مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم عجیب تر از خیال
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦
 

Stranger Than Fiction

شکرگزاری  به خاطر شیرینی های زندگی

 

آیا تاکنون فکر کرده اید ،  قهرمان اصلی رمان نویسنده ای  باشید که در طول عمرتان هیچگاه ملاقاتش نکرده اید؟ هر روز و هر ساعت صدایش را بشنوید که رفتار و اعمالتان را توضیح می دهد  و یک روز در حین همان توضیحات در حالی که درباره از کار افتادن ساعت مچی تان سخن می گوید و اینکه شما برای راه اندازی مجددش ، ساعت صحیح را از یکی از منتظران صف اتوبوس پرسیده و ساعت خود را براساس حرف وی تنظیم کرده اید ، بگوید:" او شستش هم خبر نداشت که این عمل ظاهرا ساده و بی ضرر به مرگ قریب الوقوعش می انجامد" !

این همان داستانی است که در فیلم "عجیب تر از خیال" برای هرولد کریک ( با بازی ویل فرل) می افتد که یک کارمند دقیق و منظم اداره مالیات است. تازه ترین فیلم "مارک فورستر"(که سال گذشته هم از وی فیلم ارزشمند "بمان"را دیدیم) براساس فیلمنامه ای از "زاک هلم" که یک نویسنده جوان تلویزیونی معرفی شده ، روایتی جذاب و نو از ارتباط انسان ها با یکدیگر و نیروی قادر متعالی  است که هر دم آنها را در رابطه با یکدیگر آزمایش و هدایت  می کند و تمامی هست و نیست عالم هستی را در خدمت نجات  آنان قرار داده است.

قصه "عجیب تر از خیال" ،  خیلی عادی و به سبک و سیاق اغلب فیلم های دارای راوی ، آغاز می گردد. زندگی روزانه "هرولد کریک" ضمن اینکه تصاویر منتخبش از نظر ما می گذرد ، توسط یک راوی  سوم شخص و یا به قول فیلمنامه نویسان دانای کل ، روایت می شود:

"این داستانی است درباره مردی به نام هرولد کریک و ساعت مچی اش . هرولد کریک مردی است با شماره های زیاد ، محاسبات بی پایان و فوق العاده کم حرف. و ساعت مچی اش حتی کمتر از این حرف می زند. دوازده سال است که او هر روز ، هر یک از  32 دندانش را 76 بار مسواک می زند. 38 بار به صورت عقب به جلو و 38 بار بالا به پایین. دوازده سال است که او هر روز کراواتش را با یک گره به جای دو تا می بندد و به همین خاطر هر روز 43 ثانیه در وقتش صرفه جویی می کند. ساعت مچی اش براین باور است که کراوات یک گره ای ، گردنش را چاق تر به نظر می رساند اما چیزی در این مورد نمی گوید..."

راوی به همین سبک و سیاق خصوصیات زندگی هرولد را شرح می دهد که هروز حتی قدم هایش را در خیابان تا ایستگاه اتوبوس  شمرده و با سرعت یکسانی می رود تا همیشه به  هنگام حرکت اتوبوس به آن برسد. او در اداره مالیات ، دهها پرونده و تخلف مالیاتی را بررسی می کند و هر روز هم مسائل و  سوال های ریاضی و ضرب و جمع همکارانش را شفاها پاسخ می دهد. او برای وقت ناهارش تنها 7 دقیقه و 45 ثانیه و برای ساعت قهوه اش فقط 4 دقیقه و 20 ثانیه وقت تلف می کند تا بهتر بتواند کارش را انجام دهد و تمامی این به وقت بودنش را ساعت مچی اش یادآوری می کند.

اما علیرغم همه این ویژگی ها ، هرولد ، آدم تنهایی است ، او تنها به خانه می رود ، تنها شام می خورد و هر شب ، تنها راس ساعت 13/23 به تختش می رود. تا اینکه به چهارشنبه ای می رسیم که بنا به گفته راوی ، گویا با سایر چهارشنبه ها متفاوت است.

در اینجا نخستین ضربه دراماتیک فیلمنامه به مخاطب وارد می شود و او را در آستانه دنیای عجیب و غریب فیلم قرار می دهد. از این پس متوجه می شویم ، صدای راوی به گوش هرولد نیز می رسد. یعنی هرولد هر آنچه که راوی یا دانای کل در توضیح و تشریح رفتار و عاداتش ، به سمع تماشاگر می رساند را متوجه می شود و  این مسئه بیش از ما برای خود او حیرت انگیز می نماید. ابتدا براین تصور است که کسی در نزدیکی اش با وی حرف می زند ولی بعد درمی یابد که هر گاه حرکتی انجام می دهد و یا فکر و تصوری را در ذهن خود می کاود ، آن صدای مرموز همان را بازمی گوید و به محض اینکه از کار بازایستد ، صدا نیز حرفی برای گفتن ندارد! این دریافت بعدا به عنوان یکی از راه حل های مقابله با صدای مزاحم از سوی یک پرفسور ادبیات به نام "جولز هیلبرت"  ( با ایفای نقش "داستین هافمن") مورد استفاده قرار می گیرد.

به هرحال از این پس برخلاف اغلب فیلمنامه هایی که تا کنون خوانده یا شنیده بودیم و بر خلاف قواعد کلاسیک ، دانای کل با شخصیت اصلی داستان به چالشی طولانی کشیده می شود ، در آن حد که کاراکتر اصلی در صدد یافتن هویت و جا و مکان راوی برمی آید ، خصوصا آن زمان که متوجه می شود ، سرنوشت عنقریبش  در این داستان ، مرگ است!!

اگرچه در برخی فیلم های کمدی ، بعضا شاهد سر و کله زدن آدم های ماجرا  با راوی و مثلا اصلاح اشتباهات وی بوده ایم ( از جمله در همین سریال طنز "باغ مظفر" که اساسا راوی به قالب یکی از کاراکترهای داستان در آمده بود) اما شخصا به خاطر نمی آورم که به این شکل و شمایل ، در قصه یا داستان و یا فیلمنامه ای ، قهرمان ماجرا به یک بازی تعقیب و گریز با راوی سوم شخص و در واقع همان نویسنده قصه مشغول شود ، به نوعی که حتی خود نویسنده از آن اطلاعی نداشته باشد. می توان آن را به کاراکترها و فضای داستان هایی که به نوعی از  احساسات ،  غرائز و درونیات مولف ، (بدون پایبندی به قواعد و چارچوب های رایج) نشات می گیرد ، شبیه دانست که  سرنخ کاراکترهای پدید آمده در چنین فضایی ، اصلا در اختیار نویسنده و مولف نبوده و اساسا آنها هستند که داستان نویس را به دنبال خویش می کشند. شاید نمونه ای از آن را بازهم با زبان طنز بتوان در فیلم "ساختار شکنی هری" وودی آلن یافت که البته در آن فیلم ، نویسنده اثر به هیچوجه حکم راوی و یا سوم شخص را ایفا نمی کند.

اما در "عجیب تر از خیال" هرولد پس از اینکه به وجود یک راوی در زندگیش پی می برد ، سعی می کند او را پیدا نماید . زیرا دریافته که انگار زندگیش بخشی از رمان نویسنده ای شده است (نه آنچنان که در فیلم "نمایش ترومن" با یک برنامه از پیش طرح ریزی شده ، زندگی یک انسان دستمایه برنامه ای 24 ساعته در تلویزیون قرار گرفت) ، به طوری که خود آن نویسنده نیز از وجود وی خبر ندارد. نویسنده ای به نام "کارن آیفل"(با بازی در خور توجه اما تامسن) که مولفی تلخ اندیش است و به سختی رمانی را به پایان می برد. او اینک  10 سال است که رمانی به نام "مرگ و مالیات"(همان که داستان زندگی هرولد کریک را روایت می کند)  را در حال نگارش دارد و هنوز به پایان نرسانده . از همین رو ناشر اثر ، دستیاری به نام " پنی اشر" (با ایفای نقش کویین لطیفه) برایش می فرستد تا به وی کمک کرده و کتاب در موعد مقرر به پایان برسد. دستیاری که مدعی است با 20 نویسنده برای 35 کتاب کار کرده و سابقه نداشته که حتی برای یکی از آنها، نزد ناشر رفته و تقاضای تمدید وقت معین شده را بنماید.

این در حالی است که "کارن آیفل" با شخصیتی به شدت آشفته و درهم ریخته تصویر می شود که مرتبا سیگار می کشد و سیگارهای نیمه تمامش را هم به کمک آب دهان خاموش می کند ، تا بعدا بتواند استفاده کند. همه آنچه ذهن وی را به خود مشغول می سازد ، جز در جهت نابودی و مرگ انسان ها نیست. در اولین صحنه ای که وی را می بینیم ، بر فراز یک بلندی ایستاده و گویی مانند فرشته های فیلم "برفراز برلین" ویم وندرس ،  مشغول نظاره خلایق است اما متوجه می شویم که در خیالش ، حال و هوای پریدن از یک بلندی را آزمایش می کند . بعد هم آنچنان از وضعیت قربانیان سقوط از بلندی برای دستیارش سخن می گوید که انگار لطیف ترین ماجرای انسانی را شرح می دهد.

زاک هلم و مارک فورستر در "عجیب تر از خیال" مخاطب خود را به سفری باورنکردنی در دنیای ادبیات و رمان و قصه می برند ، به طوریکه هر لحظه زندگی و هر گوشه ای از فکر و ذهن و کوچکترین رفتار و سکنات به شکل کلمات و عباراتی جان می گیرند که گویی بر صفحات کتاب نگاشته شده اند. اگر "کی یر کیگور" فیلسوف ،  زندگی انسان ها را همچون نمایشی می پنداشت که خود به تماشای آن نشسته اند ، فورستر و هلم ، هر یک از آدم ها را قهرمان قصه دیگری می پندارند. شاید با همان مفهوم جمله معروف بهرام بیضایی در "مسافران" که : ما همه رویای یکدیگریم.

و مگر نه این است که ما درباره بسیاری از آدم های پیرامون خود ، دائم به قصه بافی و داستان سرایی اشتغال داریم. به قول جامعه شناسی ،  انسانها مدام درحال نوشتن رمان یا نوولی هستند که یا خود قهرمان آنند و یا خویشان و دوستانشان. شاید بارها برای خودمان اتفاق افتاده باشد که در قصه های ذهنی مان ، خود را قهرمان زمانه و دهر کرده ایم و دیگران را مغبون و بازنده. شاید به کرات قصه های خیالی و باورنکردنی از انسان های دیگر در مغزمان ساخته ایم و براساس همان داستان های خیالی ، درباره شان قضاوت کرده ایم ، به عرششان رسانده ایم و یا آنها را به حضیض ذلت کشانده ایم و حتی برخوردهایمان را به تناسب آن خیالات تنظیم نموده ایم.

به هرحال از همان لحظه ای که هرولد باور می کند ،  قهرمان قصه ای شده که قرار است در انتهای آن بمیرد و  به کمک پرفسور هیلبرت سعی در یافتن نویسنده اش  می نماید ، فیلم "عجیب تر از خیال" در دنیای ادبیات غوطه ور می شود و سعی می کند مخاطب خود را از طریق تئوری های این رشته ، به نویسنده ناشناسی برساند که در سمت دیگر فیلم ، به کمک دستیار کم حوصله اش ، تلاش دارد تا راه حلی منطقی برای کشتن هرولد پیدا بکند!

پروفسور هیلبرت اگرچه در ابتدا شک کرده که چگونه دکتر "لفلر" روانشناس (که پس از سالها لیندا هانت را در نقش کوتاه وی دیدیم ) هرولد را نزد یک استاد ادبیات فرستاده (که از قضا مربی استخر و نجات غریق هم هست!!)اماوقتی متوجه می شود که راوی ناشناس هرولد در یکی از جملاتش،عبارت "شستش هم خبر نداشت ..." را به کار گرفته  ، به وجد می آید و علاقمند می شود که ماجرای هرولد و نویسنده اش را دنبال نماید. (چراکه مدعی است وی سالها برروی این عبارت کار کرده و حتی دوره ای هم برای درک و فهم بهتر آن برقرار کرده بوده است!!). او نخست سوالات ظاهرا بی ربطی از هرولد می پرسد برای اینکه بفهمد وی در کدام قصه ها نیست !( چون به قول خودش بهترین راه است برای اینکه دریابند در کدام قصه هست!!) مثلا سوال می کند آیا هیچوقت پادشاه جن ها و غول ها بوده ،  یا برای حل معمای  یک قاتل به خانه ای مجلل دعوت شده (مثل قصه 10 سرخپوست کوچولو ) و یا زمانی شده که بخشی از بدنش متعلق به بدن کس دیگری بوده (مثل مخلوق فرانکستاین) و با پاسخ منفی هرولد ، به قول خودش متوجه می شود او در نیمی از ادبیات یونان ، افسانه های هفت پری و داستان 10 چینی (یا همان 10 سرخپوست کوچولو) نبوده  و  هملت و اسکات فینچ و خانم مارپل و مخلوق فرانکستاین و گولم هم نیست !! بعد با جدیت از هرولد می پرسد که :"آیا خیالت راحت نشد که گولم نیستی؟!!!"

