مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥
 

سینما در  تابستان

 

 

فیلم های "پاپ کورنی"

 

شروع فصل تابستان در سینمای آن طرف آب ، همواره مساوی است با اکران یک سری فیلم های سبک ، سطحی و به اصطلاح تفریحی و سرگرم کننده که به فیلم های "پاپ کورنی" معروفند. یعنی فیلم هایی که تماشاگر به خاطر سینما و یا دیدن آنها داخل سالن نمی شود ، بلکه فقط و فقط بابت وقت گذرانی و طی کردن اوقاتی که می تواند در مکان های دیگری همچون کافی شاپ ها  و کلوب های بازی و لونا پارک ها و امثال آن صرف شود. از همین روست که تماشاگران این فیلم ها اغلب هنگام داخل شدن به سالن ، یک ظرف بزرگ پاپ کورن به علاوه یک قوطی نوشابه خریداری کرده تا در حین تماشای فیلم حوصله شان سر نرود!! اگرچه در سایر فصول و اوقات هم خرید پاپ کورن (مثل نسبت سماق برای کباب ما ایرانی ها !)  از واجبات تماشای فیلم در سالن های سینمای غرب به شمار می آید  اما در این فصل جزو نیازهای اولیه سینما رفتن قرار می گیرد و بدون آن اساسا تماشای این دسته از فیلم ها،  بی مورد قلمداد می گردد !! به همین دلیل فیلم های این فصل سال ، فیلم های پاپ کورنی معرفی می شوند. و کمپانی ها هم با علم به همین موضوع که مخاطب تابستانی حال و حوصله دیدن آثار به اصطلاح تفکر برانگیز را در این هوای داغ را ندارد ، آن دسته از آثارشان را می گذارند برای زمانی که اندکی هوا رو به خنکی و حتی سردی می رود و فیلم هایی را روانه پرده می کنند که اگر وسط آن ، خواستی در سالن خنک سینما چرتی هم بزنی یا برای فرار از گرما به دستشویی بروی ، آب خنکی به دست و صورتت بزنی و یا اگر  تنها جهت توقفی کوتاه هم  به سینما آمده ای ،  چیزی از دست ندهی و از فیلم حداقل ناخنکی گیرت آمده باشد.

غرض از این همه پر حرفی ، ناخنکی به  برخی از این فیلم های "پاپ کورنی " امسال است :

 

فیلم وحشت 4

Scary Movie 4

 

بازهم تعجب برانگیز است که تماشای چهارمین قسمت "فیلم وحشت" برخلاف  قسمت های اول و دوم  ، برای بچه های زیر 17 سال محدودیت ندارد. گویا اینگونه محدودیت ها در دفعات ابتدایی  برای کمپانی سازنده فیلم ، ضررهای مادی هنگفتی به بار آورد که این بار هم ترجیح داده ، تا حدودی دست از پرده دری های مشمئز کننده برداشته  تا فقط به والدین  توصیه شود که اطفال زیر 13 سال خود را بدون بزرگتر روانه سالن های سینما نکنند. شاید حضور دیوید زوکر به عنوان کارگردان  این قسمت هم (مثل قسمت سوم) به همین دلیل باشد ، که سابقه بیشتری در ساخت فیلم های کمدی هجو خنثی دارد . آثاری مثل : "دختر رییس من" ، سری " اسلحه مرگبار" ، سری فیلم های "فوق محرمانه"و... برادر جری زوکر معروف که در ایران تقریبا اغلب سینما دوستان ، فیلم "روح" او را حداقل یکبار دیده اند.(گواینکه در ایام عید امسال دوبار از تلویزیون  پخش شد!)

به هرحال  "فیلم وحشت 4" از جمله فیلم هایی است که قرار است با هجو برخی فیلم های ترسناک سال گذشته ، فضای هجو آمیزی بوجود آورد اما ، هم از جهت اینکه کفگیرسازندگانش به ته دیگ خورده و سراغ فیلم ها و برنامه های غیر وحشت آمیز مثل برنامه روزانه "اپرا وینفری" رفته و هم از جهت لوس بازی های بی حد و حصر که بعضی مواقع تماشاگر را دچار زدگی می نماید ، در اهداف خود ناموفق می نمایاند. این بار "فیلم وحشت" اساس هجو خود را بر فیلم های "اره" و "کینه" (دو فیلم هراس سال 2005) گذارده ولی در میان آنها ، گریزی هم به سایر فیلم ها مثل "جنگ دنیاها" و "الکترا" و ...می زند و از وجود تک  صحنه ای برخی مجریان تلویزیونی مانند" دکتر فیل"  هم  استفاده نموده است.  استفاده هایی که این روزها فقط به ضایع شدن هنرمندان موفق دیگر عرصه های رسانه ای منجر می شود!!

 

دکتر دولیتل 3

Dr. Dolittle 3

 

 

مثل اینکه قرار است ماجرایی که "هیو لافتینگ" درباره دکتری که زبان حیوانات را می فهمد ، نوشت و حدود چهل سال پیش ریچارد فلیشر آن را باشرکت رکس هریسن به فیلم برگرداند ، همچنان دنباله داشته باشد.

ولی این دنباله اخیر آنقدر ضعیف از کار درآمده که راهی به پرده سینما نیافته و گویا فقط درخور تلویزیون تشخیص داده شده است.

سومین قسمت از دکتر دولیتل جدید که این بار خود دکتر دولیتل (بابازی ادی مورفی) در آن حضور ندارد !  ساخته فیلمساز جوانی به نام ریچ تورن است که پیش از این به قول معروف اسپشیال افکت کار بوده و گاه گاهی هم گروه دوم تولید را هدایت کرده است( از جمله در فیلم های "پشت جبهه دشمن" ، "شوالیه سیاه" ، "هال ساده" و قسمت دوم همین فیلم "دکتر دولیتل" .)

خسیس بازی تهیه کنندگان به حدی بوده که نتوانسته اند ادی مورفی را راضی به بازی در سومین قسمت نمایند و به قول معروف سبزی پلویی پخته اند که از سبزی در آن خبری نیست. فیلم "دکتر دولیتل" ، بدون دکتر دولیتل !!

و در غیبت دکتر دولیتل ، دخترش می خواهد بدون نام فامیل پدرش ، برای خود زندگی عادی و معمولی دست و پا نماید که البته  درک زبان حیوانات همواره کاسه و کوزه اش را به هم می ریزد. او که همراه عده ای نوجوان دیگر برای یاد گرفتن اصول مزرعه داری ، تابستان خود را با یک طرح به اصطلاح کاد می گذراند ، مثل کارتون "خانه ای در مزرعه" که همه حیوانات  متحد می شدند تا از فروش مزرعه و آوارگی آنها جلوگیری شود ، در   اینجا هم همه بر و بچه ها یک دست می شوند تا به مزرعه دار ورشکسته کمک کنند و مانع فروش مزرعه شوند که طبق معمول موفق هم می شوند !! باور کنید من اگر جای تماشاگران این فیلم در سالن سینما بودم ، بلیطم را که هیچ ، پول پاپ کورن را هم از رییس سینما می گرفتم !!!

 

مرد توخالی 2

Hollow Man II

 این دنباله سازی ها واقعا دیگر عذاب آور شده اند. مخصوصا دنباله سازی که بر روی موضوعی دستمالی شده بنا شده باشد. سالها پیش بود که سریال "مرد نامریی" را به طور سیاه و سفید از تلویزیون شاهد بودیم . بر اساس داستان مرد نامریی ، بارها و بارها فیلم ساخته شد تا اینکه 6 سال پیش "پال ورهوفن" ، فیلمساز معروف به سراغش رفت و آن را قدری به روز شده و با شرکت کوین بیکن و الیزابت شو ساخت. اما انگار در دنباله سازی ها ، دیگر تهیه کنندگان موفق نمی شوند ، بازیگران قبلی را هم به کار بگیرند و قسمت های بعدی یک فیلم ، از هنرپیشه و حتی کاراکترهای قسمت اول تهی می شود . نمونه اش همین قسمت دوم "مرد توخالی" است که قسمت اولش لااقل به لحاظ جلوه های ویژه ، قابل دیدن بود . اما در این بخش دوم ، نه  از آن بازیگران خبری هست و نه حتی از کاراکترهای آن فیلم مثل "سباستین کین" (که همان مرد نامریی بود) و "لیندا مک کی" ( که نقش مقابلش را ایفا می کرد). فقط کارگردان آن فیلم یعنی جناب ورهوفن در مقام تهیه کننده قرار گرفته تا هم بتواند نکات مثبت کار را به اسم خود ثبت نماید و نقاط منفی اش را متوجه کارگردان جوان آن یعنی "کلادیو فا" بکند. که همین فکر کاسبکارانه باعث شده ، فیلم بیش از حد ضعیف جلوه نماید و نتواند به اکران عمومی درآید . اگرچه 5-6 سالی هم بود که در عرصه سینما فعالیت آنچنانی نداشت و این نخستین کارش پس از فیلم "مرد توخالی" در سال 200 به شمار می رود. در این قسمت هم از داستان "گری اسکات تامپسن" که در قسمت اول قصه را نوشته بود ، استفاده شده ولی فیلمنامه  را "جوئل سوشن" نوشته که قبل از این ، کارهایی مثل "دراکولای 2000" را هم در کارنامه اش دارد. آخر فیلم همچنان برای ساخت قسمت سوم باز گذارده شده و حالا پس از کشته شدن مرد توخالی دوم ، جناب کاراگاه پلیس خود را نامریی کرده تا به سراغ قربانیانش برود!!

