی و مار" بود و تبلیغات بسیاری روی آن صورت گرفت(شاید از آن رو که محصول کمپانی دریم ورکس بود)حتی یک فیلم 20-25 دقیقه ای هم به عنوان بخش دومش ، تهیه و تکثیر و توزیع شد که پاندای قهرمان قصه ، اینک در کسوت یک مربی ، خاطرات خویش از همه آن 5 نفر دوستان رزمی کارش را برای نوآموزان مدرسه آموزش های زرمی تعریف می نماید و همچنین کارتون "بولت" که همین اواخر به روی پرده رفت. همین 3 انیمیشن در مراسم گلدن گلوب ، نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم انیمیشن شده اند و به احتمال بسیار زیاد همین اتفاق در مراسم اسکار هم خواهد افتاد و کارتون های دیگری مانند "هورتون" یا "پرواز قبل از کریسمس" و یا " میمون های فضایی" کاری از پیش نخواهند برد.

در سال 2008 هجمه توهین آمیز و هتاکی علیه باورهای دینی و اسلامی و خصوصا شخص حضرت نبی اکرم (ص) شدت و حدت افزونتری یافت و با هزینه مراکز و بنیادهای صهیونیستی ، فیلم هایی همچون "فتنه" و "مصاحبه با محمد"(ص) ساخته شد که مستقیما اعتقادات اسلامی را هدف قرار می داد. در این مسیر اهانت سینمای غرب علیه اسلام و ایران ، موضع گیری های بعضی از به اصطلاح روشنفکران ،  تاسف بار است که بدون توجه به اساس تهاجم عوامل صهیونیسم به اسلام و قرآن ، برای محصولات آن سوی آب دست می زنند و تشویق می کنند. در حالی که به گواهی و نوشته برخی مطبوعات غرب در اروپا ، علت اصلی چنین حملات گسترده رسانه ای علیه اسلام و قرآن ، به نوشته رسانه های غربی ، نفوذ روزافزون اسلام در کشوهای اروپایی است که براساس آمار ، تا 20 سال آینده ، اسلام به مذهب و دین و آیین رسمی اغلب کشورهای اروپایی بدل گردیده و همین امروز هم اعلام شده که جمعیت مسلمانان از پیروان مذهب کاتولیک افزون تر بوده و به زودی سایر مذاهب پرجمعیت را نیز تحت تاثیر قرار خواهد داد.

چنین حقیقتی می تواند علت اصلی رویکردهای عمده سینمای غرب و به خصوص آمریکا و به ویژه هالیوود در سال 2008 به سمت فیلم های آخرالزمانی و یا قهرمانی باشد که به قول سرلی تیبینگ در "رمز داوینچی" از همین روی ، زمان افشای راز خانقاه صهیون فرا رسیده و از همین روست که نوار غزه به رسواساز ترین منطقه برای رژیم صهیونیستی درآمده و نیروهایی آمریکایی در آستانه یک عقب نشینی خفت بار دیگر پس از جنگ ویتنام واقع شده اند و علائم و نشانه های ظهور حضرت ولی عصر(عج) بیش از هر زمان دیگر اذهان پشت پرده سیاستگزاران آمریکا و از جمله هالیوود را به سختی آشفته ساخته است.

 

 


 
 
سخنی از 40 سال پیش
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

 

عاشورای امروز در فلسطین

 

 

آنچه خواهید خواند، بخشی از سخنرانی استاد شهید مرتضی مطهری در عاشورای 1390 ه.ق (27 اسفند 1348) یعنی حدود 40 سال پیش از این است. اگرچه خود استاد پس از این سخنرانی، دستگیر و مدتی را در سلول انفرادی به سر برد؛ اما ظاهرا هنوز هم این سخنان تازه و البته بی‌مدعی است:

..." اگر پیغمبر اسلام زنده می‏بود، امروز چه می‏کرد؟ درباره چه مسئله‏ای‏ می‏اندیشید؟ والله و بالله قسم می‏خورم که پیغمبر اکرم در قبر مقدسش‏ امروز از یهود می‏لرزد. این یک مسئله دو دو تا چهار تاست. اگر کسی نگوید، گناه کرده است، من اگر نگویم و الله مرتکب گناه شده‏ام، هر خطیب و واعظی اگر نگوید، مرتکب گناه شده است. گذشته از جنبه اسلامی، فلسطین چه‏تاریخچه‏ای دارد؟ قضیه فلسطین مربوط به دولتی از دولت‌های اسلامی هم نیست‏، مربوط به یک ملت است، ملتی که او را به زور از خانه‏اش بیرون‏ کرده‏اند...
والله و بالله ما در برابر این قضیه‏ مسئولیم. به خدا قسم مسئولیت داریم. به خدا قسم ما غافل هستیم. و الله قضیه‏ای که دل پیغمبر اکرم را امروز خون کرده است، این قضیه است. داستانی که دل حسین بن علی را خون کرده، این قضیه است. اگر می‏خواهیم‏ به خودمان ارزش بدهیم، اگر می‏خواهیم به عزاداری حسین بن علی ارزش‏ بدهیم، باید فکر کنیم که اگر حسین بن علی امروز بود و خودش می‏گفت برای‏ من عزاداری کنید، می‏گفت چه شعاری بدهید؟ آیا می‏گفت بخوانید: "نوجوان اکبر من" یا می‏گفت بگویید: "زینب مضطرم الوداع، الوداع"، چیزهایی که من )امام حسین) در عمرم هرگز به این جور شعارهای پست و کثیف ذلت آور تن ندادم و یک کلمه از این حرفها نگفتم؟! اگر حسین بن‏ علی بود، می‏گفت اگر می‏خواهی برای من عزاداری کنی، برای من سینه و زنجیر بزنی، شعار امروز تو باید فلسطین باشد. شمر امروز موشه دایان است. شمر 1300 سال پیش مرد، شمر امروز را بشناس. امروز باید در و دیوار این شهر با شعار فلسطین تکان می‏خورد. هی دروغ در مغز ما کردند که‏ آقا این یک مسئله داخلی است، مربوط به عرب و اسرائیل است.

... به‏ قول عبدالرحمن فرامرزی؛ اگر مال اینهاست و مذهبی نیست، چرا یهودیان‏ دیگر دنیا مرتب برای اینها پول می‏فرستند؟ ما چه جوابی در مقابل اسلام و پیغمبر خدا داریم؟ آیا چند روز پیش در روزنامه نخواندید که در سال گذشته یهودیان سایر نقاط دنیا، نه یهودیانی‏ که فعلاً شناسنامه اسرائیلی دارند، 500 میلیون دلار برای اینها فرستادند که با این پولها فانتوم بخرند، بمب‏ بریزند بر سر مسلمانان.

شنیده‏ام یهودیان ایران خودمان در سال گذشته معادل پول 2 فانتوم‏ فرستادند. 36 میلیون دلار پول از یهودیان ایران خودمان برای آنها به عنوان کمک رفت. من آن یهودی‌ها را به عنوان اینکه یهودی هستند، ملامت نمی‏کنم، ما خودمان را باید ملامت کنیم، او به همکیش خود کمک کرده‏ است، با کمال افتخار پول می‏فرستد، رسیدش هم از موشه‏دایان می‏آید و آن‏ را در بازار هم نشان می‏دهد، می‏گوید بیا رسیدش را ببین. مگر همین 2، 3‏ شب پیش ننوشتند (من بریده‏اش را از "اطلاعات" دارم) که الآن فقط یهودیان مقیم امریکا روزی یک میلیون دلار به اسرائیل کمک می‏کنند؟!

آن وقت، تلاش ما مسلمین در این زمینه چه بوده است؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانیم، خودمان را شیعه علی بن ابیطالب بخوانیم. اصلاً من باید بگویم بعد از این داستانی را که ما از علی بن ابیطالب نقل‏ می‏کنیم، حرام است که دیگر در منابر نقل کنیم که روزی علی بن ابی‏ طالب شنید، دشمن به کشور اسلامی حمله کرده است؛ "و هذا اخو غامد و قد وردت خیله الانبار"، بعد فرمود شنیده‏ام زینب یک زن مسلمان یا زنی را که‏ در حمایت مسلمانان است، گرفته‏اند. شنیده‏ام دشمن، سرزمین مسلمین را غارت کرده است، مردانشان را کشته است، اسیر کرده است، متعرض زنان‏ آنها شده است، زیورها را از گوش و دست زنها جدا کرده است. بعد همین‏ علی بن ابیطالب که ما اظهار تشیع او را می‏کنیم و نسبت به او حساسیت‌های‏ بی‌معنی و دروغین نشان می‏دهیم فرمود: "فلو ان امرءا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما کان به ملوما بل کان به عندی جدیراً". اگر یک مرد مسلمان با شنیدن این خبر دق کند و بمیرد، سزاوار است و مورد ملامت نیست.