پرفسور هیلبرت سرانجام به نظر خودش از این همه سوال های مسخره به نتیجه مهمی می رسد که هرولد یا در یک قصه کمدی است و یا در داستانی  تراژدی که به قول "ایتالو کالوینو" همه داستانها به یک مفهوم دو وجهی می رسند : تداوم زندگی ، ناگزیری مرگ.  هیلبرت به هرولد متذکر می شود که اگر در رمانی کمدی باشد ، سرنوشتش با ازدواج ختم به خیر می شود و اما در تراژدی ، ناکام از دنیا می رود. برای اینکه هرولد  بفهمد ، قهرمان یک قصه کمدی شده و یا جکایت  تراژیک ، لازم است دریابد که شرایطش با قواعد کدام یک از این نوع داستان ها خوانش دارد. پرفسور می گوید ، در کمدی ، قهرمان داستان غالبا عاشق فردی می شود که در ابتدا از وی تنفر داشته است و نفرت  برای هرولد  ، کلام آشنایی است ، چراکه وی مامور مالیات است و اغلب مشتریانش از وی متنفر هستند!! از جمله یک خانم شیرینی پز به نام "انا پاسکال"(با ایفای نقش مگی جیلنهال) که اخیرا پرونده مالیاتی اش و تخلفات عدم پرداخت کامل مالیات از سوی وی ، به دست جناب هرولد کریک افتاده است. (البته انا پاسکال معتقد است که او مالیات های ضروری اش که هزینه جاده سازی و عمران شهر و کشور می شود را پرداخته ولی حاضر نیست برای هزینه هایی که دولت تحت عنوان دفاع ملی یا عملیات احتیاطی عنوان می کند ، چیزی بپردازد !)

هرولد سعی می نماید  از طریق رابطه اش با انا پاسکال دریابد که در کدام یک از گونه های  کمدی یا تراژدی حضور دارد. خصوصا که خانم پاسکال به شدت از وی تنفر دارد ، اما او به خانم پاسکال چندان بی علاقه نیست و اگر این ماجرا به یک عشق رمانتیک بدل شود ، کمدی بودن قصه هرولد و پایان خوشش ، حتمی است. اگرچه در ابتدا کفه ترازوی بررسی های هرولد ، بیشتر به سمت تراژدی سنگینی می کند ( چون تنفر خانم پاسکال افزون و افزون تر  می شود و حتی در صحنه ای که انا خواسته به هرولد  محبتی نشان دهد ، وی آن را با کج سلیقگی رد کرده)، اما سرانجام عشق مابین آن دو شعله ور شده و هرولد با خوشحالی زائدالوصفی به دفتر پروفسور هیلبرت رفته تا اعلام کند ، ماجرایش ، یک ماجرای کمدی بیشتر نبوده ولی افسوس که در آنجا از طریق یک فیلم ویدئویی و تشخیص مشابهت  صدای شخصیت درون آن با راوی داستان هرولد ، متوجه می شوند ، راوی گمشده ، خانم "کارن آیفل" ، نویسنده ای منزوی و گوشه گیر و کج خلق است که تمام داستانهایش را با کشته شدن قهرمانش به پایان رسانده!! و حالا هرولد در به در به دنبال خانم آیفل است که ده سالی است دیگر در محافل ادبی ظاهر نشده و کسی از وی خبری ندارد . هرولد قصد دارد از کارن آیفل  بخواهد که او را در داستانش نکشد...

"عجیب تر از خیال" صرف نظر از روایت عجیب و غریبی که دارد و البته با قدرت داستان پردازی و ساختار روایتی درست می توانددنیای خود را کاملا به باور مخاطب بنشاند ( در واقع تماشاگر راحت تر از پرفسور هیلبرت باور می کند که هرولد کاراکتر اصلی داستان فرد دیگری شده است ، چراکه هیلبرت بالاخره یک پرفسور ادبیات است!)، نکات ریز و درشت متعددی در نمایاندن زندگی به ظاهر مدرن و منظم و در واقع تنها و کسالت بار بشر امروزدارد که آدم هایش  را در مرگی تدریجی و بی هدف غرق کرده است. در نخستین برخوردهای هرولد با پرفسور هیلبرت در می یابیم که او نیز همانند هرولد ، آدم تنهایی است و مثل او اسیر یک زندگی ماشینی گردیده است. نخستین مکالمات هرولد و هیلبرت در دستشویی انجام می شود ، در حالی که پرفسور ، لیوان قهوه اش  را هم در دست دارد! "کارن آیفل" و دستیارش "پنی اشر" هم تنها هستند و حتی "انا پاسکال" هم  که به ظاهر همواره با مشتریانش سر و کله می زند ، چندان دوست و همدمی ندارد.  همگی کم و بیش زندگی یکنواخت و ملال آوری را می گذرانند. در واقع همگی به نوعی کپی هرولد هستند و گویی مرگ تراژیکشان در قصه کسی دیگر نوشته شده است. به قولی کسی زندگی خودش را انجام نمی دهد ، همه  آنها نسخه های کلیشه شده ای از یکدیگر هستند که فقط تکرار می شوند و تکرار می کنند. درست مثل همان قواعد کتابی که پروفسور هیلبرت برای نهایت و غایت همه قصه ها ترسیم می نماید که یا کمدی هستند  یا تراژدی . شاید او  نسخه زندگی آدم های ماشینی دنیای تمدن زده امروز  را می پیچد که غالبا زندگی روزمره شان به غیر از این حالات به نظر نمی رسد.  شاید تنها راه خلاصی از وضع موجود شکستن قواعد بازی باشد ، به قول خود هیلبرت خطاب به هرولد : "برو زندگی خودت را بکن ، پنکیک بخور ، یا در واقع آن طور که همیشه دوست داشتی زندگی کن...". آنچه که گویا هیچکس در آن نوع زندگی روباتیک ، حتی فکرش را هم به مغزش راه نداده است. دوست هرولد ، "دیو"می گوید که از 9 سالگی دوست داشته به یک کمپ فضایی برود و خود هرولد هم همواره آرزو داشته که گیتار بزند ولی غرق شدن در مشغله های فرساینده  تمدن امروز ، همه آنها را از آرزو و  آن زندگی که دوست داشتند ، باز داشته  است. از همین رو هرولد برآن می شود ، به کارهایی دست بزند که همواره در زند گی برایش یک تابو محسوب می شده : در میانه هفته به سینما می رود ، قدم ها و تعداد مسواک زدن هایش را نمی شمارد و دیگر حتی کراوات هم نمی زند و بالاخره اینکه عاشق می شود ... و همه اینها دیدش را به زندگی عوض می کند ، زندگی و شیرینی های خانم پاسکال که در ابتدا حتی از خوردنشان اکراه داشت برایش لذت بخش ترین مواهب دنیا می شوند.انا پاسکال هم از آن حالت تنها و عصبی خانم شیرینی پز به درمی آید و خود کارن آیفل که اساسا باور نمی کرد ، داستانش بر زندگی دیگران اینگونه تاثیر بگذارد و فقط آن را یک اثر ادبی می دانست ، به نگرشی دیگر از زندگی می رسد.

تاثیرات روحی – روانی فردی و اجتماعی و حتی تاریخی آثار هنری ، همواره از سوی جامعه شناسان و روانکاوان مورد تاکید قرار داشته است . از همین رو ، داستان نویسان و فیلمسازان آلمانی در سالهای پس از جنگ جهانی اول برای تقویت روحیه ملت آلمان که دچار سرخوردگی و ضعف شخصیتی  شده بودند ، درباره آینده پرشکوه و شهرها و جوامع عظیم آینده و به اصطلاح متروپلیس ها نوشتند و فیلم ساختند و یا رواج آثار کمدی و موزیکال در سالهای بعد از جنگ دوم در آمریکا به همین دلیل روحیه بخشی به ملتی بود که صدمات جانی و مالی هنگفتی را در طول جنگ تحمل کرده بود. از همین روست که گفته می شود ، تاثیر سوء و یاس آور یک اثر هنری  حتی بر یک نفر می تواند به ویرانی جامعه ای کمک کند. رابرت زمه کیس در قسمت دوم فیلم های "بازگشت به آینده" به این موضوع نگاهی طنزآمیزدارد ، آنجا که یک کتاب گنگستری از گذشته ، جامعه آینده را درون تسلط و حاکمیت گروههای مافیایی فرو می برد. شاید وقتی کارن آیفل ، غم زده و پشیمان ،  در حالی که پس از  به هم ریختن همه وسایل اتاقش ، اینک از ناراحتی برروی میزش دراز کشیده و  به دستیارش می گوید که در کتاب هایش 8 نفر را کشته و خود را در مرگ آنها مقصر می داند

( و به تک تک آنها فکر می کند که چه آدم های نازنینی بودند و چه بی جهت و بدون دلیل کشته شدند)  ، اشاره به چنان تاثیری بر مخاطب باشد که یک رمان ، فیلم و یا اثر هنری دیگری می تواند آنها  را از درون ویران گردانده  و به مرز مرگ و نیستی بکشاند.

حکایت همین ماجرایی است که امروز در جامعه غرب و به خصوص آمریکا رواج دارد که آثار خشونت بار هنری ، چه در زمینه ادبیات و رمان و چه در حیطه فیلم و سینما ، چگونه فضای جامعه را آکنده از بی اعتمادی و انتقام و خشونت نموده ، به طوری  که  تنها بخشی از آن به فاجعه هایی همچون کلمباین و ویرجینیا تک منتهی گردیده است.

شاید کارن هم به این نتیجه رسیده که  القاء یاس و بدبینی واقعا هنر ارزشمند و ماندگاری محسوب نمی شود. یاس و بدبینی که در واقع از روحیات نامطلوب برخی نویسندگان و مولفان  نشات می گیرد. در صحنه ای از فیلم "عجیب تر از خیال" که کارن آیفل و دستیارش برای الهام گرفتن جهت چگونه مردن هرولد به بخش اورژانس بیمارستانی رفته اند ، کارن معتقد است که بیماران و مجروحینی را که می بیند ، سرانجام بهبود می یابندو او به دنبال افرادی است که امیدی به خوب شدن ندارند. در اینجا یکی از بیماران در پاسخ به پرسش کارن که از وی محل مجروحین علاج ناپذیر را سوال کرده بود ، می گوید :"...آیا شما از چیزی رنج می برید؟!! "همچنانکه وقتی کارن  هدف از آمدن به بیمارستان را برای دستیارش ، یافتن آدم های مریض عنوان می کند ، "پنی اشر" خطاب به وی می گوید که :"...خود تو بیشتر مریض هستی !!"

کارن سرانجام به این نتیجه می رسد که نیازی نیست  لزوما قهرمانش را در پایان داستان بکشد . او برخلاف اعتقاد پرفسور هیلبرت که داستان "مرگ و مالیات"   را شاهکار تمام عمر وی دانسته و خصوصا پایان آن را تحسین کرده ، پایان مزبور را تغییر می دهد ، چراکه براین باور است،  وقتی هرولد می داند می میرد و بازهم به استقبال آن مرگ می رود ، یعنی مرگ آگاهانه را انتخاب می کند آنهم برای نجات جان یک پسر بچه ، دیگر لایق مرگ نیست و باید زندگی کند. نمی خواهم از این صحنه و جملات کارن و در واقع زاک هلم ، حضور  زندگی جاوید در مرگ آگاهانه و شرافتمندانه (که به تعبیر ما همان شهادت می تواند باشد) را تعبیر کنم اما به هر حال اشاره کارن به  لیاقت زندگی برای هرولدی که جان خود را فدای زنده بودن هم نوعش می کند ، آن هم پسر بچه ای که مفهوم آینده و چشم انداز و افق دوردست زندگی در یک جامعه محسوب می گردد ، اشاره ای هوشمندانه به نوع انتخاب در زیستن انسانی به نظرمی آید. زیستنی که با  بریدن از آن تعلقات تمدن ماشینی شروع شد و به زندگی خویشتن خویش ( بازگشت به هویت و خود انسانی ) رسید. نوعی تغییر و تحول و تعالی که خود نویسنده را به شدت تحت تاثیر قرار داده ، آنچنان که روش چندین و چند ساله اش در رمان نویسی را عوض می نماید .این خوب زیستن می تواند خیلی ساده تر و راحت تر از جان فدا کردن هم باشد ، اینکه همه تلاش کنند تا دنیای کنونی را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کنند ، هرکس به سهم وسع خودش . "انا پاسکال" از همین رو ادامه تحصیل در دانشکده حقوق  را رها می کند تا برای دانشجویان دیگر و همکلاسی هایش ، شیرینی های خوشمزه درست کند تا آنها بهتر و سخت تر درس بخوانند.( این خود یک نوع دیگر از فداکاری نیست؟) براساس همین نیت است که وی به شیرینی پزی ماهر تبدیل می شود ، چون براین باور است که دنیا با وجود شیرینی هایش به جای بهتری بدل می گردد. ( او هر روز  به آن گرسنه دانمارکی ، شیرینی مجانی می دهد.) و هرولد هم در واپسین لحظات قبل از استقبالش از مرگ ،"انا" را راهنمایی می کند که کمک های خیریه اش را به جای مالیات حساب کند تا به زندان نرود. به نظر هرولد با زندانی نشدن" انا پاسکال" دنیا جای بهتری برای زندگی خواهد بود.