پوزیدان

Poseidon

دیگر ولفگانگ پیترسن را باید متخصص فیلم های دریایی و زیر دریایی دانست. هنوز سریال "زیر دریایی" از او به عنوان فیلم نمونه ای اینگونه آثار محسوب می شود و بعد از آن فیلم "طوفان کامل" هم اثر خوش ساختی به شمار آمد. اما بازسازی فیلمی که در سال 1972 رونالد نیم براساس نوولی از پال گالیکو ساخت (به نام ماجرای پوزیدان باشرکت جین هکمن و ارنست بورگناین و شلی وینترز که در ایران با عنوان "جهنم زیر و رو" به نمایش درآمد) فاصله زیادی با آثار خوش ساخت پیترسن مثل " در خط آتش " و "داستان بی پایان" دارد. یکی دیگر از ماجراهای دریایی مثل تایتانیک ، که کشتی غول آسایی دچار سانحه می شود  ، با این تفاوت که کشتی مورد بحث در اثر موج عظیمی وارونه شده و مدتی به همین صورت در روی آب باقی می ماند تا عده ای از مسافران فرصت فرار پیدا کنند که در این فیلم به جای "جین هاکمن" ، "جاش لوکاس" هدایت مسافران فراری را برعهده می گیرد. اما فیلم به هیچ وجه موفق نمی شود آن تعلیق و هیجان فیلم اصلی را در ذهن مخاطب بوجود آورد و اغلب صحنه ها به علت تلفیق با عناصر کلیشه شده سینمای حادثه ای امروز ، از ابتدا خود را لو می دهند.شاید به دلیل دور بودن 6 ساله نویسنده فیلمنامه ، مارک پروتوسویچ باشد که بعد از فیلمنامه "سلول" در سال 2000 اثر دیگری از خود بروز نداد. و شاید به همین دلیل تولیدات اخیر سینمای هالیوود را مقابل خود گذاشته و از روی آنها کپی برداشته و از همین روست که ولفگانگ پیترسن را از ساخت یک فیلم قابل قبول حتی در حد و اندازه سینمای امروز محروم ساخته است.  فیلم علیرغم هزینه هنگفتی که برداشته ، در گیشه ناموفق ماند و مورد استقبال چندانی واقع نشد. نمی دانم با این عدم موفقیت ها ، بالاخره هالیوودیان  دست از بازسازی های نخ نما شده برمی دارند یا نه ؟

آر.وی

R.V.

آر. وی در اصطلاح زبان انگلیسی به معنای گذراندن تعطیلات به صورت متحرک و درحال سیر و سفر بودن است. همین موضوع ، دستمایه بری سوننفیلد شده تا با بازی رابین ویلیامز یک کمدی خانوادگی بسازد البته شبیه انبوه فیلم هایی که در این مایه ها ساخته می شود و همگی یک روند را طی می کنند. معمولا اکثرا از آرامشی معمولی شروع می شوند و با تغییری در آن روند معمولی ، گره ها و بحران به میانه داستان آمده و گریبان شخصیت ها را می گیرد ، فراز و فرودها در طول داستان در حالی که هیچکدام از کاراکترها هم کوچکترین خدشه ای برنمی دارند ، بالاخره به پایان اغلب آبکی ختم می شود.

این تابستان گویا تابستان به میدان آمدن کم کارها هم هست ، چراکه بری سوننفیلد هم بعد از "مردان سیاهپوش 2" و "دردسر بزرگ" در سال 2002 ، تقریبا 4 سالی بود فیلمی را به عنوان کارگردان ، جلوی دوربین نبرده بود. اگرچه سوننفیلد همواره در عرصه تهیه کنندگی موفق تر از حیطه کارگردانی نشان داده ، فرضا در همین مدتی که فیلم کارگردانی نکرده بود ، آثاری همچون "ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت " و "قاتلین زن" را تهیه نمود.

اما "آر . وی." ماجرای کارمندی است که به دلایل خاصی از جمله درگیری با رییس خود در اداره ، با کرایه کردن اتوبوسی خانوادگی ، همسر و بچه هایش را مجبور به مسافرتی اجباری برای تعطیلاتی اجباری تر می کند. و در طول این مسافرت دچار گرفتاری ها و دردسرهای پیش بینی نشده ای می شود. سراسر فیلم "آر.وی." مملو از شوخی ها و طنزهای تکراری و اغلب بی مزه است که از فرط کلیشه ای بودن ، تقریبا همه آنها را مثل جوک های هزار بار گفته و شنیده شده می توان از حفظ بیان کرد و حدس زد. گویا چنته طنز پردازان هالیوودی حسابی خالی شده و یا تماشاگران آن طرف آبی ، ساده پسند و قانع شده اند.

 

هیچ شیطانی را نبین !

See No Evil

یک فیلم وحشت کلیشه ای دیگر از کارگردانی که نام های متعددی در تیتراژ فیلم هایش انتخاب می کند تا کارنامه مشخصی نداشته باشد. اما آنها که دقیق ترند ، او را شناسایی کرده و اگرچه وی از 1983 کارگردانی را شروع کرده ولی به دلیل فیلم های مبتذلش ، حدود 10-12 سالی است که کمتر فرصت حضور درسینما را پیدا کرده و بیشتر به فیلم های ویدئویی و تلویزیونی رضایت داده است. عجالتا در این فیلم عنوان "گریگوری دارک" را انتخاب کرده است. به علاوه نویسنده فیلمنامه ای با نام مستعار و غلط انداز "دن مدیگان " که برای اولین بار جهت نوشتن یک فیلمنامه بلند سینمایی ، قلم به دست گرفته است!!قضبه به ماجرای خانه ای متروکه بازمی گردد که گویا صاحب آن خانم مسن و آرامی است و گروهی زندانی برای نظافتش برده می شوند ولی تک تک آنها در قتل های فجیعی کشته می شوند و چشمشان از حدقه در می آید. به زودی معلوم می شود عامل این قتل ها ، آدم غول آسایی است که پلیس نگهبان زندانیان مدعی می شود  چندین سال پیش گلوله ای در مغزش خالی کرده . برای ساختار و سلسله ماجراهای فیلم ، آثار مشابه متعددی در همین چند سال  اخیر می توان مثال زد : " پیچ عوضی" ، "تب کلبه" ، "هالووین : 20 سال بعد" (که شباهت های انکار ناپذیری در ساختار سینمایی اثر هم با آن وجود دارد) و...

به راحتی می توان حدس زد که بالاخره یکی یا دوتا از قربانیان ، زنده می مانند و ماجرا را افشا می کنند و احتمالا هم آخر فیلم برای ساخت قسمت های بعدی و دنباله ها ، باز می ماند. اما شیطنت سازندگان فیلم آنجا گل می کند که همه ماجرای قتل و غارت ها را ناشی از عقده ها و کمبودهای همان خانم مسن نشان می دهند که آن قاتل در واقع پسر اوست و هموست که وی را بوسیله نوعی شستشوی مغزی ، وادار به این قتل های فجیع می کند تا به اعتقاد خودش آدم های فاسدی که قانون برخورد قاطعی با آنها نداشته را بدست خود مجازات کند و این مجازات را هم کیفر الهی به شمار می آورد.

چند وقتی است که سرکرده های هالیوود به مقوله تعصبات مذهبی و خطرات آن برای به اصطلاح حقوق بشر گیر داده اند (نمونه دیگرش فیلم "رمز داوینچی" )غافل از اینکه یکی از خطرناکترین تعصبات قومی و نژادی ، عصبیت های دیرین "آمریکن فیلی" و "آنگلوساکسونی" (گرایشات فکری و اعتقادی غالب امروز نئو کنسرواتیوها در هیئت حاکمه آمریکا) است که بازمانده تحول یافته کوکلوس کلانیسم به حساب می آید  و هنوز در ابعاد میلیونی در گوشه و کنار دنیا به اسم دمکراسی و حقوق بشر قربانی می گیرد .

بنچ وارمرز

Benchwarmers

 

دنیس دوگان از آن کارگردان هایی است که بیشتر بازیگرند تا کارگردان ، آنهم بازیگر تلویزیونی . از همین رو هم بسیاری از فیلم هایش را دوگان برای تلویزیون ساخته است و آثار سینمایی اش فقط شامل معدودی  کمدی بی مزه و لوس از جمله "نجات سیلورمن" و "امنیت ملی" است و این فیلم آخرش  را باید در زمره فیلم های سوپر بی مزه قرار داد با شوخی های به اصطلاح اسلپ استیک خیلی وارفته که دقیقا به کاراکترهایش می خورد.

بالاخره در این شلوغ پلوغی جام جهانی هم آمریکایی ها دست از فوتبال آمریکایی و ورزش های مختص خودشان برنمی دارند و در هر فرصتی به انحاء گوناگون  آن را بر مغز و چشم جهانیان می کوبند.

ماجرای این فیلم هم قضیه عده ای دست و پا چلفتی است که با تشکیل یک تیم بیسبال ، می خواهند حال گردنکشان و قلدران محله را بگیرند و طبق معمول هم موفق می شوند . آنها اسم تیمشان را "بنچ وارمرز" یعنی نیمکت گرم کن ها می گذارند و با هر گونه حرکات لوس و بی مزه سعی دارند مثلا تماشاگر را بخندانند. که به نظر نمی آید کسی بابت این گونه رفتارها بخندد.

راب اشنایدر که قبلا او را در همین تلویزیون خودمان در فیلمی به نام "حیوان" دیده بودیم ، در واقع از دست رفته ترین نقش خود را در همین  فیلم بازی می کند. و دیگر اینکه واقعا این فیلم چیزی برای گفتن و شرح دادن بیشتر ندارد ...

