مستغاثی دات کام

 
فیلم های دیدنی سال ۲۰۰۶:مرد سال
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

Man of the year

وقتی رابین ویلیامز رییس جمهور آمریکا می شود

در صحنه ای از فیلم "مرد سال" ، تام دابز (کمدینی که در انتخابات به مقام ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا رسیده است) در اولین سخنرانی پس از انتخابات خود ، بعد از اینکه به مضحکه آمیز بودن همه ابعاد سیاست ، حتی موارد وحشتنک آن اشاره می کند ، یکی از آن ماجراهای وحشیانه  و در عین حال طنز آمیز را برای حاضران نقل می نماید:"...در زمان جنگ دوم جهانی ، دو پیرمرد یهودی برای به قتل رسانیدن هیتلر مامور شدند. آنها قرار بود راس ساعت 30/12 در حالی که بر سر راه هیتلر کمین کرده اند ، وی را هدف قرار دهند. اما ساعت 30/12 شد ، هیتلر نیامد ، 45/12 شد ، نیامد ، ساعت 13 شد ، نیامد ، 30/13 شد ، بازهم نیامد. بالاخره یکی از آن پیرمردان یهودی با نگرانی به دیگری گفت که نکند برایش اتفاقی افتاده باشد!!!"

به نظر می آید این اساس حرف "بری لوینسن" در تازه ترین اثرش یعنی "مرد سال" باشد که علاوه بر نوشتن فیلمنامه ، آن را کارگردانی نیز کرده است. البته این نخستین بار نیست که لوینسن با نگاهی طنز آمیز به مسائل سیاسی روز آمریکا می پردازد. وی در فیلم هایی همچون "صبح بخیر ویتنام "در سال 1987 (که در آن هم رابین ویلیامز با سخنان مضحکه آمیز بدون وقفه اش ، بار اصلی فیلم را بدوش می کشید) و "دم سگ را بجنبان"درسال1997( که آن هم درباره نقش رسانه ها در پروپاگاندای سیاسی بود) ، نیز روش ها و عملکردهای دولتمردان آمریکایی را به هجو کشانده و مسخره کرده بود. اگرچه این لحن طنز آمیز را وی در اغلب آثارش حفظ کرده ، چنانچه حتی در تراژدی ترین فیلم هایش  مانند "رین من" (که وی را به جایزه اسکار رساند) و یا فیلم علمی – تخیلی "گوی" نیز فضای طنز در زیر لایه های فیلم کاملا به چشم می خورد . هجویه بری لوینسن از زیر ژانر سرقت بانک در فیلم "راهزنان"(2001) از بامزه ترین آثار سالهای اخیر به شمار آمده است.

اما نگرش لوینسن در فیلم "مرد سال" به یکی از مهمترین وقایع سیاسی دنیا که هر 4 سال یکبار تکرار می شود ، در عین سادگی و طنز آمیز بودنش اما بسیار هشدار دهنده و تاسف آور می نماید ، یعنی در درونش تراژدی عمیق تری را نهفته دارد. اینکه یک کمدین شوهای تلویزیونی به نام "تام دابز"(رابین ویلیامز) از سر شوخی و دست انداختن دیگران که اقتضای شغل و حرفه اش است ، تصمیم خود را مبنی بر نامزدی ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا اعلام بکند و در حالی که هیچکس حتی خودش نیز انتظار ندارد ، در انتخابات بر رقبای کهنه کار پیروز بشود ، شاید در نگاه نخست ، چندان تکان دهنده نباشد اما وقتی خبر آن را رسانه ها اینگونه اعلام می کنند :

"... ساعت 23/1 به وقت شرق آمریکا ، حالا دیگر دنیای آزاد بوسیله یک کمدین رهبری می شود ..."!!!

به این ترتیب ماجرا از یک واقعه عادی فراتر می رود. زمانی که رونالد ریگان به ریاست جمهوری آمریکا رسید ، تیتر برخی خبرها این بود ،  یک هنرپیشه درجه دوم که در فیلم های هالیوودی اغلب به نقش هفت تیرکش ظاهر می گردید ، ریاست قدرتمندترین کشور غربی را در دست گرفت. فرمانداری کالیفرنیا نیز برای آرنولد شوارتسنگر ، طنز دیگری در چرخه سیاستمداری آمریکا بود. اما حضور کمدینی مانند تام دابز در کاخ سفید برای هدایت دنیای سرمایه داری و امپریالیسم دیگر از آن حرف هاست. حرفی دوگانه که از یک طرف شاید واقعیت تلخ شومن بودن مردان اول کشوری را در برابر دیدگان مردم  می گذارد که مدعی نجات عالم هستند و از طرف دیگر ریاست جمهوری این کشور را تا سطح یک نمایش تلویزیونی تنزل می دهد. شاید برخی از خوانندگان این مقاله صحنه های آماده شدن جرج دبلیو بوش و همقطارانش برای اعلام حمله نظامی به عراق در مقابل دوربین های تلویزیونی  را لااقل از طریق فیلم مستند "فارنهایت 11/9" مایکل مور دیده باشند که چگونه آنها به واقع همچون بازیگران و شومن های حرفه ای ، مشغول گریم و آرایش خود هستند تا در مقابل دوربین های تلویزیونی قرار بگیرند ، از کالین پاول و دانالد رامسفیلد گرفته تا پال وولفوویتز که با آب دهان موهایش را حالت می بخشد ! و خود جرج بوش که قبل از سخنرانی ، با اطرافیانش مرتبا شوخی و مزاح می کند ، گویا واقعا قرار است فقط یک برنامه نمایشی تلویزیونی را اجرا نماید که لحظاتی از اوقات تماشاگرانش را پرکند . انگار نه انگار که قرار است چند لحظه دیگر ، فرمان حمله ای مرگبار صادر شود که تا امروز پس از گذشت 4 سال ،  صدها هزار کشته و چندین برابر زخمی و آواره و کشوری ویرانه و ناامن از خود باقی گذارده است. و جرج بوش موقع بیان کلمات اعلام حمله نظامی هم ،  همان نیشخند همیشگی اش را به همراه دارد با همان خونسردی ضمیمه اش که گویی مشغول گفتن جوکی برای مخاطبانش است. همچنانکه به هنگام دریافت خبر برخورد هواپیماهای مسافری به برج های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک به تاریخ 11 سپتامبر 2001 هم همچنان به خواندن قصه یک بز برای خردسالان یک کودکستان ادامه داد. "جرج بوش" ی که در خطیرترین اوقات ریاست جمهوری اش به بازی مورد علاقه خود  یعنی گلف پرداخت . پس به این ترتیب شاید دیدگاه بری لوینسن نسبت به ریاست جمهوری یک کمدین نمایش های تلویزیونی ، پر بیراه و تخیلی نبوده و بتوان آن را تا حدودی به واقعیات تاریخی نزدیک دانست!

اما وجه دیگر "مرد سال" نگاهی به تمایلات عامه مردم آمریکاست. تام دابز در شعارهای انتخاباتی اش  می گوید که ما از احزاب دمکرات و جمهوریخواه خسته شده ایم و حالا دیگر چیز تازه و متفاوتی می خواهیم. این یک واقعیت دیگری در صحنه سیاسی ایالات متحده آمریکاست که ادعای عمیق ترین دمکراسی تاریخ را می کند.  اینکه تقریبا از بدو بنیانگذاری دولت آمریکا تا به امروز ، تنها دو حزب در صحنه سیاسی این کشور فعالیت داشته اند ، به طوری که نظام سیاسی آمریکا به نظام دو حزبی شهرت یافته است. در طول تاریخ دویست و اندی ساله آمریکا یعنی از 30 آوریل 1789 که جرج واشینگتن بر مسند نخستین ریاست جمهور ابالات متحده آمریکا تکیه زد ، تا سال 1860 دو حزب دمکرات و "ویگ" بر سرنوشت سیاسی کشور حاکم بودند و از سال 1860 ، حزب جمهوریخواه جای حزب "ویگ" را گرفت و تا امروز همچنان به همراه رقیب خود یعنی دمکرات ها ، صحنه چرخان سیاست های آمریکا است. به این مفهوم که به جز نامزدان دو حزب مذکور ، هیچ نامزد مستقل و یا منتسب به حزب یا گروه و دسته دیگری مجال حضور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را نمی یابد. همین دو حزب هستند که با رسانه های خود و قدرت اقتصادی مراکز سرمایه وابسته ، افکار مردم را کانالیزه کرده تا همه آرای عمومی در مجموع به نفع کاندیداهای آنهابه صندوق های اخذ رای سرازیر شود. از همین رو حضور کاندیدای دیگری که متعلق به یکی از دو حزب مذکور نباشد ،  برای مردم آمریکا به صورت یک آرزو درآمده است و شاید اثر بری لوینسن پاسخی به این  آرزوی همیشگی باشد!!

از همین روست که بعد از اعلام نامزدی تام دابز برای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ، غریو شادی تماشاگران تلویزیون به آسمان می رود و سیل نامه و تلگرام و ای میل به سوی تام سرازیر می گردد. آنها این شعار معروف تام دابز را به صورت ترانه ای می خوانند که ما از دمکرات ها و جمهوریخواه ها خسته شده ایم...

اما باز فیلم  "مرد سال" وجه سومی  هم دارد که افشای بخش دیگری از نابسامانی صحنه انتخابات ظاهرا آزاد آمریکاست و آن غیرواقعی بودن آراء اعلام شده ، دست های پنهان کمپانی های بزرگ در پشت صحنه انتخابات و تامین منافع کلان شرکت های عظیم چند ملیتی از قبل همین گونه نمایشات انتخاباتی است. به این مفهوم که در واقع در سیستم سرمایه داری آمریکا آنچه در درجه اول اهمیت قرار ندارد ، آرای مردم و کسی است که به عنوان رییس جمهور انتخاب می شود!

در فیلم "مرد سال" ، رای گیری توسط یک سیستم جدید کامپیوتری انجام می شود که یکی از شرکت های بزرگ مجری آن است." النور گرین" (لارا لینی) یکی از کارمندان این شرکت و از مسئولین سیستم فوق ، قبل از شروع رای گیری اشکالی در نحوه عملکرد کامپیوترها مشاهده کرده و آن را به اطلاع مسئولین شرکت می رساند ولی از آنجا که شرکت فوق ، بابت سرویس کامپیوتری انتخابات ، علاوه بر اعتبار قابل توجه و بدست آوردن مشتریان جدید ، صدها میلیون دلار هم به جیب می زند ، از اعلام اشکال ، خودداری ورزیده و به کارمند نامبرده توصیه می کنند که این مسئله را در جایی اعلام ننماید. اما خانم گرین پس از انتخاب دابز به ریاست جمهوری ، سعی دارد خبر دهد که نتیجه انتخابات ، درست نبوده است چراکه کامپیوترها هنگام شمارش آراء و با برخورد به نام هر یک از کاندیداها که واجد تکرار یکی از  حروف الفباء بوده ، به طور اتوماتیک آن را دوبار شمرده اند. مثلا هر رای به دابز که در کلمه آن ،  دو بار حرف "بی" تکرار شده بود ، دو رای خوانده شده است. ولی این موضوع در مورد دو کاندیدای دیگر (کلوگ و میلز ) که در هر دو اسم ، حرف "ال" دو بار تکرار شده بود ، صدق نمی کرد (تکرار حرف "جی" در کلمه "کلوگ" به حساب نیامده ، چراکه کامپیوتر پیش از آن تکرار حرف "ال" را در نام وی ثبت کرده بود) ، اول به دلیل اینکه حرف "ال" در حروف الفباء بعد از حرف" بی" قرار دارد (کامپیوترها در هر سری  شمارش فقط بر روی نخستین حرف تکرار شده که در جدول حروف الفباء جلوتر قرار دارد ، کلید می کردند و طبیعی است که این اشتباه بیشتر به نفع دابز تمام می شده تا دو نامزد دیگر انتخاباتی) و دوم اینکه به دلیل مشترک بودن حرف "ال" در بین آن دو نفر ، آرای اضافه مابین آنها تقسیم شده یا در واقع فقط برای یکی از آنها محسوب گشته است.

به این ترتیب و با وجود نقص مذکور در سیستم شمارش کامپیوتری ، آرای تام دابز ، خود به خود دوبرابر شده ، بدون آنکه خودش کمترین اطلاعی از این موضوع داشته باشدو تلاش های النور گرین هم برای افشای ماجرا به جایی نمی رسد. سران شرکت برای حفظ موقعیت و آبروی خود ، اقدام به خفه کردن النور می نمایند، ابتدا با تزریق مواد مخدر ، وی را معتاد ، روانی و غیرقابل اعتماد معرفی می کنند و وقتی النور موفق می شود با خود تام دابز ارتباط برقرار کرده تا حقیقت را به اطلاعش برساند ، تلاش می کنند که در یک تصادف ساختگی او را به قتل برسانند.  اما سرانجام دابز از واقعیت باخبر شده و خود از ریاست جمهوری کناره می گیرد و به سر همان شغل نمایشی اش بازمی گردد که به قول آن فیلم والتر لانگ ، "هیچ حرفه ای مانند حرفه نمایش نیست" ویا به قول کیارستمی خودمان،  اگر همه سیاستمداران  عالم می دانستند که کارگردانی سینما چه لذتی دارد ، حتما حکومت و دولت را رها می کردند و به سراغ سینما می آمدند!!

 


 
 
نگاهی به فیلم تعطیلات مستر بین
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

وقتی مستر بین جشنواره کن را به هم می ریزد!