اگر شکر گزاری عملی به درگاه خداوند را ،  درست استفاده کردن از  نعمت های او بدانیم  ، می توان این تعبیر استفاده از کمترین توانایی ها برای تبدیل دنیا به جایی بهتر را درک دیگری از شکر گزاری قلمداد کرد که به درستی مورد تاکید مارک فورستر و همکار فیلمنامه نویسش قرار گرفته است. از همین روست که جملات پایانی کارن به صورت نریشنی بر داستان هرولد ، حکایت از تغییرات عمده تری در باورها و اعتقادات وی می کند. او که در همان مصاحبه 10 سال قبلش ، تلویحا ابراز می داشت  به خدا اعتقادی ندارد ، اینک در انتهای  آخرین رمانش می نویسد :

"...گاهی اوقات وقتی خودمان را در ترس و ناامیدی گم می کنیم ، در روزمرگی و یکنواختی ، در ناامیدی و غم ، می توانیم بابت شیرینی های شکری ، خدا را شکرگزار باشیم . و حتی اگر آن شیرینی ها هم نباشد ، اطمینان خاطری که دستان یک آشنا به ما می دهد یا یک اقدام دوستانه و محبت آمیز یا یک دلگرمی لطیف یا یک آغوش مهربانانه و یا یک دلداری همدلانه ، می تواند همان طعم شیرین را به ما بدهد.   لزومی به دیدن  تخت های بیماران لاعلاج نیست یا آن دانمارکی گرسنه ...ما باید به خاطر داشته باشیم که تمام این چیزها ، تفاوت ها و اختلاف ها و ظرافت ها که فکر می کنم جزو وسایل روزمره ما هستند برای دلیل والاتر و بزرگتری در اختیار ما قرار گرفته اند تا جان ما را نجات بدهند. می دانم این عقیده ممکن است که عجیب به نظر بیاید اما این را هم می دانم که آنقدر اتفاق افتاده که بتواند حقیقت داشته باشد. همانطور که یک ساعت مچی جان هرولد کریک را نجات داد..." (تکه ای از شیشه ساعت مچی هرولد در هنگام تصادف مرگبارش با اتوبوس ، راه شریانش را بست تا در اثر  خون ریزی شدید ، جان نسپارد. در واقع می توان گفت که حتی ساعت مچی هرولد هم فداکاری کرد ، خود را شکست و تکه ای از شیشه اش را بر سر راه شریان هرولد گذارد تا جانش را نجات بخشد که حتما با وجود امثال هرولد ، دنیا جای بهتری خواهد شد.)

اشاره کارن می تواند به بسیاری از وقایع و حوادث دور و بر ما باشد که در روز شاید به دفعات اتفاق بیفتد و ما بدون توجه از کنار آنها می گذریم. چقدر اتفاقات خوب و بدی که دست بدست هم می دهند تا ما به راهی برویم که اینک هستیم . چه حوادث تلخ و ناگواری که به لطف خدا از بیخ گوشمان رد می شوند تا شاید هشدار و اخطاری باشد برای انتخاب راه درست و مسیر صلاح ، ولی بازهم متوجه نیستیم. چه بلاهای ویران کننده ای که با عنایت پروردگار از سر می گذرانیم و باز عبرت نمی گیریم. در حالی بسیاری از این وقایع و حوادث را با اطلاق شانس و بخت و اقبال تعبیر می نماییم و بدون توجه به عملکرد و کارنامه رفتاری خود و همچنین بی اطلاع از مصالح و نتایج آن اتفاقات ، رویدادهای منفی را ناشی از بد شانسی و حوادث  خوب را نتیجه خوش شانسی تلقی می کنیم. غافل از اینکه تمامی آن وقایع و رویدادها ، از روی حساب و کتاب اتفاق افتاده و گرداننده قاهر و مقتدری ، عامل بر سرنوشت ما ، بنا بر لیاقت و شایستگی مان ، آن را هدایت کرده است. که به هرحال بد و خوبش ، مصلحت خداست و نیکو تر آنکه خود را به رضای او بسپاریم که همانا بالاترین پاداش هاست.

در فیلم "عجیب تر از خیال " هم در واقع ، هرولد شایسته آن زندگی متفاوت و شیرین می شود چراکه از زنده بودن قراردادی تمدن ماشینی و غیرانسانی بریده و به طرف زیستنی انسانی گام برداشته تا آن حد که آگاهانه جانش را برای نجات انسان دیگر فدا کرد. (یکی از متعالی ترین صفات انسانی) . آنچه که امروز در جامعه تکنولوژی زده غرب  هیچگونه مفهومی ندارد ، آن چنان که دکتر معالج هرولد به وی می گوید :"...اگرچه کار شجاعانه ای کردی ولی حماقت بار بود!". اینچنین است که در فرهنگ امروز غرب ،  مادیت و منفعت پرستی بر معنویت و ارزش های انسانی غالب شده  و  فداکاری در راه انسان و انسانیت برابر با حماقت فرض می گردد!! شاید از همین روست که از درک حقیقت  بسیاری از وقایع امروز که در دنیا اتفاق می افتد ، عاجز مانده اند!  

 


 
 
نگاهی به فيلم رييس و سينمای کيميايی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
 

روزی روزگاری سینمای کیمیایی

شاید بتوان سکانس افتتاحیه فیلم "رییس" را یکی از نمونه ای ترین فصل های آثار  مسعود کیمیایی و اصل همه حرف های این فیلمساز دیرپای سینمای ایران در تازه ترین فیلمش دانست. در این سکانس پس از یک تراولینگ ، دوربین در میان زمینی مملو از آشغال وزباله  و کثافت که گویا قرار است تحت عنوان زمینی پربرکت ! به یک مشتری فروخته شود و دلال آن مرتبا جملاتی را مبنی بر "این زمین طلاست"! و "آتیه خوبی داره" و ... را تکرار می کند ، ناگهان از میان انبوه آشغال ها ، جوانی با نام سیامک (بابازی پولاد کیمیایی) همچون ترمیناتور ، سر برمی آورد و با اسلحه اش شروع به شلیک می کند ، گویی از همان لحظه نخست ، قصد انتقام در سر دارد. زاویه دوربین در این صحنه و نحوه برخاستن سیامک از میان آشغالها به شکلی است که گویا وی با عصیانی نمادین ، مجددا متولد می شود .

تولد در  دنیایی که سیامک قصد ورود به آن داشته تا از جهان آشغالها بگریزد و حرث و نسل خود را از منجلابی که تا آن زمان درونش دست و پا می زد ، خلاص نماید. جهانی که بتدریج در صحنه های بعدی فیلم ، ابعاد مختلفش را مشاهده می نماییم. در واقع می توان سکانس اول فیلم "رییس" را خلاصه ای از کل آن و یا همه فیلم را تعبیر و مفهوم جزیی تر همان صحنه نخست دانست.

دنیای فیلم "رییس" برای سینمای کیمیایی ، جهان آشنایی است ، جهان باندهای مافیایی و گنگستری که در واقع از سینمای دهه 40 آمریکا و علایق کیمیایی به فیلم های آن دوره می آید. فیلم هایی مانند :"شاهین مالت" جان هیوستن ، "غرامت مضاعف" بیلی وایلدر و ...(در چند صحنه فیلم از قول برخی شخصیت ها به برت لنکستر و گری کوپر و ...اشاره می شود). جهانی که در فیلم قبلی کیمیایی یعنی "حکم" نیز به وضوح و بیش از سایر آثار وی به چشم می خورد. اگرچه معمولا فیلم های مسعود کیمیایی ، فیلمهای  "دار و دسته ها" هستند که معمولا قهرمان داستان به سبک همان فیلم های دهه 40 ، یک تنه با آنها درگیر می شود و به قیمت جان خودش ، انتقامش را می گیرد و یا حسابش را تصفیه می کند.  یعنی در اغلب آثار او می توان وجود باندهای قلدر و خلافکار(قوی یا ضعیف) را به عنوان قطب منفی فیلم مشاهده کرد. از برادران آب منگل فیلم "قیصر" گرفته تا کاکارستم و اعوان و انصارش در "داش آکل" ، تا آن خان فیلم "سفرسنگ" و تا قاچاقچیان "تیغ و ابریشم" و آن برج سازهای فیلم "سلطان" و باند قاچاق مواد مخدر و لومپن های فیلم "سربازان جمعه".

فیلم "رییس" ، داستانی ساده و سرراست همچون اکثر  فیلم های قبلی کیمیایی دارد ، سیامک(پولاد کیمیایی) که زمانی در زمره دار و دسته شخصی با نام "رییس" بوده ، اینک قصد کندن از باند وی دارد. او زخمی است (مثل آدم های سایر فیلم های کیمیایی) و معشوقه ای هم دارد به نام "طلا"(مهناز افشار) . پدر سیامک به نام رضا (فرامرز قریبیان) که به اتهام قتل متواری شده و از کشور خارج گردیده بوده ، اینک مجددا با قبول خطر دستگیری و اعدام به داخل کشور می آید تا انتقامش را بگیرد ، همچون سیامک که قصد انتقام گیری دارد (بازهم مثل اغلب کاراکترهای فیلم های کیمیایی!) انتقام همسری که اینک آلوده شده و پسری که به ویرانی کشانده اند و خانواده ای که فروریخته است. دوست قدیمی اش ، سرهنگ (امین تارخ)، انتظارش را می کشد و با اینکه می تواند دستگیرش کند ، اما فرصت دیگری به او می دهد تا کارش را انجام دهد. سرانجام فیلم ، یک میهمانی به سبک و سیاق آخر فیلم "حکم" و گرد و خاک کردن "سیامک" و سررسیدن رضا برای نجات پسر و پایان کار "رییس" (داریوش ارجمند) است که پس از تک گویی طولانی  قصه خود ، به سزای اعمالش می رسد و سیامک بر دوش رضا از معرکه بیرون برده می شود که در آخرین جمله ، رضا به او می گوید که "دیگر از کولم پایینت نمی گذارم. "

نمی شود راجع به فیلم "رییس" بدون درنظر گرفتن سینمای کیمیایی و گذشته و امروز آن سخن گفت. به نظرم لااقل امروز دیگر تئوری تحلیل و بررسی یک فیلم ،  بدون در نظر گرفتن مسائل پیرامونی و فرامتنی اش ، ، کارکرد ندارد. شاید که دیروز هم نداشته است. اینکه گفته شود به منتقد و تماشاگر چه مربوط که فیلمساز در چه شرایط و با چه پیش زمینه و پس زمینه هایی فیلم خود را ساخته ، نظرگاهی تجریدی و غیرکاربردی به نظر می آید. شاید که واقعا به تماشاگر وقت گذران ، ربطی نداشته باشد ولی قطعا یک منتقد و کارشناس سینمایی ، بایستی از دور و بر یک اثر سینمایی مطلع بوده و شرایط پیرامونی تولید آن را در نقد و بررسی خویش دخالت دهد. مثلا چگونه می توان ابداع دیوید وارک گریفیث برای " قطع نماهای با اندازه های مختلف به یکدیگر" و یا کاربرد عنصر "رویداد موازی" در فیلم "تولد یک ملت " را ستایش کرد ، اگر ندانیم که گریفیث برای نخستین بار چنین تمهیدی را در سینما مورد استفاده قرار داده است؟ یا چگونه می توان فیلم "ژان نی" گئورک ویلهلم پابست را اثر مهمی دانست اگر ندانیم در این فیلم برای اولین بار از  "کات هموار" استفاده شد؟ و یا چگونه می شود به فیلم "حق السکوت" (آلفرد هیچکاک) به خاطر دوگانه بودن وضعیت صدای فیلم ایراد نگرفت ، اگر ازاینکه وی نصف فیلم را در دوران سینمای صامت و نیم دیگر را پس از ورود صدا به سینما  فیلمبرداری کرده ، بی خبر باشیم؟

از همین رو نمی توان هاوارد هاکس را برای ساختن فیلم "ریولوبو" مواخذه کرد یا ملالت فیلم "مادادایو" را به همه سینمای کوروساوا  تسری داد  ویا به صرف آخرین فیلم ژان رنوار ، یعنی "سرجوخه فراری" ، وی را کمدی ساز معرفی نمود. چنانچه اگر ندانیم فریتس لانگ ، وسترن "مزرعه بدنام"  را پس از ورورد به آمریکا و تحت تاثیر سینمای هالیوود ساخته است ، نمی توانیم تحلیل درستی از روند تبدیل سازنده فیلم های اکسپرسیونیستی مانند :"مرگ خسته" و "متروپولیس" و "ام" به کارگردان آثاری همچون "خیابان اسکارلت" و "برخورد در شب" داشته باشیم.