 

 

راه ببر

Take the Lead

 

فیلمی از دو ویدئو کلیپ ساز به نام های "لیز فراید لندر" و "دیان هوستن" که بیشتر هم به یک ویدئو کلیپ شبیه است تا فیلم سینمایی و بازهم انبوهی از فیلم ها را تداعی می نماید از جمله آثار بسیار ضعیفی همچون "مربی کارتر" که گویا به شدت منبع الهام این فیلم بوده است!

با حضور یک آنتونیو باندراس از دست رفته که دیری است دیگر از آن دسپرادوی دوست داشتنی فاصله گرفته ، از همان زمانی که در فیلم "بالستیک علیه سیور" به دنبال انتقام زن و بچه از دست رفته اش بود ، در واقع کاراکتر سینمایی اش را از دست داد. فیلم واقعا چیزی ندارد و حتی از فیلم های نه چندان قابل قبولی مثل "برقصیم؟" دور است ، چه برسد به فیلم هایی مثل "اتاق رقص" باز لورمان و امثال آن. به قول یکی از بینندگان خارجی اش ، بین فیلم هایی همانند "اذهان خطرناک" و "آخرین رقص را حفظ کن!" سرگردان و بلاتکلیف مانده است.

 تپه ها چشم دارند

The Hills Have Eyes

 

اصلا اهمیت ندارد که کارگردان این فیلم ، نا شناسی به نام "الکساندر آیا" است بلکه آنچه برای این فیلم حائز اهمیت به نظر می آید  ، تهیه کنندگی فیلمسازی همچون وس کریون است که خواسته فیلم 30 سال پیش خود را بازسازی نماید. و کارگردانی را انتخاب کرده که در واقع ، یکسال پس از نمایش آن فیلم به دنیا آمده است!!

فیلم اگرچه به لحاظ داستان و ساختار بازهم انبوه فیلم وحشت های سالهای اخیر را تداعی می کند و براساس همان روند و مسیر معمول پیش می رود ،  اما درونمایه ای متفاوت دارد.

اگرچه در فیلم "غار" هم عده ای زن کاوش گر در حین غار نوردی هایشان به انسان های اولیه ای برمی خوردند  که در قلب تمدن ، زیستنی بدوی داشتند و بعضا آدم خور بودند ، اما در فیلم "تپه ها چشم دارند" ، خانواده ای در حال گذران تعطیلات به گروهی انسان  برمی خورند که در اثر آزمایشات هسته ای ، نوعی جهش خطرناک پیدا کرده و خون خوار و آدم خوار شده اند.

فیلم در این شرایط که غوغای غرب و رسانه هایش بر سر حقوق بشر و جلوگیری از گسترش سلاح های کشتار جمعی گوش جهانیان را کر کرده است ، بسیار قابل تامل  است و می تواند افشاگر یک ماجرای واقعی باشد که توسط همین رسانه ها سرپوش گذارده شده .

در حالی که حاکمان آمریکا هزاران مایل دورتر از مرزهایشان به بهانه یافتن تروریست ها و عاملان نقض حقوق بشر ، لشگر کشی می کنند ، در سرزمین خودشان ، در جنوب غربی آمریکا و در نیو مکزیکو ، براثر آزمایشات اتمی سال 1950 (5 سال پس از فاجعه اتمی هیروشیما و ناکازاکی بدست آمریکاییان) گروهی از بقایای قربانیان آن آزمایشات ، به صورت جانورانی درنده خو و خونخوار ، به شکار انسان های دیگر می پردازند. چه  کنایه غریبی  نسبت به آنچه مدعیان آمریکایی حقوق بشر و دمکراسی در دیگر سرزمین ها دنبال می نمایند !

 

مردان ایکس : آخرین مقاومت

X-Men: The Last Stand

داستان آدم های عجیب و غریبی که هر یک قدرت ویژه ای دارند نخستین بار در کمیک استریپ هایی مانند : "نوکران سحرآمیز" (که از قضا بسیار شبیه "مردان ایکس" است) رخ نمایاند و زاک پن هم یا استفاده از آنها ، چندین مدل از فانتزی های فوق نوشت ، مثل :"چهار شگفت انگیز" ، "الکترا" ، "مظنون صفر" ، "کاراگاه گجت" و"مردان ایکس" که این آخری گویا برای سازندگان فیلم ، پول ساز تر بوده که اینک به قسمت سومش رسیده  است. آنقدر پولساز که تهیه کنندگان آن از خیر کارگردانی فیلمساز نسبتا خوش ذوقی همچون "براین سینگر" گذشته و روبه تجاری ساز متوسطی مثل "برت راتنر" آورده اند که ادامه ماجراهای دکتر هانیبال لکتر را پس از "سکوت بره ها" و "هانیبال" با "اژدهای سرخ" خود ضایع کرد و اوج کارش در دو فیلم کمدی ضعیف "ساعت شلوغی " بوده که هم اینک در حال ساخت قسمت سومش هم هست.  

موضوع قسمت سوم بنا به سندرم رایج سینمای امروز آمریکا درباره تهدیدات و توطئه های غلیه رییس جمهوری است و مثل فیلم های اخیر مشابه بازهم عده ای موجودیت آمریکا را به خطر انداخته اند! همچنان رسانه های آمریکایی در حال دشمن سازی های موهوم و القاء شرایط ویژه برای مخاطبانشان هستند. و این بار "اریک لانشر" یعنی همان مرد مغناطیسی (با بازی ایان مکلن ) هم در صدد است با جمع آوری عده ای مردان ایکس جهش یافته ، آمریکا و رییس جمهورش  و با  نتیجه گیری ذهنی سردمداران هالیوود البته جهانیان !! را تهدید نماید. برای نوشتن فیلمنامه هم از "سایمن کینبرگ" استفاده شده که در نوشتن اینگونه فیلمنامه ها ید طولانی دارد و پیش از این آثاری چون :"آقا و خانم اسمیت" و "سه ایکس : گزارش رییس جمهوری"(که شباهت بدون تردیدی  به همین قسمت سوم مردان ایکس دارد) را نوشته است.

شخصا امیدوارم "مردان ایکس" ، قسمت چهارمی نداشته باشد ، خصوصا اینکه کلک قطب مثبت ماجرا یعنی پروفسور چارلز زاویر ( بابازی پاتریک استوارت) هم کنده شد و وی در اواخر قسمت سوم ، منفجر شد!!

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥
 

نگاهی به فوتبال ایران در آرامش بعد از طوفان جام جهانی

توهمات و خیال بافی های یاران دوازدهم

هنوز هم وقتی صفحات ورزشی برخی روزنامه ها را ورق می زنی ، آه و ناله های برخی به اصطلاح ورزشی نویسان بلند است که ای داد ! دیدی چی شد؟ این فوتبال ایران در جام جهانی ، نه تنها حیثیت ملی ما ، بلکه همه آمال و آرزوهای دیرین ما را برباد داد و رفت !! هنوز هم آه و فغان ها بلند است که ما را سکه یک پول کردند ، فاجعه ملی برایمان بوجود آوردند ، مصیبتی عظیم به ملت ایران تحمیل نمودند و  از این جور غم سرایی ها...

به یکی از این مصیبت خوانی ها بعد از شکست مقابل پرتقال توجه نمایید که یکی از همین ظاهرا ورزشی نویسان در یکی از روزنامه های معتبر کشور نوشته است :"...31 سالگی من مصادف شد با شنبه. روزی که همیشه آن را با شکست تلخ مقابل پرتقال به یاد خواهم داشت. روزی که تا ثانیه آخر بازی به روشنایی آن ایمان داشتم ، اما داور که سوت پایان را کشید ، تاریکی مطلق بود ، بدون حتی یک شمع کوچک ...کاش متولد ناپل بودم . یک ناپولیتن فقیر و گرسنه که حول و حوش سال 1985 در آستانه نوجوانی است.رفقا خبرم می کنند که ناپولی ، باشگاه نه چندان قدرتمند شهرما ، با  دیه گو مارادونا قرارداد بسته ...خوشحالی واقعی اما یک هفته بعد است ، اولین بازی دیه گو در ناپولی . روزی که 0-3 می بریم . چطوری؟ با سه گل دیه گو. زیباترین گل هایی که در عمر خود دیده اید...دوست داشتم یکی از آن آلمانی های شکست خورده از جنگ جهانی بودم که در نهایت یاس بازی فینال را مقابل مجارستان تماشا می کنند . یکی از آنهایی که خوب یادشان هست در دور مقدماتی 3-8 به همین تیم باخته اند...اما بعد از 90 دقیقه بازی 2-3  به سود آلمان است...کره ای بودن در جام جهانی 2002 هم از آن لذت های بزرگ روزگار بود. کره جنوبی ، تیم چهارم 2002...خدایا ، کاش درست در پایان نیمه اول بازی ایران – مکزیک جانم را می ستاندی ..."

واقعا چه سخنی جز اظهار تاسف عمیق از آرزوهای برباد رفته  گروهی متوهم و خیال باف می توان ابراز کرد که روزها و ماهها با آن کوزه عسل خیالی سر کردند و وقتی که آن را شکسته یافتند ، خود را مغبون و حتی فاجعه بارتر در مرز خودکشی یافتند !!!

قصه آن فردی است که داستان خرید اتومبیلی را از طریق جمع کردن پول هایش برای خانواده خود  نقل می کرد ، به آنجای ماجرا رسید که قرار شد با آن اتومبیل خیالی به گردش بروند ، بچه ها بر سر اینکه کدامیک در صندلی جلو ماشین بنشینند ، دعوایشان شد و بالاخره پس از کلی داد و بیداد ، همان فرد گفت که : اصلا نمی خواهم شما را به گردش ببرم ، همگی پیاده شوید !!

