مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلمنامه های "شیرها برای بره ها" و "قلمرو "
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
 

"Lions for Lambs" and "The Kingdom" 

قساوت  انباشته شده  در قلب

 

 نمایش فیلمی از رابرت ردفورد پس از 7 سال فترت و فاصله گرفتن فیلم قبلی اش یعنی "افسانه بگرونس" که به قولی چنگی هم به دل های سینما دوستان و علاقمندان ردفورد نزد ، چرا که از او خاطره فیلم هایی مانند "مردم معمولی" و "نمایش تلویزیونی حضور ذهن" را ( در مقام فیلمساز) به خاطر داشتند ، خود به خود می تواند قابل تامل باشد. اگرچه حضور رابرت ردفورد در طول این 7 سال هم به انحاء مختلف چه در قالب بازیگری ( در فیلم هایی مانند "یک زندگی ناتمام" یا "جاسوس بازی" و یا "آخرین قلعه" ) و چه در مقام تهیه کننده (مثل فیلم "خاطرات موتور سیکلت") به شکلی فعال وجود داشته ولی آنچه این بار حضور وی را در فیلم تازه اش "شیرها برای بره ها" جذاب می کند ، کارگردانی و بازیگری توامانش برای فیلمی است که مملو از دیالوگ است. همچنین شرکت بازیگران درجه اولی مانند مریل استریپ و تام کروز در نقش های اصلی فیلم از دیگر نکات قابل توجه فیلم به نظر می رسد. اما آنچه بیشتر به این بحث مربوط می شود ، دیده شدن نام فیلمنامه نویس جوانی به اسم "متیو مایکل کارناهان" بر متن فیلمنوشت "شیرها برای بره ها"است. اسمی که بر فیلمنامه دیگر فیلم مطرح این روزها (که آن هم درباره ادعاهای چند ساله اخیر آمریکا راجع به تقابل با تروریسم است) یعنی "قلمرو  " به کارگردانی پیتر برگ نیز نقش بسته است. ضمن اینکه همین جناب پیتر برگ در فیلم "شیرها برای بره ها" نیز بازی دارد. یعنی در واقع همان ارتباطات زنجیره ای که در فیلمنامه کارناهان وجود دارد ، در ترکیب ارتباطی این فیلم با فیلم "قلمرو" نیز به چشم می خورد.

ارتباط زنجیره ای در فیلمنامه "شیرها برای بره ها" ، به شکلی تاثیرگذار و غیرحلقه ای مطرح می شود که علیرغم اتصال متناوب حلقات آن ، اما در انتها پیوندی گسیخته از همدیگر داشته  و تداوم نمی یابند. فیلم با اخبار کشته شدن سربازان آمریکایی در عراق ، آغاز شده که در حال پخش از تلویزیون است و یکی از کاراکترهای اصلی فیلم به نام "تاد هیز" (دانشجوی دانشگاهی در سواحل غربی آمریکا) آن را تماشا می کند. صحنه بعدی نگاه نزدیک به 3 بیلان مختلف را نشان می دهد که یک بیلان شامل نمودارهای مربوط به عملیات پیشروی ارتش آمریکا در افغانستان است و توسط سناتور جاسپر ایروینگ (سناتور نئو کنسرواتیو آمریکایی) بازبینی می شود ، بیلان بعدی راجع به پایگاههای تروریست ها در افغانستان است که بوسیله گروهبان فالکو (فرمانده نیروهای اجرایی طرح جدید آمریکا برای تسلط بر افغانستان) بررسی می گردد و بالاخره بیلان آخر مربوط به حضور و غیاب دانشجویان در کلاس های دانشکده می شود که با نگاه استادشان ، پروفسور استفن مالی (استاد علوم سیاسی ) ارزیابی می شود. یعنی متیو مایکل کارناهان و رابرت ردفورد ، در همین نخستین سکانس فیلم "شیرها برای بره ها" ، 3 موضوع به ظاهر جدای فیلم را با فصل مشترکی که نگاه همسان به بیلان های ذکر شده به نظر می رسد ، پیوند داده که می تواند تکلیف تماشاگر را با کل فیلم روشن سازد.

اول ؛ ارتباط درونی 3 فصل یادشده که در کارگردانی نیز با میزانسن مشابه و حتی اندازه کادر و حرکات یکسان دوربین برای مخاطب می تواند کلید فصل های بعدی به شمار آید. دوم ؛ زبان و لحن فیلم که با توجه به نمودارهای متعدد یاد شده ، می تواند حکایت از ساختار روایتی فیلم باشد . سوم ؛ شباهت بیلان های مذکور است که می تواند نمادی از واقعیت طول فیلم باشد که فی المثل افزایش نقاط نفوذ ارتش آمریکا در افغانستان با افزایش ساعات غیبت دانشجویان نسبت مستقیم ، نشان می دهد  و بالاخره اینکه در واقع همان 3 نفر مذکور هستند که هدایت 3 ماجرای فیلم را برعهده دارند.3ماجرایی که در فیلم به طور متناوب در برابر چشمان مخاطب قرار می گیرد و در واقع به نوعی علت و معلول یکدیگر به نظر می آیند:

اول ؛ یک خبرنگار کهنه کار شبکه "سی ان ان" به نام جینی راث وارد دفتر سناتور جاسپر ایروینگ می شود و مصاحبه ای را درباره اوضاع ارتش آمریکا در عراق با وی آغاز می نماید. در طی این مصاحبه است که سناتور ایروینگ پرده از نقشه و طرح تازه ای برای تثبیت موقعیت نیروهای آمریکایی در افغانستان برمی دارد ولی جینی راث بر توهمات محافظه کاران حاکم برآمریکا و بیهودگی حضور نظامی آمریکا در عراق و افغانستان تاکید کرده و این حضور را با تجاوز به ویتنام در دهه 70 مقایسه می کند. نکته جالب اینکه نقش جینی راث را مریل استریپ بازی می کند که در یکی از نخستین فیلم های جنگ ویتنام یعنی "شکارچی گوزن" نقش مهمی را برعهده داشت.

دوم ؛ تاد هیز ، دانشجوی دانشگاه توسط استاد علوم سیاسی ، پرفسور استفن مالی احضار می شود تا با نصایح استاد به مسئولیت های زندگی و موقعیت اجتماعی اش ، آشنا شود. او برای الگوی تصمیمات آینده تاد،دو تن ازدانشجویانش به اسامی ارنست و ارین را مثال می زند که به عنوان سرباز ارتش آمریکا به افغانستان رفته اند.

سوم ؛ یکی از پایگاههای ارتش آمریکا در افغانستان را می بینیم که گویا قرار است عامل همان نقشه جدیدمورد نظر سناتور ایروینگ را باشد. در این پایگاه است که با ارنست و ارین یعنی همان دانشجویان پرفسور مالی مواجه می شویم  که برای شرکت در عملیات حساس نفوذ در میان دشمن ، داوطلب شده اند.کارناهان به طرز کنایه آمیزی با پیشرفت مصاحبه جینی راث و توضیح سناتور ایروینگ درباره نقشه ظاهرا هوشمندانه اش برای پیروزی در افغانستان و همچنین نصایح پروفسور مالی که پی در پی تاد هیز را بمباران می کند ، موقعیت خطرناک ارنست و ارین  در نزدیکی نیروهای افغانی را تصویر می کند که در شرایط بسیار دشوار ، گرفتار شده و عنقریب است که مورد گلوله باران قرار بگیرند. سرانجام نیز چنین می شود و در محاصره دشمنان افغانی شان ، به طرز تراژیکی به قتل می رسند. در این نقطه است که سناتور متوجه می شود ،  نقشه به اصطلاح هوشمندانه اش به گل نشسته و با مرگ دو تن دیگر از سربازان آمریکایی در میان کوههای هندوکش افغانستان ، ارتش آمریکا با شکست دیگری مواجه شده است. و در سمت دیگر هم تاد هیز در حالی که تلویزیون از شایعات پیرامون هنرپیشه ها می گوید ، شاهد خبر مرگ دو سرباز دیگر آمریکایی در افغانستان است که نوار در حال حرکت زیر تصاویر نقش می بندد.

 آنچه در فیلم "شیرها برای بره ها" می تواند نگاه گردانندگان جنگ و تجاوز به افغانستان را به خوبی منعکس نماید، همان مونیتور ماهواره ای است که موقعیت آدم ها را به صورت اشباحی ریز و نقطه مانند تصویر کرده که مرگ یا زنده بودنشان را حرکت این نقطه ها تعیین می نماید. به یاد جمله هری لایم در فیلم "مرد سوم"(کارول رید) می افتم که بربالای چرخ و فلک بزرگی به پایین و آدم هایی که از آن بالا همچون نقطه ای به نظر می رسند ، اشاره کرده و خطاب به جوزف کاتن می گوید که کشتن هر آدم فقط از بین بردن یکی از این نقطه هاست. حالا به نظر می رسد که در فیلم "شیرها برای بره ها" نیز همین دیدگاه مورد تاکید قرار می گیرد،چنانچه در آن تصاویر ماهواره ای همه آن جهنمی که در کوههای هندوکش افغانستان برپا شده ، تنها به شکل درگیری میان نقاطی کوچک تصویر می شود که مانند بازی های کامیوتری به طرف یکدیگر خطوطی را ارسال می کنند و وقتی همه چیز نابود می شود ، آن زمان است که آن نقاط از حرکت باز می ایستند. اگرچه گروهبان فالکو و افرادش در همان پایگاه ارتش آمریکا در افغانستان برای کشته شدن دو سرباز آمریکایی غمگین می شوند ولی کسی برای آن افغانی ها که برروی مونیتور ماهواره همچون موجودات عجیب و غریب فیلم "بیگانه ها" (مثل نمایش برروی گیرنده های سرگرد ریپلی و افرادش در آن فیلم) به آمریکایی ها نزدیک می شوند ، دل نمی سوزاند. شاید چینین نگاهی ، سوی دیگر نگرش سازندگان فیلم "شیرها برای بره ها" را روشن سازد. در جایی از فیلم پرفسور مالی از قول یک ژنرال آلمانی به هیز می گوید :"... نبایستی شیرها توسط بره ها هدایت شوند.."(شاید نام فیلم نیز از همین جمله بیرون آمده است) ولی واقعا کدام طرف در فیلم ، شیر است و کدام طرف بره؟ به نظر می ر مقصود پرفسور مالی از شیرها به خود آمریکایی ها باز می گردد که نصایح طولانی اش برای بیدار کردن غیرت تاد هیز نیز معنی صریحی از همین تعبیر به حساب می آید و بره ها هم لابد ملت افغانستان و عراق و مانند آن هستند که استعمار همواره مایل بوده همچون گوسفند در مقابلش تمکین کنند. ویا شیرها امثال همان ارنست و ایرین هستند که ظاهرا در برابر آینده آمریکا احساس مسئولیت می کنند ولی در واقع قربانیانی بیش به شمار نمی آیند که در برابر تروریست ها ، سرنوشت تلخی پیدا می کنند.

فیلم "شیرها برای بره ها" (همانگونه که از سکانس نخستینش مورد پیش بینی قرار گرفت) ، مملو از دیالوگ است و برروی همین دیالوگ ها پیش می رود. برخی از تحلیل گران خارجی عقیده داشته اند که فیلمنامه نویس ، فضای فیلم را با صفحات بحث آزاد نشریه ساندی مورنینگ اشتباه گرفته و گروهی دیگر آن را شبیه میتینگ انتخاباتی دمکرات ها علیه جمهوری خواه ها ارزیابی نموده اند.

 اما فیلمنامه دیگر متیو مایکل کارناهان ، دستمایه فیلم دیگری قرار گرفته که پیش از "شیرها برای بره ها" به نمایش درآمد. فیلمی به نام "قلمرو" که توسط خود پیتر برگ کارگردانی شده بود و به موضوع مقابله با تروریسم در عربستان می پرداخت. انفجارات متعددی در یکی از شهرهای عربستان در مکان اقامت آمریکایی ها ، موجب می شود یک گروه 4 نفره ضد تروریست متشکل از رونالد فلوری (جیمی فاکس) ، گرند سایکس (کریس کوپر) ، جنت میز (جنیفر گارنر) و آدام لیویت (جیسون بیت من) از آمریکا جهت کشف و مقابله با تروریست ها به عربستان بروند. در ابتدا گویا ماموران عرب با حضور آمریکاییان مخالف هستند و امکانات چندانی برای تحقیقات آزادانه برایشان فراهم نمی سازند ولی یکی از فرماندهانشان به نام ژنرال فریس الغازی همه امکانات و نیرویش را در اختیار آنها قرار می دهد.