از طرف دیگر بسیاری از فیلمسازان تاریخ سینما ، به دلیل یک یا دو ویا سه فیلم خود مطرح گردیده و دارای اعتبار شده اند. بسیاری از آنان مسیرهای یکنواختی را طی نکرده و در دوره های مختلف ، فراز و نشیب های بیشماری داشته اند. فی المثل جان فورد افسانه ای حدود 130 فیلم در طول دوران فعالیت فیلمسازی اش ، جلوی دوربین برد ، اما از این 130 فیلم ، کمتر از 30 تای آنها مطرح شد. ولی وی  همچنان به خاطر آثاری مانند:"دلیجان" ، "جویندگان" ، "خوشه های خشم" ، "دره من چه سرسبز بود" و ...از ستایش شده ترین سینماگران تاریخ به شمار می آید. برت هانسترای هلندی نیز علیرغم  تعداد متنابهی  از فیلم های کوتاه و بلند ، تنها به خاطر فیلم 11 دقیقه ای و مستند "شیشه" تحسین می شود و ژان ویگوی فرانسوی ، به جز 3 فیلم کوتاه (دو مستند "قهرمان شنا" و "مارسی" و فیلم 40 دقیقه ای "نمره اخلاق صفر") تنها یک فیلم بلند به نام "آتالانت" دارد و از بابت همین فیلم در پانتئون کارگردانان برجسته تاریخ سینما قرار گرفته است. در سینمای خودمان هم فیلمسازانی همچون : ابراهیم گلستان (برای فیلم "خشت و آینه" ) ، هژیر داریوش (برای "بیتا") ، واروژ کریم مسیحی (به خاطر "پرده آخر") ، سعید ابراهیمی فر ( به دلیل فیلم "نار و نی")  و ...مطرح گردیده اند.

منظور از همه این حاشیه ها ، توجه به این مطلب است که نمی توان ، برای نقد و تحلیل فیلمی همچون "رییس" و یا آثار سایر فیلمسازان صاحب سبک سینمای ایران ، تنها 90 دقیقه زمان فیلم مذکور و هرآنچه در آن است را در نظر گرفت و با گفتن یک یا دوجمله ، خیال خویش را راحت ساخت. خود مسعود کیمیایی در همین فیلم "رییس" جمله آشنایی را این بار از زبان دکتر (خسرو شکیبایی) بیان می نماید ، وقتی که می خواهد سیامک زخمی را جراحی کند و مرتبا دست دست می کند. او راجع به چگونگی گلوله خوردن صحبت می کند که برای درآوردن گلوله باید از کم و کیف و چند و چون آن مطلع بود و در آخر هم می گوید :"...اصلا چرا گوله ؟ چرا چاقو نه؟!!" چنین صحنه مشابهی را در فیلم "رد پای گرگ" به خاطر داریم (که البته در نسخه اکران ، دچار جرح و تعدیل شده بود) در زمانی که رضا می خواهد چاقویی بخرد و به هنگام خریدن از یک دستفروش ، متوجه می شود که قیمت یک چاقوی کهنه از بهای مشابه به اصطلاح آکبند آن ، بیشتر است و وقتی که علت را از دستفروش می پرسد ، پاسخ می شنود که :" ...برای قیمت چاقو ، باید ببینیم که چندبار استفاده شده ، دست چه کسانی بوده ، تو شکم چه کسانی رفته ...!!"

به نظر می رسد که فیلم "رییس " فراتر از یک فیلم معمولی در سینمای مسعود کیمیایی نباشد ، اگرچه به جرات می توان گفت که نسبت به آثار چند سال اخیر او ، بازهم از کارگردانی پخته تری برخوردار است. با اینکه همواره عده ای گفته اند که کیمیایی بی حوصله شده و حال و هوای ساخت یک فیلم تمام و کمال را ندارد ، اما بعد از فیلم "حکم" ، مشاهده می شود  که گویا این فیلمساز به ظاهر کم حوصله ، عمدا در فیلم های جدیدش از ساختار پیچیده ودشوار استفاده می نماید. تعدد لوکیشن ها ، زوایای نامعمول دوربین ، صحنه های پر حرکت و بازیگران و کاراکترهای متعدد ، همه حکایت از حال و حوصله بیش از حد مسعود کیمیایی در آستانه پنجمین دهه فیلمسازی اش دارد. نگاه کنید به همان سکانس اول فیلم "رییس" و فیلمبرداری در آشغالدانی یا صحنه درگیری و تیراندازی در آن خیابان شلوغ و یا صحنه های گفت و گوی دو نفره سیامک و طلا  در اتومبیل ،  در حالی که باران برروی شیشه آن می بارد و در نماهای هر یک از آن دو نفر  که از بیرون شیشه گرفته شده ، برف پاک کن ماشین مرتبا چهره آنها را از آب باران پاک می نماید. اما در عین حال مثل فیلم های قبلی ، صخنه های نه چندان قابل قبول نیز به چشم می خورد ، مثل  نماهای تک نفره  سیامک و پدرش ، وقتی بردوش او قرار گرفته یا سکانس درگیری مسلحانه رضا و سرهنگ با دار و دسته رییس و یا صحنه کشته شدن  او .

اما اینکه چرا فیلم "رییس" مثل برخی دیگر از فیلم کیمیایی ، لااقل به دل من نمی چسبد ( و این شاید تقصیر دل من باشد! ) این است که حرفی از جنس زمان در آن به گوش نمی رسد. آدم هایش اینجایی و امروزی نیستند. بازهم این مهم نیست ، کیمیایی خودش فاتحه آدمهای انتقامجوی دیروز را در فیلم "اعتراض" خواند و حرف های نسل امروز را مطرح کرد. حتی در فیلم "حکم" هم  که فضاهای ماورای اینجایی و امروزی به وفور به چشم می خورد  ، بازهم گرفت و گیرها و آرزوهای بخشی از نسل امروز را می بینیم.  اما "رییس" پاک از اینجا و امروز بریده است. معلوم نیست که این آدم ها در کجای این سرزمین زندگی می کنند ، از کجا می آیند و به کجا می روند. حتی شکل و شمایل سیامک هم عجیب و غریب است. بازهم مهم نیست ، می توان مثل فیلم "داش آکل" حتی آدم های دیروز و دیروزها را نیز به صحنه آورد و حرف امروز و اینجا را زد. اما در فیلم "رییس" حتی پلیسش هم چندان ملموس و قابل درک نیست.

به نظرم مقصر شخص مسعود کیمیایی نباشد. همانطور که مشاور هنری رییس جمهوری هم در یک برنامه زنده تلویزیونی گفت ، سینمای مسعود کیمیایی شاید به دلیل کم لطفی مسئولین سینمایی در ادوار مختلف سالهای پس از انقلاب از "خط قرمز" به "رییس" رسید. نه به خاطر اینکه علیرغم قوت های انکارناپذیر برخی فیلم هایش در این سالها (به خصوص "گروهبان" و "دندان مار" و "سلطان" و "اعتراض" و "سربازهای جمعه" ) هیچگاه در هیچ جشنواره داخلی به ویژه جشنواره فیلم فجر ، مورد عنایت واقع نشد و  نه به دلیل آنکه برای ساخت فیلم هایش دچار مشکلات و معضلات فراوانی گردید. مشکلاتی که زمانی باعث شد بار سفر ببندد و تا آن سوی آب ها برود و نه به خاطر شایعاتی که پیرامونش دامن زده شد.

یادمان باشد که او معترض ترین فیلمساز دوران پیش از انقلاب بود. اگرچه با توصیه برادران اخوان به دستیاری ساموئل خاچیکیان در فیلم "خداحافظ تهران" رفت و بعد از آن "بیگانه بیا" را ساخت اما با فیلم "قیصر" از همان ابتدا راهش را از سایر فیلمسازان وابسته به سیستم حاکم حتی مدعیان موج نوی سینمای ایران جدا ساخت. چه از جهت مادی که برخلاف اکثریت آنان ، وابسته به وزارت فرهنگ پهلبد و تلویزیون قطبی  نبود  و هزینه ساخت فیلم هایش را مستقلا و به چندین برابر ، بازگرداند. ( در این باب فیلم های "قیصر" و "گوزن ها" نمونه های مثال زدنی هستند که هر دو از پرفروش ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران شدند) در حالی که آثار اغلب فیلمسازان موج نوی سینمای ایران ، با توجیه اثر  هنری همواره با مشکل اکران و فروش و بازگشت سرمایه مواجه بودند ، اما حمایت های دولتی ، آنها را بالا می کشید و در کنار سینمای فیلمفارسی به عنوان یک آلترناتیو مطرح می ساخت.

و از طرف دیگر باز هم علیرغم فیلم های موج نوی سینمای ایران که با زبان غامض و پیچیده و با خیل سمبل ها و نمادها سعی داشتند به نوعی سینمای روشنفکرانه تمسک جسته و مدعی شوند که اعتراضشان را از این طریق بیان می کنند ، کیمیایی حرفش را خیلی صریح و رک و پوست کنده می زد. اگر او در "قیصر" رای نخستین بار از خط قانونی که خیلی از دادخواهی ها را ندیده می گرفت ، گذشت ، در "رضا موتوری" هجوم فرهنگ و تمدن غرب را به مضحکه و تمسخر گرفت ، در "خاک" گنداب  فئودالیته  و در "بلوچ" فساد بورژوازی را مطرح کرد و در "گوزنها" آینه تمام نمایی از جامعه اوایل دهه 50 ایران را به نمایش گذارد و با مبارزانی که علیه آن شرایط می جنگیدند ، غمخواری کرد. "سفرسنگ " در روزهایی که مبارزات مردمی به اوج خود رسیده بود ، اکران شد ، تصویری کنایه آمیز از مبارزه با ظلم و ستم و برای استقلال و آزادی در خود به نمایش گذارده بود. خصوصا که برای اولین بار درونمایه مذهبی بسیار قوی داشت که گویی آینه ای از مبارزات جاری مردم بود. در آن زمان که هنوز بیضایی در "کلاغ"  به کنایه از هویت باختگی و سرگشتگی جامعه می گفت و کیارستمی هم ، تمامی سینمای روشنفکری اش را درون فیلم "گزارش " متمرکز ساخته بود ، "سفر سنگ " همراهی صادقانه ای با جنبش مردمی ایران به نظر آمد.  شاید وقتی امروز هم فیلم "سفر سنگ " را می بینیم ، بسیاری از حرف ها و شعارهایش را با شرایط کنونی و تداوم استقلال طلبی مان سازگار بیابیم  ، آنگاه که یکی از راهبران  سنگ آسیاب تازه روستا ،  پس از درگیری های متعدد با آدم های خان ، بربالای دهکده و در مقابل نصیحت های خان برای  تسلیم ، می گوید که ما می خواهیم  با سنگ خودمان ، گندمهایمان را آرد کنیم و نیازی به سنگ تو نداریم .

مسعود کیمیایی پس از انقلاب نیز با فیلم "خط قرمز" شروع کرد که تصویری واقع گرا از شرایط انتقالی دوران پیش از انقلاب به بعد از آن بود ، گویا  که در همان سالها قصد داشته فیلمی براساس زندگی و مبارزات شهید سید علی اندرزگو بسازد و حتی تحقیقاتش را نیز انجام داده بوده است. (اسناد شهربانی که در کتاب "حماسه شهید اندرزگو" از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی به چاپ رسیده است ، چنین حکایت دارد) .

او در فیلم "سرب" در سالهایی به ریشه های صهیونیسم و پایه های تروریستی دولت اسراییل پرداخت که هنوز نمای چندان روشنی از این دشمن بشریت به رسانه ها راه نیافته بود (همان نمایی که امروزه با حواشی مختلف  در سریال "مدار صفر درجه" مورد توجه قرار گرفته است) کیمیایی در "گروهبان" و "دندان مار" بر پس زمینه ای از سالهای جنگ و دشواری های آن به روایت داستان هایش پرداخت و در "تجارت" اگرچه با زبانی الکن به گریزهای ناآگاهانه به خارج کشور و زیستن های غیرانسانی آن سوی مرزها اشاره داشت. "سلطان"روایت سوخته ای از دوران انقلاب بود که در گذر زمان،دستفروش شده و میخواست در مقابل قارون های زمانش که در هیبت نوکیسه گان و برج سازان نمود پیدا کرده بودند ، بایستد که ایستاد و...