مسئله این نیست که از شکست تیم ایران در جام جهانی ناراحت نشدیم ، شخصا در طول هر 3 بازی تیم فوتبال ایران ، قرار و آرام نداشتم و به تپش قلب عجیبی دچار شده بودم . با هر گلی که ایران دریافت می کرد ، گویی همه عالم برسرم خراب می شد و غم همه بچه های تیم را عمیقا حس می کردم. آن اشک های بازیکن نازنین تیم یعنی آندرانیک تیموریان در پایان بازی با آنگولا ، انگار که اشک های خود من بود. اما ماجرا اینجاست که این دوستان به اصطلاح ورزشی نویس  از تیم فوتبال ایران ، سوپرمنی ساخته بودند که عنقریب هر 7 مسابقه پیش رویش در جام جهانی را می برد و خیلی راحت جام ( شاید به قول آن تبلیغ تلویزیونی ، مایع ظرفشویی جام !!)را به خانه می آورد. این توهم آنچنان در مغز و روح اغلب مردم و حتی بازیکنان تیم رسوخ کرده بود ، که امر بر خودشان هم مشتبه شده بود . (شاید به دلیل همین توهم زایی ورزشی نویسان نامبرده بود که علی کریمی هنگام تعویضش در مسبقه با پرتقال ، با لگد زیر کیف دکتر تیم زد) .

گویی  که همین تیم نبود در تهران به اردن باخت و در همان نخستین دور مرحله مقدماتی در آستانه حذف شدن قرار گرفت . انگار همین تیم نبود که تا دقایق پایانی بازی با قطر ، 1-2 به این تیم دسته 2 آسیایی باخته بود و اگر نبود تلاش و از خود گذشتگی همین بازیکنان و البته مقدار زیادی شانس ، ما در همان نخستین گام ها با جام 2006 خداحافظی کرده بودیم و حتی در زمره 8 تیم آسیایی برای دور دوم مرحله مقدماتی هم جای نمی گرفتیم .

انگار همین تیم نبود که در بازی سرنوشت سازش با گربه سیاهی به نام بحرین ، در زمین خودی و برابر صد هزار نفر تماشاگر وطنی ، با زور و تنها با یک گل ، این دیگر تیم درجه 2 آسیا را برد.

به راستی تیم فوتبال ایران از آن تاریخ تا زمان بازی های جام جهانی چه تغییر شگفتی کرده بود که این دوستان ورزشی نویس و یاران دوازدهم دیگر در رسانه ملی ، تا این حد دچار توهم شده بودند که باید پرتقال را می برد که سی و یک سالگی یکی از این دوستان با خوشحالی همراه شود و دیگر نخواهد ایتالیایی و آلمانی و کره ای شود !!

به نظر می آید آن خیانتی که در سرمقاله روزنامه شرق بعد از شکست مقابل پرتقال نوشته شد ، از همین نقطه متوجه یاران دوازدهم تیم ملی می شود که با توهمات خود ، احساسات ملتی را به بازی گرفتند و سعی نکردند که آنها را با واقعیات روبرو سازند. واقعیت تیم ملی ایران همین رتبه چهل و هشتمی است که در آخرین درجه بندی فیفا دریافت کرده و نه آن رتبه دلخوشکنک 17 !!

این یاران به اصطلاح دوازدهم تیم ملی هیچوقت نخواستند باور کنند و به مخاطبانی که از بد روزگار و قحط الرجال ورزشی نویس و ورزشی گو ، خواننده و شنونده و بیننده آقایان شده اند ، بگویند  که واقعیت تیم ملی فوتبال ایران همیشه این بوده که تلاش کند در سطح آسیا نهایتا به مقام قهرمانی برسد و هیچگاه در سطح جهانی نتوانسته حرفی برای گفتن داشته باشد. چه آن زمانی که با اقتدار همه تیم های آسیایی و بعد استرالیا را شکست داد و در بازی های تدارکاتی با تیم های قدری همچون فرانسه میشل پلاتینی و آرژانتین دانیل پاسارلا و ...در یک سطح  دسته و پنجه نرم کرد و در ردیف 16 تیم برتر جهان به جام جهانی 1978 آرژانتین رفت ولی با شکست های 3بر صفر و 4 بر یک (آنهم از تیمی مثل پرو) روانه ایران شد ( و البته هیچکدام از یاران دوازدهم آن روز آرزو نکردند که پرویی و هلندی و امثالهم باشند!!) . چه آن زمانی که با جان به لب رساندن همه مردم و با پشت سرگذاردن دو بازی پلی آف به جام جهانی 1998 فرانسه رفت و بازهم با دو شکست به ایران بازگشت و اگر نبود پیروزی بر آمریکا ، یکی از ضعیف ترین نتایج تورنمنت های خود را می گرفت . چراکه آن آلمانی که 2 بر صفر در آن بازی ها ایران را شکست داد ، یکی از ضعیف ترین تیم های طول تاریخ آلمان بود و  در دور بعد حذف شد ، همچنین دیگر تیم برنده ایران ، یعنی یوگسلاوی هم در دور بعد کنار رفت.

نمی دانم این دوستان متوهم امروز چرا در نظر ندارند که تیم پرتقال برنده ایران (آنهم با یک گل استثنایی و به قول خود" دکو" شانسی و یک پنالتی ) ، هلند و انگلیس پر ادعا را هم برد و فقط با یک پنالتی مشکوک به فرانسه محبوب همین دوستان باخت و تیم چهارم جهان شد و مکزیک یعنی تیم برنده دیگر ایران که فقط روی اشتباه شخصی بازیکنان خودی ، میدان را از آن خود کرد ، آرژانتین مدعی را تا مرز شکست پیش برد.

چرا غیر منصفانه باید بازی پرتلاش بچه های تیم ملی در مقابل پرتقال را ضایع کنیم ؟ کاش آن را برای بار دوم و سوم هم می دیدند که چگونه از آن همه توپ سانتر شده روی دروازه ایران تعداد بسیار اندکی نصیب پرتقالی ها شد ، که فیگو و کریستین رونالدو حتی یک بار هم نتوانستند از مدافعان ایران بگذرند و از همین رو  بود که تنها گل غیر پنالتی پرتقال با شوت از راه دور به دست آمد. چرا باید بازی قوی ایران در برابر پرتقال (که از نظر من یکی از بهترین بازی های طول  تاریخ ورزش ایران است) را ضد فوتبال بنامیم ؟ مگر تیم های محبوب همین دوستان در مسابقات مختلف خود چه کردند ؟ واقعا باید از دوربین های تلویزیونی متشکر بود که کله زدن های فیگو و زیدان و جنگ گلادیاتوری هلندی ها و ایتالیایی ها و دهها و صدها حرکت ضد فوتبالی بزرگترین فوتبالیست های جهان را ثبت کردند.

چرا باید به دلیل محقق نشدن توهمات خودمان ، ارزش های واقعی بازیکنان را زیر علامت سوال ببریم ؟ در حالی که حتی در اواخر بازی ها حسین کعبی کاندیدای بهترین بازیکن جوان جام و حسین خطیبی نامزد بهترین بازی جوانمردانه می شود و آندو تیموریان و نکونام هم مورد تحسین کارشناسان خارجی واقع می شوند ، بطوریکه توسط تیم های اروپایی خریداری می گردند ، گزارشگر رسانه ملی  برای انتخاب بهترین بازیکن تیم ایران ، گزینه هیچکدام را برمی گزیند!!!

 

 

چرا این به اصطلاح کارشناسان ورزشی ، خود را تا این حد از واقعیات دور می سازند که  مثلا چگونه شمایلی را از خود یا فوتبال ایران برجای گذارند؟ مگر تیم ملی فوتبال یک کشور را ویترین فوتبال آن کشور نمی دانند؟ فاصله لیگ برتر فوتبال ما با لیگ های مشابه اروپا و آمریکای لاتین چقدر است؟ چه اتفاقات حیرت انگیزی در لیگ برتر ما گذشته است که تا این حد این دوستان را امیدوار به موفقیت در جام جهانی نموده است؟ چقدر تاکتیک های برجسته تیمی در تیم های برتر این لیگ به چشم می خورد ؟  اصلا مگر این لیگ برتر چقدر سابقه دارد؟ چقدر قهرمانان این لیگ حتی در آسیا و جام های باشگاهی این قاره موفق بوده اند؟ تیم های نوجوانان و جوانان ما چقدر در طول این سالها توفیق داشته اند؟ مگر تیم ملی فوتبال ما جز از این باشگاهها و لیگ برتر و تیم های جوانان و نوجوانان تامین می شود؟ به نظر می آید پاسخ فارغ از احساسات کودکانه و منطقی به این سوالات ، می تواند به ارزیابی صحیح از عملکرد تیم ملی فوتبال در بازی های جام جهانی 2006 کمک زیادی بنماید . بازی هایی که در آن تیم های بزرگی با شکست های مفتضحانه جام را ترک کردند. تیم هایی مثل برزیل و هلند و...

قبول دارم که یک مربی درجه اول  می توانست ، تیم را بهتر و قوی تر ارنج کند اما حتی کره جنوبی و ژاپن با مربی های درجه یکی همچون زیکو نتوانستند به دور دوم بروند . فراموش نکنیم که در نتایج جام جهانی ، باخت به هرحال یک باخت است ، چه اینکه در دقیقه اول بازی یک گل بخوری و چه اینکه تا دقیقه 79 مثل ژاپن از استرالیا ، یک بر صفر جلو باشی و یک دفعه در عرض چند دقیقه  3 تا گل دریافت کنی .