این سومین فیلم سینمایی بلندی است که درباره مستر بین ساخته می شود. (دو فیلم قبلی ، "بین" در سال 1997 و "جانی انگلیش" به سال  2003 بودند ). مستر بینی که حدود دو دهه است ، به عنوان کاراکتر اصلی مجموعه ای از نمایشات کوتاه تلویزیونی ، مردم دنیا را می خنداند. (از جمله تلویزیون خودمان هم به کرات برنامه های تلویزیونی مستر بین را در مناسبت های گوناگون از شبکه های مختلفش پخش کرده و حتی بنا بر همین کاراکتر ، در ایران شخصیتی به نام مستر سین بوجود آمد که ابتدا ادای وی را در می آورد ولی بعدها با نام حمیدرضا ماهی صفت ، کمدین مستقلی در شوهای مختلف شد!) کاراکتری که خالقش  را به نام خود "روان اتکینسن"(بازیگر نقش مستر بین) ثبت کرده اند ، چراکه اساس آن  بر فیزیک بدنی ، حرکات و رفتار و میمیک های خاص این بازیگر 52 ساله انگلیسی استوار است. از همین رو همواره در فهرست نویسندگان فیلمنامه مجموعه ها و فیلم هایی که درباره این شخصیت ساخته شده  ، خلق کاراکتر آن به نام همان "روان اتکینسن" در تیتراژ می آید. کاراکتری که نه بر دیالوگ و تکیه کلام و شوخی های خاص زبانی  ، بلکه به خاطر نوعی حرکات کاریکاتوری ویژه که با قد دراز و دست و پاهای بلند و کله کوچک وی کاملا هماهنگ است و فیگورهای چهره که با فرم گرد صورت و چشم های درشت و دماغ بزرگ آن ، ترکیب خنده آوری را پدید می آورد.

اما تازه ترین فیلم مستر بین (که به قول خودش قرار است ، آخرین آن هم باشد) درباره مسافرت او به سواحل کن واقع در جنوب فرانسه است که طبق معمول با وقایع و اتفاقات کمیک و مضحکه آمیزی نیز همراه می شود. مستر بین در یک قرعه کشی بخت آزمایی کلیسا ، برنده سفری به کن و سواحل جنوب فرانسه همراه 2000 یورو خرج سفر و یک عدد دوربین دیجیتال شده و با خوشحالی زائدالوصفی راهی آنجا می گردد. در همان ابتدای راه و در پاریس براثر تاخیر ، قطار کن را از دست می دهد و در مرتبه دوم باعث نرسیدن فرد دیگری به قطار بعدی می شود که اتفاقا آن فرد ، کارگردانی روس به نام" امیل" ، عضو هیئت داوران جشنواره کن بوده و از پسرش "استپن" هم که در آن قطار انتظارش را می کشد ، جا می ماند. از آن پس ، مستر بین و استپن ، اگرچه زبان یکدیگر را نمی فهمند ، اما همسفر می شوند. این درحالی است که "بین "سعی می کند از تمامی اتفاقات و حوداثی که در طول راه از سر می گذراند ، با دوربین دیجیتال خود  فیلم برداری کند. این  درحالی است که با هنرپیشه فرانسوی یکی از فیلم های حاضر در جشنواره کن به نام "سابین" هم ، همراه می شوند.

فیلم "تعطیلات مستر بین" در مایه های آثاری همچون "دنیای دیوانه دیوانه دیوانه" و یا نسخه دهه نودی آن یعنی "موش دوانی"(که خود روان اتکینسن هم در آن بازی داشت)، مسابقه ای برای رسیدن به مقصدی خاص (در اینجا کن)را موضوع خود قرار می دهد که در واقع بازنده ای ندارد . (برخلاف دو فیلم مذکور که اساسا برنده ای نداشتند) . همه شخصیت های ماجرا از همان عضو هیئت داوران و پسرش گرفته تا کارگردانی به نام "کلی کارسون"(با بازی ویلم دافو)  و سابین که هنرپیشه فیلمش است و تا خود "بین" که هیچ علاقه ای هم به جشنواره کن ندارد و تمام هم و غمش این است که به ساحل دریا برسد، به طور ناخودآگاه در این مسابقه اعلام نشده شرکت دارند.  اما در این میان دست و پا چلفتی های  مستر بین است که موانع و مشکلات متعددی در میانه این سفر ایجاد می کند و البته باعث خنده و مضحکه می گردد. مضحکه فوق ، این بار علاوه بر آداب و رسوم خشک و پرافاده انگلیسی که معمولا سوژه اصلی کمدی های مستر بین است ، کمی فرا مرزی شده و شیوه رفتار و سلوک بسیاری از آدم های تازه به دوران رسیده (در هر شغل و مقامی ) را در کادر دوربین به هجو می کشد. از خوره بازی برای آن دوربین دیجیتالی گرفته که این روزها در دست و بال هر قشر و طبقه ای به چشم می خورد  تا  بدون علم به فرهنگ و دانش استفاده از آن ، در هر موقعیتی مورد استفاده قرار دهند! (فیلم های دوربین دیجیتال " بین" از آن زجری که امیل برای رسیدن به قطار از دست رفته اش متحمل می شود ، را دربر می گیرد تا ثبت تصویری شماره تلفنی که قرار است نقطه ارتباطی با پدر "استپن" ، یعنی همان امیل باشد ) و همچنین خوردن مشقت بار غذاهای ناشناخته دریایی در آن رستوران تا سر و کله زدن مستر بین با موبایل سابین که حتی تا زمان به خواب رفتن همه ادامه دارد ( این هجواستفاده از موبایل در چند صحنه دیگر نیز به چشم می خورد ، از جمله وقتی که بین و استپن سعی می کنند با حدس زدن دو رقم نا معلوم شماره تلفن امیل با وی تماس بگیرند ، یک بار با فردی تماس می گیرند که در دستشویی است و موبایلش درون چاه توالت می افتد ، بار دیگر نوزادی ، گوشی را برمی دارد که با آن شربتش را هم می زند، بار دیگر موبایل متعلق به مرده ای است که مرده شورش آن را جواب می دهد و یک بار هم با کسی تماس می گیرند که پس از پاسخ به موبایل ، خود را از فراز پلی مرتفع به پایین پرتاب می کند !!) و  نمایشات خیابانی و جذب مردم برای کمک های خیریه (که به  اجرای آن نمایش عجیب و غریب مستر بین و استپن با ترانه ای که از بلندگوی عاریتی پخش می شود ، می انجامد!) ...

و بالاخره هجو اساسی فیلم "تعطیلات مستر بین" ، با دست انداختن جشنواره فیلم کن و البته فیلم و سینمای به اصطلاح هنری به کمال می رسد.

فیلمی که "کلی کارسون" ساخته و سابین هم از بازیگران آن است ، "زمان پلی بک" نام دارد و موقع نمایش آن در کاخ جشنواره فیلم کن ، امیل هم به عنوان عضو هیئت داوران در سالن حاضر است. فیلم که آغاز می شود نام "کلی کارسون" به عنوان بازیگر بر پرده نقش می بندد . عبارت بعدی بر تصویر بعدی ،  نام تهیه کننده را نشان می دهد  که بازهم "کلی کارسون" است !! و سپس بر صحنه بعدی این عبارت نقش می بندد : در فیلمی از "کلی کارسون" !!!

خود بزرگ بینی و به اصطلاح از دماغ فیل افتادن این دسته از فیلم سازان در سکانسی هم که همین جناب "کلی کارسون" برروی فرش قرمز به سوی سالن می آید ، وقتی همراه زنی نشان داده می شود که در کنار یکدیگر همچون فیل و فنجان به نظر می آیند!!! ، به شکل قابل درکی ، مورد تمسخر قرار می گیرد .

فیلم "زمان پلی بک" در سالن نمایش جشنواره کن ، با نماهای بسیار کشدار و کسالت بار از کلوزآپ "کلی کارسون" آغاز می شود که گویی در تونلی پیش می رود و نریشن خود وی شنیده می شود که از بیگانگی و غربت و یاس و مانند اینها می گوید .نریشنی که با تکرار بیش از حد کلمه" هیچ چیز" ادامه می یابد. دوربین ، حاضران در سالن را نشان می دهند که اغلب خسته شده ، خمیازه می کشند و حتی خوابیده اند !! اما ورود مستر بین با لباس مبدل مادربزرگ "سابین" به همراه استپن ، همه چیز را برهم می ریزد. او وقتی متوجه می شود که کلی کارسون نماهای مختصر سابین را هم حذف کرده ، به آپاراتخانه رفته و به جای فیلم "زمان پلی بک" ، فیلم هایی را که در طول سفرش با دوربین دیجیتال خود برداشته بود ، به نمایش می گذارد ، در حالی که همچنان نریشن کلی کارسون برروی آنها شنیده می شود. مانند نماهایی از تلاشی که او و استپن پس از  دست دادن وسایلشان برای درآوردن پول از طریق نمایش خیابانی انجام دادند ، تصاویری از حضور مستر بین در میانه صحنه های فیلم تبلیغاتی کلی کارسون و یا در رستورانی که به زور آن خرچنگ های بد هیبت را می خورد و بالاخره هنگامی که شادمانه همراه سابین و استپن به کن رسیدند ... تماشاگران به شدت "بین" را که به دنبال تعقیب و گریزش با کلی کارسون و امیل همراه استپن به روی صحنه رسیده  ، تشویق می کنند ، چراکه در واقعیت هم همان را می بینند که در فیلم دیده اند. به عبارتی دیگر آنها از این رو پس از چرت زدن های طولانی هنگام تماشای فیلم "زمان پلی بک" ، حالا همگی ایستاده ، برای هنرمندان فیلم  به شدت دست می زنند ، که برخلاف آن صحنه های ملال آور فیلم "زمان پلی بک" ، از درون تصاویر دوربین دیجیتال مستر بین ، به تماشای زندگی نشسته اند و واقعیت زندگی را مشاهده نموده اند. این همان سینما و هنر واقعی به نظر می آید  که متاسفانه در قرن بیست و یکم  و پس از تجارب فراوان اساتید فیلمسازی تاریخ سینما ، هنوز هم عده ای قلیل با عنوان سینمای هنری و مخاطب خاص و امثال این گونه القاب خود فریب ، آن را فراموش می کنند.

کلی کارسون در مصاحبه مطبوعاتی پس از نمایش فیلم اگرچه همچنان فیلم نمایش داده شده را نتیجه ریسک پذیری شخص خودش اعلام می کند ، اما اعتراف دارد که سینما یک تجربه جمعی است برای نمایش واقعیات زندگی .

پیش از این وودی آلن نیز در فیلم "پایان هالیوودی" نگاهی طعنه آمیز به هنر روشنفکر نمایانه حاضر در برخی از جشنواره های اروپایی داشت. در آن فیلم یک فیلمساز مشهور ، پس از سالها بیکاری ، پیشنهاد ساخت فیلمی را از همسر سابقش که اینک مدیر یکی از کمپانی های فیلمسازی است ، دریافت می کند ، اما هنگام شروع تولید فیلم براثر استرس و فشار روانی ، نابینا می شود. او به توصیه کارگزارش ، این موضوع را افشاء نکرده و به کمک وی و مترجم فیلمبردار چینی پروژه ، با همان حالت نابینایی ، به کارگردانی فیلم می پردازد ولی کار افتضاح درمی آید به طوری که کمپانی سفارش دهنده ، آن را یک آشغال به تمام معنا می نامد . اما وقتی وی همین فیلم را به جشنواره های اروپایی می برد ، مورد استقبال شدید قرار گرفته و به عنوان نابغه از سوی آن جشنواره ها شناخته می شود!!

فیلم "تعطیلات مستر بین" در ایامی به نمایش درآمده که اتفاقا در آستانه برگزاری شصتمین دوره جشنواره فیلم کن قرار گرفته ایم و به این ترتیب وجه تسمیه مناسبی هم پیدا می کند. جشنواره ای که اگرچه  دیگر از آن فضای روشنفکرنمایی فیلم های به اصطلاح هنری فاصله گرفته ولی به طور باورنکردنی ، آلترناتیو آن آثار شبه هنری را فیلم های هالیوودی قرار داده است. چنانچه در جشنواره امسال از میان 30 فیلم بخش اصلی مسابقه و خارج از مسابقه ، 12 فیلم(یعنی نزدیک به نیمی از فیلم ها )  متعلق  به سینمای آمریکا هستند. که چند فیلم از این آثار (برخلاف قانون بخش مسابقه جشنواره کن )قبلا در سطح گسترده ای اکران عمومی پیدا کرده اند از جمله فیلم "زودیاک" (دیوید فینچر) و فیلم "سند مرگ" کویینتین تارانتینو .

اگر سال گذشته این جشنواره با فیلم صهیونیستی "رمز داوینچی" افتتاح شد ، امسال رییس هیئت داوران بخش اصلی جشنواره ،  استیون فریرز است که سال گذشته با فیلم "ملکه" بسیاری از حرف های لابی صهیونیست را علیرغم بدنامی های باند بوش – بلر در سیاست های جنگ طلبانه اخیرشان ، در قالب فیلم بیان کرد!!

به نظر می آید آنچه استیو بندلک (کارگردان ) در فیلم "تعطیلات مستر بین" به تصویر می کشد ، حق مطلب است که جشنواره هایی همچون کن با فیلم های واقعی و مستقل از کمپانی های هالیوودی بایستی پوست اندازی کنند تا بلکه آن مسیر حقیقی شان را بیابند.

 


 
 
فیلم های دیدنی سال ۲۰۰۶:آلمانی خوب
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

Good German

یک آلمانی خوب ، آلمانی مرده است!

 

یک کار عجیب و غریب دیگر از استیون سودربرگ که دیگر به غیر متعارف بودنش عادت کرده ایم و اگر جز این باشد ، بایستی متعجب بود!  نویسنده فیلمنامه پال اتناسیو (منتقد سینمایی واشنگتن پست طی سالهای 87-1984 ) است که با برخی آثارش از جمله "مجموع همه ترس ها" ، "گوی" ، "مسابقه حضور ذهن" و "دنی براسکو" آشنا هستیم که این یکی  تقدیر و تحسین های متنابهی نیز از سوی محافل مختلف سینمایی نصیبش کرد از جمله جایزه بافتا و نامزدی اسکار و گلدن گلوب.

اما این بار اتناسیو براساس نوول جوزف کانن ، فیلمنامه" آلمانی خوب" را نوشته و سودربرگ نیز تا می توانسته نقاط فنی و ساختار سینمایی آن را برجسته و درخشان ساخته است. (مدیر فیلمبرداری و تدوینگر فیلم نیز خودش بوده ، منتها با نام های مستعار پیتر اندروز و مری آن برنارد!!)