آیا ما وظیفه نداریم که کمک مالی به آنها بکنیم؟ آیا اینها مسلمان‏ نیستند، عزیزان ندارند؟ آیا اینها برای حق مشروع بشری قیام نمی‏کنند؟ کیست که امروز منکر شود که فلسطینی‌های آواره، حق بازگشت به وطن خود را ندارند؟ من در سفر مکه بعضی از اینها را دیدم. یک جوانهایی، فقط می‏گفتند: دماء الشهداء، ما امیدمان فقط به خون شهدایمان است. افرادی‏ در میان آنها هستند که والله برای لباسشان محتاجند و برهنه می‏جنگند. اگر 700 میلیون جمعیت مسلمان دنیا، هر فرد روزی یک ریال بدهد، در سال‏ نزدیک به 300 میلیارد دلار می‏شود. اگر فقط مردم ایران که 25‏ میلیون نفر هستیم و 98 درصد ما مسلمان است، هر فرد، روزی یک‏ ریال به فلسطینی‌ها کمک کند، در سال حدود 90 میلیون تومان می‏شود. اگر یک عشر مسلمانان هم هر کس روزی یک ریال کمک کند، در سال 9 میلیون‏ تومان می‏شود. "فضل الله المجاهدین باموالهم و انفسهم  الذین‏ آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم"

به وسیله مال که می‏توانیم کمک کنیم. والله این انفاق واجب است، مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است. اولین سؤالی که بعد از مردن‏ از ما می‏کنند، همین است که در زمینه همبستگی اسلامی چه کردید؟ پیغمبر فرمود: «من سمع مسلماً ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم»  هر کس بشنود، صدای مسلمانی را که فریاد می‏کند یاللمسلمین، مسلمانان به‏ فریاد من برسید، و او را کمک نکند، دیگر مسلمان نیست، من او را مسلمان نمی‏دانم. چه مانعی دارد که ما برای اینها حساب باز کنیم؟ چه‏ مانعی دارد که مقدار کمی از درآمد خودمان را اختصاص به اینها بدهیم؟ چرا یهودیان دنیا حتی یهودیان ایران کمک بکنند و ملت‌های دیگر آنها را تحسین کنند، بارک الله بگویند، ملت بیدار بگویند، ولی ما نکنیم؟ مردم بیدار آن مردمی هستند که فرصت شناس باشند، دردشناس باشند، حقایق شناس باشند.

من وظیفه خودم را عمل کردم. وظیفه من فقط گفتن بود و خدا می‏داند، جز تحت فشار وجدان و وظیفه خودم چیز دیگری نبود. این کمک مالی را وظیفه‏ شما می‏دانم. و وظیفه خودم و هر خطیب و واعظی می‏دانم که این را بگوید، بر هر خطیب و واعظی من واجب می‏دانم که چنین حرفی را بزند. مراجع تقلید بزرگی مثل آیت‌الله حکیم و دیگران، رسماً فتوی داده‏اند که کسی که در آنجا کشته می‏شود، اگر نماز هم نخواند، شهید در راه خداست. پس بیاییم به خودمان ارزش بدهیم، به کار و فکر خودمان ارزش بدهیم، به کتاب‌های خودمان ارزش بدهیم، به پول‌های خودمان ارزش‏ بدهیم، خودمان را در میان ملل دنیا آبرومند بکنیم. علت اینکه دولت‌های‏ بزرگ جهان چندان درباره سرنوشت ما نمی‏اندیشند، این است که معتقدند، مسلمان غیرت ندارد. امریکا را فقط همین یکی جری کرده است. می‏گوید مسلمان جماعت غیرت ندارد، همبستگی و همدردی ندارد.می‏گوید یهودی که‏ برای پول می‏میرد، جز پول چیزی نمی‏شناسد، خدایش پول است، زندگیش پول‏ است، حیات و مماتش پول است، به یک چنین مسئله حساسی که می‏رسد، روزی‏ یک میلیون دلار به همکیشانش کمک می‏کند ولی 700 میلیون مسلمان دنیا کوچکترین کمکی به همکیش خود نمی‏کنند......