متاسفانه خیال بافی های این گروه از به اصطلاح یاران دوازدهم تیم ملی فوتبال به همین جا خاتمه نیافت و به تخریب روحیه تیم هم کشیده شد. در حالی که در روزهای نخست حضور تیم ملی در فردریش هافن ، از روحیه بالای بچه ها و وحدت بی نظیرشان می گفتند ، بعد از بازی با مکزیک به ناگهان قلم ها و زبان ها چرخید و از اختلافات دیرین گفتند و از باند بازی ها و از ...

گفتند که در مقابل این باخت ها کک بچه ها هم نمی گزد ، گفتند که به هرحال در مقابل کم کاری شان یک توجیهی تحویلمان می دهند ، گفتند بی خیال هستند ، گفتند و گفتند و گفتند و البته بازیکنان تیم هم به هرحال این بی معرفتی ها را می شنیدند و روحیه شان ، دم به دم ضعیف تر می شد.

چرا بایستی باخت در مقابل مکزیک را آنقدر بزرگ جلوه می دادند که برای جمع کردن روحیه تیم جهت بازی در مقابل پرتقال کاری عظیم بطلبد . مگر آمریکا در اولین بازی اش در مقابل تیم جمهوری چک، 3 بر صفر خرد نشد ولی در بازی بعد با چنان روحیه ای به میدان رفت که با 9  نفر ،   ایتالیای قهرمان را تا دقیقه آخر عذاب داد. مگر اوکراین 4 بر صفر از اسپانیا نباخت ولی در بازی بعد خود 4 بر صفر عربستان را له کرد.

اشتباه میرزا پور را آنچنان بزرگ کردند و در تیتر روزنامه هایشان  خواستار بازگشت وی به ایران شدند که همه روحیه وی تحلیل رفت .اگرچه در بازی با پرتقال بازی خوبی از خود به نمایش گذارد ولی کسی چیزی نگفت. جالب آنکه تا دو دقیقه پیش از اشتباه رحمان رضایی  بر سر گل دوم مکزیک ، همان گزارشگر تلویزیون او را بهترین بازیکن میدان می دانست ولی دو دقیقه بعد از کفر ابلیس هم بدتر شد!

حرکت ناشایست علی کریمی را توی بوق کردند ولی حرکت زیدان در بازی با سوییس وقتی به دلیل بازی نه چندان قابل تعریفش ، از زمین بیرون کشیده شد و بازوبند کاپیتانی اش را به گوشه ای پرت کرد را قابل سرزنش ندانستند.

اینکه چرا عنایتی (علیرغم همه شایستگی هایش ) به عنوان سلطان گل لیگ برتر به بازی گرفته نشد و همین  را عامل باخت تیم ایران دانستند ، صفحات بسیاری از روزنامه ها را سیاه کرد اما درباره اینکه چرا آقای دومینیک سرمربی فرانسه ، دیوید ترزه گه (سلطان گل باشگاههای فرانسه) را هیچگاه بازی نداد ، چیزی نگفتند و ننوشتند.

مخلص کلام متاسفانه این یاران دوازدهم ، گل به خودی زدند . خودمان را دریبل زدند . دروازه خودی را هدف قرار دادند. این را هم باید به همه آن نتایجی که استاد گرامی ام ، دکتر حمید رضا صدر در برنامه "یک جهان و یک جام " تلویزیون از بازی های ایران در جام جهانی با بهترین استدلال ارائه کرد ، اضافه نماییم.

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥
 

معضل فیلمنامه و اقتباس ادبی

 

روزی روزگاری در سینمای ایران

 

 

از جمله مقولات مطرح شده توسط کارگردانان سینمای ایران ، دور افتادگی و جدایی سینمای ایران از گنجینه ارزشمند ادبیات بود .  آنچه که از آسیب های اساسی بخش فیلمنامه در این سینما به شمار آمده و ذکر شده است. این درحالی است که سینما از همان روزهای آغازینش ، وامدار ادبیات کلاسیک و نو گردید  و پس از آن در تعاملی پویا با آن قرار گرفت. همواره چه از منظر غنای محتوایی و جه به لحاظ ساختار روایتی ، فیلمنامه وابستگی تردید ناپذیری به عناصر برجسته ادبیات از جمله قصه و داستان  و شخصیت پردازی داشته است. از همین روست که برجسته ترین آثار تاریخ سینما ، همواره اقتباس های درخشان از ادبیات  بوده اند و از همین روست که امروزه 70 تا 80 در صد فیلم های روز براساس رمان یا نوول  ساخته می شوند.

نیاز سینما و فیلمنامه به ادبیات در آن حد است که امروزه پرفروشترین کتاب های قصه و داستان ، پس از سالها به تصویر کشیده شده  و بر پرده سینما نیز پرمخاطب می شوند. درک سینماگران امروز دنیا از ارتباط تنگاتنگ ادبیات و سینما در آن حد است که حتی اگر برای موضوع و طرح مورد نظرشان ، نوول یا رمان در بازار نشر نیابند ، موضوع مطبوعشان  را ابتدا به قصه نویسان حرفه ای داده تا بنا بر آن داستانی بنویسند و سپس آن داستان را به  فیلمنامه نویسان واگذار می نمایند  تا براساسش ، فیلمنامه ای بنویسند. زیرا به وجود ساختار محکم قصه در فیلمنامه لااقل در سینمای داستانی امروز اعتقاد و باور دارند. به این نکته باور دارند که در سینمای حرفه ای و تخصصی کنونی  که کمترین بخش نیز کارشناس و تکنیسین خود را می طلبد ، یک فیلمنامه نویس ، همچون یک داستان نویس نمی تواند به استخوان بندی یک قصه  اشراف داشته باشد ، مگر اینکه خود قصه نویسی را در سطح قابل قبولی تجربه کرده باشد.

متاسفانه در سینمای ایران این تصور  نهادینه شده ،  هر فردی که فرضا چند فیلم را دیده یا تعدادی  فیلمنامه مطالعه کرده  ، بدون کمترین سواد قصه نویسی ، می تواند فیلمنامه ای قابل قبول بنویسد! از همین روست که اوضاع فیلمنامه نویسی در سینمای امروز ما ، به روزی می افتد که شاهدش هستیم.

بسیاری از کارشناسان سینمای ایران به درستی بر این باورند که علت اصلی بحران امروز این سینما ، عدم قوت فیلمنامه و تکراری بودن سوژه ها و موضوعاتی است که به هیچوجه پرداخت درست روایتی هم ندارند.

اما این سوال وجود دارد که چرا این کارگردانانی که از جدایی سینما و ادبیات ایران  شاکی هستند ، خود به سراغ متون ادبی نمی روند؟ چرا فیلمنامه نویسان سینمای ما از اقتباس های ادبی گریزان هستند؟ این درحالی است که در مقابل فیلم های غالبا  بزن دررویی سالهای قبل از انقلاب ( که حتی 9 روزه یک فیلم را سرهم می کردند) سینماگران در سالهای پس از انقلاب ، ابتدا ترجیحا به سراغ متون ادبی و رمان ها و نوول ها می رفتند تا سینمایی با استخوان تر را پی ریزی نمایند. بسیاری از همین کارگردانانی که در جلسه  فوق الذکر حضور داشتند ، در همان نخستین کارهای سینمایی خود ، اقتباس های ادبی را به خوبی تجربه کرده و همان فیلم ها در زمره  قابل قبول ترین آثار کارنامه هنری شان به ثبت رسید. از رسول صدرعاملی گرفته که با فیلم "گل های داوودی" براساس قصه ای از قاضی ریبحاوی ، هم باب ملودرام را در سینمای پس از انقلاب گشود و هم خود را به عوان فیلمسازی هوشمند تثبیت کرد ، تا محمدرضا اعلامی که با اقتباس از داستان "نقطه ضعف" اثر آنتونیس ساماراکیس ، بهترین اثرش را تا امروز جلوی دوربین برد ، تا کیانوش عیاری که بهترین فیلم هایش مثل "دو نیمه سیب" و "شاخ گاو" را براساس آثار ادبی ساخت ، تا یدالله صمدی که دیدنی ترین  فیلمش یعنی "اتوبوس" را از "آوازهای ننه آرسو" بهرام بیضایی اقتباس نمود و تا محمد علی طالبی که چند فیلم کودکانه اش  مانند "چکمه" را از قصه های هوشنگ مرادی کرمانی  برگرفت .

اما چه شد که نمودار و شاخص کمی این اقتباس های سینمای به تدریج افت کرد و روند نزولی در پیش گرفت ؟ چرا در حالی که سینمای ایران به لحاظ تخصص ها و رشته های فنی  مختلف ، روز به روز ،  روند صعودی داشت ، کیفیت فیلمنامه ها از جمله به دلیل فاصله گرفتن از ادبیات ، روبه قهقرا رفت تا آنجا که امروز به ندرت به فیلمنامه ای محکم و بی نقص ،  جذاب و متکی بر فرهنگ و ارزش های خودی برمی خوریم.

