مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم سیزده یار اوشن
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦
 

Ocean's Thirteen

همه مردان اوشن

شاید خود جرج کلیتن جانسن و جک گلد راسل (که در سال 1960 داستان اصلی "اوشن و یازده یارش" را نوشتند) هم  تصور نمی کردند ، آن 11-12 کهنه کار نظامی که برای خلاصی از مشکلات زندگیشان ، دست به سرقت از 5 کازینوی لاس وگاس زدند ، کارشان به اینجا بکشد که زمانی نه تنها  آن سرقت قبلی را جبران کرده و پول دزدیده شده را پس بدهند ، بلکه در زمان دیگر که شاید از صرافت دزدی و سرقت و از این گونه کارها افتاده اند! (اگرچه از صحنه ابتدایی فیلم "سیزده یار اوشن" ، چنین خوش بینی نتیجه گرفته نمی شود ، چون یکی از یاران اوشن به نام "راستی راین" با سر و روی پوشیده ، گویا مشغول اجرای عملیات مخفیانه ای است که از آن رنگ و بوی سرقت و از این جور چیزها می آید!!) مشکلات رفیق قدیمی شان ، "روبن تیشکف" ، باعث شود که رگ رفاقتشان بیرون زده و مجددا برای انتقام دوستشان هم که شده ، دست به سرقت دیگری بزنند و  البته این بار با دشمن دیرین شان یعنی "تری بندیکت"  سازش کنند  که در دو قسمت قبلی با وی دست و پنجه نرم می کردند (در یک قسمت کازینوهایش را خالی کردند و در قسمت بعدی تلاش نمودند تا آنچه دزدیده بودند را برگردانند!!) ، چراکه قرار است با  دشمن تازه ای که رفیقشان را کله پا کرده به نام "ویلی بنک"(بابازی ال پاچینو) تسویه حساب نمایند.

دیگر گویا راه و رسم استیون سودربرگ به تدریج برای هالیوودی ها هم جا می افتد . آنچه كه پيش از اين نيز وی  به عنوان يكي از پرچمداران سينماي مستقل آمريكا بارها انجام داده است. چه در آن زمان كه هنوز با استوديوهاي بزرگ هاليوود مرزبندي داشت و با فيلم‌هايي مانند «سكس، دروغ و نوارهاي ويدئويي» آنها را تحت تاثير قرار می داد، چه وقتي كه با فیلم «خارج از ديد» به همان استوديوها چراغ سبز نشان داد، چه هنگامي كه با فيلم‌هايي مانند «قاچاق» و «ارين براكوويچ» مرز سينماي مستقل و استوديويي را به هم ريخت و باعث شد اعضاي آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي آمريكا وي را با دو عنوان، نامزد دريافت اسكار بهترين كارگرداني نمايند و چه زماني كه به كمك جيمز كامرون اعتبار يافته نزد كمپاني داران بزرگ (پس از توفیق  فیلم «تايتانيك») ، اثري انتزاعي همچون «سولاريس» را به "فاكس قرن بيستم" تحميل كرد و فيلمي بسيار متفاوت و حتي به نظر برخي تاثيرگذارتر و پرحس‌و حال‌تر از آنچه آندري تاركوفسكي در  30 سال قبل، از رمان "استانيسلاو لم " اقتباس نموده بود، ساخت.

سودربرگ در «يازده يار اوشن» تقريبا همان فيلم قديمي لوييس مايلستون كه با حضور گروه معروف «Ratpack» (دين مارتين و فرانك سيناترا و سامي ديويس و انجي ديكنسن و ...) ساخته بود را بازسازي كرد و حتي اصل به كارگيري بازيگران معروف در نقش‌هاي كوتاه آن فيلم را هم رعايت نمود. همانطور كه مايلستون امثال "رد اسكلتن" و "جرج رافت" را در نقش‌هاي كوتاه به كار گرفت ، سودربرگ نيز يك دوجين ستاره و سوپر استار به فيلمش سرازير ساخت. اما «دوازده يار اوشن» از جنس ديگري به نظر رسید ، با فيلمنامه‌اي از جرج نالفي، اگرچه مثل "یازده یار اوشن" يك فيلم با قصه‌اي درباره سرقت بزرگ بود ، مثل همه فيلم‌هاي مشابه تاريخ سينما از «سرقت بزرگ قطار» ادوين اس‌پورتر در آغاز اين تاريخ گرفته تا امثال «توپكاپي» و «دايره سرخ» و «ريفي‌في» و «سرقت الماس داغ» و تا همين فيلم‌هاي اخير «امتياز» و «سرقت» و ...ولی تنها تفاوتي كه با اسلاف خود داشت اين بود كه اساسا در آن سرقتي مشاهده نمي‌ گردید و تا آخر فيلم ، همه به قول معروف سركار بودند؛ از آن سارق زبردست فرانسوي به نام «روباه شب» كه خود را بهترين دزد مي‌دانست (با بازي  ونسان كسل که در همین فیلم "سیزده یار اوشن" هم سر و کله اش پیدا می شود) تا دنيل اوشن و يارانش تا رؤساي كمپاني برادران وارنر و تا ما تماشاگران ريز و درشت!

درواقع سودربرگ و جرج نالفي در «دوازده يار اوشن» همه را دست مي‌انداختند اما در فیلم "سیزده یار اوشن" قضیه از قرار دیگر است. همانطور که گفته شد این بار ، همه آن دار و دسته سارق ، رفیق باز شده  و به خاطر رفاقت خود را به خطر می اندازند. "روبن تیشکف" که از "ویلی بنک" رودست مالی خورده ، دچار سکته قلبی شده و فلج برروی تخت بیمارستان افتاده  ، مجددا باعث می شود که دنیل اوشن (جرج کلونی) و همه یارانش گرد هم آیند ، به جز همسر اوشن. ( که جولیا رابرتز نقشش را بازی می کرد و در قسمت اول در دام تری بندیکت افتاد  و در قسمت پیشین علیرغم بارداری ، آمد تا شوهرش و دوستان او را نجات دهد ، اما این بار غایب بزرگ است ، گویی کار بچه داری همه اوقات جولیا رابرتز را گرفته تا حدی که در دو سه سال اخیر تقریبا در هیچ فیلمی ظاهر نشده است.) البته  در اوایل فیلم که دنیل اوشن و راستی راین سوار برهواپیما هستند ، صحبتی از قانع شدن وی ، مابین این دو نفر صورت می گیرد !!

گويا سودربرگ تصميم گرفته هر بار با يك فيلم، چشمكي به علائق و سلائق سرمداران كمپاني‌هاي بزرگ فيلمسازي بزند و وقتي توجهشان را براي سرمايه‌گذاري فيلم بعدي‌اش جلب كرد، با یک فیلم دیگر ،  هر چه رشته كرده بودند را پنبه کند  و يك‌باره بزند به سيم آخر. همچنانکه پیش از فیلم "سیزده یار اوشن" از وی شاهد اثری خاص و چند لایه به نام "آلمانی خوب" بودیم .( که در اولین شماره سال جدید همین ماهنامه به بررسی و تحلیل آن پرداختیم.)

اينچنين است كه سودربرگ تقريبا يك گروه عجيب و غريب در دل هاليوود بوجود آورده و از قضا نفوذي هم در استوديوها پيدا كرده است. در اين گروه همه تيپ آدمي پيدا مي‌شود، از جوليا رابرتز گرانترين هنرپيشه زن سينماي امروز گرفته تا جرج كلوني كمپاني‌دار و حامی رسمی گروه کبوترها تا مت‌ ديمن و براد پيت پر سر و صدا، تا كاترين زيتا جونز و استیون گیگن و ... و  اين گروه، هواداران گردن كلفت معروفي هم برای خود دست و پا نموده كه در ميان‌شان امثال جيمز كامرون و برادران كوئن هم به چشم می خورند.

از دل چنين گروهي است كه آثار قابل بحثي همچون «اعترافات يك ذهن خطرناك»، «بي‌خوابي»، «دورتر از بهشت» ، "شب بخیر و موفق باشی " ، "سیریانا" و ... بيرون مي‌آيد و بتدريج افراد هوشمند و نوپردازي مانند كريستوفر نولان ، چارلي كافمن ، اسپايك جونز و ... هم اطراف اين گروه جمع مي‌شوند تا شايد اصلا در داخل هالیوود سنتی و کلیشه ای  ، شكل و شمايل تازه‌اي از سینما و تولید بوجود آورند و شاید آن را از درون وادار به پوست اندازی گردانند.

اگر سودربرگ (که خود خبره فیلمنامه نویسی است) در فیلم "یازده یار اوشن" از تد گریفین" برای نوشتن فیلمنامه بهره گرفته بود و در "دوازده یار اوشن" از جرج نالفی استفاده کرد  ، برای سومین بخش از یاران اوشن ، براین کاپلمن  و دیوید لیوین را به همکاری گرفته که هر دو نفر پیش از این کارهای مشترک متعددی در زمینه فیلمنامه نویسی داشته اند از قبیل "هیئت منصفه فراری " و " Walking Tall" . می توان گفت حداقل فیلمنامه "هیئت منصفه فراری" از جزییات و ریزه کاری های قابل توجهی برخوردار بود. شاید از همین روست که فیلمنامه "سیزده یار اوشن" نیز سرشار از ریزه کاری هایی است که به تدریج در کنار هم ، پازلی را بوجود می آورند تا قصه فیلم را به سرانجام قابل توجهی برسانند. اگرچه در سومین قسمت ماجراهای اوشن و بر و بچه هایش به روایت استیون سودربرگ  ، همچنان آن شوخی ها و طنز و مطایبه های معمول گروه اوشن نیز وجود دارد و در حرکات و رفتار و حتی ساختار فیلم نیز گسترش می یابد (که البته جای بررسی آن در این مقاله  نیست).

سرقت در قاموس دنیل اوشن و رفقایش ، بی شباهت به  یک بازی گلف نیست. آنها با خونسردی کامل یک گلف باز ماجراهای پیچیده و سنگین سرقت هایشان (که اساسا از 100 میلیون دلار به بالاست ) را به گونه ای شروع و گسترش داده  و سپس به پایان می رسانند که انگار در یک دشت وسیع و آرام و سرسبز ، به تنهایی و حتی بدون رقیب و تماشاگر ، پشت یک توپ گلف قرار گرفته اند و با فرصت و زمان کافی ، هربار ضربه ای به آن می نوازند و مقداری به جلو می رانندش. این حرکات نرم و ظریف و پر تامل ، تا زمانی که توپ گلف را به درون حفره خود بیندازند ، ادامه می یابد. البته در طول بازی به هیچ وجه نمی توانیم ، حرکات آنها را پیش بینی کنیم و تمهیدات مختلفشان (که در وحله نخست حتی ممکن است سبکسرانه و حماقت بار به نظر بیاید) در آخر کار نتیجه خود را نشان می دهد. به نظر می آید که فیلمنامه نویسان فیلم "سیزده یار اوشن"  ، دقیقا ساختار همان بازی گلف را مدنظر قرار داده و براساس شاکله آن ، فیلمنامه ،  نقاط عطف ، فراز و نشیب ها و نقاط کشش را نوشته و سایر اصول و قواعدش را به جای آورده اند. خصوصا که  سرقت این دفعه دار و دسته دنیل اوشن ، نه مانند قسمت اول ، یک دزدی سرراست و کلاسیک است که مقداری پول از گاو صندوق های کازینوهای تری بندیکت بردارند  و نه مثل قسمت دوم ، سرکاری است که اساسا سرقتی انجام نشود و قضیه بازپرداخت پول های دزدیده شده از کازینوهای بندیکت ، با یک تخم مرغ طلایی گرانقیمت ، طی مذاکرات و رایزنی هایی حل و فصل شود!

علیرغم اینکه  همچنان رقبای اوشن مثل "روباه شب" و تری بندیکت حریص ، به خوبی سرکار می روند.