هدف مگر تنها همین است که یک دولت کوچک در آنجا تشکیل شود؟ خیلی اشتباه کرده‌اید، خیلی همه اشتباه می‌کنیم... یک اسرائیل بزرگ که دامنه‌اش از این طرف شاید تا ایران خودمان هم کشیده شود... این عده طبق آیات قرآنی و رویه تاریخی خود ،  از قبل از اسلام تا به‌حال داعیه تسلط بر کل جهان را دارد و غیر از نژاد خود را، نژاد پست می‌داند، لهذا تا هرجاکه توان داشته باشد، پیشروی کرده و همه را مسخر خود می کند


 
 
به بهانه فیلم انیمیشن "والس با بشیر"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
 

 

 

تروریسم علیه دمکراسی

 

 

انیمیشن "والس با بشیر" (که در جشنواره فیلم کن 2008 نیز نامزد دریافت نخل طلا بود) دومین فیلم درباره فلسطین است که به مراسم گلدن گلوب/اسکار راه پیدا می کند.(اگرچه هنوز حضورش در اسکار 2009 قطعی نشده ولی فعلا به عنوان کاندیدای دریافت گلدن گلوب بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان معرفی گردیده است) . نخستین فیلم ، " حالا بهشت" ساخته هانی ابواسد بود که در سال 2006 نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان شد.

"والس با بشیر"  ساخته آری فالمن ، یک حدیث نفس تلخ و تراژیک از خاطره ای سیاه و تکان دهنده درباره قتل عام اردوگاههای فلسطینی صبرا و شتیلاست که از زبان یک سرباز اسراییلی (خود آری فالمن) که در همان زمان شاهد جنایت فوق بوده ، روایت می شود. روایتی که در تمام این سالها در سینه اش حبس شده و اینک برون تراویده و بر نوار سلولویید جاری شده است. قتل عام  اردوگاههای صبرا و شتیلا که در فیلم "والس با بشیر" یک هلوکاست دیگر لقب می گیرد ، در زمان خویش در غوغای رسانه های غربی گم شد و خون هزاران زن و مرد و کودک فلسطینی گویی که نزد سازمان های به اصطلاح حقوق بشری ، اساسا به حساب نمی آمد ، به فراموشی تاریخ پیوست ولی امروز که دیگر انگار جنایت با موجودیت رژیم صهیونیستی عجین شده و تعجب کسی را برنمی انگیزد ، توسط سربازان خود این رژیم و این بار در کسوت فیلمساز بیان می شود.

جنایت صبرا و شتیلا توسط صهیونیست ها انجام شد ولی به نام فالانژهای لبنان ثبت گردید و اسراییل هرگز جرات نکرد که مسئولیت آن را برعهده بگیرد. آنچه که در فیلم "والس با بشیر" نیز در کادر دوربین آری فالمن قرار می گیرد ، ورای این اعلان دو پهلو نیست. فالمن به جز موضع انفعالی و بی خیالی آریل شارون در برابر خبر قتل عام اردوگاههای فلسطینی ، تصویر دیگری از پشت پرده این جنایت تاریخی نشان نمی دهد و تنها ناراحتی آری فالمن و راوی "والس با بشیر" در این است که چرا دربرابر جنایت فالانژیست ها ، سکوت کرده و فقط به نظاره نشستند. فالمن از حضور مستقیم صهیونیست ها در پشت صحنه قتل عام فوق ،  نمایی ارائه نکرده و آن را در ابهام محض قرار می دهد ، در حالی که امروزه بسیاری از اسناد و مدارک موجود حکایت از طرح و نقشه مستقیم صهیونیست ها برای حمله به اردوگاههای فلسطینی صبرا و شتیلا دارد.

"والس با بشیر" از دیگر آثاری است که در شرایط و موقعیت کنونی رژیم صهیونیستی که کوس رسوایی اش بر سر هر کوی و برزن به صدا درآمده ، سعی در پنهان نمودن نقش بلاتردید آن در جنایات تاریخی همچون قتل عام صبرا و شتیلا دارد و شاید از همین رو هم برای جوایز گلدن گلوب و اسکار کاندیدا شده و یا می شود.

در این روزهایی که نسل کشی صهیونیست ها در نوار غزه ، بار دیگر سبوعیت و ددمنشی این فرقه شیطانی و حاکم بر قدرت های جهانی نمایان گردانده است ، آثاری همچون "والس با بشیر" که در تلاش است تا در مقابل ماهیت ضد بشری صهیونیسم ، علامت سوال قرار دهد ، می تواند برای نهادها و موسسات وابسته همچون گلدن گلوب و اسکار ، یک نقطه گریز از مسئولیت نمایش واقعیات باشد. نقطه گریزی که ادعای عمل به تکلیف رسانه ای را نیز پوشش می دهد. اما ...

 

انگار این صهیونیست ها نبوده و نیستند که  در طول حدود 60 سال از زمان تاسیس دولت اسراییل (که با اشغال زمین های اعراب و بیرون راندن آنها همراه بود) جنایات بی حسابی را در حق ملت فلسطین مرتکب شده و می شوند.