به نظر نمی آید پاسخ به این سوالات لااقل برای کسی که ولو آشنایی مختصری با ساختار تولید در سینمای امروز ایران دارد ، چندان دشوار باشد. برای تفهیم مطلوبتر به سراغ مصاحبه ای که دو سال پیش با احمد رضا درویش انجام دادم و جملاتی از او در این رابطه می روم:

"... آن ظرفيت لاغر و ضعيف اجرايي در سينماي كشور، اجازه تخيل و ايجاد يك ظرفيت بالا در ذهن مولف را سلب مي‌كند. در واقع مولفه‌هاي اقتصادي در سينماي توسعه نيافته، هم در وجه فكري و هم در وجه اجرايي و هم در وجه نمايشي و عمومي، يك اثر سينمايي را جهت مي‌دهد. به نويسنده مي‌گويد كه سراغ چه سوژه‌هاي برو و سراغ چه سوژه‌هايي نرو . چه موضوعاتي قابليت اجرا شدن در يك زمان محدود و متكي بر وجه ضعيف اقتصادي سينماي ايران را دارند! حتي هنرپيشه را در چنين نظام اقتصادي ضعيف، گيشه تعيين مي‌كند. ناخودآگاه فيلمساز هنگامي كه فيلمنامه را مي‌نويسد، رل و نقش‌ها را طراحي نمي‌كند و درواقع بازيگرها را مي‌نويسد. حتي اين محدوديت، زمان را نيز به فيلمساز تحميل مي‌كند. يعني اين‌‌كه زمان فيلمت چقدر باشد. حتي لوكيشن‌هاي فيلم را همين نظام اقتصادي بيمار شكل مي‌دهد. ناخودآگاه به شما ديكته مي‌كند كه با همين لوكيشن‌هاي دم دست كار بكن. به ساخت و ساز و دكور فكر نكن. به افكت فكر نكن... اين‌ها ناخود‌اگاه در فضاي عمومي قالب بر وجه تفكر و خلاقيت در سينما اثر مي‌گذارد و شما رفته رفته متوجه مي‌شويد با موضوعاتي روبرو هستيد كه اين موضوعات بسيار شبيه به همديگر هستند. .."

 

روشن است که آن ظرفیت لاغر و و ضعیف سینمای ما ، متعلق به تولید کننده ای است که حتی حاضر نیست برای محصولش دیناری از جیب مبارک مایه بگذارد و با کارت تهیه کنندگی اش در واقع نوعی بساط محترمانه واسطه گری به راه انداخته تا معامله میان امکانات و یارانه دولتی و سرمایه اسپانسر را با فیلمساز جوش دهد و از این نمط برای خودش کلاهی درست کند.

روشن است نظام اقتصادی بیمار این سینما از تفکری ناشی می شود که می خواهد با دخل نوزده ، خرج بیست بکند و در حالی که برای چند فیلمش هم دربه در به دنبال مخاطب می گردد ، اما خط تولیدش را از کیسه بیت المال و سرمایه های سرگردان ، چندبرابر می گرداند تا در مقابل این و آن پز بدهد که ما در سینمایمان سالانه فی المثل  100 فیلم تولید می کنیم ومثلا در مقام چهاردهم جهان هستیم! و روی آن بخش را عمدا می پوشاند که از حیث میزان تماشاگر ، چه مقامی در دنیا داریم!!

نظام اقتصادی بیمار سینما از آنجا ناشی می شود که تقریبا تولیدکننده ای نمی یابی که ادعای سودآوری فیلمهای تولیدی اش  را داشته باشد و اغلب داد ورشکستگی می زنند (به آمار و ارقام هم که نگاه می کنی ، به آنها حق می دهی) اما در کمال تعجب شاهد ساخت فیلم های دیگر و متعدد بعدی توسط همان تولیدکنندگان به اصطلاح ورشکسته هستیم !!!

حالا از آن ظرفیت لاغر و ضعیف تولیدکننده سینما و این نظام بیمار اقتصادی چه توقعی می توان داشت؟ کدام یک از این تولیدکنندگان را سراغ دارید که حاضر باشد برای خرید حقوق سینمایی یک اثر ادبی ، قصه یا رمان ، پول خرج کند؟! کدام تولیدکننده ای را می شناسید که برای استحکام استخوان بندی ساختار فیلمنامه ، موضوع مورد نظرش را برای نوشتن ابتدایی  به یک قصه نویس بسپارد؟ البته اگر قضیه مجانی باشد که قطعا این کار را می کنند ، ولی مشکل آنجاست که بخواهند خدای ناکرده از جیب خود خرج کنند!

آیا از این جماعت تولیدکننده که هنوز برای استفاده از چند دوربین محدود دولتی ، صف می بندند و نوبت می گیرند ، چشمشان به نگاتیو سوبسیدی وارداتی بنیاد فارابی است و حتی یک بوم صدا در بساط تولیدشان ندارند ، انتظار دارید که برای به فیلم درآوردن فلان اثر برجسته ادبی ، مثلا 4یا 5 میلیون تومان هزینه کنند؟!! حاشا و کلا!!!

به هرحال این فقره دوری فیلمنامه های سینمای ایران از ادبیات نیز از اساس و بنیاد سیستم تولید آن منشاء می گیرد و به همان ساختار های غیر استاندارد  موسسات فیلمسازی اش وابسته است. هم فیلمسازان و هم فیلمنامه نویسان ما حتما تشخیص می دهند  که آثار ادبی ، پشتوانه ای قوی و موثر برای سینمای ایران بوده و هست و اقتباس از آنها برای نوشتن فیلمنامه ها می تواند ، بسیار به قوت آثار این سینما یاری رساند. ولی آنکه سرنخ تولید و تهیه را در بدنه این سینما به دست دارد ، اگرچه ممکن است به این واقعیت باور هم داشته باشد ولی حاضر نیست برایش هزینه کند.

دو سال پیش در گفت و گو با یکی از تولیدکنندگان اصلی سینمای ایران ، باعث شدم که به اجبار بگوید در حال مذاکره  و فعالیت برای تعدادی اقتباس ادبی  است ، اما تا امروز که خبری از آن آثار نشده است. چند سالی است که صحبت از اقدامات بنیاد سینمایی فارابی برای تولید فیلمنامه های اقتباسی می شود ولی هنوز نتیجه ای از آن صحبت ها و وعده و وعیدها حاصل نشده است.

شاید خیلی ها بدانند که اغلب فیلمنامه های امروز سینمای ایران به دلیل غلبه همان وجه بزن دررویی تولید ، بنا به تاکید تهیه کننده براساس بازیگرها و کاراکترهای تکراری و کلیشه شده نوشته می شوند . شاید خیلی ها بدانند که برای بسیاری از فیلمنامه ها ، اساسا قصه ای وجود ندارد و تنها یک ایده و خط باریکی است که با شخصیت های کهنه و نخ نما شده ، گسترش می یابد. از همین روست که در اینگونه فیلم ها و فیلمنامه ها ، حفره های دراماتیک بسیاری یافت می شود که  تقریبا آنها را از سر و ته می اندازد!

به نظرم یک راه حلش این است که همین فیلمسازان و فیلمنامه نویسانی که  خواستار پیوند سینمای ایران  با ادبیات هستند ، با نظارت وزارت ارشاد و مسئولین مربوطه ، شورایی تشکیل دهند که  لااقل فیلمنامه های غیر استاندارد را مشخص نمایند. فیلمنامه هایی که از هیچ گونه ساختار داستانی و ادبی برخوردار نیستند.( در اینجا سینمای ضد قصه یا از نوع فیلم های کیارستمی را پرانتز می گیرم ،  اگرچه در سینمای امروز این نوع آثار  هم دیگر چندان جایی ندارند).

می توان با مشورت همین دوستان سینمایی که در کار خود متخصص هستند ، آثار ادبی مناسب برای اقتباس سینمایی  مشخص کرده  و با بودجه ای تخصیص یافته از سوی دولت ، حقوق سینمایی شان را خریداری کرد و یا برای تولیدکنندگانی که از این گونه آثار ادبی استفاده می کنند ، امتیازهای ویژه در نظر گرفت. 

می توان عده ای قصه نویس جوان را گرد آورد و موضوعات مورد نظر و با اهمیت برای جامعه امروز ایران را در اختیارشان نهاد تا براساس آن موضوعات و سوژه ها قصه بنویسند ، قصه هایی که برای نوشتن فیلمنامه مورد بهره برداری قرار گیرند ، می توان ...

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥
 

5 شمع برای 5 سالگی فیلم نگار

 

 

 

 

 

1- می گویند در 5 سالگی 50 درصد شخصیت هرکس شکل می گیرد اما شخصا فکر میکنم اینک در آستانه 5 سالگی ، کاراکتر "فیلم نگار" با درنظرگرفتن همه جوانب امر ، تقریبا شکل مطلوب خود را یافته و جای خود را درمیان مخاطبانش پیدا کرده است. فکر نکنید این فقط یک تعارف است و بس ! به قول معروف اگر در این ادعا شک دارید ، می توانید بپرسید!!

 

2- می گویند در عرف سالگردها ، 25 سالگی را سالگرد نقره ای ، 50 سالگی را سالگرد طلایی و 75 سالگی را سالگرد الماسی نامیده اند اما برای 100 سالگی عنوانی نگذاشته اند (شاید امیدی به اینکه کسی یا چیزی به آن سن و سال برسد را نداشته اند!) برای 5 سالگی هم اسمی انتخاب نکرده اند ، اشکالی ندارد شاید فکر کرده اند که 5 سالگی که سن و سال چندانی نیست . اما به نظر می آید 5 سال برای  نشریه ای سینمایی در کشور ما  که  مدیوم خود را درست تشخیص داده و انتخاب نموده ، از خط مشی برگزیده خود بر مبنای محاسبات کاسبکارانه و مد روز تخطی که نکرده ، آن را تکامل نیز بخشیده و گام به گام هم روزآمدش کرده  و ورای کسب آگهی و باز کردن دکان های دونبش از این دست  ، هدف خود را ارتقاء سطح علمی سینما و سینما دوستان  ایران قرار داده است ، واقعا کاری است کارستان و شایسته نام گذاری مناسب که آن را باید به دوستداران فیلم نگار واگذار کرد.

