مستغاثی دات کام

 
در حاشیه برخوردهای اخیر با شبکه قاچاق فیلم های ویدئویی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦
 

عروسی به کوچه ما هم رسید!!

بدون تردید ، پدیده قاچاق محصولات فرهنگی یعنی تکثیر و توزیع غیرقانونی آنها ، از مذموم ترین حرکات غیرانسانی در جوامع مختلف است ، چراکه سرقت فکر و اندیشه و خلاقیت به حساب  می آید.  تقریبا می توان عمر آن را برابر سابقه تولید هنر و آثار هنری دانست. خصوصا از زمانی که تولیدات فرهنگی در ابعاد صنعتی گسترش یافت ، این پدیده نامبارک ، شکل و فرم سهل و در عین حال پیچیده تری یافت.

در کشور ما هم این مسئله همواره چه از نوع داخلی و چه از مدل خارجی اش به چشم خورده است ، به ویژه آنکه هنوز ایران معاهده  بین المللی حقوق مولف یا کپی رایت را امضاء نکرده و از همین رو مثل آب خوردن ، آثار هنری خارجی اعم از محتوای کتب ، موسیقی های مختلف و نقاشی و فیلم و ...مورد بهره برداری های غیرمجاز قرار می گیرد و البته از آن سو هم ، آثار ارزشمند فرهنگ ما مانند کتب و دیوان اشعار بزرگترین شعرای ایران همچون : حافظ و خیام و مولوی و ...به کرات در کشورهای غربی به چاپ رسیده و منتشر می شود ، بدون آنکه کمترین حقوقی بابت آنها به ایران پرداخته شود. عادی بودن برداشت های غیرقانونی از آثار و مکتوبات دیگران به آنجا رسیده که مقوله کپی رایت ، دیگر حتی بین خودمان هم رعایت نمی شود و به راحتی و بدون اجازه ، مطالب نویسنده ای را در کتاب یا مقاله  دیگری چاپ می کنند ، موسیقی دیگران را برای آثار خود مورد استفاده قرار می دهند و تصاویر فیلم دیگر را به نام خود سند می زنند. تازه فقط باید دعا کرد که این برداشت های غیرقانونی به جعل نام و عنوان منتهی نشده و اثر کسی با نام فردی دیگر ، به ثبت نرسد!

اما این قضیه تا آنجا که در خانه و کوچه همسایه بود ، چندان موجب رنجش و آزار دوستان فیلمساز را فراهم نمی کرد. خاطرم هست در سال 1383 ، شرکت ها و موسسات تولید و توزیع نوارهای صوتی که آلبوم های مختلف موسیقی را تهیه ،  ضبط و تکثیر می کردند ، در یک حرکت هماهنگ و با جلب نظر قوه قضاییه ، علیه  قاچاقچیان محصولاتشان به مبارزه برخاستند. چراکه همه سرمایه و تلاششان در تولید و ضبط و تکثیر  آثار موسیقایی که غالبا هم با هزینه های بالا صورت می گرفت و بوسیله فروش سی دی ها اریژینال به قیمت 3-4 هزار تومان امید بازگشت داشت ، در اقدام غیرقانونی قاچاقچیان و عرضه کپی های ارزان قیمت و بدون کیفیت ، برباد می رفت . مضافا براینکه آنها مانند تولید کنندگان فیلم های سینمایی ، دیگر امکان اکران در سینماها و فروش به شبکه ویدئویی و هواپیما و قطار و غیره را هم در اختیار نداشتند. متاسفانه در آن زمان علیرغم مساعدت قوه قضاییه ، تولیدکنندگان فیلم های سینمایی در این حرکت ، همکاران خود در بخش تهیه و ضبط موسیقی و صدا را یاری نکردند و یکی از مهمترین دلائل ابتر ماندن آن حرکت  ، همین عدم همکاری تهیه کنندگان سینمای ایران ذکر شد.

اما گویا حالا به قول معروف عروسی به کوچه آنها رسیده است ! یا بهتر بگوییم سالها صدای دایره و تنبکش می آمده و حالا دیگر راستی راستی وارد کوچه سینمای ایران و تولیدکنندگانش شده است. اگرچه همین امروز هم برخی بدبین ها  در اصل قضیه تردید دارند و ...بگذریم!

به هرحال و در هرصورت و با هر نیت ، تهیه ،  توزیع و تکثیر غیرقانونی هریک از آثار هنری داخلی و خارجی ، عملی نامشروع و ناپسند قلمدادمی شود. اما آیا این عمل نامشروع در مورد تکثیر و نوزیع بی حساب و کتاب و افسارگسیخته فیلم های روز غربی و به خصوص آمریکایی در قالب "سی دی" و "دی وی دی" های ارزان قیمت فاجعه آمیزتر نبوده و نیست؟ آیا تاثیرهای نامطلوبی که آثار فوق (که حتی در کشورهای تولید کننده شان با درجه بندی های سنی به اکران عمومی می رسد) بر اذهان کودکان و جوانان ما داشته و دارند ، صدها میلیارد تومان خسارت بارتر از آن مثلا چندمیلیون تومانی  نیست که احتمالا فی المثل فلان تولید کننده ضرر نموده ؟! آیا همین اخیرا و در پی فاجعه کشتار دانشگاه پلی تکنیک ویرجینیای آمریکا ، جامعه شناسان و روانشناسان معتبر جهانی عنوان نکردند که یکی از مهمترین عوامل رشد خشونت در جامعه آمریکایی ، تولید انبوه فیلم های سراسر کشت و کشتار و مملو از زد و خوردی است که توسط کمپانی های هالیوود به خورد جوانان و نوجوانان داده می شود؟ یادمان رفته است ماجرای آن دختران و پسرانی که با تماشای کنترل نشده  همین گونه فیلم ها ، در همین شهر خودمان دست به چه اعمال شنیعی زدند؟ نکته جالب آنکه در یک آمار گیری در آمریکا ، درصد قابل توجهی از خانواده های آمریکایی گفته اند که دیگر اجازه نخواهند داد ، بچه هایشان به دیدن فیلم های خشونت بار بروند. آیا خانواده های ما هم چنین حساسیتی به خرج می دهند با با جمله " بگذار ببینند ، جوانند دیگر"! خیال خود را راحت می کنند؟!! و فردایی که خدای ناکرده جگرگوشه شان را در گوشه تباهی و سیاهی دیدند ، بر سر خود می زنند که وای چه شد ؟ من که در مورد بچه ام کوتاهی نکردم!!!

اخیرا در خبرها آمده بود که مقامات رسمی فیلمسازی آمریکا از خست مشتریان چینی خود در خرید فیلم های هالیوود به خشم آمده اند. چراکه آنها سالانه همان حداقل 20 فیلمی که طبق قانون عضویت در سازمان تجارت جهانی باید بخرند را می خرند و نه بیشتر! در حالی که تولیدات سینمای آمریکا در هر سال بیش از 1000 فیلم را شامل می گردد. به ادعای این مقامات ، روش حداقلی چینی ها در خرید آثار سینمای آمریکا ، در مقابل ، باعث رواج بازار قاچاق این محصولات گردیده و از این بابت ضرری معادل 244 میلیون دلار متوجه کمپانی های هالیوودی نموده است!

براستی چرا سردمداران کمپانی های هالیوود ( که اینچنین از تکثیر نسخه های غیر مجاز "دی وی دی" در چین به خشم آمده اند )از رواج شبکه های غیرقانونی توزیع و پخش فیلم هایشان در ایران عصبانی نمی شوند و اعتراض نمی کنند؟! آنها که برای کوچکترین مورد ، انگشت اتهامشان را متوجه ایران می گردانند ، چرا از این ضرر مالی هنگفتی که بازار قاچاق فیلم هایشان در ایران متوجه کمپانی های سینمایی شان می کند ، سخنی نمی گویند و حرفی به میان نمی آورند؟!!

چگونه می شود که فیلمی مانند "اسپایدرمن" تنها 4 روز پس از اکران در آمریکا ، در حالی که هنوز در بسیاری از کشورهای اروپایی به نمایش درنیامده ، در سراسر ایران با زیر نویس فارسی توزیع می شود؟! چه سرمایه و هزینه هنگفتی می تواند چنین شبکه و سیستم پرسرعتی را تغذیه کند تا فیلمی به نام "شبی با پادشاه" (که تحریفی دیگر از تاریخ  ایران باستان در عنوان کردن حاکمیت یهودیان بر پادشاهان هخامنشی است) ، در شهرهای ایران به فارسی پخش شود و در کنار هر خیابانی و در بساط هر دستفروشی یافت گردد؟!! چگونه است که همان فیلم معروف شده "300" با زیر نویس فارسی به سرعت در ایران پخش می شود تا  دستفروشان هنرمند! با فریاد "فیلم توهین آمیز 300 رسید" مشتریان خود را جلب کنند؟!!!

درباره نتایج فضای فوق  که به نظر بسیار  فراتر از سود مالی مد نظر تولید کنندگان هالیوود به نظر می آید  و  برای سردمداران نظام امپریالیسم ، منافع اساسی تری در بر دارد ، بهتر است  به تحلیل تاریخی – فرهنگی یکی از نظریه پردازان و کارشناسان سینما در آمریکا توجه کنیم .

"ریک آلتمن" از اساتید دانشگاه پرینستن آمریکا درباره کارکردهای فرهنگی فیلم های آمریکایی در دیگر جوامع در یکی از کتاب هایش می نویسد:"...بیش از نیم قرن آثار سینمایی  ، نقش بزرگی در تحکیم و قوام جامعه آمریکایی و معرفی آن به دنیا داشتند. سینما به عنوان یکی از پرخرجترین تولیدات ، خصوصا در ژانرهایی  که پیوند بیشتری با دیگر آداب و سنت های فرهنگی آمریکایی داشت ، به طور مرتب برای تبلیغ اهداف فرهنگی و هنری و همچنین اقتصادی و اجتماعی سردمداران آمریکای پس از جنگ (که قصد نفوذ در جهان به عنوان استعمار نو در سر داشتند) به کار گرفته شد...فیلم  های هالیوودی آنچنان نفوذی در زندگی روزمره جماعت عاشق سینما  داشت  که ناخودآگاه رسوم آمریکایی را در دیگر جوامع گسترش می داد...فیلم هالیوودی همیشه نگاهها را از معضلات عمیق جامعه بشری به دلمشغولی های جامعه آمریکایی سوق می داد و به شکلی  آرمان شهر فرهنگ یانکی ها را به  تماشاگران ساده لوح  حقنه می کرد ( و می کند) که آنها حتی در دورترین جوامع نسبت به آمریکا هم دغدغه های فرهنگی غربی را مسئله خود به حساب می آوردند.  آنها قانع شدند که  همچون قهرمانان همان  فیلم ها زندگی کنند ، لباس بپوشند و حتی موی سر خود را آرایش کنند که همه و  همه در واقع تقلیدی از زندگی اسطوره ای آمریکایی بود و بس..."

شاید از همین رو بوده و هست که مراسمی مثل کریسمس و هالووین و والنتاین و ...بیش از کشورهای غربی ، در برخی سرزمین های ملل شرق (که اساسا هیچگونه سنخیت فرهنگی  با مراسم یاد شده ندارند ) از جمله بعضی بخش های کشور خودمان ، رواج بیشتری دارد تا ممالک مربوطه!!