مقصوداینکه مسعود کیمیایی در اغلب فیلم هایش ، ولو در پس زمینه ، جریانی از وقایع اجتماعی روز را جاری ساخته  تا فضا و آدم های داستان هایش  هویت و رسم و آیین امروزی و اینجایی پیدا کنند ولی در فیلم "رییس" تنها این نام آدم هاست  که ایرانی است و  دیگر هیچ . چه شده که مسعود کیمیایی با آن همه دغدغه های اجتماعی و سیاسی که همیشه در آثارش روان بوده  ، در دو فیلم اخیرش ، یعنی "حکم" و به خصوص " رییس" دیگر چندان در بند اینگونه مسائل به نظر نمی رسد؟ به نظرم دلیل این فقدان و مسامحه بیش از هر کس (همچنانکه مشاور محترم رییس جمهور هم تاکید کرد) متوجه مسئولین سینمایی کشور می شود  که این فیلمساز اجتماعی و قدیمی سینمای ایران ، به چنین موقعیتی کشیده شده است. چه شد کیمیایی که زمانی دغدغه تولید فیلم درباره شهید اندرزگو داشت ، همپای انقلاب مردم ، فیلم "سفر سنگ" را ساخت ، برای افشای صهیونیسم ، "سرب" را جلوی دوربین برد ، برای همدلی با آدم های جنگ زده ، "فریاد" را برپرده سینماها به نمایش درآورد و ...امروز "رییس" را می سازد که هیچ احساساتی برنمی انگیزد ، تعقلی را به کار نمی گیرد ، تلنگری نمی زند و در نهایت شاید تنها لحظاتی سرگرم کننده فراهم آورد و بس که چنین مقصودی به باورم هرگز نهایت و مطلوب کیمیایی با آن سابقه و کارنامه نیست.

 

 

 

 


 
 
نگاهی به دو فیلم روز سینمای جهان
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦
 

...و زمانی که سرنوشت بر در می کوبد

تقدیرگرایی به عنوان بخشی از بینش و نگرش دینی ، از سالها پیش دستمایه برخی فیلمسازان متفکر و مولف قرار می گرفت که ماندگارترین آثار از این دست را می توان در سینمای روبر برسون (سینماگر معروف فرانسوی) جستجو کرد. سینمایی که به قول پل شریدر ، تفکر و بینش فیلمساز در هر پلان آن رسوخ کرده و به چشم می خورد. فیلم هایی مانند "یک محکوم به مرگ گریخته است یا باد هر کجا بخواهد می وزد" ، "موشت" و "پول" ، از مهمترین این فیلم ها به شمار می آیند. اما در سینمای امروز هم تقدیر گرایی گاهی در برخی از فیلم های تولید شده دیده می شود  که نشانه ای از حضور تفکر دینی و مذهبی حتی در میان برخی کارگردانان سینمای آمریکا به نظر می آید اگرچه معمولا این نوع فیلم ها نمی توانند در سیستم مافیای توزیع فیلم در سطح جهان ، موفقیت چندانی بدست آورد و اغلب مهجور باقی می مانند. 2 فیلم از آثار اخیر سینمای آمریکا که ماه پیش برپرده سینماها رفتند از این جمله هستند.

اولین برف

 First Snow

فیلمی از "مارک فرگوس" براساس فیلمنامه ای نوشته مشترک خودش و "هاوک استبای" (که در اسکار امسال برای فیلمنامه "فرزندان انسان" نامزد دریافت جایزه بودند) که حکایت دیگری از مواجهه انسان با مرگ است. انسانی که اگرچه مرگ بسیاری از افراد و عزیزانش را حتی در کنار خود می بیند ، اما مرگ خود را هیچگاه باور ندارد.

فیلم "اولین برف" مشابه کمدی رمانس "زندگی یا چیزی شبیه به آن" است که استفن هرک در سال 2002 درباره یک خبرنگار موفق تلویزیونی ساخت . خبرنگاری (بابازی انجلینا جولی) که  در یکی از مصاحبه های فانتزی اش با پیش گوی دوره گردی درباره نتیجه یک مسابقه فوتبال ، ضمن اینکه می شنود تیم محبوبش برخلاف انتظار به تیم ضعیفی خواهد باخت ، در می یابد که فقط یک هفته دیگر زنده است. او ابتدا قضیه را به سخره می گیرد ولی هنگامی که شاهد باخت تیم مورد علاقه اش با همان نتیجه پیش بینی شده آن دوره گرد می شود و چند پیش گویی وی را نیز تحقق یافته می بیند ، دچار اضطراب و تشویش شدیدی شده که گویا عنقریب مرگ ، او را در خواهد ربود.

در فیلم "اولین برف" هم  یک فروشنده موفق و پرکار به نام جیمی ( بابازی گای پیرس) که احتمالا هیچوقت تصوری از مرگ خود نداشته است، در اوج مشغله کاری ناگهان به طور تصادفی با پیشگوی دوره گردی مواجه می شود که پس از اشاره به برخی از خصوصیات زندگی اش از جمله مسابقه تیم بسکتبال مورد علاقه اش ، مرگ قریب الوقوعش را نیز پیش بینی می کند. اگرچه در ابتدا نمی خواهد این موضوع را به وی بگوید اما با تهدید و اجبار جیمی ، واقعیت را برایش شرح می دهد. جیمی ابتدا باور نمی کند ولی هر لحظه می بیند که سایر پیش گویی های وی از جمله نتیجه آن مسابقه بسکتبال ، درست از کار در می آید. او به هر ترتیبی که هست مجددا پیشگوی مذکور را یافته و سعی می نماید که وی را وادار سازد تا زمان مرگش را هم پیش بینی کند تا اینکه سرانجام تنها موعدی که از زبان وی می شنود ، این است که تا اولین برف زنده می ماند. از این پس جیمی سعی می کند که از مرگ فوق بگریزد. ابتدا به مسئله قلبی اش مشکوک می شود و در همین اثنا متوجه می گردد که همبازی دوران کودکی اش ، وینسنت که سه سال پیش توسط او  لو رفته و به زندان افتاده بود ، به شهر بازگشته است. حالا جیمی براین باور است که مرگش توسط وینسنت اتفاق می افتد و سعی دارد وی را از خود دور سازد. از همین رو خودش را مدتها در خانه حبس می کند ، نامزدش را از خود دور می نماید ،  اسلحه ای خریداری کرده و منتظر وینسنت پشت در و پنجره بسته خانه اش کمین می کند اما همانطور که حمله قلبی ، تهدیدی جدی برایش نبود  ، وینسنت نیز به سراغش نمی آید که  به جای او  ، خودش را به قتل می رساند ، چراکه همواره جیمی را دوست داشته و حالا که خیانت وی را نسبت به خودش دیده ، دیگر انگیزه ای برای ادامه زندگی نمی بیند و...

فیلم "اولین برف" ، تلنگری به انسان غفلت زده امروز است که غرق در روزمره گی و اشتغالات فراوان ، از خود و از مرگ غافل مانده و زمانی به خود می آید که دیگر خیلی دیر شده است. واقعا خیلی شانس می خواهد که مانند جیمی از زمان مرگ خود آگاه شویم و فرصت جبران برخی کاستی ها را داشته باشیم . جیمی هم هنگامی که متوجه می شود ،  راهی به جز سپردن خویش به کام مرگ ندارد (پیشگو به وی اطمینان خاطر می دهد که این سرنوشت توست و گریزی از آن نداری ) سعی در اصلاح اموری می کند  که تا آن موقع از آنها غافل مانده بود. او یکی از دستیارانش را که با دوز و کلک از کار اخراج کرده بود ، به سر شغلش  بازمی گرداند ، حساب هایش را تصفیه می کند ، بدهی هایش را می پردازد و حتی از نامزدش که پیش از این از وی رنجیده بود ، دلجویی می نماید و ...و با اتومبیلش عازم دیدار با وینسنت می شود ، در حالی که فکر می کند به دستش کشته خواهد شد  ولی با این حال سعی دارد در آحرین لحظات عمرش ، از وی عذر خواهی کند. این درحالی است که اولین برف شروع به باریدن کرده است.

اما سرنوشت او در جاده ای که همان پیشگو ،  پیش بینی کرده بود ، رقم می خورد ، سرنوشتی که از آن گریزی ندارد.

فیلم "اولین برف " توسط کمپانی باب یاری (تهیه کننده ایرانی تبار) که در تهیه فیلم "تصادف" نیز شریک بود ، تولید شده است.

شماره 23

The Number 23

اگر روزی یک عدد از همه طرف به شما هجوم بیاورد ، چه می کنید ؟ منظور این است که به هر طرف رو می آورید ، به نحوی آن عدد را می بینید  یا به آن حساس می شوید. این همان اتفاقی است که برای جیم کری ( در یکی دیگر از نقش های بسیار جدی اش پس از" نمایش ترومن" پیتر ویر و "مردی روی ماه" میلوش فورمن و" آفتاب درخشان یک ذهن ابدی" میشل گوندری )در فیلم "شماره 23" می افتد. او در نقش یک کنترل کننده حیوانات به نام "والتر اسپارو" ، پس از خواندن یک کتاب ، ناگهان مورد هجوم عدد 23 قرار می گیرد. کتابی که از سوی همسرش "آگاتا" ( با بازی ویرجینیا مدسن) به مناسبت جشن تولدش دریافت کرده و ماجرای کارگاهی به نام "فینگرلینگ" است که درگیر ماجرای  زنی مرموز به اسم "فابریزیا"  و خودکشی زن دیگری با موهای بلوند می شود. فابریزیا و آن زن بلوند مدام از  مسئله هجوم عدد 23 ،  برای کاراگاه فینگرلینگ می گویند.

والتر ، بسیاری از وقایع زندگی فینگرلینگ را با زندگی خودش مطابق می بیند، حتی فابریزیا شبیه آگاتاست و آن زن بلوند به جوانی های مادرش شباهت دارد . از این به بعد است که احساس می کند در هر گوشه ای ، عدد 23 انتظارش را می کشد . آدرس فروشگاهی که از آن کتاب را خریده اند 588 است :23= 8+8+5 ، اتاق والتر در تیمارستانی که گویا از آنجا با آگاتا آشنا شده 318 بوده :23= 8-31 ، تعداد حروف بخشی که در آن کار می کند یعنی"قسمت کنترل حیوانات" (تعداد حروف عبارت انگلیسی اش)  23 تا است ،  نام سگی که در ابتدا وی را به سمت گوری مشکوک می برد و در آخر هم باعث و بانی کشف کلیت ماجرا می شود ، "ند" است که موقعیت حروف تشکیل دهنده  آن اینچنین است : حرف "ان" چهاردهمین حرف الفبای انگلیسی است ، حرف "ای" پنجمین و حرف "دی" چهارمین که جمع آنها 23 می شود ، یعنی : 23= 4+5+14 ، شماره پلاک اتومبیل والتر 9068 است :23=8+6+0+9  ، شماره رمز کیف او  87305 است : 23=5+0+3+7+8  و ...دکتر روانشناسش هم می گوید عدد 23 عدد خاصی است که بسیار در طبیعت وجود دارد ، از جمله بدن موجودات زنده از 23 جفت کروموزوم تشکیل شده که در زبان حیات نقش بسیار اساسی دارد و...

شاید اشاره جوئل شوماخر (کارگردان فیلم "شماره 23") و فیلمنامه نویس جوانش "فرنلی فیلیپس" به عدد 23 و تاثیرش در عالم حیات ، همان نیروی مافوق و قادر بر عالم هستی  باشد که موجودات را به طرف تقدیرشان می برد.(ماجرای 23 جفت کروموزوم و "دی ان ای" روی آنها از پیچیده ترین و نامکشوف ترین رمز و رازهای جهان خلقت است که در میان تمامی موجودات  عالم یکسان بوده و  از نظر کارشناسان و فیلسوفان حکایت منشاء واحد خلقت دارد)  اگرچه ممکن است این تقدیر تنها مرگ نباشد که مرگ دنیوی ، سرنوشت غایی و نهایی همه موجودات است. والتر اسپارو در حقیقت زندگی همانند فینگرلینگ داشته و اصلا کتاب مورد نظر را خودش نوشته بوده اما وی در جریان یک حادثه دچار ضربه مغزی گردیدده ، بطوریکه تمامی حافظه اش را از دست داده است. بعدا پس از مرخصی از تیمارستانی که در آن بستری بوده ، بطور تصادفی با "آگاتا" برخورد کرده و زندگی تازه ای را در قالب یک کنترل کننده حیوانات آغاز می نماید. اما تقدیر این است که پس از 15 سال بازهم گذشته او به سراغش بیاید تا با مروری دوباره  به گناهان و خطاهایش پی ببرد .( و چه سعادتی است که انسان تا فرصت دارد ، هربار گذشته اش را مرور کرده و گناهان و خطاهایش را که در مشغله های زمانه ، فراموش نموده ، به خاطر بیاورد ، شاید که اگر موقعیت یا فرصت جبران آنها را نیز  نداشته باشد  ، لااقل همان پشیمانی اش ، باعث شود تا خداوند ببخشایدش.)

