مستغاثی دات کام

 
نگاهی به سینمای اجتماعی امروز آمریکا
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

گریز از جامعه گنگسترها

 

 

اگرچه نوع اجتماعی ، این روزها که گیشه ها ، بیشتر  فیلم های تخیلی و ترسناک و فانتزی می پسندند ، چندان  از سوی کمپانی ها و استودیوهای فیلمسازی مورد استقبال قرار نمی گیرد  و اگرچه می توان از درون همان فیلم ها هم مصائب جامعه امروز جهانی را بیرون کشید ، اما هنوز هم هستند فیلمسازانی که به تولید فیلم های اجتماعی علاقمندند ، اگرچه ممکن است آنها را در زرورق آثار اکشن ، ملودرام و یا کمدی بپیچند.

برای نمونه ،  3 فیلم از این دسته آثار که بیشتر حال و هوای اکشن دارند ولی به طور تماتیک در ژانر اجتماعی قرار می گیرند را مورد بررسی اجمالی قرار می دهیم تا هم از سینمای اجتماعی امروز جهان سراغی گرفته باشیم و هم از ورای سینما ، به جامعه امروز جهانی نگاهی بیندازیم  . شاید با نگاهی تیزبین و موشکافانه بتوان گوشه ای از علل رخداد وقایعی چون فاجعه دانشگاه پلی تکنیک ویرجینیا (که همین هفته گذشته اتفاق افتاد و 33 دانشجو را به کام مرگ فرستاد ) را در همین  گونه فیلم ها یافت. یکی از این فیلم ها در سال 2006 اکران شده و 2 فیلم دیگر بعد از ژانویه 2007.

آلفا داگ

Alpha Dog

فیلمی از "نیک کاساوتس" درباره بخشی از جامعه تین ایجری امروز آمریکا و معضلات اخلاقی و رفتاری آنها. آنچه که بارها و بارها از سوی انجمن ها و محافل و نهادهای اجتماعی خود آمریکا به عنوان یک نگرانی عمده برای آینده جامعه این کشور اعلام شده است. آنچه که بی بند و باری مفرط در میان نسل جوان این جامعه خوانده شده و نتایج دهشتناکی به بار آورده است. در این میان مواد مخدر و قاچاق و معاملات غیرقانونی آن ، ویران کننده ترین نابهنجاری است که بر بستر آن بی بند و باری اخلاقی ،  گریبان نسل امروز را گرفته و در نهایت ، به قتل و کشتار و زندان و اعدام در میان این  جوانان و نوجوانان منجر می گردد کهدر واقع ناآگاهانه به دام افتاده اند.

 

فیلم "آلفا داگ" چنین روایت تکان دهنده ای را از یکی از معضلات عمده جامعه امروز آمریکا  به تصویر می کشد. در ابتدای فیلم "بروس ویلیس" که نقش پدر یکی از این جوانان به نام "جانی ترو لاو" را بازی می کند ، گویی در گفت و گویی تلویزیونی شرکت کرده و از وی درباره مواد مخدر و قاچاق و معامله این مواد سوال کرده اند . او می گوید : "...همه این ها به تربیت خانوادگی بستگی دارد. مراقبت از بچه ها. من باید از بچه های خودم مواظبت کنم و شما از بچه های خودتان..."

این اساس حرف نیک کاساوتس در فیلم "آلفا داگ" به نظر می رسد که چرا اغلب خانواده ها ، بچه هایشان  را در جامعه ای پر از فساد و اعتیاد و جنایت رها ساخته اند. شاید به این دلیل که خود نیز زندگی چندان روبه راهی ندارند. در این میان خانواده مازورسکی از همه سربه راه تر هستند. پدر و مادر ، بوچ (دیوید تورنتن ) و الیویا  (شارون استون) برروی یکی از پسرهایشان که پانزده ساله است به نام "زاک"،  بیش از حد حساسیت به خرج می دهند . حتی به خاطر سیگار کشیدن ، وی را مواخذه می نمایند. اما پسر دیگر (جیک) که از مادری دیگراست (به دلیل سر به هوایی و رفقای ناباب )از خانه رانده می شود. در اینجا کاساوتس ، دو نوع رفتار گرفت و گیر بیش از حد (در مورد زاک) و بی توجهی مفرط (در مورد جیک) را در کنار هم به قضاوت می گذارد. هر دو عملکرد افراط و تفریط ، بچه هایی غیر نرمال به جامعه تحویل داده است. جیک در کار معامله و قاچاق مواد مخدر است و زاک در آرزوی فرار از خانه و پیوستن به برادرش ( که تصور می کند در آزادی و رهایی به سر می برد). که سرانجام نیز چنین می شود و سرنوشت تلخی برایش رقم می خورد. بدهی "جیک مازورسکی" به "جانی ترولاو" باعث می شود که ترولاو و دوستانش (که آنها هم هر یک از خانواده ای بی قید و بند بیرون آمده اند ) دست به ربودن زاک (که خودش نیز علاقمند به دور شدن از محیط خانه است) بزنند و اگرچه این ماجرا در ابتدا به شوخی و مزاح و خوش گذرانی های بی هدف  طی می شود و به زاک هم پس از سالها گرفتاری در محیط بسته و کنترل شده خانه بد نمی گذرد ولی پایان غم انگیزی پیدا می کند ، هم برای او و هم برای جانی و دوست نزدیکش فرانکی ( که از یک خانواده متمول نابسامان است ) و سایر بچه هایی که خودآگاه و ناخودآگاه در این ماجرا درگیر شده اند.

در صحنه هایی از فیلم آدم های واقعی ماجرا مورد مصاحبه قرار می گیرند از جمله الیویا مازورسکی که می گوید :"...پسر من را فقط به خاطر 1200 دلار کشتند...." او دیوانه وار سخن می گوید ، گاه  بی مورد می خندد ، گاهی گریه می کند و بعضی مواقع هم فریاد می زند.

همه عاملین قتل زاک دستگیر می شوند. نوجوانان و جوانان دیگری که به هیچوجه نمی خواستند ، دست به چنین کاری بزنند . چنانچه در لحظه ارتکاب جرم نیز بعضا همراه گریه و التماس زاک ، اشک می ریزند. ( کاساوتس این سکانس تراژیک را بسیار تاثیر گذار پرداخت نموده است) اما آنچه نباید ، اتفاق می افتد و آنها هم به زندان های طویل المدت یا اعدام محکوم می شوند.

یکی از نظردهندگان فیلم  از آمریکا در سایت"آی ام دی بی" می نویسد :"...این ماجرایی است که به کرات در آمریکا اتفاق افتاده و می افتد ، خصوصا برای آنهایی که از نظر اخلاقی نزول کرده اند ..."

فرار هراسناک

 

Running Scared

تریلری نفس گیر از "وین کریمر" (کارگردان فیلم هایی همچون "شکارچیان ذهن" ، "خونسردتر" ) درباره گریز بی پایان پسر بچه ای که از آزار و اذیت اطرافیانش فرار می کند. "کمرون برایت" (که پیش از این او را در نقش بچه اسرار آمیز در فیلم هایی مثل "تولد" و "گاد سند" دیده بودیم ) نقش یک پسرروسی الاصل  10 ساله به نام "اولگ" را بازی می کند و  همراه مادرش که به ازدواج "انزور یوگورسکی" درآمده ، در  آمریکا زندگی می کند. او به طور مداوم مورد آزار و اذیت روحی و جسمی ناپدری اش قرار می گیرد تا علائق وی را فی المثل درباره جان وین تایید نماید!! اولگ  دوستی در همسایگی منزل شان  دارد به نام الکس  که پدرش (جویی گزل ) قاچاقچی اسلحه است. یکی از اسلحه های وی که با آن پلیسی کشته شده ، غفلتا  در جریان  بازی بچه ها ، بدست اولگ می افتد و وی در یکی از مواردی که مادرش مورد ضرب و چرح ناپدری قرار گرفته ، او را با همان اسلحه هدف قرار داده  و فرار می کند . گلوله شلیک شده ، "انزور" را تنها زخمی میکند ولی پوکه آن می تواند نوع اسلحه را مشخص کرده ،  حساسیت پلیس را برانگیزاند و باعث دردسر جویی شود. از همین رو ، جویی  همراه پسرش در جستجوی اولگ می افتند  ، قبل از اینکه دست پلیس به او برسد و یا روسای باند قاچاق اسلحه از دست گل به آب دادن وی باخبر شوند.

 

اما اولگ فراری از دست ناپدری و همدستان او و پلیس و جویی ، از این خیابان به آن خیابان در گریز است و جایی برای قرار  نمی یابد. مدتی به فاحشه ای پناه می برد. و بالاخره در حالی که هیچ ملجاء و پناهگاهی نمی یابد ، گرفتار زن و شوهر ظاهرا موقر و متمولی می شود که اگرچه ابتدا با وی مهربانانه رفتار می کنند ولی بالاخره مشخص می شود که قصد سوء استفاده جنسی دارند و می خواهند با حضورش فیلم های پورنو تهیه کنند. آنها در کمال بیرحمی و قساوت ، کودکان را پس از سوء استفاده های جنسی به قتل رسانده و سلاخی می کنند.

وین کریمر در "فرار هراسناک" به نحو تکان دهنده ای بی پناه بودن کودکان را در جامعه ای سراپا جنحه و جنایت به تصویر می کشد. اولگ در فرار ناگزیر خویش ، به هر کجا که پناه می برد ، در معرض خطر جدی تری واقع می شود و این نابهنجاری تنها درباره وی صدق نمی کند ، بلکه دوستش الکس نیز ناچار است در کنار پدرش و در میان دار و دسته های خطرناک گانگسترها  در شرایط  تهدید دائمی به  جستجوی اولگ بپردازد و همچنین آن بچه های بی گناهی که در اجتماعی بی در و پیکر تکه تکه می شوند  و....

شاید جمله معنا داری از خود فیلم بتواند برخی ریشه های این نابهنجاری های اجتماع امروز را نشان دهد . در صحنه ای از فیلم و در درگیری بین باندهای قاچاق  مواد مخدر ، وقتی درمی یابند که یکی از قاچاقچیان کشته شده ، پلیس بوده ، فردی از گروه رقیب با عصبانیت می گوید:" چرا توی هر فسادی باید پلیس هم دست داشته باشه ؟!!"

شهر مرزی

Bordertown

مسئله مهاجران خصوصا مکزیکی هایی که قصد کار و اقامت در امریکا داشته اند ، همواره از معضلات اجتماعی این کشور بوده است و در این مورد از زاویه دیدهای گوناگون ، فیلم های مختلفی ساخته شده ، از جمله "نان و گل های رز" ساخته کن لوچ . اما در سالهای اخیر ، دولت آمریکا تمهید تازه ای برای جلوگیری از ورود بی رویه مهاجران مکزیکی به کشورش اندیشید که با کمک دولت مکزیک در برخی از شهرهای مرزی کارخانه هایی تاسیس کرده  تا مهاجران مشتاق کار در آمریکا را با همان شرایط جذب نماید و از طرف دیگر سرمایه های آمریکایی را با نیروی کار ارزان مکزیکی ها چند برابر کند. یکی از این شهرها که در فیلم "شهر مرزی" محل وقوع داستان است ، "خوارز" نام دارد که در کنار کارخانه های آن و اشتغال مکزیکی ها ، جنایت های بیشماری هم رخ می دهد و  قربانیان اغلب این جنایات ، دختران و زنان جوان هستند . آنها پس از اینکه مورد تجاوز قرار می گیرند ، به قتل رسیده و دفن می شوند. دولت مکزیک از ترس به خطر افتادن روابطش با آمریکا و تعطیل شدن کارخانه ها ، از درج اخبار این جنایات جلوگیری می نماید اما خبرنگاری به نام لارن فردریکس (جنیفر لوپز) که مکزیکی الاصل است و پدرش را در حادثه ای مانند همین قتل های مشکوک از دست داده است ، از سوی یک نشریه شیکاگویی وارد ماجرا شده و به دنبال سرنخ قتل ها ، به روسای کارخانه ها و حتی سناتوری آمریکایی که از سهامداران این کارخانه هاست ، می رسد . در این ماجرا دوست قدیمی اش" دیاز"( آنتونیو باندراس) که یک موسسه انتشاراتی را در مکزیک اداره می کند ، به کمکش می شتابد  و  همین باعث قتلش نیز می گردد. لارن بالاخره متوجه می شود به دلیل دست داشتن سناتور آمریکایی در این ماجراها ، نمی تواند بالاتر از این برود و حتی شغلش در نشریه شیکاگویی معلق می گردد.