با همین فیلم ها و آثار فرهنگی است که اینک در ضد آمریکایی ترین و ضد سرمایه داری ترین کشورها که زمانی شعارهای ضد امپریالیستی شان گوش فلک را کر می کرد ، مثل ویتنام کمپانی های تجاری امریکایی حاکمیت بلامنازعی حداقل بر اقتصاد و فرهنگ دارند. به خاطر دارم چند سال پیش که نخستین فیلم ویتنامی مستقل ، ساخته سینماگری جوان از این کشور (که در آمریکا بزرگ شده بود) برپرده رفت ، سکانس افتتاحیه آن با تصویر تکان دهنده ای از میدان مرکزی پایتخت ویتنام  یعنی شهر هوشی مینه ( نام رهبر مبارزات طویل المدت ویت کنگ ها علیه آمریکا که صدها هزار کشته و زخمی و آواره برجای گذارد ) شروع می گردید  که تابلوهای بزرگی از کمپانی های عظیم  چند ملیتی مانند کوکاکولا و فیلیپس و ماکسل و ...احاطه اش کرده بودند.

متاسفم ،  علیرغم تمامی اقداماتی که گفته می شود علیه شبکه های قاچاق به عمل آمده ، اما هنوز در مسیر رفت و آمدم ، در سطحی گسترده به دستفروشانی برخورد می کنم که فریاد فیلم های روز سرمی دهند. امیدوارم نیروی انتظامی و شهرداری همانگونه که با سایر معضلات اجتماعی برخوردی قاطع داشته اند ، با عوامل پدیده مذموم تکثیر و توزیع غیرقانونی و قاچاق فیلم های سینمای ایران نیز مواجه شوند. این درحالی است که تصور می کنم خوشبختانه چند سالی است ، علاقمندان فیلم و سینما با تلاش وسیعی که در تلویزیون و شبکه های رسمی ویدئویی برای تهیه ، دوبله و پخش فیلم های روز و کلاسیک سینمای جهان به خرج داده می شود ، دیگر کمتر دغدغه تهیه اینگونه فیلم ها رادارند. امروز با زمانی که هنوز ویدئو مجاز نبود و از دو شبکه تلویزیونی موجود نیز تنها 2 فیلم سینمایی (آنهم اغلب تکراری) در طول هفته پخش می شد و ما برای دیدن آثار مهم تاریخ سینما و یا فیلم های  ارزشمند روز دنیا ، خود را به آب و آتش می زدیم تا نسخه ای از آنها را با کیفیت بسیار نازل تهیه کنیم ، بسیار متفاوت شده است.

 

 

 

 


 
 
فیلم های دیدنی سال ۲۰۰۶:هزارتوی پن
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦
 

Pan's Labyrinth

 

لالایی برای کودکان فراموش شده

"سالها پیش ، در یک دنیای زیرزمینی ، که در آن درد و رنجی نبود ، شاهزاده خانمی زندگی می کرد که همیشه رویای دنیای آدم ها را در سر داشت . او رویای آسمان آبی ، نسیم آرام و آفتاب تابان را می دید. تا اینکه یک روز که نگهبانان غافل ماندند ، شاهزاده خانم فرار کرد. در دنیای بیرون ، درخشندگی نور ، چشمانش را کور کرد و ذهنش را از هرگونه خاطره گذشته پاک نمود. او از خاطر برد که چه کسی بوده و از کجا آمده است. بدنش از سرما و بیماری و درد ، رنج می کشید تا سرانجام باعث مرگ او شد. پدرش ، پادشاه همان دنیای زیرزمینی ، همواره باور داشت که روح دخترش باز خواهد گشت ، شاید در جسمی دیگر ، مکانی دیگر و زمانی دیگر . و از همین رو در انتظارش ماند تا آخرین نفسش بیرون بیاید ، تا دنیا از چرخش باز ایستد..."

با این جملات به سبک و سیاق افسانه های پریانی ، فیلم "هزارتوی پن" آغاز می شود و مخاطبش را به تصور  قصه ای خیالی ،  ناگهان در میانه واقعیتی خشن و وحشیانه از جنگ های داخلی اسپانیا رها می سازد. سال 1944 ، سالی که دیکتاتوری ژنرال فرانکو با استفاده از آتش جنگ جهانی دوم ، نیروهای انقلابی و میهن پرست آزادیخواه را قلع و قمع کرد. یکی از افسران سنگدل فرانکو به نام کاپیتان ویدال قرار است همسر مادر  قهرمان داستان" هزارتوی پن" شود که دخترکی 12 ساله به نام افلیاست و قصه ای که در ابتدای فیلم می شنویم ، در واقع متعلق به کتابی است که افلیا می خواند در حالی که همراه مادرش به سوی مقر کاپیتان ویدال در سفر است.

از همین جا گی یرمو دل تورو (نویسنده فیلمنامه و کارگردان "هزار توی پن" ) تماشاگرش را در میان دو دنیای افسانه ای پن و رئال کاپیتان ویدال معلق نگه می دارد. آنچه که کمتر در آثاری اینچنین سابقه پیدا نموده است. شاید تنها در فیلم های استیون اسپیلبرگ بتوان سراغ این گونه ترکیب تاثیر گذار از واقعیت و خیال را مشاهده کرد. چراکه قهرمانان  اسپیلبرگ نیز برای گریز از جهان خشونت بار و تلخ واقعی ، رهسپار سرزمین های خیالی و افسانه ای می شوند. مثل ریچارد درایفوس و همه آدم هایی که خسته و دلزده از دنیای واقعی شان در"برخورد نزدیک از نوع سوم" تمامی خطرها و رنج ها را به جان می خرند  تا همراه بیگانه های فضایی که تمایل به تماس با زمینی ها را داشته اند ، به سوی دنیاهای ناشناخته و تازه رهسپار گردند. یا همچون پیتر فیلم "هوک" که به نورلند می رود تا دوباره بتواند با بچه هایش ارتباط برقرار کند و یا ....از همین روست که فیلم های غیرافسانه ای اسپیلبرگ ، به شدت تلخ و تکان دهنده هستند ، مانند رنج آن زنان سیاهپوست فیلم "رنگ ارغوانی" ، له شدن کودکی و نوجوانی در اسارت فیلم "امپراتوری خورشید" ، سوختن زندگی عاشقانه در فیلم "همیشه" ، به بردگی کشاندن وحشیانه سیاهپوستان آفریقا در "آمیستاد" ، سلاخی انسانها در جنگی بی هدف در "نجات سرباز راین" و ...

اگرچه به نظر می آید که دل تورو در فیلم "هزارتوی پن" نوع ساختار روایتی فیلم های اسپیلبرگ را منبع الهام قرار داده ولی با هوشمندی به آن وجهی تازه ای بخشیده که به چنین شکل و شمایلی  در همان فیلم های اسپیلبرگ نیز دیده نشده است.او  دو دنیای افسانه و رئال فیلم را کاملا از یکدیگر جدا و منفک نگاه داشته ، که تا اواخر فیلم به نظرمی آید هر یک از این دو دنیا ، برای خود ساز جداگانه ای می زنند و حتی تماشاگر ناصبور از خود سوال می کند که اساسا این دو روایت نا همگون چه تناسبی با یکدیگر دارند که در کنار هم قرار گرفته اند. و تنها در آخرین صحنه فیلم است که گویی پازلی تکمیل شده و هر دو دنیای خیال و واقعی ، جایگاه خود را در کنار هم می یابند. این در حالی است که لحن دو پهلوی فیلم همچنان باقی می ماند ، به این مفهوم که بالاخره نمی توان حکم قطعی صادر کرد ،  آیا همه آن دنیای زیرزمینی پن ، تصورات خیالی افلیا بوده که از خواندن کتاب مربوطه در ذهنش جای گرفته؟

آن طور که در موقع مرگ ، لحظه ای تصور می نماید ، واقعا همان شاهزاده گمشده است و اینک به قلمرو پادشاه بازگشته تا زندگی جدیدی آغاز نماید. اما تمام شدن آن دنیا با خاموش گشتن  لبخند کم رنگ برروی لبان افلیای در حال مرگ و سپس جان دادن او ، می تواند باعث ابطال فرضیه یادشده باشد. اما وقتی پس از مردن افلیا ، دوربین از زمین فاصله می گیرد و همچنان صدای پن می آید و سرنوشت افلیا را در دنیای زیرزمینی حکایت می کند که قرن ها بر آن دنیا حکومت کرده و اینکه تنها افرادی می توانند نشانه های وی را در زمین ببینند که چشم بصیرت داشته باشند ، مجددا فرضیه حقیقی بودن دنیای افسانه ای پن تقویت می شود.

اما دل تورو ، هر دو دنیا را به غایت زشت و ناموزون به تصویر کشیده است. گویی وی علاقه داشته که همچنان موجودات کریه المنظر خود را در این فیلمش نیز به نمایش بگذارد. (به خاطر داریم که وی در فیلم های قبلیش مثل" هل بوی" و "بلید" و "میمیک" و...نیز در استفاده از مخلوقات مشمئز کننده ، نهایت علاقه را به خرج داده بود. به طوری که حتی چهره شخصیت های مثبت همچون خود هل بوی نیز چندان دوست داشتنی و قابل تحمل نبود ) از خود پن گرفته که گویا قرار است مجددا شاهزاده یا همان افلیا را به سرزمین پدری اش رهنمون گرداند و سر و شکل ترسناکی دارد  ، تا آن ریشه درختی که افلیا برای بهبود مادرش به توصیه پن در زیر تخت وی قرار می دهد (به نظر از ریشه های زنده فیلم "هری پاتر و سنگ جادو" آمده باشد) تا قورباغه عظیم الجثه ای که با استفراغ خود ، کلید مورد نظر افلیا را به او می سپارد و تا آن موجودی که چشمانش را در کف دست گذاشته و به تعقیب افلیا می پردازد.

در دنیای واقع نیز کاپیتان ویدال دست کمی از آن مخلوقات کریه المنظر ندارد و اگرچه زمانی آن کراهت را درون خود پنهان نموده ولی هنگامی که با چاقوی مرسدس ، دهانش چاک می خورد و خود با نخ و سوزن آن را در مقابل چشمان تماشاگر می دوزد ، تقریبا با همان موجود چشم در دست ، تفاوتی پیدا نمی کند!!

دل تورو رنج زندگی در دنیای رئال را آنچنان مرارت بار و دشوار نشان می دهد که افلیا وقتی پس از مرگ مادرش ، بعد از مدتها پن را می بیند که می خواهد شانس دیگری برای بازگشت به دنیای زیرزمینی به وی بدهد ، مشتاقانه به آغوش آن موجود زشت و بی قواره پناه می برد و به وی التماس می نماید که با همراهش برود.

به نظر می آید آنچه در نظر دل تورو و فیلم "هزار توی پن" ، بیش از هر چیزی وحشتناک و محنت بار می نماید ، همان زندگی تحت سلطه فاشیسم است که در قتل و کشتار و شکنجه انسانها برای حاکمیت خود ، هیچ حد و مرزی نمی شناسد. این هراس و رنج در دنیای کودکانه افلیا که از دیکتاتوری و فاشیسم و مبارزه و انقلاب چندان درکی ندارد ، به  شکل از دست دادن پدر و مادر و  سپس زندگی زیر دست ناپدری خشن و بی رحم  ، خود را نشان می دهد . ناپدری که  در مقابل مرگ مادر و تنبیه و مجازات اطرافیان و حتی خود افلیا هیچگونه مروتی از خود بروز نمی دهد. درواقع دل تورو در فیلمنامه توانسته به خوبی دنیای ستمگر فاشیستی را  با ساده ترین و ملموس ترین الفاظ و کلمات و رفتارها به زبان کودکانه برای افلیا و همسالان وی معنا ببخشد. مثلا  علاقه شدید افلیا به شنیدن لالایی که از مرسدس خواهش می کند تا برایش بخواند ، یکی از همین معانی به نظر می آید. 