برای والتر یک کتاب مهجور و نه چندان دست اول که در یک کتاب فروشی در معرض دیدگان "آگاتا" قرار می گیرد (همان که در واقع خاطرات خود والتر بوده) و یک سگ ولگرد که ناگهان در جریان کار روزمره ، با آن برخورد کرده و می بایست برای مرکز کنترل حیوانات به دامش بیندازد ، وسایلی هستند که وی را به سمت تقدیرش می برند .  تقدیری که حتی با فراموشی و پناه بردن به زندگی دیگر ، گریزی از آن ندارد و همچون کابوسی هر شب ، او را دنبال می نماید. کتاب ، وی را به گذشته اش بازمی گرداند و سگ که هربار در مقابلش قرار می گیرد ، سرانجام والتر را به گور دختری می رساند که پانزده سال پیش خودکشی کرده (در واقع به دست والتر کشته شده ) و تاریخ تولد و مرگش برروی سنگ قبر نشان می دهد که 23 سال عمر کرده است!

جوئل شوماخر ، همچنان دغدغه این را دارد که قهرمانهایش را در موقعیت های دشوار گرفتار کند و از ورای آن موقعیت ها به جستجوی گناهانشان برآید ، همچنان که به همین دلیل کالین فارل را در فیلم "باجه تلفن"(2002) در آن کبوسک کوچک تلفن گیر انداخت تا قدم به قدم به خیانت ها و خطاهایش اعتراف نماید یا در" شبح اپرای اندرو لوید وبر"(2004) که اصل قصه اش ، اساسا درباره مرور گناهان گذشته است.  و اینک در بیست و سومین فیلم بلند سینمایی اش نیز همان دلمشغولی را پی گرفته است!

راستی باز صحبت از عدد 23 شد ، باید گفت که تاریخ اکران این فیلم  درآمریکا  ، 23 فوریه ، و در بیشتر کشورهای دنیا ، 23 مارس بوده است!  ، ضمنا شماره صندوق پستی جیم کری هم 977 است :23=7+7+9 !! و  تاریخ تولدش هم 3 فوریه است یعنی 3/2  که می شود  23 !!! و ...

...و 11 سپتامبر 2001 یعنی  11/9/2001  را هم می توان اینگونه تعبیر کرد  :

 23= 1+1+9+1+0+0+2  !!!!


 
 
نگاهی به فیلم روز سوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
 

به خاطر عشق های به هجران نشسته

اشغال خرمشهر و همچینین آزادی آن از مهمترین نقاط تاریخ معاصر این سرزمین به شمار می آید که تاکنون فیلم های متعددی درباره اصل این وقایع و یا حواشی آن ساخته شده است. از جمله فیلم های "کیمیا" ، "سرزمین خورشید" و "دوئل" هر سه ساخته احمدرضا درویش که هر یک لااقل در یک سوم ابتدایی خود ، به طور مستقیم ماجرای حمله ارتش عراق به خرمشهر را در کادر دوربین قرار می دهد  و آثار دیگری مثل "حریم مهرورزی " که در حاشیه آزادی خرمشهر به داستانی خانوادگی  اشاره دارد . همچنین آثار  مستندی مانند  "پل آزادی" ساخته مهدی مدنی که به طور مستقیم به قضایای اشغال و آزادی این شهر می پردازد.

 

اما در فیلم "روز سوم" برای نخستین بار یک ماجرای واقعی در جریان اشغال خرمشهر دستمایه قرار می گیرد تا برزمینه آن نوع دیگری از رابطه های انسانی را شاهد باشیم . ضمن اینکه براساس همین روابط ،  برای اولین بار مفاهیم عمیق وطن پرستی و دفاع از آب و خاک ، وجه تسمیه روایتی و دراماتیک می یابند.

محمد حسین لطیفی فیلم "روز سوم " را براساس ماجرایی واقعی ساخته است که پیش از آن حمید زرگر نژاد در گروه تلویزیونی شاهد ، مستندی برمبنای همین ماجرا در محل وقوع حادثه یاد شده و با حضور برخی عوامل اصلی خود آن واقعه تولید کرد که از قضا عنوان همین "روز سوم" را هم دارا بود.

فیلم "روز سوم" با صحنه های هجوم ناجوانمردانه ارتش صدام به خرمشهر و آخرین لحظات دفاع نابرابر مردم این شهر با معدود تفنگ های "ام یک" و "برنو" شان درمقابل آن ارتش تا دندان مسلح  آغاز می شود و پس از آن دوربین لطیفی بر خانه ای متمرکز می گردد که خواهر و برادری (سمیره و رضا) ساکن  آن به فکر گریز از برابر هجوم ارتش صدامیان هستند. این سکانس به شدت صحنه های مشابه در فیلم هایی که درباره هجوم و اشغالگری آلمان ها یا صهیونیست ها ساخته شده اند از جمله فیلم "بازمانده" (سیف الله داد) را تداعی می نماید.

در همان ابتدای فیلم ، ضمن نمایش سبوعیت دشمن بعثی در یورش وحشیانه اش به شهر بی دفاع خرمشهر ، ماهیت غیر انسانی آن هجوم به تکان دهنده ترین شکل ، به تصویر کشیده می شود. آسبب پذیری زنان و دختران در اثر هجوم فوق ، مسئله غامضی است که حتی در پس زمینه ذهنی مردم خرمشهر وجود دارد و البته تنها از یک تصور خیالی برنمی آید ، چراکه بعدا هم مشاهده می کنیم ،  همین  خرمشهری ها سابقه ای دیرینه در زندگی با عرب های عراقی داشته و به خصوص جنس بعثی آنها را به خوبی می شناختند. بمب گذاری همین بعثی هاست که باعث شده سمیره یک پای خود را از دست بدهد .

موضوع رفتار غیرانسانی بعثیان با زنان و دختران ایرانی ، دیگر حقیقت تلخی بود که در طول سالهای جنگ تحمیلی بارها در مناطق اشغالی ایران ، اتفاق افتاد. مستند دیگری به نام "مدار صفر درجه" ساخته محمود رحمانی به ماجرای واقعی مردی می پردازد که در جریان اشغال خرمشهر ، برای اینکه زن و دخترش گرفتار نامردی بعثیان نگردند ، هردو را در آستانه ورود سربازان عراقی به خانه شان ، به قتل می رساند. فیلم در یک صحنه بازسازی شده ، نشان می دهد که خود زن و دختر آن مرد بیش از هرکس دیگری بر کشته شدن قبل از رسیدن عراقی ها اصرار می ورزیده اند. با همین ذهنیت است که در فیلم "روز سوم" هم وقتی سمیره شاهد ورود ارتش صدام به خیابان های خرمشهر است و متوجه می شود که به دلیل معلولیت حادش ،  دیگر فرصت گریز ندارد ، به اصرار از برادرش رضا می خواهد که قبل از رفتن،او را با همان تفنگ "ام یک" بکشد. اما رضا به جای کشتن خواهر،مخفیگاهی برایش در باغچه خانه تعبیه کرده و او را با آب و غذا و اسلحه در آن مخفیگاه قرار داده  و قول می دهد تا فردای آن روز برای نجاتش بازگردد.

از این پس قصه اصلی "روز سوم" شروع می شود ؛ تلاش رضا برای قانع کردن دوستانش جهت  بازگشت به قسمت اشغال شده خرمشهر ، درحالی که نمی تواند به آنها بگوید که دلیل این بازگشت چیست. از دیگر سو ، یکی از فرماندهان صدامیان  اشغالگر خرمشهر به نام فواد (با بازی قابل توجه حامد بهداد) ، فردی است که پیش از آن در خرمشهر همکار سمیره بوده و از وی خواستگاری کرده بوده است. او هنگامی که متوجه می گردد خانه عشق سابقش هنوز خالی نشده ، حساسیتش برانگیخته می شود که شاید سمیره هنوز آنجاست. رضا برای نجات خواهرش می رود و فواد  برای بدست آوردن کسی که هنوز دوستش دارد.

لطیفی این دو خط داستانی را به طور موازی پیش می برد تا در یک سوم پایانی فیلم ، همدیگر را در خانه سمیره قطع می کنند و کشش فیلم را به اوج خود می رسانند. لطیفی  همچنانکه که علاقه رضا به خواهرش را خارج از وصف نشان می دهد ، اما عشق فواد  به سمیره را هم فراتر از ضوابط دوستی و دشمنی و مرزبندی های سیاسی تصویر می نماید ، عشقی که در 3 صحنه کلیدی فیلم ، موجب نجات سمیره می شود ؛ ابتدا در صحنه ای که یک سرباز بعثی قصد تعرض به سمیره را دارد ، فواد وی را از پشت هدف گلوله قرار می دهد. بار دوم وقتی در محاصره رضا و یارانش ، سمیره را به گروگان گرفته تا جانش را به درببرد اما حتی به قیمت کشته شدنش هم که شده ، گروگانش را آزاد می کند  و بار سوم هنگامی است که به تنهایی با سمیره بردوش تنها بازمانده گروه رضا (که از قضا زمانی به خاطر چشم پوشی رضا از ازدواج با خواهرش ، قصد کشتن رضا را داشته ) مواجه می شود ، درحالی که اسلحه ای در دست دارد اما تسلیم عشقش می شود و بدون کوچکترین حرکتی خود را دربرابر گلوله های سلاح سمیره قرار می دهد. و این تراژیک ترین صحنه فیلم است که برای اولین بار تماشاگر می تواند ورای هویت کاراکترهای فیلم و حتی موضع گیری روشن کارگردان در همراهی با ایرانیان مدافع خرمشهر ، اما در آن صحنه به خصوص عشق فواد را بستاید و شاید لحظاتی برایش دل بسوزاند(اگرچه برای نخستین بار در فیلم "رهایی" تولیدی سال 1364 یعنی در بحبوحه جنگ تحمیلی بود که رسول صدر عاملی سرباز عراقی را هم فارغ از همه موضع گیری هایش ، یک انسان معرفی کرد که خانواده دارد و عشقی که در انتظارش است . بی شک یکی مهمترین از جنایات فجیع صدام ، واداشتن مسلمانان عراقی  به جنگ در مقابل  برادران ایرانی خود  به شمار می آید) اما شاید در این صحنه عشق و ایثار سمیره سوزان تر باشد که علیرغم علاقه اش به فواد ، آب و خاک و میهن خود را مقدم تر دانسته و عشق و علائق شخصی اش را به گلوله می بندد.

محسن مخملباف در داستان "مرا ببوس" در یکی از نامه های مصطفی به مرضیه (دو شخصیت اصلی قصه) می نویسد :"...با شاه مبارزه می کنم  نه برای فقری که آورده ، نه برای آزادی هایی که گرفته ، به خاطر همه عشق هایی که به هجران نشانده است..."

و قطعا یکی از صدها جنایت صدام و حامیانش همین عشق هایی بود که  به هجران نشاند و تنها نمونه ای از آنها را در فیلم "روز سوم" مشاهده می کنیم.

در "روز سوم" مسئله مام میهن و ناموس وطن به خوبی معنا می شود ، آنچه تاکنون به شکل شعار و تئوری مطرح می شد ، اینکه چرا دفاع از سرزمین تا این حد اهمیت دارد که برای آن بایستی از جان و مال و آبرو گذشت شاید تاکنون بدین صورت و در حال و هوایی ملموس مطرح نگردیده بود. مخفی شدن سمیره ( به عنوان  ناموس خانواده رضا)  درون خاک خانه شان ، به دفاع از آن خاک معنا و مفهوم عمیق تری می بخشد که همانا دفاع از ناموس تعبیر می گردد. و این محور و درونمایه اصلی فیلم "روز سوم" قرار داده می شود  که در سرتاسر ماجراهای مختلف آن جاری است. همه یاران رضا برای رساندن سمیره به بخش اشغال نشده خرمشهر، تا آخرین نفس و قطره خون می جنگند و همگی به جز یک نفر شهید می شوند تا سرانجام برانکار سمیره برروی رود کارون قرار بگیرد تا مفهوم دفاع از شرافت و ناموس وطن ، همچون رود در سراسر این میهن جاری گردد. همان مفهومی که که کمتر از 18 ماه بعد ، خرمشهر را از دست اشغالگران بعثی نجات بخشید.