ساختار فیلمنامه "قلمرو" مانند جریان اصلی و غالب آثار حادثه ای و به اصطلاح اکشن سینمای آمریکا از فراز و نشیب ها و حتی کاراکترهای کلیشه ای خاص این گونه آثار برخوردار است. یک ماجرا ، وضعیت آرام ابتدای داستان را به بحران اولیه می رساند ، سپس وارد شدن قهرمانان (در اینجا گروه آمریکایی) مخاطب را به عمق بحران می برد و کم کم همراه همان قهرمانان بر جوانب بحران مسلطشان می گرداند. کاراکترها غالبا یک سیاهپوست ، یک زن ، یک سفید پوست یهودی یا همجنس گرا و یک سفید پوست از جنس آمریکایی اصیل با گرایشات کابوی هستند. آخر ماجرا هم کاملا روشن است ؛ گروه قهرمانان غالبا بدون تلفات (مثل همین فیلم "قلمرو" ) بر رقبایشان پیروز شده و احیانا در آخر ماجرا ، رمز و رازی را نیز می گشایند. در فیلمنامه "قلمرو" در واقع همه قواعد یاد شده ، رعایت گردیده و یک فیلم کاملا تجاری با درونمایه تبلیغاتی ارائه شده است. درونمایه فیلم براساس پروپاگاندایی است که در بوق رسانه های وابسته به محافل جنگ طلب و تندروی آمریکایی خصوصا در جناح محافظه کاران قرار دارد. همان تبلیغاتی که برخلاف واقعیت ، تروریسم رایج امروز را ناشی از نوعی بنیادگرایی اسلامی می داند که از کشورهای خاورمیانه نشات گرفته است. منتها این بار دوربین خود را به عربستان ، از متحدین استراتزیک آمریکا برده اند که نقشش در بسیاری از عملیات تروریستی عراق ، ثابت شده است. اما فیلم "قلمرو" در عین حالی که مسلمانان را به عاملیت اصلی تروریسم ، متهم می کند و آمریکاییان را قربانیان اصلی این تروریسم نشان می دهد ، شاهزادگان سعودی را از اتهام حمایت از تروریسم مبرا کرده و تمامی سرنخ قضیه را متوجه دین اسلام می گرداند!

این در حالی است که براساس گزارشات خبرگزاری ها و خود مقامات آمریکایی ، اکثریت آن 15 نفری که عاملین عملیات 11 سپتامبر 2001 معرفی شدند ، تبعه عربستان بودند ، شخص اسامه بن لادن (اگر واقعا وجود خارجی داشته باشد و محصول دستگاههای تبلیغاتی غرب نباشد) تابعیت عربستان را دارا بوده و هست و از شاهزادگان سعودی ، حضور بن عبدالعزیز در پشت سازمان تروریستی زرقاوی و عملیاتی که در عراق و یا سایر نقاط دنیا انجام داده و می دهد ، توسط خود سازمان های اطلاعاتی غرب ثابت شده است. این در حالی است که دست سازمان های جاسوسی مثل سیا و موساد در پدید آوردن تروریست هایی همچون طالبان ، امروزه دیگر تردید ناپذیر است ، چنانچه تروریست های خشنی  مانند عبدالملک ریگی که در جلوی دوربین تلویزیون به راحتی عملیات سر بریدن را انجام می دهد ، به عنوان آزادیخواه و مبارز در کادر دوربین تلویزیون صدای آمریکا قرار می دهند . این در حالی است که پس از آن همه رجز خوانی درمورد مبارزه با تروریسم در عراق ، دست سازمان های امنیتی  آمریکایی مثل گلدواتر در قاچاق اسلحه به این کشور و تقویت سازمان های تروریستی رو شد. 

 اما در فیلم "قلمرو" واقعیتی تکان دهنده تر هم به نمایش در می آید ، اینکه نفرت از حضور اشغالگران آمریکایی در عمق وجود مردم عربستان نیز نفوذ دارد. ولی فیلمنامه نویس و کارگردان با صحنه هایی همچون به سخره گرفتن نماز خواندن گروهی از ماموران سعودی یا حساسیت بر روی حجاب جنت میز و یا ممانعت از لمس جسد سرباز عرب توسط جنت میز که به کالبد شکافی وی مشغول است و با کلام "حرام است" آن سربازان مواجه می گردد ، سعی دارند این نفرت را به نوعی عقب ماندگی تاریخی و دینی نسبت دهند. در فیلم "قلمرو" در حالی شاهد آماده سازی عملیات تروریستی با عبارات و کلمات مقدس دینی هستیم که گروه تروریست یاب آمریکایی (که از قضا یک اسراییلی هم در میانشان هست و همین موضوع حساسیت ماموران عرب را برمی انگیزد!) مثل آب خوردن به قتل عام مردم دست می زنند و خانم جنت میز هم (مانند اسلاف خود یعنی وسترنرها و کابوی ها و سواره نظام سابق)در کمال خونسردی در بالای اجساد جوانان و نوجوانان و پیرمردان عرب ، به خوردن آب نبات مشغول است.(همان آب نباتی که در صحنه ای دیگر به یک کودک هراسان عراقی تعارف می کند و تصویری گویا و در عین حال تحقیرآمیز و حتی نژادپرستانه از دیدگاه آمریکاییان نسبت به جهان سوم ایجاد می نماید.)

فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم "قلمرو" مانند بسیاری از آثار مشابه سعی در وارونه جلوه دادن واقعیت داشته و تقریبا هرآنچه در شیوه و منش ارتش آمریکا (به اعتراف خبرنگاران و نویسندگان غربی) وجود دارد  را به جناح مقابل نسبت داده و برعکس! فی المثل در صحنه ای از فیلم ، ضمن حمله به ستون نظامی شامل اتومبیل آمریکایی ها ، فرد اسراییلی ربوده شده و قصد می شود که  در مقابل دوربین سر از تنش جدا سازند. این در حالی است که صهیونیست ها و اسراییلی ها ، چنین اعمال شنیعی را سالهاست در حق ملت فلسطین و مردم لبنان و دیگران انجام داده اند. چه کسی است که از اعمال تروریستی اسراییلی ها نداند و نشنیده باشد. آش آنقدر شور است که حتی اسپیلبرگ یهودی نیز در آخرین فیلمش یعنی "مونیخ" به قضیه تروریسم دولتی اسراییل پرداخت تا آن حد که مورد غضب لابی صهیونیست ها در آمریکا قرار گرفت.

 به هرحال حضور پررنگ تفکر آخرالزمانی صهیونیستی در فیلم "قلمرو" غیرقابل پنهان است . خصوصا که کارگردان فیلم ، پیتر برگ از اعوان و انصارفیلیپ برگ  یا فیووال کروبرگر (سردمدار جریان کابالا یعنی تصوف یهود و محور فکری امروز صهیونیسم و از قدرتمندان پشت پرده هالیوود) محسوب می شود.این نوع تفکر را از همان ضدیت مستقیم با دین اسلام (چه در صحنه های مضحکه شعائر دینی و چه در توهین های بی پرده آن بازمانده قربانیان آمریکایی در بمب گذاری) می توان دریافت. تفکری که در صحنه پایانی فیلم کامل می شود. صحنه ای که پس از کشته شدن برخی مردان جوان عرب و پیرمردی که گویا رهبری آنها را برعهده داشته ، نوه وی در پاسخ زنی که از آخرین وصیت پدربزرگش می پرسد ، پاسخ می دهد : "...گفت از آنها نترس. در آینده همه آنان را خواهیم کشت..."! به این ترتیب پیتر برگ و فیلمنامه نویسش بر جنگ طولانی و آخرالزمانی با مسلمانان به عنوان ضد مسیح و دشمن استراتژیک خود تاکید می کنند.

به نظر می آید که فیلم "قلمرو" ، آن روی سکه فیلم "شیرها برای بره ها" باشد و از همین روست که یک فیلمنامه نویس به نام متیو مایکل کارناهان ، هر دوی آنها را نوشته است. در صحنه ای از فیلم "شیرها برای بره ها "هم  سناتور ایروینگ به جینی راث می گوید ،  تروریست ها می پندارند که دنیا 1300 سال به اشتباه رفته و حالا می خواهند اصلاحش کنند. در اینجا اشاره سناتور جمهوری خواه آمریکایی به ایدئولوژی تروریست هاست که با توجه به تاریخ ذکر شده ، نشانه رفتن دین اسلام به نظر می رسد و در صحنه دیگر سناتور به مسئله هسته ای ایران اشاره می کند که پشتوانه ای برای تروریست ها شده و همچنین در فصل دیگری از فیلم ، گروهبان فالکو در قرارگاه نظامیان آمریکایی در افغانستان ، شیعیان ایران و عراق را در یک محور ، حامی تروریست های افغان معرفی می کند.

به هرحال این بار موج فیلم های جنگی درباره تجاوز آمریکا به سرزمین های دیگر بسیار زودتر از زمان های پیشین ، از راه رسیده است. منظورم فیلم های درباره جنگ ویتنام و یا نبردهای استقلال الجزایر است. نخستین فیلم هایی که درباره جنگ ویتنام برپرده سینماهای آمریکا نقش بست ، حدود 3 سال پس از عقب نشینی و شکست خفت بار ارتش آمریکا در برابر ویت کنگ ها بود که می توان از نخستین این دسته فیلم ها ، به "شکارچی گوزن" (مایکل چیمینو) ، "بازگشت به خانه"(هال اشبی) و  " حالا آخرالزمان"(فرانسیس فورد کاپولا) اشاره کرد که در سالهای  1978 و 1979 به اکران عمومی راه پیدا کردند. نخستین فیلم درمورد انقلاب الجزایر نیز 10 سال پس از پیروزی انقلابشان به روی پرده آمد. اما اینک در میانه حضور اشغالگران آمریکایی در عراق و افغانستان ، سیل فیلم های مثبت و منفی درباره این حضور ، پرده سینماها را به اشغال خود درآورده و به صورت یک موج ، خود را بر سینمای غرب تحمیل نموده است. شاید به قول براین دی پالما (فیلمساز مشهور آمریکایی که خود نیز یک فیلم ضد جنگ ساخته) دلیلش دور نگه داشتن خبرنگاران از میادین جنگ در عراق و افغانستان بوده تا همچون جنگ ویتنام که حضورشان باعث افشای بسیاری از جنایات آمریکایی ها گردید ، به قول بعضی سیاستمداران این بار شکست یانکی ها را باعث نشوند. اما این سیاستمداران نتوانستند جلوی وبلاگ ها و البته سینما را بگیرند و موج یادشده شکل گرفت.این موج پس از گذشت 3 سال ونیم از اشغال عراق توسط نیروهای آمریکایی و متحدانش ، به تدریج شکل گرفت.