داستانی در مایه های نوآر  درباره  آلمان پس از جنگ که از زاویه منفعت طلبی متفقین به آن نگریسته است. آنچه که در فیلم "چوپان خوب" نیز به نوعی دیگر در کادر دوربین قرار گرفته بود. قصه "آلمانی خوب" از زمان کنفرانس پوتسدام به تاریخ 17 جولای 1945 در برلین آغاز می شود که در آن سران سه کشور پیروز در جنگ جهانی دوم ، برای آینده آلمان و جهان تصمیم می گیرند. این در حالی بود که ژاپن هنوز تسلیم نشده و در انتظار مهیب ترین جنایت تاریخ پشریت توسط بمب اتم آمریکایی ها به سر می برد. کاپیتان "جیکوب گایسمر"  (جرج کلونی) یک ژورنالیست نظامی است که برای پوشش خبری این کنفرانس ، همراه دیگر نمایندگان آمریکا ، وارد برلین می شود ولی آنچه برای وی جذابیتی بیش از کنفرانس پوتسدام دارد ، سرنوشت یکی از دانشمندان نازی است به نام "فرانتس بت من" که گویا طراح و مجری ساخت بمب های پیشرفته و هدایت شونده "وی 1" و "وی 2" بوده و حالا هر یک از کشورهای فاتح در صدد بدست آوردن وی برای تصاحب تکنولوژی بمب های فوق هستند. آنچنان که در اواخر فیلم آن آمریکایی عضو کنگره به نام برمر  به گایسمر می گوید :"... آینده دنیا را همین بمب ها تعیین می کند ..." و تیتر درشت روزنامه ای را به وی نشان می دهد که نوشته : "بمب اتم ، کشته های غیرقابل شمارش برجای خواهد گذارد!! "

اما در همین اوضاع و احوال  ، گایسمر با تعجب فراوان از طریق راننده اش "پاتریک تالی" (نوبی مک گوایر) به دوستی قدیمی برمی خورد به نام "لینا" (کیت بلانچت) که هراسان و مضطرب در پی بدست آوردن مدارک لازم برای  گریز از برلین است. گرچه تالی تمایلی ندارد که گایسمر چندان با لینا گرم بگیرد و از همین رو حتی در درگیری وی را مضروب می نماید ولی خود سعی می کند  از طریق فرماندهی روس های مستقر در برلین ، لینا را از آنجا  فراری دهد که در همین گیر و دار به طرز مشکوکی به قتل می رسد. گایسمر متوجه می شود که لینا ، همسر یک آلمانی نازی به نام" امیل برنت" است که گویا از نقشه های ساخت بمب های هدایت شونده "وی 2" خبر دارد ، چراکه همکار نزدیک "فرانتس بت من" بوده است و حالا جاسوسان هر 3 کشور متفق به دنبال یافتن ردی از برنت هستند ، در حالی که همسرش مدعی است ،  6 ماه پیش در جریان بمباران کشته شده است.

اتناسیو و سودربرگ ، برلین پس از جنگ را شهری ویران ،  نا امن و هراسناک تصویر کرده اند(بسیار مخوف تر از دوران حاکمیت حزب نازی)  که بعد از سقوط هیتلر به اشغال نظامیان 3 کشور آمریکا ، شوروی و انگلیس درآمد و عوامل این 3 فاتح مانند سارقان ، در صدد شکار طعمه های مورد نظرشان از میان دانشمندان آلمانی آواره و دربه در بودند. دانشمندانی که می توانستند ، سرنوشت آینده دنیا را رقم بزنند. فرمانده روس ها ، ژنرال سیکورسکی در ملاقاتی با گایسمر به وی می گوید که ما لهستان و رومانی و مجارستان را به قلمرو خود اضافه کردیم و شما مغزها را بردید...!

آمریکایی ها برای بدست آوردن نقشه بمب های هدایت شونده "وی 2" ، "فرانتس بت من" را در خانه ای امن تحت الحفظ نگهداری می کنند ، اما آنچه می خواهند را  نمی توانند از وی  بدست آورند ، ناچار به دنبال همکارش ، امیل برنت و مدارکی که وی در اختیار دارد ، می افتند. برای آنها مهم نیست که "فرانتس بت من" از جنایتکارترین نازی های هیتلری بوده که بنا به گفته "لینا" ، برای ساخت موشک های"وی 2" در کارخانه هایی که در دل کوه ساخته بوده ، اسراء را به بردگی کشانیده و پس از بهره کشی از آنان ، به تیغ مرگ می سپردشان و سپس به سراغ افراد دیگری می رفت. برای متفقین ، وی یک جنایتکار جنگی محسوب نمی شد  ، چراکه قرار بود نقشه های آینده یعنی ساختن بمب های هدایت شونده را در اختیارشان بگذارد. از نظر آنها "بت من" یک آلمانی خوب محسوب می شد. و همینطور چنانچه یکی از فرماندهان نیروهای آمریکا در برلین یعنی "برنی تایتل" به لینا می گوید :" امیل برنت هم یک آلمانی خوب است"، چراکه قرار بود  اطلاعات لازم را در مورد ساخت بمب های هدایت شونده به آنها بدهد.

ولی  وقتی که امیل تصمیم می گیرد تا ماهیت بت من و امثال آن را افشاء کند ، دیگر آلمانی خوب به حساب نمی آید  ، مگر اینکه بمیرد و چنین هم می شود . او  توسط بخشی دیگر از نیروهای آمریکایی (گروهبان شیفرز و کلنل مولر) به قتل می رسد تا همچنان آلمانی خوب باقی بماند.

اما  پال اتناسیو فیلمنامه "آلمانی خوب" را به شکل یک پازل پیش می برد . از همان لحظه ای که "جیک گایسمر" دوست سابق خود یعنی لینا (که فکر می کرد به دلیل یهودی بودن ،  مرده و یا از آلمان رفته ) را می بیند و از آن به بعد سعی می کند تا راز ماندن لینا در آلمان و تحت  حکومت هیتلری را دریابد. با مرگ مشکوک پاتریک تالی این راز پیچیده تر می شود. گایسمر می فهمد که لینا همسر یک دانشمند "اس اس" به نام امیل برنت بوده و همین می تواند دلیل خوبی برای زنده ماندنش باشد. اما چگونه یک آلمانی متعصب ، خود را راضی به ازدواج با یک یهودی کرده است؟ پرونده لینا در اداره پلیس که برروی آن نام مستعاری نقش بسته ، خالی است و دلیل آن اگرچه می تواند فوق سری بودن شغل شوهرش باشد که در حال ساخت بمب های هدایت شونده بوده ، اما چندان قانع کننده به نظر نمی رسد.

فیلمنامه به خوبی مخاطبش را در میان لابیرنتی پیچ در پیچ پیش می برد و او را از طریق سوال اینکه چرا همه به دنبال امیل برنت هستند ( هم روس ها و  هم آمریکایی ها)  به هویت اصلی لینا می رساند که در سخت ترین شرایط همچنان سعی در حفظ جان و سلامتی همسر نازی اش دارد و در حالی که ادعا می کند می خواهد به تنهایی از برلین فرار کند اما در واقع به دنبال راهی است تا در ابتدا شوهرش را از میان چنگال متفقین خلاص نماید.

بالاخره گایسمر در فرودگاه یعنی همان جایی که مثل ریک فیلم "کازابلانکا" مشغول مشایعت لینا برای گریز از برلین است ، از زبان وی می شنود که برای زنده ماندن خودش ، تعدادی یهودی را روانه گشتاپو و اتاق های مرگ کرده و با این عمل به صفوف نازی ها پیوسته و به ازدواج یکی از افسران "اس اس" درآمده که در تمامی جنایات وی علیه بشریت نیز شریکش بوده است. در واقع لینا یک یهودی نازی بوده که در مرگ بسیاری از حتی هم مذهبان خویش دست داشته است. این همان چیزی است که باعث می شود لینا به جیک بگوید :"...حالا دیگر فهمیدی ...با این تکه ، پازلت کامل شد..."

سال گذشته هم در فیلم نفوذی (اسپایک لی) از یهودیانی سخن رفت که در طی جنگ جهانی دوم در یاری رسانی به هیتلر ، بسیاری از دوستان و آشنایان و خویشاوندان و حتی یهودیان دیگر را لو داده و باعث مرگ آنان گشتند . در مقابل ، ثروتشان را تصاحب نمودند تا در سالهای بعد بتوانند در مکان هایی همچون نیویورک ، امثال "چیس مانهاتان بانک" را تاسیس کنند و نبض اقتصاد جهان را در دست بگیرند. همان صهیونیسمی که امروز هم برای بقای خویش ، تمامی اعتقادات مذهبی و میهنی و ملی اش را له می کند ، همه اخلاقیات و صفات انسانی را لگد کوب می کند تا چند صباحی دیگر بتواند به حیات خود ادامه دهد.

و سرانجام متفقین علیرغم به قتل رساندن امیل برنت ، در مقابل دریافت مدارک و مستندات چگونگی ساخت بمب های هدایت شونده ، مجوز خروج لینا ، همکار نازی ها در جنایات نژادپرستانه شان و عامل مرگ تعدادی از انسان های بی گناه را صادر می کنند تا به آمریکا برود. (این همان چیزی است که امروزه آمریکا و سایر اشغالگران عراق در مورد سازمان مجاهدین خلق عمل می نمایند و این سازمان تروریستی را که علاوه بر کشتن هزاران نفر در ایران ، همکار صدام به عنوان یک جنایتکار جنگی محسوب شده  و در تمامی جنایات وی از جمله قتل عام فجیع کردها شریک بوده را آزادی عمل داده تا برای اهداف امپریالیستی بعدی شان در آب نمک بمانند!!)

در آخرین دیدار نماینده کنگره یعنی  برمر با لینا که زخمی شده و در بیمارستان بستری است  ، پس از اینکه از وی می خواهد تا مدارک امیل برنت را تحویل دهد ، می گوید :"... شما هم یک آلمانی خوب هستید!"

فیلم "آلمانی خوب" می تواند تصویری از جهان امروز باشد که براساس همان دنیای ماکیاولی برلین پس از جنگ و تقسیمات و تصمیمات متفقین فاتح جنگ شکل گرفته است. می توان ابعاد مختلف آن برلین ویران و مصیبت زده و مملو از خیانت و جنایت و شرارت را در دنیای امروز که همان متفقین آن روز گرداننده هایش هستند ، مشاهده کرد .

شاید بتوان آن نگاه متعجب و در عین حال تاسف بار جیکوب گایسمر در مقابل اعترافات لینا (در سکانس پایانی) را امروز هم در مقابل اعمال و رفتار تناقض آمیز و ناعادلانه متفقین دیروز و مدعیان امروز ژاندارمی دنیا ، ساری و جاری دانست.

 

 


 
 
فیلم های دیدنی سال ۲۰۰۶: چوپان خوب
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

Good Shepherd

سربرآوردن مخوف ترین سرویس جاسوسی تاریخ

دومین فیلم رابرت دونیرو (پس از "یک داستان برانکسی") براساس فیلمنامه ای از اریک راث است که پیش از این آثار موفقی همچون : "مونیخ" ، "علی" ، "خودی" ، "نجواگر اسب" ، "پستچی" ،" فورست گامپ" و ... را در کارنامه خود به ثبت رسانده است. فیلم "چوپان خوب" درباره زندگی فردی به نام ادوارد ویلسن(مت دیمن)  است که نقش مهمی را در شکل گیری سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا و عملیات سری آن در دهه 1960 ایفا می نماید. از ورای این قصه ، اریک راث به پس زمینه ها ، تاسیس و رشد سازمان" سیا" می پردازد و اهداف دیروز و امروزش را بر بستر ماجرایی ملودراماتیک در برابر مخاطب قرار می دهد. این پرداخت ، بسیار دقیق و در عین حال پیچیده صورت می گیرد ، به نحوی که کنش و واکنش های قصه به صورت پازلی در کنار یکدیگر قرار گرفته و مفهوم می یابند. داستان در طول زمانی اواسط آوریل 1961 و حمله مزدوران آمریکا به خلیج خوکها در کوبا (که بخشی از رهبری عملیات آن را ادوارد ویلسن برعهده دارد) تا شکست مفتضحانه آمریکا در عملیات فوق  و پس از آن تلاش برای یافتن عوامل نفوذی در سازمان سیا ، جریان دارد و در میانه آن با فلاش بک هایی به گذشته ادوارد ویلسن نقب می زند : از زمان کودکی و خودکشی پدرش تا عضویت در انجمن سری "اسکول اند بونز" (جمجمه و استخوان ها) به هنگام  تحصیل در دانشگاه "یال"  و از آن طریق راهیابی به دفتر خدمات استراتژیک  آمریکا (ساختار اولیه سازمان سیا ) برای پایه گذاری شبکه جاسوسی آمریکا در اروپا و سایر نقاط جهان تا ازدواج با خواهر یکی از اعضای انجمن سری "اسکول اند بونز" به نام "مارگرت (کلاور)" (با بازی آنجیلنا جولی در یکی از متفاوت ترین نقش هایش ) و تا ...

نخستین و شاید مهمترین چالش فیلم "چوپان خوب" از لحظه خودکشی پدر ادوارد آغاز می شود ، زمانی که در میانه آتش بازی جشن های چهارم جولای ، برای اولین بار ادوارد خردسال ، ناامنی را در زندگیش به عینه احساس می کند و این تقابل امنیت و ناامنی ، محور اصلی درونمایه "چوپان خوب" قرار می گیرد.