در "سیزده یار اوشن" هم قرار نیست که سرقتی اتفاق بیفتد . (اگرچه  به دلیل پیش شرط تری بندیکت که برای جذب مشارکت او در سرمایه گذاری عملیات ، قرار سرقت 5 الماس گرانقیمت ویلی هم گذارده شده است .) همه نقشه ها برای نوعی مقابله به مثل یا بهتر بگویم ،انتقام  طرح ریزی شده  تا همانگونه که "ویلی بنک" با انواع و اقسام ترفندها و کلک ها پول و زمین و هتل روبی تیشکف را بالا کشید ، آنها نیز با تمهیدات متقابل ، حق رفیق رودست خوردشان را از ویلی حقه باز بگیرند و در این مسیر هم قصد ندارند که گاو صندوق های وی را خالی کرده ، یا حساب هایش را کش بروند و یا کازینویش را غارت کنند ، بلکه همان کلاهی را که وی با دم و دستگاه پیچیده اش بر سر مشتریان بخت برگشته کازینو می گذارد ( و به قولی روزی 3 میلیون دلار از هر طبقه آن بدست می آورد) را با دوز و کلک هایی از نوع خودش به وی بازگردانند. یعنی از طریق بازی در همان کازینو (البته به سبک و سیاق ویژه و با ورق و مهره های خود!) .

بنابراین سودربرگ و فیلمنامه نویسانش ، قدم در راهی می گذارند که خود به خود ، فراز و نشیب پیچیده تری ( پیچ و خم های  بیشتری نسبت به یک دزدی و سرقت معمولی ) را در سیر قصه می طلبد . طرح و برنامه ای که بتواند از همان مسیر و قاعده کازینو ، "ویلی بنک" را ناک اوت نماید. یعنی در واقع اساس طرح قصه سرقت ، بایستی آمیزه ای باشد از پیش درآمد عملیات یک سرقت برنامه ریزی شده بزرگ و یک سری کلک به سبک و سیاق "نیش " یا "تلکه" جرج روی هیل. از همین روست که بر و بچه های دنیل اوشن ، هم در گوشه و کنار و سوراخ و سنبه های هتل کازینوی ویلی نفوذ می کنند تا سیستم حفاظتی و امنیتی اش را مختل کنند و هم "تاس" های مگنتیک درست می کنند تا در روی میز رولت با فشار یک تکمه ، شماره دلخواه بدست آید. تنها مانع کار ، شخص ویلی بنک می تواند باشد که وی را هم با از کارانداختن سیستم امنیتی ،تا زمان ممکن در اتاق کنترل کازینو نگه می دارند . اگرچه این زمان ، چندان طولانی نیست و 3 دقیقه و 20 ثانیه بیشتر طول نمی کشد. در همین 3 دقیقه و 20 ثانیه است که یاران اوشن می بایست بازی های جاری  کازینو را به سود خود نموده و پول های آن را تصاحب کنند.

نکته ای که فیلمنامه نویسان در پیشبرد قصه و فراز و نشیب های آن با دقت در نظر گرفته اند  ، لو نرفتن چگونگی عملیات در نزد مخاطب است تا وی از سایر شخصیت های فیلم و خصوصا شخص ویلی بنک جلو نیفتد. از همین رو تا لحظه عملی شدن هر یک از اقدامات گروه و دریافت نتایج آن توسط رقیبان  ، به هیچوجه  کم و کیف عملیات  و حتی نوع کار برای مخاطب روشن نمی شود. یعنی تا لحظه ای که اوشن و دار و دسته اش ناگهان در سالن کازینوی ویلی بنک پخش می شوند و با سیستم های دستکاری شده و تاس های مگنتیک خود به درو کردن ژتون ها و پول ها می پردازند ، به هیچوجه نمی توان از نقشه آنها سر درآورد.

پیش از این عملیات  فقط شاهد یک سری حرکات و اقدامات نه چندان مربوط به یکدیگر هستیم ، مثلا از همان ابتدا  با حفاری  گوشه جنوب غربی هتل کازینوی بنک  ، دم و دستگاه و توربین عظیمی کار گذاشته می شود  و "فندر رودز" را روی آن مشغول می کنند (اساسا دعوت از تری بندیکت و استفاده از سرمایه او هم به دلیل تامین هزینه های کلان ادامه همین حفاری غیرقانونی در زمین های اطراف هتل است!) . در آن لحظه اصلا نمی توان پیش بینی کرد که آن محفظه های عظیم و توربین غول پیکری که درون آن نصب گردیده ، در زیر خاک های اطراف هتل ویلی بنک ، چه کاری قرار است انجام دهد! تا اینکه  بعدا متوجه می شویم دم و دستگاه فوق برای ایجاد زمین لرزه کاذب در هتل و از کار افتادن سیستم امنیتی "گرکو مانتگامری"(مسئول سیستم حفاظتی ویلی بنک و کازینویش )  بوده که بتوانند دور از چشم آن سیستم امنیتی ، زمان 3 دقیقه و 20 ثانیه را بدست آورده و پول های کازینو را پارو نمایند. یا در صحنه ای "سال بلوم"  به وسیله ای که برای ایجاد سر و صدای سگ درست کرده ، ور می رود که در چند سکانس بعد می بینیم برای محافظت از کیفش در مقابل ماموران ویلی به کمک می آید. از همان ابتدا دنیل اوشن به سراغ سرکرده میزهای بازی هتل می رود و او را می خرد تا در سکانس پایانی و پخش مهره ها و تاس های مغناطیسی همکاری نماید. یا منشی هتل هم در همان فصل های اول فیلم ، با پول تطمیع می شود تا بعدا مامور VUP برای ارزیابی کیفیت هتل را به اتاقی بفرستد که قبلا ، اوشن و راستی آن را آلوده به انواع و اقسام شپش و حشرات موذی نموده و از هواکشش بوهای نامطبوع به داخل می فرستند!

از  طرف دیگر همان جناب "سال بلوم" ،( ظاهرا تصادفی) ، برگه ارزیابی هتل را به رخ دستیار ویلی می کشد تا وی را به جای مامور VUP اشتباه گرفته و بتواند نقشه های بعدی گروه را اجرا نماید. "راستی راین" هم با قیافه ای مبدل نزد ویلی می رود و وی از خطر گسل زلزله ای که در زیر هتلش قرار داشته ، ترسانده و برای اطمینان خاطر وی  از کنترل وضعیت امنیتی آنجا در مقابل لرزش های احتمالی ، دستگاهی به وی امانت می دهد  که در واقع درونش ، دوربینی کار گذارده شده و می تواند بدون اطلاع ویلی تصاویر دفتر او را برای اوشن و یارانش ارسال نماید. یا  ویرجیل و تورک مالوی از یک سو آتش تظاهرات در مقابل کارخانه ساخت وسایل پلاستیکی  در مکزیک را دامن می زنند که بعدا متوجه می شویم از درون همان کارخانه تاس های مغناطیسی بیرون می آید! و از طرف دیگر برای مامور ارزیابی هتل ایجاد مزاحمت می نمایند. یا لاینس کالدول ( با ایفای نقش مت دیمن) ناگهان به هیبت چینی ها با دماغی دراز در می آید و به عنوان رابط شخصی به نام  آقای ونگ معرفی می شودکه به قول خودش :"مالک همه هوای جنوب پکن است و هر چیزی که بلندتر از 3 داستان در استان تیان جین ساخته شود باز هم نام آقای ونگ از درونش بیرون می آید"!! .  بعد متوجه می شویم ، این تغییر قیافه برای فریب دادن منشی "ویلی بنک" یعنی خانم  "ابیگیل اسپاندر" (که همه امور هتل را کنترل می کند) و دستیابی به مکان الماس های ویلی در طبقه فوقانی آن بوده است. و یا در میانه اجرای نقشه در می یابیم که دنیل اوشن به برنامه "اپرا وینفری" و کارهای خیریه اش بسیار علاقمند است و بعدا می فهمیم که همه این علاقه ، فکر نقشه ای بوده جهت در حسرت گذاردن تری بندیکت برای رسیدن به الماس های مورد علاقه اش ، چرا که در پایان داستان ، آن الماس ها به نیابت از بندیکت به "اپرا وینفری" اهداء می شود. هموست که در همان اوایل فیلم ، دم یک خبره کامپیوتر به نام "یوجین" را می بیند تا در یکی از صحنه های فیلم که تصاویر یاران اوشن از پرونده های FBI آنها در حال دانلود شدن به روی کامپیوتر  ویلی است ، به آن وصل شده و به کمک نرم افزار مورف ، آنها را دستکاری نموده تا ویلی چهره اصلی هیچکدام را نبیند. یا  لوینگستن را مرتبا در حال دستکاری یک سیستم پخش ورق در کازینو می بینیم  که در سکانس نهایی فیلم ، نتیجه اش رویت می شود که جایگزینی این گونه دستگاههای بازسازی شده توسط لوینگستن ، ورق را به نفع گروه اوشن برمی گرداند. همین لوینگستن با دوز و کلک دیگری به استخدام کازینو درمی آید تا همراه فرانک کاتن (  با بازی برنی مک) در گرداندن میزهای بازی برای اجرای نقشه اصلی ، حضور داشته باشند.

به این ترتیب گویا که سکانس های نیمه نخست فیلم ، همچون قطعات یک پازل ، جدای از هم و بدون ترتیب در مقابلمان ریخته می شوند و تقریبا هیچگونه ارتباطی مابین آنها نمی توان کشف کرد. فقط مطمئن هستیم که قرار است این قطعات جداگانه ، بعدا در کنار یکدیگر قرار گرفته و پازل فیلم را تکمیل گردانند . مطمئن هستیم مقصود از تمامی این حرکات و رفتار به ظاهر بی ربط ، یک عملیات است ولی از کم و کیف آن هیچ اطلاعاتی داده نمی شود. برعکس فیلم هایی مثل "توپکاپی" یا "دایره سرخ" و یا "امتیاز" که قبلا همه جزییات برای مخاطب شرح داده می شود ، به نوعی که گاه مخاطب از خود شخصیت های فیلم نسبت به چگونگی سرقت ، آگاه تر و عالم تر است. اما در "سیزده یار اوشن" هیچ نشانه ای از هیچ طرح و برنامه ای به چشم نمی آید ، بلکه در مواردی حتی عمدا رقبا و در نتیجه مخاطب را به اشتباه می اندازند تا با نوعی غافلگیری برجذابیت کار بیفزاید. مثلا ابیگیل اسپاندر (یعنی همان خانمی که در فیلم دست راست ویلی بنک می خوانندش ) در اواسط فیلم از ماموران FBI می خواهد که برای جلوگیری از خرابکاری های احتمالی در شب افتتاح بزرگ کازینو هتل بنک ، در محل هتل حضور داشته باشند. مامور رابرت کالدول با همکارانش می آید و ابتدا لوینگستن را به جرم دستکاری در دستگاههای پخش ورق ، بازداشت می کند (که همین باعث می شود تا تمامی دستگاههای مشابه در کازینو توسط سیستم های دستکاری شده جانشین شود و یک گام دیگر از نقشه عملی گردد ) و بعدا لاینس را سر بزنگاه سرقت الماس های ویلی دستگیر می نماید ولی در آسانسوری که به طبقه فوقانی هتل می رود ، متوجه می شویم که مامور کالدول در واقع پدر لاینس بوده است .(در فیلم "دوازده یار اوشن" هم در حالی که اوشن و دار و دسته اش به زندان افتاده بودند ، مادر لاینس در کسوت یک مامور ویژه به کمکشان آمد!)و همینطور در سکانس روی بام هتل ، "روباه شب" سر می رسد و همه الماس ها را از لاینس می گیرد ولی بعدا متوجه می شویم که الماس های دزدیده شده ، تقلبی بوده و اصل کار هنوز در محفظه شیشه ای معروف باقی مانده که توسط هلیکوپتر دار و دسته اوشن از جایش کنده شده  و به آسمان برده می شود. مواد منفجره جدا کنده این محفظه در چند سکانس قبل توسط "ین" کار گذاشته شده بود ، همان که با عنوان آقای ونگ و با کمک لاینس به هتل آمد.

در واقع سودربرگ و فیلمنامه نویسانش فیلمنامه را با نوعی اطلاع رسانی قطره ای پیش می برندو به هیچوجه، مخاطب را در یک لحظه مملو از اطلاعات نمی کنند. احتمالا فیلم هایی از قبیل سریال تلویزیونی "ماموریت :غیرممکن" (که در تلویزیون ایران با نام "بالاتر از خطر " پخش شد) الگوی نوشتن فیلمنامه "سیزده یار اوشن" بوده است چراکه در داستان های مختلف آن سریال نیز برای دستیابی به سوژه ها ، به هیچوجه مخاطب در جریان نقشه کار و کم و کیف عملیات قرار نمی گرفت و همچنان با اطلاعات محدود تا آخر هر قسمت به دنبال ماجرا کشیده می شد. از قضا جیم و دوستانش نیز در آن سریال با خونسردی کامل کار می کردند ، فقط شوخ طبعی و طنازی یاران اوشن را فاقد بودند.