کلید اول را  یک خانم روزنامه‌نگار آمریکایی، به نام دوبرا اسکرانتون زد که  مستندی سینمایی به نام The War Tapes ساخت .مستندی که  مورد توجه منتقدان قرار گرفت. دوبرا اسکرانتون ابتدا بنا بود به عنوان خبرنگار به جبهه‌ی عراق اعزام شود. اما او ترجیح داد که توسط سه سرباز اعزامی ، فیلمی مستند تهیه کند و وقایع جنگ را از دریچه‌ی چشم این سه سرباز نشان دهد.سپس در سال 2006 فیلمی داستانی در بیان روحیات و حالات سربازانی که از جنگ عراق برمی گشتند و جامعه چندان توجهی به آنان نشان نمی داد ، توسط "ایروین وینکلر" ساخته شد به نام "خانه شجاعت" که نگاهی خنثی نسبت به حضور ارتش آمریکا در عراق داشت و فقط نسبت به سربازان بازگشته از جنگ و مشکلات روحی – روانی شان دیدگاهی غم خوارانه ارائه می کرد.اما در دوم فوریه امسال فیلمی برپرده چند سینمای محدود آمریکا نقش بست ، که روایتی تکان دهنده از حضور امریکا در عراق را به تصویر می کشید. فیلمی به نام "موقعیت"ساخته "فیلیپ هاس" (که بیشتر کارگردانی تلویزیونی است) و براساس فیلمنامه ای نوشته "ویندل استیونسن" (که نخستین تجربه نویسندگی اش در عالم سینما محسوب می شد)!فیلمی که تصویری خشن از  اشغالگری آمریکاییان در عراق را با برخورد این نیروها با دو نوجوان عراقی و پرتابشان به درون رودخانه ای در سامره ، نمایش می داد و سپس نگاهی حمایت گرایانه نسبت به عکس العمل بومیان در مقابل آن عمل غیرانسانی ارتش آمریکا ارائه می داد. فیلم با تحقیقات یک خبرنگار آمریکایی (بابازی کانی نیلسن) ادامه می یافت که می خواست برداشتی بی طرفانه را از حضور ارتش های اشغالگر در عراق به مخاطبانش نشان دهد و علیرغم دوستی اش با یکی از مسئولان سازمان سیا در عراق ، اما به نتیجه تکان دهنده ای از اشغال عراق توسط هموطنانش رسید.

در اغلب فیلم های از این دست ، به خوبی می توان خشونت میلیتاریستی نظامیان آمریکایی را در رابطه با مردم سرزمین تحت اشغالشان مشاهده نمود. واقعیات انکار ناپذیری که بخشی از آن در مقاله مایکل شوارتز استاد جامعه‌شناسی و مدیر هیأت علمی دانشکده‌ی مطالعات جهانی در دانشگاه استونی بروک در شماره ژوئن 2007 مجله معتبر "آلترنت" تحت عنوان "آمریکا هر ماه ده‌هزار عراقی را می‌کشد؟ یا بیشتر؟" منعکس شده بود. او نوشت :

"...مجله‌ی لنست (معتبرترین نشریه‌ی پزشکی بریتانیا) در شماره‌ی دوازدهم اکتبر ۲۰۰۶ خود تحقیقی سنجیده را منتشر کرد که در خاتمه نتیجه‌گیری کرده بود – از سال گذشتهششصدهزار عراقی به خاطر جنگ در عراق به شیوه‌ای خشونت‌آمیز کشته شده‌اند. یعنی میزان مرگ و میر عراقی‌ها در ۳۹ ماه نخست جنگ حدود پانزده هزار نفر در ماه بوده است... محققان معتبر تقریباً بدون هیچ مخالفتی قبول دارند که نتایج لَنْسِت معتبر هستند. خوان کول،‌ مطرح‌ترین محقق آمریکایی خاورمیانه، این موضوع را در اظهار نظری بسیار روشن خلاصه کرده است: «ماجراجویی‌های مصیبت‌بار آمریکا در عراق [ظرف مدتی بیش از سه سال] باعث کشته شدن آن عده غیرنظامی شده است که صدام در ظرف ۲۵ سال نتوانسته بود مرتکب این همه قتل شود"...این آمار تکان‌دهنده زمانی هول‌آورتر می‌شوند که می‌بینیم در میان ششصدهزار نفر قربانی خشونت‌های جنگ عراق (یا حتی بیش از این تعداد)، بیشتر قربانیان توسط نظامیان آمریکایی به قتل رسیده‌اند و نه توسط بمب‌های جاده‌ای یا جوخه‌های مرگ یا مجرمان خشن – یا حتی مجموع این گروه‌ها... برای تلفاتی که خانواده‌های قربانیان می‌دانستند مقصر چه کسی است ، نیروهای آمریکایی (یا  متحدانشان ) مسئول ۵۶ درصد این تلفات بودند.  یعنی می‌توان با اطمینان گفت که نیروهای ائتلاف تا نیمه‌ی سال ۲۰۰۶ حداقل بیش از سیصدوسی هزار عراقی را کشته‌اند... حتی اگر با رقم پایین‌تر تأیید شده‌ی صدوهشتاد هزار نفر تلفات عراقی کار کنیم که نتیجه‌ی آتشِ نیروهای ائتلافی‌ست، به رقم ماهانه‌ی پنج هزار نفر تلفات عراقی می‌رسیم که توسط نیروهای آمریکایی و متحدانِش از زمان آغاز جنگ کشته شده‌اند. و این را هم باید به یاد داشته باشیم که میزان تلفات دو برابر میزان تلفات میانگین سال ۲۰۰۶ بود؛ به این معنا که میانگین آمار آمریکایی‌ها در سال ۲۰۰۶ خیلی بالاتر از ده هزار نفر در ماه یا چیزی بیش از سیصد عراقی در روز بود ، که شامل روزهای یک‌شنبه هم می‌شد. با افزایش نیروهای آمریکایی که در سال ۲۰۰۷ آغاز شد، رقم فعلی احتمالاً افزایش بیشتری هم خواهد داشت... این ارقام برای خیلی از آمریکایی‌ها محال به نظر می‌رسند. یقیناً کشته شدن سیصد نفر عراقی در روز به دست آمریکایی‌ها ، بارها و بارها خبرسازتر به نظر می رسد. با این‌حال، رسانه‌های الکترونیک و چاپی خیلی راحت به ما نمی‌گویند که آمریکا باعث کشته شدن تمام این افراد می‌شود. ما خبرهای زیادی درباره‌ی خودروهای بمب‌گذاری شده و جوخه‌های مرگ می شنویم،‌ اما اخباری درباره‌ی کشته شدن عراقی‌ها به دست آمریکایی‌ها نمی‌شنویم مگر درباره‌ی اخبار پراکنده‌ی تروریستی یا فجایع پراکنده‌ی دیگر. پس آمریکا چگونه این قتل عام را انجام می‌دهد و چرا این وضعیت ارزش خبری ندارد؟

 پاسخ این سؤال در آمار حیرت‌آور دیگری نهفته است: این آمار را نیروهای نظامی آمریکا منتشر کرده و توسط مؤسسه‌ی فوق‌العاده معتبر بروکینگز گزارش شده است: در چهار سال گذشته، نیروهای نظامی آمریکا روزانه بیش از هزار نیروی گشت‌زنی را به محله‌های دشمن می‌فرستد که به دنبال دستگیری یا کشتن شورشیان و تروریست‌هاست. (اگر سربازان عراقی را نیز که در میان نیروهای آمریکایی حضور دارند به شمار آوریم، از ماه فوریه، این تعداد به حدود پنج هزار نیروی گشت در روز رسیده است)این هزاران نیروی گشت مرتباً باعث مرگ هزاران عراقی می‌شوند؛ چون این‌ها بر خلاف چیزی که اول به ذهن می‌آید، فقط کارشان «راه رفتن زیر آفتاب» نیست. در واقع، همان‌طور که "نیر روزن"، یک روزنامه‌نگار مستقل، در کتاب بسیار خواندنی‌اش، «در درون پرنده‌ی سبز»، به روشنی و به شیوه‌ای دردناک توصیف کرده است، این گشت‌زنی‌ها ، وحشی‌گری‌های پرزوری را در بر می‌گیرد که فقط گهگاهی توسط یک روزنامه‌نگار مستقل از جریان کلی رسانه‌های آمریکا گزارش می‌شود. وقتی که هدف و روند کار این گشت‌ها را درک کنیم، این توحش کاملاً منطقی می‌نماید. سربازان و تفنگداران دریایی آمریکا به میان جامعه‌ فرستاده می‌شوند درحالی که  کل جمعیت ،  پشتیبان نیروهای شورشی‌ست. این‌ها اغلب فهرستی از نشانی مظنونین دارند و کارشان بازجویی، دستگیری یا کشتن افراد مظنون، و جست‌وجوی خانه‌ها به دنبال مدارک مجرمانه، به ویژه اسلحه و مهمات، و همچنین مطالب، تجهیزات ویدیویی و سایر مواردی‌ست که نیروهای شورشی برای فعالیت‌های سیاسی یا نظامی به آن‌ها نیاز دارند. این افراد وقتی فهرستی از مظنونین در دست نداشته باشند، جست‌وجوی «خانه به خانه» را آغاز می‌کنند و به دنبال رفتارهای مشکوک، افراد یا مدارک مشکوک می‌گردند.با این چهارچوب، هر مردی که در سن جنگ باشد، نه تنها مظنون است بلکه بالقوه یک دشمن خطرناک به حساب می‌آید. به سربازان ما می‌گویند که خطر نکنند: مثلاً در بسیاری از موارد ، نفس در زدن ممکن است باعث شلیک گلوله به در شود. در نتیجه به آن‌ها دستور داده شده که هر وقت با وضعیتی ظاهراً خطرناک روبه‌رو هستند، غافلگیرانه عمل کننددرها را بشکنند، به هر چیز مشکوکی شلیک کنند، و درون هر اتاق یا خانه‌ای که احتمال مقاومت در آن‌ها باشد نارنجک بیندازند. اگر با مقاومت محسوسی روبه‌رو شوند، به جای این‌که سعی کنند به ساختمان حمله کنند، می‌توانند از توپخانه یا نیروهای هوایی پشتیبانی بخواهند...قساوت قلب انباشته شده‌ی این هزاران گشتی را می‌توان از تحقیقات اخیر درباره‌ی جنایات جنگی احتمالی مرتکب شده در شهر حدیثه در ۱۹ نوامبر ۲۰۰۵ استنباط کرد. این تحقیق به دنبال این است که ببیند آیا تفنگداران دریایی آمریکا تعمداً ۲۴ غیرنظامی را به قتل رسانده بودند یا نه. در این ماجرا ، آن‌ها ۱۹ زن غیرمسلح را با شلیک گلوله به سرشان و تعدادی کودک و مرد سالخورده را در یک اتاق به قتل رسانده بودند که ظاهراً به تلافی مرگ یکی از هم‌قطاران‌شان ساعاتی قبل‌تر در همان روز بوده است. این تغییرات هولناک باعث جلب توجه به این رخداد و به جریان افتادن تحقیقات شده است..."

اینها تنها بخشی از واقعیات تکان دهنده ای است که این روزها مثل آب خوردن در عراق اتفاق می افتد ، در حالی که بنا به گفته  کسانی  که در یکی دو سال اخیر ، به این کشور سفر کرده اند ، واقعا بدست آوردن یک لیوان آب خوردن بهداشتی بسیار دشوارتر از کشته شدن آدم هاست. اما برای ارائه این تصویر خشن ، فیلم های دیگری نیز به اکران درآمده است که در جشنواره های  ونیز  و تورنتو به نمایش درآمد و مورد استقبال قرار گرفتند. از جمله معروفترین آنها ، می توان به فیلم های "دره الله" ساخته پل هگیس (سازنده فیلم "تصادف" و نویسنده فیلمنامه "محبوب میلیون دلاری") و "Redacted" ساخته براین دی پالما (فیلمساز معروف آمریکایی و کارگردان فیلم هایی مانند "کوکب سیاه" ، "راه کارلیتو" ، "تلفات جنگ " و...) اشاره کرد که انشاالله در شماره های بعد مورد بررسی و تحلیل قرار خواهیم داد.    

توضیح: این مطلب پیش از این در شماره آذرماه ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.  


 
 
نگاهی به فیلمنامه جنگ چارلی ویلسن
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧
 

Charlie Wilson's War

  چه کسی از چارلی ویلسن می ترسد؟ 

 

حداقل سه پارامتر باعث ایجاد تمایل در علاقمند سینما برای تماشای فیلم "جنگ چارلی ویلسن" در میانه خیل فیلم های ناشناس و اجق وجقی می شود : اول ؛ کارگردانی مایک نیکولز(که حداقل دو سه اثر ماندگار تاریخ سینماازجمله"چه کسی ازویرجینیاوولف می ترسد؟" و "فارغ التحصیل" با نام وی همراه است) ، دوم ؛  حضور بازیگرانی مانند تام هنکس و جولیا رابرتز(که بعد از فیلم "نزدیکتر" برای همین مایک نیکولز و "دوازده یار اوشن" استیون سودربرگ به دلیل بچه داری ، غیبتی 4 ساله داشت) و فیلیپ سیمور هافمن (که همین دو سال پیش برای ایفای نقش ترومن کاپوتی جایزه اسکار گرفت.) و بالاخره سوم اینکه فیلم درباره چارلز ویلسن ، نماینده معروف 6 دوره کنگره آمریکا از تگزاس است که اگر نامش را در اینترنت جستجو کنیم ، متوجه می شویم از حامیان جنگ افغان ها علیه ارتش شوروی و بوجود آمدن گروههایی همچون طالبان بوده است.