نسل امروز باید بداند که  بسیاری از دانشمندان و نویسندگان معروف یهودی با نفرت و انزجار فجایع سازمان های تروریستی یهود در جریان تشکیل دولت اسراییل را اعلام کردند. آلبرت اینشتین ، دانشمند بزرگ یهودی ، وجود دولت صهیونیستی را شرم آور و نفرت انگیز خوانده و در کتابی در اواخر عمرش تحت عنوان "سالهای آخر زندگیم" نوشت :

"...من توافق با اعراب براساس زندگی مسالمت آمیز را به ایجاد یک کشور یهودی ترجیح می دهم. ملاحظات عملی به کنار ، آنچه من از ماهیت اصلی یهودیت می دانم ، با ایده یک کشور یهودی با مرزهای مشخص ، ارتش و قدرت دنیوی و فانی نمی خواند..."

دانشمند دیگر یهودی "مارتین بوبر" هم اعمال صهیونیست ها را در فلسطین با نازی ها مقایسه کرده و گفت که رهبران صهیونیست ، اعمال هیتلر را سرمشق خود قرار داده اند! او ضمن شرح آوارگی صدها هزار عرب فلسطینی نوشت :

"...مسئولیت ما در قبال پناهندگان بیچاره عرب که شهرهایشان را اشغال کرده ایم و یهودیان سرزمین های دیگر را در آنها اسکان داده ایم ، بسیار عظیم است..اعرابی که خانه هایشان را به ارث برده ایم . برزمین هایشان کشت و زرع می کنیم ، میوه های باغها و تاکستان ها یشان را جمع آوری می کنیم و در شهرهایی که از آنها غصب کرده ایم مدرسه و نماز خانه و مراکز خیریه ساختهایم و مدام لاف از این می زنیم که ما مردم کتاب مقدس و "روشنایی ملت ها" هستیم!"

شاید نسل امروز اطلاع نداشته باشد  و غوغای رسانه ها هم مجال یافتن حقیقت را به او ندهد اما این نسل باید بداند که چگونه دولت اسراییل با توطئه انگلیس و با استفاده از تشکیلات نظامی صهیونیست ها که طی 3 سال بعد از جنگ دوم جهانی (1945 تا 1948) قدرت گرفته بود ، هنگامی که با طرح قبلی ،  ناگهان نیروهای انگلیسی سرزمین فلسطین را ترک کردند ، تشکیل شد. این نسل باید بداند که طی آن سالها سازمان های تروریستی صهیونیست ها از جمله سازمانی به نام ایرگون به رهبری مناخیم بگین قدرت یافته و عملیات تروریستی وسیعی را علیه اعراب انجام دادند تا آنها را از سرزمین های خود برانند. ایرگون خود اعتراف کرده که طی سالهای 1945 تا 1948 (سال تشکیل دولت فلسطین) بیش از 200 فقره عملیات تروریستی انجام داده که فقط در یکی از آنها ، انفجار هتل کینگ دیوید در بیت المقدس بیش از 100 نفر کشته شدند. نسل جدید باید بداند که همین سازمان ایرگون کمتر از یکماه قبل از تشکیل دولت اسراییل در وحشیانه ترین عملیات خود در آوریل 1948 سکنه روستای دیریاسین در نزدیکی بیت المقدس را قتل عام کرد. در این فاجعه که مناخیم بگین در خاطراتش با غرور و افتخار از آن یاد می کند،  254 زن و مرد و کودک عرب کشته شدند که از آن جمله 137 زن و بین آنها 25 زن حامله بودند. همین مناخیم بگین است که در سال 1979 ، جایزه صلح نوبل را از آکادمی سلطنتی سوئد دریافت می کند!!