ادوارد نقل می کند که پدرش در آخرین دیدارشان و لحظاتی پیش از خودکشی ، وی را به جلب اعتماد دیگران نصیحت کرده که بدون آن هرگز نخواهد توانست در زندگیش به امنیت دست یابد. پس از آن و در بزرگسالی وی از بنیانگذاران سازمانی می شود که ادعای ایجاد امنیت برای جامعه آمریکا دارد اما این امنیت به قیمت ناامنی برای دیگر کشورها و خود شهروندان آمریکایی از جمله اساتید و دانشجویان و حتی خانواده ادوارد ویلسن تمام  می شود. از آنجا که وی براساس ماهیت شغلی اش ( که همواره نیز از سوی مقامات بالاتر به وی گوشزد می شود) ناچار از داشتن عدم اعتماد به دیگران است ، بنابراین قادر به خلق محیطی امن در اطراف و پیرامون خود نیست.

در اواخر فیلم وقتی ادوارد به کنگو رفته تا درباره ازدواج پسرش با دختری از آن کشور که زمانی جاسوس شوروی بوده است ، هشدار دهد ، به وی متذکر می شود که اگر چنین کاری انجام گیرد  ، دیگر نمی تواند از حمایت او برخوردار شده  و در نتیجه امنیتش مختل خواهد گردید. در این موقع است که ادوارد جونیور(پسرش)  با خشم پاسخ می دهد : "...امنیت؟! چیزی که هرگز در زندگیم نداشتم . چون همیشه نگران شما و کارهای مخفی تان بودم..."

این احساس ناامنی تا آنجا قوی بوده  که در صحنه ای از دوران کودکی ادوارد جونیور می بینیم وی در میهمانی شب سال نو در مراسم انجمن سری "اسکول اند بونز" بر روی زانوی بابا نوئل ، خود را خیس می کند.

"ناامنی" ،  موتیف احساسی اغلب صحنه های فیلم "چوپان خوب" به نظر می آید. در نخستین دیدار ژنرال ویلیام سالیوان(طراح سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا)  با ادوارد ویلسن برای اعزام وی  به خارج از کشور و تاسیس دفتر خدمات استراتژیک آمریکا در اروپا ، به وی یادآورمی شود که به هیچ کس نبایستی اطمینان نماید. (این همان نخستین اصل احساس ناامنی فردی و اجتماعی به شمار می آید. )از همین روست که ویلسن در تمام سالهای زندگی مشترک با همسرش ، همچون غریبه ای با وی رفتارنموده است ، چراکه نمی توانسته  به وی اطمینان کند. او  ناچار می شود که جاسوسی استادش در دانشگاه را بکند و سرانجام وسیله ای برای به قتل رسیدنش گردد ، حتی رییس خود ، فیلیپ آلن را تحت نظر بگیرد ، زیرا که به نظر ژنرال سالیوان پایش را از گلیمش درازتر کرده است. ادوارد  همواره تهدید جاسوسان بیگانه را بیخ گوشش حس می کند. سایه هراس آور مامور امنیتی شوروی با نام مستعار "اولیس" همیشه  در کنارش است. به طوری که حتی ناگزیر می شود تا حدودی با او کنار بیاید. اولیس در فیلمی خبری  در کنار یکی از استقلال طلبان آمریکای لاتین دیده می شود و مدتی بعد از آن  که یکی از جاسوسان سازمان سیا به عنوان متخصص عازم کشور مذکور می گردد تا در عملیات پخش کردن فوج ملخ های مخرب  در مزارع قهوه برای نابودی اقتصاد استقلال طلبان حاضر باشد  ، انگشت دست جاسوس اعزامی سازمان سیا در یک قوطی دربسته قهوه به دفتر ادوارد ویلسن می رسد تا همچنان او  وجود جاسوسان رقیب را بیخ گوش خود احساس کند. مترجم آلمانی دفتر خدمات استراتژیک آمریکا در سالهای پس از جنگ که ارتباط نزدیکی هم با ادوارد پیدا نموده ، مرتبط با اولیس در می آید و حتی وقتی ادوارد پس از سالها با تنها عشق زندگی اش (که ناکام مانده) مواجه می شود و ساعاتی را باوی می گذراند ، تعقیب و مراقبت دقیق عوامل اولیس از آنها و برداشتن عکس های افشاکننده از روابطشان ، باعث برهم ریختن زندگی مشترک ادوارد و همسرش می گردد.

موثرترین عملیات ایذایی اولیس علیه ادوارد ، جذب نمودن پسراو  (که قصد  عضویت در  سازمان سیا را هم دارد) به یکی از جاسوسان قدیمی ک.گ .ب است که علاوه بر لو رفتن عملیات آمریکا در خلیج خوک ها علیه کوبا ، دستاویزی جهت باج گیری از ادوارد هم می شود. لورفتنی که اکثر افراد حاضر در عملیات را در لیست سیاه خیانت قرار می دهد و این موضوع را هم فیلیپ آلن به ادوارد یادآور می شودو هم ریچارد هیز(دوستی که از زمان انجمن"اسکول اند بونز"همراه ادوارد بوده و بعدا هم در تاسیس سازمان سیا جلوتر از اوست) . اولیس علاوه بر به خدمت گرفتن اطلاعات پسر ادوارد در افشای عملیات فوق ، فیلم و عکسی نیز از صحنه به دام افتادن او در عشق جاسوسه سابق شوروی برای ادوارد و سازمان سیا می فرستد که همان موجب کشیده شدن پای ادوارد به صحنه خیانت و به خطر افتادن موقعیتش در سازمان سیا می گردد . مخمصه ای که  می تواند زمینه را برای بهره برداری های آینده سازمان اطلاعات و جاسوسی شوروی (ک . گ . ب) آماده تر سازد. فیلم و عکسی که در واقع قصه "چوپان خوب" با آن آغاز می شود.

همه این فراز و نشیب ها ، زندگی یکی از مهمترین عوامل سازمان اصلی تامین امنیت برای آمریکا را در ناامنی مطلق قرار می دهد. این درحالی است که وی با اعتقاد کامل به آرمان ها و باورهای آمریکایی جهت ایجاد کشوری امن و آزاد ، زندگیش را در راه آن گذارده است  ، از تنها عشق زندگیش می گذرد ، سالها به دور از خانواده اش زندگی می کند و صمیمی ترین دوستانش را از دست می دهد تا اینکه بر عهد و پیمانش بماند ، اما آنچه برایش تحقق می یابد با آرمان ها و آرزوهایش فرسنگ ها فاصله دارد. در مقابل آن فداکاری ها ،  فروپاشی خانواده اش را به چشم می بیند (همان نهادی که در باورها و اعتقادات او و سایر دوستانش ، اساس جامعه و کشور آمریکا را تشکیل می دهد) فساد و انحراف در سازمان خود را مشاهده می کند و سرانجام خردشدن روحی و روانی تنها انسان مورد علاقه اش یعنی پسرخود را به جان می خرد. همه این ها وی را به آنجا می رساند که دیگر نه در خود و نه در سازمانی که برای حفظ آزادی و استقلال آمریکا و هموطنانش بوجود آورده بود ،  آرمان "چوپان خوب"  برای هدایت و کنترل امنیت سرزمین محبوبش ، آمریکا را نبیند.

دقت اریک راث بر جزییات قصه ، باعث بوجود آمدن فضای پرتعلیق ودر عین حال تراژیکی در طول اثر می شود. صحنه هایی که متخصصین سازمان سیا با کند و کاو برروی فیلم و عکس و نوار صدای ارسالی برای ادوارد ویلسن ، از ریزترین جزییات عکس ، به موقعیت جغرافیایی محل مورد نظر نزدیک می شوند را به نوعی می توان  اشل کوچکی از پرداخت کاراکترها ،  روابط و فضا سازی در فیلمنامه "چوپان خوب" توسط اریک راث دانست.

تصویری که وی در "چوپان خوب" از پدید آمدن و رشد سازمانی تحت عنوان سازمان سیا نشان می دهد ، بسیار حیرت انگیز و شگفت آور است . از آن انجمن سری" اسکول اند بونز" گرفته که بسیار شبیه جمعیت های زیرزمینی  و مخوف کوکلوس کلان ها و فراماسونرهاست و با آداب و آیین هراسناکی ، نمایش وفاداری برگزار می کند( مانند آنچه استنلی کوبریک در فیلم "چشمان بازبسته" نشان می داد) تا زیر پای گذاردن هرآنچه موازین اخلاقی و انسانی به شمار می آمده ، تحت عنوان "برای آمریکا"!

نکته جالب اینکه در اسطوره های آمریکایی همواره حافظان کیان و تاریخ آمریکا از چنین انجمن ها و جمعیت های مخفیانه و ترسناکی سربرآورده اند. حتی آنچنان که در تاریخ هرودت آمده ، اسپارتان های یونان  که در متون تاریخی آمریکا و غرب ، اسلاف شوالیه ها و سپس تفنگداران دریایی و مانند آن به شمار آمده اند ، در جمعیت سری و سخت آیینی متشکل بودند .این روایت  تاریخی در فیلم "300" نیز نشان داده می شود. در این فیلم می بینیم که اعضای جمعیت سری اسپارتان چگونه از کودکی با سخت ترین و دهشتناک ترین آموزش ها ، تربیت می شوند. آنها یکدیگر را به وحشیانه ترین صورت ، کتک می زنند ، شکنجه می دهند و در شرایط غیر انسانی آزمایش می نمایند.

اعضای انجمن سری"اسکول اند بونز" نیز مانند اسلاف تاریخی خود ، امتحانات دشوار و طاقت فرسایی را پشت سر می گذارند. در صحنه ای از فیلم ، ادوارد جوان همراه دیگر دوستانش در لجن و گل و لای دست و پا می زند و همچون گلادیاتورها با یکدیگر دست و پنجه نرم می کنند و عده ای از فارغ التحصیلان انجمن در حالی که بالای سرشان به تماشا نشسته اند ، به آنان می خندند و حتی برروی سر و صورتشان ، ادرار می کنند!

در ابتدای فیلم گفته می شود که بسیاری از رییس جمهورها ، معاونان آنها ، سناتورها ، و اساتید و مشاهیر آمریکا عضو این انجمن سری بوده اند تا از کشور آمریکا و اقتدار آن دفاع کنند. و با همین دلیل است که افراد جدید از جمله ادوارد ویلسن که دانشجوی دانشگاه یال است ، به عضویت در این انجمن دعوت می شوند. از همین انجمن است که نخستین افراد دفتر خدمات استراتژیک آمریکا در جنگ دوم جهانی برای خارج از مرزهای آن انتخاب می شوند که ادوارد هم یکی از آنهاست و برای اجرای ماموریتش به مدت 6 سال عازم لندن می شود.

این اعتقاد و باور متعصبانه به امریکا در صحنه گفت و گوی کازینودار فراری ایتالیایی  از کوبا به نام جوزف پالمی (بابازی غافلگیرکننده جو پشی پس از سالها) با ادوارد به روشنی مطرح می شود. وقتی ادوارد به پالمی اخطار می کند که بایستی آمریکا را ترک کند ، مگر اینکه با دولت آمریکا همکاری لازم را بنماید ، وی می گوید : "...می دانید که ما ایتالیایی ها خانواده مان را داریم و کلیسا. ایرلندی ها ، سرزمین شان را دارند و یهودی ها هم سنت هایشان را. حتی سیاهپوستان هم موسیقی خود را دارند. اما در مورد مردم شما چطور؟ شما چی دارید ؟" در اینجا  ویلسن پاسخ می دهد : "...ما ایالات متحده آمریکا را داریم . بقیه شما فقط تماشاگر هستید!" این آمریکاست که در باورهای امثال ویلسن ، در مرتبه اعلایی قرار دارد که حتی در آغاز سخنانشان در جلسات انجمن "اسکول اند بونز" ابتدا نام آمریکا را می آورند و سپس از خدا اسم می برند. این نکته را چند بار مارگرت (کلاور)  به کنایه مورد تاکید قرار می دهد.

ریچارد هیز که از انجمن "اسکول اند بونز" همراه ادوارد بوده ، در جمله ای می گوید :"...شخصی یکبار  از من پرسید که چرا در جلوی نام سازمان سیا حرف تعریف نمی گذارم (در زبان انگلیسی برای اسامی ناشناخته و نامعلوم حرف تعریف قرار می دهند) و من به او گفتم آیا شما در جلوی اسم خدا حرف تعریف می گذارید؟..."

اما در فیلم "چوپان خوب" اهداف تشکیل دفتر خدمات استراتژیک آمریکا و سپس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)  فراتر از ایجاد امنیت برای آمریکا تصویر می شود. البته اگر برای ماهیت کشوری تعریف امپراتوری یا امپریالیسم را در نظر بگیریم ، در آن صورت معنی امنیت آن در اشغال و استعمار دیگر کشورها و سرزمین ها معنا می یابد! همچنانکه امروز جرج بوش برای متقاعد کردن آمریکایی ها نسبت به حضور در افغانستان و عراق موضوع امنیت آمریکا را پیش می کشد و اینکه اگر به اشغال این کشورها پایان دهیم و نیروهایمان را بیرون بیاوریم  ، امنیت آمریکا برهم می خورد و بازهم بایستی در انتظار 11 سپتامبرهای دیگری باشیم!!

ژنرال ویلیام سالیوان (بابازی رابرت دونیرو ) هم در نخستین ملاقات با ادوارد ویلسن در سالهای آغازین جنگ دوم جهانی تقریبا چنین نظری دارد .(ملاحظه می فرمایید که دیدگاههای امپریالیستی بوش ریشه در تاریخ آمریکا دارد!!!) او می گوید آمریکا بایستی در این جنگ شرکت کند ، نه به خاطر جنگیدن و دفاع از سرزمین خودش که هزاران فرسنگ از میادین جنگ فاصله دارد ، بلکه از آن جهت که تقسیم دنیای آینده ، از میانه همین جنگ اتفاق خواهد افتاد و اگر آمریکا در صحنه نباشد ، چیزی از غنائم تقسیم شده را تصاحب نخواهد کرد. از همین رو شاهدیم که در اولین روزهای پس از جنگ جاسوسان آمریکا و شوروی در برلین و آلمان ویران شده ، در به در به دنبال دانشمندان آلمانی می گردند تا از وجودشان در ارتش خود بهره بگیرند و از قبل همین گشت و گذار ضد بشری است که آمریکا به امثال اوپن هایمر و بمب اتمش دست یافته و بوسیله آن شرم آورترین جنایت تاریخ ، یعنی بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی را مرتکب می شود.  اریک راث ، این حقیقت را مطرح می سازد که خوی امپریالیستی آمریکا از همان روزهایی که جهان در آتش جنگی خانمان سوز و وحشت انگیز می سوخت ، بر سایر گرایشات انسانی و یا اخلاقی اش غلبه داشت. به این معنی که آمریکا برای نجات بشریت از چنگال فاشیسم هیتلری وارد جنگ نشد.