امانویسنده فیلمنامه "جنگ چارلی ویلسن"،آرون سورکین است که اکثرافیلمنامه سریال های تلویزیونی را نوشته و تنها در ابتدای فعالیت نویسندگی اش ، فیلمنامه "مالیک" را در سال 1993 برای هرولد بکر و در سال 1995 فیلمنامه "رییس جمهور آمریکایی" نوشت که راب راینر ، آن را به فیلم برگرداند. در واقع "جنگ چارلی ویلسن" را می توان بازگشت سورکین پس از 12 سال به فیلمنامه نویسی سینمایی دانست. اما به نظر می آید ، 12 سال نوشتن متن مجموعه های تلویزیونی بر فیلمنامه "جنگ چارلی ویلسن" نیز تاثیر گذارده و آن را بسیار پرگو و پردیالوگ ساخته که از حد معمول یک فیلمنامه سینمایی فراتر می رود. علاوه براینکه استفاده چندانی از تصاویر و بیان سینمایی نبرده و اغلب مفاهیم فیلم را با دیالوگ و توضیح گفتاری بیان کرده است.

 اما چارلی ویلسن نماینده دمکرات و عضو کمیته های امنیتی-اطلاعاتی و نظامی کنگره آمریکا ، آدمی لاابالی ، زن باره و مشروب خوار  است که قصد می کند در دوره ششم نمایندگی اش که با آغاز ریاست جمهوری رونالد ریگان و همچنین حمله شوروی به افغانستان همراه است ، کاری انجام دهد. در همین حال یک مامور بد عنق سازمان سیا به نام گاست اوراکوتوس که به دنبال راهی برای اجرای برنامه های این سازمان در افغانستان است ، با وی همراه می شود. از طرف دیگر زن ثروتمندی نیز به نام "جوانا هرینگ"(ششمین پولدار تگزاس) که از دوستان قدیمی چارلی ویلسن بوده و  از محافظه کاران اصلی این ایالت به شمار می آید  ، به عنوان کنسول افتخاری آمریکا در پاکستان و فعال اجتماعی برای این کشور ، علاقمند است به ژنرال ضیاء الحق (رییس جمهور کودتاگر پاکستان ) در مقابله با خطر اشغال شوروی و حضور میلیونی آوارگان افغانی در این کشور کمک نماید. این سه نفر ، سه ضلع مثلثی را تشکیل می دهند تا سیل کمک مالی و سلاح های پیشرفته برای مجاهدین افغانی به کشور پاکستان سرازیر شود. کمکی که ابتدا قرار بود فقط 5 میلیون دلار باشد ولی به یک میلیارد دلار بالغ شد  و گروههای نظامی مجاهدین افغان را تحت عناوین مختلف از جمله "طالبان" متشکل گرداند که سرانجام به پیروزی آنها و عقب نشینی ارتش شوروی از افغانستان منجر گشت.

فیلم با صحنه ای معمولی و تکراری درباره تقدیر از چارلی ویلسن به عنوان قهرمان اصلی جنگ سرد در مراسم آژانس اطلاعاتی آمریکا آغاز می شود ، در حالی که در پس زمینه تصویر برروی پلاکاردی این جمله نقش بسته :"چارلی آن را انجام داد." و  باز مثل اغلب آثار اینچنینی به گذشته فلاش بک می خورد. "جنگ چارلی ویلسن" برخلاف ظاهرش و تبلیغاتی که برروی ضد جنگ بودنش صورت گرفت ، فیلمی در تقدیس جنگ آمریکایی است که همچنان مانند بسیاری از آثار کلیشه ای از این دست ، آمریکاییان را ناجی ملل دیگر معرفی می کند. در این فیلم  مردم افغانستان درمانده و قربانی وحشی گری های ارتش شوروی که مانند آمریکا در ویتنام ، حرث و نسلشان را به آتش می کشد ، به پاکستان پناه آورده و پاکستان هم چشم به دست و پول آمریکاییان ، رسما از آنها تقاضای کمک می کند. در صحنه ای که چارلی ویلسن به پاکستان آمده و با ژنرال ضیاء الحق دیدار می کند ، دو تن از فرماندهان ارتش پاکستان ، از آمریکا به شدت انتقاد می کنند که چرا از کمک به پاکستان در مقابل ارتش شوروی ، دریغ می ورزد. و از این پس چارلی ویلسن بی بندو بار که به خاطر افراط در روابط نامشروعش،حتی در مظان اتهام استعمال  موادمخدر و کوکایین ، به عنوان قهرمان ملت افغانستان وارد عمل می شود! در یکی از صحنه های دیدارش از اردوگاههای آوارگان افغانی در پیشاور پاکستان ،( در فضایی با درصد سانتی مانتالیسم بالا)  ، وی را بسیار غمگین و منقلب می بینیم ، گویی به شدت تحت تاثیر مظلومیت افاغنه آواره واقع گشته و از این به بعد است که عزمش را برای کمک به مردم افغان جزم می کند!!

اما بخش جعلی این ماجرا آنجاست که گویا در این میان، اشخاص موثر در جنگ های امروز هم  مثل قهرمانان اساطیری ، تنها عمل می کنند و البته این فقط برای سینمای اسطوره پرداز آمریکا که اساسش  متکی برقهرمانان جعلی است ، مناسب می نمایاند. "جنگ چارلی ویلسن " مخاطبش را به این نتیجه رهنمون می سازد که گویا همه آن جنگ طولانی و سخت افغان ها علیه ارتش تا دندان مسلح شوروی راچارلی ویلسن و دو همراهش یعنی زن پولدار تگزاسی جووانا هرینگ و مامور منفرد سازمان سیا یعنی گاست اوراکوتوس به پیروزی رسانده اند. در صحنه ای از فیلم که مراسم شب کریسمس را در میان اعضای سازمان سیا نشان می دهد ، یکی از ماموران سازمان به رییس بخش عملیات خارجی این سازمان (که در حال پوشیدن لباس بابانوئل است!)اعتراض می کند که چگونه کلیت سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا دست روی دست گذاشت تا یک نفر به نام چارلی ویلسن یک تنه توانست نبرد افغانستان علیه شوروی را به پیروزی رسانده و به عنوان قهرمان جنگ سرد معرفی شود!!در طول فیلم شاهد تلاش بی وقفه و خستگی ناپذیر چارلی ویلسن هستیم که چگونه مراکز و ارگان های مختلف نظامی و امنیتی آمریکا را برای کمک به مجاهدین افغان ، بسیج می کند و سیل اسلحه را به سوی این سرزمین روانه می سازد و حتی خود نیز با لباس مجاهدین ، به میانشان می رود!! اما اینکه چگونه کاراکتری با خصوصیان زن بارگی و لاابالی گری ویلسن ، قادر به چنین کاری است لابد فقط در تاریخ و رمان ها و فیلم های آمریکایی قابل دسترسی است!!!

گفته شده که کتاب این فیلم نوشته "جرج کریل" برگرفته از ماجرایی واقعی است. اما این را هم می دانیم که در آمریکا همواره سعی شده که اتفاقات و حوادث تاریخی به نام یک نفر ثبت گردد و خوب و بدش با همان حل وفصل شود. (مثلا در رسوایی های جاسوسی معمولا یک رییس خودسر و یا ماجراجو باعث و بانی نابسامانی هاست ، به یاد آورید "سه روز کندور" یا سه قسمت ماجراهای جیسن بورن که آخرینش را همین چندماه پیش شاهد بودیم و فیلم هایی مانند "محرمانه لس آنجلس" یا "رخنه" و....) خصوصا وقتی قرار است درباره ماجرایی فیلم ساخته شود که اینک مهمترین موضوع چالش برانگیز سیاست روز شده. در واقع اگر تماشاگر از اینکه انتهای ماجرای افغانستان و مجاهدین افغانی و کمک های بی دریغ آمریکا برای تشکیل گروههای مختلف از جمله طالبان جهت  مقابله با ارتش شوروی و پس از آن مواجهه با انقلاب اسلامی ، به حادثه 11 سپتامبر 2001 و اوج گیری ماجرای تروریسم در جهان غرب انجامید ، مطلع باشد و  در جریان پی آمدهایش باشد که اینک بیش از هرزمان دیگر ، گریبان آمریکا و اعوان و انصارش را گرفته ، آنگاه با تماشای فیلم "جنگ چارلی ویلسن" ، دیگر آنچنان هم به تلاش سناتور دمکرات ایالت تگزاس افتخار نمی کند و مانند حاضرین در مراسم آژانس اطلاعاتی آمریکا و همچنین افرادی مثل جوونا هرینگ و گاست برای وی کف نمی زند.  چون بالاخره متوجه می شود ، باعث و بانی همه این دعواهای زرگری جرج بوش و دیگر هم پالکی های جمهوری خواه و دمکراتش در متهم کردن مخالفانشان به حمایت از تروریسم و قضیه محور شرارت و ...از کجا آب می خورد و در می یابد در واقع این خود آمریکاییان بوده اند که گروههای تروریستی مانند طالبان و امثال بن لادن و ملاعمر را بوجود آوردند ، آن هم نه فقط برای تقابل با ارتش شوروی . چراکه در اواخر قرن بیستم و سالهای پایانی دهه 90 ، دیگر اساسا اثری از شوروی باقی نبود که بخواهد برای افغانستان تهدیدی به شمار آید. پس در حالی که در افغانستان حکومت ائتلافی اسلامی بر سر کار بود ، چرا آمریکا از طالبان (البته با واسطه ارتش پاکستان) و پیش راندن آنها درون خاک افغانستان با این شدت حمایت نمود؟!!به هرحال اگر هم چنین سوالاتی در ذهن مخاطب کنجکاوی که سینما رفتن را فراتر از پاپ کورن خوردن می داند ، پیش آید ، بازهم فرمول آمریکایی (همچنان که دیدیم) ، همه تقصیرات را به گردن یک نفر می اندازد ، آنهم چارلی ویلسن که اولا دمکرات بوده ثانیا مشروب خوار و بی بند بار است و حتی در اوج نبردهای افغانستان مست از مشروب خواری نمی داند که شیشه های خالی را چگونه جمع کند و ثالثا در روابط نامشروع اخلاقی غرق شده  و دور و بر خودرا با تاسی به سریال "فرشتگان چارلی" پر از زن های مجرد نموده است! (یعنی حواستان جمع باشد که در این وانفسای انتخابات ریاست جمهوری سال 2008 به این دمکرات های بی بندبار لاابالی زن باره ، رای ندهید!!!) .اگرچه سعی می شود که این سناتور دمکرات نیز چندان مقصر به نظر نیاید ، چراکه در انتهای فیلم ، وی در صدد جذب یک میلیون دلار دیگر برای تاسیس مدارس غربی در افغانستان است که بامخالفت مواجه می شود. او می گوید :"...ما همیشه وارد شده ایم و تغییر داده ایم ولی پس از آن رفته ایم..."