به این ترتیب "سیزده یار اوشن" مملو از ریزه کاری ها و جزییات است که از دست دادن حتی بخش کوچکی از آن ، تماشاگر را اگر از برخی گره های فیلم بی خبر نگذارد ، لااقل در لذت کشف آنها شریک نمی گرداند. مثلا اگر یک نمای کوتاه افتادن ورقه قلابی ارزیابی وضعیت هتل از دستان "سال بلوم" را ندیده باشیم ، هرگز به التفات های ویلی و دستیارش به او پی نمی بریم. یا اگر متوجه تلفن خانم اسپاندر به بخش کارسون سیتی FBI در نوادا نشده باشیم ، وجه تسمیه حضور مامور کالدول و همراهانش را در کازینوی بنک در نمی یابیم و یا اگر توضیحات"رومن نیجل" را درمورد چگونگی از کار افتادن سیستم امنیتی "گرکو مانتگامری" نشنویم ، تا آخر فیلم این سوال برایمان خواهد ماند که چرا اوشن و دوستانش با آن همه زحمت و دردسر و هزینه بالا ، دم و دستگاه عظیم ایجاد زمین لرزه را در زیر خیابان بخش جنوبی هتل کار گذاردند.

از همه این مسائل گذشته ، باید خاطر نشان کرد که فیلم "سیزده یار اوشن" نگاهی شوخ و طناز به روابط درونی و بیرونی گنگسترهای امروز آمریکاست که با عناوین کازینودار و هتل دار در شهرهای پرهیاهویی مثل لاس وگاس و میامی و امثال آن حکومت می کنند. شهرهایی که چراغ های نئون و زرق و برق های چشگیر و سر و صداهای سرسام آور میزهای قمار و دستگاهای جک پات و چرخ های رولت و امثال آن ، بسیاری از نابهنجاری های اجتماعی و سیاهی های آن را می پوشاند. نابهنجاری هایی که در فیلم هایی دیگر مانند :"ترک کردن لاس وگاس" (مایک فیجیس) و یا "کازینو" (مارتین اسکورسیزی) به خوبی هویداست. اما سودربرگ با همین نگاه مطایبه آمیز ، عمق روابط ناسالم دنیای کازینوها و کاباره ها و بارهای آمریکا که یکی از پایه های اساسی جهان سرمایه داری را تشکیل می دهند را به تصویر می کشد. دنیایی سرشار از فریب و نیرنگ و دوز و کلک و استثمار و استحمار انسانهایی که روح و تن خود را در این دخمه های تباهی به قمار می گذارند و همه چیزشان را در این قمار می بازند.

فیلم "سیزده یار اوشن" بازهم با  انتهایی باز ، پایان می پذیرد. ویلی دریافته که کار ، کار دنیل اوشن و دوستانش بوده و به خاطر انتقام روبن صورت گرفته است. او در یکی از آخرین جمله هایش به دنیل می گوید :"...من آدمهایی می شناسم که به گونه ای ترتیبت را می دهند که حتی تصورش را هم نمی توانی بکنی..." و اوشن پاسخ می دهد که :"... آن آدم هایی را که استخدام می کنی ، بهتر از تو می شناسم. آنها به دنبال من می آیند. چون من را بیشتر از تو دوست دارند..."!!

احتمالا در قسمت بعدی ، ماجرای انتقام ویلی بنک را از دار و دسته اوشن شاهدیم که لااقل پول الماس هایش را طلب می کند و شاید اوشن هم دویاره بر و بچه هایش را از گوشه و کنار جمع کند تا بتوانند بدهی خود را به ویلی بدهند! پس در انتظار "چهارده یار اوشن " و "پانزده یار اوشن" هم باشید!!!

 

 

 


 
 
به بهانه جشنواره فیلم رشد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦
 

فیلم هایی که بهتر است بچه ها ببینند

در 13 جولای 2005  ، آرای جمع وسیعی از فیلمسازان ، آموزگاران و کارشناسان تعدادی از موسسات فیلم کودکان در سراسر اروپا درباره فیلم هایی که برای بچه های تا سن 14 سال مناسب هستند ، شمارش شد و 50 فیلم نهایی از سوی موسسه فیلم بریتانیا (B.F.I) که در بخش آموزش خود ، این نظر خواهی را برگزار کرده بود ، اعلام گردید. در میان آن 50 فیلم ، آثار متعددی از سال های مختلف تاریخ سینما و انواع گوناگون فیلم به چشم می خورد که تماشای آن ها برای کودکان زیر 14 سال توصیه شده بود.

از میان آن لیست 50 فیلمی ، 10 فیلم که بیش از بقیه توسط آن جمع متخصص و کارشناس با عنوان "این فیلم ها را باید ببینید" توصیه می شد ، اعلام گردید و  گفته شد همه بچه های دنیا تا سن 14 سال بهتر است به تماشای آنها بنشینند. توصیه مذکور آنچنان قوی بود که حتی در جشنواره فیلم های کودکان و نوجوانان ما نیز اثر گذارد ، به طوریکه در دوره بیستم خود ، بدون توجه به تفاوت های فرهنگی و الزامات ارزشی و آموزشی ایران  و همچنین بی خیال اینکه سالهاست موسساتی از این دست در آمریکا و انگلیس برای دستیابی به هدف جهانی سازی  خود ، علاوه بر کارخانه تلقین کننده فرهنگ غرب در هالیوود ، بارها و بارها توصیه های مختلفی برای تماشای هرچه بیشتر و خاص تر محصولات همان کارخانه داشته اند  ، بخشی را به همین فیلم های توصیه شده اختصاص داد و در کنار (B.F.I) بچه های ایران زمین را به تماشای آنها فراخواند!

البته از این گونه توصیه ها و بایدها و نبایدها در تاریخ و عالم سینما ، نمونه های بسیاری وجود دارد که حتی برخی از آنها بسیار جدی و تکلیفی بوده است. فی المثل واتیکان در برخی سالها ، فهرست فیلم هایی که از نظر پاپ یا شورای فرهنگی و هنری واتیکان برای تماشا مجاز شمرده شده اند را به کاتولیک های جهان توصیه کرده است. این گونه توصیه ها وقتی از سوی موسسات و نهادهای مختلف اجتماعی یا فرهنگی صورت می گیرد تا حدودی جنبه صلاحدید روانشناسانه و تربیتی – آموزشی و حتی اخلاقی پیدا می کند. مثلا در آمریکا ، انجمن تصاویر متحرک آمریکا برای تماشاگران هر فیلمی که قرار است به نمایش عمومی درآید ، با علاماتی درجه سنی تعیین می کند. به این معنی که توصیه می کند با توجه به محتوا و لحن فیلم مذکور ، چه گروه سنی بهتر است آن را نبیند و یا در شرایطی خاص همراه والدین خود به تماشای آن برود.

معمولا توجه ساختارهای تعریف شده یک جامعه مانند خانواده یا مدرسه و یا انجمن های آموزشی به این گونه توصیه های آموزشی و اخلاقی بسیار ویژه و خاص است. اصلا به دلیل گستره وسیع فیلم های ارائه شده در جامعه ، خانواده ها و مربیان آموزشی از جهت نگرانی دائمی هم که برای بچه هایشان احساس می کنند ، همواره در انتظار توصیه های خیرخواهانه و کارشناسانه متخصصان جامعه شناسی و روانشناسی و همچنین اصحاب هنر هستند که بهتر است فرزندانشان را به تماشای چه فیلم هایی ببرند.

شاید به علت همین احساس نیاز بود که موسسه فیلم بریتانیا (B.F.I) دو لیست 50 و 10 فیلمی تهیه و به همه خانواده ها توصیه کرد این فیلم ها را برای بچه های زیر 14 سالشان نمایش دهند. اما این موسسه فیلم بریتانیا چیست و از کجا آمده و اصلا به چه حقی برای همه بچه های زیر 14 سال دنیا تعیین تکلیف می کند؟!

موسسه فیلم بریتانیا در سال 1933 تاسیس شد تا با نگاهی هدایت شده از سوی مسئولین و سرمایه گذاران آن ، فرهنگ فیلم دیدن و درک سینما ، آن گونه که روسایش تشخیص می دهند را در جهان اشاعه دهد. این موسسه بخش های گوناگونی دارد اعم از اداره "نشنال فیلم تیه تر " ، سینما "آیمکس" ، کتابخانه ملی ، انتشار ماهنامه "سایت اند ساوند" و ...و از دیگر بخش های آن ، بخشی به نام "آموزش" است که طیف وسیعی از منابع تحقیقاتی و مجموعه های تمرینی را برای معلمان و میزبانان سمینارها ، کنفرانس ها و کارگاههای آموزشی در هر سن و سالی تهیه می کند. درواقع همین بخش آموزشی موسسه فیلم بریتانیا بود که آن فهرست های 50 و 10 فیلمی را برای بچه های زیر 14 سال جهان تدارک دید.

مسئولان موسسه فیلم بریتانیا معتقدند اگرچه تمام کارهایشان به تعبیری آموزشی محسوب می شود اما در بخش آموزش خود ، انواع گوناگون فرصت ها را برای کشف و یادگیری رسانه های تصویری متحرک یعنی سینما و تلویزیون پدید آورده اند. مقصود آنها به وجود آوردن بحث ها و برداشت جدید درباره این گونه رسانه ها است که بتوانند از طریقشان ، اندیشه های مورد نظر را نشر دهند ودر این مسیر 3 هدف برای خود ترسیم کرده اند:

1- ارزش بخشیدن به آموزش درباره رسانه های تصویر متحرک (سینما و تلویزیون)

2- ایجاد درک همراه لذت از تصاویر متحرک برای هنرجویان در سراسر دنیا

3- ارتقاء و گسترش رسانه های تصویر متحرک در میان موسسات آموزشی ، کارمندان ، مدیران و همه اجتماع.

کار اموزشی موسسه فیلم بریتانیا یک کار "دانش آموز" محور ارزیابی شده و همه سعی و تلاش خود را برای جذب مخاطبان بیشتر به کار گرفته است. مسئولان این موسسه می گویند که فعالیت آموزشی آنان می تواند برروی مناطقی خاص متمرکز گردد که اگر چه دسترسی به آن مکان ها سخت است اما پتانسیل بالایی برای همراه شدن با برنامه های بنیادی آنها را دارا است. احتمالا مقصود آنها کشورهای جهان سوم و یا در حال توسعه است که بتواند از طریق اینگونه فکرسازی در قلمرو فرهنگی آنان قرار گیرد و به جای تصرف نظامی در عصر استعمار نو ، اشغال ذهنی شود.

آنها برای رده های آموزشی خود سه طیف سنی را با تعریف خاص نوع آموزش در نظر گرفته اند ؛ 3 تا 14 سال با یک آموزش کنترل شده تربیتی ، دانش آموزان 14 تا 19 سال با یک آموزش رسمی و مخاطبان بزرگسال بعد از 14 سال در یک سیستم غیر رسمی .

اگرچه فعالیت های آموزشی این موسسه گستره وسیعی از هنرجویان را در برمی گیرد اما گویا در طی سالهای اخیر، توجه و تاکید خاصی برروی 3 طیفی که ذکر شد ، اعمال شده است. بخش آموزش موسسه فیلم بریتانیا دانش درک رسانه تصویر متحرک (سینما و تلویزیون) را با 3 روش ارائه می دهد:

1- به وسیله دیدن طیف وسیعی از برنامه ها و فیلم های رسانه های سینما و تلویزیون از منابع کنترل شده و هدفمند .

2- از طریق جستجوی از پیش تعیین شده در پرسش و تحلیل درباره رسانه های تصویر متحرک.

3- به وسیله ایجاد فرصت و موقعیت جهت کار عملی با رسانه های سینما و تلویزیون.

به نظر مسئولان این موسسه کلیه روش های فوق وقتی  در میان اکثریت مردم اشاعه یابد، اهمیت پیدا می کند. این روش های می تواند بخشی از عناوین آموزشی هر کودکی باشد و یا به عنوان آموزش های  جنبی در هر سن دیگر. چرا که اطلاعات سینمایی برای همه افراد رضایت بخش و لذت آور  است و می تواند آن چنان تاثیری بر فرهنگ ملت های گوناگون بگذارد که حتی آنها را به سوی مقاصد سیاسی موردنظر محافل استعماری غرب  رهنمون گرداند.