 خواندن لالایی کودکانه به عنوان عصاره محبت یک مادر که در آواز آرام و حزینی تبلور پیدا می کند تا آرامش و امنیت را به کودکش هدیه نماید  ، ساده ترین حق یک کودک است که افلیا از آن محروم شده  است . اینکه سرش را برروی زانوی مادر بگذارد و مادرضمن نوازش موهای وی ، در گوشش لالایی زمزمه کند را دیگر بعد از مرگ مادر و در خانه کاپیتان ویدال ،  لمس نخواهد کرد.. دل تورو نا امنی و تنش فضای حاکمیت فاشیسم را در خوانده نشدن ساده لالایی برای کودکان معنی می کند تا نشان دهد که چگونه کودکان در یک محیط اشغال شده توسط بیگانگان ، حتی در خانه حفاظت شده هم همواره در هراسی گنگ و ترسی ناشناخته به سر می برند.

غم انگیزترین صحنه فیلم ، سکانس پایانی است که افلیا در حال مرگ برزمین افتاده و مرسدس بالای سرش لالایی می خواند تا آن امنیت و آرامشی را که هیچگاه در زندگی درک نکرد را  هنگام مردن به او هدیه کند و همین لالایی است که به ملودی موسیقی فیلم "هزار توی پن" تبدیل شده و یکی از زیباترین موزیک های فیلم سال گذشته را به وجود می آورد.

البته "هزار توی پن" برخلاف نامش لایه های چندان پنهان و تودرتویی ندارد. قصه ای سرراست و ساده که شاید بارها نظیرش را شنیده ، خوانده و یا دیده باشیم در دو سویی موازی که البته در آخر به یکدیگر می رسند. حتی قضیه آن مبارزان علیه فرانکو و نفوذشان در مقر کاپیتان ویدال توسط خواهر یکی از انقلابیون  (مرسدس که رییس قسمت غذا و آشپزخانه است) و پزشک پایگاه سربازان فرانکو  دیگر پس از فیلم هایی مانند زیر زمین (امیر کاستاریکا ) بیشتر به قصه و افسانه های قهرمان پردازانه  شبیه است. خصوصا با آن قلع و قمع افراد کاپیتان ویدال در حالی که مرسدس را محاصره کرده اند که وسترن های معمولی دهه 40 و۵۰هالیوود را به ذهن متبادر می سازد.می گویند در جریان جنگ ها ، بمباران ها ، اشغال بیگانه ، آوارگی ها ، خرابی ها و ...بیشترین آسیب را کودکان تحمل می کنند  ، آسیب هایی که بیش از آنکه جسمشان را زخمی کند ، روح لطیفشان را می آزارد. آزاری که جراحتش تا آخر عمر با آنهاست و در هر شرایطی ، گذر زندگی شان را تحت تاثیر قرار می دهد. شاید بتوان گفت آنچه بیش از هر نتیجه ای می توان در فیلم "هزارتوی پن" مورد اشاره قرار داد ، همین باشد

 

 

 

 

 


 
 
اندرباب مقابله با فیلم های ضد ایرانی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦
 

سینما جای بیانیه و سخنرانی نیست...

شرکت و نمایش فیلم انیمیشن "پرسپولیس" در جشنواره فیلم کن ، بعد از فیلم "300" ، بار دیگر قضیه فیلم های ضد ایرانی را به طور جدی در داخل و خارج کشور مطرح ساخت و این بار حتی خیلی سرراست و مستقیم بنیاد سینمایی فارابی را درگیر خود ساخت ، به طوری که طی نامه اعتراضیه ای به مسئولان جشنواره فیلم کن ضمن انتقاد به نمایش فیلم "پرسپولیس" ، نسبت به عدم پذیرش آثار سینمای ایران در این جشنواره اعتراض شد.

نمی دانم تا چه اندازه مقوله فیلم و سینما با بیانیه و اعتراضیه و تکذیبیه و سخنرانی و امثالهم جور در می آید؟ فقط این را می دانم که سینمای غرب و همین جشنواره کن هرگز با این شیوه ها برروی ذهن مخاطبانشان تاثیر نگذاشته و تلاش نکرده اند با ابزار و روش های مذکور ، خود را به تماشاگرانشان بقبولانند. دو سال پیش در همین جشنواره کن ، فیلم معروف و ضد بوش مایکل مور (فارنهایت 11/9 ) ، نخل طلایی جشنواره را برای نخستین بار نصیب  یک فیلم مستند کرد و البته دولت بوش یا مثلا سخنگوی کاخ سفید و امثال آن هم به مدیران جشنواره اعتراضی نکردند. چند سال پیش انیمیشنی تحت عنوان "ساوت پارک" در سینمای آمریکا تولید شد ، که به دلیل زیر سوال بردن برخی شیوه ها و روش های جاری در سیستم اجتماعی و سیاسی  آمریکا ، اعتراضات زیادی را برانگیخت و حتی ترانه آن با اینکه در مراسم اسکار نامزد دریافت جایزه گردیده بود ، اما به دلیل مغایرت با شئوونات اخلاقی و اجتماعی ، در همان مراسم هم پخش نشد. اگرچه اینگونه تحرکات در سیستم رسانه ای خاص غرب که بیشتر در تیول سرمایه داران و لابی های صهیونیستی است ، ناشی از اختلافات کبوترها و بازها (دمکرات ها و جمهوری خواه ها) تلقی می شود ، اما به هرحال در مقابل این فیلم های به اصطلاح ضد آمریکایی ، بیانیه و اعتراضیه و تکذیبیه صادر نشد بلکه فی المثل عوامل حزب جمهوریخواه به همان سازندگان انیمیشن "ساوت پارک" پول هنگفتی پرداخت کردند تا انیمیشنی دیگر ساخته شود  تحت عنوان "تیم آمریکایی : ژاندارم جهانی" تا این بار تمام بازیگران و هنرمندان هالیوود که ضد حزب جمهوریخواه  و به اصطلاح آنتی بوش بودند را زیر علامت سوال برده و به همدستی با رهبر کره شمالی در سوق دادن دنیا به سوی یک جنگ هسته ای ، متهم کند!  در آن انیمیشن ، اسامی برخی بازیگران معروف هالیوود مانند شان پن ، تیم رابینز، سوزان ساراندن ،  جرج کلونی و رابرت دونیرو  ...به طور علنی مطرح شده بود که فکر می کنم ساخت چنین فیلمی در ایران ، همه هنرمندان را شکایت به دست ، پشت درهای دادگستری به صف می کرد!! اما آن بازیگران و هنرمندان ، چنین کاری نکردند و به جای آن مثلا" شان پن" در فیلمی به نام "همه مردان شاه" بازی کرد که در آن تمامی سلامت انتخابات و صلاحیت کاندیداهای جمهوری خواه  خدشه دار می شد یا  سوزان

ساراندن در تظاهرات ضد بوش حضوری فعال داشت وجرج کلونی علاوه برساخت فیلم "شب بخیر و موفق باشید" که دوران سیاه مکارتیسم را در امروز آمریکا معنا می کرد ، در فیلم "سیریانا" نقش اصلی را داشت که به حضور  کمپانی های نفتی آمریکا و سازمان سیا در پشت صحنه تروریسم بین المللی می پرداخت و همچنین رابرت دونیرو هم فیلمی به نام "چوپان خوب" را جلوی دوربین برد که تولد سازمان سیا را در گروهی مخوف تصویر می کرد و دخالت های آمریکا در کشورهای دیگر را از زمان جنگ دوم جهانی مورداشاره قرار می داد.

مقصود از همه مثال های فوق  این است که پاسخ هر کنشی ، زمانی موفق به نظر آمده که از جنس خود آن کنش شکل گرفته است. نمی شود مثلا وقتی دشمنی با توپ و تانک به کشور ما حمله کرده ،  با بیانیه و سخنرانی به مقابله اش برخاست. نمی توان برای یک بازی فوتبال که رقیب ما از هر جهت خود را برای بردن  آماده ساخته ، مثل برخی مربیان فقط به حواشی پرداخت و مثلا اطلاعیه صادر کرد که چرا تیم مقابل فلان بازیکن و بهمان مربی را استخدام کرده است. اما متاسفانه گویا ما عادت کرده ایم که هر زمان خود را بازنده احساس می کنیم ، به نا داوران و ماجراهای پشت پرده گیر بدهیم تا تمام گناهان را از گردن خود باز کرده و به قول سیاستمداران ، فرافکنی کنیم.

راستی اگر گفته می شود ، فیلم انیمیشن "پرسپولیس" واقعیت های ایران و انقلاب اسلامی را منعکس نمی کند ، خود ما در سینمای ایران ، چند تا انیمیشن تولید کرده ایم   تا واقعیت های مذکور را به جهانیان بنمایاند؟ چند انیمیشن یا فیلم برای مخاطبان داخل کشور ساخته شده که تصویر درستی از تاریخ ایران و واقعیت های انقلاب اسلامی را بر پرده ببرد؟ دراین یک دهه اخیر کدام یک از فراز و نشیب ها و به اصلاح بزنگاههای تاریخ کهن یا معاصر ایران در فیلم های تولیدی سینمای ایران منعکس گردیده تا نسل امروز به حقایق تاریخی کشورمان  آگاه شود؟ مثلا آیا درباره مشروطیت (که می گویند سرآمد آزادیخواهی تاریخ یکصدساله ملت ایران است) ، فیلمی جلوی دوربین رفته ؟ درباره قضایای ملی شدن صنعت نفت چه ؟ ( که امروزه در جریان حق انرژی هسته ای برای ایران بسیار می تواند به استدلالات نسل سوم کمک نماید ) ، در مورد کودتای 28 مرداد چطور؟ (که همچنان یکی از ادعاهای تاریخی  ایران علیه آمریکا به حساب می آید  و البته اکثریت نسل امروز و شاید هم دیروز از آن چیزی نمی دانند) ،  راجع به قیام  15 خرداد 1342 و وقایع قبل و بعدش (که به تعبیر دوست و دشمن مهمترین نقطه عطف تاریخ معاصر ایران به شمار آمده  ) یا درباره  17 شهریور و امثال ، آن چه فیلمی ساخته شده است ؟ آیا در انتظاریم که بازهم از آن سوی آب ها ، در باره این موضوعات فیلم بسازند و ما به دادن بیانیه و اعلامیه و اعتراضیه اکتفا کنیم؟

نگوییم سرمایه و امکانات ما در حد پول و قدرت رسانه های آمریکایی نیست. با همین بضاعت اندک در مقابل آن هیمنه پر سر و صدا بوده که امروزه  انقلاب اسلامی  علیرغم تمامی تبلیغات شبانه روزی رسانه های غربی در بسیاری از کشورهای مسلمان و غیر مسلمان،  اعتباری  صد چندان برای ایران به بار آورده است. برای اثبات این ادعا همین بس که در یکی از رسانه هایی که با همان 75 میلیون دلار کنگره آمریکا به تبلیغات مداوم علیه ایران مشغول است ، مصاحبه شونده ای از کنار کنفرانس شرم الشیخ با حیرت فوق العاده ای گزارش می داد ،  در مصر به هر تاکسی که سوار می شده ، راننده  و مسافران با اطلاع از ایرانی بودن وی ، از مواضع ایران علیه آمریکا تجلیل می کرده اند و از اینکه رییس جمهور ایران به عنوان یک مسلمان آنچنان با شجاعت علیه قدرت های جهانی سخن می گوید ، برخود می بالیدند.یادمان باشد که در کشوری همچون مصر رسانه های غربی بیشترین برد را دارا هستند.