 

شاید بتوان جمله ای را که یکی از روسای کارخانه تلویزیون سازی شهر "خوارز" به وی می گوید را کلید این ماجرا دانست که : " در هر دو کشور مکزیک و آمریکا  ، پول و سرمایه سیاستمداران را تعیین می کند ..." و به این ترتیب نقش با اهمیت مجموعه کارخانه هایش را در جهت گیری های سیاسی آمریکا و مکزیک بیان می نماید و اینکه لارن با توسل به دولت آمریکا ، هیچ کاری از پیش نخواهد برد.

 

 

 

 


 
 
ربع قرن با روايت فتح به ياد سيدمرتضي آويني
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦
 

 یادگاری از روزهایی که

خرمشهر هنوز  خونین شهر نشده بود ...

 

مجموعه تلويزيوني «روايت فتح» را شايد بتوان از ارزشمندترين مستندهاي جنگي در تاريخ سينما دانست. مستندي كه لحظات تكان دهنده و تاثيرگذار بسياري از هشت سال دفاع مقدس مردم ايران را در خود دارد. مستندي كه با تنها موسيقي ضرب طبل و آواي گرم و حزين شهيد مرتضي آويني گويي هميشه گرم و زنده و تازه است و نفس و خون شهيدان را با خود همراه دارد اگرچه اين مجموعه با نام «روايت فتح» از عمليات خيبر در سال 1362 بر صفحه تلويزيون ديده شد اما چند سال پيش از آن، از همان اوايل شروع جنگ تحميلي،‌ از همان زماني كه به قول شهيد آويني «خرمشهر هنوز خونين شهر نشده بود»، دوربينش به كار افتاد و فيلم گرفت.

يك دوربين فيلمبرداري ميني اكلر، يك ضبط صوت ناگرا و يك فيلمبردار به علاوه شهيد آويني كه هم كارگردان بود و هم صدابردار و شهيد غلام عباس ملك مكان،‌ كه هم رانندگي مي‌كرد و هم محافظ مسلح گروه فيلمبرداري بود با يك عدد تفنگ‌ ام يك.

اين‌ها برخي اعضاي گروه تلويزيوني جهاد سازندگي بودند كه پيش از آن تقريبا كمتر واقعه و حادثه پس از انقلاب از زير دستشان در رفته بود. از سيل خوزستان در سال 58 تا  واقعه تركمن صحرا و بلوايي تحت عنوان خلق تركمن در گنبد قابوس (در مجموعه‌اي تحت عنوان «شش روز در تركمن صحرا») تا غائله خسرو قشقايي در شيراز (مجموعه «خان گزيده‌ها») تا گمگشته‌هاي ديار فراموشي درباره مردم محروم بشاگرد و تا تجاوزهاي مرزي عراق قبل از آغاز رسمي جنگ...

يك هفته پس از آن‌كه اولين مستند جنگي درباره خرمشهر از گروه جهاد سازندگي به نام «فتح خون» از تلويزيون پخش شد، ‌اين شهر به تصرف بعثي‌ها درآمد. شايد بتوان مستند «فتح خون» را نخستين بخش از مجموعه روايت فتح دانست. پس از آن ، گروه عازم آبادان تحت محاصره رفت و مجموعه‌‌اي تحت عنوان «حقيقت» شكل گرفت كه مي‌توان آن را پيش‌زمينه «روايت فتح» به شمار آورد.

اين مجموعه در 11 قسمت به وقايع دو سال آغاز جنگ در آبادان، ‌سوسنگرد و دزفول مي‌پرداخت. در طي ساخت همين مجموعه است كه اولين شهيد گروه،‌علي طالبي كه فيلمبردار بود،‌ تصاوير مستند را با خونش مزين مي‌سازد.

عملياتي مانند «ثامن‌الائمه(ع)» كه به شكست محاصره آبادان انجاميد و «طريق‌القدس» كه آزادي بستان را منجر گشت در اين مجموعه ثبت گرديد.

از عمليات خيبر در جزاير مجنون بود که مستندهاي گروه جهاد سازندگي تلويزيون نام «روايت فتح» را به خود گرفتند. در اين هنگام فيلمبردارهاي جديدي به گروه اضافه شده بود و اكيپ‌‌هاي فيلمبرداري 3 – 4 يا حداكثر 5 نفره شدند: فيلمبردار (كه اغلب خودش كارگردان هم بود)، دستيار فيلمبردار، صدابردار و بعدا يك عكاس. كار رانندگي نيز توسط يكي از همين افراد صورت مي‌گرفت. در ابتدا از عكس چندان استفاده‌اي نمي‌شد اما بعدا عكاسي هم در «روايت فتح» موضوعيت يافت. خصوصا در 3 قسمت «دسته ايمان» كه شهيد مهدي فلاحت‌پور فيلمبردار بود، عكاس جايگاهي ويژه داشت. فيلم، قالبي روايتي داشت و روايت وقايع بر روي مجموعه‌اي از عكس‌ها صورت مي‌گرفت كه بر يكديگر ديزالو مي‌شدند.

عمليات بي‌نظيري همچون «بدر»، «فتح فاو»، «كربلاي 5» و ... «مرصاد» نیز در اين مجموعه ثبت گرديده‌اند.

تا سال 1366 و عملياتي در خاك كردستان عراق، فيلمبرداري توسط دوربين 16 ميليمتري و نگاتيو انجام مي‌گرفت ولي از آن سال به دليل راه‌پيمايي‌هاي طولاني در ارتفاعات پر برف و زندگي در شرايط دشوار همراه رزم‌آوران قرارگاه رمضان، عبور با كرجي از رودخانه‌هاي عريض، هميشه در حالت آماده باش بودن، تعقيب و گريز و عبور مخفيانه از كنار پايگاه‌هاي ارتش بعث در خاك كردستان عراق، كار با دوربين اكلر و ضبط صوت نگرا را غيرممكن ساخت و گروه ناچار از دوربين ويديويي هندي‌كم 8 استفاده كرد ولي تصاوير ضبط شده توسط همين دوربين ويديويي در استوديوي ساده گروه به فيلم 16 ميلي‌متري تبديل مي‌گرديد.

5 مجموعه 11 تا 14 قسمتي «روايت فتح» به همين صورت در طول سالهاي جنگ تحميلي تا پايان عمليات مرصاد ساخته شد و در طي ساخت آن برخي اعضاي گروه هم به شهادت رسيدند از علي طالبي گرفته تا ابوالقاسم بوذري و حسن هادي و رضا مرادي نسب و امير اسكندر يكه‌تاز و برادر شريعتي و ... و مهدي فلاحت‌پور و سيدمرتضي آويني.

تركيب اعضاي گروه از سال 64 به بعد شامل حدود 20 نفر از جهاد سازندگي، پانزده نفر از سپاه پاسداران، 12 نفر از بسيج و 5 نفر از تلويزيون شد و از جمله ابراهيم حاتمي‌كيا هم از سال 65 به گروه پیوست.

«دوربين بايد جزء بدن فيلمبردار باشد و او آن را يكي از اعضاء بدن خويش بداند» مهمترين اصل براي ساخت قسمت‌هاي مختلف مجموعه «روايت فتح» بود.

خود شهيد مرتضي آويني در اين باره توضيح مي‌داد: «اين كار ساده‌اي نبود و احتياج به مهارت داشت. فقط مسئله حفظ تعادل دوربين در ميان نيست. مسئله اينجا بود كه حفظ تعادل دوربين و وجود آن همراه فيلمبردار نمي‌بايست او را از زندگي خاصي كه در جبهه وجود دارد باز دارد... وقتي قرار باشد كه كارگردان و فيلمبردار درهم مدغم شوند، فيلمبردار بايد بتواند موضوع را انتخاب كند، بلافاصله آن را در ذهن خودش دكوپاژ كند و در ضمن رعايت قواعد مونتاژ، فيلمبرداري كند و اين همه را در شرايطي انجام دهد كه في‌المثل در فيلم «پاتك روز چهارم» ديده‌ايد. همانند ديگر رزم‌آوران، حركات سريع و محتاطانه‌اي داشته باشد. به راهپيمايي‌هاي طولاني اقدام كند. حريم‌ها، حدود و قواعد رزم را رعايت كند، به زندگي در شرايط سخت و بدون استراحت تن در دهد و ... پس لازم بود كه دوربين جزيي از بدن فيلمبردار شود و مثل چشم او و يا دست و پايش در حيطه اراده و اختيار او قرار بگيرد. اين كاري بسيار مشكل ولي بالاخره امكان‌پذير بود. وجود فيلمبردارهاي ما با دوربين شانزده ميليمتري، اكلر كوچك به هم پيوسته بود و لذا حركات جديدي در كارهاي مستند ما وارد شد..."

شهید آوینی ادامه می دهد :" ...در فيلم «عمليات امام مهدي (عج)» از مجموعه «حقيقت» دوربين همراه با رزم‌آوراني كه پيروزمندانه از صحنه درگيري بازمي‌گشتند ، تراولينگ مي‌كرد . فيلمبردار نيز همراه با ديگران مشغول راه رفتن بود  اما نه به طور عادي. او ناچار بود  كه تمام راه را يا از پهلو قدم بردارد يا عقب عقب برود و گاه دور بعضي‌ها بچرخد. اين تراولينگ در طول يك شات بيشتر از 5 دقيقه طول مي‌كشید كه در طول آن مثلا رزمنده‌اي كه بعدا شهيد شده ، رؤياي شب گذشته‌اش را تعريف مي‌كند يا ديگري روايتي درباره ولايت فقيه مي‌خواند، رزمندگان ديگر به يكديگر برمي‌خورد و با هم روبوسي مي‌كنند و تانك‌هاي مشتعل در اطراف جاده را به يكديگر نشان مي‌دهند و ... بالاخره دوربين همراه با ديگران توقف مي‌كند. اين نماي بسيار زيبا را فيلمبردار در حالي فيلمبرداري كرده كه خود او با تمام قلب به آنچه در اطرافش مي‌گذرد، پيوسته است و دوربين نيز چون عضوي از اعضاي بدنش با او در وقايع پيرامونش محو گشته است...."

در فيلم «پل حاج اسدالله هاشمي» سيل آمده و در حال خراب كردن پل است. بچه‌هاي جهاد سخت در حال كار هستند تا جلوي تخريب كامل را بگيرند. دوربين به مسئول اكيپ مهندسي نزديك مي‌شود تا با او مصاحبه كند. او متوجه دوربين مي‌شود و در همان حال كه سخت مشغول كار است، با دست اشاره مي‌كند كه الان وقت مصاحبه نيست و مي‌گويد: «الان نه...خيلي كار دارم.» در هنگام مونتاژ، شهيد آويني متوجه مي‌شود كه حذف اين پلان به كليت كار لطمه مي‌‌زند و علاوه بر آن بيشتر از هرنمايي مي‌تواند همه آنچه را كه مي‌خواهد بيان نمايد يعني سختی كار و زحمات بي‌دريغ رزمندگان را ظاهر سازد.