با چنین سابقه و تجاربی بود که بخش آموزش موسسه فیلم بریتانیا ، برای تحقق بخشیدن به قسمتی از برنامه های خود در مورد طیف اول سنی که " 3 تا 14 ساله ها را با آموزش کنترل شده و تربیتی" تعریف شده بودند ، تصمیم گرفت در مرحله اول فهرستی از فیلم هایی را معرفی کند که دیدن آنها را برای همه بچه های زیر 14 سال لازم می شمارد. به همین دلیل طی دعوت نامه هایی از  سازمان هایی که برای کودکان و نوجوانان فیلم می سازند ، همچنین فیلم سازان و معلمان در سراسر اروپا و نیز اعضای دائمی این موسسه درخواست کرد برای تعیین فهرست فیلم های فوق با این موسسه مشارکت فکری بکنند.این برنامه که عنوان "این فیلم ها را ببینید!" را یافته بود در تاریخ 13 جولای 2005 به پایان رسید و ابتدا از میان نظرهای ارائه شده ، یک فهرست 50 فیلمی تهیه شد و سپس از آن فهرست ، لیستی 10 فیلمی بیرون آمد.

با نگاهی به لیست مذکور واقعا نمی توان معیار و ملاکی  آموزشی و تربیتی که این 50 فیلم را در کنار یکدیگر قرار داده ، آنها را برای کودکان زیر 14 سال مناسب دانسته و حتی توصیه کرده که حتما بچه ها باید این فیلم ها را ببینند ، یافت یا لااقل با فرهنگ و ارزش های جامعه ما به درکش پرداخت.

 

معلوم نیست چگونه آن تعریف "آموزش کنترل شده و تربیتی " که از طرف بخش آموزش موسسه فیلم بریتانیا برای کودکان زیر 14 سال تعریف شده با چنین طیف ناهمگون فیلم های پیشنهادی ، همخوان و سازگار است!

معلوم نیست چگونه اثر سوررئالیستی  ژان کوکتو به نام "زیبا و جانور" که حتی در ساختارش ، نشانه های دیر فهم امپرسیونیستی وجود دارد ، در کنار کارتون ساده فهمی از این قصه که تولید والت دیزنی است ، قرار می گیرد؟

چگونه موزیکالی مانند "آواز زیر باران" که عشق های بزرگسالانه را در کادر قرار می دهد ، برای بچه های زیر 14 سال مطلوب تشخیص داده شده ولی از فیلم هایی همچون "مری پاپینز" و "آوای موسیقی" که مناسب تر است خبری نیست!!

آیا فیلم "بعضی ها داغشو دوست دارند" بیلی وایلدر که به ماجرای زن پوش شدن دو شارلاتان و ماجراهای عشقی شان و همچنین روابط  همجنس گرایانه می پردازد ، فقط به صرف کمدی بودنش در این لیست قرار گرفته است؟!!

نکته جالب اینکه بسیاری از فیلم های این لیست از سوی انجمن تصاویر متحرک آمریکا با درجه هایPG-13  یا R ارزیابی شده اند که به مفهوم تماشای آن برای بچه های زیر 13 سال  همراه والدین ویا نامناسب برای افراد زیر 18 سال است. از همین رو معلوم نیست تماشای فیلم هایی همچون "رومئو+ ژولیت" یا "عشق را نشانم بده" که به هیجانات احساسی و جنسی دوران نوجوانی می پردازد ، چه تاثیری بر کودکان زیر 14 سال خواهد گذاشت!!!

این درحالی است  که در بیانیه موسسه فیلم بریتانیا برای انتخاب فیلم های فوق آمده است :"...بیشتر بحث عمومی راجع به فیلم دیدن بچه ها روی محافظت از روحیه آنها متمرکز است تا عناوین مهم. و بحث "این فیلم ها را ببینید" نشان داد که برای مردم ، ارزش فرهنگی فیلم کودکان اهمیت بیشتری دارد..."!!!!

اما غرض از این همه به اصطلاح صغری و کبری چیدن ، این است که موسسات و جشنواره هایی در ایران با وظایف مشابه بخش آموزش موسسه فیلم بریتانیا ، در طول سالهای فعالیت خود چه فعالیت هایی برای آموزش و تربیت سینمایی طیف های مختلف کودکان و نوجوانان برداشته اند؟ جشنواره فیلم های تربیتی و آموزشی رشد که اینک سی و هفتمین دوره خود را برگزار می کند ، از همین قسم نهادهای تعیین کننده در امر پرورش ذهن تصویری دانش آموزان و نوجوانان به شمار می آید.

چه مناسب و به جاست که موسسات و نهادهایی که به هر نحو در آموزش بچه های این کشور سهمی دارند علی الخصوص وزارت آموزش و پرورش و همین جشنواره رشد با بهره گیری از دیدگاههای کارشناسان کودک ومعلمان و مربیان و والدین و حتی خود بچه ها ، فهرست هایی از فیلم هایی که تماشایشان برای بچه ها مفید است ، ارائه دهند. فراموش نکنیم که هنوز بسیاری از والدین نسبت به آموزش صحیح فرزندانشان دچار مشکل هستند و شاید یک فیلم یا کارتون جذاب بتواند بسیار بیشتر و موثرتر از ساعت ها و ماهها تلاش این والدین برای تربیت کودکانشان نتیجه بدهد و همین ضرورت بوده که بخش آموزش موسسه فیلم بریتانیا را وادار به تهیه فهرستی از فیلم های تاثیر گذار برای کودکان کرده است. اما فراموش نکنیم که از اهداف موسسه فوق ، احیاء و حفظ و نشر فرهنگ انگلیسی است که به صراحت در اساسنامه اش ذکر گردیده  و به هرحال سالهاست این موسسه و یا موسسات مشابه اهداف خویش را از طرق مختلف از جمله معرفی کتاب و فیلم تعقیب می کنند.

بسیاری از والدین در جامعه ما هستند که ملاک و معیاری برای فیلم های مناسب کودکانشان ندارند و در این آشفته بازار CD و DVD در نهایت رو به دستفروش های کنار خیابان می آورند و هر محصولی که به عنوان کارتون ، در بساط آنها بیابند را به عنوان فیلم مناسب  خریداری کرده و در معرض دید بچه هایشان  قرار می دهند ، غافل از اینکه از طریق همین کارتون ها چه افکار مخربی ( مدنظر تهیه کنندگان و توزیع کنندگان آنها) را به ذهن کودکانشان راه می دهند. غافل از اینکه چه سرمایه های هنگفتی از آن سوی آب ها صرف می شود تا همین کارتون ها در اسرع وقت و با زیر نویس فارسی در اختیار کودک ایرانی قرار گیرد.

از همین روست برای ما که در سرزمینی با مختصات فرهنگی خاص زندگی می کنیم ، لازم است از طریق همان نهادها و ارگان های آموزشی ، لیست فیلم هایی پیشنهاد شود تا پدران و مادران با خاطری آسوده تر ، فرزندانشان را در برابر  هنر هفتم قرار دهند. فیلم هایی که در مقابل القاء تفکرات بیگانه ، فرهنگ و ارزش های ایران زمین را به کودکان این آب و خاک یاد دهد. به نظر می آید یکی از مبرمترین وظایف جشنواره آموزشی تربیتی رشد و سازمان برگزار کننده اش ، همین مقوله باشد.

 

 

 

 

 


 
 
نگاهی به فیلمنامه رخنه
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
 

Breach

جاسوسی که از سردسیر آمده بود

در معرفی  فیلم "رخنه" ، نوشته اند  که :" این فیلم براساس یک داستان واقعی ساخته شده است" و هنگامی که در ابتدای فیلم شاهد تصاویر مستند جان اشکرافت (رییس دادگستری وقت آمریکا در اولین دولت جرج بوش) هستیم که در تاریخ 20 فوریه سال 2001 می گوید:"... یک رخنه خیلی جدی در امنیت ایالات متحده کشف شده و  رابرت هنسن به خاطر جاسوسی دستگیر گشته است..."  ، به این قضیه مطمئن تر می شویم که شخصیت های فیلمنامه "رخنه" ، واقعی بوده اند. خصوصا که در همان سالها خبر کشف جاسوسی یکی از ماموران کهنه کار FBI به نام "رابرت هنسن" به طور وسیعی انتشار یافت و روابط جاسوسی وی برای روس ها ، بدترین واقعه جاسوسی تاریخ آمریکا قلمداد گردید.  اشکرافت  از تندروترین نئومحافظه کاران گروه جرج بوش به شمار می آمد (وی از طراحان اصلی قانون "عمل میهن پرستانه" بود که پس از حادثه 11 سپتامبر نیویورک  در آمریکا وضع گردید و به موجبش ، هر آمریکایی موظف بود به جاسوسی از دیگر هموطنانش بپردازد ، وگرنه خیانتکار محسوب می شد!) او ادامه می دهد که :"...باید خاطرنشان کنم که هر آمریکایی باید به خاطر داشته باشد ،  ملت ما و جامعه آزاد ما ، یک هدف بین المللی است در یک دنیای خطرناک." 

از این پس داستان فیلم با یک فلاش بک به دو ماه قبل و حضور رابرت هنسن در کلیسا  آغاز می شود . اما فیلم ماجراهای جاسوسی هنسن را بازگو نمی کند و هیچیک از ارتباطات وی را با ماموران روس نشان نمی دهد . ما شاهد  انجام هیچ عملیاتی از سوی روس ها براساس اطلاعات وی نیستیم و هیچگونه قرائنی از حدود 22 سال رخنه هنسن درون دستگاه امنیتی و حفاظتی آمریکا در فیلم نمایش داده نمی شود. در واقع هرآنچه که در ابتدای فیلم توسط "جان اشکرافت" درباره رابرت هنسن بیان می شود و یا در طول آن  از سوی گروه تعقیب و مراقبت او در FBI به صورت اتهام متوجه اش می گردد ، برای تماشاگر جز یک پیش داوری نمی تواند باشد که آن  هم با پیشبرد هوشیارانه قصه بوسیله فیلمنامه نویسان و کارگردانی دقیق "بیلی ری"  به تدریج تا اواخر فیلم ، به شدت خدشه دار می شود ، چنانچه تماشاگر نیز همراه دیگر شخصیت اصلی فیلم یعنی "اریک اونیل" که وظیفه جاسوسی در دفتر رابرت هنسن را برعهده دارد ، لحظه به لحظه درباره اتهامات هنسن دچار تردید شده ، و در اواخر فیلم همه آن تعقیب و مراقبت ها و اتهامات را در خوش بینانه ترین صورت ، یک سوء تفاهم  و در یک نگاه بدبینانه ، توطئه ای برای حذف رقیب تصور می نماید ، چنانچه در اواسط فیلم که اریک اونیل در ماموریت خویش علیه رابرت هنسن ، به شدت شک  کرده است ، در دیدار با رییس گروه تعقیب و مراقبت به نام "کیت" می گوید که اتهامات مذکور فقط برای بیرون کشیدن  هنسن از ساختمان FBI است.

فیلم "رخنه" تنها به دو ماه قبل از دستگیری رابرت هنسن (بابازی فوق العاده کریس کوپر) می پردازد که در واقع وی در حال بازنشستگی است و او که یک تحلیل گر زبده شوروی در مرکز اطلاعات FBI در طول سالهای گذشته به شمار آمده ، گویا قرار است ، دوران پایانی خدمتش را به عنوان مدیریت یک قسمت کامپیوتری FBI بگذراند. سرگرد کیت (با ایفای نقش لارا لینی) سالهاست (شاید از آن هنگام که به استخدام FBI درآمده!) در راس گروهی مشغول کشف راز لو رفتن فعالیت های حفاظتی امنیتی FBI است که بالاخره با شواهدی به رابرت هنسن ، مامور 25 سال خدمت رسیده است و حالا برای نهایی کردن تحقیقات خود ، تازه کاری به نام اریک اونیل(رایان فیلیپس) را به منشیگری دفتر جدید هنسن می گمارد که در تمام طول 24 ساعت ، گزارش فعالیت های او را بدهد. اگرچه اتهام اصلی هنسن را برای وی مطرح نکرده و تنها به قضایای انحراف اخلاقی اش اشاره می کند. اونیل که در بخش ضد تروریستی FBI کار می کرده  ، همیشه آرزو داشته که یک مامور اطلاعاتی شود و حالا موقعیت مناسبی برای دست یافتن به این آرزویش پیدا نموده است. اما وی در طی ماموریت خود برای گزارش فعالیت های مشکوک هنسن ، روز به روز او  را از اتهاماتی که متوجه اش کرده اند ، مبراتر می بیند و احترامش نسبت به او  افزونتر می گردد. در نگاه  اریک ( و البته تماشاگر) هنسن به جای یک جاسوس مشروبخوار منحرف اخلاقی ، کاتولیکی متعصب به نظر می آید که یکشنبه ها کلیسایش ترک نمی شود و همواره اطرافیانش  را به دعا و نیایش خدا دعوت می کند ، مردی خانواده دوست و پایبند به تعهدات اخلاقی که حتی وقتی اریک نگاهی غیراخلاقی به یکی از همکاران زن خود می اندازد ، هنسن وی را سرزنش می کند . اریک ، رابرت هنسن را جز یک  میهن پرست منظم و متعهد به وظایفش نمی بیند.