در یکی از همان برنامه ها،  مصاحبه شونده دیگری اعتراف می کرد ، در ذکر  اهمیت امروز جمهوری اسلامی همانقدر کافی است که ببینیم زمانی همه کشورهای غربی براین باور بودند که توسط صدام به راحتی ایران را حذف خواهند کرد و کشورهای عربی و شیخ نشین ها هم راه به راه برای حمایت از صدام چک های میلیارد دلاری می کشیدند ولی امروز آمریکا مجبور شده اعتراف نماید که بدون حضور ایران در مذاکرات نمی توان به صلح پایداری در عراق رسید! همه اینها در حالی است که می گویند قدرت رسانه ای آنها کجا و توانایی ما کجا؟ مگر حزب الله لبنان چگونه خود را در مقابل ارتش قدرتمند اسراییل اثبات کرد ؟ به جز اینکه با توکل برخدا ، مردانه در جلویش ایستاد و مقاومت کرد؟آیا می توانست در مقابل آن حمله ناجوانمردانه ، با صدور اعلامیه و بیانیه و اعتراضیه و مثلا پناه بردن به سازمان ملل و شورای امینت ایستادگی کند و هویت و حیثیت خود و سرزمینش را حفظ نماید؟

رسانه های دنیا در طی آن جنگ نفس گیر 33 روزه طرف کدام را گرفتند و علیه کدام طرف تبلیغات کردند؟ در آخر ماجرا ، برخلاف آن تبلیغات سرسام آور  افکار عمومی دنیا حق را به کدام طرف داد؟ آیا گزارش  اعتراف گونه وینوگراد (که از سوی خود صهیونیست ها ارائه شد) ، اثبات شکست ارتش اسراییل با همه قدرت نظامی و اقتصادی و رسانه ای غرب که پشت او ایستاده بود ، نشانگر آن نیست که همه چیز را قدرت مادی تعیین نمی کند؟

سینمای ما که بایستی آینه تمام نمای انقلاب اسلامی ایران باشد تا چه حد توانسته پا به پای گسترش  فرهنگی آن در سرزمین های دیگر پیش رود؟ آیا این سینما نمی بایست به عنوان سفیرفرهنگی این انقلاب و سرزمین ، پیشاپیش حرکت می کرد و راه اندیشه  و تفکر انقلاب را باز می نمود ؟ اما متاسفانه امروز در حالی که دیری است به خواست خدا و تلاش یاران انقلاب ، راه مذکور در سرزمین های دیگر باز شده اما سینمای ایران همچنان منفعل و تماشاگر ایستاده  و تنها به حرکات تدافعی بسنده می کند. نهایت این است که برخی دوستان آنچنان برآشفته می شوند که می خواهند سریعا فیلم هایی در پاسخ آثار ضد ایرانی بسازند! آیا می توان از سینما مانند یک تریبون سخنرانی برای پاسخ و جوابیه بهره گرفت؟ تاکنون این جوابیه ها به کجا رسیده است؟ چرا سینمای ما همواره در پی ارائه عکس العمل است و برای در دست گرفتن ابتکار عمل ، کمتر تلاشی به خرج می دهد؟ (ضمن احترام عمیق  به همه دوستان و عزیزانی که برای معرفی هویت و باور ایران و ایرانی فیلم ساختند ، احتمالا خود این عزیزان نیز تصدیق می کنند که این کوشش ها به هیچ وجه در حد و اندازه مجاهدت ها و فداکاری های ملت ایران برای اعتلای سرزمین و مذهبشان نبوده است).

شاید که  انیمیشن "پرسپولیس " واقعیات جامعه ایران را واژگونه منعکس نماید ولی براستی چند درصد آثار تولیدی در همین سینمای خودمان ، واقعیات جامعه ما را به طور صحیح بازتاب داده اند؟!! مثلا چقدر از واقعیات جامعه ایران و انقلاب  در فیلم هایی مانند :"کما" یا "عطش" و یا "آدمک ها" نمایش داده شد؟ آثاری همچون" یک شب" یا "ازدواج صورتی" و یا "بابا عزیز" چقدر از این واقعیات را منعکس کردند؟ نظرتان درباره فیلم هایی مثل "هوو" و "گاومیش ها" و "عروسی مهتاب " چیست؟

متاسفانه باید گفت نمونه فیلم های ذکر شده بسیارند که گویا کاراکترهایشان از جای دیگری به جز جامعه ایران آمده اند یا از گوشه های تاریک این اجتماع بیرون کشیده شده و به قول آن طرفی ها "اگزجره" شده اند(همچنانکه شاید در انیمیشن "پرسپولیس هم چنین شده باشد)  و یا اصلا خیالی هستند . اشکالی ندارد ، سینما جای خیال پردازی و سیالیت ذهن است ولی اگر در مورد سینماگران خودمان قائل به خیال هستیم ، حتی در وارونه جلوه دادن واقعیات جامعه امروز ایران مثلا در فیلمهایی همچون "یک بوس کوچولو" یا "ملاقات با طوطی" و یا "چند روز بعد" ، چرا در مقابل نمونه های خارجی اینچنین برمی آشوبیم و کارمان به صدور بیانیه و اعلامیه می کشد؟

نکته جالب اینکه امروزه در سینمای غرب همواره سعی می شود ،  قصه های ملودرام یا حادثه ای و یا تخیلی و حتی کمدی بر زمینه هایی از وقایع تاریخی یا واقعیات روزمره جامعه روایت شود. فی المثل در فیلمی همچون "گنج ملی" (باشرکت نیکلاس کیج) در قالب یک ماجرای حادثه ای و معمایی ، مخاطب را به سیری در تاریخ آمریکا و چگونگی بنیادگذاری اش می برد یا در فیلمی مانند "مرد سال" ، بری لوینسن در چارچوب داستانی طنزآمیز ، کل سیستم انتخاباتی آمریکا را ضایع می کند و یا اسپایک لی در فیلم پلیسی "نفوذی" به  روابط تاریخی صهیونیست ها با فاشیسم هیتلری اشاره می کند. حتی فیلمی مثل "جنگ ستارگان" را همانطور که جرج لوکاس گفت می توان تصویری از تبدیل دمکراسی ادعایی آمریکا به امپراتوری شیطانی امروزش دانست.

بسیاری از فیلم های برجسته و مطرح سال گذشته سینمای آمریکا ، مستقیم و یا غیر مستقیم ، مثبت یا منفی به نقاط قابل بحث تاریخ این کشور و یا دیگر نقاط جهان پرداخته بودند.(گویا که دیگر فیلم های خنثی در دنیا طرفداری ندارد و تئوری "هنر برای هنر" به تاریخ پیوسته و یا فقط برای روشنفکرنمایی های برخی جهان سومی ها استفاده می شود) : فیلم "ملکه "(استیون فریرز) در لوای  ماجرای چالش برانگیز ملکه الیزابت و مرگ پرنسس دایانا (که از نقاط مهم چند سال اخیر تاریخ  انگلیس است) به بزرگنمایی نقش تونی بلر و هم پالکی هایش در مدرنیزاسیون حکومت انگلیس پرداخته بود، "نامه هایی از ایوجیما" (کلینت ایستوود) حکایت تاریخی یکی از تکان دهنده ترین حوادث جنگ جهانی دوم در جزیره ایوجیما را روایت می کرد که همراه فیلم دوقلویش یعنی "پرچم های پدران ما" از تاثیر گذارترین آثار سینمای سال 2006 به شمار آمدند. ایناریتو در فیلم "بابل" به موضوع مهم ارتباط  ملل مختلف در جهان امروز می پرداخت و تاثیر وقایعی که برآنها رخ می دهد را در سرنوشتی  به هم پیوسته ، به نمایش می گذاشت  و "مردگان" مارتین اسکورسیزی هم اگرچه آداپتاسیون قصه ای هنگ کنگی بود ولی به خوبی مسئله نفوذ مافیا و اف بی آی در ساختار همدیگر را در آمریکا باز می کرد.

حوادث مهم تاریخی مانند کنفرانس پوتسدام و حواشی آن در فیلم "آلمانی خوب" (استیون سودربرگ)، وحشی گری های رژیم فرانکو در فیلم "هزار توی پن" (گی یرمو دل تورو) ، جنایات استعمار در آفریقا در فیلم های "الماس خونین"(ادوارد زوییک)  و "آتش را حفظ کن"(فیلیپ نویس)  ، شکل گیری سازمان سیا و مسائل پیرامونی آن در فیلم "چوپان خوب" و...به نمایش درآمدند و  این ها به جز فیلم های سیاسی موفقی مانند "بابی"(امیلیو استه وز) و "مرگ یک رییس جمهور" و  امثال آن بودند.

اما فقط قضاوت کنید چه تعدادی از تولیدات سینمای ایران به حوادث تاریخی این سرزمین یا واقعیات اجتماع امروز ولو به صورت پس زمینه درام جاری در فیلم می پردازند؟ شاید این بحث پذیرفته شده ای باشد که سینمای آمریکا (به دلائل مختلف از جمله نژادپرستی دیرین خودآنگلوساکسون ها و البته اونجلیست ها که اکثریت آمریکاییان را تشکیل می دهند) همواره نسبت به سرزمین ها ، نژادها و مذاهب دیگر دیدگاهی تحقیر آمیز داشته و دارد. شاید بسیاری بدانند که سینمای هالیوود از آنجا که اساسا توسط یهودیان مهاجر و خصوصا آنها که بعدا شاکله اصلی صهیونیسم جهانی شدند ، بوجود آمد ، از همان روزهای نخستین اشاعه گر یهودیت از یک طرف و تفکر نژاد پرستانه آمریکایی از طرف دیگر بود ( تقریبا از همان دوران سینمای صامت و آثاری مانند "تعصب" ، "تولد یک ملت") و همچنین ضدیت آشکاری با مسلمانان (که بیشتر مصادیقش را در اعراب می یافتند) نشان می داد. به این معنی که تمامی کاراکترهای وحشی و دزد و شیاد و جنایتکار را در شخصیت های اعراب مسلمان متبلور می کردند و سفید پوستان آمریکایی هم مظهر نیکوکاری و معرفت و انسانیت بودند.( استاد گرامی ام جناب ابوالحسن علوی طباطبایی تحقیق مفصلی در این مورد انجام داده و لیست عریض و طویلی از این دسته فیلم ها فراهم آورده که همراه بررسی و تحلیلی گویا به زودی در یک کتاب منتشر خواهد شد.) متاسفانه شاید بسیاری از فیلم های محبوبمان هم در این لیست باشند از جمله "کازابلانکا" و "لارنس عربستان" و خصوصا "جن گیر" که اصلا به آن اذان ابتدای فیلمش توجه نمی کردیم که چگونه سرزمین مسلمانان را مهد شیاطین و ارواح خبیثه معرفی می کرد. هیچکدام به این توهین ها اعتراض نکردیم و آشفته نشدیم و شاید هنوز هم امثال این فیلم ها را با طیب خاطر برای چندمین بار ببینیم!