نسل امروز باید بداند که از زمان تشکیل دولت اسراییل ، بارها و بارها نیروهای نظامی این کشور ساکنان آواره اردوگاههای فلسطینی را قتل عام کردند ، از فاجعه کشتار روستای کفرقاسم (که 56 روستایی بی خبر از اعلام حکومت نظامی را هنگام بازگشت از سرکار اعدام کردند) تا کشتار پناهندگان اردوگاه تل زعتر در اوت 1976 که پس از 52 روز محاصره و قطع آب و برق ، همه اردوگاه را به خاک و خون کشیدند تا فجایع اردوگاههای صبرا و شتیلا (که گوشه ای ناچیز از آن در انیمیشن "والس با بشیر" به تصویر کشیده می شود) و...و تا همین جنگ 33 روزه  که پناهگاه زنان و کودکان در روستای "قانا" لبنان را با خاک یکسان کرد. این نسل باید بداند که  نزدیک به 20 سال پس از شکل گیری دولت اسراییل و جنایات بیشمارش ،  در سال 1965 برای نخستین بار مقاومت فلسطین شکل گرفت و پیش از آن در واقع در طول 17 سال رژیم صهیونیستی هرآنچه که خواست بدون کمترین مقاومت به سر فلسطینیان آورد. نسل جدید باید بداند که برخلاف تبلیغات جهانی ، ورود و جنگ اسراییل در لبنان برای نخستین بار به طور رسمی در سال 1975 (یعنی 4 سال پیش از انقلاب اسلامی) انجام شد و ارتش رژیم صهیونیستی به بهانه پناهندگی فلسطینیان در لبنان ، جنوب و شمال و مرکز این کشور از جمله بیروت را به خاک و خون کشانید و مزدوران خود را تحت عنوان فالانژیست (یک نیروی شبه نظامی نامشخص) بر بخش های وسیعی از این کشور حاکم ساخت تا در غیاب سربازان اسراییل ، مردم لبنان از جنایات آنها بی بهره نباشند. در آن روز هیچ کشور غربی یا سازمان ملل به حضور این نیروهای مزدور اعتراض نکرده و خواستار خلع سلاح آنها نشدند. و فالانزیست ها تا آنجا که می توانستند کشتند و اسیر گرفتند و در مقابل حقوق مردم ایستادند و جای پای صهیونیست ها را مستحکم ساختند ،  از جمله گروگان گرفتن 4 دیپلمات ایرانی در سال 1361 که هنوز از سرنوشت آنها خبری در دست نیست. آنوقت در رسانه هایشان تبلیغ می کنند که ایران چه تضاد منافعی با اسراییل دارد؟!! چه راحت بر همکاری های اسراییل با رژیم شاه سرپوش می گذارند که با تجهیز و آموزش خشن ترین رفتارها و شکنجه ها به مامورین ساواک و پلیس شاه ، هزاران نفر از پاکبازترین مبارزین ایرانی را به مسلخ بردند. که با تمام توان برای قتل و  غارت افزونتر سرزمین ایران ، رژیم شاه را حمایت کرد. که همواره در کنار دشمنان ملت ایران و علیه این مردم ایستاد. شاید اکنون در غوغای دمکراسی خواهی شیطان بزرگ یعنی آمریکا همه آن واقعیات رنگ باخته باشد ولی زمانی که فضای خبر رسانی  اینقدر مه گرفته و آلوده نبود، هیچ مبارز و انقلابی و انسان آزاده و آزادیخواهی در جهان وجود نداشت  که رژیم اسراییل را به دلیل سوابق و کارنامه سیاهش ، دشمن خود نپندارد و در کنار مبارزان فلسطینی قرار نگیرد. 

نسل امروز باید بداند که در حالی آمریکا و اسراییل و سایر کشورهای غربی بر اجرای قطعنامه 1559 شورای امنیت سازمان ملل جهت  خلع سلاح حزب الله تاکید دارند که کشور اسراییل از سال 1967 تا امروز بیش از 1000 قطعنامه این سازمان را نادیده گرفته (از جمله قطعنانه 242 و عقب نشینی از سرزمین های اشغالی) و آمریکا با نفوذش مانع از صدور صدها قطعنامه دیگر علیه اسراییل شده است!!!

در واقع آنچه امروز در نوار غزه اتفاق می افتد، تهاجم تروریسم دولتی اسراییل (که حتی در فیلمی همچون "مونیخ" استیون اسپیلبرگ به خوبی نمایان است!) و حامیان آمریکایی و اروپایی اش علیه دمکراسی مردم غزه است که در انتخاباتی آزاد و زیر نظر سازمان ملل ، "حماس" را انتخاب کردند. آنچه امروز در غزه روی می دهد ، پایمال کردن تمامی ادعاهای حقوق بشری و دمکراسی خواهی غرب صهیونیستی توسط خود همین حضرات است و نشانگر آنکه آنچنان از جنبش جهانی اسلام ، جانشان به لب رسیده که دیگر همه شعر و شعارهایشان را بی واسطه و بدون هرگونه پوشش و رنگ و لعاب ، زیر پا له می کنند. امروز دیگر حتی بنگاههای دروغ پراکنی شان مانند CNN و BBC و ...نمی توانند جنایت صهونیست ها را نادیده بگیرند و اگرچه با مسامحه و آغشته به شبه افکنی ولی ناگزیر و پی درپی تصاویر نسل کشی در غزه را نمایش می دهند.