راث اگرچه سعی می کند داستان خود را بر شخصیت های واقعی بنا نسازد ولی نتوانسته از مستند ساختن کاراکترهای اصلی فیلمنامه بگریزد. مثلا در سال 1940 روزولت ، رییس جمهوری وقت آمریکا ، یک وکیل دعاوی به نام ژنرال ویلیام داناوان را به انگلستان ، مدیترانه و بالکان گسیل داشت تا به طور غیر رسمی ، اطلاعاتی برایش جمع آوری کند. داناوان با اطلاعاتی که روزولت خواسته بود ، مراجعت کرد و در بازگشت توصیه کرد تا یک سازمان اطلاعاتی بوجود آید. دفتر هماهنگ سازی اطلاعات از این سازمان چهره گرفت و ژنرال داناوان رییس آن شد که این دفتر  در 13 ژوئن 1942 به دفتر خدمات استراتژیکی به ریاست داناوان و دفتر اطلاعات جنگی تقسیم شد. همین ویلیام داناوان است که در سال 1944 برای تاسیس یک آژانس مرکزی اطلاعات ، طرحی را به روزولت عرضه کرد. به نظر می آید ژنرال ویلیام داناوان در فیلم "چوپان خوب" همان ژنرال ویلیام سالیوان باشد که ادوارد ویلسن را به دفتر خدمات استراتژیک و تشکیل سازمان اطلاعات مرکزی فرا می خواند. همچنین به نظر می آید فیلیپ آلن نیز همان آلن دالس باشد که اساسا تبادل نظر با وی بود که در سال 1947 سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) را به وجود آورد . سازمانی که اساسش برای کسب اطلاعات و اخبار از سایر کشورها جهت اجرای عملیات مختلف و دخالت های گوناگون در جهت منافع آمریکا و گسترش قلمرو سیاسی و نظامی آن در سطح یک امپراطوری قدرتمند بود.

اما به راستی چه باور و اعتقادی در افکار آمریکایی ، این کشور را به مرحله ای کشانید که امروزه گفته می شود جهانخوارگی از ویژگی هایش است و به اصطلاح  بدون آن اموراتش نمی گذرد؟!

"ايدئولوژي آمريکايي" عنوان مقاله معروفي است از سمير امين ، اقتصاددان مصري ـ فرانسوي. اين مقاله نخستين بار چهار سال پيش در روزنامه الاهرام به چاپ رسيد. سمير امين در ابتداي مقاله با صراحت به خوانندگان خود هشدار     مي دهد که خودفريبي را کنار بگذارند و عباراتي چون «دوستان آمريکايي ما»را به کار نبرند. قصد او آن است که نشان دهد در کشورهاي توسعه نيافته اي نظير مصر، آمریکا هرگز نمی تواند در چهره یک دوست ظاهر شود.  در اثبات این نظر او به فرهنگ سیاسی آمریکا می پردازد و آن را چنین تعریف می کند:

"فرهنگ سياسي ، محصول دراز مدتِ تاريخ است. از این رو، فرهنگ سياسي در هرکشور ، مختص همان کشور مي باشد. فرهنگ سياسي آمريکايي توسط فرقه هاي افراطيِ پروتستان در نيوانگلند (شمال شرقي آمريکا) شکل گرفت. اين فرهنگ سياسي علاوه بر اين جنبه ديني، با اين ويژگي ها مشخص مي شود: قتل عام بوميانِ قاره آمريکا ، به برده کشيدن آفريقاييان، و ايجاد اجتماعات متعددي از مهاجران که ، مرحله به مرحله، طي قرن نوزدهم به قاره آمريکا رفته اند و ميان شان افتراق های قومی وجود داشته است."

با چنين مشخصاتی ، سمير امين فرهنگ سياسي آمريکا را در اساس ، فرهنگي مبتني بر بنيادگرايي ديني تعريف مي کند. اين تعريف ، درست نقطه مقابل تعريفِ رايج از آمريکاست ،  به عنوان کشوري سکولار و مبتني بر دموکراسي ليبرالي که در آن جدایی دین و دولت  امری پذیرفته و نهادینه شده است.

سمير امين در توضيح ديدگاه خود در باره فرهنگ سياسي آمريکايي مي نويسد: «اصلاحات ديني در مسيحيت ،مشروعيت عهد عتيق را احياء کرد، همان مشروعيتي که کاتوليسيسم و کليساي ارتدوکس آن را به حاشيه رانده بودند. به حاشيه راندن عهد عتيق توسط کاتوليسيسم ، هنگامي صورت گرفت که مسيحيت با قطع رابطه با يهوديت تعريف شد. اما پروتستانها بار ديگر جايگاه مسيحيت را به عنوان جانشينِ راستين يهوديت احيا کردند. شکل مشخص پروتستانتيسمي که به آمريکا آمد در نيوانگلند ، شمال شرقي آمريکا تا همين امروز ايدئولوژي آمريکايي را شکل      مي بخشد. ابتدا، اين ايدئولوژي، با رجوع به نصّ کتاب مقدس ، مقهور کردن قاره جديد را مشروعيت بخشيد. در گفتار فرهنگي آمريکاي شمالي، مضمون توراتي ـ انجيليِ تسخيرِ خشونت بارِ ارض موعود توسط اسرائيل مدام تکرار مي شود. سپس ، آمريکا مأموريتي را که از سوي خدا به آن محول شده بود به سراسر پهنه عالم تعميم داد. مردم آمريکاي شمالي خود را «قوم برگزيده» به شمار مي آورند ـ در عمل مترادف اصطلاح فاشيستي نژاد برتر «هِرن فولک» در زمان نازي ها در آلمان- اين همان خطري است که ما امروزه با آن روبرو هستيم. و به همين دليل است که امپرياليسم آمريکايي به مراتب درنده خوتر از امپرياليسم هاي پيشين است که اکثرشان هرگز مدعي نبودند که مأموريتي الهی را به اجرا گذاشته اند" بنابراين، اگر بخواهيم نظر سمير امين را خلاصه کنيم بايد بگوييم سياست هاي ايالات متحده در جهان و نقش امپرياليستي آن ، علاوه بر اينکه کارکردي از حرکتِ انباشتِ سرمايه است ، ثمره ايدئولوژي دينيِ پروتستانتيسم بنيادگرا نيز هست. همان پروتستانیسمی که در جمعیت های سری مانند کوکلوس کلان ها ، فراماسونرها ، "اسکول اند بونز" و بالاخره سازمان سیا متبلور می شود. از همین جاست که سیاست ها و روش های امپریالیستی آمریکا در طول تاریخ آن خصوصا  70 سال اخیرش کاملا توجیه پذیر می نمایاند . به طوریکه خوی جهانخوارگی اساسا جزو ماهیت حکومت آمریکا در می آید.   همان پروتستانیسمی که در جمعیت های سری مانند کوکلوس کلان ها ، فراماسونرها ، "اسکول اند بونز" و بالاخره سازمان سیا متبلور می شود. از همین جاست که سیاست ها و روش های امپریالیستی آمریکا در طول تاریخ آن خصوصا  70 سال اخیرش کاملا توجیه پذیر می نمایاند . به طوریکه خوی جهانخوارگی اساسا جزو ماهیت حکومت آمریکا در می آید.

 

 


 
 
نگاهی به ضرورت های سینمای کودک امروز ایران
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

به بهانه بیست و یکمین جشنواره کودکان و نوجوانان

تعجیل کنید ، طوفانی در راه است ...

در بخشی از کتاب "رمز داوینچی"(نوشته دن براون که سال گذشته توسط ران هاوارد هم به فیلم برگردانده شد) پرفسور لنگدن ، استاد  سمبل شناس مذاهب از دانشگاه هاروارد ، درباره حضور "جام مقدس" (عنوان استعاری مریم مجدلیه بنابراعتقاد گروهی از یهودیان و مسیحیان صهیونیست که گویا از نسل او و حضرت عیسی ، آن مسیح موعود ظهور خواهد کرد ! از همان نسلی که گفته می شود توسط خانقاه صهیون یعنی  اسلاف صهیونیست های امروزی ، طی قرن ها محافظت و مراقبت شده اند!!) در آثار هنری قرون و اعصار مختلف از جمله عصر حاضر ، چنین توضیح می دهد: "...داستان جام مقدس همه جا هست، البته به صورت مخفی . هرچند کلیسا درباره مریم مجدلیه صحبت نمی کند ، داستان او مرتب با استعاره و کنایه به گوش ما می رسد. مثال دقیق آن تابلوی شام آخر (لئوناردو داوینچی) است و همین طور دیگر کارهای هنری ، ادبیات و موزیک ، همه رمز گونه به تاریخچه مریم مجدلیه و مسیح اشاره هایی دارند ...داوینچی ، بوتیچلی ، موتزارت و ویکتور هوگو ، همگی در رابطه با الهه محو شده (همان مریم مجدلیه یا جام مقدس) اثری از خود به جا گذاشته اند...افسانه هایی مانند شوالیه های سبز ، آرتور شاه و زیبای خفته همه با جام ارتباط دارند. ویکتور هوگو در گوژپشت نتردام و موتزارت در فلوت سحرآمیز و همین طور در کارتون های محبوب والت دیزنی اشاره هایی به این موضوع شده است. دیزنی در تمام طول زندگی ، ستایشگر داوینچی بود و زندگی خود را به کار روی داستان های جام مقدس (قصه هایی که درباره مریم مجدلیه و اهداف خانقاه صهیون بودند ) برای نسل آینده وقف کرد. هر دو ، عضو انجمن سری (خانقاه صهیون) بودند. برای سمبل شناسی ، با تجربه نگاه کردن به فیلم های والت دیزنی مانند قرار گرفتن در مسیر سیل است. شکی نیست که کارتون های سیندرلا ، زیبای خفته و سفید برفی ، همه با نوعی الهه زن سر و کار دارند. لزومی ندارد که شخص تاریخچه استعاره را بداند تا بتواند از سفیدبرفی ، شاهزاده خانمی که از مقامش خلع شد و سیب زهرآگین را خورد ، تصویر روشنی از حوا و بیرون رانده شدن از بهشت بسازد. یا زیبای خفته ، شاهزاده خانمی که با نام رمز "رز" در جنگل تاریک مخفی شد ، در واقع همان داستان جام مقدس (یا مریم مجدلیه و فرزندان و نسلش که مقام ذریه عیسی مسیح را از آنها غصب کردند) برای بچه هاست. البته علامت هایی که در شیر شاه و پری دریایی هست ، نیز نشانه هایی از جام مقدس است..."

در جایی دیگر از همین کتاب نیز پرفسور لنگدن (که یکی از رمز گشایان اصلی ماجرا محسوب می شود) خطاب به ویراستار آثارش توضیح می دهد:"...جام مقدس (یا مریم مجدلیه و نسل فرزندان عیسی مسیح ) مهم ترین افسانه در تاریخ بشر بوده است و یک عمر جستجو و تلاش به دنبال دارد...نمی توانند با قرن ها پشتوانه تاریخی جام مقدس رقابت کنند ، به خصوص وقتی در کتاب های پرفروشی که از آنها فیلم هم تهیه می شود ، تاریخ به اثبات می رسد ...حتی کتاب هری پاتر هم (به نوعی) درباره جام مقدس بوده و در این راه به کتاب مقدس استناد کرده است ..."

در اواخر کتاب هم شخصی به نام ماری (سرپرست معبد روزالین ، مکان تجمع اعضای فعلی خانقاه صهیون) که مادربزرگ قهرمان اصلی داستان است ، در پاسخ به نگرانی  پرفسور لنگدن نسبت به گم شدن داستان مریم مجدلیه در تاریخ ، به دنبال مخفی ماندن سندهای جام مقدس ، می گوید "...نه ، این طور نیست . به اطراف خودتان نگاه کنید . داستان او در هنر ، موزیک و کتاب ها گفته شده است.زمان در حرکت است..."

تصور نمی کنم آنچه دربالا آمد ، حتی برای آنان که کتاب "رمز داوینچی" را نخوانده و یا فیلم آن را ندیده اند  ، مفاهیم چندان ناروشن و پوشیده ای داشته باشد. آنچه در کتاب "رمز داوینچی" درباره خانقاه صهیون و تاریخچه آنها و باورها و اعتقاداتشان  آمده ،  به هیچوجه داستان سرایی و خیالبافی نیست. خانقاه صهیون و انجمن سری اخوت  که در سال 1099 میلادی توسط پادشاه وقت فرانسه ، "گادفری دبویلون" (که ادعا می کرد از نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه است) در اورشلیم تاسیس شد و امروزه بنیاد اولیه صهیونیست ها محسوب می شود ، اکنون نیز تحت عنوان فرقه ای به نام "کابالا" (انجمن تصوف یهود) فعال است و البته این روزها دیگر مخفی نبوده و بنا به دست و دلبازی روسای سرمایه دارش که حاکم بر عظیم ترین کمپانی ها و موسسات صنعتی ، تجاری و رسانه ای دنیا هستند ، کاملا علنی فعالیت می کند.