البته پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، آثاری که پیش از این علیه مسلمانان و اعتقاداتشان ساخته می شد ، جهت گیری ضد ایرانی هم پیدا کرد ، از آن رو که حالا دیگر،  ایران مهد اسلام انقلابی و ضدآمریکایی شده بود. لازم به یادآوری فیلم هایی همچون "رمبو" و "دلتا فورس" و "بدون دخترم هرگز" و ... نیست.ضمن اینکه همچنان جهت گیری های ضد اسلامی به شدیدترین و غیرمنصفانه ترین وجه در آثار سینمای آمریکا به چشم می خورد که نمونه اخیرترش فیلم "یونایتد 93" (پال گرین گراس) است با آن تروریست هایی که در خشن ترین لحظات فیلم ، در حالی که  گلوی مسافران هواپیمای ربوده شده را می برند ، آیات قرآن را هم زمزمه می کنند!! دیگر آش آنقدر شور شده که گویا خان هم فهمیده به طوری که "برژینسکی" مشاور امنیت ملی جیمی کارتر (رییس جمهور اسبق آمریکا) اخیرا در  بخشی از مقاله مفصلش تحت عنوان" این پارانویا را متوقف کنید " در روزنامه واشینگتن پست در اعتراض به این موج ضد اسلامی نوشت : "... برنامه هایی که در آن تروریستها با چهره های «ریش دار» به عنوان کانون افراد شرور نمایش داده می شوند ، اثرات عمومی آن تقویت احساس خطر ناشناخته اما مخفی است که می گوید به نحو رو به افزایشی زندگی آمریکاییها را تهدید می کند . صنعت فیلم سازی نیز در این خصوص اقدام کرده است.در سریالهای تلویزیونی و فیلمها، شخصیتهای اهریمنی با قیافه و چهره های عربی(اسلامی) که گاهی با وضعیت ظاهری مذهبی، برجسته می گردند، نشان داده می شوند که از اضطراب و نگرانی افکار عمومی بهره برداری کرده و ترس از اسلام را بر می انگیزد.کلیشه صورتهای اعراب (مسلمان ها) بویژه در کاریکاتورهای روزنامه ها، به نحو غم انگیزی یادآور تبلیغات ضد یهودی نازی هاست. اخیراً حتی برخی سازمانها و تشکلهای دانشجویی دانشگاهها درگیری چنین تبلیغی شده اند که ظاهراً نسبت به خطرات ارتباط میان برانگیختن نژادپرستی و انزجار مذهبی و برانگیختن جنایات بی سابقه هولوکاست بی خبرند..."

اما روند تولید فیلم های ضد ایرانی در سالهای اخیر  اگرچه زمان هایی کم رنگ شد ولی همیشه تداوم داشته و دنبال شده است. فیلم "اسکندر" الیور استون یکی از آخرین آنها بود که سه سال پیش ساخته شد اما به یاد ندارم که علیرغم توهین های آشکارش به تاریخ ایران و ایرانیان ، آنچنان واکنش های جدی از سوی داخل کشور در مقابل آن شکل گرفته باشد . تنها گروهی از زرتشتیان خارج کشور معترض بودند که چرا در تیتراژ فیلم آرم و نشانه "فروهر" در زیر نام و تصویر اسکندر می آید. حتی گروهی از دوستان سینمایی نویس و نشریه دار ، همچنان شیفته الیور استون ، صفحات بسیاری در مدح فیلم سیاه کردند و آن را از بهترین آثار سینمایی سال خواندند. فیلمی که از فرط ضعف ساختاری و محتوایی ، نامزد دریافت 6 جایزه تمشک طلایی گردید!!! همین ماجرا در مورد فیلم "خانه ای از شن و مه  " نیز اتفاق افتاد که توهینی آشکار به ایرانیان بود ، ایرانیانی که در فیلم ، خانه آمریکاییان را اشغال می کردند و بر سر همان خانه اشغالی به دلالی می پرداختند!!  اما متاسفانه در مورد همین فیلم هم بسیاری از دوستان به به و چه چه گفتند و مفتون حضور بازیگری ایرانی (شهره آغداشلو) در فیلم ، ستاره ها به آن دادند. در حالی که فیلم مذکور هم آنقدر ضعیف ارزیابی شد که به کرات در نوشته های مختلف مورد نقد منتقدان معتبر خارجی قرار گرفت.

اما در طول چندماه اخیر ، قضیه فیلم های ضد ایرانی گویی سمت و سویی تازه یافته است که عمدتا از داخل کشور هم هدایت نمی شود. فی المثل در حالی که در آبان ماه سال گذشته فیلمی به نام "شبی با پادشاه " برپرده سینماها رفت که در آن خشایارشا و مردمش ، آدم های غیرمتمدن ،  بربر و وحشی با لباس عربی تصویر شده بودند  و وزیر فرهیخته اش یعنی هامان ، فردی جنایتکار که یک گروه تروریستی را هدایت می کرد تا یهودیان را قتل عام نماید ، هیچ صدایی در اعتراض به این توهین نه از ایرانیان داخل و نه ازهموطنان  خارج کشور برنخاست (یا نگذاشتند که برخیزد!) چرا که در آن فیلم  دو یهودی به نام های "استر" و "مردخای" خشایارشا نادان را سر عقل آورده و به مقام ملکه و شاهزاده ایران می رسند!!   ولی وقتی سه ماه بعد همین اتفاق در فیلمی به نام "300" افتاد (با همان خشایارشا وحشی و ایرانیان غیرمتمدن)ناگهان فریاد واایرانا و واخشایارشا برخاست که انگار  همه هویت تاریخی ایران را زیر پا له کرده اند. به این ترتیب فیلمی بی ارزش و ضعیف آنچنان در بوق رسانه ها رفت که صدها برابر آنچه که برایش پیش بینی شده بود ، فروخت و از طرف دیگر بسیاری از ایرانیان بدون توجه به واقعیت تاریخی خشایارشا و ماهیت شاهان هخامنشی به آنچنان دفاعی از آنان برخاستند که گویا از فرشتگان آسمانی تجلیل می نمایند!

به نظرم غرب از این ماجرا هم استفاده خود را برد  و حتی آنان را که سالها بر سر جایگزینی تمدن درخشان اسلام به جای نظام طبقاتی و منحط شاهنشاهی باستان ، بحث می کردند ، به طور   ناخودآگاه به طرفداری از همان نظام منحط برانگیخت!

هفته پیش یکی از همکاران رادیو در تماسی با نگارنده ، راجع به فیلمی با ترجمه "تبادل ژنی" و یا "اختلاط نژادی" صحبت کرد که گویا یکی دوماه پیش تولیدش توسط کارگردانی به نام "وین کریمر"(که چند هفته قبل آخرین فیلمش تحت عنوان "شهر بی قانون " را از شبکه سوم سیما دیدیم)  آغاز شده و قرار است در پاییز به روی پرده برود. ایشان می گفت که فیلم درباره گروهی از مهاجران ساکن آمریکاست که تلاش دارند تا بوسیله  ازدواج با یک آمریکایی ، تبعه رسمی آن کشور شوند  و  گویا خانواده ای ایرانی نیز در بین آنها حضور دارد و همزمان با تبعه شدن پدر خانواده ، پسر آنها ، خواهرش را به خاطر رابطه نامشروع با یک آمریکایی می کشد . با ورود به سایت های مختلف از جمله سایت رسمی فیلم ، متوجه شدم که چنین داستانی حداقل برروی این سایت ها در مورد فیلم درج نگردیده و فقط ذکر شده که فیلم درباره زندگی مهاجران و معضلات آنها در آمریکاست. اما با پی گیری بیشتر متوجه شدم ، اساس قضیه از وب سایت انجمنی موسوم به "ایرانیان آمریکایی" آب می خورد که اخیرا ارتباطات مشکوک آنها با صهیونیست ها فاش گردید. به جز این ، آنچه که در اعتراضیه انجمن فوق نسبت به فیلم مذکور  مورد تاکید قرار گرفته بود ،  اطلاق "قتل افتخارآمیز" به قضیه کشتن خواهر به دست برادر بود و اینکه اینگونه رفنارها نه در بین ایرانیان بلکه در بین مسلمانان رایج است و خلاصه به نوعی خواسته بود با همان ترفند همیشگی استعمار ، ایرانی را از اعتقادات و باورهای اسلامی اش جدا نماید! همان باورها و اعتقاداتی  که همواره افتخار ایران و ایرانی بوده و اساسا اعتبار امروز کشور ایران در میان جهانیان بنا برهمین اعتقادات است. (جالب اینکه اخیرا در یک نظر خواهی جهانی ، بسیاری از اقلیت های شیعه در کشورهای عربی ، خود را ایرانی معرفی کرده اند) . با توجه به این قضیه می توان متوجه شد که علت غایی سر و صداهای اخیر بر سر فیلم های ضد ایرانی در کجا جستجو می شده است.

به هرحال شکی نیست که انیمیشن "پرسپولیس " هم با نیات سوء و نه چندان واقع نمایانه ساخته شده است از آنجا که شخص گمنامی به نام مرجان ساتراپی دو سه سال پیش کتابی تحت همین عنوان نوشته و منتشر کرده بوده و حالا پس از این سالها خانم کاتلین کندی صهیونیست  (همکار دیرین استیون اسپیلبرگ) از آن سوی دریا و از ته هالیوود ، رد این خانم را در فرانسه یافته (حتما چون یک اثر مفت و مجانی بر ضد ایران پیدا کرده !) به وی پیشنهاد ساخت فیلمی براساس آن را داده است . آن هم در این روزگار که ساخت هر فیلم ضد ایرانی و ضد اسلامی برای آمریکاییان حکم مدال افتخار را دارد!( مانند اعتقاد افراد  طالبان که باور دارند اگر هر کدام 6-7 انسان شیعه را به قتل برسانند ، رستگار می شوند!!! )

نیازی به جوابیه و پاسخ و اعتراض نیست . انتظار بیهوده ای است از  جشنواره فیلم کن که در تیول کمپانی های آمریکایی دست و پا می زند  ، مبلغ سینما و کشور ما شود. راهکار این است که فیلم بسازیم ، نه آثار خنثی و بی هویت که نه دنیا را برایمان به ارمغان آورد  و نه آخرت را . قطعا سینمایی با هویت و واقعا ملی که دیروز و امروز سرزمین مان را با ساختاری تاثیر گذار و استاندارد بشناساند ، می تواند بهترین پاسخ برای تمامی سرمایه گذاری های کلان آن طرفی ها باشد.

 

 

 

 

 


 
 
فیلم های دیدنی سال ۲۰۰۶:آتش را حفظ کن
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦
 

 Catch a Fire

تروریسم چیست و تروریست کیست؟

فیلیپ نویس استرالیایی که زمانی در هالیوود فیلم های حادثه ای و سرگرم کننده ای مانند : "خطر واضح و آشکار" (از سری ماجراهای مامور جک راین و با شرکت هریسن فورد) ، "سیلور" و "سنت" را می ساخت اینک چندی است که به تولید آثار افشاگر براساس داستان های واقعی و روایت های تلخ از تاریخ معاصر روی آورده است. او براساس فیلمنامه ای از الکساندر پین ، فیلم "آمریکایی آرام" را در باره نفوذ نظامی آمریکا در ویتنام از طریق امدادهای پزشکی و ناامن نمودن  آن کشور پس از شکست فرانسوی ها جلوی دوربین برد و سپس در فیلم "حصار ضد خرگوش" به آپارتاید در استرالیا طی سالهای استعمار انگلیس پرداخت که چگونه سیاهپوستان را درون حصارهایی محبوس می کردند و کودکان دورگه را برای غنی ساختن نژاد سفید ، بی رحمانه از آنان جدا می نمودند.