مجموعه «روايت فتح» تماما بوسيله شهيد سيدمرتضي آويني مونتاژ و صداگذاري شد و يكي از تمايزات اساسي آن با ديگر آثار مستند مشابه وجود صداي سرصحنه بود ، در حالی که  همه صحنه‌های آن ، دارای صداي سينك بودند. در هنگام مونتاژ گاها براي برخي صحنه‌ها تا پنج باند صدا ساخته مي‌شد: دو باند افكت، يك باند موسيقي و يك باند گفتار متن اما همه صحنه‌ها حتما صداي سينك داشتند. همين ضرورت باعث شد كه اكنون در آرشيو روايت فتح كه ارزشمندترين آرشيو فيلم‌هاي مستند از هشت سال دفاع مقدس وجود دارد،‌صدها ساعت فيلم با صداي سينك موجود باشد. اسنادي گرانقدر از تاريخ انقلاب اسلامي با كيفيت و كميت قابل ملاحظه.

ضرورت گرفتن صداي سينك براي اين مجموعه تا آنجا بوده كه في‌المثل براي بازآفريني افكت‌ نمايي ارزشمند مربوط به عمليات فتح‌المبين كه استثنا صداي سرصحنه نداشت، بيش از يك هفته تلاش شد تا صداهايي بازآفريني شود.

بعد از پايان جنگ هم «روايت فتح» ادامه يافت به صورت مجموعه بيست قسمتي «سراب»، مجموعه مستندي پيرامون رويكرد جوانان لبناني به اسلام، مجموعه «انقلاب سنگ» درباره انتقاضه و فيلم «فراق يار»

گفته شده که اعضاي گروه تا سال 1367 به جز حقوق ماهيانه جهاد سازندگي و يا سپاه پاسداران كه از هفت هزار تومان تجاوز نمي‌كرد،‌ عايدي مالي ديگري نداشتند. در سال 66، بنياد فارابي 90 هزار تومان به واحد تلويزيوني جهاد سازندگي هديه مي‌كند كه ميان اعضاي اصلي تقسيم مي‌شود و آنها نيز همان مبلغ مختصر را به خانواده شهدا هديه كردند. در همان سال در جشنواره فيلم‌هاي جنگي، چند سكه بهار آزادي به گروه تعلق گرفت كه همگي به صندوق واحد تلويزيوني جهاد سازندگي بخشيده شد.

 

 


 
 
نگاهی به فیلم ملکه
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦
 

Queen

به نام ملکه و به کام تونی بلر

فیلم "ملکه" ساخته فیلمساز نام آشنای انگلیسی ، استیون فریرز که براساس فیلمنامه ای از پیتر مورگان ساخته شده ، نگاه تحقیر آمیز دیگری نسبت به دیسیپلین و سنت های اشرافی انگلیسی به نظر می آید  که بارها در سینمای آمریکا به انحاء مختلف به تصویر کشیده شده است. انگار همیشه نوعی تعمد در هالیوود وجود  داشته که اشرافیت و آداب و رسوم اطوکشیده  و پیچیده حاکمان جزیره را به باد انتقاد بگیرد . شاید به دلیلی تاریخی ،ناشی از اعمال تجاوزکارانه انگیسی ها در دوران قبل از استقلال آمریکا باشد.

از فیلم "زندگی خصوصی هنری هشتم" در سال 1933 که توسط الکساندر کوردا مجاری ساخته شد تا  فیلم "پل رودخانه کوای" ساخته دیوید لین که مشهورترین این آثار به شمار می آید و در آن همان نظم و دیسیپلین خشک و غیرقابل انعطاف انگلیسی ، یک نقشه دقیق جنگی علیه ژاپنی ها را تا آستانه شکست می برد. نکته جالب اینکه هالیوود اغلب از فیلمسازان انگلیسی برای این مقصود بهره گرفته ، چه دیوید لین پرآوازه و چه استیون فریرز امروزی  و عجیب اینکه همواره در این گونه فیلم ها ، سعی شده  به جای  آن سبک و سیاق خشک و غیرقابل انعطاف  انگلیسی ، نوعی بی بند باری و لاابالی گری آمریکایی (به قول خوشان رفتار آزاد و رها !!)  جانشین شود. فی المثل در همان فیلم "پل رودخانه کوای" ، شخصیت ویلیام هولدن که بی قید و بندی ،  از زیر کار در رفتن ،  دروغ گویی،  پشت هم اندازی و شلختگی از سر و رویش می بارد ،  در مقابل کاراکتر مرتب و منظم" الک گینس" (فرمانده اسرای انگلیسی) قرار می گیرد  و سرانجام پیروز می شود و فرمانده انگیسی در گرداب نظم و ترتیب اشراف منشی اش ( که معتقد است فقط سربازان باید کار کنند و افسران نباید به کارهای سخت دست بزنند) غرق می گردد. گویی الگوی همیشگی هالیوود برای یک آمریکایی ، همواره همان کاراکتر گاو چران و یا کابوی فیلم های وسترن است آمیخته به بی بند و باری رفتاری که با محیط زندگی اش در دشت ها و بیابانهای تگزاس و آریزونا و ارکانزاس سازگار بوده است. به قول خان مظفر در سریال "هزار دستان" که اشاره به پخش موارد مخدر در ایران اشغال شده زمان جنگ جهانی دوم توسط آمریکاییان دارد :

" آمریکایی تو هر لباسی که باشه یک کابوی هست ، یک کابوی دنبال بوفالو."  

اما در فیلم "ملکه" ، این کابوی آمریکایی ، یک انگلیسی آمریکوفیل به نام تونی بلر است که قصد دارد ملکه الیزابت دوم را از سنت های کهنه اشرافیت انگلیسی دور کرده و با به اصطلاح مدرنیسم آمریکایی آشنا سازد. و بهانه وی در این مسیر کشته شدن نابهنگام پرنسس دایانا ، همسر سابق پرنس چارلز پسر بزرگ ملکه الیزابت است که باعث چالشی بزرگ در خانواده سلطنتی و محبوبیت ملکه می شود ، به گونه ای که  وی را ناگزیر از تغییراتی وسیع در رفتار و سکنات سنتی اش می نماید. اینکه چه اتفاقی افتاده که فیلمسازی در این وانفسای مخالفت عظیم جامعه جهانی از جمله خود مردم بریتانیا علیه تونی بلر (به دلیل حمایت های چشم و گوش بسته اش از سیاست های مخرب و جنگ افروزانه جرج دبلیو بوش)، به طرفداری از شخصیت وی ، فیلمی را جلوی دوربین می برد و شخصیتی واقع بین و مردمی جلوه اش می دهد ، خود سوال بزرگی برای سینما دوستان است. اما وقتی متوجه شویم که فیلمنامه  "ملکه" نوشته پیتر مورگان یهودی وابسته به محافل صهیونیستی است ، سوال ما پاسخش را می گیرد. (پیتر مورگان فرزند یک آلمانی یهودی و زنی لهستانی  است که در جریان جنگ دوم جهانی از دست نازی ها گریختند و در انگلیس ساکن شدند. وی در حمایت از آرمان های صهیونیسم ، آثار متعددی نوشته که یکی از آنها همین امسال تحت عنوان "آخرین پادشاه اسکاتلند" به فیلم درآمد و برروی  اکران عمومی رفت  که  بازیگر نقش اولش ، فارست ویتاکر از سوی جشنواره ها و انجمن های سینمایی مختلف مورد تجلیل و تحسین قرار گرفت) .

شاید بدانید که تونی بلر هم اگرچه عضو حزب کارگر انگلیس بوده و قاعدتا نبایستی از نئوکنسرواتیو های آمریکا و امثال جرج بوش حمایت بی چون و چرا داشته باشد (چنانچه در تاریخ بریتانیا حتی محافظه کارانی همچون مارگارت تاچر هم اینگونه گوسفندوار ، سیاست های  همتایان آمریکایی شان را تایید نمی کردند!) اما به دلیل وابستگی اش به گروه صهیونیست های غیر یهودی ویا مسیحیان صهیونیست ( که این روزها در آمریکا با علامت دار و دسته بوش – چنی – رایس شناخته می شوند ) هر آنچه از سوی کاخ سفید دیکته می شود را مثل ضبط صوت تکرار می نماید حتی اگر کمی پیش از آن حرفی مغایر با آن زده باشد!!

بنابراین نوشتن فیلمنامه ای از سوی پیتر مورگان  برای تونی بلر، چندان دور از انتظار  نیست ، آنهم در دور و زمانه ای که کمتر کسی حتی در میان محافظه کاران آمریکا و انگلیس تمایل به تایید اقدامات ضد بشری بوش و بلر دارد.

داستان فیلم "ملکه" در زمانی آغاز می شود که تونی بلر به نخست وزیری انگلستان برگزیده شده و قرار است برای تنفیذ حکم نخست وزیری به حضور ملکه الیزابت دوم شرفیاب شود! از همان آغاز ، نحوه برخورد وی و همسرش با نوع تنفیذ این حکم و به سخره گرفتن مراسم مربوطه از سوی خانم بلر ، به نوعی شروع حرکت فیلمنامه نویس برای مطرح کردن همان زندگی کابوی وار آمریکایی علیه اشرافیت سنتی ملکه محسوب می شود.

در صحنه تنفیذ حکم ، ملکه الیزابت مانند زمان شوالیه های عهد باستان ، مغرورانه تونی بلر را مجبور می کند تا در مقابلش زانو بزند و حتی وی را تهدید می نماید که به راحتی می تواند پاسپورتش را بگیرد و بفرستش به قعر دنیا !!

در همین زمان است که خبر کشته شدن فجیع پرنسس دایانا ، عروس سابق خانواده سلطنتی انگلیس و پرنسس انتصابی ولز ، به دربار می رسد و همه چیز را برهم می زند. جنجالی که دایانا در زمان حضورش در خانواده سلطنتی به واسطه رابطه نامشروع با افسر ارشد گارد سلطنتی (جیمز هیوویت ) و سپس طلاق اجباری اش برپا کرد و بعد از آن  قصد ازدواج با یک پولدار  مصری به نام دودی القائد (که از او باردار بود) اگرچه از محبوبیتش نزد مردم انگلیس نکاست ، اما باعث شد که وی از خانواده سلطنتی طرد شود و تنها دو پسرش (ویلیام و هنری ) که نوه های ملکه الیزابت به حساب می آمدند ، بی و سر و صدا در دربار باقی بمانند .

مرگ پرنسس دایانا ، خانواده سلطنتی را در مرز موقعیت  مخاطره آمیزی قرار داد ، چراکه از یک طرف در طی دوران جدایی دایانا از این خانواده ( از 28 اوت 1996 که از پرنس چارلز به طور رسمی طلاق گرفت تا 31 اوت 1997 که طی تصادفی دلخراش همراه "دودی فائد" کشته شد) روابط بین او با ملکه روز به روز تیره تر شد و این تیرگی بارها طی صحبت های خصوصی و عمومی از سوی دو طرف اعلام گردید .  به همین دلیل ملکه نمی توانست برای وی یک تشییع جنازه باشکوه سلطنتی برگزار نماید و از طرف دیگر علاقه مردم به پرنسس دایانا ( که البته بیشتر از سوی رسانه های وابسته به سرمایه داران آمریکایی دامن زده می شد) ، ملکه را به همدردی می طلبید .

پیتر مورگان آثار این چالش پیچیده را به خوبی در زندگی و رفتار و سکنات ملکه منعکس می نماید . او پس از مرگ دایانا ، به کلی به هم می ریزد ، نه از تاسف مرگ وی ، بلکه به خاطر اینکه نمی داند چه واکنشی بایست نشان دهد ، خصوصا هنگامی که انبوه دسته گل های مردم را به یادبود پرنسس فقید در کنار دیوار  کاخ باکینگهام می بیند . او که همواره در هر غم و شادی با مردمش همراه بوده و از همین رو هنوز پس از 50 و اندی سال سلطنت ، محبوبیت خود را کم و بیش حفظ کرده  ، اینک چه باید بکند که هم احساسات خودش جریحه دار نشود و هم دل مردمش را نشکند؟

مورگان در "ملکه" ابتدا نشان می دهد که الیزابت دوم  به قیمت بروز رفتارهای غیر معمول هم که شده ، نمی تواند غرور خود را زیر پا گذارده و به رنگ  مردم در غم مرگ دایانا عزاداری  کند . وی حتی اجازه نمی دهد که پرچم های کاخ  به نشانه عزا ، نیمه افراشته شوند و مراسم تشییع جنازه وی را فقط در حد یک مراسم شخصی مجاز می داند.  در این میان تونی بلر به شدت تلاش دارد تا ملکه را متقاعد نماید ، در عزاداری پرنسس دایانا همراه مردم شرکت کرده و برای وی مراسم یادبود سلطنتی در کلیسای وست مینستر برگزار کند. اما هم ملکه و هم شوهرش ، پرنس فیلیپ به هیچوجه نمی توانند این به قول خودشان ، تحقیر را بپذیرند. پرنس فیلیپ در مقابل این درخواست ها هنگامی که شاهد گریه و ماتم مردم در مقابل کاخ باکینگهام برای پرنسس محبوبشان است ، خطاب به همسرش می گوید : " خوابیدن در خیابان و موی پریشان کردن برای کسی که هرگز او را نشناختند و آنها فکر می کنند که ما دیوانه ایم !!"