 

3- می گویند مشکل اساسی بحران همیشگی سینمای ایران ، صرف نظر از تهیه کننده غیر متخصص و  اسپانسرهای یکبار مصرف و استودیوهای غیر استاندارد و فیلمسازهای رابطه ای و فیلم های بدون مخاطب و فاصله قابل توجه کیفی از سینمای استاندارد دنیا و سالن های بی تماشاگر و وسایل فرسوده  و هزار و یک  درد بی درمان دیگر که گریبان این سینما را گرفته است ، کمبود یا بهتر بگوییم نبود فیلمنامه های همه جانبه است . یعنی فیلمنامه هایی که هم واجد ارزش های سینمایی باشند و هم برای تماشاگر جذاب و پرکشش . هم موضوعات نو و بکر داشته باشند و هم پرداختی تازه و جدید . هم از کلیشه ها و مکررات فاصله بگیرند و هم برآمده از  فرهنگ و ارزش های ملی و باورهای اعتقادی سرزمین مان باشند ، هم ...

و این نیاز به مطالعه و خواندن و آموختن و اندوختن دارد ، آموزش و مطالعه ای تخصصی و بدون حاشیه ، سیستماتیک و فارغ از پراکنده گویی ، اندیشمند و به زبان امروز سینما ، ... و به نظر می آید در جامعه ای که وضعیت انتشارات سینمایی اش آنهم در سطح تخصصی و بویژه در زمینه فیلمنامه تاسف انگیز و فاجعه بار است و تنها  شمار بسیار محدودی در طول سال ، آثاری تحت عنوان فیلمنامه و فیلمنامه نویسی منتشر می شوند ، کاری که ماهنامه "فیلم نگار" یک تنه انجام می دهد و هر ماه بطور مرتب و منظم ، مجموعه ای از مطالب مفید درباره این عنصر مهم فیلمسازی به همراه حداقل یک فیلمنامه ارزشمند از تاریخ سینما را به خوانندگانش ارائه می دهد ، حقیقتا جای تقدیر و ستایش دارد.

 

4- می گویند مجلات و نشریات سینمایی مملو از افاضات منتقدانه منتقدان محترم است و اغلب این نشریات و صفحات سینمایی را عده ای  معدود  پرکرده اند  (به عنوان یک منتقد اعلام کنم در همین جا ، انزجار خودم را از این یک فقره "می گویند"  اعلام می کنم ). می گویند این که از هر دری بنویسی  و زمین و زمان را به هم ببافی تا صفحاتی را پر کنی ( دور از جون خودمان ) باعث شده تا سطح کیفی نشریات و مجلات سینمایی افت پیدا کند. شاید پر بیراه هم نگویند چون از بعضی نقد و بررسی فیلم ها که در این نشریات چاپ می شود واقعا نمی شود چیزی سردرآورد !( بد نیست بعضی وقتها  یک سوزنی هم به خودمان بزنیم!!) و وقتی قضیه به اینجا برسد همراهش کلی اطلاعات غلط هم بیرون می ریزد و تحویل خواننده  می شود . البته این قضیه منحصر به نشریات نیست و اغلب برنامه های رنگ و وارنگی که تحت عنوان "برنامه سینمایی " شبکه های تلویزیون خودمان را هم پرکرده به همین سندرم پراکنده گویی ، نادرست نمایی و  پرگفتن دچارند. همین هفته گذشته بود که ناغافل پس از تماشای فیلم سینمایی یکی از همین برنامه ها  ، لحظاتی هم به افاضات منتقد و کارشناس برنامه گوش دادم که در همان یکی دو دقیقه اول چند گاف اساسی تحویلمان دادند از جمله کارشناس برنامه ، کارگردان فیلم را یکی از 3 کارگردانی دانست که در طول تاریخ اهدای جوایز اسکار ،  2 اسکار گرفته اند (از دو کارگردان دیگری هم که ذکر کرد ، فرانسیس فورد کاپولا فقط یک اسکار دریافت کرده است !) و منتقد برنامه هم بدون فوت وقت در تایید حرف های او گفت که بله ایشان  اصلا رکورد دار اسکار است !!( نمی دانم پس تکلیف جان فورد چه می شود که 4 اسکار گرفته و فرانک کاپرا و ویلیام وایلر که هر یک 3 اسکار گرفته اند و تعداد زیادی از فیلمسازهای دیروز و امروز از بیلی وایلدر و الیا کازان و رابرت وایز و فرد زینه مان گرفته تا الیور استون و استیون اسپیلبرگ  چه می شود که هرکدام  2 جایزه  اسکار سهم برده اند ؟!!!) . البته قرار نیست هر منتقد و کارشناس سینمایی دایره المعارف تاریخ سینما هم باشد ، اما وقتی اطلاعات کافی و صحیح درباره موضوعی نداریم ، بهتر نیست  درباره آن اظهار نظر نکنیم  و در یک برنامه تخصصی سینمایی اطلاعات غلط تحویل بیننده ندهیم؟

غرض از این زیاده گویی !! این بود که ماهنامه "فیلم نگار" با تخصصی کردن مطالب و نقدهای خود تا حدودی موفق شده از این سندرم رایج بگریزد و با تکلیف مشخص تر با خواننده اش مواجه شود.

 

5- می گویند فیلم ها و آثار ماندگار سینمایی با دو عنصر در هرزمان بیشتر قابل تداعی در اذهان هستند :

 موسیقی و دیالوگ هایشان.

چگونه می توان بعضی از دیالوگ های ماندگار فیلم های برجسته تاریخ سینما که برخی هویت ویژه ای یافته اند را از خاطر برد و با یادآوری شان ، فیلم مذکور را مجددا در خاطره به تماشا ننشست:

"چارلی ! من می خواستم برای خودم کسی بشم ..." ("دربارانداز" الیا کازان  )

"هیچ کس کامل نیست ! " (آخرین دیالوگ فیلم "بعضی داغشو دوست دارن"بیلی وایلدر )

"زامپانو وارد می شود ..." ("جاده" فدریکو فلینی)

" حالا نمی توانم درباره اش تصمیم بگیرم ، شاید فردا به آن فکر کردم" ("برباد رفته " ویکتور فلمینگ)

"بونا سرا ...بوناسرا من به تو چه کرده ام که این طوری با من رفتار می کنی ؟..." ("پدرخوانده " فرانسیس فورد کاپولا)

 

اگرچه هیچگاه ذهن یاری نمی دهد حداقل مقدار بیشتری از دیالوگ های یک فیلم را حفظ کرده و برای تداعی فیلم مورد علاقه ، هر ازگاهی با خود زمزمه کنیم  اما  شاید بارها و بارها اتفاق افتاده که به مغزمان فشار می آوریم که در فلان صحنه آن فیلم چه جملاتی رد و بدل شد و به خود می گوییم که ای کاش فیلمش در اختیارم بود و آن را مرور می کردم (که اغلب حتی در این صورت هم شاید فرصتش نباشد  و یا حوصله مرور یک فیلم 3 ساعته برای یافتن صحنه و دیالوگ  مورد نظر دست ندهد )  اما وقتی فیلمنامه آن فیلم های محبوب در اختیارت قرار بگیرد ، گویی آن فرصت و موقعیت را یافته ای که ولو در کمترین فرصت با فیلم محبوبت همراه شوی و جملاتش را بارها و بارها تکرار کنی ، به ذهن بسپاری و اصلا بدون دنگ و فنگ بدست آوردن فیلم و تماشایش ، آن را در مغزت  مرور نمایی .

بدون تعارف این موقعیت استثنایی را می توانید از ماهنامه "فیلم نگار" بدست آورید ، چون هر ماه حداقل یک فیلمنامه از آثار درخشان تاریخ سینما را در برابرتان قرار می دهد ، بدون آنکه زحمت خاصی بکشید ، فی المثل راهی کتابفروشی ها شوید و به دنبال آن فیلمنامه بگردید. در همین شماره ویژه عید نوروز  ، 3 فیلمنامه هر 3 قسمت پدرخوانده را یک جا در اختیار داشتید . باور کنید همین یک مورد  غنیمت کمی برای دوستداران سینما نیست.

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳۸٥
 

 

به بهانه جام جهانی فوتبال

 

 

هیجان انگیزترین فیلم تاریخ!!

 

 

 

 

گرد مولر در حال گل زدن به اروگوئه  در بازی رده بندی  جام جهانی ۱۹۷۰

 

دقیقا 36 سال پیش یعنی جام جهانی 1970 مکزیک بود که برای نخستین بار تصاویر آن به طور مستقیم بر صفحه تلویزیون ایران نقش بست. با چه شوق و ذوقی به تماشای آن تصاویر سیاه و سفید رنگ پریده می نشستیم و به دلیل عدم تطابق ساعات بازی ها ، گاه تا دم  صبح بازی های فوتبال تیم هایی را می دیدم که اغلب شناخت چندانی از آنها نداشتیم ؛ برزیل با کارلوس آلبرتو و جرزینهو و توستائو و ریولینو و په له و کاپیتن جرسون و دروازه بان فیلیکس ، انگلیس به ستاره هایی همچون گوردون بنکس ، بابی چارلتن ، بابی مور ، جکی چارلتن و...، آلمان (که نمی دانم چطور شد ما الا بختکی طرفدارش شدیم) هم با کاپیتن اووه زیلر ( که آن گل تاریخی دقیقه 90 را در یک چهارم نهایی به انگلیس قهرمان دوره پیش زد تا با گل گرد مولر در وقت اضافی ، ژرمن ها به بازی نیمه نهایی با ایتالیا برسند) ، فرانتس بکن بائر، گرابوفسکی ، لیبودا ، سپ مایر و مولر و...

در آن زمان حتی به مخیله مان هم خطور نمی کرد که زمانی تیم فوتبال ایران در جام جهانی حضور پیدا نماید. به خاطر دارم وقتی تیم فوتبال ایران با هزار دردسر و زحمت به بازی های المپیک مونیخ در سال 1972 رسید ، تنها یک تیم دست گرمی بود برای تیم های خوب آن مسابقات مثل دانمارک (که 5 بر صفر به آن باخت ) و مجارستان( که 4 بر صفر مغلوبش شد). اما امروز تیم فوتبال ایران به عنوان یک تیم مطرح در مسابقات جام جهانی شرکت کرده است.