اینک و درفیلم"آتش را حفظ کن"، فیلیپ نویس به آفریقای جنوبی رفته و براساس فیلمنامه ای از "شاون اسلولو"(فرزند یکی از مبارزان آفریقای جنوبی علیه رژیم نژادپرست این کشور به نام جو اسلولو ) به یکی از دهشتناک ترین نقاط کارنامه غربی ها در استعمار سرزمین های دیگر تحت عنوان آپارتاید پرداخته است. اینکه چگونه سالها 2-3 میلیون سفیدپوست ، بوسیله یک رژیم ستم پیشه ، 25 میلیون سیاه پوست را در زیر حاکمیت خویش به زنجیر و حبس و شکنجه کشیدند تا اربابان انگلیسی و آمریکایی آنان بتوانند به راحتی ، معادن الماس و نفت شان  را غارت کنند.

قصه "آتش را حفظ کن" از همان سالها می آید و سرگذشت واقعی یکی از مبارزان آزادیخواه علیه نژاد پرستی را حکایت می کند که به جرم عدالت خواهی و قیام علیه ظلمی که در حق او و خانواده و دیگر هم وطنانش شده بود ، "تروریست" نامیده شد!

"پاتریک کاموسو" ، یک موزامبیکی است که در اوایل دهه 80 میلادی برای کارکردن راهی کشور همسایه خود ، آفریقای جنوبی می شود. او در آنجا در یک پالایشگاه نفت استخدام شده و خانه و خانواده ای نیز به هم می زند. ضمن اینکه مربی فوتبال مدارس نیز هست و اوقاتی از زندگیش را صرف آموزش و تمرین کودکان و نوجوانان برای بازی فوتبال می نماید. اما رژیم نژادپرست پروتوریا که بر آفریقای جنوبی حاکم است  ، قوانین ناعادلانه ای علیه اکثریت سیاه پوست این کشور برقرار کرده ، بطوریکه همواره آنان را در معرض ظلم و ستم سفیدپوستان قرار می دهد. از همین رو عده ای  از سیاه پوستان با تشکیل گروهی به نام کنگره ملی آفریقای جنوبی ، علیه رژیم فوق به مبارزه مسلحانه پرداخته و پایگاههای خویش را نیز در کشور همسایه خود ، موزامبیک قرار داده اند . آنها هر از چندگاهی مناطق مهم اقتصادی و نظامی آفریقای جنوبی را مورد حمله مسلحانه قرار داده و محل های فوق را با بمب و سلاح به آتش می کشند. پلیس آفریقای جنوبی برای مهار حملات فوق و سایر اعتراضات سیاه پوستان ، گروه ویژه ضد تروریستی تشکیل داده که  فرماندهی آن با یک کلنل سفیدپوست به نام نیک واس (تیم رابینز)است . این گروه به هرکس مشکوک شوند ، بدون کوچکترین دلیل و مدرک مستندی ، وی را دستگیر کرده و تحت شکنجه قرار می دهند تا به افراد کنگره ملی آفریقای جنوبی دست یابند. به همین خاطر است که فضای بسیار ناامن و رعب آوری در میان سیاه پوستان این کشور ایجاد شده ، چرا که سفید پوستان همه آنان را به چشم تروریست نگاه می کنند.

در اولین صحنه فیلم ، کاموسو را می بینیم که برای شرکت در مراسم عروسی یکی از خویشان خود ، همراه خانواده اش راهی محل برگزاری عروسی است  ولی در میانه راه در بازرسی سفیدپوستان ، مورد ظن قرار گرفته و به نحو موهنی در مقابل همسر و مادر و فرزندان خود تحقیر می شود. اسلولو به خوبی رنج و مرارتی که هموطنانش در طول سالیان حاکمیت نژادپرستان بر میهنش ، متحمل شدند را در چنین صحنه هایی بازتاب می دهد و فیلیپ نویس نیز هوشمندانه از پس کارگردانی و پرداخت صحنه های فوق برمی آید. او نشان می دهد که چگونه اساس آن تضادهای آشتی ناپذیری که منجر به جنگ ها و نبردها و مبارزات خونین گردید و صدها هزار کشته و مجروح و آواره به ملت ها تحمیل کرد ، از دل همین سلطه جویی ها و برتری خواهی ها و تحقیرهای خردکننده برآمد و رشد کرد. عدالت طلبی و آزادیخواهی در عمق طبقات و قشرهای تحت ستم ریشه دوانید ، به نوعی که جزء تفکیک ناپذیری از زندگی مردم به شمار آمد ، از همین رو  ، جستجوی مبارزان اصلی در صفوف مردم برای اشغالگران غیرممکن شد ، انسان انقلابی و آنکه خود را از این گونه معرکه ها کنار می کشید ، با هم و به طور یکسان مورد تعرض واقع شدند و به اصطلاح تر و خشک با هم سوختند .

در فیلم "آتش را حفظ کن" ،  یکی از اشخاصی که بی جهت توسط بخش ضد تروریست پلیس آفریقای جنوبی دستگیر می شود ، همان "پاتریک کاموسو" است که اساسا با سیاست و مبارزه و امثال آن میانه ای نداشته ،  سرش در کار خودش بوده  و تنها تلاشش ، حفظ خانواده و بچه هایش است.

"شاون اسلولو" که قبل از این ، فیلمنامه هایی همچون" ماندلین سروان کورلی" و "دنیای جداگانه"(که جایزه بافتا برای بهترین فیلمنامه اریژینال هم برایش به ارمغان آورد)  را نوشته ، در ترسیم جهان معمولی و آرام زندگی کاموسو کاملا موفق است  . او  اگرچه در زندگی خصوصی اش انسان چندان وفاداری نیست ولی همه سعی و توانش را در حفظ آنچه بدست آورده ، به خرج می دهد و حتی از کوچکترین اعتراض ساده خطاب به کارفرمایان سفیدپوستش هم خودداری می کند ، تا مبادا موقعیتش به خطر بیفتد.  اما یکی از همان اعمال غیروفادارانه اش ، باعث می شود که به دام پلیس ضدتروریست و فرمانده آنها یعنی کلنل" نیک واس" بیفتد.کاموسو  برای اعتراف ، به شدت و تا سرحد مرگ مورد شکنجه و آزار قرار می گیرد ، به طوریکه واس متقاعد می شود ، وی  در بمب گذاری ها نقشی نداشته است. اما برای اطمینان ، همسرش را نیز تحت شکنجه قرار می دهد و همین موضوع است که کاموسو را به هم می ریزد ، زندگیش از هم می پاشد ، همسر وی را ترک می کند و حتی مانع دیدن فرزندانش می شود ، شغلش را از دست می دهد و کاملا بی پناه و آواره می گردد .مجموع  این  قضایا ، وی را  از آن زندگی آرام و خنثی بیرون آورده  و  باعث می گردد تا به صفوف مبارزان کنگره ملی آفریقا در موزامبیک بپیوندد.

در واقع شاید بتوان گفت که شاون اسلولو و فیلیپ نویس در فیلم "آتش را حفظ کن" به تحلیل چرایی و چگونگی رشد خشونت در میان جوامع تحت ستم استعماری می پردازند که از سوی غربی ها همیشه با نام "تروریسم" یاد شده است. ستمی که حتی آرام ترین و گریزان ترین انسان ها از ماجراجویی را به سمت درگیری و مبارزه و ترور می کشاند. همچنانکه کاموسو ، خانواده و سرزمین و شهرش را ترک می کند و در کنار  رزمندگان کنگره ملی آفریقا برای آزادی هم نژادانش قرار می گیرد.

(به خاطر دارم در اوایل پیروزی انقلاب ، پوستری از جنایات آمریکا در ویتنام به چاپ رسیده بود که یک سرباز آمریکایی در حال بازرسی کودکی برای یافتن بمب بود و زیر آن تصویر نوشته شده بود که : نمی داند بمب قویتری در قلب او کار می کند !)

از این پس "اسلولو" مخاطبش را به درون  گروه انسان هایی می برد که تا پیش از این در فیلم ، با نام "تروریست" از سوی کلنل "نیک واس" و دار و دسته اش خوانده می شدند. آنها انسان های آزاده و مبارزی به تصویر کشیده می شوند که هریک به نوعی بخشی از زندگی خود را زیر ظلم و ستم رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی از دست داده و اکنون با گذشت از همه آسایش و آرامش ، خود را به خطر انداخته اند تا مساوات و عدالت را به سرزمین و عزت نفس را به هم نژادان خویش بازگردانند. شاید این نوع نگرش بتواند معیاری برای سنجش کاربرد واژه ها و کلمات باشد. به قول یکی از نظردهندگان سایت "آی ام دی بی" برای فیلم "آتش را حفظ کن" ، فیلیپ نویس چه می کرد ، اگر قصد داشت  ماجرای فوق را برای امروز جهان بسازد که اتهام تروریست بودن مثل آب خوردن به هرکسی که در مقابل سیاست ها و روش های زورگویانه قلدران جهانی معترض است  ، به کار می رود  ؟ امروز هم رژیم نژادپرست اسراییل ، مبارزان فلسطینی و لبنانی را تروریست می خواند و دوستدارانشان را حامیان تروریسم لقب می دهد! امروز هم پشتیبانان دیروز رژیم های نژادپرستی همچون حکومت آفریقای جنوبی ، بیرق  دمکراسی و حقوق بشر به هوا برده اند و هرآنکس در برابر ادعاهایشان ، اعتراض داشته  باشد ، تروریست یا حامی تروریسم لقب  می گیرد.

کاموسو به کشورش بازمی گردد ولی با نام و نشانی مبدل و با بمبی که قرار است بوسیله آن ، پالایشگاهی را که زمانی محل کارش بود ، منفجر نماید. گروه ضد تروریستی کلنل واس ، گام به گام و لحظه به لحظه وی را ردیابی و تعقیب می کنند ولی سربزنگاه کاموسو را گم کرده تا وی به راحتی بتواند بمب گذاری خود را انجام دهد.

فیلم "آتش را حفظ کن" ، قهرمان و ضدقهرمان داستان را به شکل شخصیت های مثبت و منفی ، نمایش نمی دهد ، بلکه تنها آنها را با توجه به شرایطی که درونش قرار گرفته اند ، تحلیل می کند . کلنل واس هم مثل کاموسو ، خانواده ای دارد که تماشاگر با آنها ارتباط برقرار می نماید و حتی واس ، کاموسوی زندانی را به خانه خود  می برد تا همراه خانواده اش ، شام بخورد و حرف هایش را راحت تر بزند. از طرف دیگر خود کاموسو هم آدم چندان وفاداری نسبت به خانواده اش نیست (لااقل در حد واس) و از فرصت هایی برای ارتباطات نامشروع خود استفاده می نماید و از همین رو همواره مورد شک و ظن همسرش قرار دارد تا جایی که پس از مهاجرتش به موزامبیک ، همسرش از وی جدا شده و وقتی برای اجرای عملیات به آفریقای جنوبی بازمی گردد ، در صحنه ای تراژیک وی را به پلیس لو می دهد. در بازگشتش از زندان و پس از آزادی آفریقای جنوبی نیز اگرچه به استقبالش می رود ولی در می یابیم که با فرد دیگری ازدواج کرده است.

به این شکل اسلولو حقیقتی تلخ و همیشگی در صفوف استعمارگران و استعمار شوندگان را مطرح می سازد که آنها بر ظلم و استعمار خویش متفقند که حتی خانواده هایشان ، بهره کشی از مردم سرزمین های دیگر را حق خود برمی شمرند ولی اینها برای دفاع از حق پایمال شده خود متحد نیستند.

و حقیقت تلخ تر اینکه پس از افتادن حکومت به دست سیاه پوستان و رانده شدن استعمارگران ، بازهم سایه آنها را بر زندگی و سرزمین سیاه می بینیم. کاموسو در تاریک و روشن هوا ، کلنل نیک واس را می بیند که در کنار چادری نشسته و مشغول گوش دادن به موسیقی و صرف غذاست. گویی برای خود پیک نیک دیگری را در آفریقا پیش بینی کرده است.