مورگان و فریرز پریشان احوالی ملکه الیزابت را اغلب در خلوت و تنهایی وی و اعمال غیر عادی اش نمایان می سازند. او پس از اینکه تیتر روزنامه ها را می خواند که از همراهی نکردن ملکه با مردم در سوگ پرنسس دایانا ، شگفت زده شده و آن را موجب کاهش محبوبیت ملکه می دانند ، با لباس شکار و اتومبیل شخصی اش به تنهایی به دشت و مراتع وسیع اطراف کاخ می رود تا اینکه چرخ های اتومبیل در جاده گل آلودی گیر می کند و ملکه از حرکت باز می ماند. در این صحنه که شاید یکی از کلیدی ترین صحنه های فیلم باشد ، الیزابت با گوزنی مواجه می شود که با چشمانش به او خیره گشته و گویی وجدان وی را مورد پرسش قرار داده است . به نظر می آید در آن لحظه شاید ملکه در وجود آن گوزن ، روح آزاد و رها از هر قید و بند پرنسس دایانا را می بیند و از همین روست که قطره اشکی هم بر چشمانش می نشیند.  شیطنت پیتر مورگان به همین صحنه تمام نمی شود و چند صحنه بعد ملکه الیزابت را نشان می دهد که در اتاقی به تماشای جسد شکار شده همان گوزن می رود که سرش توسط شکارچیانش جدا شده ولی همچنان با همان چشمان جذاب گویی به وی می نگرد و متهمش می کند. اینچنین فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم "ملکه" عملا الیزابت دوم را در قتل دایانا شریک معرفی می نمایند.  آنچه که از روز بعد از مرگ دایانا برخی رسانه ها مطرح ساختند . حدود 9 سال پس از مرگ پرنسس دایانا ، محمد الفائد ، میلیاردر عربستانی و پدر دودی الفائد نامزد دایانا که به همراه وی در حادثه خودرو جان خود را از دست داد ، به خبرنگاران گفت : "اطمینان یافته ام  که  دستگاههای امنیتی بریتانیا در مرگ پرنسس دایانا و دودی الفائد دست داشته اند."

محمد الفائد اظهار داشت : "در اسناد شهرداری لندن که تحقیقات این حادثه را همچنان پیگیری می کند ، مدارکی را دیده ام که بر اساس آن همسر سابق دایانا یعنی پرنس چارلز ،  ولیعهد بریتانیا ، او  را تهدید به مرگ کرده است. .شهرداری لندن در حال به پایان بردن یک تحقیقات کامل در مورد حادثه مرگ پرنسس دایانا و دودی الفائد است و پس از آن تحقیقات خود را به مجلس لردهای انگلیس ارائه خواهد داد."

اگرچه کاخ سلطنتی انگلیس مطالب بیان شده از سوی محمد الفائد افترا دانست ولی اعلام کرد ،  به دلیل آنکه قصد ندارد 2 فرزند باقی مانده از پرنسس دایانا را درگیر ماجرای ناراحت کننده جدیدی کند ، از پیگرد قضایی فائد خودداری می کند.

حدود 10 سال پیش هنگامی که دودی الفائد و پرنسس دایانا قصد داشتند از دست عکاسان سمجی که دنبالشان بودند ،  فرار کنند در تونلی نزدیک پاریس تصادف کرده و هر دو تن به همراه راننده خودرو در این حادثه جان باختند. یک روزنامه بریتانیایی هم فاش ساخت چند مامور امنیتی بریتانیا با تاباندن اشعه لیزر به چشم راننده خودروی لوکس دودی الفائد وی را دچار کوری آنی کرده و موجب تصادف منجر به مرگ سرنشینان آن شدند.

پدر دودی الفائد در اظهارات جدید خود گفت :" با توجه به باردار بودن دایانا از دودی الفائد ، خانواده سلطنتی انگلیس از بیم قرار گرفتن تاج و تخت این کشور در دستان فرزندی با پدر عرب و با اسم اسلامی وحشت داشته اند و به همین دلیل با طرح ریزی این قتل ، خود را از این ماجرا نجات داده اند."

اما از طرف دیگر هم از قول برخی منابع موثق خبری مطرح شد که در تصادف اتومبیل پرنسس دایانا ، عوامل سازمان سیا دخالت داشته اند و طوری عمل کرده اند که ماجرا برعلیه ملکه الیزابت مورد بهره برداری قرار بگیرد. گفته می شود که قبل از خاک سپاری دایانا ، یک بانوی پزشک انگلیسی به نام "آن کاکس" که شوهرش مردی مسلمان بود و مدت 10 سال دکتر خانوادگی فائد به شمار می آمد ، مدعی شد که دایانا قصد داشته به دین اسلام درآید و از همین رو هفته ای یکبار در روزهای دوشنبه ساعت 6 بعد از ظهر به ملاقات آن کاکس می رفت تا پرسش های مذهبی اش را مطرح کند که در بیشتر این ملاقات ها ، نامزد دایانا یعنی دودی القائد نیز وی را همراهی می کرده است.

به هر حال اگرچه پیتر مورگان و استیون فریرز در فیلم "ملکه" ، علنا به موارد فوق اشاره نمی کنند ولی با صحنه ای که ذکر آن رفت و به وجود آوردن نوعی احساس گناه در رفتار و حرکات الیزابت دوم ، به نوعی بر دست داشتن غیر مستقیم وی در قتل پرنسس دایانا ، اشاره دارند. آنها لحظه به لحظه محبوبیت دایانای مرده را در مقابل ملکه زنده انگلستان به رخ می کشند . در صحنه ای دیگر که بالاخره ملکه الیزابت قانع شده برای حفظ آبروی سلطنت و به دست آوردن محبوبیت خود ، به میان اجتماع مردم در مقابل کاخ باکینگهام برود و با آنها در سوگ دایانا ، همدردی نماید ، او در سکوتی که برجماعت حاضر حاکم است ، به همراه پرنس فیلیپ به نظاره دسته گلهای یادبود دایانا پرداخته و در مقابل ، با نگاه های  بهت زده مردم مواجه می شود که به جای هرگونه ابراز احساسات فقط در سکوتی مرگبار حرکات وی را نگاه می کنند. در لحظه ای او در برابر دختری می ایستد و از دسته گل زیبایش می گوید و ناگهان از زبان وی می شنود که : "این دسته گل برای شماست ."  این جمله چنان وی را شگفت زده و در عین حال مشعوف می گرداند که به دنبال روزهای گوشه گیری و در انزوای پس از مرگ پرنسس دایانا ، گویی بازهم محبوبیت خود را در میان مردم زنده می بیند و راهش را در بریدن از سنت های خشک گذشته و انعطاف یافتن به رنگ مردم می یابد.

پیتر مورگان ، عامل اصلی دریافت حقیقت فوق از سوی ملکه را شخص تونی بلر معرفی می کند. در طول فیلم بلر ، تلاش بسیاری دارد تا الیزابت دوم را با به اصطلاح افکار مدرن امروزی ، آشنا سازد . او که در فیلم با زندگی ساده ای نشان داده می شود ، به تنهایی در مقابل اشرافیت عریض و طویل خاندان سلطنتی انگلیس قرار می گیرد. از جمله حرف هایش برای برپایی مراسم رسمی یادبود  دایانا  به عنوان پرنسس دربار انگلیس  از روی پل متحرک لندن به سوی کلیسای وست مینستر ، مورد خشم ملکه و مادرش قرار می گیرد و حتی ملکه مادر به اعتراض می گوید که این همان مسیری است که برای تشییع جنازه وی در نظر گرفته شده و نباید برای فردی که از دربار خانواده سلطنتی طرد شده ، مورد استفاده قرار گیرد. و پرنس فیلیپ هم از اینکه التون جان قرار است برای مراسم تشییع جنازه دایانا ، آواز بخواند ، شاکی است.

سرانجام تلاش های تونی بلر نتیجه خود را می دهد. آخرین مکالمه او با ملکه الیزابت در آشپزخانه سلطنتی صورت می گیرد. ملکه همه خدمه آشپزخانه را از آنجا بیرون کرده و در میان ظروف وغذاها و وسایل آشپزی به تنهاییمی نشیند و با نخست وزیر انگلیس صحبت می کند . در همین جاست که تونی بلر در واقع با ملکه اتمام حجت می نماید و با تحکم وی را به همراهی با مردم فرا می خواند. تنهایی الیزابت دوم در آن آشپزخانه ، تحقیرآمیزترین تصویری است که از ملکه انگلستان به نمایش گذاشته شده است. از آن پس ، او دیگر همچون شوالیه ای شکست خورده و تسلیم شده رفتار می کند . دیگر غرورش از بین رفته و همه هیمنه و ابهت سلطنتی اش در زیر سنگینی محبوبیت پرنسسی سرکش و عصیانگر ( و یا در واقع سیاست زیرکانه تونی بلر) خرد و له شده است.

در صحنه پایانی فیلم که بازهم تونی بلر برای ارائه گزارش به حضور ملکه رسیده ، ظاهرا الیزابت دوم  ، مدرنیزاسیون مورد نظر بلر در خانواده سلطنتی را پذیرفته است و حتی برخلاف همیشه که با تشریفات مفصل با نخست وزیر دیدار می کرد ، این بار خرق عادت نموده و وی را از درون کاخ به فضای باز و آزاد بیرون دعوت می کند.

در واقع می توان "ملکه" را فیلم تونی بلر دانست ، چراکه در کل فیلم ، مخاطب ، شاهد عملی شدن و کارآمدی برنامه ها و طرح های مدرنی است که "بلر" برای هماهنگی دربار سنتی انگلیس و ملکه اش (به عنوان عامل وحدت و یکپارچگی مردم جزیره ) با مدرنیسم و رفتارهای امروزی به کار گرفته است .طرح هایی که  مورد نظر و پسند مردم قرار می گیرد. شاید وجهه ای که به این ترتیب و از طریق این فیلم برای "بلر" حاصل می گردد را  در کل دوران صدارت وی در انگلیس ، نتوان یافت. او در این فیلم برخلاف آنچه هست سیاستمداری مستقل ، متکی به نفس ، مردمی ، مدرن و واقع بین نمایانده می شود . در فیلم نشان داده نمی شود که وی تا چه حد در پی اجرای سیاست های اقتدارگرایانه آمریکا در اروپا و دیگر نقاط جهان است. در فیلم همپالکی بودن وی با نئوکنسرواتیوهای آمریکا در وابستگی به محافل صهیونیستی و جهت عملی ساختن اهداف و مقاصد بین المللی اسراییل ، به نمایش گذارده نمی شود.

فیلم "ملکه" فیلمی است که برای کسب وجهه "تونی بلر" ساخته شده ، در زمانی که به دلیل شراکت مستقیم در کلیه جنگ افروزی های اخیر آمریکا خصوصا پس از 11 سپتامبر 2001 کاملا در محافل سیاسی جهان منزوی شده است. فیلم "ملکه" در واقع فیلمی است که بایستی عنوان "نخست وزیر" را می گرفت. از آن رو که اثری است به نام ملکه و به کام تونی بلر!!