جالب است بدانید رهبر 75 ساله این فرقه به نام " فیوال گروبرگر" که اینک با نام "فیلیپ برگ" شناخته می شود و به نوشته روزنامه "دیلی میل" از قدرتمندان پشت پرده هالیوود است ، به کمک همسرش و به طور علنی "مرکز آموزش کابالا" را تاسیس نموده و بسیاری از هنرپیشه های معروف را به خود جلب کرده ، از جمله : "مدونا" ، "الیزابت تیلور" ، "باربرا استرایسند" ، "دیان کیتن" ، "دمی مور" ، " بریتنی اسپیرز" ، "وینونا رایدر" ، "میک جاگر" و حتی  از فوتبالیست ها ،  "دیوید بکام" و زنش را به عضویت فرقه مزبور درآورده است.دیگر چه تردیدی برای تبلیغ ایدئولوژی و تفکر یهودیت جدید یا صهیونیسم در میان فیلم های متعدد هالیوود باقی می ماند ، وقتی در "رمز داوینچی" ، بدون هیچگونه پوششی سخن از جستجوی "جام مقدس" توسط سازندگان آثار هنری می رود  و حتی به طور شفاف ، نام آنها برده می شود . حالا می توان دریافت که : چرا مثلا شهر آزادیبخش فیلم "ماتریکس" ، همنام "صهیون" و همان خانقاه مخفی یهودی هاست و زایان (تلفظ انگلیسی صهیون) نامیده می شد؟

یا  چرا اینچنین برای داستان نه چندان تازه ای به نام "هری پاتر" هزینه های سرسام آور صرف می شود؟

سالها بود که درباره تهاجم فرهنگی و مقاصد پشت پرده آثار هنری  فیلم ها و محصولات سینمایی  که از آن سوی آب ها می آمد هشدار داده می شد. اما به قول معروف ، عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. "رمز داوینچی" اینچنین و بدون پرده پوشی ، در ورای قصه خود به مسئله ایدئولوژی پشت ماجرای بسیاری از آثار هنری و فیلم های هالیوودی به خصوص از نوع کودکانش می پردازد و  کلید گشایش رمز و راز این آثار را نیز بدست می دهد. .

متاسفانه امروزه کودکان  ما از طریق سی دی های ارزان قیمت و کانال های مختلف تلویزیونی از جمله شبکه های همین رسانه ملی خودمان ، در محاصره انيميشن‌هاي آن سوي آب‌ها قرار دارند كه حتی در یک نگرش  خوش‌بينانه ، به هرحال منتقل كننده فرهنگ و آداب و رسوم  آنها  به شمار می آیند .  فرهنگ و آداب و رسومی  كه به هر صورت تضادهايي با فرهنگ و آداب و سنن ملي و مذهبي ما دارد و شايد كه رسوخ آن‌ها در ذهن كودك ما  ، در تقابل با آن‌چه در رفتار و سلوك خودي مي‌بيند ، وي را دچار نوعي دوگانگي روحي ـ رواني سازد . به نظر روانشناسان و کارشناسان تربیتی ، این  دوگانگی های روحی – روانی است که در حال و آینده ، نابهنجاری های مختلف اجتماعی را از جمله همین داستان پوشش های غیراخلاقی را باعث می گردد.

اما پس از این مقدمه طولانی ، سوال اینجاست که در مقابل این هجمه فاجعه بار و تکان دهنده ، هنرمندان و نویسندگان ما و به فراخور مناسبت این مقاله ، سینماگران و مسئولان سینمایی ما چه کرده اند؟ در برابر تهاجم خیل انیمیشن ها و کارتون های هالیوودی (آنچنان که شرحشان رفت) به مغز و روح کودکان و نوجوانان ما چه اندیشیده شده است؟ آیا بایستی منتظر شد تا این کودکان و بچه ها نیز با انبوه القائاتی که از آن سوی آب ها می آید ، بزرگ شده و رشد کرده و با ذهن و روحی نابهنجار در جامعه مواخذه شوند که چرا اینگونه رفتار می کنید و چرا آنگونه می پوشید؟!

در مقابل انبوه کارتون های هالیوودی که با افتخار هم دوبله شده و در اختیار بچه هایمان قرار می گیرد و انواع و اقسام الگوهای غربی و ماورای آن را در مخشان فرو می کنند ، در این یک دهه اخیر کدام داستان و افسانه و اسطوره و شخصیت و یا ارزش و باور ایرانی و اسلامی در قالب انیمیشن و کارتون و یا فیلم کودکانه به آنها ارائه شده است؟

در مقابل همه اینها (به جز کارهای کوتاه و البته ارزشمند از جمله آثار استاد عبدالله علیمراد که به قول خودشان قابلیت اکران عمومی برای مخاطب عام را ندارند) ، تنها شاهد ساخت 2 انیمیشن بلند سینمایی  ، آنهم با همت شخصی بوده ایم به نام های "خورشید مصر" (که در سطح بسیار محدود و مهجوری نمایش داده شد ) و "جمشید و خورشید " که پس از گذشت 2 سال از پایان تولید آن هنوز به اکران و نمایش عمومی درنیامده است. چندین سال است که فقط می شنویم بنیاد سینمایی فارابی در جهت ساخت فیلم های عظیم ، سهمی هم برای تولید یک انیمیشن قرار داده است ولی خبری از ساخت آن بگوش نمی رسد!

چرا از ساختن فیلم هایی همچون" اسکندر" و" شبی با پادشاه" و " 300 "برآشفته می شویم ، در حالی که خود برای به تصویر کشیدن هیچ یک از اسطوره های تاریخی و مذهبی تاریخ سرزمین مان تلاش نمی کنیم؟  چرا از فیلمی همچون "300" به خشم می آییم که گویا به تاریخ باستانمان چپ نگاه کرده ولی هنگامی که در کارتون هایشان ، همه اندیشه ها و باورهای اعتقادیمان را نزد کودکانمان ، بی ارزش جلوه می دهند ، برنمی آشوبیم؟ و تازه سی دی آن کارتون ها را نیز برای بچه هایمان می خریم و از تلویزیون نیز به عنوان سرگرمی برایشان نمایش می دهیم!! با این توجیه خیلی ساده و سطحی که : بابا اینها فقط یک کارتون بچگانه است!!!در حالی كه براساس بررسي‌هاي به‌عمل آمده و با اندكي تعمق، همین کارتون های بچه گانه ،  به‌طور زيركانه‌اي دنياي مورد نظر سياستمداران و سردمداران جهان  امروز را به بچه‌ها حقنه مي‌كند كه فی المثب  سعي دارند با لطايف‌الحيل ، گوسفند را در كنار گرگ به رابطه مسالمت‌آميز تشويق كنند و مفاهيمي كه به اقتضاي طبيعت يك جامعه گرگ‌سالار ارتباط پيدا مي‌كند را به شكلي از خاطره‌ها پاك كنند. به اذهان كودكانه به دروغ بقبولانند كه يك كوسه هم مي‌تواند دوست ماهي‌ها باشد و ديگر آن‌ها را نخورد مانند آن‌چه در کارتون «قصه كوسه‌اي» نشان دادند. اين‌كه وحشت و ترس ماهي‌ها از كوسه‌ها يك باور كهنه و قديمي است و ديگر نبايد به آن اعتقادي داشت!اين همان جامعه‌اي است كه در واقعيت و با زور اسلحه ، قصد ایجادش را دارند. في‌المثل سرزمین هاي ديگر را به زور ، اشغال و نابود كنند تا به قول خودشان دمكراسي را برايشان هديه ببرند! و يك شوخي تاريخي را ثبت كنند كه مستعمره در زير سلطه استعمارگر و با نظر او قانون استقلال خود را می نويسد! (همان قصه زندگی مسالمت آمیز ماهی و کوسه نیست ؟!!)

یا در کارتونی به‌نام «ماداگاسكار» نشان دهند که  به بازگشت طبيعت خود ،  مترادف است با توحش و درنده خويي و براي مهار اين طبيعت وحشي بايد در همان باغ‌وحش تحت سلطه زندگي کرد! (آیا شبيه به تئوري بوش و دار و دسته اش نيست كه مردم جهان سوم مثل ملت عراق فقط و فقط تحت کنترل ارتش آمریکا می توانند دمکراسی و زندگی متمدنانه را کسب نمایند؟!!!) ، یعنی با ظرافت  به كودكان ما القاء می كنند، آزادي و رهايي مساوي توحش و درندگي است و براي زندگي مسالمت‌آميز بايد تحت سلطه صاحبان باغ‌وحش بود!

و یا در همین کارتون "هپی فیت" که برنده اسکار بهترین انیمیشن سال 2006 هم شد ، در قالب قصه ای جذاب و موزیکال ، تسلیم شدن اهالی یک سرزمین به کسانی که  سالها بازور منابع مختلف آنها را غارت می کردند و حرث و نسلشان را به  نابودی کشانیده بودند  ، مشروع و عاقلانه وبه اصطلاح صلح طلبانه قلمداد می شود! همچنان که پنگوئن های آن فیلم که براثر چپاول ماهی های دریا (به عنوان تنها منبع تغذیه شان  ) توسط انسان ها ، در خطر انقراض افتاده بودند ، سرانجام به این نتیجه می رسند که باید با آدم ها تفاهم کرد تا بلکه از آن خیل ماهی هایی که غارت می کنند ، اندکی هم به پنگوئن ها ببخشند!!

آیا این گونه تفكرات منحرف‌كننده و فريبكارانه‌ كه از بچگي ذهن كودكان ما را آلوده می سازد تا در آینده روحیه استقلال طلبی و عزت نفس و شرافت ملی و میهنی را در آنها بکشد ، از اثر فیلم هایی مانند "300" مخرب تر و ویران کننده تر نیست؟  و  همه اين ها ،  مسئوليت فیلمسازان کودک ، بخصوص انیماتورهای ما را مضاعف مي‌كند.

به نظر می آید کلیه دست اندرکاران و هنرمندان سینمای واقعا ملی ما ، علاقمند هستند ، در زمینه سینمای کودک توليدات خاص خودمان و هماهنگ با فرهنگ و ارزش های خودی  را عرضه نماییم و  بتوانيم تفكرات و اندیشه هاي خودمان را نه به بچه‌هاي مملكت مان بلكه به همه كودكان دنيا برسانيم ، آنهم با وجود اين همه قصه و افسانه‌هاي جذاب.

فقط  برنامه ای از سوی مسئولان لازم است و حمایت های خاص تا نهضتی ملی برای ساخت فیلم های کودک جذاب به خصوص انیمیشن براساس تاریخ مذهبی و ملی این سرزمین به راه بیفتد.  امیرکبیر در فیلم "ناصرالدین شاه آکتور سینما" خطاب به ابراهیم خان عکاسباشی در زیر تیغ گیوتین که وقتی می خواهد فیلمنامه آخرش را ارائه نماید ،می گوید :" ...تعجیل کنید ، طوفانی در راه است..."

حقیقتا بایستی تعجیل کرد ، اینک شمشیرها از رو بسته شده است . به قول ساموئل هانتینگتن ، جنگ امروز که نبرد تمدن های شرق و غرب است ، دیری است آغاز گردیده. فراموش نکنیم  که این نبرد مانند فیلم "300" در تنگه ترموپیل اتفاق نمی افتد. جبهه اصلی در میادین رسانه هاست ، در سینما ، تلویزیون ، اینترنت ، بازی های کامپیوتری ، موزیک ، کتاب و ...و هرآنچه که به قول پرفسور لنگدن و سر لی تیبینگ و سرپرست خانقاه صهیون "رمز داوینچی " ،  برای آنها خاطره و افسانه "جام مقدس" را در اذهان زنده نگه می دارد. به راستی ما باید در رسانه هایمان یاد و خاطره کدامین اساطیر و قهرمانانمان را حفظ کنیم؟ "جام مقدس" ما کدام است که بایستی در فیلم ها و کتاب ها و موسیقی مان ، زنده نگاه داشته شود؟ چه کسانی بایستی حدیث "جام مقدس" ما ایرانیان مسلمان شیعه را برای کودکانمان حکایت کنند؟

 


 
 
نگاهی به فیلم طلوع هانیبال
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

Hannibal Rising

دیگران کشتند و ما را خوردند ،

 حال ما می کشیم تا دیگران را بخوریم ...!

دیگر ماجراهای دکتر هانیبال لکتر ، برای خود ، هواخواهان خاصی پیدا کرده و شاید پی گیرتر از ماجراهای "هری پاتر" و "دارت ویدر" خیلی ها منتظر بوده و هستند که ته و توی قضیه این جناب دکتر لکتر را درآورند که از کجا آمده و چگونه به خوردن آدم ها علاقه پیدا کرده و بالاخره بعد از اینکه در فیلم "هانیبال" با کمک کلاریس استرلینگ (با بازی جولین مور) بازهم از دست پلیس گریخت ، سرنوشتش به کجا انجامید.

در فیلم "طلوع هانیبال" به پرسش اول پاسخ داده می شود که چگونه هانیبال به اینجا رسید . این بار "دینو دلارنتیس" ایتالیایی(تهیه کننده سری فیلم های هانیبال لکتر)  ،" تامس هریس" آمریکایی را مجبور ساخت که بعد از فیلم "اژدهای سرخ" ، یک قدم دیگر به عقب برداشته و به دوران کودکی هانیبال برود  ، تا تماشاگر علاقمند دریابد از کجا سر و کله چنین هیولای مخوفی پیدا شد. پس از تا اینجا ، تامس هریس ، پس از فیلم "سکوت بره ها" (که بهترین بخش این سریال هم بوده است) ، با فیلم "هانیبال" (ریدلی اسکات ) یک گام به جلو برداشت و با "اژدهای سرخ"(برت راتنر) و همین "طلوع هانیبال"(پیتر وبر که چند سال پیش فیلم "دختری با گوشواره مروارید" را از وی دیدیم ) دو گام به عقب رفت !!