فیلمنامه نویسان "رخنه" یعنی "آدام میزر" ، "ویلیام راتکو"(که داستان فیلم را هم نوشته اند) و خود "بیلی ری"(که همکار فیلمنامه نویسان بوده ) سعی داشته اند که نگاه فوق را تا اواخر فیلم برای مخاطب ، حفظ کنند . از همین رو حتی در صحنه هایی که اریک هم حضور ندارد تا مثلا چهره دیگر  هنسن را ببیند ، ما شاهد همان اخلاق گرایی و تعهد وی هستیم . فی المثل اگرچه مامور "کیت"  به اونیل می گوید که هنسن فیلم های سکسی همسرش "بانی" را برروی اینترنت قرار داده و یا وی از طرفداران سرسخت رقص برهنه است اما در صحنه ورودی "بانی" وی را مشاهده می کنیم که به هنگام خواب و در خلوت خود (که لااقل دیگر نمی تواند تظاهر به نظر بیاید) در برابر تختخوابش ، زانو زده و مشغول دعا است. در اولین صحنه های فلاش بک ، رابرت هنسن در کلیسا تصویر می شود که صلیبی را در دستانش می فشارد و به تنهایی به دعا مشغول است. وی در نخستین برخوردش با اریک از وی می پرسد که آیا هرروز دعا می کند؟ و به وی توصیه می نماید که هرگز دعا را از یاد نبرد . یا بعد از اینکه در می یابد همسر اریک (جولیانا)  ، یک پروتستان از آلمان شرقی است ، تلاش می کند تا وی را هم به کلیسا بکشاند و در صحنه ای دیگر از اریک می پرسد که آیا بچه هایت هم کاتولیک خواهند شد؟ هنسن روز یکشنبه را بهترین روز هفته می داند ، چراکه اولا مراسم دعای کلیسا برقرار است و  روزی است که می توان با خانواده و بچه ها گذراند و مهمتر اینکه از همه مسائل دیگر دنیا دور ماند. او و بانی صاحب 3 بچه هستند که بسیار هم پدرشان را دوست دارند. رابرت هنسن است که وقتی با بانی به میهمانی اریک و جولیانا رفته اند ، آنها را وادار می کنند ، پیش از صرف غذا ، دعا بخوانند و هموست که پس از دستگیری ، آخرین جمله اش در واپسین دیدار  با اریک ، این است :" برایم دعا کن."

در طول اثر  نیز سازندگان فیلم ، به هیچوجه اجازه نمی دهند که تماشاگر به آن سوی ظاهر رابرت هنسن دست پیدا نماید (اگر درواقع سوی دیگری وجود داشته باشد) و حتی به خلوت وی راه یابد تا شاید نشانه هایی از جاسوسی و یا انحرافات اخلاقی ادعا شده  را مشاهده نماید. همواره با بسته شدن در دفتر وی ، مخاطب نیز به مانند اریک اونیل در بیرون دفتر می ماند  تا همچنان در پرسش ها و کنجکاوی پایان ناپذیرش غرق باشد.

بیلی ری  و همکاران فیلمنامه نویسش ، تنها در اواخر فیلم است که مصادیق برخی اتهامات رابرت هنسن را (اگرچه به شکل مشکوک و سوال برانگیزی) برای اریک و البته تماشاگر عیان می سازند. نوار ویدئویی که هنسن برای پست کردن به اریک سپرده ، حاوی صحنه ایی پورنو از بانی است . در فصلی دیگر ،  اریک توسط هنسن به داخل دفترش دعوت می شود  و برروی صفحه مونیتور کامپیوتر هنسن ، صحنه های غیراخلاقی از فیلمی را می بیند که هنسن راجع به آن حتی از اریک نظرخواهی می کند (عملی که سابقه نداشته ، چراکه او همواره اریک را از محیط دفتر خود دور نگاه می داشت و در مقابل چند حضور تصادفی وی در آن دفتر ، به شدت عکس العمل نشان داد)  و بالاخره در یکی از آخرین صحنه های ملاقات اریک  با هنسن ، پی به زیاده روی او در خوردن مشروبات الکلی می برد ، در حالی که چند صحنه قبل به عنوان شدن چنین مسئله ای از سوی مامور کیت ، فقط پوزخندی زده بود . زیرا برای او و همینطور تماشاگر ، به هیچوجه قابل قبول نبود که با آن شخصیت پردازی دقیق ، رابرت هنسن را در این قد و قواره و شکل و شمایل الاکلنگی دکتر جکیل و مستر هایدی ببیند.

صحنه های فوق اگرچه در صحت اتهامات رابرت هنسن ، صراحت نشان می دهند اما با توجه به کاراکتر وی که تا آن لحظه توسط فیلمنامه نویسان ، طراحی و پرداخت شده ، به نوعی زیرکانه و در عین حال ساختگی  به نظر می رسد . چگونه  هنسن درحالی که پیش از آن تمامی اقدامات ظاهرا مخفی اریک را برای جاسوسی علیه خودش دریافته و بعضا آنها را علنا به اریک اونیل ابراز کرده است (مثل زمانی که برای اولین بار اریک داخل دفتر هنسن  شده بود ویا وقتی کیف دستی او را جا به جا نمود) ، پست کردن نوار ویدئوی فیلم پورنوی بانی را به اریک می سپارد درحالی که احتمالا مطمئن بوده که وی آن را باز کرده و به محتوای نوار پی خواهد برد یا چرا عمدا اریک را به دفترش برای تماشای صحنه های غیراخلاقی دعوت می نماید و یا از چه روی مخصوصا جلوی او ، مست می کند؟  گویی هنسن به عمد قصد دارد اریک را از دام شک و تردیدهایش برهاند تا راهش را برای آینده هموار سازد ، (شاید در وجود اریک به نوعی گذشته و جوانی خود را می بیند) در عین اینکه شاید از طرف دیگر به نوعی خود ویرانگری هم دست زده است  ، چراکه خود را در انتهای راه می بیند ، خسته شده و می خواهد کار خودش را تمام کند .او در یکشنبه ای که اریک و جولیانا را به خانه اش دعوت کرده ، در گفت و گویی خصوصی با اریک ، به وی ابراز می کند که دیگر خسته شده است از سینه سپر کردن در برابر بازی های سیاسی دیگران ، از قضاوت و داوری درباره مردم و ...

در صحنه هایی که آخرین نامه هنسن (احتمالا به دوستان روسی اش) توسط گروه مامور کیت ، رمز گشایی گردیده و قرائت می شود (که در آن وی به نوعی بازنشستگی قبل از موعد خود را اعلام داشته ) تصاویر  رابرت هنسن را در کلیسا می بینیم که مشغول اعتراف و گریه است .

به این ترتیب حتی در پایان فیلم  نیز نه تردیدهای بی پایان  اریک و نه  شک های تماشاگر ، رفع نشده و شاید از همین روست که علیرغم پیروزی در عملیات فوق که به قول مامور کیت به دام انداختن بدترین جاسوس تاریخ آمریکا بوده است  و  اگرچه اریک زمانی آرزو داشته که یک مامور اطلاعاتی شود اما  عطایش را به لقایش می بخشد و از کارش کناره گرفته ، به تحصیل حقوق می پردازد.

به نظر می آید سراسر فیلمنامه "رخنه" علامت سوالی بزرگ  در مقابل اتهامات جاسوسی و موارد انحراف اخلاقی رابرت هنسن باشد که در تاریخ سیاسی آمریکا به عنوان بدترین رخنه جاسوسی مطرح شده است. تئوری هایی که هنسن در گفت و گوهایش با اریک بیان می کند ، می تواند توضیح و تشریح همین دیدگاه شبهه ناک تلقی گردد. او در جایی با توجه به تحقیق و تالیف 50 صفحه ای  اریک درباره منابع اطلاعاتی به او می گوید :"... همه FBI یک فرهنگ اسلحه و کشت و کشتار است ، تو اینجا پیشرفت نمی کنی مگر اینکه بخشی از آن بشوی. همه آدم هایی که به اینجا آمدند ، مجریان قانون بودند ، کسانی که شلیک می کردند ، کسانی که بازداشت می کردند و  هیچکس از بخش اطلاعات حاضر نیست در اینجا کار کند..." او در مقابل سوال اریک که می پرسد ، پس چرا خودش در FBI مانده است ، پاسخ می دهد :"...برای اینکه برای من تیتر شدن اهمیتی ندارد. من می خواهم تاریخ را بسازم. در همین بخش اطلاعات کسانی هستند که می خواهند آمریکا را از روی نقشه حذف کنند..."

این حرف و نظرگاهها نشانگر آن است که نگاه رابرت هنسن ، نسبت به امنیت ایالات متحده از جنس دیگری است. شاید که او به مسائل عمیق تری نظر دارد.

در صحنه ای دیگر هنسن از تک روی های سازمان های اطلاعاتی و امنیتی و اقدامات موازی آنها شاکی است. او می گوید که گروهی از ماموران FBI پشت این درهای بسته می نشینند و بررسی می کنند که کدام یک از افراد ما جاسوس است. او به  اینکه FBI از تجربیات ضد جاسوسی سازمان CIA استفاده نمی کند ، معترض بوده و معتقد است که این عدم همکاری به کل سیستم اطلاعاتی آمریکا ضربه وارد می آورد.

نکته جالب این است که گروه تحقیق و تجسس FBI پس از سالهای طولانی ، تقریبا در اواخر دوران کاری هنسن به جاسوسی وی یقین پیدا می کند ، در حالی که وی قصد دارد خود را از تمام مسئولیت هایش برکنار نماید و این برای "کیت" و گروهش که می خواهند در حین تبادل اطلاعات ، مچ هنسن را بگیرند ، یک شکست تمام عیار به شمار می آید. یعنی در واقع آنها زمانی به هنسن دست یافته اند که خود پرچم سفید را بالا برده و اساسا اگر اطلاعاتی هم منتقل شده  در طول 22 سال گذشته انجام پذیرفته است و آنچه اینک نصیب FBI خواهد شد، یک آدم تمام شده و بریده است. از همین رو در کمال عجز و ناتوانی ، اونیل را وادار می سازند که اگر بتواند ، هنسن را قانع کند تا مدتی دیگر در کار خود بماند! که  آنها بتوانند وی را در حین ارتکاب جرم ، گیر بیندازند!! مثل بچه هایی که نتوانسته اند در یک بازی از فرد بزرگتری ببرند و حالا می خواهند وادارش کنند که بازهم بازی کند ، شاید که بتوانند امتیازی از وی بگیرند!!!

حتی پس از دستگیری هنسن (در حالی که هنوز از ارتباط وی با ماموران خارجی تصویری ندیده ایم) جملات و یا اعترافاتش کمکی به رفع شبهات نمی کند. "دین" مسئول بازداشت هنسن از وی می خواهد که قضایا را مانند آنچه برای "آلدریچ ایمز"(بدترین جاسوس قبل از هنسن) پیش رفت ، پیچیده نکند . اما در اینجا جواب هنسن ماجرا را برای مخاطب پیچیده تر می نماید! او می گوید که ایمز برای پول آن کارها را کرد .(یعنی رابرت هنسن برای پول دست به جاسوسی نزده است) . و ادامه حرف هایش و همچنین پاسخ های "دین" حکایت از آن دارد که اساسا مسئله جاسوسی در میان نبوده و آنچه رخ داده تنها اختلاف سلیقه ای در کار اطلاعاتی بوده است. در طول فیلم و ضمن بیان اعتقادات هنسن متوجه می شویم که او اصلا به روش های کنونی اطلاعات و عملیات CIA یا FBI باور نداشته و آنها را روش های کهنه متعلق به قرون پیشین می داند.از همین رو سعی کرده با دادن کد واحدهای GPS به روس ها ، سینگال های آنها را برای ارتباط با جاسوسان داخلی دریافت کرده و احتمالا به منابع اطلاعاتی شان پی ببرد. اما این روش از نظر ماموران عقب افتاده FBI (البته در نظر هنسن) یک اقدام جاسوسی محسوب شده چرا که آنها هنوز هم به خریدن ماموران روس و نفوذ در KGB معتقدندو به همین دلیل اقدام هنسن درلو دادن آنها را خیانت به کشور تلقی می کنند . ولی گویا هنسن با روش جدیدتری سعی داشته خود در KGB رخنه کرده ، منابع کامپیوتری جدید را برای آنها جا بیندازد و سپس از این طریق به نقطه های نفوذی شان ، پی برده و آنها را جارو کند.