چارلی ویلسن هشدار می دهد که نیمی از جمعیت افغانستان زیر 14 سال است ، نوجوانانی که در بازگشت به خانه  ، آنها  را خرابه ای می یابند  که با ناپالم و بمب های دیگر ویران شده و این بسیار خطرناک است.قبلا در مهمانی آخر فیلم ، وقتی چارلی ویلسن و دوستانش سرمست از پیروزی هستند ، گاست برای توضیح این موقعیت خطرناک ، داستانی را  به این شرح نقل می کند :" ...پسری در چهاردهمین سالگرد تولدش ، یک اسب هدیه می گیرد. همه در آن روستا می گویند :چه عالی! اما یک استاد ذن که در روستای فوق زندگی می کرده ، می گوید: خواهیم دید. پسر  از  اسب می افتد و پاهایش می شکند ، همه در آن روستا می گویند : چه وحشتناک! استاد ذن می گوید : خواهیم دید. روستای یاد شده وارد جنگ شده و همه جوانان به جنگ می روند اما آن پسر به دلیل پاهای شکسته ، پشت جبهه می ماند . همه می گویند :چه عالی ! استاد ذن می گوید :خواهیم دید..." گاست قصد دارد اینچنین به چارلی القاء کند که جوجه ها را آخر پاییز می شمارند و این گروههای مسلح شده افغان همینطوری باقی نخواهند ماند. این همان هشداری است که نماینده اسراییل به ویلسن می دهد ، وقتی که برای کمک گرفتن از وی به اورشلیم رفته و فرد اسراییلی با تعجب می پرسد که این همه اسلحه را می خواهی در دستان مسلمانان بریزی؟

به هرحال از فیلم "جنگ چارلی ویلسن" می توان واقعیت هایی دیگر نیز حاصل کرد که اگرچه دیری است برای آگاهان امر روشن و مبرهن است ولی برای دیرباوران و یا خوش باوران رسانه های امروز دنیا همیشه جای شک و تردید داشته است. علیرغم اینکه  در برخی دیگر از فیلم های سینمای آمریکا هم (مانند "فی گریم" هال هارتلی که اوایل سال گذشته میلادی نمایش داده شد) همین موضوع علنا مورد اشاره قرار گرفته بود. یکی از واقعیات این است که  چارلی ویلسن برای اجرای طرح ارسال اسلحه به افغانستان و تشکیل گروههایی همچون طالبان ، ابتدا به سراغ دوستانش در اسراییل می رود ، چرا که براین باور است و به ژنرال ضیاء الحق هم توضیح می دهد که اسراییلی ها بهترین خلبان ها و بیشترین سلاح ها را می توانند به سرزمین های دیگر بفرستد. او از دوست اسراییلی اش می خواهد که با کمک مصر و عربستان سعودی ، به نیروهای شبه نظامی افغان کمک کند. از همین جاست که فردی به نام بن لادن در زمره مجاهدین افغانی درآمده و گروه القاعده بوسیله اسراییل و از طریق عربستان و مصر به وجود می آید. اگرچه مسئول اسراییلی ابتدا چندان موافق همکاری با مصر و عربستان نیست ، چرا که آنها موجودیت رژیم اسراییل را رسما قبول ندارند.شایداز همین روست که ابتدا معتقد است،ارتباط با پاکستانی ها به روابط وی با یهودی های آمریکا (که از مهمترین رای دهندگانش هستند )، لطمه وارد خواهدآورد و این موضوع را به جووانا هم که اصرار دارد وی با ضیاء الحق دیدار نماید ، گوشزد می کند."جنگ چارلی ویلسن " فیلمی است که سعی می کند ، قدرت نظامی – اطلاعاتی آمریکا را به افرادی همچون چارلی ویلسن محدود سازد. در حالی که امثال همین چارلی ویلسن ها و صدها و هزاران مانند او که امروز در عراق گیر افتاده اند ، معترف شده اند که دیگر برایشان پیروزی متصور نیست. گویا فقط آن روس های بخت برگشته بودند که بایستی از امثال چارلی ویلسن می ترسیدند! 

توضیح: این مطلب پیش از این در شماره نوروزی ماهنامه فیلم نگار منتشر شده است.


 
 
به بهانه نمایش فیلم فتنه
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧
 
  این فتنه را بایستی با سینما خاموش کرد!  

 

فیلم ضد اسلامی "فتنه" ساخته خیرت ویلدرس همانند فیلم "تسلیم" تئو ون گوگ، فیلمی کاملاً سفارشی است که تقریباً از همان فرم و رویکردی استفاده می‌کند که ون‌گوگ در فیلم خود به کار بسته بود: فرم خطابه‌ای. یعنی همان فرمی که در فیلم‌های تبلیغاتی سیاسی و آگهی‌های تجاری به کار گرفته می‌شود و بیننده را با انبوهی از اطلاعات یک سویه و جهت‌دار بمباران می‌کند و به این طریق می‌خواهد او را ترغیب به خرید یک کالا یا تحمیل یک فکر یا عقیده سیاسی کند.در این روش معمولاً فیلمساز موضعی قاطع و جزمی نسبت به یک موضوع یا پدیده دارد و می‌کوشد با استفاده از کنار هم چیدن مجموعه‌ای از تصاویر و صداها که فاقد ارتباط های روایی هستند، بیننده را مجاب به پذیرش موضع خود و ایده‌ای از پیش تعیین شده کند.

خیرت ویلدرس دقیقاً از همین شیوه برای القای اندیشه ضد‌اسلامی خود بهره گرفته است. او که پیش از این بارها از پشت تریبون پارلمان هلند یا میکروفون‌های رسانه‌های جمعی این کشور، اندیشه‌های ضد اسلامی خود را فریاد زده است، اینک همان اندیشه‌ها را می‌خواهد با اتکا به فیلمی ناقص و سرهم‌بندی شده از نماهای آرشیوی، به شکل یک بیانیه تصویری علیه اسلام، قرآن و مسلمانان ارایه دهد.هدف ویلدرس از ساختن این فیلم پراکندن ترس و وحشت از نفوذ و گسترش اسلام در غرب است و برای این منظور تصاویری را جفت و جور می‌کند که بیشترین تاثیر حسی را بر بیننده بگذارد. تصاویری از سر بریده یک زن، گروگانی که سرش در مقابل دوربین از بدن جدا می‌شود، شلیک مستقیم نیروهای طالبان به سر یک زن افغانی‌ و کودکان عراقی که قمه در دست دارند و خون از سر و روی آنها جاری است،‌ به اندازه کافی فریبنده و مغلطه آمیز هستند تا مخاطب ناآگاه و ساده لوح را مات و مبهوت بگردانند.

"فتنه" در دو بخش ساخته شده و بدون استفاده از نریشن (صدای راوی) روایت خود را پیش می‌برد. آنچه این دو قسمت را به هم متصل می‌کند نمای آغازین آن است که با تصویری موهن از پیامبر اسلام  و یک بمب که در کاریکاتور توهین آمیز دانمارکی نیز وجود داشت ، آغاز  و در پایان فیلم، دوباره به همین تصویر ارجاع می‌دهد ، منتهی این بار وقتی تایمر بمب به صفر می‌رسد، برق صاعقه‌ای می‌درخشد و صدای رعدی شنیده می‌شود و به این ترتیب "خیرت ویلدرس"پیام اصلی فیلم خود را که انفجار بمب اسلام در قلب اروپا و نابودی تمدن غربی است، ابلاغ می‌کند.به نظر می آید این اساس انگیزه کانون های پنهان و مرموز صهیونیستی باشد که امثال "ویلدرس" را به تهیه فیلمی همچون "فتنه" گمارده اند. وحشت این کانون های دسیسه گر از گسترش روزافزون اسلام در قلب اروپا ، دیگر موضوعی پنهان کردنی نیست.

 همین چندی پیش بود که رسانه ها خبر دادند که مسئولین دولت سوییس ناچار شده اند برای پخش علنی اذان از مساجد ، مجوز صادر کنند و ماه پیش روزنامه معتبر "لوفیگارو" براساس آماری حیرت انگیز ، فاش ساخت که تا 20 سال آینده ، اسلام ، مذهب اول بلژیک خواهد شد.شگفت آنکه علیرغم حقنه کردن حدود 85 سال لاییسیته در ترکیه و سرکوب اسلام و مسلمانان و همچنین تبلیغات شدید صهیونیستی در این کشور علیه اسلام ، اما بنگرید که اینک چگونه دین خاتم پیامبران از زیر خاکستر ظلم دیکتاتوری نظامی سرهنگان ، سربرون می آورد و همه سیستم میلیتاریستی ترکیه (با عناوین ملی گرایی و دمکراتیک و ...) را به چالش فرامی خواند.  

 اگرچه مطالب و تصاویری که در فیلم "فتنه" و نسخه مشابه قبلی اش یعنی فیلم "تسلیم" برعلیه اسلام و پیامبر عظیم الشان آن ، انتشار می یابد ، مطلب تازه ای نیست و سالهاست رهبران اوانجلیست (مسیحیان صهیونیست) که دیری است سرنخ نئومحافظه کاران آمریکا از جمله همین هیئت حاکمه کنونی را به دست دارند ، از طریق رسانه هایشان به خصوص حدود 120 کانال تلویزیونی ماهواره ای ، اسلام و مقدسات آن را مورد تهاجم قرار داده و همزمان بر طبل جنگ با مسلمانان می کوبند! و دم از جنگ آخرالزمان و بمباران اتمی جهان می زنند!! اما آنچه از این گونه فیلم ها بیش از هر نتیجه ای مستفاد می گردد ، همانا عصبانیت ، وحشت و هراس شبکه ها و کانون های صهیونیستی از نفوذ روزافزون اسلام در مناطق حساس دنیا است. چنانچه در خبرها آمده بود ، پس از پخش فیلم "فتنه" ، گرایش مردم هلند به مطالعه قرآن مجید به طرز شگفت انگیزی افزایش یافته ، چنانچه براساس اخبار خبرگزاری ها و سایت های خبری ، این کتاب در کشور یادشده ، نایاب گشته است!!(عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد)

ویلدرس با انتخاب عنوان "فتنه"، می‌خواهد بر چالش بین اسلام (به عنوان کلیتی یکپارچه) و دنیای غرب تاکید کند. او به شکل متعصبانه ای از میان ۶۰۰۰ آیه قرآن تنها آیاتی را انتخاب می‌کند که در آن مسلمانان به جهاد علیه کافران دعوت شده‌اند. وی بدون اینکه زمینه نزول چنین آیاتی را در نظر بگیرد، آنها را از زمینه موضوعی و تاریخی خود جدا ساخته و به شکل شعارهایی ترسناک و تهدیدآمیز به بیینده ارایه می‌کند. این همان کاری است که القاعده، طالبان و سایر فرقه های دست ساز آمریکا و اسراییل  دنبال می‌کنند. تکرار تصاویر مربوط به قربانیان بمب‌گذاری های لندن و مادرید و استفاده از تصاویر برخی واعظان به صورت سوپرایمپوز بر روی این تصاویر و همخوانی کلام این واعظان با آیه‌های قرآنی که از زمینه اصلی‌شان جدا شده‌اند ، خاطره تبلیغات گوبلزی آلمان هیتلری را در اذهان زنده می کند و آنچه مک کارتیسم در آمریکای دیروز و امروز علیه مخالفان جنگ طلبی یانکی ها علم می کرد!!!

به علاوه فیلمساز سعی کرده با استفاده از موسیقی کلاسیک مثل قطعه رقص عربی چایکوفسکی و اپرای پیر گینت ادوارد گریگ (بر اساس نمایشنامه هنریک ایبسن)، فقر تصویری وحشتناک فیلم را جبران کرده و به آن وجهه فخیمانه‌ای بدهد!در بخش دوم فیلم، خیرت با دست گذاشتن برروی سطحی ترین و مبتذل ترین مظاهر تمدن جامعه غرب مانند همجنس گرایی ، آن را در معرض تهدید اسلام نشان داده و به هلندی‌ها هشدار می‌دهد که اگر دیر بجنبند، این تمدن، فرهنگ و آزادی‌شان(!!) به وسیله مسلمانان از دست خواهد رفت!!!تصویر قطاری که از سمت چپ کادر وارد شده و با سرعت‌ به سمت مسجدی در سمت راست کادر می‌رود، به عنوان تمثیلی از آینده هلند و قدرت‌گیری و نفوذ اسلام در این کشور (وبه طور کلی غرب) در نزد منتقدین غربی قلمداد شده است.آنچه به دنبال نمایش آمارهایی از افزایش جمعیت مسلمانان در هلند و قاره اروپا از ۱۹۰۹ تا امروز، ارائه می شود و حربه موثر دیگری برای ایجاد رعب و وحشت از اسلام در دل مخاطبان غربی است.به قول یکی از منتقدین ایرانی در هلند ، فیلم "فتنه" مطلقاً فاقد ارزش های هنری وسینمایی و تنها در حد یک موعظه سیاسی، تبلیغاتی و ایدئولوژیکی است که در کارزار تبلیغاتی غرب علیه جهان اسلام ساخته شده است.
این منتقد اضافه می کند که :"خیرت ویلدرس با ساختن این فیلم، اروپاییان را به جنگ صلیبی تازه‌ای علیه مسلمانان جهان فراخوانده است..."