امروز همه کشورهای اسلامی و سازمان های حقوق بشری و موسسات بین المللی خاموش و در سکوتی مرگبار ، نظاره گر  هلوکاست مسلمانان غزه توسط صهیونیست ها هستند تا نه خاک و خون غلتیدن مردم آن نوار باریک سرزمین فلسطین بلکه قتل عام همه شعارها و حیثیت و موجودیت حقوقی خویش را شاهد باشند . که از این پس ، سخن از دمکراسی و حقوق بشر در سرتاسر این کره خاکی تنها مضحکه خود و لقلقه زبان است . همین!

در آستانه سال نو میلادی و آغاز حاکمیت رییس جمهوری جدید آمریکا ، چشمان جهانیان بر این هدیه مسیحیت صهیونیستی به مردم غزه روشن!!

 

 


 
 
میلاد حضرت مسیح (ع) مبارک
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
 

راز شب کریسمس

 

 

خیلی سالها پیش و در واقع قرن ها قبل ، در روزگار بعد از میلاد مسیح ، در یک شب سرد زمستانی پیرمردی از کنار کلبه خانواده فقیر و تنگدستی که در برآورده کردن نیازهای اولیه زندگیشان مانده بودند ، رد می شد . پیرمرد متوجه تنگدستی این خانواده و محرومیت آنها از مواهب زندگی شد . آن شب برفی ، شب تولد حضرت مسیح (ع) بود و پدر خانواده نتوانسته بود به مناسبت آن شب سور وسات معمولی یک جشن کوچک را برای خانواده اش ترتیب دهد تا شب شادی برای بچه هایش بوجود آورد.. پیرمرد متاثر از این موضوع متوجه درخت کاج شکسته جنب کلبه شد و تصمیم گرفت برای شادی دل کودکان این خانواده کاری کند ، پس تمام شاخ و برگ های این کاج شکسته را با شکلات و شیرینی تزیین کرد و از آن جا رفت. آن خانواده فقیر متوجه این هدیه شدند و آن را هدیه ای از سوی مسیح مقدس دانستند.

آن پیرمرد بعدها در آیین ها و مراسم سال نومسیحی جای پیدا کرد و برای بچه ها هدیه می آورد. همان که اکنون به بابا نوئل معروف است. این ماجرا را که یکی از دوستان مسیحی ارمنی تعریف می کرد ، روشن می سازد که چرا پیروان مسیح (ع) همه ساله در شب آغاز سال نو میلادی درخت کاجی را با چراغ هایی تزیین می کنند. چراغ هایی که یادآور شکلات و شیرینی هایی باشند که دل کودکان بی بضاعت را در شب سال نو شاد می کند. در قرون وسطی این درخت را درخت زندگی می نامیدند زیرا همیشه سرسبز است و از سویی دیگر نماد زندگی و روشنایی بود. در آن دوران باور داشتند که سن نیکلاس  ، مسیحی  بلند مرتبه ای که حامی کودکان بود ، وظیفه توزیع هدایای کریسمس بابانوئل را داشت و از بام خانه ای به بام خانه دیگر می رفت و از راه لوله بخاری وارد خانه ها می شد و جوراب های رنگی کودکان که برلبه شومینه دیواری و شاخه های درخت آویزان بود را پر از هدیه و شیرینی جات می کرد.

تا قرن نوزدهم این هدایا محدودتر و بیشتر اسباب بازی ، یک دست لباس یا روبان سر بود. در کشورهای اسکاندیناوی مردم طبق یک افسانه قدیمی در شب میلاد مسیح یک قطعه هیزم را آتش می زدند تا مشکلات و گرفتاریهایشان  با سوزاندن این هیزم از بین بروند. درخت کاج در سالهای نخست توسط سیب های سرخ ، گل ، روبان و شمع تزیین می شد. نام بابا نوئل نیز توسط دکتر مور ، نویسنده قصه های کودکان براین شخصیت گذارده شد و جایگزین نام سن نیکلاس گردید.