 

 

 


 
 
بورات: یادگیری فرهنگ آمریکایی برای منفعت ملت باشکوه قزاقستان
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦
 

 

Borat: Cultural Learnings of America for Make Benefit Glorious Nation of Kazakhstan

تفکر برده داری در قرن بیست و یکم

از همان زمان که غرب از طریق غارت منابع مالی و انسانی شرق ، صاحب گنجینه های مادی و معنوی گردید ، گروهی از آنها که خود را مالک تمام ثروت های عالم برمی شمردند ، هم نژادان خویش را انسان های درجه اول و برتر دانسته و سایر آدم ها را درجه دو و زیر دست به حساب آوردند. اساسا از همین نگاه بود که استعمار پدید آمد و فجایعی به دنبال آن در تاریخ رخ داد که تا امروز همچنان ، آتش استبداد و استثمار را در عالم زنده نگاه داشته است. از همان زمان که ملکه انگلیس می خواست آفتاب در مستعمراتش غروب نکند و پرتقالی ها و فرانسوی ها تحت عنوان یافتن سرزمین های جدید  ، قاره های دیگر را به خاک و خون کشاندند که هنوز داغش بر ذهن بومیان 5 قاره دنیا باقی مانده از استرالیا و نیوزیلند گرفته تا چین و هندوستان تا آنگولا و آفریقای جنوبی و تا کبک کانادا .

تا بالاخره خشن ترین و بدسابقه ترین دزدان دریایی که از مجازات پادشاه اسپانیا می گریختند ، به سواحل قاره نو رسیدند و آمریکای کنونی را بنیاد گذاردند. به این ترتیب تاریخی بدنام آغاز گردید ،  از نسل کشی بومیان  و سرخپوستان تا یکی دیگر از فاجعه بارترین نقاط تاریخ 200 سال اخیر یعنی به  برده کشیدن سیاهپوستان آفریقا و بالاخره تا جنگ های مختلفی مانند جنگ ویتنام و همین آتش امروز در عراق و افغانستان.  همه جنایات فوق در اثر همان درجه دو تلقی نمودن ملت های دیگر در برابر نژاد انگلوساکسون پدید آمد. جنایاتی که زمانی تحت عنوان از میان بردن شیاطین صورت می گرفت و زمانی به عنوان پاک نمودن روح پلید  سیاهپوستان و دورانی با نام آزادی سرزمین های دیگر از چنگال کمونیسم و امروز در زیر لوای بسط دمکراسی و حقوق بشر و مبارزه با تروریسم!! انجام می پذیرد.

از همین دیدگاه خودبزرگ بینانه بود که اشراف زادگی و برتری های نژادی و آپارتاید در دنیا متولد شد و به تفکرات مخربی  از قبیل صهیونیسم هم این فرصت داده شد تا از سویی دیگر به بسط نژادپرستی در دنیا بپردازد.

این نگرش از همان نخستین روزهای بوجود آمدن سینما هم در فیلم های تولیدی وجود داشته و هنوز حتی در این عصر پرغوغای حقوق بشری  به انحاء مختلف ادامه دارد. طبیعی هم بوده و هست  ، زیرا هالیوود و کمپانی هایش اغلب توسط همان نژادپرستانی تاسیس شد که هولوکاست سرخپوستان را به راه انداخته بودند (بخشی از این پیشینه شرم آور را می توان در برخی از فیلم های همین سینما دید ، رجوع نمایید به کل فیلم هایی که تحت عنوان وسترن ، به درگیری سفیدپوستان برای تسخیر زمین های آبا و اجدادی سرخپوستان پرداختند از جمله اثر درخشان جان فورد به نام "پاییز قبیله شاین " )و پس از آن سیاهپوستان را از قعر آفریقا به بردگی کشاندند(گوشه ای از این جنایت را هم می توان در فیلم "آمیستاد" استیون اسپیلبرگ دید). شاید بتوان فیلم "تولد یک ملت" دیوید وارک گریفیث را نخستین فیلم نژاد پرستانه تاریخ سینما نامید (در فیلم فوق سیاهپوستان ، آدم های خبیثی معرفی می شوند و برخورد نژاد پرستانه فرقه مخوف کوکلوس کلان  با آنها و سوزاندنشان با آتش ،  امری مقدس و آزادیبخش تلقی می گردد!!) و به دنیال آن آثار بسیاری با جذابیت های مختلف برپرده سینما رفتند و در مراسم گوناگون  همچون اسکار هم جایزه گرفتند ، تا وجهه و اعتبار هنری هم بیابند. همچون فیلم "بربادرفته"که در آن برده داری امری طبیعی و عادی در زندگی نمایانده می شود . اینکه سفید پوستان بایستی ارباب باشند و سیاه پوستان به آنان خدمت کنند و آن سیاهپوستی از همه بهتر و انسان تر است که به اربابانش ، صادقانه تر خدمت بکند و سیاهوست معترض خبیث است و بایستی مجازات شود. از همین رو "هتی مک دانل" همان خدمه باوفای سیاهپوست و چاق خانواده اوهارا ، اولین جایزه اسکار را صدقه سری اربابان مهربان سفیدپوست ، برای سیاهپوستان آمریکا به ارمغان آورد (که  همین سال پیش هم  جرج کلونی برروی سن مراسم اسکار ، به اینکه  آکادمی در آن سالها به یک سیاه پوست جایزه اسکار داده ، افتخار می کرد!!) و اشلی ویلکز ، همان جوان سمپاتیک فیلم "برباد رفته" که به خاطر همسری ملانی ، تا آخر درخواست اسکارلت را بی پاسخ گذارد ، در واقع  سرکرده کوکلوس کلان ها است که  سیاه پوستان سرکش را به مجازات مرگ ، سربه نیست می نماید!

همین امروز هم با یک نگاه اجمالی ، می توان همان نوع نگاه نژادپرستانه  و برده داری را در فیلم های تولیدی سینمای آمریکا مشاهده کرد. هنوز هم اربابان سفیدپوست ، باهوش و متمدن نشان داده می شوند و رنگین پوستان و مردم جهان سوم ، بی فرهنگ و وحشی . ممالک شرقی ، عقب مانده و کثیف و سیاه نمایانده می شوند و غرب ، بهشت آمال و آرزوها.

از جمله این آثار ، فیلمی است با نام طولانی " بورات: یادگیری فرهنگ آمریکایی برای منفعت ملت باشکوه قزاقستان" (که از این پس به اختصار آن را فقط "بورات" می نامیم) ساخته لری چارلز که فیلمنامه آن را ساشا بارون کوهن ، انتونی هاینز ، پیتر بینهام و دان میزر (همگی از نویسندگان و سازندگان برنامه ها و نمایشات تلویزیونی) براساس داستانی از خودشان و تاد فیلیپس نوشته اند. البته فکر اصلی و پرداخت و به مرجله تولید رساندن فیلم از "ساشا بارون کوهن" (شومن معروف برنامه های کمدی تلویزیون آمریکا) بوده که به همراه جی روچ( سازنده فیلم هایی مانند ملاقات با والدین و ...) تهیه کنندگان اصلی آن هم به شمار می آیند. 

در میان مخاطبان نمایش های تلویزیونی آمریکا  گفته می شود که ساشا بارون كوهن اصلا آدم نرمالي نيست؛ همان بورات كه تا همين چند ماه پيش، مجري برنامه كمدي تلويزيون «ام‌تي‌وي» بود. البته وقتي«چاپالين»آمد، او كاسه‌كوزه‌اش را جمع كرد و به سمت هاليوود روانه شد. ساشا بارون كوهن با نام مستعار "بورات"چند سالي سلطان كمدي تلويزيون گردید  و با شوخي‌هاي اغلب مستهجن خود ،  بیشتر خانواده ها را از پای گیرنده ها  فراری داد و به همین دلیل از این رسانه جمعی کنار گذارده شد. وی حالا جنجالي‌ترين كمدين سينما لقب گرفته است.

معلوم نیست چرا این كمدين انگيسي‌تبار هاليوود خودش را همه جا قزاق معرفي مي‌كند. ولی به هرحال فیلم "بورات" دنباله ای برهمان نمایشات تلویزیونی اش محسوب می شود که یکه و تنها آن را به مرحله تولید و پخش رساند. از همین رو شاید بقیه اسامی که در تیتراژ ملاحظه می کنید ، تنها در حد سیاهی لشگر حضور داشته اند ، حتی "تاد فیلیپس" که کارگردان فیلم هایی از قبیل "استارسکی و هاچ " و "سفر جاده ای " بود.

فیلم "بورات" ماجرای یک خبرنگار معروف تلویزیون قزاقستان است که تصمیم می گیرد برای یادگرفتن فرهنگ آمریکایی ، راهی آن کشور شده  و با انتقال آن  فرهنگ به قزاقستان باعث پیشرفت و متمدن شدن مردم کشورش گردد. او در این سفر که تهیه کننده برنامه های تلویزیونی اش (مرد خپله و چاق و زبان نفهمی به نام عظمت )همراهی اش می کند ، با ماجراهای عجیب و غریبی مواجه می شود ، عاشق یک هنرپیشه آمریکایی می گردد و بالاخره تنها سوغاتش برای هم قزاقستانی ها ،  یک فاحشه دورگه  آمریکایی است که به همسری اش در می آید!

اما برخلاف آنچه در تبلیغات فیلم مزبور گفته شده ، "بورات" به هیچ وجه یک فیلم ضد آمریکایی نیست که فرهنگ و مردم آن را به مضحکه و سخره بکشد ، بلکه به شدت همان نگاه کهنه و سنتی نژادپرستانه و برده دارمنشانه را در کادر خود قرار می دهد. از همان اولین صحنه های فیلم که بورات خود و هم شهریان قزاقش را معرفی می کند با کشوری فوق العاده عقب افتاده و مردمی بی فرهنگ مواجه می شویم. او همسایه اش را آدم کودنی می شناساند که همواره به دنبال تقلید از کارهای وی است و خواهرش را در مقام چهارم فاحشگی قزاقستان معرفی می نماید. در خانه ، گاوشان  در کنار همسرش زندگی می کند و تلویزیون و ویدئو و رادیو ، تنها مظاهر تمدن در منزلشان  به شمار می آید . همچنین  در تصاویر اولیه ای که از قزاقستان ، نشان داده می شود ، بربریت از سر و روی مردم و خانه ها و کوچه پس کوچه های شهر می بارد. به همین دلیل هنگام  ورودش به آمریکا و مواجهه با مظاهر متعدد به اصطلاح تمدن ، نمی تواند خودش را کنترل نماید و دست به حرکات سخیف و زشتی می زند که آمریکایی ها را به تعجب و شگفتی وا میدارد .بیهوده بامردم کوچه و خیابان اظهار آشنایی کرده و با آنها روبوسی می نماید .درکنار خیابان ادرار کرده و دست و صورت خود را با آب داخل کاسه توالت فرنگی می شوید وبسیار اعمال شنیع دیگر...درمقابل دیدگان حیرت زده شهروندان آمریکایی انجام میدهد. در یک برنامه تلویزیونی برای اینکه نشان بدهد در جوک گفتن دست کمی از همتایان آمریکایی اش ندارد ، هر خزعبلی درباره هموطنانش را به نام جوک تحویل می دهد تا بلکه مخاطبانش را خوش بیاید. و هنگامی که برای مراسم شامی دعوت می شود تا آداب غذا خوردن را یاد بگیرد! مانند عقب افتاده ها رفتار می نماید . نگاه تحقیرآمیز سازندگان فیلم "بورات" به آدم های غیرغربی در این صحنه به اوج خود می رسد و آنان را مردمی بی نزاکت ، به دور از ادب و کم عقل نمایش می دهند.