اما در سابقه و بیوگرافی جناب خیرت ویلدرس می خوانیم که ، در ۲۵ سال گذشته ۴۰ بار به اسراییل سفر کرده و حتی در گزارش سفرهای خودش نوعی شیفتگی و دلدادگی نسبت به اسراییل وجود دارد. وی در این گزارش ها اشاره دارد  که با بسیاری از مقامات درجه اول اسراییل مثل نتانیاهو و اولمرت و دیگران ملاقات کرده است. حتی برای مشاهده همراهی علنی صهیونیست ها با ایشان ، کافیست به شماره های اخیر برخی روزنامه های چاپ اسراییل نگاهی بیندازید که  نوعی ذوق‌زدگی از این اقدام موهن در مطبوعات اسراییل کاملا بارز است.

خانم "ممسن" که در حال حاضر استاد دانشگاه استانفورد کالیفرنیاست در مورد نفوذ اسلام و برخوردهای هتاکانه و بی شرمانه برخی از رسانه های غرب با آن و پیامبر عظیم الشانش طی یک سخنرانی می گوید : "...ظهور اسلام در پرتو مجاهدت های نبی اکرم(ص) و اهلبیت علیهم السلام نقطه عطف تاریخ بشری است،به گونه ای که بدون این نقطه عطف آسمانی هرگز تمدن هایی چون روم، مصر و ایران باستان راهی به تمدن کنونی نداشتند. دلایل تاریخی این حقیقت غیر قابل انکار بی شمار است. یکی از این دلایل اقرار مکرر دانشمندان اسلامی و خصوصاً غیر اسلامی و اروپایی به این حقیقت عظیم است که نمونه کوچکی از آن را هم اکنون پیش رو دارید. متأسفانه جامعه به ظاهر پیشرفته غرب صهیونیزم زده برای مقابله با تعالیم ادیان آسمانی خصوصاً اسلام عزیز جنگ روانی گسترده ای را آغاز نموده که پیشقراولان آن سردمداران شناخته شده آمریکا و اسرائیل هستند. با کمال تعجب داعیه داران دروغین تمدن و حقوق بشر به علت ضعف و زبونی در مصاف با نورانیت آفتاب عالمگیر محمدی(ص) عقده گشایی نموده، بی ادبی پیشه کرده و به ساحت مقدس پیامبر عظیم الشان اسلام اسائه ادب نموده اند. خوشبختانه دانشمندان بنام این جوامع برخلاف تلاش های مذبوحانه و توهین آمیز نه تنها پیامبر اسلام را از بزرگان طراز اول تمدن دینی می دانند بلکه با صراحت تمام بر جهانی شدن دین اسلام بعلت مزایای بی شمار آن اقرار نموده اند. دقیقاً همین نکته مهم است که خاطر توهین کنندگان را به درد آورده و آنها را به ورطه بی فرهنگی و توهین کشانده است. از سوی دیگر در پوشش این اسائه ادب به ساحت مقدس پیامبر اعظم(ص) درصددند واکنش جهان اسلام را مورد ارزیابی قرار داده تا با سناریوهای جدید فشارهای بیشتری را بر مسلمانان جهان به ویژه جمهوری اسلامی ایران وارد کنند..."

اما حکایت دیگر این پرده دری ، از پرده برافتادن بسیاری از ادعاها و سرو صداهای دمکراسی طلبی و آزادیخواهی این حضرات است که به خواست خدا هر زمان بیشتر و بیشتر کوس رسوایی خود را به صدا درمی آورند. نکته قابل تامل اینجاست که در نظر این مدعیان دمکراسی ، اهانت و توهین به یک پیامبر الهی ، آن هم پیامبری که بیش از 5/1 میلیارد پیرو دارد و در میان 5/4 میلیارد دیگر ساکنان کره خاکی نیز مورد احترام و اقتدای بسیاری است ، از تبعات دمکراسی محسوب شده  و باید آن را تحمل کرد  ولی حتی تحقیق درباره واقعه ای تحت عنوان کشتار یهودیان در جنگ دوم جهانی ، با تلقی شدن  جریحه دار کردن احساسات نهایتا چند میلیون یهودی (که بسیاری از آنها اساسا موضعی دربرابر واقعه فوق ندارند) جرم است و اگر کسی بگوید مثلا به جای 6 میلیون یهودی ، 5/5 میلیون در آن جنگ کشته شدند ، بایستی محاکمه شده و به زندان محکوم شود!! با این وصف که  در اینجا هیچ توهینی حتی به آنها که واقعه هلوکاست را صحیح می دانند ، نشده بلکه فقط باب بحث و تحقیق درباره یک واقعه تاریخی باز شده است. این درحالی است که در دین اسلام نه تنها کوچکترین اسائه ادب به ساحت هیچیک از پیامبران الهی جایز نیست ، بلکه گناهی بزرگ برشمرده  می شود و احترام و تکریم همه پیغمبران خدا براساس نص صریح قرآن کریم ، واجب به شمار می آید. یعنی در روش آزادیخواهی مورد ادعای آقایان ، جریحه دار کردن قلب 5/1 میلیارد مسلمان و صدها میلیون موحد و آزادیخواه دنیا ، عین دمکراسی است ولی سوال کردن درباره یک واقعه تاریخی که مورد نظر چند میلیون یهودی است ، جرم بوده و حکم زندان دارد.

 جالب اینکه دیوید ایروینگ ، مورخ سرشناس بریتانیایی که در سال 2006 به جرم "انکار اتاق های گاز در آشویتس" طی سخنرانی 17 سال قبلش (در سال 1989) در حالی در انگلیس محکوم به 3 سال زندان شد که ابراز داشت در سال 1991 حرفش را پس گرفته و دیگر به آنچه درباره هلوکاست گفته ، معتقد نیست!!(به یاد انگیزاسیون قرون وسطی نمی افتید؟)

بهنام تائبی، نمایند‌ه‌ی سابق شورای شهر دلفت هلند ، یازدهم فروردین ماه در گفت و گویی با یکی از ایستگاههای رادیویی هلند گزارشی ارائه کرد که تاییدی دیگر بر مدعای حضور دست های پنهان صهیونیست ها در پس پرده وقایعی همچون ساخت فیلم "فتنه" است. او گفت :"... در هفته‌ی گذشته روز شنبه در شهر آمستردام تظاهراتی بود علیه راسیسم در هلند و یکی از چهره‌های مشخص که در این زمینه نقش ایفا می‌کردند یا می‌کنند، آقای ویلدرس هستند. بنابراین این تظاهرات به نوعی هم به ایشان ارتباط داشت، علیه صحبت‌های ایشان بود. در این تظاهرات یکی از تظاهرکنندگان صحبت آقای ویلدرس را، کاملاً همان صحبت‌ها را، کپی کرده بود روی پلاکارد چسبانده بودند. هرجا که ایشان گفته بودند اسلام، یهودیت را گذاشته بودند. هرجا که ایشان گفته بودند مسلمان، یهودی گذاشته بودند. این شخص بلافاصله دستگیر شد در تظاهرات. چرا؟ چون پلیس معتقد بود صحبت‌های ایشان اهانت به یک مذهب و اهانت به یک ملت هست..."!ملاحظه می فرمایید که همان توهین ها و به کارگیری عبارات و تصاویر موهن نسبت به دین یهود در آن جامعه به اصطلاح آزاد هلند چه عواقبی درپی دارد!!

شاید سوالی تکراری باشد که  در مقابل این گونه توهین های تصویری و به اصطلاح سینمایی صهیونیست ها نسبت به پیامبرمان ، هنرمندان مسلمان ایرانی چه کرده اند؟ اما بازهم بایستی تکرار شود که آیا مسئولین فرهنگی و سینمایی ما هیچ گونه عکس العملی به جز صدور بیانیه و ایراد سخنرانی و محکوم کردن های لفظی و بیانی در مقابل این گستاخی ها ، نمی شناسند؟ آیا امکانات تاثیرگذاری همچون سینما را در اختیار ندارند؟ به راستی چه موضوعی (آن هم در این شرایط حساس و خطیر زمانی ) مهم تر و اولی تر از پرداختن به سیره و زندگی پیامبر اکرم (ص) برای هنرمندان مسلمان ، آن هم در سرزمینی که خود را ام القری اسلام می داند ، وجود دارد؟ واقعا در طول نزدیک به 30 سال که از عمر نظام جمهوری اسلامی می گذرد ، متولیان و هنرمندان سینمای ایران ، چند فیلمنامه و طرح سینمایی درباره رسول گرامی اسلام(ص) را به ساخت یک فیلم نزدیک ساخته اند؟ تا جایی که ذهنم یاری می کند تنها نمونه ، طرح نافرجام مرحوم علی حاتمی بوده و بس که آنهم در کشاکش کاغذبازی ها و تنگ نظری ها و مسامحه ها به فراموشی سپرده شد.

به راستی زندگی حضرت محمد (ص) که نقطه وحدت و  فصل مشترک 5/1 میلیارد مسلمان است ، برای هنرمند مسلمان ، آنقدر در اولویت قرار ندارد که درباره حضرت مسیح (ع) پروژه ای عظیم به مرحله تولید و نمایش رسید (پیامبری که تقریبا کمتر سالی است در سینمای غرب اثری درباره اش جلوی دوربین نرود) ، صبر و مقاومت حضرت ایوب پیامبر برپرده سینما رفت و حتی ماجرای اصحاب کهف به تصویر کشیده شد اما حتی گوشه ای از سیره و زندگی پربرکت پیامبر مظلوم اسلام بر صفحه فیلمنامه ای نگاشته نشد تا همچنان دلمان به همان یکتا اثر مرحوم مصطفی عقاد خوش باشد.تا چه زمانی قرار است که سینمایمان به سوژه های سطحی و آبکی مشغول گردد و در مقابل محصولات سینمایی غرب فقط و فقط شعار بدهیم و راضی باشیم که فیلم می سازیم؟ تا کی بایستی در برابر جسارت های سینمایی آنها خاموش بمانیم و غیرتمان به جوش نیاید و در برابر برنامه سیستماتیک و خیل آثار ضد اسلامی سینمای آنها ، "مادر زن سلام" و "قلقلک" و "شاخه گلی برای عروس" بسازیم؟ باور کنید که از همین روست برکت از سینمای ما رخت بربسته و روز به روز به ورشکستگی کامل نزدیک تر می شود. از آن روست ، سینمایی که می بایست پرچمدار دنیای اسلام در تبلیغ و تبیین راه و سیره خاتم پیامبران باشد ، دچار کفران نعمت شده و خودش را به "کلاهی برای باران" ، "کلاغ پر" ، "مهمان" ، "نصف مال من ، نصف مال تو" ، "محاکمه" ، "قصه دلها" ، "محکومین بهشت" ،"عاشق"،"ملودی"،"پسران آجری"،"اگه می تونی منو بگیر" ، "سرگیجه" ، "دنیای آینده" ، "راننده تاکسی" و ...مشغول کرده است. واقعا چه راهی جز ساخت آثار سینمایی روشنگر و آگاهی بخش درباره تاریخ اسلام برای خاموش ساختن "فتنه" کانون های صهیونیستی علیه دین خاتم به ذهن مسئولان و متولیان فرهنگی و هنری این مملکت می رسد؟ باور کنید که خیل مسلمانان و آزادیخواهان جهان ، تشنه این گونه آثار هستند. تردید نداشته باشید که تولید فیلم هایی از این نوع ، از وظایف جدی و مهم شما به شمار می آید. امروز هم خیلی دیر شده است.

 اگرچه هموست که دین رسول مکرمش را محافظت می کند و همه ما و شما تنها وسیله ای ناچیز هستیم ، آن هم صرفا برای ادای امتحان و آزمایش خودمان .

والله خیرالحافظین.  
 