مسیحیان ایران که از فرقه گریگوری و منشعب از مسیحیت شرق هستند ، 6 روز بعد از آغاز سال نو میلادی را روز تولد و تعمید حضرت مسیح (ع)  می دانند در حالی که کاتولیک های رومی 6 روز قبل از آن یعنی 25 دسامبر را به این عنوان می شناسند. مسیحیان ایران از شب سال نو ، کاج را تزیین کرده و آیین های دیگری به جا می آورند و از روز ششم دید و بازدیدها را آغاز می کنند و کاج تزیین شده را تا آخر بازدیدها نگه می دارند. آنها در شب ششم در خوراک خود از خوردن گوشت قرمز امتناع می کنند و ضمنا جشن کریسمس را برگزار نمی کنند.

اولین جشن کریسمس برطبق یک تقویم رومی در 25 دسامبر 336 سال پس از میلاد مسیح برگزار شد و این بعد از آن بود که مسیحیت در اواخر دهه نخست سده سوم میلادی به عنوان دین رسمی امپراطوری روم شناخته شد و از آن جایی که رومیان باستان جشن های ویژه ای را برای الهه روشنایی ، انتهای فصل شخم وامثال آن  برگزار می کردند ، به برگزاری این جشن نیز مبادرت ورزیدند و سنت آن را بنا نهادند. در 1100 میلادی ، کریسمس به عنوان مهمترین جشن مذهبی اروپاییان درآمد و سن نیکلاس سمبلی از تبادل هدایا در بسیاری از کشورهای اروپایی شد.

تحقیقات نشان می دهد از سال 1876 که کلیسای انجیلی در ایران گشایش یافت ، هرساله مراسم کریسمس و شب ژانویه به طور علنی برگزار شده است. در شب کریسمس در کلیساها مراسم عشای ربانی برگزار می شود ، به این ترتیب که در ساعت یازده و نیم ، کشیش کلیسا از انجیل گزارش اولین عشای ربانی که توسط خود مسیح با شاگردانش اجرا شده را می خواند و خاطر نشان می سازد که مسیح خود دستور داد که این مراسم همیشه به یاد او نگهداری شود . بعد به وسیله دعا ، نان و شربت تقدیس می شود و سپس توام با خواندن سرود عشا مقدس ، نان و شربت خورده می شود و بعد اعضای کلیسا متفرق می گردند.

کلیسای گریگوری (ارامنه) معمولا در این مراسم و مراسم روز بعد ، بخور می سوزانند و شمع روشن می کنند و کشیش اوراد را به صدای بلند آواز مانند می خواند و مردم هم ایستاده در مراسم دعا شرکت می جویند. حال آنکه اعضای کلیسای انجیلی معمولا چنین رسمی ندارند و روی نیمکت ها می نشینند و نشسته فریضه خود را به جای می آورند.

در کلیسای ارتدوکس و کاتولیک تهران ، کشیش ها لباس مخصوص دربرمی کنند ، لکن در کلیسای انجیلی یا اصلا لباس مخصوص نمی پوشند و یا جامه خیلی ساده در برمی کنند. کاتولیک ها معمولا برای این روز شمایل های برجسته ای از حضرت مسیح می سازند که در صحن کلیسا به تماشای عموم می گذارند . ولی کلیسای پروتستان این تشریفات را ندارد. در مراسم عشای ربانی کلیسای کاتولیک ، اعضا و پیروان کلیسا فقط در خوردن نان شرکت می کنند و شربت مقدس را فقط کشیشان می خورند. در روز عید یعنی روز 25 دسامبر و یا 6 ژانویه ، ساعت 10 صبح جلسه همگانی در کلیساها برپا می شود و معمولا کلیه اعضای کلیسا هم حاضر می شوند.

در این روز نخست کشیش سخنرانی مفصلی نموده ، پیام او را برای جهانیان قرائت می کند و از روی اناجیل ، تاریخ تولد مسیح را خوانده که در همین حین دسته سرایندگان ، سرودهای مخصوص عید میلاد را می خوانند و در بعضی سرودها ، حاضرین در کلیسا نیز همراهی می نمایند.

بعضی کلیساها هم روز جمعه بعد از میلاد را عید رسمی می گیرند و ضمن آن از دوستان غیر مسیحی خود هم پذیرایی می کنند.

 

بعدالتحریر:

مطلب فوق را حدود 5 سال پیش، در روزهایی که سردبیر مجله ای به نام "رویداد هفته " بودم ، به مناسبت عید کریسمس ، با همکاری دوست نازنین و همکار قدیمی ام علی علایی با انجام تحقیقات مفصل نوشتیم  تا عرض تبریکی هم برای همکاران مطبوعاتی مسیحی مان داشته باشیم . پس از طرف او و همچنین خودم سالروز میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) را به هموطنان مسیحی مان تبریک می گویم.