از سوی دیگر همه فکر و ذکر بورات  را مسائل جنسی مشغول کرده است. او عاشق پاملا اندرسن آمریکایی می شود و برای تصاحبش (مانند جری لوییس در فیلم "بزن بریم هالیوود" که عاشق "انیتا اکبرگ" شده بود و برای دیدنش عازم لس آنجلس شد) سفری طولانی را به طرف کالیفرنیا آغاز می کند. اما وقتی متوجه می شود پاملای محبوبش چندان زن نجیبی هم نیست ، همه اوضاع و احوالش به هم میریزد .

ساشا بارون کوهن و دار و دسته اش در فیلم "بورات" ، تقریبا اکثر اعتقادات عرفی و باورهای مردم شرق را مسخره می کنند. او بورات را در حالی متعصب  به باکره بودن همسر آینده اش نشان می دهد  که از طرف دیگر به شدت زن باره است  . وی تعصب مردم شرق بر روی ناموس را در صحنه ای به غایت مستهجن به مضحکه می گیرد. در این صحنه که بورات  و عظمت در هتل مشغول استراحت هستند ، وقتی که بورات متوجه می شود ، عظمت نسبت به عکس پاملا برروی جلد یک مجله بی احترامی می کند ، به شدت با وی درگیر شده و درگیری آنها در حالی که سرتاپا کاملا عریان هستند ، به سالن کنفرانس هتل کشیده می شود که در آن یک برنامه علمی درحال اجراست و گروهی از آمریکاییان با لباس های رسمی حضور دارند. به سر و کول هم پریدن بورات و عظمت در حالت برهنگی ،  در مقابل آن آدم های به اصطلاح با اتیکت و اطوکشیده ، شاید تمامی آنچه است که ساشا بارون کوهن می خواهد از بربریت شرقیان(که گویا هنوز در عصر حجر و دوران غار نشینی زندگی می کنند)  در مقابل تمدن غربیان به رخ بکشد . در واقع کوهن و همکارانش ، اعتقادات و باورهای مردم جهان سوم را به دوران نخستین بشر مربوط می دانند!!

اما آنچه را که از فرهنگ آمریکایی مورد تمسخر قرار می دهند ، تنها انتقادی رایج از سیاست های جرج دبلیو بوش است که این روزها به موتیف حرف های حتی هم حزبی های وی یعنی جمهوری خواهان نیز بدل شده است . گویی می خواهند همه کاسه و کوزه های دکترین تجاوزطلبانه تاریخی آمریکا را به گردن وی بیندازند (و شاید به نوعی با اوت کردنش از میدان ، ختم پرونده همه این روسیاهی ها را اعلام نمایند!!) . بورات نیز در یک مراسم گاوبازی ضمن اینکه شعری درباره قزاقستان را برروی آهنگ سرود آمریکا می خواند ( به نشانه اعلام همبستگی کامل با فرهنگ آمریکایی ) با شعارهایش ، بوش را خون خوار مردم عراق و افغانستان اعلام می نماید.

به نظر می آید این روزها دیگر انتقاد و اعتراض به بوش و امثال وی ، مسئله ای غریب حتی در رسانه های (به قول روشنفکران آمریکایی )مغز خور نئوکنسرواتیوها نیست. تنها مسئله ای  که در آمریکا و سایر کشورهای غربی به صورت تابو درآمده ، انتقاد نسبت به جامعه یهود و لابی های صهیونیستی است که در فیلم "بورات" نیز علیرغم تمامی ادعاهای هجوآمیز و شبه آزادی خواهانه اش ،  نه تنها در مقابل تفکرات و باورهای یهودی زانو می زند ، بلکه آشکارا نشان می دهد که مقصودش از آنهمه دست انداختن انواع و اقسام تفکرات و عقاید ، اثبات چه چیزی بوده است!!!( در صحنه ای از "بورات" حتی  مراسم توبه و انابه مسیحیان نیز مورد مضحکه قرار گرفته و شرکت کنندگان در مراسم فوق آدم هایی سحر شده و از خود بی خود گردیده  ، به تصویر کشیده می شوند).

یکی از روشنفکران مقیم آمریکا در وبلاگ خود می نویسد :"...دراین مملکت شما می توانید به خداوند بد و بیراه بگویید. از پاپ بد بگویید. مسیح  را نشان بدهید که لخت در خیابان می رقصد و آواز می خواند!، به جورج بوش و هرچه پرزیدنت ما قبل اوست  ، فحش بدهید. اما امان از موقعی که لب بگشایید و خدای ناکرده کلماتی بر زبان آرید که به مذاق یهودیان خوش نیاید. آن موقع بدانید که دودمانتان را بر باد داده اید! جیمی کارتر به تازگی کتابی نوشته است با عنوان "فلسطین ؛ صلح نه آپارتاید". جنجالی بر سر این کتاب در آمریکا به پا شده است که هفته ای نمی شود ،  یک رسانه خبری یا یک روزنامه به آن نپردازد. موضوع کتاب درباره تنش میان اعراب و اسرائیل است و بازگویی این نکته که آمریکا بیشتر اوقات به حمایت یکسویه از اسرائیل در این تنش پرداخته است. کارتر ادعا می کند که قدرت ارتباط رسانه های غرب را یهودیان طرفدار اسرائیل در آمریکا به دست گرفته اند و پرواضح است که گفتن این مسئله چه خشمی را در میان یهودیان برانگیخته است. بزرگترین ایرادی که به این کتاب می گیرند این است که کارتر واژه " آپارتاید" را در عنوان آن به کار گرفته است که به نظر یهودیان ،  نژادپرستی رژیم سابق آفریقای جنوبی را در اذهان نسبت به دولت اسرائیل ایجاد می کند. از همه وحشتناک تر آن است که کارتر بر انتخاب درست  واژه " آپارتاید"  برای عنوان کتابش اصرار می ورزد و می گوید که "سیاست های اسرائیل برای یهودی نشین کردن سرزمین های فلسطینیان و دیوار کشیدن میان بخش اسرائیلی و فلسطینی ، درستی بکارگیری این واژه را تایید می کند".

یک ماه پیش چهارده نفر از مدیران دفتر مطالعات جیمی کارتر با فشار لابی های یهود در امریکا از سمت خود استعفا دادند به این بهانه که از نظر آنها جیمی کارتر ، نه تنها با دیدگاهی محدود و یکجانبه به مسئله اعراب و اسرائیل پرداخته است، بلکه  از آنچه در کتابش نوشته است نیز دفاع می کند. اینک جنبشی ( از همان جنبش های میان یهودیان برای بایکوت آنتی سمایت و ضد یهود ) بر علیه کارتر به راه افتاده و  برضد  وی  تبلیغ می شود. در بیشتر مقاله هایی هم که در روزنامه های معتبر درباره او می نویسند ، می پرسند: "واقعا مشکل کارتر با یهودیان چیست؟!!"

بورات نیز در فیلمش همه کس و همه نوع اعتقادی را دست می اندازد به جز باورهای یهودی !(راستی هیچ وقت فکر کرده اید چرا در فیلم های آمریکایی که می گویند آزادانه هر اندیشه ای اعم از مذهبی و غیرمذهبی را به نقد می کشند ، حتی یک کلمه علیه یهودیت گفته نمی شود؟!!) در فیلم "بورات" یهودی ستیزی از جمله اعتقادات خرافه آمیز و احمقانه برشمرده می شود . حماقت  بورات و رفیقش در ترس از یهودیان تا آنجا سخیف و ابلهانه به تصویر کشیده می شود که که یهودی ها را برای کشتن خود  به شکل و شمایل سوسک تصور می کنند!!!

مراسم ضد یهودی در قزاقستان به صورت آیینی قرون وسطایی نمایش داده می شود که مردم بر سر و کله صورتک های سمبل یهودیان می ریزند. اما پیرمرد و پیرزن یهودی که از بورات و عظمت در آمریکا پذیرایی می نمایند ( در حالی که سمبل های اعتقادی شان سراسر خانه را پر کرده)  ، انسان هایی مهمان نواز و مهربان و صادق می نمایانانند. در واقع  ساشا بارون کوهن ، تمامی خصوصیات و ویژگی های توحش آمیز و غیرمتمدنانه بورات و هم شهری هایش را با ضدیت دیوانه وارشان علیه یهودی ها معنی می کند که انگار یهودی ستیزی مساوی همه آن بربریت و وحشی گری شده است!!!

این درحالی است که وی نمی تواند مثل سایر هم پالکی هایش نیش خود را به مسلمان ها نزند و آنها را با تروریسم مساوی فرض می نماید. در همان صحنه مراسم گاوچران ها ، یکی از آمریکایی ها به بورات می گوید که چرا سبیلش را نمی زند و آن سبیل وی را به مسلمان ها شبیه کرده و ممکن است به همین خاطر  وی را به جای تروریست ها بگیرند!!

البته نمی توان از فیلمی که از لابی های صهیونیستی هالیوود به درآمده تا همچنان عقاید کهنه استعماری 200 سال پیش را توی بوق کند و ترکیب نژادپرستی دیرین انگلوساکسون ها و صهیونیست ها را به رخ بکشد ، انتظاری بیش از این داشت که تنها اندیشه زنده مقاوم  در برابر سلطه طلبی ارتجاعی شان را تروریسم نخوانند. همین بس که آنها حتی از رودروریی مستقیم کاملا درهراسند وگرنه به جای بورات قزاق حتما یک ایرانی را انتخاب می کردند تا بازهم تلاشی دیگر در تحقیر ملت ایران صورت دهند. اما به سراغ قزاقستانی ها رفته اند که از آرام ترین و خنثی ترین مردم آسیای میانه بوده و تاکنون تنش و اختلافی با غرب و آمریکا نداشته اند !

در واقع ساشا بارون کوهن و گروهش در فیلم "بورات" به نوعی مدعی شده اند، این آمریکا نیست که تهاجم فرهنگی اش ، خط مقدم جبهه نبرد با ملل آزادیخواه و مستقل را بوجود آورده ، بلکه این خود آن ملت ها هستند که در پی کسب فرهنگ غربی ، خود را به آب و آتش می زنند و در آخر هم به دلیل ماهیت عقب افتاده شان ، تنها فواحش آمریکایی را نصیب می برند! فیلم "بورات" در واقع برده داری قرن بیست و یکمی را تبلیغ می کند که گویا مردم وحشی و عقب افتاده کشورهای جهان سوم برای رهایی از بربریت تاریخی خود درپی کسب فرهنگ آمریکایی هستند! (برخلاف برده های سیاه آفریقایی که به زور به آمریکا کشانده شدند تا متمدن شوند!!!) . این درحالی است ،  همان کمپانی های آمریکایی که برای فقط یک حلقه کپی غیرقانونی از فیلم هایشان ، 250 هزار دلار جریمه از متخلف می گیرند ،  از یک طرف دولت چین را به دلیل عدم نمایش تولیداتشان مواخذه می نمایند !! و از سوی دیگر میلیون ها دلار هزینه می کنند تا سی دی آثارشان  به بهترین کیفیت و  در کوتاهترین زمان ، در کشورهای مسلمان توزیع شود تا بلکه بتوانند در افکار و عقاید آنها نفوذ نمایند!!!

برای پایان سخن بد نیست بخشی از گفت و گویی را که  سایت رادیو بی بی سی حدود یک ماه پیش یا یکی از شهروندان آمریکایی درباره ایران و اسلام انجام داده ، بخوانید تا دریابید که تبلیغاتی از نوع فیلم "بورات" دیگر حتی برروی خود آمریکایی ها هم تاثیر ندارد. مصاحبه شوندگان دودختر جوان از کلرادو به نام های جردن و ژانت بوده اند :

-ازتو، جردن، از توشروع می کنم. همینکه می گم ایران، چه چیزی به ذهنت می آد؟

-زن ها. زن های اونجا. و داستان هایی که در باره آن ها خوندم.

-چه داستان هایی؟ داستان در باره چی؟

-درباره آموزش، در باره دانشگاه ها.

-خب. بگو تا اونجا که می دونی وضع زن های ایران از نظر آموزش، از نظر تحصیلات دانشگاهی، چطوره.

-خیلی عالی نیست. بخصوص وضع آموزش زن ها خوب نیست.