ماجرای فیلم "طلوع هانیبال" از زمان کودکی هانیبال آغاز می شود ، هنگامی که وی 8 سال داشته و با خواهر کوچکترش "میشا" در مزرعه ای واقع در لیتوانی ، همراه پدر و مادرشان زندگی می کردند. جنگ جهانی دوم پای آلمان ها را به کشور آنها باز کرده و در درگیری های جنگی ، پدر و مادرش کشته شده و او همراه خواهرش در خانه شان پنهان می شوند تا اینکه یک گروه از آلمان ها و لیتوانی های هواداراشان ، به دنبال یافتن غذا ، داخل پناهگاهشان شده و آنان را می یابند. در ابتدا رفتارشان گرچه خشن است ولی به نظر می آید که قصد آسیب رساندن به بچه ها را ندارند ولی وقتی گرسنگی به آنها فشار می آورد ، ماجرا متفاوت می شود...10 سال بعد هانیبال در یک مدرسه  شوروی مشغول آموزش است. (طبیعی است که جنگ به پایان رسیده و روس ها بر لیتوانی هم مسلط شده اند). او تحت فشار آموزش های کمونیستی ، از مدرسه فرار کرده و به آدرسی که از کشوی میز خانه پدری اش بدست می آورد ، به فرانسه و  نزد زن عمویش "موراسکی شیکیبو "(با ایفای نقش کونگ لی) می رود ،  در حالی که خاطره نامشخصی از مرگ خواهرش وی را همواره رنج می دهد. زن عمویش ضمن اینکه وی را به مدرسه پزشکی می فرستد ، کمکش  می کند تا گذشته را به خاطر آورد و هانیبال یادش می آید که در آن شرایط سخت ، سربازان اشغالگر آلمانی خواهرش را کشته و خورده اند. از این پس او در صدد انتقام برمی آید . شرایط (یا دست فیلمنامه نویس) هم به وی یاری می رساند تا تک تک افراد مورد نظرش را بیابد و به فجیع ترین وضع کشته و بعضا بخورد!

از این به بعد موضوع انتقام ، کلیت فیلم را در بر می گیرد و همه چیز دستگیر تماشاگر می شود که از چه رو هانیبال لکتر ، به یک آدم خوار تبدیل شده است.

انتقام ، سوژه تازه ای در تاریخ سینما نیست ، بسیاری از کاراکترهای مثبت و منفی ،  قهرمان و ضد قهرمان در طول این تاریخ ، پس از اینکه یکی از خویشان و عزیزان خود را از دست داده اند ، در پی انتقام از مسببین و عاملین آن ، زمان ها و مکان ها متعددی را در نوردیده اند تا به مقصود خویش نائل آیند. از فیلم "خشم" ساخته فریتز لانگ گرفته که "جو ویلر" (اسپنسر تریسی ) برآن شد تا از همه کسانی که می خواستند وی را بدون هیچ گناهی بسوزانند ، انتقام سختی بگیرد یا " ادموند دانتس" که در "کنت مونت کریستو" همین بلا را بر سر افرادی مانند فرناندو و دانگلار و ویلفورت آورد که در تبعیدش به شاتودیف  مخوف نقش داشتند یا "مت مورگان" در فیلم "آخرین قطار گان هیل" (جان استرجس) که همه رفاقت چندین و چند ساله اش با "کریگ بلدن" را زیر پا گذارد تا انتقام خون همسرش را از پسر او بگیرد یا "ژولی کوهلر" فیلم "عروس سیاهپوش"(فرانسوا تروفو) که تقاص کشته شدن همسرش در شب عروسی شان را از هر 5 نفر مقصر گرفت و حتی برای به قتل رساندن نفر پنجم تا درون زندان هم رفت و بالاخره خانم "براید" که تقریبا همان کار ژولی را در فیلم "بیل را بکش" انجام  داد.

قضیه ریشه یابی خشونت هیولاها و جنایتکاران برای همذات پنداری با آنان هم در تاریخ سینما مسبوق به سابقه است. شاید  مجموعه تلویزیونی "چنگیز خان" را به خاطر داشته باشید که چگونه آن خونخوار تاریخ را در کودکی ، فقیر و تحت ظلم و ستم تصویر کرد تا در بزرگی اش هم مخاطب با وی همدردی کرده و به خاطر آن همه جنایت ، چندان احساس تنفر نکند. این اتفاق در مورد هیتلر و برخی دیگر از جانیان تاریخ نیز افتاد و حتی صدام را نیز گفتند که کودکی نابسامان و ستم کشانه ای داشته است.(پس حتما حق داشته که ملت خود و مردم سرزمین های دیگر را قصابی کند!!). این هم از دیگر ترفند های سینمای گرفتار سرمایه سالاران کمپانی دار است که نبض سیاست جهان را در دست دارند و حالا در مورد جناب هانیبال لکتر قصد جلب ترحم دارند تا  آدم خواری هایش را توجیه نمایند که گویا همه آنها به خاطر عذاب خورده شدن خواهر کوچکش در دوران کودکی بوده است.

البته اگر همه این توجیهات ، در حد و اندازهکاراکترهای خیالی مانند هانیبال لکتر متوقف شود ، قضیه تا حدودی تحمل پذیر است. چنانچه خونخواری دراکولا را هم به خاطر ظلمی که بابت کشته شدن همسرش به وی تحمیل شده بود ، ندیده گرفتیم! اما وقتی درمی یابیم که از قبل همین ماجراهای ظاهرا خیالی و افسانه ای ، تعابیر دیگری بیرون می آید که برای توجیه بعضی حقایق تلخ تاریخی و حتی وقایع جاری می تواند مورد بهره برداری قرار گیرد ، کمی حساس می شویم.

اینکه ناگهان در چهارمین فیلم از سری ماجراهای دکتر لکتر متوجه می گردیم که او و خانواده اش یهودی بوده و از همین رو توسط آلمان نازی در جنگ دوم جهانی قتل عام شده اند. اینکه در فیلم "طلوع هانیبال" نشان داده می شود که آلمانی ها در طول جنگ جهانی ، بی جهت و تنها با شنیدن نام یهودی ، آنها را می کشته اند.(در حالی که در واقعیت چنین نبوده و به جز تاریخ به رشته تحریر درآمده و خاطرات ثبت شده ، خود فیلم های به نمایش درآمده نیز چنین مسئله ای را نشان نمی دهند) . اینکه هانیبال از ابتدا شروع به کشتن افرادی می کند که اولا جنایتکار جنگی به حساب آمده و ثانیا یهودی ها را در طول جنگ به قتل رسانده و یا به آشویتس تحویلشان داده اند. بازرس فرانسوی (پاپیل) می گوید که قصاب به قتل رسیده در کنار رودخانه (که در ابتدای اقامت هانیبال در فرانسه  مزاحم خانم شیکیبو شده بود )، یهودی ها را در طول جنگ دوم جهانی می کشته است. در کارنامه همه آنهایی هم که عاملین کشته شدن خواهر هانیبال بوده اند ، یهودی کشی ، اولین گناه به حساب می آید. و هانیبال تک تک آنها را به قتل می رساند ، چه در خود لیتوانی (مثل "دورتلیش" که پس از جنگ به کسوت افسر پلیس آن کشور در آمده بود ) ، چه در کانادا (مانند "گروتاس" که مشغول فروش پوست حیوانات است) و چه در فرانسه (که اغلب اعضای گروهی که در اواخر جنگ دوم در خانه هانیبال ، خواهرش را روی اجاق پختند و خوردند ، اینک باندی تشکیل داده و به تجارت دختران و زنان کولی می پردازند!!) و در این مسیر زن عمویش (که همه خانواده اش را در بمباران هیروشیما از دست داده) نیز به کمکش آمده و با شمشیر سامورایی ، یاریش می نماید!!.

هانیبال نیز ، هر گام که برمی دارد ، وحشیانه تر ، قربانیانش را به قتل می رساند تا حایی که زن عمویش را نیز از خود می راند ، چنانچه در مقابل ابراز عشقش ، خانم موراسکی شیکیبو می گوید :"...مگر در وجود تو جایی هم برای عشق باقی مانده است ؟..."

هانیبال به عنوان یکی از یهودیان قربانی آلمانی های هیتلری در  جنگ دوم جهانی ، پس از جنگ ، به انتقام روی می آورد و در مقابل درخواست زن عمویش که می گوید آنها را ببخش ! پاسخ می دهد :"هرگز!"

او مانند جوخه های تروریستی یهود در سراسر دنیا به شکار قربانیانش دست می زند. آیا چنین داستانی ، ماجرای حقیقی گروههای تروریستی صهیونیستی در سالهای پس از جنگ را تداعی نمی کند که با انگیزه انتقام قتل عام یهودیان در جنگ دوم ، دست به ترورهای زنجیره ای ، آن هم نه از آلمان های نازی بلکه از اعراب و مسلمانان زدند؟

آیا فیلمی مثل "طلوع هانیبال" جنایات و تجاوزات و وحشیگری های امروز رژیم اسراییل را توجیه نمی کند که حتی اگر آدمخواری هم بکند ، حق دارد چراکه در جنگ جهانی دوم ، فی المثل آن ظلم ها راتحمل کرده است؟!! جالب است که بازرس فرانسوی هم به هانیبال حق می دهد که از قربانیانش انتقام وحشیانه بگیرد و حتی به او می گوید که اگر آنها تو را تهدید بکنند و بکشند ، آنگاه من ناچار خواهم بود که از آنها انتقام بگیرم !!! کاری که امروز کشورهای اروپایی و از جمله فرانسه به دفاع از اسراییل در حق فلسطینیان و مردم لبنان انجام می دهند.

شاید به نظر بیاید که این تعابیر ، تفسیرهایی براساس توهم توطئه است ولی چگونه می توان تصویر حق به جانب  انتقام کشی یهودیان قربانی در جنگ دوم از مخالفین شان را ساده انگاشت ، آن هم در زمانی که بحث "هلوکاست" و میزان کشته شدن یهودیان در جنگ جهانی دوم ،  همکاری صهیونیست ها با نازی های هیتلری در کشتن یهودیان دیگر و بقای اسراییل در خاورمیانه براساس همین دلائل ،  بحث روز محافل جهانی است و حتی آمریکا و اروپا ، حل تمامی مناقشه های دنیا را در گرو  به انجام رسیدن بحران خاورمیانه و تثبیت رژیم اسراییل در کنار اعراب می دانند.

و نکته جالب تر اینکه برخی از یهودیان روشنفکر به گونه ای دیگر  فکر می کنند ، چنانچه استیون اسپیلبرگ سال گذشته در فیلم "مونیخ" انتقام صهیونیست ها از فلسطینیان به خاطر قضایای جنگ دوم را امری عبث و پوچ قلمداد نمود. او در فیلم از زبان یک فلسطینی مبارز خطاب به فرمانده یک گروه تروریستی اسراییلی می گوید :"... من و پدرم و هیچیک از دوستان و خویشانم درسوزاندن هیچکدام از یهودیان دخالت نداشتیم و نباید تاوان جنایت آلمانی ها را بدهیم ..."

اما فیلم "طلوع هانیبال" به راحتی جواز توحش و ددمنشی انتقام گیرندگان را صادر می کند که اگر زمانی کسانی شما را کشتند و خوردند ، امروز نیز شما مجاز هستید ، دیگران را بکشید و بخورید !

 

 

 


 
 
به بهانه فیلم اخراجی ها
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

اخراجی هایی که گزینش شدند!

اینکه فیلم "اخراجی ها" در طی کمتر از یکماه (آن هم در ایام تعطیلات نوروزی) فقط در تهران بیش از یک میلیارد و دویست میلیون تومان فروش داشته باشد ، برای سینمای ایران که مهمترین معضلش ، بحران مخاطب است ، خبر بسیار مسرت بخش و امیدوار کننده ای است. به نظرم بایستی آن را به تمامی اهالی سینمای ایران تبریک گفت که رونق هر بخشی از این سینما ، منفعت همه اعضای آن را در برمی گیرد. این درحالی بود که حتی وقتی فیلم مذکور در بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر آنچنان مورد استقبال تماشاگران واقع شد که سیمرغ بلورین فیلم مردمی را دریافت نمود  ، بازهم کسی آن را چندان جدی تلقی نکرد و بسان دیگر فیلم های محبوب جشنواره فجر در سالهای قبل گفته شد که سلیقه تماشاگر جشنواره ای اساسا با ذائقه بیینده عام متفاوت است. از طرف دیگر سالهاست که اکران ایام عید نوروز ، فصل مناسبی برای فروش محسوب نمی گردد . مسئله تعطیلات و مسافرت ها و دید و بازدیدها و خصوصا انبوه فیلم های سینمایی تلویزیون که ساعات بسیاری از برنامه های شبکه های آن را با تازه ترین و جذاب ترین آثار سینمای ایران و جهان اشغال می کند  ، دیگر جای چندانی برای سینما رفتن ، آنهم با مشکلات متعدد خاص خودش ، باقی نمی گذارد. این در حالی است که چندسالی است ، روزهای معدودی در ایام پیش از عید ، به اکران نوروزی اختصاص یافته  و آن را امتیاز ویژه و فرصت مناسبی برای جا افتادن این فیلم ها تلقی می کنند . اما این روزها نیز  امسال با ایام سوگواری دهه صفر تقارن پیدا کرده بود و بالتبع برای فروش فیلم های اکران عید امسال ، سودی به بار نیاورد. اما همه این دلائلی که می توانست بهانه نفروختن و عدم استقبال مخاطب باشد ، در فروش فیلم "اخراجی ها" تاثیر چندانی نداشت . فیلم "اخراجی ها" در همین سالن هایی که برخی آقایان تولیدکننده مدعی هستند ، عامل اصلی فراری دادن تماشاگر است ، در طول فقط 3 هفته نمایش ،  بیش از یک میلیارد فروخت ، در همین سالن هایی که برای بعضی فیلم های این دوستان ، به طور متوسط در یک سانس نمایشی ، حتی یک ردیفش هم به زور پر می شود.