و روز سوم ، روزی  بود که رضا و یارانش نه برای آزاد سازی بخشی از خرمشهر اسیر دست به عملیات نظامی زدند و نه برای فتح زمین یا موضع نظامی مهم ، آنها حتی برای دفاع از استحکاماتشان نیز چنین نکردند که جان خویش برکف دست گرفتند تا امانتی از جنس  ایران  را از خاک اشغال شده به قسمت آزاد برگردانند تا همچون تابوت سکینه قوم موسی (ع) ، انگیزه مضاعفی برایشان باشد جهت آزاد سازی خاک وطن.  اگر همه آن دفاع جانانه از وجب به وجب خاک وطن ، واقعیتی انکار ناپذیر باشد ، اما روز سوم را می توان روز حقیقت نامید که جوهره آن دفاع را روشن ساخت. حقیقتی که  ورای واقعیات موجود و ملموس ، حدیث تاثیرگذارتری بازمی گوید  ، حدیثی  که اساس دفاع 8 ساله ملت مسلمان ایران از باورها و اعتقادات و دلبستگی های دیرینش بود.

محمد حسین لطیفی برای به تصویر کشیدن حقیقت فوق ، از همه امکاناتی که در اختیارش بوده و زمان محدودی که داشته ، تا حد امکان و به نحوی مطلوب بهره گرفته است. استفاده از حادثه پردازی ، تعلیق ، روابط ملودراماتیک ، صحنه های درگیری ، جلوه های ویژه و ...از فیلم "روز سوم" اثری پرکشش ساخته است که با توجه به سابقه لطیفی در ساخت فیلم های خوش ساخت پرمخاطب در ژانرهای گوناگون (مانند : "سرعت" ، "عینک دودی" ، "خوابگاه دختران" و ...) چندان تازه نمی نمایاند اما تلاش  او برای ساخت یک فیلم جنگی از زاویه نگاهی تازه و بدیع ، تجربه ای نو است که می تواند برای سینمای ایران مغتنم باشد ، خصوصا سینمایی که حدود یک دهه چندان به گونه دفاع مقدس روی خوش نشان نمی داد.

لطیفی با فیلم "روز سوم" به روزها و سالهایی نقب می زند که شاید برای نسل جوان امروز چندان ملموس نباشد ، تصویر آدم هایی از دیروز  که بی ادعا بودند . آدم هایی که از قضا خیلی جدی عاشق می شدند . ولی  عشق به خانه و خانواده شان در دفاع از آب و خاکشان، مفهوم می یافت و برای آن عشق از همه چیز خود می گذشتند."روز سوم" قصه انسان هایی است که شور جوانی درسر داشتند ، برای همدیگر کرکری می خواندند ، درگیر می شدند ، دعوا می کردند ، به سر و کله هم می پریدند اما به وقتش هم پشت به پشت هم ، رو در روی دشمن می ایستادند. چراکه در "روز سوم " وقت نزاع بر سر اختلافات داخلی نبود . این جمله ای است که رضا به برادر دختری می گوید که قرار بوده با وی ازدواج کند ولی از آن سرباز زده و حالابرادر دختر به انتقام آبروی خواهرش برای کشتن رضا تا قلب مواضع دشمن پیش آمده است.رضا در حالی که مچ چاقو به  دست او را می گیرد، می گوید :"...حالا وقتش نیست ...نمی بینی که عراقی ها تا توی اتاقهای ما آمده اند؟..."

به نظر می آید این جمله رضا و در واقع محمد حسین لطیفی ، بیش از هر زمانی برای امروز ما و و وضعیت خطیر ایران معنی و مفهوم داشته باشد. برای امروزی که بازهم دشمنان این سرزمین از هر سو چنگ و دندان نشان می دهند و بیخ گوش ما لشکر کشی و ناوکشی می کنند. اگر نسل سوم  با تماشای فیلم "روز سوم"  فقط به موقعیت خطیر امروز کشورمان  واقف شود  ، به نظرم این فیلم کار خودش را کرده است.

 

 


 
 
بازخوانی پرونده سوپر قهرمان ها
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦
 

 به بهانه فیلم های "اسپایدرمن 3" و "دزدان دریای کاراییب 3"

چرا به قهرمان نیاز دارند؟

از 4 ماه مه 2007 بازهم تصاویر قهرمان افسانه ای دیگری برپرده سینماها رفت تا تماشاگر عام امروز جامعه آمریکا در بیش از 4000 سالن سینما به تماشای آن بنشیند و همه آرزوهایش را در وجود آن قهرمان سرخ و آبی پوش ببیند (همان رنگ های پرچم آمریکا)که از در و دیوارها مثل آب خوردن بالا می رود ، تارهای عنکبوتی اش را همچون رشته های طناب به گوشه و کنار ساختمان های مرتفع گیر می دهد و بوسیله آنها از این سو به آن سو می پرد تا با قدرت شگفت آورش ، دشمنان جامعه انسانی که خبیث و بدجنس و طماع هستند را نابود سازد. در مقابل همه این قهرمان بازی ها ، پلیس و نیروهای نظامی نظاره گر آرتیست بازی هایش ، تنها برایش دست می زنند و هورا می کشند! یادش بخیر ! یک زمانی این نیروهای نظامی  و امنیتی کلان شهرهای آمریکا مثل نیویورک ، در مقابل کینگ کنگ و گودزیلا و دایناسورهای سرزمین گمشده و بیگانه های فضایی و امثال آن ، لااقل از خود عکس العملی نسان می دادند و با تانک و توپ و هواپیما به جنگ با هیولاهای زمینی و فرازمینی می رفتند ولی گویا امروز دیگر همه چیز را برعهده سوپرقهرمانان خیالی گذارده اند!! اگرچه این تنها اسپایدرمن  نیست که چنین ماموریت های خطیری را انجام می دهد. سوپرقهرمان های دیگری هم هستند مثل بت من و سوپر من و 4 شگفت انگیز و لاک پشت های نینجا و ...که هر از گاه از داخل کمیک بوک ها بیرون می آیند و کمی از استرس و اضطراب مردم آمریکا را کاهش می دهند ، ولواینکه  برروی پرده سینما ، به آنها اطمینان خاطر دهند تا  نگران و هراسان نباشند که هیچ دشمنی برروی کره خاکی یا در اعماق فضا نمی تواند آنها را اذیت کند ، چراکه این سوپرقهرمانان حضور دارند و سر بزنگاه به دادشان خواهند رسید!!!

25 ماه مه نیز سر و کله کاپیتان جک اسپارو با قسمت سوم "دزدان دریای کاراییب" برپرده سینماها پیدا شد  که ترکیبی از لانگ جان سیلور "جزیره گنج و "سندباد" معروف است.(بسیاری از ایده های طرح قصه این قسمت از داستان های معروف سندباد گرفته شده است)  نمونه کامل یک کاراکتر آمریکایی با همه آن خصوصیات "شلختگی کابوی" که برخی آن را به "بی خیالی جنوبی " نیز تعبیر می کنند. جک اسپارو از آمریکایی ترین کاراکترهایی است که به مردم خود ینگه دنیا و البته این سوی آب ها قالب شده است. چراکه ریشه در فاتحان قاره نو و بنیانگذاران آمریکا دارد . پایه گذارانی که اغلب از دزدان دریایی فراری از مجازات حکومت اسپانیا به شمار می آمدند!!! (شگفت انگیز آنکه چند روز پس از اکران این فیلم ، یکی از مدیران پخش والت دیزنی گفته بود ، "جک اسپارو" به یک پدیده فرهنگی بدل شده است!!)

جک اسپارو هم علیرغم همه خصوصیات بلبشو و شلخته اش ، اما یک تنه ناجی شخصیت های مثبت قصه می شود و با همه بدمن ها و تهدید کنندگان آرامش دریاها در می افتد تا اینکه آنها را به سزای اعمالشان برساند. یعنی علیرغم جنگ و درگیری بی امان همه دوستان و یاران کاپیتان "برباسوا" و فداکاری های "ویل ترنر" و "الیزابت سوان" ، اما بالاخره این جک اسپاروست که قلب "دیوی جونز" را می شکافد و به حکومت سیاه او پایان می دهد.

اما سر و کله این به قولی سوپر قهرمان ها از کجا پیدا شد و چرا دوباره چند سالی است که پرده سینماها را عرصه تاخت و تاز خود قرار داده اند؟

در دهه 1930 یعنی همان زمان که آمریکا با بحران اقتصادی شدیدی دست و پنجه نرم می کرد ، این نیاز احساس گردید که آمریکاییان به لحاظ روانی احتیاج به وجود فوق قهرمان دارند تا در سایه تصور و خیال آن ، آرامشی ولو موقتی بیابند.  اینچنین بود که در سال 1933 شخصیت "سوپرمن" به صورت داستان مصور (کمیک استریپ) توسط "جری سیگل" و "جو شوستر" خلق شد. سوپرمن در واقع نشانه رویاهای آمریکایی بود ، قهرمانی که از اعماق فرهنگ آنگلوساکسون می آمد با مشخصات قهرمانان محبوب فوتبال آمریکایی که همواره حق قضاوت و اجرای عدالت را برای خود محفوظ نگه می دارند. گویی قاضی "روی بین" افسانه ای بود که می خواست برای نخستین بار قانون را در جامعه موسوم به "غرب وحشی" پیاده کند. یا جرج واشینگتن بود که می خواست همراه 54 تن از رهبران ایالت های دیگر ، در اواسط قرن هیجدهم ، قانون اساسی آمریکا را بنویسد.

با توفیق قصه های سوپرمن و استقبال گسترده از آنها ، مجلات ارزان قیمت و کتاب های سریالی ، مملو از این دسته داستان های مصور گردیدند ؛ فلش گوردون ، کاپیتان مارول ( که بعدا آدم های شگفت انگیز از درونش متولد شدند) ،بتمن ، باک راجرز ، فانتوم ، کاپیتان آمریکا و ...همه و همه سوپرقهرمانانی بودند که در حوادث و فجایع هیولاهای مختلف ، سر می رسیدند ،  با آنها می جنگیدند و پیروز می شدند.

در سال 1936 ، کمپانی یونیورسال حقوق استفاده بسیاری از این داستان های مصور را خریداری کرد و براساس آنها شروع به ساخت سریال های سینمایی نمود که مورد استقبال وسیع سینماروها قرار گرفت. این روند خصوصا در سالهای بعد ادامه یافت به ویژه در دورانی که آمریکا درگیر جنگ دوم جهانی و مصایب ناشی از آن گردید و سپس در ایام   پس از جنگ و سرخوردگی و یاس مردم ، همچنین طی  سالهای جنگ سرد برای مقابله با دشمنی به نام کمونیسم همواره این کاراکترهای سوپر قهرمان برای سردمداران اقتصاد و سیاست آمریکا که سرنخ رسانه ها و از جمله کمپانی های فیلمسازی را هم در اخنیار داشتند ، مورد بهره برداری قرار می گرفتند تا جامعه در مقابل تهدیدات و خطراتی که همان رسانه ها توی بوق می کردند ، احساس وابستگی بیشتری به قدرت حاکم بنماید.

تقریبا پس از دهه 50 که جامعه آمریکا ثبات بیشتری یافت و با ورود کاراکترهای تازه نفسی همچون "جیمزباند" و "مت هلم" و امثال آن (که بیشتر با دوران جنگ سرد متناسب بودند) ، سوپرمن و بت من و کاپیتان مارول ، طرفداران خود را از دست دادند و در نتیجه کم کم به محاق رفتند. اما به قول "کیم نیومن" در کتاب "فیلم های کابوس گونه " اگر در آن دوران  ،  یک سینماروی دهه 40 با ماشین زمان ، مسافرتی به دهه 70 می کرد ، حتما به نظرش مسخره می آمد که می دید از ماجراهای فلاش گوردون ، "جنگ ستارگان" را ساخته اند و یا سوپر من را بازسازی کرده اند. فیلم هایی که نسخه های اصل شان در زمان خود تحقیر گردیده و ناچیز شمرده می شدند.(در اینجا بایستی دو فیلم "بت من" ساخته تیم برتن در دهه 80 را مستثنی کرد ، زیرا برتن در آن فیلم ها ، کاراکتر بت من را بهانه ای برای پرداخت درونی و اکسپرسیونیستی  قهرمان های زمینی  به حساب آورده بود ، آنچه که باعث شد حتی در مقابل فیلم "بازگشت بت من" ، گروهی از یهودیان آمریکا موضع گیری نمایند ، به دلیل آنکه کاراکتر پنگوئن را برداشتی از صهیونیست های آمریکایی قلمداد کرده  بودند.)