هنسن در ادامه صحبت هایش با "دین" پس از دستگیری می گوید :"...لابد می خواهید همه آن واحدهای GPS را از کار بیندازید. در حالی که اخیرا آنان سیگنالهای خود را از همین طریق می فرستند..."

"دین" اگرچه خودش هم دچار شک گردیده از هنسن سوال می کند که "اگر تمام  قضیه هم همین باشد ، چرا چنین کاری کرده است؟" هنسن سکوت می کند ، چراکه شاید ادامه توضیحاتش را موثر نمی داند. او اتهام جاسوسی را خیلی آسان قلمداد می کند. اما درمورد کسی که متهم به جاسوسی شده اند ،  می گوید : "...شاید او خودش را یک میهن پرست به شمار آورد...شاید او وظیفه خودش می دانسته که نقاط ضعف سیستم امنیتی کشور را از این طریق به مسئولان بنمایاند..."

و شاید این همان انگیزه ای بوده که رابرت هنسن را به ارتباط با جاسوسان روس واداشته بود. وی در یکی از صحنه هایی که اریک به شکلی آماتوری عمل می کند و خود و هنسن را در یک ترافیک ساختگی گیر می اندازد ، به طعنه می گوید :"...همین را در مدرسه نیروی ویژه به شما یاد داده اند؟! تعجبی ندارد که FBI هیچگاه نتوانسته سوژه ای را کشف کند!!!"

و طرفه آنکه حدود 6 ماه پس از دستگیری رابرت هنسن ، واقعه 11 سپتامبر و حمله چندجانبه و همزمان انتحاری به مراکز اقتصادی و سیاسی و نظامی آمریکا انجام می پذیرد و به این ترتیب آسیب پذیری کل سیستم امنیتی و حفاظتی آمریکا ، اثبات شده و همین امر باعث می شود که دولت بوش ، سیستم فوق را کلا زیر و رو نماید.

بیلی ری فیلمنامه نویس ناآشنایی نیست و فیلمنامه های متعددی از جمله اثری به نام  Suspect Zero را در سال 2004 برای "ای .الایس. مرهیژ" نوشت تا فیلمی براساس آن بسازد. Suspect Zero نیز به یک مامور بازنشسته FBI می پرداخت که از قدرت خاص تله پاتی برخوردار بود. او  که در زمان جنگ بوسیله همین توانایی  از نقشه های جاسوسی دشمن باخبر می شده است ، پس از جنگ برای FBI از همین طریق ردیابی جنایتکاران را برعهده داشته  که به تدریج موجب منزوی شدن و کنار کشیدنش ار نیروی پلیس گشته و پس از آن ضمن ردگیری جنایتکاران ، خود راسا به مجازات آنها اقدام می کرده است ، خصوصا درباره آنان که زنان و کودکان را می رببودند  و به آزار و اذیتشان می پرداختند. جنایتکارانی که به هیچوجه به دام FBI نمی افتادند و از همین رو  بود که او را به جرم عمل خودسرانه تحت تعقیب قرار داده بودند.

فیلم های موسوم به جاسوسی سالهاست که در سینما ، جایگاه خاصی دارند و خصوصا در دوران جنگ سرد ، یعنی پس از جنگ جهانی دوم این فیلم ها درباره نفوذ جاسوسان دو بلوک شرق و غرب ، سانس های متعددی را از سالن های سینمای سراسر دنیا تسخیر نمود. اگرچه پیش از آن شاید بتوان آلفرد هیچکاک را مهمترین سازنده این گونه فیلم ها قلمداد کرد . در واقع بعضی از برجسته ترین آثار سینمای هیچکاک را چه زمانی که در انگلیس فیلم      می ساخت و چه هنگامی که به آمریکا رفت ، فیلم های با موضوعات جاسوسی تشکیل می داد ، از "پله سی و نهم " و "بانو ناپدید می شود"  گرفته تا "خبرنگار خارجی" و "بدنام" و "پرده پاره". اما به جز آن ، فیلم های سرگرم کننده از قبیل سری "جیمزباند" و "مت هلم" و همچنین آثار مهم دیگری مثل "یادداشت های کوییلر" ، "تدفین در برلین" و "جاسوسی که از سردسیر آمد" ، نیز از سوژه های جاسوسی برخوردار بودند.

پس از پایان جنگ سرد آمریکا با اردوگاه کمونیسم ، ماجراهای جاسوسی در سینمای غرب ، رو به افول نهاد و حتی جان لوکاره که با آثاری همچون "جاسوسی که از سردسیر آمد" به یکی از مطرح ترین نویسندگان این نوع تبدیل گشته بود با "خیاط پاناما" ، فاتحه جاسوس بازی های جنگ سرد را با مضحکه سمبل های آن خواند که جان بورمن هم  براساسش ، فیلمی ساخت . بعد از حادثه 11 سپتامبر 2001 همانطور که جنگ سرد به نوعی دیگر و بین جبهه های دیگری آغاز شد ، سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی غرب نیز با طرح ها و توانایی جدیدی وارد گود شدند اما همانطور که رابرت هنسن در فیلم "رخنه" می گوید تا وقتی که روش های قدیمی و کهنه براین سازمان ها حاکم است ، همچنان سیستم امنیتی غرب دچار حفره بزرگی درون خودش به نظر می رسد  و همین حفره باعث رخداد گاف های متعددی از سوی سازمان های اطلاعاتی غرب می گردد.

اخیرا در آمريكا كتابى منتشر شد كه گزارش‌هايى افشاگرانه درباره‌ی عمليات امنيتى دولت بوش در آن درج شده  است. اين كتاب «موقعيتِ جنگی» (State of War) نام دارد و نويسنده‌ی آن «جيمز رايزِن» خبرنگارِ روزنامه‌ی نيويورك تايمز است.
جیمز رایزن ، متخصصِ اخبارِ مربوط به جاسوسى و امنيتِ ملى محسوب شده  كه با اتكاء به منابعِ داخلى و روابطى كه با سازمانهاى امنيتى آمريكا نظير
CIA و NSC(سازمان امنیت ملی) دارد، براى روزنامه‌ های نيويورك تايمز و لس آنجلس تايمز، اخبارِ پشت پرده را در سالهاى اخير گزارش كرده است. يكى از افشاگرى‌هاى اين كتاب، كه به صورت گزارشى در نيويورك تايمز هم منتشر شد و جنجالِ بسياری به پاكرد ، آن بود كه جورج بوش برخلاف قانون ، به طور مخفيانه دستور داد ، «سازمان امنيت ملی» (National Security Agency) اتباع و شهروندان آمريكايى را كه مظنون به ارتباط با اعضاى القاعده هستند، زيرِ پوششِ تجسّس بگيرد و مكالماتِ تلفنى و ارتباطاتِ ديگر آنها را مورد استراقِ سَمع قرار دهد. به دلیل  خلاف قانون بودن این عمل ، رييس جمهور در معرض اتهام قانونى قرار گرفت تا از كارِ خودش دفاع كند.
افشاگرى ديگرى كه در اين كتاب آمده ، مربوط مى‌شود به فعاليت جاسوسانِ آمريكايى در ايران. طبق گزارش جیمز  رايزِن، در سال
۲۰۰۰ ميلادى سازمان «CIA» در عملياتى به نام «عمليات مِرلين» كه پيشتر توسط بيل كلينتون تصويب شده بود، قصد داشت با دادنِ اطلاعاتِ به ظاهرعلمى اما نادرست درباره‌ی طرز ساختن كلاهكِ جنگى براى موشک ، دانشمندانِ ايرانى را گمراه و نتيجه كارشان را بى‌اثر و خنثی كند. قرار بود اين اطلاعاتِ محرمانه توسطِ يك جاسوس به مأمورانِ اطلاعاتى ايران تحويل داده شود و آنها كارِ ساختنِ كلاهك را برطبق آن اطلاعات شروع كنند. هدفِ عمليات مِرلين اين بود كه متخصصان نظامی ايران سالهاى بسیاری وقت‌شان را صرف ساختنِ كلاهك‌هايى بكنند كه حاوى اطلاعاتِ غلط است تا پس از ساخته شدن ، هیچگونه عملکردی نداشته باشند. رایزن در کتاب فوق ادامه می دهد که  آمريكايى‌ها بدآوردند به اين ترتيب كه يك پناهنده سياسى روس كه مأمور «CIA» بود و قرار بود ، نقشه‌هاى كلاهك‌ها را به ايرانى‌ها بدهد، دوجانبه كار می‌كرد. او  موضوع مغشوش بودن اطلاعات ساخت کلاهک موشک را پنهانى نزد مأمورانِ ايرانى فاش کرد  و در نتيجه، بدون اطلاع آمريكا، ايرانى‌هاكه هدف عملياتِ مرلين را فهميده بودند، با دقت ، اطلاعاتِ نادرست را از بخش‌هاى درستِ نقشه‌هاى كلاهك جدا نموده و فقط روى قسمت‌هاى معتبرِ آن كار كردند. به اين ترتيب طبق گفته آقاى رايزن، جاسوسهاى آمريكايى ناخواسته به توسعه برنامه‌ی نظامی ايران كمك رساندند.
اين تنها مورد از اشتباهاتِ جاسوسى آمريكا در قبال ايران نبود. براساس آنچه که در  كتاب «موقعيت جنگی» آمده است ، در سال
۲۰۰۴ ميلادی، يكى از مأمورانِ «CIA» پيامى الكترونيكى و رمزى شده به يكی از جاسوسانِ ‌ خود در ایران می‌فرستد. اما از قرار معلوم ، آن فردِ دوم هم جاسوسِ دو جانبه  بوده و براى ايرانى‌ها كار می‌كرده است. پيام رمز فوق، به اشتباه ، اسامى تعدادى از جاسوسانِ آمريكا در ايران را هم دربر داشته است. آقاى رايزن می‌نويسد که اين اطلاعات به دست مقاماتِ ايرانى می‌افتد و آنها هم به سرعت همه‌ی آن افراد را شناسايى و دستگير می‌كنند.
پس از انتشارِ كتابِ «وضعيت جنگی»، سخنگوى سازمان «
CIA» محتواى آنرا نادقيق خواند، اما صحتِ ساير مطالب اين كتاب و كارنامه‌ خبرنگارى نويسنده‌اش احتمالِ درستیِ گزارش‌هاى آنرا افزون  می‌كند.

از رسوایی اطلاعاتی دیگر که طی سالهای پس از حوادث 11 سپتامبر  در آمریکا اتفاق افتاد می توان به ارائه گزارشات مشکوک و نادرست  وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق اشاره کرد  که به قضیه هجوم همه جانبه آمریکا و متحدانش به این کشور  و اشغال آن انجامید. پس از آن بود که علیرغم تمامی تجسس ها و بررسی ها ، هیچگونه نشانی از آن سلاح های به اصطلاح کشتار جمعی بدست نیامد. اگرچه برخی از رسانه های غربی و حتی بعضی سیاستمداران و کارشناسان و تحلیل گران سیاسی خود آمریکا هم حمله به عراق را طرحی مربوط به سالها قبل و بی ارتباط با وجود سلاح های کشتار جمعی دانستند ، اما جرج بوش و دار و دسته اش هنوز براین قصه خیالی پافشاری می کنند تا اینکه همین یکی دو هفته پیش بود که کمیته به کشف سلاح های مربوطه در عراق نیز منحل شد!! به دنبال این رسوایی اطلاعاتی ، در یکی از کنفرانس های مطبوعاتی کاخ سفید ، نام مامور اطلاعاتی عامل ماجرای فوق افشاء شد  و همین اعلام ، ماجراهای دیگری به دنبال خود داشت. ماجراهایی که دولت بوش را تا رسوایی دیگری نظیر واترگیت پیش برد.