"آتش را حفظ کن" می تواند روی دیگری از فیلم "الماس خونین" باشد که سال گذشته با شرکت لئوناردو دی کاپریو و جیمون هنسو و جنیفر کانلی به روی پرده سینماها رفت. فیلم هایی که به کارنامه سیاه استعمار در قاره سیاه می پردازند. کارنامه ای که با هیچ آب مطهری پاک نمی شود و هرگونه ادعای حقوق بشر و دمکراسی هم ، حتی ذره ای از زخم های مللی که مورد ظلم و شقاوت امپریالیست ها قرار گرفتند را نمی تواند التیام بخشد.

بعدالتحریر: خوشبختانه این فیلم پنجشنبه ۱۰ خرداد با عنوان دیگری از شبکه سوم سیما پخش شد.

 

 

 

 

 


 
 
نگاهی به ارتباط سینمای ایران و جشنواره کن
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
 

 

بودن یا نبودن در جشنواره کن ؛ مسئله این است!

برای دومین سال متوالی ، این پرسش مطرح می شود که چرا سینمای ایران در جشنواره فیلم کن حضور نداشت؟ احتمالا این سوال از آن جهت پیش می آید  که بیش از یک دهه ، برخی سینماگران ایرانی به قولی عزیز دردانه جشنواره فوق بودند . به این مفهوم که می توان گفت از سال 1371 ( که دو فیلم "زندگی و دیگر هیچ" عباس کیارستمی و "بدوک" مجید مجیدی در جشنواره فیلم کن موفقیت های قابل توجهی به دست آوردند ) تا سال 1384 در واقع  همه ساله ، دو سه فیلم از سینمای ایران در بخش های مختلف این جشنواره حضور پیدا می کرد. اما در دو سال اخیر ، تقریبا فیلمی از این سینما در جشنواره مذکور پذیرفته نشده اگرچه امسال عباس کیارستمی مهمان ویژه جشنواره بود  و نیکی کریمی هم  داور بخش فیلم های کوتاه و همچنین در بازار جشنواره،  همچنان پاویون سینمای ایران برقرار بود.

پیش از اینکه مستقیما به قضیه عدم حضور لااقل فعال سینمای ایران در جشنواره کن بپردازیم ، بی مناسبت نیست ، نگاهی اجمالی به کلیت جشنواره فوق بیندازیم.

جشنواره فیلم کن بر خلاف آنچه ادعا داشته  و قرار بوده  که اولا حامی سینمای مولف ارزشمند باشد ،  ثانیا در جستجوی صداهای مستقل فرهنگ های گوناگون برآید ، ثالثا تجربه سینما به عنوان یک هنر( و نه صنعت) را در نظر بگیرد و رابعا دنیایی ایجاد کند که خودش را از درون نمایش فیلم هایش بشناساند (عین جملاتی است که مدیر این جشنواره در سایت رسمی آن بیان داشته) اما در طول تاریخ برگزاری خود (از 1946 تا امروز که شصتمین دوره اش برقرار است ) علیرغم تلاشی که برخی دست اندرکارانش به خرج داده اند ، در واقع بیشتر حاشیه ای برای سینمای صنعتی و تجاری آمریکا به شمار آمده ، چنانچه از همان نخستین دوره و به کرات این فیلم ها ، ستاره ها و جنبه های مختلف سینمای هالیوود بودند که در این جشنواره مورد توجه قرار گرفته و به همین علت بسیاری از آثار درخشان تاریخ سینما و اساتید برجسته آن از کادر توجه این فستیوال به اصطلاح هنری به دور ماندند. مثلا از فدریکو فلینی تنها فیلمی که در جشنواره کن ستایش شد ، "زندگی شیرین" بود  که اتفاقا در مراسم اسکار هم مورد عنایت  قرار گرفت (کاندیدای اسکار بهترین کارگردانی بود و اسکار بهترین طراحی لباس را هم برد) و از دیگر فیلم های مهم وی مثل "جولیتای ارواح" ، "جینجر و فرد" ، "رم " و... در لیست نخل های طلایی خبری نشد(در این باب گویا اسکاری ها جلوتر هستند ، چون  به 4 فیلم فلینی جایزه داده اند!).  از اینگمار برگمان هم در این لیست خبری نیست ، همچنانکه از روبر برسون کبیر و حتی کریستف کیسلوفسکی که آنقدر سنگش را فرانسوی ها به سینه زدند . بابت همین شرمندگی در پنجاهمین دوره جشنواره کن خواستند نخل طلای نخل طلاها را به برگمان اعطا نمایند که او به عنوان اعتراض حتی زحمت رفتن به کن را هم به خود نداد و عطایشان را به لقایشان بخشید!!) دراین باب هم اسکاری ها با 4 جایزه از هنری های کن پیش هستند !!! از کوروساوا هم تنها فیلم "شبح جنگجو"  یا "کاگه موشا" (که آنهم در مراسم اسکار ستایش شد ) نخل طلا گرفته و از سایر شاهکارهای  امپراطور در کارنامه کن نشانی به چشم نمی خورد (در این قسمت هم اسکاری ها جلوتر هستند و علاوه بر اسکار افتخاری ، چندین بار کوروساوا را حتی در لیست بهترین کارگردانان سال وارد کردند و به فیلم ها "راشومون" ، "هفت سامورایی " و  "درسوزالا" هم اسکار داده اند) و دیگر اینکه از فیلمسازان برجسته ای مثل ژان رنوار و یاساجیرو ازو و کارل تئودور درایر  و ساتیا جیت رای و کنجی میزوگوچی و چارلز چاپلین و رنه کلر و ژان پی یر ملویل و فرانسوا تروفو و ژان کوکتو و ...خیلی های دیگر  هم در بین نخل طلایی ها و دیگر جوایز جشنواره کن اثری دیده نمی شود.

جشنواره کن همواره در تیول کمپانی ها و موسسات بزرگ تجاری و تهیه کنندگان و ستارگان سینمای هالیوود بوده و هست  ، همواره این گروهی از هنرپیشه های آمریکایی بوده اند که برگ برنده مدیران این جشنواره برای جلب توجه رسانه ها و شرکت های تبلیغاتی و تبدیل سواحل کوزووات به بازار مکاره ای برای توریست ها و گردشگران خارجی به شمار آمده اند. در جشنواره کن فرش قرمزی پهن می شود که در طول یازده روز برگزاری جشنواره ، در اغلب ساعات روز محل نمایش انواع و اقسام مدهای لباس و آرایش و جواهرات  شرکت های مشهور تجاری توسط بازیگران معروف است و مکان اصلی تجمع و توجه مهمانان و شرکت کنندگان و خبرنگاران  و عکاسان به شمار می آید و آنچه کمتر اهمیت دارد همان سالن های نمایش فیلم است و جلسات گفت و گوی مطبوعاتی !  این درحالی است ، در مراسم اسکار که اساسا هیچگاه ادعای هنری بودن نداشته و تبلیغات تجاری اش در صدر همه ادعاهای سینمایی قرار دارد ، در مقابل 4 ساعت و نیم مراسم  اصلی اهدای جوایز ،  فقط 2 ساعت برنامه فرش قرمز اجرا می شود. به همه اینها اضافه کنید که هیاهو و سرو صدای جشنواره کن  هم برای همین هنرپیشگان و ستاره های آمریکایی است که روی فرش قرمز ادا و اطوار درمی آورند و حاضرین هم برایشان سر و دست می شکنند . هنوز خیلی ها دو سال پیش  را از یاد نبرده اند  که چگونه روبرتو رودریگز با آن کلاه کابوی (برای تاکید بر فرهنگ آمریکایی )  و آن لبخند تحقیر کننده  همراه  سایر عوامل فیلم "شهر گناه" همچون :"بروس ویلیس" و "میکی رورک" و "جسیکا آلبا" و "بنسیو دل تورو " ، ساعت ها روی آن فرش قرمز ، تمامی حضار را  مقابل سالن دوبوسی کن سرکار گذاشته بودند. یا جرج لوکاس با سربازان امپراطوری اش و دارت ویدر و ناتالی پورتمن و هیدن کریستنسن و سمیوئل جکسن و...چندین روز سرتاپای  جشنواره کن را به تسخیر خود درآورده بودند و در کنار آنها سایر به اصطلاح سوپراستارهای هالیوودی بودند که در آن جشنواره می تاختند. ( در این میان تنها چیزی که اهمیت نداشت مانور  عوامل فیلم "برادران داردن" بود که مثلا بهترین فیلم جشنواره شناخته شد  و بازیگران فیلم "لیمینگ" !!) ، همان گونه که سال قبلش  هم دار و دسته "شرک" اعم از غول سبز و خر پرحرف و پرنسس فیونا و .... همه توجهات را به خود  جلب کرده بودند. شاید از همین روست که مدیران جشنواره کن برخلاف همه قوانین و آیین نامه هایشان ، برای فیلم های آمریکایی حق وتو فرهنگی هم قائل می شوند و حتی اکران شده هایشان را هم در بخش مسابقه اصلی خود شرکت می دهند. (مدیر جشنواره کن در مصاحبه اخیرش یکی از دلائل عدم انتخاب فیلم های ایرانی ، را اکران آثار قابل قبول سینمای ایران پیش از شرکت در قستیوال کن دانسته بود!!) . مثال بسیار است ؛ در جشنواره کن سال 2003 ، فقط برای اینکه فرش قرمز از حضور تام هنکس بی بهره نماند ، فیلم "قاتلین زن" را پس از اکران یک ماهه اش در سینماهای دنیا به بخش مسابقه راه دادند و یا سال بعد  همین اتفاق درمورد فیلم اکران شده "شهر گناه" پیش آمد که دو ماه پیش از نمایش در کن به نمایش عمومی درآمده بود . همین امسال هم دو فیلم "زودیاک" (دیوید فینچر) و "سند مرگ" (کویینتین تارانتینو) پس از اینکه اکران عمومی دور دنیا را از سر گذرانده ، به بخش مسابقه جشنواره کن آمده بودند!!

نکته شگفت آورتر اینکه گردانندگان جشنواره کن علیرغم همه ادعاهایشان مبنی بر برگزاری هنری ترین جشنواره دنیا و اینکه  آخر  هنر سینما هستند ، اما هر سال تعدادی از تجاری ترین آثار سینمای هالیوود را در برنامه هایشان قرار می دهند که این مورد در  جشنواره سال قبل  از همیشه حیرت انگیزتر بود  ، خصوصا در مورد دو فیلم "یونایتد 93" (پال گرین گرس)  که یک ماه پیش از جشنواره در سینماهای آمریکا اکران شده بود  و "مردان ایکس: آخرین ایستگاه" ( برت راتنر ) که انتقادهای زیادی را حتی در میان محافل سینمایی آمریکایی به همراه داشت و گویا چرخانندگان کن با هزینه بسیاری آن را به جشنواره خود آورده اند.  