براساس آمار ، فروش فیلم اخراجی ها ، تا 11 فروردین ماه از مرز 750 میلیون تومان گذشت . این در حالی است که پرفروش ترین فیلم اکران شده نوروز سال گذشته ، یعنی "زیر درخت هلو" در کل اکران تهران خود ، نتوانست  از مرز 550 میلیون تومان عبور نماید و فیلم مدعی دیگر تسخیر گیشه ها (هوو) که در آن برای خنداندن تماشاگر به هر در و تخته ای متوسل شده بودند،  حتی به مرز 300 میلیون تومان هم در تهران دست نیافت. بگذریم که تولیدکنندگان آن با هزاران بهانه از قبیل : تعطیلات عید و ایام سوگواری و وضعیت هوا و مسابقات فوتبال و سالن های نامطلوب و خیابان های آسفالت نشده و ...سعی کردند که عدم فروش فیلم را به گردن هر دیوار کوتاهی بیندازند ، به جز کیفیت خود فیلم که حتما در زمره شاهکارهای سینمای ایران به حساب می آید!! این درحالی است که فیلم دیگر اکران نوروزی امسال یعنی "خون بازی" هم علیرغم موضوع و فضای بسیار تلخ ، در عرض 3 هفته نمایش به حدود 120 میلیون تومان فروش رسیده است.

اما به نظر می آید که فروش فیلم "اخراجی ها" چند پیام برای سینمای ایران داشته باشد اگرچه موضوع چنان تازه ای در آن دستمایه قرار نگرفته و 12 سال پیش کمال تبریزی در فیلم "لیلی با من است" با ساختار روایتی و سینمایی قوی تر و هوشمندانه تر ، به مقوله طنز در سینمای دفاع مقدس پرداخته بود . فیلم "اخراجی ها" به هرحال کاستی ها و نقایص یک کار اول را داراست ، به جز بازی های قابل قبول اکبر عبدی و امین حیایی و کامبیز دیرباز و ارژنگ امیر فضلی و علیرضا اوسیوند و محمد رضا شریفی نیا ( که البته هر یک از توانایی های شخصی خویش مایه گذارده بودند و تجمع آنها در یک فیلم ، خود به خود جذاب و تماشایی است ) فیلمنامه فیلم به جز درونمایه واقعی آن (زندگی شهید سوزوکی) آشکارا از حفره های دراماتیک متعددی رنج می برد و کارگردانی آن نیز به خصوص در صحنه های جنگی ، کم تجربگی فیلمساز  را بارز می سازد .(ضمن اینکه کسی انتظار ندارد ، مسعود ده نمکی در نخستین کار سینمایی اش همچون ابراهیم حاتمی کیا و یا مرحوم رسول ملاقلی پور ، سکانس های جنگی را پرداخت نماید) اما به هرحال "اخراجی ها" حکایت  از ظهور کارگردان تازه نفسی می کند  که می تواند برای آینده سینمای ایران ، مفید باشد. ضمن اینکه یک ویژگی مهم هم دارد : ژورنالست بوده و کارنامه  ژورنالیست هایی که در سینمای ایران ، فیلمساز شدند ، در مجموع قابل قبول به نظر می رسد .(مانند رسول صدرعاملی ، فریدون جیرانی و ...)

فیلم "اخراجی ها" از جمله فیلم هایی است که در سال گذشته ، مجددا تولید فیلم های دفاع مقدس را رونق بخشیدند ، علیرغم ادعای برخی از تولیدکنندگان سینمای ایران که می گفتند ، دوران این گونه فیلم ها سپری گردیده  ، مردم از سوژه جنگ خسته شده  و دیگر نبایستی به آنها پرداخت. اما فروش فیلم "اخراجی ها" نشان داد که نه تنها دوران سینمای دفاع مقدس طی نشده که از قضا بسیار حرف های ناگفته و حدیث های ناشنیده در خود دارد و  پس از گذشت حدود 19 سال از پایان آن ، هنوز با استقبال شدید مردم مواجه می شود. ( انتظارمی رود سایر فیلم هایی که سال گذشته در این نوع سینما ساخته شد و در صف طویل اکران به سر می برند ، نیز توفیقات مشابه بدست آورند)  به نظر می رسد این واقعیت ، ابطال نظریه ای باشد  که معتقد است برای کشاندن مردم به سالن های سینما بایستی هر هجویه و مضحکه ای همراه  انواع واقسام بالانس و پشتک و وارو زدن ها را به خوردشان داد . شاید حقیقتا  به خاطر  عدم اکران  فیلم های قابل قبول با موضوعات جدی بود  که مردم به آثاری مانند "آتش بس" پناه بردند. چرا نتوان به یک موضوع جدی و مهم و تعیین کننده با نگاهی طنز و مطایبه آمیز نگاه کرد و از آن ، همان نتیجه مورد نظر را گرفت ؟ به نظر می آید ، این همان مهمی است که ده نمکی در فیلم "اخراجی ها" به آن دست یافته است. همچنان که کمال تبریزی پیش از این در فیلم هایی مانند "لیلی با من است" و "مارمولک" تجربه کرده بود.

فیلم "اخراجی ها" نگاه دیگری به دفاع مقدس مردم ایران است ، منتها از زاویه دید  آدم هایی که لاجرم معصوم و متین و سربه راه نبودند ولی خواست خدا این بود که حضور در جبهه های جنگ وسیله ای برای رهایی و رستگاری شان گردد. به قول"رضا مارمولک": مگر خدا فقط مال آدم خوباست ، بالاخره خلافکارها و گناهکارها هم خدایی دارند."

اصلا چه کسی به جز معصومین می تواند مدعی بی گناهی در این دنیا باشد؟ به قول آن روحانی عزیزی که در ابتدای یک مراسم دعای کمیل ، اعلام کرد :هرکس که گناهکار نیست از این مجلس برود بیرون . فقط گناهکاران می توانند بمانند.

مسعود ده نمکی در فیلم "اخراجی ها" به این حقیقت اشاره داشته که همه ایرانی ها در جبهه های جنگ علیه دشمن  ایران باید حضور داشته باشند ، تقسیماتی از قبیل خودی و غیرخودی هم معنا ندارد. و این در سالی که به عنوان سال اتحاد ملی اعلام گردیده ، می تواند بسیار پر مفهوم باشد.

ده نمکی در فیلم" اخراجی ها" به دد منشی دشمن می پردازد و مظلومیت نیروهای خودی و مردمی که بی گناه و معصوم جان می بازند را در کادر دوربینش قرار می دهد. (مثل همان بچه ای که جسدش از زیر آوار بیرون کشیده می شود ). او از افراط گری ها و کاسه داغ تر از آش شدن ها می گوید و از عرق وطن پرستی که در وجود همه ایرانی ها اگرچه کم و زیاد ولی بدون استثنا وجود دارد. او در" اخراجی ها" می گوید که برخلاف آنچه در افکار عمومی رایج است ، همه رزمندگان و شهداء هم نماز شب خوان و تسبیح بدست نبودند. آنها هم انسان هایی معمولی مانند من و شما و ما بودند که فقط شایستگی توفیق الهی را پیدا کردند. آنها هم با یکدیگر شوخی داشتند ، ، بازی می کردند ، کری می خواندند و در یک کلام زندگی می کردند و از قضا زندگی را دوست داشتند. اگرچه زمانی به جایی رسیدند که دریافتند ، مسائل بسیار مهم تر از زندگی هم وجود دارد. و در یک کلام ده نمکی در "اخراجی ها" از خوب زندگی کردن می گوید که دعای همیشگی مرحوم دکتر شریعتی  این بود : "خدایا ، چگونه زیستن را به من بیاموز ، چگونه  مردن را خود خواهم آموخت."

"اخراجی ها" می تواند برای سینمای ایران این پیام را داشته باشد که برای مخاطب ایرانی بایستی سازگار با فرهنگ و اعتقادات و باورهایش ، فیلم ساخت. کپی کردن از فیلم های حتی موفق خارجی نه تنها دردی را از تولیدکننده فیلم دوا نخواهد کرد ، بلکه تماشاگر داخلی را نیز از سالن های سینما فراری خواهد داد ، آنچه که در سالهای گذشته سینمای ایران را به ورطه بحران خطرناکی انداخت. مخاطب ایرانی (مثل مخاطب هر سرزمین دیگر) علاقمند است به تماشای ماجراهایی برود که برایش ملموس باشند ، از درون اجتماع خودش بیرون آمده باشد، درد و مسئله مبتلابه او را بازگوید. و نه قصه هایی که هیچ ربطی به گذشته و حالش ندارند و معلوم نیست به اصطلاح  از داخل قوطی کدام  عطاری بیرون آمده اند. اغلب آثاری که در سالهای گذشته ادعای سینمای کمدی و طنز و به اصطلاح کمدی رمانتیک را داشتند ، مشخص نبود که شخصیت ها و کاراکترهای خود را از کجا آورده اند. گویا اصلا اینجایی نبودند. افرادی بودند در یک حال و هوایی که اساسا به ایران امروز و ایرانی جامعه امروز ارتباطی ندارد  و متاسفانه هنوز هم از این دسته آثار با پول بی زبان این ملت تولید می شود و تازه تولید کنندگانش طلبکارند که چرا به تماشای فیلم هایشان  نیامده اند !

"اخراجی ها" پیام دیگری برای همه نظریه پردازان و تئوریسین ها و معتقدان و متعصبان به عقاید و باورهای مختلف دارد که سینما می تواند بهترین راه بیان افکار و اندیشه ها باشد. آنچه که غرب ، سالهاست آن را دریافته و بوسیله سینما در بیشتر نقاط جهان ، آن دهکده جهانی مورد نظرش را برپا ساخته است . و چه خوب حسین پاکدل در مراسم اختتامیه بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر و پس از اعتراض مسعود ده نمکی به هیئت داوران جشنواره  گفت که خوشحالم ایشان زبان سینما را برای بیان حرف هایشان انتخاب کرده اند!


 
 
بیانیه هیات داوران انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

برای نخستین دوره جایزه بزرگ شهید آوینی -انتخاب بهترین مستند سال

 بنام خدایی که زیبایی را آفرید

از همان زمان که برادران لومیر ، دوربین خود را در ایستگاه راه آهن کاشتند تا از ورود قطار به ایستگاه تاریخ ، عکس متحرک بگیرند ، سینما با فیلم مستند آغاز شد و ماندگارترین نوع سینما لقب گرفت. چراکه  سینمای مستند ، بسیاری از مهمترین وقایع تاریخی ، فرهنگ ها و آداب و رسوم سرزمین های مختلف ، چگونگی پیشرفت علم و دانش و رشد جوامع شهری و ابعاد گوناگونی از واقعیات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را در دل خود گنجاند. حقایق تاریخی در هر رشته ای با فیلم های مستند ،  واقعی تر و ملموس تر از نوشته و عکس و دیگر روش های بیانی به نظر آمدند و میلیون ها نفر با اینگونه آثار گویی به سفری شخصی در دل زمان و مکان رفته  ، انگار که خود راسا هر واقعه و پدیده ای را تجربه کرده اند.

هیات داوران انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی که این فرصت را یافت تا به تماشای آثار مستند دو سال اخیر سینمای ایران بنشیند ، اذعان دارد که از میان 60 اثر برگزیده توسط هیات انتخاب که خود در بین 560 فیلم دیگر گلچین شده بودند ، انتخاب یک یا دو فیلم به عنوان مستندهای برتر ، کاری بس دشوار و حتی ناممکن به نظر می رسد ،  چراکه قریب به اتفاق آثار مذکور ، واجد ارزش های انکار ناپذیر سینمایی و روایتی بودند ودر همین جا این اعلام را برخود واجب می دانیم که تمامی فیلم های مستند حاضر در مرحله داوری نخستین دوره اهدای جایزه بزرگ شهید آوینی ، شایسته لقب "برتر" هستند.

اما از آنجا که به هر حال مکلف به انتخاب حداکثر دو فیلم از میان 60 اثر معرفی شده ، هستیم ، آراء خویش را به شرح زیر اعلام می نماییم   :

- با تقدیر از کلیه فیلم های مستند بلند و نیمه بلند از جمله :"وقت خوب مصائب" ساخته ناصر صفاریان ، "سرزمین گمشده" به کارگردانی  وحید موساییان ، "تهران انار ندارد" اثر مسعود بخشی و "سقف آسمان" ساخته وحید چاووشی،

تندیس بهترین فیلم مستند سال   را به خاطر ساختار هوشمندانه و دشوار ، همچنین به تصویر کشیدن مستندات تاریخی و جغرافیایی ماناترین نشانه های ملی و باورهای دینی سرزمین کهن ایران بر کرانه آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس ، به فیلم "دریای پارس" ساخته تحسین برانگیز منوچهر طیاب به تهیه کنندگی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی اهداء می کنیم.

-همچنین ضمن تقدیر از تمامی  فیلم های مستند کوتاه همچون :"طعم خورشید" ساخته عباس امینی ، "زیستن" اثر مسعود کیانی فلاورجانی ، "دست سیاه ، نان سفید" ساخته جواد مزد آبادی و "مالا"  به کارگردانی کوروش فرزانگان ،

دیپلم افتخار انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی  را به خاطر ارائه و بیان ارزش های ایمانی در سفر به خانه خدا از دیدگاه یک مسلمان غربی در قالب ساختاری تاثیرگذار ، به فیلم "حمزه" ساخته مرتضی شعبانی تقدیم می نماییم.

 هیات داوران انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی با تشکر و قدردانی مجدد از مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی بویژه مسئولین و دست اندرکاران نخستین دوره اهدای جایزه بزرگ شهید آوینی ، براین باور است که قرار گرفتن آثار مستند با زمان های بسیار متفاوت (که در استاندارد جهانی به گروه های کوتاه ،  نیمه بلند و بلند تقسیم می شوند) در یک رشته برای قضاوت و داوری ، امری ناعادلانه و غیرمنصفانه به نظر می آید. در یک نگاه کارشناسانه ، مقایسه فیلم های 60 تا 80 دقیقه ای با آثار 8 تا 15 دقیقه ای نه تنها نامحتمل بلکه محال قلمداد می شود .

امید است در دوره های بعدی با پیش بینی  گروه های مستقل (حداقل جهت تفکیک آثار بلند و کوتاه)برای فیلم های مستند دارای  زمان های مختلف  ، زمینه مطلوب تری برای داوری نزدیک به انصاف فراهم آید.

هیات داوران انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی

امیر اسماعیلی ، مریم پوریامین و سعید مستغاثی

فروردین ماه 1386