 
به بهانه بهار و به یاد پیامبر رحمت و آزادی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧
 
   

او از قلب ها وارد می شود

   

قرار است درباره بهار و عید و نوروز بنویسم اما در این ایام نمی دانم چرا بیش از همیشه فرارسیدن بهار و تحویل سال نو، یاد و نام گرامی  حضرت رسول اکرم(ص) را در قلب هایمان جاری ساخته است.

شاید از این رو باشد که اول فروردین با میلاد مبارکش (به روایت اهل تسنن) مصادف بود و در همین ایام نوروز یعنی 6 فروردین با 17 ربیع تقارن پیدا کرد و روز میلاد فرخنده اش  بنا به روایات خود ما شیعیان  

شاید از این رو که وقتی به تقویم سال 1387 نگاه می اندازیم ، متوجه می شویم ، به دلیل کسر 10 روزه سال هجری قمری نسبت به هجری شمسی ، در سال نو توفیق گرامیداشت  دو روز به نام 17 ربیع الاول برای پیامبر گرامی اسلام نصیبمان گشته است.

اما به نظرم بیش از هرتقارن و مناسبتی ، آنچه این روزها دل مسلمانان جهان را تپنده تر از هر زمان دیگر،به یادنبی مکرمشان به تلاطم واداشته،مظلومیتی است که افزون تر از هر دوره ای، ساحت مقدس خاتم النبیین رافراگرفته است حتی بیش ازآن دورانی که ابوجهل هاوابولهب ها ، برسرش خاکستر می ریختند ، آماج سنگ و تیر قرارش می دادند و شاعرش می خواندند. گویی در این قرن بیست و یکم نه تنها آن جاهلیت 1400 سال پیش خاتمه نیافته بلکه در قالب و اشکال به اصطلاح متمدنانه و امروزی و با افه های شبه روشنفکری و امثال آن نمودی جاهلانه تر یافته است. گویی همچنان که آرتور سی کلارک و استنلی کوبریک در "2001: یک ادیسه فضایی" نشان دادند،  در احوالات  آن میمونهای میلیون ها سال قبل که اینک نام آدمیزاد برخود گذارده اند ، تغییر چندانی رخ نداده ،  به جز اینکه آن سلاح استخوانی شان به اسلحه تکنولوژیک بدل گشته وگرنه همان لاطائلات عرب جاهلی را البته در رسانه های فراگیر تری تکرار می کنند.

ببخشید که این بنده حقیر سراپا تقصیر، با این قلم ناتوان و زبان الکن قصد دارد از والاترین افتخار خلقت بگوید و از انسانی بنویسد که تمام فرشتگان عرش کبریایی بر قدومش سرسجده فرود آوردند. شاید همچون مرحوم دکتر شریعتی بایستی از همه خوانندگان عزیز این مطلب عذرخواهی کنم (که به هنگام سخنرانی درباره حضرت علی (ع) از حضار دو بار عذر خواست) چراکه اولا نویسنده نیستم و دوم اینکه با این بضاعت اندک می خواهم درباره محبوبترین بنده خداوند متعال ، حضرت محمد(ص) بنویسم. به خود پروردگار محمد (ص) پناه می برم.

اما نمی توانم ننویسم در این هنگامه ای که نه تنها بیگانگان درباره پیامبر اکرم (ص) اراجیف سرهم می کنند ، بلکه کسانی که زمانی خود را ایرانی و مسلمان هم می دانستند ، مانند طایفه قریش و اشراف و برده داران مکه جاهلیت ،  به فخر عالم امکان اهانت روا می دارند.  اگرچه این لاطائلات ، ذره ای از عظمت وجود مبارک پیامبر گرامی اسلام نمی کاهد ، چنانچه پس از 1400 سال،  دین و آیینی که او از سوی خدا و از آن غار کوچک حومه مکه برای جهانیان  آورد ، اینک نه تنها عالمی را به تسخیر خود درآورده بلکه پشت همه زورگویان و سلطه طلبان را لرزانده است و امروز متفکران و اندیشمندان غرب همچون ساموئل هانتینگتون ، به این حقیقت معترفند.

"فرانسیس فوکویاما"  که تئوریسین نئومحافظه کاران حاکم آمریکا  محسوب می شود ، در سه کنفرانس جهانی تورنتو، واشینگتن و اورشلیم، کتاب "پایان تاریخ" خود را ارائه کرد. این کتاب در برابر کتاب "برخورد تمدّن‌ها" اثر "ساموئل هانتینگتون" مطرح شد و  فوکویاما مدّعی است که خرده تمدن‌ها و فرهنگ‌های جزئی به دست فرهنگ غالب بلعیده شده و رسانه‌ها، دنیا را به سمت دهکده واحد پیش می‌برند و به ناچار دنیا درگیر جنگی خانمان‌سوز خواهد شد. فوکویاما می‌گویدکه این نبرد حتمی است، ولی برنده آن غرب نخواهد بود و با اسناد و مدارک ثابت می کند که برنده نبردِ آخرالزّمان، شیعیان هستند.

اینها واقعیت امروز دینی است که محمد امین پیامبرش و زمانی تنها پیروان او  ، بانویی آزاده به نام خدیجه کبری و نوجوانی به نام علی بن ابیطالب بودند. اما به خواست خدا ، دین محمد(ص)  سریعتر از آنچه می پنداشتند ، رشد کرد. پیروان پیامبر را شکنجه کردند ، آزار دادند ، آنها را از خانه هایشان راندند و منازلشان را غارت نمودند ولی پیامبر تا آن هنگام که ناچار نگشت و آن هم برای دفاع از خانه و کاشانه پیروانش ، مقابله به مثل نکرد. همین پیامبری که از صلح حدیبیه استقبال نمود و در همان مدت اندکی که مابین مکه و مدینه این صلح برقرار بود ، بیشترین استفاده را برای تبلیغ اسلام در میان کفار و مشرکان و قبائل عرب برد . همین پیامبری که حتی به هنگام فتح الفتوحش ، یعنی فتح مکه ، یک قطره خون ریخته نشد. او انتقام نگرفت و همه را بخشید حتی آنانی که روزگاری بزرگترین مصانب را به او و خاندانش تحمیل کرده بودند.

چنانچه مرحوم مصطفی عقاد در فیلم ماندگار "محمد رسول الله" از زبان ابوسفیان به هنگام ورود سپاه پیامبر به مکه اعتراف می کند : او از قلب ها وارد می شود آخر او که برای انتقام نیامده بود. او پیامبر رحمت و آزادی بود. به فرموده قرآن کریم :"و ما ارسلناک الا رحمت للعالمین"

به قول مرحوم آیت الله طالقانی او آمده بود تا غل ها و زنجیرها را از پای بشر باز کند و انسان را از هر قید و بندی به جز بندگی خدا رها سازد. و چنین هم شد چراکه پیروانش در طول تاریخ آزاده ترین انسان ها بودند.

اما مظلومیت امروز اسلام آن است  که به چنین پیامبری ، در رسانه هایشان ، (نعوذ بالله) تهمت خشونت طلبی و تروریسم می زنند!!

مگر همین پیامبر نبود که حتی برای جنگش ، در آن بحبوحه بربریت عرب ، قانون وضع کرد تا به اسرا ظلم نکنند و هرآنچه خود می خورند و می پوشند به آنها نیز بخورانند و بپوشانند؟ مگر هر اسیری را که 10 مسلمان را باسواد کرده بود ، آزاد ننمود؟ مگر برده ای به نام "وحشی" که عزیزترین خویشاوندش یعنی عموی گرامی اش ، حمزه را با قساوت به شهادت رسانده بود ، پس از توبه و ایمان آوردن به خدا نبخشید؟ امروز کدام یک از این مدعیان دمکراسی و حقوق بشر ، حتی گوشه ای ناچیز از چنین شیوه و روشی را پیشه دارند؟ برای دریافت واقعیت آنچه این منادیان بربریت نوین در حق بشریت امروز روا می دارند ، به اسناد و اخبار و گزارشات و فیلم های خودشان رجوع کنیم ، کفایت می کند.

اگر پیامبر اسلام و پیروانش خشونت طلب هستند ، پس از چه رو در جنگ ها و خون ریزی های مهیب تاریخ ، اثری  از مسلمانان به چشم نمی خورد؟ به راستی مسلمانان ، کجای جنگ های جهانی  اول و دوم قرار داشتند که بنا به آمار خود غربیان ، حدود 120 میلیون نفر در آن دو جنگ تلف شدند؟ ایا در قتل عام  سرخپوستان  آمریکا که به قول خودشان 15 میلیون سرخپوست کشته شدند یا در بردگی و نسل کشی سیاهپوستان که ننگ تاریخ بشریت به شمار آمده  و بنا بر کتاب ها و مدارک خود غربی ها ، حدود 200 میلیون نفر در طی جریان برده داری در آفریقا و آمریکا قربانی شدند ، مسلمانان حضور داشتند؟ در کشتارهای وحشیانه مابین کاتولیک ها و پروتستان ها و مثلا قتل عام روز سن بارتلمی چطور؟ به تاریخ معاصر سر بزنیم ، در جنگ ویتنام که به قول ژنرال مک نامارا (از وزرای جنگ آمریکا در دوران تجاوز به ویتنام) چندین برابر بیش از تمامی جنگ دوم جهانی بر سر مردم ویتنام بمب ریخته شد ، در جنگ خانمانسوز کره ، در نسل کشی های آمریکای لاتین  و در ...مسلمانان کجای این درگیری ها حضور داشتند؟  کدام یکی از خونخواران تاریخ ، حتی نشانی از اسلام داشته اند؟ چنگیز ؟ هیتلر ؟ آنهایی که در کوره های آشویتس، اسیران را می سوزاندند؟ ترومن رییس جمهور آمریکا که دستور بمباران اتمی هیروشیما را داد؟ ژنرال های آمریکایی که بنا به گفته همان مک نامارا ، با بمب های آتش زا بیشتر شهرهای بزرگ ژاپن را در آتش سوزاندند و صدها هزار زن و مرد و کودک را جزغاله کردند؟ مناخیم بگین و آریل شارون و سران رژیم صهیونیستی که زنان و کودکان را در اردوگاههای صبرا و شتیلا و تل زعتر و بعدا قانا و امروز غزه قتل عام نمودند؟

به راستی چه کسانی در طول تاریخ خشونت طلب بودند و کدام گروه در طی همین تاریخ ، همواره مورد ظلم و خشونت قرار گرفتند. مگر تمامی امامان شیعه را به ناحق به شهادت نرساندند؟ مگر همه فرزندان و امامزادگان را تا صعب العبورترین مناطق دور از وطن ، تعقیب نکرده و شهید ننمودند؟اسناد آن سبوعیت ها و مظلومیت قربانیانش رابه صورت بقاع متبرکه امامزادگان در گوشه و کنار اغلب شهرهایمان و سراسر سرزمین مان دیده ایم و بارها به زیارتشان رفته ایم.  مگر پس از 14 قرن ، هنوز حدیث عاشورا و روایت حماسه سازان کربلا ، حکایت آشنای همه آزادیخواهان نیست تا آنجا که خسرو گلسرخی مارکسیست در بیدادگاه رژیم شاه فریاد زد:

"...زندگی مولاحسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید،بارگاه،قشون،حکومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد ولی آن‌چه که در تداوم تاریخ تکرار شد راه مولا حسین و پایداری او بود،‌نه حکومت یزید. آن‌چه را خلق‌ها تکرار کردند و می‌کنند راه مولا حسین است..."

به راستی در طول بیش از 1000 سال و در تمامی دوران حاکمیت بنی امیه و بین عباس و بعدا مغولان و افاغنه و ...چه کسانی به جز شیعیان تحت ظلم و ستم قرار داشتند که هرگاه دم از علی (ع) و خاندانش می زند ، زبان  را از قفایشان بیرون می کشیدند؟ و شیعیان مظلومانه برای زنده نگه داشتن نام و یاد خاندان نبوت ، جز گریه و عزاداری بر مظلومیت سالار شهیدان سلاح دیگری در دست نداشتند؟

در سالهای اخیر نیز مگر صرب های مسیحی مورد حمایت غرب در جنگ بالکان به نسل کشی مسلمانان دست نزدند تا آن حد که حتی دل بی رحم حاکمان غربی هم به رحم آمد!! نگاه کنید به فیلم هایشان و عکس ها و تصاویر مستند.