شخص مورد نظر ، خانم "والری پلیم " نام داشت که گویی از ماموران CIA در موزامبیک بوده و گزارش داده بود که رژِیم صدام در حال خرید اورانیوم از آن کشور برای ساخت جنگ افزار اتمی است.(که در واقع اصل گزارش بی اساس بود و گویی ماجرایی از نوع آنچه جان لوکاره در "خیاط پاناما" به صورت قصه نوشته بود ، به واقعیت می پیوست!!)  به دلیل اینکه گزارش فوق اساس تحلیل های ماموران اطلاعاتی CIA برای عملیات نظامی آمریکا قرار گرفت و همین رسوایی عظیمی برای دستگاه اطلاعاتی – امنیتی آمریکا بعد از جریانات 11 سپتامبر به وجود آورد ، لوییس لیبی  (رییس دفتر دیک چنی معاون بوش ) از عصبانیت ، برخلاف قوانین امنیتی آمریکا ، نام مامور خاطی CIA را در حضور خبرنگاران اعلام کرد .

پس از آنکه نام والری پلیم، به عنوان  مامور مخفی  CIA، به نشریات درز کرد، بازرسان FBI ) پلیس فدرال آمریکا (  تحقیقات خود را برای شناسایی عامل یا عاملان این اقدام آغاز کردند و لیبی نیز از جمله کسانی بود که مورد سئوال قرار گرفت. 

البته عصبانیت حاکمان کاخ سفید نه به خاطر گزارش بی اساس والری پلیم بلکه به دلیل مقاله ای بود که  جوزف ويلسن همسر خانم پلیم درزمان دیپلمات بودنش و  در آستانه جنگ عراق ، در نشریه نیویورک تایمز نوشت و برخی ادعاهای دولت بوش در مورد فعالیت های رژیم صدام را زیر سئوال برده بود.

پس از انتشار این مقاله، نام همسر ویلسن، که مامور CIA بود، از سوی مقام های کاخ سفید در مصاحبه های غیررسمی با خبرنگاران فاش شد و این اتهام را در پی آورد که کاخ سفید در صدد انتقام جویی از این دیپلمات سابق برآمده است.  ماجرای فوق همچنان ادامه داشت تا اینکه چندی پیش لوییس لیبی به دلیل عدم افشای نام فردی که هویت مامور CIA را لو داده بوده ، به 30 ماه زندان محکوم شد اما جرج بوش با سوءاستفاده از اختیارات خود ، مجازات فوق را لغو کرد!

به هرحال همیشه ، همه چیز برای جاسوسان ، آن گونه که در فیلم "رخنه" نمایش داده شد ، پایان نمی پذیرد ( قبل از تیتراژ پایانی فیلم ، این نوشته نقش می بندد که رابرت هنسن به حبس  انفرادی در زندان کلرادو محکوم شد) . در تاریخ نوشته اند که اولین جاسوسان شوروی در آمریکا که رزنبرگ (دانشمند اتمی آمریکا) و همسرش بودند در 19 ژوئن 1953 به اتهام جاسوسی اعدام شدند!! 

 

 

 


 
 
به یاد قیصر امین پور
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦
 

با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست؟

در این پنجشنبه شب و شب زمزمه های دعای کیمل ، که دو سه روزی از درگذشت ناگهانی "قیصر امین پور" می گذرد ، بیش از هر چیز به یاد آن شعر و ترانه مسحور کننده اش می افتم که علیرضا افتخاری می خواند. ترانه ای که ژرفای شعرش گویا تا اعماق وجود ، نفوذ می کند . ترانه ای که بیش از هرچیز آوای عاشقانه دعای کمیل را به ذهن می آورد ، دعایی که بنا به روایات،حضرت علی (ع) به یکی از یارانش به نام کمیل آموخته بود و به نظر بسیاری از اهل دل ، از عارفانه ترین راز ونیازهای با باریتعالی محسوب می شود. خصوصا در آن فرازهایی که می خواند :

"...الهی و سیدی و مولای و ربی ، صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک و هبنی صبرت علی حّر نارک فکیف اصبر عن النظر الی کرامتک ..."

و گویا قیصر امین پور با همه وجود در کلمات و عبارات و جملات این دعا غرق شده بود که اینچنین زیبا سرود :

"... با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست

عشق تو در سرشت من ، با دل و جان آشناست

چگونه فریادت نزنم ....چرا دم از یادت نزنم

در اوج تنهایی...."

امین پور شاعر انقلاب و سالهای دفاع مقدس بود. دهها دو بیتی و قصیده و غزل از وی برجای مانده که هریک حدیث حماسه و ایمان و رهایی است ، اما این شعر از جنس دیگری است. زمزمه آن در هر بار ، گویی خدا را از اعماق وجود فریاد می کند.

اولین بار این ترانه را در فیلم "لیلا" داریوش مهرجویی شنیدم. یادم هست که در آن نیمه شبی که پس از تماشای فیلم در جشنواره فجر پانزدهم (بهمن 1375) از سینما فلسطین ، به اتفاق دوست نازنینم علی علایی ، پیاده به سوی میدان ولی عصر و سپس میدان هفت تیر می رفتیم (چون در آن موقع شب هیچ ماشینی گیرمان نیامده بود!) همراه تحلیل فیلم ، این ترانه را به طور دست و پاشکسته و در آن خلوت شب با خود تکرار می کردیم و حظ فراوانی می بردیم...

بیایید در این شب نزول خیر و برکات یک بار دیگر آن را بخوانیم و برای آمرزش روح قیصر امین پور فاتحه بفرستیم که همین یک فقره شعر برای رستگاری اش کافی به نظر می رسد. انشاالله

ای نامت از دل و جان ، در همه جا ، به هر زبان جاری

عطر پاک نفست ، سبز و رها ، از آسمان جاری

نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری

تو نسیم خوش نفسی ......من کویر خار و خسم

گر به فریادم نرسی ......همچو مرغی در قفسم

تو با منی اما ....من از خودم دورم

چو قطره از دریا ....من از تو مهجورم

با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست

عشق تو در سرشت من ، با دل و جان آشناست

چگونه فریادت نزنم ....چرا دم از یادت نزنم

در اوج تنهایی....

اگر زمین ویرانه شود ....جهان همه بیگانه شود

تویی که با مایی...

 

 


 
 
نگاهی به چالش های انتخاب فیلم ایرانی برای مراسم اسکار
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦
 

روی دیوار اسکار یادگاری ننویسیم !

بیش از یک دهه  است که در چنین روزهایی بحث و جدل برای انتخاب یک فیلم جهت معرفی به مراسم اهدای جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمای آمریکا و بخش فیلم های غیرانگلیسی زبان آن ،  معمول شده  و یا اینکه شاهد اعتراضات و انتقادات بعدی پس از انتخاب فیلم مذکور هستیم.  اگرچه تمام این تلاش های یک دهه مذکور  ، تنها یک بار نتیجه داده و باعث شد در سال 1378 (1997) فیلم "بچه های آسمان" (مجید مجیدی) در میان 5 فیلم کاندیدای اسکار بهترین فیلم خارجی (غیر انگلیسی زبان) قرار گرفته و برای نخستین بار یک فیلمساز ایرانی رسما به سالن "کداک تیاتر" لس آنجلس راه یابد ، اما هنوز معلوم نیست ، آنهایی که هر ساله دست به انتخاب فیلم برای معرفی به مراسم اسکار می زنند تا چه حد از سازو کار آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا و روابط حاکم برآن و اساسا فضای مسلط بر سینما و هنر آمریکا و در اینجا به طور ویژه هالیوود اطلاع دارند.(چون مراسم اسکار یک نمایش صرفا هالیوودی است و هیچ ارتباطی با سینمای مستقل یا هنری آمریکا ندارد). از طرف دیگر  عدم آشنایی با چنان فضا و سازو کاری مثل این است که انتظار داشته باشیم در مراسم "MTV awards " مثلا فیلم دیوید لینچ جایزه اول را کسب کند ! یا در جشنواره کن نخل طلایی به فیلمی همچون "اسپایدرمن" برسد!!و یا برای جشنواره ساندنس ، فیلم "برباد رفته" را بفرستیم!!!

پس قبل از هرموضوعی بایستی با ماهیت مراسمی مانند اسکار آشنایی داشته باشیم. طبیعی است که این آشنایی بستری کاملا علمی و آکادمیک دارد و از هر گونه قضاوتی درباره خوب یا بد بودن آن می پرهیزد. بنابراین صرف نظر از مثبت یا منفی بودن چنین مراسمی واقعیت این است که مي‌توان مراسم اعطاي جوايز اسكار را جهاني‌ترين شكل يك نمايش محلي دانست كه با پروپاگانداي قدرتمندترين رسانه‌هاي بين‌المللي به هواخواهان و علاقمندان سينما در سراسر كره زمين، يك فستيوال فراقاره‌اي نمايانده  شده است در حالي كه حدود 96 درصد كل جوايز آن، تنها به آثاري اختصاص دارد كه محصول آمريكا و انگليسي زبان هستند و در زمان و مدت خاصي در سينماهاي لس‌آنجلس به نمايش درآمده‌اند و فقط 4 درصد بقيه به فيلم‌هاي ديگر كشورها تعلق دارد كه آنها هم حتما بايستي در  همان زمان و مدت خاص در يك يا چند سالن سينماي لس‌آنجلس، اكران عمومي يافته باشند. يعني فيلم‌هايي كه حتي در ديگر شهرهاي آمريكا به جز لس‌آنجلس بر پرده رفته اند حتي اگر آمريكايي هم باشند، اعتباري براي رأي دهندگان آكادمي اسكار ندارند. چنانچه در هر سال بسیاری از فیلم های ارزشمند آمریکایی تولید می شوند ولی به دلائل مختلف از جمله نداشتن پخش کننده قوی ، در سینماهای لس آنجلس به اکران در نیامده و در نتیجه از قضاوت اعضای آکادمی اسکار  دور می مانند. حدود و ثغور فراگیری مراسم اسکار مانند اين است كه فرضا مراسمي در شيراز برگزار شود و تنها قضاوت و جوايز خود را بر فيلم‌هايي بگذارد كه در اين شهر به اكران عمومي درآمده‌اند. (البته بر تفاوت‌هاي شيراز و لس‌آنجلس آگاه هستم!)

به اين ترتيب خيل عظيم آثار سينمايي كه در ديگر كشورها توليد شده‌اند ولي در لس‌آنجلس اكران  عمومي نداشته‌اند، جايي در اين مراسم ندارند ايضا فيلم‌هاي آمريكايي كه به سالن‌هاي سينمايي اين شهر مهم كاليفرنيا نرسيده‌اند. از طرف ديگر عليرغم نمايش هر تعداد فيلم از هر كشور كه در لس‌آنجلس به اكران  عمومي درآمده باشند، فقط و فقط يك فيلم آنهم بنا به معرفي يك سازمان يا موسسه رسمي سينمايي در آن كشور مي‌تواند، مورد قضاوت اعضاي آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي آمريكا قرار گيرد.

به همين دليل بوده كه همواره در طول تاريخ سينما، بسياري از شاهكارهاي اين هنر در مراسم اسكار مطرح نشده‌اند.

في‌المثل شاهكارهاي مسلمي مانند: «الكساندرنوسكي» (سرگئي آيزنشتاين)، «زمين» (الكساندر داوژنكو)، «اگتسومونوگاتاري» (كنجي ميزو گوچي)، «پاترپانچالي» (ساتيا جيت راي)، «رم شهر بي‌دفاع» (روبرتو روسليني)، «قاعده بازي» (ژان رنوار)، «زير بام‌هاي شهر» (رنه‌كلر)، «روز برمي‌آيد» (مارسل كارنه)، «حفره» (ژاك بكر)، «اورفه» (ژان كوكتو)، «يك محكوم به مرگ مي‌گريزد» (روبر برسون)، «ام» (فريتس لانگ)، «اردت» (كارل تئودور دراير)، «داستان توكيو» (ياساجيرو ازو)، «از نفس افتاده» (ژان لوك گدار)، «هيروشيما، عشق من» (آلن رنه)، «لولامونتز» (ماكس افولس) و ... هيچگاه مدنظر آكادمي اسكار قرار نگرفتند.