می دونی که توی ایران بیشتراز شصت درصد افرادی که می رن دانشگاه دخترهستند؟

-نه. نمی دونستم. اینو نمی دونستم.

-خب. قبل از اینکه با دوستت حرف بزنم چیز دیگه ایی هم داری اضافه کنی؟

-آره. وقتی پرسیدی راجع به ایران چی می دونم دوست داشتم در مورد چیز های بیشتری حرف بزنم. کاش وقتی اسم ایران را آوردی چیزهای بیشتری به ذهنم می آمد. از اینکه آدم نادانی هستم خوشم نمی آد. نمی خوام نفهم جلوه کنم.

-فکر می کنی چراچیز دیگه ایی به نظرت نیومد که بگی؟ چرا اینطوریه؟

-فکر کنم چون تنبلی کرده ام و به اندازه کافی در این باره چیز نخوندم. یه دلیل دیگه هم اینه که به نظرم منابع خبری ما اینجا تو آمریکا آنقدر محدود و یکطرفه ست که بعضی وقت ها فکر می کنی ارزششو نداره که سعی کنی از چیز ها سر در بیاری.

-برای خبر و اطلاعات روزانه بیشتر چه چیز هایی را دنبال می کنی ؟

-کانال های تلویزیونی، کانال های ایالتی اینجا، کلرادو. البته نیویورک تایمزهم که یه روزنامه سراسریه. ولی راستشو بخواین مدتیه بهش نگاه نکرده ام.

-خب. ژانت حالا نوبت توست. حتماٌ وقنی با جردن حرف می زدم فرصت کردی در مورد جواب هات فکر کنی. تو بگو با شنیدن ایران چی به ذهنت میاد.

-به فکر اسلام می افتم.

-خیلی خب. به فکر اسلام می افتی. راجع به اسلام چه فکری می کنی؟

-من. من خسته شده ام از شنیدن این چیز هایی که رادیو و تلویزیون می گن یا توی روزنامه های می نویسن. اینکه اسلام یه دین خشنه. من یه دوست مسلمان دارم. ولی ما دوست های خوبی هستیم.

 

 


 
 
نگاهی به فیلم خورشيد خانم کوچولو
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٦
 

Little Miss Sunshine

 

برنده = کسی که از باختن نترسد!

فیلم "خورشید خانم کوچولو" یکی از غافگیرکننده ترین آثار سینمایی امسال عنوان شده که با کارگردانان و فیلمنامه نویسی تقریبا گمنام و ناشناس در سینمای حرفه ای آمریکا ، به توفیقی در خور توجه نائل آمده است. البته این توفیق بیشتر در جرگه منتقدین و جشنواره ها بوده تا گیشه های سینما و استقبال تماشاگران .

فیلمنامه ای اریژینال نوشته مایکل آرنت (به عنوان نخستین تجربه فیلمنامه نویسی در عرصه فیلم بلند داستانی) توسط مارک ترتل ناب تهیه کننده به قیمت 250 هزار دلار خریداری شده و به کمپانی "فوکوس فیچرز" ارائه می گردد  تا ساخت آن در سال 2001 آغاز شود. تولید فیلم به کارگردانی مشترک جاناتان دایتن و والری فاریس (که پیش از آن بیشتر تجارب کار تلویزیونی و فیلم کوتاه داشتند) با کندی بسیار پیش رفت تا اینکه "فوکوس فیچرز" در سال 2004 به دلائل مشکلات مالی ، ساخت فیلم را رها کرد و خود ترتل تاب آن را مجددا تحویل گرفت و از سال 2005 تولیدش را  با بودجه محدود ، شخصا عهده دار شد. بالاخره این کمپانی "فاکس سرچرز" بود که با پرداخت 5/10 میلیون دلار ( حدود نصف دستمزد یک بازیگر درجه یک امروز هالیوود)  ، حقوق پخش آن را برای ارائه به جشنواره ساندنس 2006 خریداری کرد. و حالا این فیلمنامه افزون بر جوایز متعدد از جمله جایزه بافتا ، نامزد دریافت اسکار بهترین فیلمنامه اریژینال نیز هست. به طور خلاصه می توان گفت فیلم "خورشید خانم کوچولو" درباره زندگی ، اراده ، خانواده و انجام وظیفه است. دختر کوچولوی 7 ساله ای به نام "آلیو" (بابازی فوق العاده "ابیگیل برسلین" که او را نامزد دریافت جایزه اسکار هم کرده است) قرار می شود در یک مسابقه نمایشی شرکت کند . او در خانواده ای نه چندان به سامان زندگی می کند با پدری به نام ریچارد که به اصطلاح تئوریسین موفقیت به حساب آمده و در این زمینه مرتبا سخنرانی می کند و کتاب می نویسد ولی نه سخنرانی هایش ، مشتری چندانی دارند و نه کتاب هایش به فروش می رسند! تئوری او یک برنامه 9 قسمتی برای رسیدن به موفقیت است . از نظر این تئوری ، در جهان دو سری آدم زندگی می کنند ، برنده ها و بازنده ها . به نظرمی آید که ریچارد چندان در دسته اول قرار نمی گیرد!!

مادر "آلیو" به نام "شریل" هم زن گرفتار و آشفته ای به نظر می آید که بایستی خانواده 4 نفری خود را سر و سامان ببخشد ، به علاوه  پدربزرگ یعنی پدر ریچارد ( با بازی خوب آلن آرکین ، دیگر نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگری )  که با آنها زندگی می کند  و روابط بسیار خوبی هم با آلیو دارد و برادری به نام فرانک که استاد ادبیات است ولی به دلیل شکست در عشق و کار  ، دست به خودکشی زده و همچنان ممکن است عمل فوق را تکرار نماید.

چهارمین عضو خانواده آنها ، پسر نوجوانی به نام "دوین" ،  ادعا دارد کلا از خانواده اش متنفر است و عاشق رفتن  به دانشکده خلبانی که به خاطر همین دلائل ، 9 ماه است روزه سکوت گرفته و کلامی با کسی صحبت نمی کند.

اما همه این خانواده متناقض و به هم ریخته ، وقتی قرار می شود آلیو برای شرکت در مسابقه نمایشی "خورشید خانم کوچولو " به کالیفرنیا برود ، با یکدیگر همراه شده و با یک استیشن قراضه وی را مشایعت می کنند که در مسیر برایشان اتفاقات متعددی روی می دهد. حوادثی که  گام به گام آنها را از یک سو  برای دستیابی به مقصد و هدف  مصمم تر کرده و از دیگر سو ، خانواده شان را منسجم تر می کند.

فیلمنامه از موقعیت ناموفق و در هم ریخته تک تک افراد خانواده آغاز می شود : ریچارد در حال سخنرانی و بیان 9 مرحله دستیابی به موفقیت است ولی هنگامی که چراغ های سالن روشن می شود ، تعداد قلیلی را مستمعین سخنان وی می بینیم. شریل با حالتی عصبی به طرف محل بستری شدن برادرش فرانک که خودکشی کرده ، می رود و در حالی که سیگار می کشد ، می گوید سیگارنمی کشم و با غیظ آن را به بیرون اتومبیل پرتاب می کند . با دوین هنگامی مواجه می شویم که سکوت پیشه کرده و حاضر به حرف زدن با کسی نیست و از طرف دیگر حضور دایی سرخورده اش را به اجبار در اتاقش تحمل می نماید . پدر بزرگ را هم برای اولین بار هنگامی مشاهده می کنیم که به سر میز شام وارد شده و  از تکرار غذای هر شب یعنی مرغ سوخاری شاکی است.

چنین ترکیب ناهمگونی را نخستین جمله "دوین" به خوبی تشریح می کند ، هنگامی که سکوت خود را پس از پی بردن به کوررنگی و برباد رفتن آرزویش یعنی رفتن به دانشکده خلبانی،می شکند ، وی در توضیح اینکه چرا حاضر نیست خانواده اش را همراهی کند و چرا از آنها متنفر است ، در حال اشاره  به دیگر اعضای خانواده که چون لشگری شکست خورده در کنار هم ایستاده اند ، بر سر مادرش فریاد می کشد :"طلاق ؟ ورشکستگی ؟ خودکشی؟ شما همگی یک مشت بازنده لعنتی هستید."

اینچنین مخاطب در ورودیه هر شخصیت با میزان عدم تعادل وی آشنا می شود و از دنیای مشترک آنها پیش قضاوتی در ذهنش می پروراند.امادراین میان تنهاحضور همان دختر بچه 7 ساله یعنی "آلیو" است که ناگهان همه آن شخصیت های افسرده  و سرخورده را سمت و سوی امیدوار کننده ای می بخشد و برای انجام برنامه ای ویژه آماده شان می نماید.

اگرچه نخستین فضای مشترک همه این شخصیت ها ، سر میز شام است که به درگیری های لفظی متعدد هم کشیده می شود ، مانند  اعتراض پدربزرگ به خاطر تکراری بودن غذا ، جر و بحث های متعدد شریل و ریچارد برای اینکه آلیو از علت خودکشی دایی فرانکش مطلع نگردد یا کمتر شعارهای ریچارد را گوش دهد و یا ...(نابهنجاری تفرق و پراکندگی جمع خانواده آنچنان است که فرانک به آهستگی به دوین می گوید :" تو چطور تحمل می کنی؟!") اما فردای آن روز فقط هل دادن ماشین قدیمی ریچارد نشان می دهد که این جمع پراکنده ، چقدر به یکدیگر نیاز دارند.

قضیه شرکت در مسابقه نمایشی "خورشید خانم کوچولو" باعث تحولی در جمع فوق شده و آنها را برای رسیدن به یک هدف مشترک متحد می گرداند. حالا افراد یک گروه بازنده می خواهند به کمک یکدیگر برای اولین بار در زندگی شان برنده شوند. برای همین سوار بر استیشنی ، راهی دراز از آلبوکرک تا کالیفرنیا را می پیمایند. 

از این به بعد فیلمنامه در مسیری مابین تقدیر و اراده انسانی پیش می رود . این خانواده مسیرشان را با اراده برنده شدن آغاز می کنند . قبل از تصمیم برای حرکت ، ریچارد چشم در چشم از آلیو می پرسد که آیا واقعا می خواهد در این مسابقه برنده شود؟ و آلیو با تکان دادن سر ، تصمیم محکم خویش را برای برنده شدن به پدرش اعلام می دارد. و آنها با شنیدن همین کلام حرکت خود را شروع می کنند. به قول دوین :" آنچه را که دوست داری انجام بده ، گور بابای بقیه چیزها !"

از این پس تقریبا شاهد یک فیلم جاده ای هستیم که کاراکترها را در مسیر خود دچار تغییر و تحولاتی می گرداند. ریچارد وقتی تمام وعده وعیدهای ناشرش را پادرهوا می یابد و با حقیقتی تلخ مواجه می گردد که تئوری هایش خریدار ندارد ، به تدریج متوجه می شود که راههای برنده شدن و برنده بودن ، با چارچوب های خشک تئوریک چندان سازگاری ندارد ، چراکه اراده انسانی حساب و کتاب دودوتا چهارتا را برنمی تابد. اراده انسانی که از ایمانی محکم و اعتقادی راسخ برمی آید در همان لحظاتی که  منطق محاسبه نمی کند ، کار کارستان را انجام می دهد.