مگر همین امروز درعراق و افغانستان و فلسطین جز مسلمانان هستند که مانند برگ خزان برزمین می ریزند؟ امروز گروههایی،پیامبر گرامی اسلام و پیروان ایشان را به خشونت و تروریسم متهم می کنند که بیش از هر زمان دیگری برطبل جنگ می کوبند و تبلیغ نبرد ویرانگر و خونباری به نام "آرماگدون" و بمباران اتمی دنیا برای زمینه سازی ظهور دوباره مسیح را می نمایند! نبردی که در آن دو سوم مردم کره خاکی نابود شده و تنها عده ای از یهودیان و بنیادگرایان  اوانجلیست (مسیحیان صهیونیست) باقی می مانند تا از این مسیح موعود استقبال کنند و پس از آن هزار سال برزمین حکمفرمایی نمایند!! امروز همین صهیونیست ها ، اشغال عراق و افغانستان و جنگ 33 روزه 2006 لبنان و بعدا درگیری با ایران را جزیی از همان نبرد آرماگدون پیش بینی کرده اند. آنها در تبلیغاتشان ، امام زمان ما را به اصطلاح آنتی کرایست و ضد مسیح معرفی نموده و برای اثبات آن ، کتاب ها و نشریات و مقالات متعددی انتشار داده و پیروانشان و دیگر مردم  دنیا را به مقابله با تفکر مهدوی شیعه فراخوانده اند به نظر می آید امروزه زمان آن است که بیش از همیشه رحمت و آزادگی دین حضرت محمد مصطفی(ص) را برای جهانیان بازگو نموده و جنگ طلبان و تروریست های واقعی را افشاء کنیم. امروز وقت آن است،به گوش مردم دنیا برسانیم که  از نسل آن پیامبر رحمت ، نواده اش حضرت مهدی (عج) نیز رحمت و آزادی برای عالمیان بشارت می آورد ، نه جنگ و خونریزی .

مژده دهیم که آن منجی خواهد آمد در حالی که در کنارش حضرت عیسی مسیح (ع) نیز حضور دارد و آنگاه جهان سراسر  بهاری خواهد شد.

بقول شهید سید مرتضی آوینی :"...بهاران از کجاست که روح روییدن و سبز شدن ناگاه ، در تن خاک مرده پیدا می شود؟ و از کجاست که روح شکفتن ، ناگاه از تن چوب خشک ، چندین برگهای سبز و شکوفه های سفید و آبی و زرد و سرخ برمی آورد؟ بهاران رازدار رستاخیز پس از مرگ است و ...و با بهاران روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو...آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سر رسد؟ و یحیی الارض بعد موتها."    
 
 
بهاران خجسته باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧
 

  

یارب ، این بوی خوش از روضه جان می آید

   

بهارهای کودکی در بی خبری طی می شد ، از مدتها قبل شوق عید را داشتیم و به قول مرحوم فرهاد مهراد با نشانه هایش، زمستان را طی می کردیم . وقتی که می خواند

بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی ، بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

 وقتی مدرسه تعطیل می شد ، دوچرخه را برمی داشتیم و راهی کوچه ها می شدیم تا ویژه نامه نوروزی مجله تماشا را بخریم و ببینیم که تلویزیون در روزهای تعطیلی چه فیلم های سینمایی پخش می کند تا برای آن روزها از زیر دید و بازدیدها فرار کنیم

اما آن بهارهای کودکی و نوجوانی خیلی زود تمام  شد ، از همان عیدی که گفتند ،  امام فتوا داده ،  امسال عید نداریم و در عزای شهداء می نشینیم. سال بعد ، بهار خیلی زودتر رسید ، زمستان بود که شعار می دادیم :"به کوری چشم شاه ، زمستونم بهاره " و هنوز بهمن به آخر نرسیده بود که این سرود از رادیو پخش شد

 هوا دلپذیر شد ، گل ازخاک بردمید ، پرستو به بازگشت زد نغمه امید ، به جوش آمده خون درون رگ گیاه  ، بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه

بعد از آن خیلی سریعتر بزرگ شدیم و نوروز 2 سال بعد آن طرف اهواز بودیم ، پشت هویزه که دشمن اشغالش کرده بود . اهواز سر زنده و شاد به شهری مرگ زده بدل شده بود و در آن بیشتر ، نظامیان رفت و آمد داشتند.  در و دیوارش را جای گلوله های توپ  و خمپاره پر کرده بود . در و پنجره خیلی از خانه ها و آپارتمان ها باز بود و اهالی اش شهر را ترک گفته بودند. عراقی ها از یک طرف نزدیکی کارخانه نورد در 7 کیلومتری اهواز مستقر شده  و از طرف دیگر جاده اهواز به دزفول را هم قطع کرده  بودند. تلاششان این بود که با محاصره کامل اهواز آخرین مقاومت در خوزستان را درهم بشکنند. از طرف دیگر نیروهای خودی آب کرخه را درون  مواضع آنها رها ساخته بودند تا باعث حدود 4-5 کیلومتر عقب نشینی شان شوند

یکی از همان روزهای اول بهار 1360 بود که در دشت وسیع و سرسبز حمیدیه مشغول کندن سنگر بودیم . یادم هست که برروی جعبه های خالی کاتیوشا(که برای سقف سنگرها استفاده می کردیم) از خستگی دراز کشیده بودم که در فاصله آرامش بین شلیک خمپاره ها و غرش توپ ها و تانک ها ، لحظه ای صدای پرنده ای را در نزدیکی خود شنیدم . برگشتم ، او را در کنار گلی خودرو دیدم و تازه به خود آمدم که بهار رسیده  ...در همان زمان بود که شعر زیبای صدیقه وسمقی به یادم افتاد به نام "بهارم ریشه در خاک خدا دارد " که مرحوم سیامک علیقلی آن را در مجموعه ای به نام "آوازهای جنگ " خوانده بود و بیت و بیتش را حفظ بودم و بارها باخودم تکرار کرده بودم ...همچنان که نگاهم را به آن پرنده کوچک بود با خودم زمزمه کردم

بهار سرزمینم ریشه در عمق زمین دارد               بهارم ریشه در عمق زمان دارد 

چه کس می گوید آن را می توان بزدود؟              فریب است این ، دروغ است این ! 

تمام تارو پود ریشه هایش را خدایم                    با دو دستانش ، خدایم بافته درهم  

بهارم ریشه در عمق زمین دارد                          چه باک از خصم بی حرمت؟

 بهار از ریشه تا هر شاخه خواهد رفت                  و جامی تازه بر هر نخل خواهد داد

 

در آن نوروز ، سوسنگرد راتازه از چنگ عراقی ها به در آورده بوند . مناظر رقت انگیزی در آن بسیار به چشم می خورد

 اجساد کف خیابانها ، خانه های ویران شده و به غارت رفته ، خون های روی در و دیوارها و... در آن هنگامه  ، فقط از سازمانهای حقوق بشری و شورای امنیت و امثال آن خبری نبود . نشان به آن نشان ، همین شورای امنیت که این روزها به اصطلاح نگران صلح جهانی است و راه به راه علیه ایران قطعنامه صادر می کند ، در آن ایام که ارتش صدام با پشتیبانی آمریکا و اروپا ، هزاران کیلومتر از خاک ایران را اشغال کرده بود و از هیچ جنایتی در حق هموطنانمان فرو گذار نمی کرد ، حتی یک  قطعنامه برای تجاوز صدام به خاک ایران تجاوز کرده و نابودی شهرها و روستاهایش را صادر نشد!! نه برای به خاک و خون کشیدن مردان و  زنان و کودکان بی دفاع  ، نه برای 6000 اهالی سردشت که در زیر بمباران شیمیایی شهید شدند ، نه برای موشک باران و بمباران مناطق مسکونی ، نه برای قتل عام فجیع حلبچه ...درست مثل امروز که برای محکومیت نسل کشی فلسطینیان توسط صهیونیست ها قطعنامه ای وجود ندارد

در آستانه نوروز 1367 بودیم که خبر آمد شهر حلبچه در زیر بمباران فجیع شیمیایی صدام ، نابود شد ...شاعری در آن روزها و در سوگ کودکان حلبچه نوشت

حلبچه ! کودکان معصوم به خون تپیده ات را به سازمان ملل ، شورای امنیت و صلیب سرخ می برم تا اعلامیه جهانی حقوق بشر را تدریس کنند

و زهرا رهنورد هم چنین سرود

تابوت قطعنامه ها را بیاورید و جسد انسان ها را در آن بگذارید ...تابوت قطعنامه ها را بیاورید تا عدالت و آزادی را تشییع کنید…سالیان متمادیست که قطعنامه ها به تابوت تبدیل شده اند و در سرداب های مخوف سازمان های بین المللی خاک می خورند ...تابوت قطعنامه ها را بیاورید تا جسد 5000 زن و بچه و مرد حلبچه ای  را در آن بگذاریم و به پیشخوان شورای امنیت پست کنیم

عید سال 67 همان نوروزی بود که در زیر باران موشک ، سفره هفت سین چیدیم و ماهی های درون تنگ با صدای آژیر قرمز برخود می لرزیدند

در آن سال شکوه قاسم نیا از زبان بچه ها و خطاب به بهار نوشت

بهار! این بار آمدنت حکایتی دیگر بود ...حتی به روی سفره هفت سینمان سرب داغ نشست، حتی زیر چادر گرم و گلدار مادربزرگ هم جای امنی برایمان نماند. امسال حتی آواز چلچله هایت به گوشمان نرسید ...که گوشمان پر بود از آژیر منقطع وضعیت قرمز. امسال حتی کودکانمان فرصت نیافتند که بسته های عیدشان را باز کنند

اما بهار !...تو شاهد بودی که ما خم به ابرو نیاوردیم و آمدنت را حتی در قلب های زخمی و پردردمان جشن گرفتیم. تو شاهد بودی ما کودکانی نبودیم که برای ماهیهای مرده در تنگ بلورمان گریه کنیم.تو شاهد بودی که ما حتی بر ویرانه های خانه هایمان گل بنفشه کاشتیم...تو شاهد بودی که اگر درختها سوختند، ما گنجشکها را لابلای انگشتان خسته مان لانه دادیم...و شاهد بودی که بر سر سفره هفت سین گلرنگمان ماندیم و ...به تو سلام دادیم

شاید این زبان همه آن بچه هایی باشد که در بهار زندگی شان ، به جای سرسبزی و خرمی ، باران بمب و گلوله و مرگ و ویرانی را شاهد هستند …مثل کودکان غزه ، مثل بچه های سامره ، مثل نوزادان دشت ها و کوهستان های نیمروز

اما از آن نوروز ، درست 20 سال می گذرد و بازهم تهدید می کنند که بهار را اجازه نخواهند داد به ایران بیاید!! ، با قطعنامه هایشان ، با تبلیغاتشان ، با تهدیدهایشان و با

اما به قول "اوری انری"،نویسنده و فعال صلح و موسس جنبش "گوش شالوم" که در میدل ایست آنلاین نوشت

 ...بمب ها ممکن است کشور(ایران) را تخریب کنند اما ملتی مثل ایرانیان را هرگز...

انگار برآستانه این بهار هم همان سروده 27 سال پیش در کنار شهر اشغال شده هویزه ، در گوشم می خواند که

بهارم ریشه در عمق زمان دارد               و وقتی در اول فصل بعد از این ،

بهار از شاخه ها سر زد ، دگر هرگز نخواهد رفت

بهار سرزمینم ریشه در دست خدا دارد ، نمی میرد ، نمی میرد

 

از همین رو بر تمامی سختی ها و محنت ها به امید آن بهار موعود و ظهور منجی صبر می کنیم تا در آن نوروز حقیقی سرخوشانه بخوانیم

یارب این بوی خوش از روضه جان می آید              یا نسیمست کزان سوی جهان می آید

یارب این آب حیات از چه وطن می جوشد             یارب این نور صفات از چه مکان می آید

مژده مژده همه عشاق بکوبید دو دست              کانک از دست بشد دست زنان می آید 

خوشتر از جان چه بود جان برود باک مدار              غم رفتن چه خوری چون به ازآن می آید