از طرف ديگر حجم و شدت تبليغات كمپاني‌هاي بزرگ و رسانه‌هاي عظيم (كه در تيول هين كمپاني‌هاست) مهمترين و اساسي‌ترين عنصر مدنظر قرار گرفتن و قضاوت روي فيلم‌ها از سوي اعضاي آكادمي به نظر مي‌آيد. امتيازي كه طبعا نصيب محصولات همان كمپاني‌ها مي‌شود و از همين رو آثار سينماي مستقل معمولا هیچگونه سهمی در نظرگاه اعضاي آكادمي ندارند. در واقع نقش اصلی در قضاوت این اعضاء را بمباران عظيم تبليغاتي توسط رسانه‌هاي مختلف متعلق به كمپاني‌هاي اصلي، ايفا مي‌كند. چنانچه فرضا همین تبلیغات  کمپانی میراماکس برای فیلم مهجوری همچون "پستچی"(مایکل رادفورد) آن را در حد نامزدهای بهترین فیلم سال مطرح ساخت. البته بخش اعظم این تبلیغات ، در حقیقت رساندن نسخه های فیلم به دست اعضای آکادمی را شامل می شود ، همانطور که سازندگان  فیلم "تصادف" (پال هگیس) در حالی که کل پروژه شان هم سطح یک اثر کم خرج (Low Budget) در حدود 6 میلیون دلار ( یعنی یک چهارم  دستمزد یک سوپراستار سینمای آمریکا) هزینه برداشته بود ، اما در مقابل آن ، با سرمایه 5/4 میلیون دلار برای تبلیغات فیلم و تهیه 120 هزار نسخه ویدئویی از فیلم برای اعضای آکادمی و وابستگان آنها در لس آنجلس و دیگر شهرهای آمریکا ، باعث شدند در کمال ناباوری ، این فیلم ، اسکار بهترین فیلم سال 2005 آمریکا را به خودش اختصاص دهد.

به جز همه اینها ، یافتن خطوط مشخص تفکر سنتی آمریکایی (که توسط رسانه های این کشور ساخته و القاء می شود) در میان فیلم های هرسال این مراسم کار چندان دشواری نیست. مطلب پوشیده ای به نظر نمی آید (حتی رسانه های خود آمریکا بارها اذعان داشته اند ) که اکثر رسانه های خبری و کمپانی های فیلمسازی هالیوود توسط یهودیان وابسته به محافل صهیونیستی اداره می شود. طبیعی است که اغلب مردم آمریکا از جمله اعضای آکادمی ، از همین رسانه ها ، خوراک روزانه شان را دریافت بکنند. از همین روست ، کاربران یکی از معروفترین وب سایت های جمعی آمریکا (Digg) پس از مصاحبه رییس جمهور کشورمان با شبکه تلویزیونی CBS ، نوشتند که برخلاف آنچه رسانه های خبری در آمریکا تبلیغ می کنند ، دکتر احمدی نژاد نه جنگ طلب به نظر رسید و نه بی سواد !  

صرف نظر از اینکه در میان اولین گروه مهاجرین یهودی به آمریکا در اوایل قرن بیستم ، بنیانگذاران صنعت سینمای آمریکا و هالیوود مانند :"لویی .ب . مه یر" ، "سمیوئل گلدوین" ، برادران وارنر ، سام اشپیگل ، ایروینگ برلین و ... قرار داشتند ،  در حال حاضر نیز بزرگ ترين و مهمترین استودیوهای تولید و پخش و همچنین بخش اعظم آکادمی اسکار (که ویترین آن استودیوها محسوب می شود) در اختیار همین افراد و وابستگان آنها قرار دارد. از همین روست که سالهای متمادی محصولات کمپانی دریم ورکس (چه انیمیشن و چه فیلم زنده) اغلب جوایز اسکار را درو کردند و از همین روست حتی وقتی اسپیلبرگ یهودی ، "لیست شیندلر" را می سازد ، محبوب شده و همه مجسمه های اسکار را به پایش می ریزند ولی هنگامی که "مونیخ" را در مذمت تروریسم اسراییلی جلوی دوربین می برد ، ناگهان مغضوب قرار می گیرد و حتی دو فیلمی را که برای کلینت  ایستوود ("پرچم های پدران ما" و " نامه هایی از ایووجیما" ) تهیه کرده بود ، علیرغم همه شایستگی ها و پیش بینی ها از دریافت جوایز مربوطه محروم می شوند. 

 به اين ترتيب مراسم اعطاي جوايز اسكار را مي‌توان يك مراسم كاملا محدود سينمايي دانست (در حد فيلم‌هاي نمايش داده شده در لس ‌آنجلس آنهم با حد و مرزهاي گفته شده) با ماهيت و تفكر سنتي آمريكايي .

از مراسم اسكار بيش از آنچه گفته شد نمي‌توان انتظار داشت اما متاسفانه قدرت رسانه‌هاي غربي آنچنان است كه حتي در همين كشور خودمان آن را به عنوان مهمترين اتفاق سينمايي سال جلوه گر می سازند! مراسمي كه نه تنها سينماي ما بلكه سينماي هيچ كشور ديگري به جز آمريكا در آن سهم خاصي ندارد و ما دلخوشيم به همان يك فيلمي كه سالها در انتظار اعلام نامش توسط يكي از مجريان اين مراسم به عنوان نامزد جايزه اسكار مانده‌ايم! دلخوشي كه البته به همه كشورها و ملت‌هاي ديگر هم تحميل شده و يك مراسم محدود محلي به عنوان جهاني‌ترين فستيوال سينمايي تبليغ گرديده است.

متاسفانه آنچنان که تاکنون از فیلم های منتخب ایرانی برای این مراسم حاصل می شود  ، به نظر نمی آید در میان اغلب انتخاب گران ، وقوف کاملی به فضای یاد شده وجود داشته است. اگرچه واضح است ، از هر فرصت و امکانی برای تبلیغ فرهنگ و ارزش های ایرانی به دنیا بایستی بهره گرفت اما گویا دوستان هیئت انتخاب فیلم برای مراسم اسکار ، چندان به ملزومات چنین مراسمی عنایت ندارند. وگرنه چگونه می توان برای نمایشی که تبلیغات و پخش کننده قوی امریکایی و اکران مناسب ،  حرف اول را می زند ، فیلمی را معرفی کرد که هیچ یک از امکانات فوق را در اختیار ندارد. مانند این است که یک تیم فوتبال را علیرغم تمامی شایستگی هایش ، بدون شرکت در بازی های مقدماتی ، روانه جام جهانی کنیم !!

از طرف دیگر در حالی که رسانه های حاکم برآمریکا مملو از اکاذیب و اراجیف علیه فرهنگ وارزش های ایرانی هستند ، اساسا چه اصراری بر انتخاب هیئت و برگزاری جلسه و صرف وقت و هزینه و سرانجام انتخاب فیلمی جهت شرکت در یک نمایش صرفا هالیوودی است؟(که تازه پس از آن ، وقت و نیروهای زیادی صرف بحث های بی پایان بعد از انتخاب می شود که به نظر نمی آید اصلا چنین موضوعی ارزش به هدر دادن این همه انرژی و سرمایه را داشته باشد.) چرا چنین نیرویی را برای انتخاب فیلم مناسب جهت  جشنواره های مستقل خود آمریکا صرف نمی کنیم؟ یا نمی توان همچون روش های سیاسی که در عرصه جهانی در مقابل شورای امنیت ، از اهرم غیرمتعهدها و کشورهای اسلامی بهره گرفته می شود ، در فقره سینما و فرهنگ هم به جشنواره های کشورهای اسلامی و مستقل روی آوریم. مثالش کشور مصر است که به اعتراف همان رسانه های آمریکایی ، مردمش به شدت هواخواه انقلاب و نظام جمهوری اسلامی و مواضع قاطعش علیه صهیونیسم و امپریالیسم شده اند. یا کشورهای آمریکای لاتین مثل بولیوی و کوبا و نیکاراگوئه و ونزوئلا و  ... که بتدریج به متحدان استراتژیک ایران تبدیل شده و اهالی اش ، دلبسته فرهنگ و هنر ایرانی گشته اند.(اخیرا در خبرها آمده بود که هوگو چاوز ، رییس جمهوری ونزوئلا برای مقابله با هجوم فیلم های هالیوودی در کشورش ، راههایی را پیشنهاد کرده از جمله اکران فیلم های کشورهای ضد آمریکایی ).

فیلم "میم ، مثل مادر" از ارزشمندترین فیلم های تاریخ سینمای ایران به شمار می آید ولی این فیلم تا چه حد با نمایشی همچون اسکار تناسب دارد که پیش برنامه اش را ساعتها شوی لباس و مدل مو و جواهرات فروشگاههای میلیارد دلاری نیویورک تشکیل می دهد ، نوآوری و پوست انداختنش  در گزینش فیلم های ضد اخلاقی مانند "کوهستان بروکبک " مطرح می شود و سال گذشته توسط همجنس گرایانی مانند "الن دجنرس" اداره شد؟ واقعا هیئت انتخاب فیلم ایرانی برای مراسم اسکار از اعضای آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا ، چه تصوری دارند؟ به نظر این دوستان ، آنها در انتظار چه فیلمی از سینمای ایران هستند؟ کسانیکه در طی این سالها نسبت به برجسته ترین آثار سینمای ایران(که قطعا از بسیاری از فیلم های مطرح شده در آن مراسم برتر بودند )  ، بی اعتنایی کردند؟ اگرچه بخش اعظم نگرش فوق را خیل تبلیغات نادرست همان رسانه ها ، در مردم آمریکا بوجود آوردند.

در ماه گذشته مصاحبه حداقل دو تن از مهمترین خبرنگاران اصلی ترین رسانه های خبری آمریکا (شبکه های CBS و CNN )را با رییس جمهور نظاره کردیم ، تا چه حد سوالات و اطلاعات آنها واقع بینانه و منصفانه بود؟ نمی دانم آیا دوستان هیئت انتخاب فیلم ایرانی برای اسکار ، متن کامل گزارش "شان پن" (که یکی از مستقل ترین هنرمندان و مخالفان سیاست های امروز آمریکا به شمار می آید) در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال 1384 ایران در روزنامه "سانفرانسیسکو کرونیکل" را خوانده اند؟ اگر آن را مطالعه نکرده اند ، پیشنهاد می کنم به وب سایت این روزنامه مراجعه و حتما آن را بخوانند تا بلکه اندکی از پروپاگاندایی که توسط رسانه های امریکایی حتی در ذهن مستقل ترین افراد این کشور حقنه شده را متوجه شوند و آنگاه به تلاش خود جهت معرفی یک فیلم به آکادمی اسکار و انتخاب نهایی شان ، نمره بدهند!

از همين رو به نظر مي‌آيد مراسمی مانند اسکار بایستی  در حد و اندازه های خودش نگريست. مراسمي كه در نظرگاه خود آمريكاييان هم فقط يك نمايش مد لباس و آرايش و موي سر است و تبليغ مزون‌ها، طراحان لباس و سازندگان جواهرات و به قول كريس راك، مجري مراسم  3 سال پیش ، فقط يك بازي آمريكايي است!

اگرچه به هر حال امیدوارم که فیلم "میم مثل مادر" در زمره نامزدهای بهترین فیلم خارجی مراسم اسکار 2007 باشد (به همان دلیل استفاده از هر فرصت برای ارائه فرهنگ و هنر ایران زمین) اما به نظر می رسد صرف چنین تلاش و همتی برای یادگاری نوشتن برروی دیوار اسکار  چندان عاقلانه نباشد. ای کاش معاونت سینمایی وزارت ارشاد و خانه سینما و دیگر مسئولان و متولیان سینمای ایران ، به هیئت ها و کارشناسانی فکر می کردند که برای حضور فیلم های ایران در بازارهای جهانی ، بخصوص بازار فیلم کشورهای اسلامی و مستقل شور می کردند و جلسه می گرفتند و به بحث و جدل می پرداختند که کدام فیلم را برای اکران در سینمای کشورهای آمریکای لاتین انتخاب کنند؟ چه فیلمی را برای نمایش در ممالک اسلامی بفرستند ؟ برای کشورهای شرق آسیا چه فکری بکنند؟ مردم سرزمین های آفریقایی را چگونه دریابند؟ و ...

اینک بیش از هرزمانی مردم کشورهای مختلف در اقصی نقاط دنیا که از مقاومت خستگی ناپذیر ایران در برابر قدرت های جهانی حیرت زده شده اند ، طالب فرهنگ و هنر ایرانی هستند تا درون آن را بکاوند و جستجو نمایند که چه انگیزه های شگرفی ، چنین مقاومتی را باعث می گردد. به جای آکادمی نشینان مد پرست ، این مردم را دریابیم ، به صواب نزدیک تر است.