می توان نتیجه گرفت که جشنواره هایی مثل کن علیرغم تبلیغات فراوان و شهرت ظاهری ،  همه سینمای جهان به شمار نمی روند. قطعا جشنواره های فوق بیشتر در تیول کمپانی ها و موسسات تجاری چند ملیتی قرار دارند و از همین رو صبغه سیاسی بیشتری می یابند. چراکه سرنخ برگزاری این جشنواره ها در دستان همان کمپانی هایی می چرخد که زیرمجموعه تراست ها و کارتل های بزرگ آمریکایی هستند . چنان که در جشنواره ای مثل کن ، اصل ماجرا روی فرش قرمز و با ستارگان هالیوود و مد لباس ها و مو و جواهرات اتفاق می افتد و درواقع آنچه در سالن دوبوسی کن اجرا می شود ، فرع قضیه است. طبیعی است که اگر آن فرش قرمز نباشد  و آن نمایش انواع و اقسام مد ، جشنواره کن هم دیگر وجود نخواهد داشت. چون به گفته  یکی از مدیران جشنواره ،  بیشتر هزینه های برگزاری جشنواره از محل  تبلیغات و کرایه غرفه های مختلف فروش کنار ساحل و توریست هایی است که به این شهر کوچک ساحلی سرازیر می شوند و  البته آنها هم صدقه سری همین ستاره های آمریکایی است که می آیند نه برای مثلا تماشای قیافه "لارس فن تریر" و لباس "شوهی ایمامورا" و موهای "پی یر رییسیان" !!! از همین رو بخش مهمی از انتخاب ها و فیلم ها و برگزیده ها بایستی جلب رضایت همان کمپانی ها و صاحبانشان را به همراه داشته باشد. صاحبانی که نه در کن ، بلکه در نیویورک و واشنگتن و لندن و تل آویو دفتر و دستک دارند و طبعا چندان از حضور فیلم های ایرانی که به هرحال می تواند نام ایران را علیرغم خواست آنها مطرح سازد ، راضی و خشنود نیستند. پس طبیعی است که با بالا گرفتن بحران ایران و غرب و گسترش جنگ سرد روانی بین دو طرف ، این جشنواره ها هم که علیرغم ادعاهایشان در واقع ویترین سیاستمداران غرب هستند ، از پذیرفتن آثار سینمای ایران سرباز زنند . برای ردیابی نفوذ محافل یاد شده در جشنواره کن همین بس که ،  سال گذشته این جشنواره با فیلم صهیونیستی "رمز داوینچی" افتتاح شد و امسال نیز ، فیلمسازی همچون "استیون فریرز" رییس هیئت داورانش بود که با فیلم "ملکه" کاملا در جهت اهداف سیاسی محافل نومحافظه کار امریکا قرار گرفت.

اشکالی ندارد ، ملالی نیست ، نه در آن زمان که چپ و راست در همین کن برای سینمای ایران نوشابه باز می کردند و هیئت های عریض و طویل ایرانی سال به دوازده ماه در جنوب فرانسه کنگر می خوردند و لنگر می انداختند ، سینمای ایران به عرش اعلا رسید و نه امروز که چشم و ابرو نازک می کنند ، سینمای ایران به حضیض افتاده است ! به نظر هم نمی آید که سینمای امسال ایران با سال های گذشته اش چندان تفاوت چشمگیری کرده باشد. این سینما نه در آن  زمانی که پوسترهایش از در و دیوار کن بالا می رفت ، شاهکارهای تاریخ سینما را همراه داشت و نه امروز که از درگاه این جشنواره فرانسوی – آمریکایی رانده شده ، ورشکسته است . اصلا از اول هم فرش قرمز جشنواره هایی مانند کن جای مناسبی برای یادگاری نوشتن سینمای ایران و سینماگرانش نبود. اصلا قرار نبود که به این جشنواره ها دل خوش داریم و سفره های فرهنگ و هنرمان را در کنار آنها پهن کنیم . سینمای ما در بعد جهانی بایستی افکار عمومی جهانیان را هدف قرار دهد و خسران اصلی آنجاست که  تاکنون به این مهم در ابعادی وسیع دست نیافته و نتوانسته به بازارهای جهانی و به خصوص اکران عمومی کشورهای اسلامی و منطقه راه یابد .

شاید یکی از دلائل این امر کمبود تولید فیلم هایی باشد که با زبانی جهانی ، مخاطب انبوه را به خود جلب نماید . متاسفانه طیفی وسیع از سینماگران جشنواره پسند ما به این مهم توجه چندانی مبذول نداشته و تحت تاثیر القائات سینمای دهه 60 و 70 اروپا سعی دریافتن سینمایی شخصی برای خود کردند تا اینکه جهت برقراری ارتباط با مخاطب عام جهانی کوششی به خرج دهند. به نظر می آید بخش اعظم گرایشات افراطی به سوی این گونه جشنواره از این  تفکر خاص و کهنه مربوط به 30 – 40 سال پیش ناشی می شود.

در واقع یکی از آسيب های مهم  سينمای ایران از دل همین تفکر و پنداشت کهنه سينمايي بیرون می آید و آن  تلقي نادرست از سينماي هنري است كه هنوز در ميان بخشي از سينماگران ما و همچنين بعضي منتقدين و نويسندگان سينمايي به چشم مي‌خورد. اين‌‌كه سينماي هنري يعني اين‌‌كه بگويم براي دل خودم فيلم ساختم . سینمایی که مامن خود را تنها در جشنواره های شبه روشنفکری اروپا جستجو  کرده و می کند ، همراه قهوه و سیگار و شانزه لیزه و مشتی از حرف های روشنفکرنمایانه درباره چیزهایی که احتمالا خود گوینده نیز به زور متوجه معانی شان می شود!!

برخلاف دیدگاه و باور برخی از شیفتگان جشنواره های خارج کشور ، در واقع این افكار عمومي خارج از كشور نيست كه به اينگونه فيلم‌هاي به اصطلاح هنري گرايش پيدا مي‌نمایند كه از قضا افكار خيلي خصوصي است كه در بعضي جشنواره‌ها  تبلور پيدا مي‌كنند. واقعا اگر افكار عمومي خارج كشور به سوي سينماي ما تمايل پيدا مي‌كرد ، برگ برنده ای برای سینمای ما محسوب می شد و به مفهوم اين‌‌ بود كه لااقل فيلم‌هايمان در اكران عمومي مورد استقبال قرار مي‌گیرند و  حداقل اين سود براي سينمايمان وجود داشت كه مي‌تواند در بازارهاي جهاني حضور داشته باشد و منفعت‌هاي مالي به بار بياورد!

واقعیت این است ،  اگرچه موفقیت حتی در محافل و مجامع خاص و روشنفكري غرب را نمی توان کلا  منفی تلقی کرد حتی اگر این توفیق در اكران عمومي و ميان تماشاگران عام هم نبوده  و به چند  جشنواره‌هاي بسيار خاص محدود شود، اما موفقیت های فوق بیشتر يك توفيق سياسي است و نمی تواند چندان برتری هنری به حساب آید!(یادمان نرفته که در همان سالهای دل دادن و قلوه گرفتن سینمای ایران با جشنواره کن برای حذف فیلم بهرام بیضایی (نامه های باد) از مجموعه "قصه های کیش" ، چه فشاری به تهیه کننده فیلم و دست اندرکاران سینمای ایران آوردند!!).به اعتقاد اکثر کارشناسان سینمایی ،  فراگيري‌ این گونه توفیقات ،  آن زمان برجسته می شود  كه بتواند تبديل به يك حضور جدي و طبيعي شود. حضوري كه بتواند سهم خودش را از اكران عمومي در دنيا طلب كند.

اولين حركت در اين مسير و رفع آسيب آن، توجه كردن به مخاطب است. اين‌‌كه بالاخره هويت سينماي ما، ايراني است و اولين مخاطبان فرا  مرزي ما مي‌توانند ملت‌هايي باشند كه به فرهنگ ما نزديك‌ترند. كشورهاي مسلمان، كشورهايي كه اطراف ما هستند و زبان ما را مي‌فهمند. كشورهايي كه آيين ما را مي‌شناسند ؛  هند ،  كشمير ، پاكستان ،  بنگلادش ، تاجيكستان ،  افغانستان ،  عراق ،  تركيه و كشورهاي تازه استقلال يافته آسیای میانه ، جماعت بسياري از ايراني‌ها را در اعصار و قرون مختلف شامل مي‌شدند و جماعت بسیاری شان  هم در كشور ما بوده‌اند و قرابت‌هاي فرهنگي تاريخي فراواني با ما دارند. متاسفانه سينماي ما در ميان اين ملت‌ها کمتر حضور دارد. مدیریت سینمای ما ،  پتانسيل كشورهاي اسلامي و عرب كه حدود 300 تا 350 ميليون مخاطب بالقوه براي سينماي ما  محسوب می شوند  را فراموش كرده است. سینمای ایران در واقع هيچ درصدي از سهم اكران آنها را در اختيار ندارند و آن را تمام و كمال به سينماي هاليوود و باليوود واگذار كرده‌ است.در حالي كه موضوعات مشترک مختلف در اين جوامع و جامعه ما مي‌تواند دستمايه مناسب و خوبي براي تبديل به آثار سينمايي، جريان سازي فرهنگي و كمك به ارتباط هنری  و اجتماعي و رايزني‌هاي فكري ميان ما و اين ملت‌ها گردد.

هيچ اتفاقي در سينماي ايران براي اين گونه حركت سازنده نيفتاده و هيچ طبقه‌بندي جدی براي حضور در مجامع بين‌المللي و جشنواره‌ها انجام نگرفته است. اگر برای کسب اطلاعات بیشتر درباره  خیل  جوايز و توفيقاتي كه در جشنواره‌هاي مختلف نصيب سينماي ما شده، زمانی وارد سايت‌هاي اطلاع‌رساني سينمايي دنيا بشويم، متاسفانه درمی یابیم ، فيلمي كه ده‌ها جايزه جشنواره‌اي برده، در اكران عمومي، آمارهاي بسيار تاسف‌برانگيز به لحاظ جذب مخاطب و فروش بليط دارا شده است.

همین سه چهار سال پيش ، برخي از كمپاني‌هاي بين‌المللي كه حقوق پخش جهانی  بعضي آثار سينماي ايران را خريده بودند، اعلام كردند كه در اين معامله بسيار متضرر شده و فروش اكران فيلم‌هاي فوق حتي هزينه تبليغات آنها را تامين نكرده است!

مخلص کلام اینکه در یک سینمای استاندارد و پویا نمي‌توان بر سينمايي  خاص متكي بود.  با اين توجيه كه فيلم مي‌سازيم تا پيام بدهيم، اما ندانيم كه اين پيام بايد به چه طيف از مخاطبان عرضه شود. سينمايي كه سالن‌هاي انبوه از تماشاگر داشته باشد قطعا صاحب اقتصاد پررونقي است و اگر اين رونق در سالن‌هاي سينما نباشد، معلوم مي‌شود كه آن سينما ورشكسته است و در وجه فرهنگي  و هنری هم نمي‌تواند موفق شود و في‌النفسه توليدات آن نيز نمي‌تواند يك تعريف جدي به خود بگيرد.آن وقت است که لفظ سینمای هنری و جوایز جشنواره های آن سوی مرزها ، فقط بهانه ای می شود برای سرپوش گذاشتن بر بی دانشی و عدم تخصص و ندانم کاری در فیلم ساختن.

به نظر می آید پیش از آنکه برای نبودمان در کن غصه بخوریم ، بهتر است نگران سالن های سینما و مخاطبان  داخلی باشیم که آیا ارتباط مطلوبی با یکدیگر برقرار کرده اند یاخیر و بعد هم به فکر بازارهای جهانی بیفتیم و افکار عمومی دنیا که توفیق بین المللی در آن میادین  ارزش بیشتری دارد تا احیانا کف زدن های جماعتی شبه روشنفکر که از بد روزگار نتوانسته اند بلیط تماشای همان فیلم های آمریکایی  را تهیه نمایند!