به هرحال آن بنجل های دهه های 30 و 40 در دهه 70 و 80 دوباره توسط کمپانی های بزرگ و با بودجه های کلان جان گرفتند تا در واپسین سالهای جنگ سرد و درحالی که انقلابات مردمی در بسیاری از نقاط جهان ، منافع آمریکا را با خطر جدی مواجه ساخته بود، مردم آمریکا را دوباره با تهدیدهای موهوم و سوپرقهرمان های خیالی مشغول کنند ، تا سرخوردگی و یاس ناشی از شکست در ویتنام و ایران و آمریکای لاتین ، حداقل در سطح رسانه ای توجیه شود و آمریکاییان ولو در حد کاراکترهایی مانند "راکی " و " رمبو" پیروز میادین مختلف جهانی قلمداد گردند!!

دهه 90 ، همراه شکست اردوگاه کمونیسم ، هژمونی آمریکا را نیز در رهبری اردوگاه سلطه کم رنگ کرد ، چراکه مترسکی به نام کمونیسم از بین رفته بود و امپریالیسم آمریکا برای هدایت سیاسی بلوک غرب ، دستاویزی قوی در اختیار  نداشت. اینجا بود که سینمای آمریکا فرصتی یافت تا از چنگال سوپر قهرمان ها به در آید و با فیلم هایی همچون :"سکوت بره ها" ، "رقصنده با گرگ ها" ، "نابخشوده " ، "پالپ فیکشن" ، "نجات سرباز راین" ،" زیبایی آمریکایی" ، "فول مانتی" و "قاچاق" به بازیابی موضوعات مبتلابه تاریخی – اجتماعی جامعه خود  بپردازد که سالها در پس پرده های تهدیدات و خطرات موهوم پنهان مانده بود.

اما پس از 11 سپتامبر 2001 و حادثه برج های تجارت جهانی در نیویورک ، بازهم بهانه لازم در دستان سردمداران آمریکا قرار گرفت تا با ساختن و پرداختن دشمن تازه نفسی تحت عنوان "تروریسم" ؛ به خاورمیانه  لشکر کشی کنند و دوران طلایی ژاندارمی خود در دهه های 60 و 70 را تجدید نمایند. از این پس بود که طبق معمول هالیوود هم وارد گود شده و این بار (آنچنانکه که گردانندگان آن در همایشی پس از 11 سپتامبر 2001 عنوان کردند) با تمام قوا امکانات سینمایی خود را به میدان آورد.

اینجا بود که در کنار بسیاری از فیلم های تبلیغاتی مانند :"سقوط بلک هاوک" ، "پشت جبهه دشمن" ، "جاسوس بازی" و ...دوباره سر و کله سوپرقهرمان ها پیدا شد. در اولین تابستان بعد از حادثه 11 سپتامبر بود که نخستین "اسپایدرمن" جدید به کارگردانی سام ریمی و بابازی توبی مگوایر و کریستین دانست به روی پرده سینماها رفت و با فروش فوق العاده ای مواجه گردید. دومین قسمت در سال 2004 با همان گروه سازنده ، بازهم به توفیق وسیعی دست یافت. سال بعد ، "بت من" با روایت داستان آغازینش تحت عنوان " بت من آغاز می کند " با کارگردان قابل بحثی همچون کریستوفر نولان به میدان آمد. این "بت من" دیگر علنا در مقابل تروریست هایی که از شرق به گاتهام سیتی هجوم آورده بودند تا به قول خودشان آن شهر گناه و فساد را نابود گردانند ، می ایستاد!! علیرغم درگذشت کریستوفر ریو (بازیگر نقش سوپرمن ) هم بالاخره صاحبان کمپانی برادران وارنر پس از دو دهه ، یک سوپرمن جدید و تازه نفس از قوطی خود بیرون آورده و تحت عنوان "سوپرمن بازمی گردد" در سال 2006 روانه پرده سینماها کردند. این سوپرمن نیز به شکل مضحکی سعی داشت تا دنیا را یک تنه از شر آدم بدها خلاص کند و این مضحکه آنقدر شور بود که از طریق "سی دی" به اصطلاح پرده ای فیلم می توانستیم بارها و بارها در جدی ترین صحنه های آن  ، صدای خنده تماشاگران را بشنویم!!

اگرچه سام ریمی در اسپایدر من 3 ، سعی داشته تا جلوه تازه ای از این سوپرقهرمان ارائه نماید و یکی از بدمن های قصه را به سیاق  دکتر جکیل و مستر هاید ، درون وجه منفی خود پیتر پارکر قرار دهد ( درونی که توسط ماده ای خارجی از ورای کره زمین آلوده می شود) اما همچنان وی در گیر سوپرقهرمان بازی هایش است ، این بار با محکومی که از زندان گریخته (و حتما جامعه آمریکا را ناامن ساخته!) و از قضا عامل اصلی قتل ناخواسته عموی پیتر هم هست و اتفاقا در اثر یک آزمایش سری (شاید در جایی مثل گوانتانامو!)هم به موجودی شنی بدل می شود!! اسپایدرمن هم بر پس زمینه ای از پرچم آمریکا(لابد برای اینکه تماشاگر پرت هم شیر فهم شود !!)  ، این بار با کمک دوست / دشمن قدیمی اش ، هری آزبرن ، به جنگ وی می رود. ضمن اینکه پیام هایی از جنس صلح طلبی و بخشش هم در فیلم گنجانده شده است!!! نکته جالب آن که درون منفی یا مستر هایدی پیتر پارکر با نماد لباس سیاه و سر و وضع رپ گونه مشخص می گردد!(و این رپ شدن که به راک رقصیدن هم می انجامد!! بسیار مضحک  از کار درآمده)

در فیلم "دزدان دریای کاراییب" نیز ، آدم بدها با مهیب ترین و مشمئز کننده ترین چهره به نمایش گذاشته می شوند. کاپیتان دیوی جونز با آن سر و وضع اختاپوسی و یاران عجیب و غریبش در کشتی "داچمن" هراس آورتر از هر دشمنی نمایانده می شوند تا مخاطب  دلش را به جک اسپاروی بی اصل و نسب و بی قید و بند خوش کنند. خصوصا که این بار قسمتی از دشمنان هم از شرق آمده اند (مثل آن سرکرده دزدان دریایی سنگاپور با بازی "چو یون فت") تا پازل همیشگی هالیوود علیه آسیایی ها  تکمیل شود. و اینچنین معروفترین دزدان دریایی (یا شاید تروریست ها) اجتماع می کنند تا گنج دیوی جونز را بدست آورند!

همچنان در اسپایدر من 3 و دزدان دریای کاراییب 3 ، موضوع دشمن موهوم و خیالی ( و این بار بسیار موهوم تر) و ترس از آن به مخاطب القاء می شود و اینکه جامعه به شدت به امثال اسپایدرمن و جک اسپارو نیاز دارد. از همین روست که این فیلم همچنان مورد استقبال واقع شده و چندین  هفته بر صدر جدول پرفروش های آخر هفته آمریکا می نشینند.

مایکل مور (مستند ساز معروف آمریکایی ) در فیلم "بولینگ برای کلمباین" ،  پراکندن همین نوع ترس توسط رسانه های مختلف آمریکایی را موجب بروز و رشد  عدم اعتماد در جامعه آمریکا و رخداد سالانه  بیش از 11 هزار قتل با اسلحه در این کشور می داند . (از جمله فاجعه اخیر دانشکده پلی تکنیک ویرجینیا)

زیبگینو برژینسکی (مشاور امنیت ملی جیمی کارتر ، رییس جمهور اسبق آمریکا) هم در مقاله ای که در روزنامه واشینگتن پست 25 مارس 2007 نوشت، درباره  حضور چنین ترس و وحشتی که در جامعه آمریکا رواج داده می شود تا لزوم چنان سوپر قهرمان هایی توجیه شود و البته مصداق بارزش در دولتمردان آمریکایی جستجو گردد،می گوید :

«جنگ علیه ترور» موجب ایجاد «فرهنگ ترس» در ایالات متحده شده است. دولت بوش با تبدیل این سه کلمه به عنوان یک امر مقدس ملی پس از واقعه دهشتناک 11 سپتامبر، ضربه مهلکی به دموکراسی آمریکایی، امنیت روانی آمریکايیان و جایگاه ایالات متحده در جهان وارد کرده است . آسیبی که ازسوي این عبارت سه کلمه‌ای متوجه آمریکا شده است، بارها و بارها بزرگتر از آسیبی است که حملات 11 سپتامبر به ما وارد کرد، حامیان «جنگ علیه ترور»، از ابهام موجود در این عبارت به صورت استادانه‌‌ای استفاده کرده‌ اند. ارجاع دائمی به «جنگ علیه ترور»، رسیدن به یک هدف بزرگ را امکان‌پذیر ساخته است. این هدف، سبب گسترش فرهنگ ترس در ایالات‌متحده شده. ترسی که پشت این عبارت پنهان است، سیاستمداران را قادر می‌سازد تا با استفاده از این ترس، احساسات عمومی را در حمایت از طرح‌های خود برانگیزند. بدون ايجاد ارتباط روانی میان شوک ناشی از واقعه 11 سپتامبر و ادعای وجود تسلیحات کشتار جمعی در عراق، کنگره آمریکا هرگز اجازه ورود به جنگ عراق را صادر نمی‌کرد. انتخاب مجدد بوش در سال 2004 نیز تا حدودی در نتیجه تأکید بر این مسئله بود که «یک مملکت در حال جنگ» فرمانده کل قوای خود را تغییر نمی‌دهد. آمریکای امروز، در نتیجه گسترش فرهنگ ترس، دارای ملتی با اعتماد به نفس و نیرومند نیست. ملت ما هم اکنون چند پاره شده است، دیگر خبری از آن اعتماد به نفس آمریکایی نیست ...این مشکلات نتیجه 5 سال شست‌وشوی مغزی ملت آمریکا به نام «جنگ علیه ترور» است. آمریکای امروز کشوری ناامن و سرشار از ناراحتی‌های روانی است. کنگره آمریکا در سال 2003، گزارشی تهیه کرد و در آن 160 محل احتمالی وقوع حمله تروریستی را مشخص نمود. با لابی‌هایی که انجام شد، این آمار در ابتدای سال 2004 به 1849، در پایان همان سال به 28360 و در سال 2005 به 77769 مورد افزایش یافت. آخرین گزارشی که در اسناد ملی موجود است، این آمار را 300000 مورد اعلام کرده است. چنین آمارهایی خود دلیل دیگری از روان پریشی ناشی از گسترش فرهنگ ترس در ایالات متحده است.دولت، رسانه‌های عمومی و صنایع تولید سرگرمی در ایجاد فرهنگ ترس در جامعه نقش عمده را بازی می‌کنند. بیلبوردهای هشداردهنده در اتوبان‌ها، پست‌های بازرسی بی‌دلیل در ادارات و سازمان‌های مختلف، تلویزیون‌های کابلی که همواره ترس از عملیات تروریستی را گسترش می‌دهند و وسایل سرگرمی مانند فیلم‌هایی که شیطان را در هیبت عربی نشان داده و سبب گسترش اسلاموفوبیا  (اسلام هراسی) می‌شوند، نمونه‌ای از نقشی است که این عوامل در ایجاد جو ناامنی روانی در کشور برعهده دارند. آنچه امروز در تبلیغات مختلف مشاهده می‌شود، شبیه کارزار ضدیهودی نازی‌هاست و در صورت ادامه ، تبدیل به واقعه‌ای همچون هالوکاست خواهد شد."

وقتی در صحنه ای از فیلم "اسپایدر من" مردم به شدت برای این سوپر قهرمان عنکبوتی دست می زنند ، روشن می شود که جامعه آمریکا را تا چه حد  محتاج سوپر قهرمان ها کرده اند. شاید از آنجا که هیچگاه در تاریخش ، قهرمان آنچنانی نداشته است؟ ژان لوک گدار در صحنه ای از فیلم "در ستایش عشق" ضمن اشاره به هجوم فرهنگ و هنر بدون ریشه آمریکا بر فرهنگ و تاریخ اصیل اروپاییان ، آن را با تحمیل ناجی شدن یانکی ها در جنگ دوم جهانی مقایسه کرده و از زبان یکی از شخصیت هایش به نام "ادگار" (که شاهد خرید خاطرات جنگ فرانسوی ها از سوی یک استودیوی هالیوودی است تا براساس آن فیلمی درباره جنگ ساخته شود) می گوید :" ...آمریکاییان هیچ خاطره و گذشته ای ندارند و همیشه از خاطرات دیگران استفاده می کنند..."

در فیلم "گنج ملی" هم که نیکلاس کیج و دوستانش برای کشف رمز و رازی ، به دنبال تاریخ آمریکا هستند ، حتی در گنجینه ملی شان ، کلکسیونی از میراث سرزمین ها و ملت های دیگر را می یابند!!

و کلام آخر اینکه به قول گالیله :"بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد"!!!