فرانک هم بیشتر به حماقت خود در خودکشی پی می برد ، تاسف می خورد از اینکه روزگارانش را به درستی نگذرانده و حتی از رنج بردن گریخته است که حالا در می یابد ، دوران رنج و سختی از ارزشمندترین لحظات زندگی هر فرد است. او خطاب به دوین که آرزو دارد همه آزمایشات و امتحانات زندگی را به یکباره پشت سر بگذارد ( مثلا یک دفعه بخوابد و بیدار که می شود ، بفهمد که دوران دبیرستان را پشت سرگذارده است )، می گوید :" ...مارسل پروست 20 سال برای نوشتن کتابی وقت صرف کرد که هیچکس آن را نخواند ، اما او حقیقتا پس از شکسپیر بزرگترین نویسنده است . او در پایان زندگی اش وقتی به گذشته نگاه کرد ، دریافت که همه آن سالهایی که رنج کشیده بود ، بهترین دوران عمرش بوده اند ، چون او را آنچنان که اینک هست ، ساخته بودند. آیا او در همه آن سالها خوشحال بود؟ ...حالا تصور کن ، اگر تو بخوابی تا 18 ساله بشوی ، همه رنج هایی که باید متحمل شوی  را از دست داده ای .( رنج هایی که به تو خیلی چیزها یاد می دهند.) منظورم دوران دبیرستان است . چون این دوران آغاز ایام رنج کشیدن تو هست. و  رنج کشیدن بهتر از آن را نمی توانی پیدا کنی ..."

دوین هم بعد از آن شوک روحی که به علت کور رنگی دیگر نمی تواند به آرزویش یعنی خلبانی دست یابد ، از تلاش و همت خواهرش ، روحیه می گیرد و به فرانک می گوید :

"اگر بخواهم پرواز بکنم ، بالاخره یک راهی پیدا می کنم. باید آنچه را که علاقه داری ، انجام بدهی ، بی خیال بقیه اش!"

در واقع آنچه که همه گروه فوق از  پدر و پدر بزرگ و مادر و  برادر و دایی را برای رسیدن به هدف مصمم تر کند همانا شور و شوقی است که وجود آلیو را سرشارکرده است . او در همان نخستین لحظات که متوجه می شود ، می تواند در مسابقه "خورشید خانم کوچولو" شرکت نماید ، دور تا دور خانه می دود و با خوشحالی فریاد می زند که :"من برنده می شوم." اما همین باور یک بعدی هم وقتی شبی را بین راه در متلی اقامت می کنند ، حرف های پدربزرگش معنایی تازه می بخشد. پدربزرگ مفهوم نو و تازه ای از برنده شدن را برای آلیو تشریح می کند که از همه تعاریف قبلی پدرش در کسب موفقیت ، امیدوارکننده تر به نظر می رسد.

در صحنه ای در اتاق پدربزرگ ، آلیو با همه امیدش به برنده شدن ، لحظه ای تردید می کند و در حال گریستن  به  پدر بزرگ می گوید که از بازنده شدن می ترسد ، چرا که پدرش از بازنده ها بدش می آید. اما پدربزرگ جمله ای کلیدی به او می گوید که همه باورهای سابقش را در هم می ریزد . جمله ای که شاید حرف اصلی مایکل آرنت (فیلمنامه نویس) هم باشد. پدر بزرگ خطاب به آلیو می گوید : "یک بازنده حقیقی کسی است که از برنده نشدن خیلی می ترسد و حتی آن را امتحان نمی کند."

این همان جمله ای است که بسیاری از فضلاء و عرفای شرق و عالمان دینی هم به نوعی دیگر بیان داشته اند : عمل به تکلیف و وظیفه . آنچه در این میان اهمیت ندارد ، پیروزی و شکست(به مفهوم رایج) است . چراکه خود عمل به آنچه وظیفه و تکلیف آدمی است ، یک پیروزی مطلق به حساب می آید ، حال نتیجه هر چه می خواهد باشد ؛ بردن و یا باختن. همین تفکر است که همواره باعث حرکت انسانها در طول تاریخ بشری شده است . انجام آنچه که انسان فکر    می کند ، درست است ، بدون توجه به سختی و مشقت راه و یا بزرگی و صعب العبور بودن موانع. همین تفکر،  بسیاری از مبارزات طول تاریخ بشریت را علیه ظلم و ستم شکل داده است . مبارزاتی که عقل و  محاسبات رایج از شکست آنها خبر می داده ولی خود تاریخ ، حکایت اثبات پیروزی آنها بوده است.

آلیو و خانواده اش هم در یک محدوده بسیار کوچکتری با همین ایده و آرمان حرکت می کنند ، تنها و تنها برای اینکه آنچه را درست دانسته اند ، در حد توانشان انجام دهند . آنها در طول مسیر ، پدربزرگ را از دست می دهند ولی همین قضیه هم نمی تواند مانعی بر سر راهشان شود. از همین رو معطلی برای مراسم کفن و دفن او را در یک شهر غریب ، قبول نمی کنند و با دزدیدن جنازه پدر بزرگ از بیمارستان ، به راه خود ادامه می دهند.

مادر در آستانه مرگ پدربزرگ به بچه هایش که احتمالا در اثر فوت او دچار لطمه روحی خواهندشد ، توضیح می دهد :

" ...پزشکان هر کاری که از دستشان برمی آید ، حتما برای پدربزرگتان انجام می دهند . او زندگی پرماجرایی داشته و مطمئنم که به هر دوی شما به شدت علاقمند بوده است اما اگر خدا بخواهد او را از ما بگیرد ، باید آمادگی اش را  داشته باشیم..."

اینجاست که آنها علیرغم همه تلاش و سرسختی برای ادامه راه در مقابل تقدیر و خواست خداوند ، تسلیم می شوند. آنان که تمامی موانع کوچک و بزرگ در مسیر راه را برای رسیدن به هدف و برنده شدن ، از میان برداشته اند ، اینک در مقابل مسئله مرگ پدربزرگ ، بی چون و چرا تسلیم شده و حتی پیش از وقوع آن ، خود را آماده می سازند. در این مورد تنها عملی که می تواند همچنان در رسیدن به مقصد کمکشان نماید ، همانا از یک سو کنار آمدن با واقعیت است و از دیگر سو  حقیقتی که مادر مطرح می کند و یکی از درونمایه های اصلی فیلمنامه هم به شمار می آید. 

مادریعنی شریل درادامه صحبت هایش برای آماده کردن ذهن بچه ها جهت پذیرفتن مرگ قریب الوقوع پدر بزرگ می گوید :"...هر  اتفاقی بیفتد ، ما یک خانواده ایم . و مهم آن است که ما هم دیگر را دوست داریم ...."

این هم از  مهمترین حس هایی  است که در پایان فیلم گریبان  همه کاراکترها و البته تماشاگران فیلم را می گیرد.  احساسی  که مدتهاست تم مشترک بسیاری از فیلم های سینمای آن سوی آب ها شده است.  سینمایی که  بيش از يك دهه است از آن عصيانگري دهه 70 و 80 خود به سمت پارامترهاي اخلاقي به ویژه  اصالت خانواده و سرپناه اجتماعي گرايش يافته است. اين موضوع حتی در كارتون‌ها و انيميشن‌ها هم به چشم می خورد ،‌ مثلا  قسمت اول «بانو و ولگرد» اساسا درباره رفاقت يك سگ خانواده و يك سگ ولگرد و گريز آنها از محيط خانه و خانواده به سوي بي‌قيد و بندي و به اصطلاح رهايي بود اما قسمت دوم آن كه دو سه  سال پیش بر پرده رفت ، حضور همان سگ‌هاي لا ابالی قسمت قبل  را در محيط يك خانواده نشان مي‌داد و پشيماني فرزند آنها كه قصد داشت با الگوگيري از پدر ولگردش به عصيان و فرار از خانواده روي بياورد ، ولی حتی  دوست كوچه گردش هم به سوي خانواده او  گرایش یافت.

عنصر خانواده‌‌گرايي حتي در تريلري همچون «مخمصه» مايكل‌مان آنجا كه وجه روانشناختي مي‌يابد ، بارز مي‌گردد و اساس درهم ريختگي  کاراکتر  پليس (با بازی آل پاچینو) از آشفتگي اوضاع خانوادگي‌اش نشان داده می شود ، امروز حتي تارانتينو ياغي نيز در آخرين فيلمش «بيل رابكش: جلد دوم» تشكيل خانواده را انگيزه اصلي كاراكترش (كه سال‌ها عضو گروه آدمكش‌ها بوده) ،  مي‌نماياند تا وي براي هميشه دنياي تبهكاران را ترك كرده و براي حفظ خانواده و آينده فرزندش نبرد نابرابرانه‌اي را با آنها آغاز كند.

خانواده آشفته و درهم ریخته فیلم "خورشید خانم کوچولو" گويا نمونه بارزی از جامعه‌اي است كه در آمريكا و غرب حدود 2 تا 3 دهه بر اثر افراط‌گري‌ها و پشت پا زدن به همه موازين اخلاقي و انساني به نقطه‌اي بحراني رسيده  بود  و در آن نقطه ، ناگزیر به بازسازی خانواده  براي حفظ بقاي خود بازگشت و به اين نتيجه رسيد كه حفظ خانواده از مهمترين اصول اين بقاست.

"دوین"  که مظهر تردیدناپذیر گریز و تنفر از خانواده به شمار می آید ، در حالی که تمامی آرزوهایش را بر باد رفته می بیند ، وقتی پای هدف خواهر کوچکش به میان می آید ، همه تمایلاتش را به فراموشی سپرده و برای مقصد او حرکت می کند ، نگرانش می شود وقتی حس می کند که ممکن است بر روی سن نمایش مورد مضحکه و تمسخر قرار گیرد و زمانی که می بیند می خواهند برنامه نمایشی وی را برهم بزنند ، همراه دیگر اعضای خانواده ، به روی سن رفته  (کاری که اصلا با روحیه منزوی "دوین" نمی خواند) و در کنارشان به نمایش می پردازد تا با همدیگر بگویند که ما یک خانواده ایم. کاری که دایی فرانک سرخورده هم می کند و با آن حرکات ناموزون سعی می کند ، خود را جزو این خانواده نشان دهد.

این مهمترین بردی است که ریچارد و شریل و دوین و فرانک و آلیو  بدست می آورند . اینکه ثابت می کنند یک خانواده هستند و یکدیگر را دوست دارند. دیگر اهمیتی ندارد که از طرف برگزار کنندگان آن مسابقه نمایشی برنده اعلام شوند یا نه !  در واقع آنها به همان حرف پدر بزرگ عمل کرده و از نبردن نترسیده و حتی آن را امتحان کرده اند ، پس برنده واقعی هستند. از همین روست که حتی وقتی از نمایش اخراج می شوند و پایشان به کلانتری کشیده می شود و به آنها اخطار می شود که دیگر هرگز حق ورود به چنین نمایشاتی را ندارند ، ناراحت و غمگین نشده و خود را نمی بازند. در اینجا  وقتی کلانتر با ناکید به آنها می گوید که دیگر هرگز حق شرکت در مسابقات نمایش در کالیفرنیا را ندارند ، دایی فرانک جمله کنایه آمیزی می گوید که به نوعی مکمل همان حرف پدربزرگ است :" من فکر می کنم ، هنوز می شود زندگی کرد !"

یعنی با این باخت و اخراج از نمایش ، زندگی که به پایان نرسیده و  آنگونه که معمولا بازنده ها فکر می کنند ، همه چیز آخر نشده است . آخرین صحنه فیلم نشان می دهد که آنها همچنان با انگیزه ، مثل همیشه همان استیشن قراضه را هل می دهند تا روشن شود و بعد یکی یکی در حال حرکت ، سوار آن شوند و در جاده ای مستقیم پیش روند.

"خورشید خانم کوچولو" ، در واقع یک درس کامل زندگی برای نسل امروز و دیروز است که علاوه بر سرگرم کنندگی و لحن شاد و شنگول ، واقعیات زندگی اعم از تلخ و شیرین را به رخ می کشد : طلاق ، ورشکستگی ، سرخوردگی ، مرگ ، باختن از یک طرف و با هم بودن ، رسیدن ، عمل کردن به وظیفه و دوست داشتن و همیشه برنده بودن از طرف دیگر. همه این فراز و نشیب ها جزیی از زندگی است که در "خورشید خانم کوچولو" با چشم اندازی امیدوارکننده و دلپذیر به نمایش در می آید ، آنهم در این دوره و زمانه ای که جهان را مملو از تراژدی و سیاهی و تلخی و تباهی گردانده اند و همین لااقل برای روحیه دادن به نسل جوان امروز غنیمت است!