در آن حال و هوای کودکی ، یک فوتبال دستی کوچک هم خریده بودیم و خودمان هم با دوستان و فامیل بازی های دوره ای به راه انداخته بودیم!! به هرحال آن دوره جام جهانی از ماندگارترین دوره های این پرآوازه ترین لیگ ورزشی جهان بود و ستارگانش نیز ماندگارترین شدند . همچنان که جام ژول ریمه هم با سومین قهرمانی برزیل در همان سال جاودانه گردید. درباره ادعای ماندگاری آن بازی ها و ستارگانش ، همین بس که هنوز مدتی از پایان آن سپری نشده بود که فیلم مستندی از بازی های آن با عنوان "پاطلایی ها" بر پرده سینماها رفت و با استقبال شگفت انگیزی مواجه شد.

به خاطر دارم که همان فیلم رونق عجیبی هم به سایر فیلم ها داد. در واقع از آن زمان که فوتبال تصویری شد ، یعنی با کمک تلویزیون بر تصاویر نقش بست ، انگار که جهش بزرگ و عظیمی در جهانی شدنش برداشته شد. اما این تعامل ، دو طرفه بود یعنی در عین اینکه تصاویر به فوتبال رونق بخشیدند  ، ورزش هم نه تنها از رونق سینما نکاست بلکه طیف دیگری از مخاطبان را که بیشتر عاشق ورزش بودند را به سالن های سینما کشانید ، چنانکه پس از پخش مستقیم مسابقات بکس محمد علی کلی در ایران ، این ورزش هواخواه پیدا کرد (چنانچه در دیگر کشورها هم چنین بود) و از آن پس ، فیلم هایی بسیاری درباره بکس روی پرده رفتند .

از همان هنگام كه جاني ويسمولر، قهرمان شنا به نقش تارزان پا به عرصه سينما گذارد به نوعي هنر هفتم با يكي از فراگيرترين و پرطرفدارترين پديده‌هاي اجتماعي يعني ورزش درهم آميخت. تماشاگران از اين‌‌كه قهرمانان محبوب ورزشي خود يا زندگي آنها و يا ماجراهاي برآمده از دل ورزش‌هاي پرهواخواه را بر پرده سينما مي‌ديدند، لذت بردند.

ابتدا تمايل به مستندسازي از ماجراها و قهرمانان ورزشي در سينما بر دراماتيزه كردن آنها ‌چربيد. اگر چه در همين مستندسازي دغدغه‌هاي فيلمساز رخ مي‌نمود. في‌المثل لني ريفنشتال در 1938، مستند «المپياد» را در مورد المپيك 1936 برلين ساخت و با تصاوير آن به نوعي اسطوره نازيسيم را در چهره و قامت ورزشكاران آلماني به نمايش گذارد و يا ژان ويگو در 1931 در مستند كوتاه «قهرمان شنا» با به تصوير كشيدن حركات مختلف «ژان تاريس» شناگر معروف فرانسوي، تجربياتي تازه در زمينه سينما را به منصه ظهور رسانيد.

اما فيلم‌هاي جنگي خصوصا درباره اردوگاه‌هاي اسيران جنگ جهاني دوم فرصتي مناسب براي پردازش درام‌هاي ورزشي بود كه آثار متعددي را بر پرده سينماها نشاند. از «المپيك در بازداشتگاه» گرفته تا «دو هافتايم در جهنم» و «فرار به سوي پيروزي» جان هيوستن كه جمعي از قهرمانان محبوب فوتبال جهان در نقش سربازان اسير جنگ دوم جهاني با همراهي سيلوستر استالون يك نقشه فرار جنگي از اردوگاه اسيران را در قالب يك مسابقه فوتبال  عملي مي‌ساختند. قهرماناني همچون «پله»، «بابي مور»، «اسوالدو آرديلس» و ...

و فيلم‌هايي همچون «اين زندگي ورزشي» (ليندسي آندرسن)، «تنهايي يك دونده استقامت» (توني ريچاردسون) و «ارابه‌هاي آتش» (هيو هادسن) دلمشغولي‌هاي فيلمساز را از چالش‌هاي روحي انساني بر زمينه قهرماني ورزشي بر پرده سينما مي‌بردند.

به جز اين، برخي ورزش‌هاي بومي مانند ورزش‌هاي رزمي كه ازكشورهاي خاور دور به عالم سينما وارد شد بيش از ساير ورزش‌ها با وجه حادثه و سرگرمي توانست سينما و تماشاگرانش را در اقصي نقاط جهان جذب خود نمايد. از بروس‌لي گرفته تا جكي چان و جت‌ لي بعد نسخه‌هاي غير ژنريك آنها مثل استيون سيگال و ژان كلود ون دام كه ديگر مايه ورزشي را به ماجراهاي جنايي و پليسي كشاندند. اما در يك دهه اخير بومي سازي مجدد آن جذابيت‌هاي ديگري براي سينما خلق كرد كه در امثال «اژدهاي پنهان، ببر خيزان»، «ماتريكس» و «قهرمان» ابواب تازه‌اي براي سينماي نوين آغاز قرن بيست و يكم و تلفيق هنر و انديشه با سرگرمي گشود.

در ميان همه اين فراز و نشيب‌ها، سينماي آمريكا و هاليوود بخصوص در 2 – 3 دهه اخير بيشترين سود مادي و غيرمادي را از درام‌هاي ورزشي به جيب خود سرازير كردند.

سينماي آمريكا در اين زمينه بيش از ساير كشورها تعصب ورزيد و دوربين خود را به روي ورزش‌هاي خاص بومي‌اش زوم كرد. راگبي و بيس بال (به عنوان بومي‌ترين) و سپس بوكس و بسكتبال كه در آمريكا وراي ساير كشورها وجه حرفه‌اي ويژه‌اي پيدا كرد.

دهها فيلم كمدي،‌ حادثه‌اي،‌ ملودرام و ... از دل اين آثار سينمايي ـ ورزشي بيرون زد كه انگشت‌شماري مانند: «گاو خشمگين» (مارتين اسكورسيزي) يا با ديده اغماض «راكي» (جان آويلدسن) و يا «علي» (مايكل مان) در ميان آنها از ارزش‌هايي برخوردار بودند.

در همين 10 سال اخير فيلم‌هاي متعددي همچون: «مانند مايك»، «جام حلبي»، «هوادار»، «براي عشق به بازي» (كه بدترين حضور كوين كاستنر و فاجعه‌بارترين فيلم سام ريمي بود)، «بازي تا مغز استخوان»، «مثل بكهام شوت كن»، «تاره كار» (باكليشه‌اي‌ترين نقش براي دنيس كوايد) و ... به راگبي و بيس بال و بسكتبال حرفه‌اي و بوكس آمريكايي پرداختند وحتي اليوراستون در يكي از ضعيف‌ترين ساخته‌هايش به نام «هر يكشنبه عادي» شخصيت‌هايش را وارد يك داستان فوتبال آمريكايي نمود.

تبليغات فراوان و سرسام‌آور بر روي فيلم‌هايي از اين دست و اكران آنها در فصل‌هاي مناسب علاوه بر سود سرشار مادي، اين نوع ورزش‌ها كه انتقال دهنده بي‌واسطه فرهنگ سنتي خشونت آمريكايي بوده و اشاعه نوعي تفكر نبرد نژادپرستانه را به همراه دارند را به شكل فراگيرتري نه فقط در خود قاره آمريكا بلكه در سراسر دنيا و علي‌الخصوص كشورهاي جهان سوم به همراه داشت. اين تاثير در كشور خودمان در آن حد بوده است كه براي ورزش‌هاي خاصي مثل راگبي و بيس بال (كه هنوز در بسياري كشورهاي اروپايي حتي مطرح نشده) در ايران فدراسيون و هيئت ورزشي استاني تشكيل شده است و با هزينه‌هاي بالا عده‌اي از جوانان به آن مشغول بوده و حتي مسابقاتش از تلويزيون پخش مي‌گردد!!

سال گذشته در عرض یک هفته تابستانی ، شاهد 3 فيلم از گونه درام ورزشي بر پرده سينماهاي جهان بوديم: «بازي وسطي»، «آقاي 3000» و «چراغ‌هاي جمعه شب» با بازي بيلي باب تورنتن كه همه  در ليست 10 فيلم پرفروش آخر هفته سينماهاي آمريكاي شمالي قرار گرفتند. این فیلم هایی بودند که نگاهی مثبت و هواخواهانه به ورزش و هواداری و تماشای آن داشتند اما در این میان ، آثاری هم بودند که در عین نمایش صحنه های جذاب ورزشی و آمیختنش با درام ، نگرشی انتقادی نسبت به پدیده فوق را برمی گزیدند

« Fever Pitch» در معناي خود اصطلاحي است كه براي حالتي از نهايت هيجان به كار مي‌رود و معمولا براي شور و شوق مفرط و هيجان‌زدگي هواداران متعصب ورزشي استفاده مي‌شود. شايد براي كشور و جامعه خومان بتوان «تب فوتبال» را معادلش دانست اما در آمريكا ورزش‌هايي مانند «بيس‌بال» و «راگبي» هيجاني مانند «تب فوتبال» در ايران دارند و هواداران متعصبي در همان حد و اندازه.

شايد بحث درباره درست و نادرست بودن «تب ورزش» در اين صفحه چندان مناسبت نداشته باشد و به يك مقاله يا ميزگرد جامعه‌شناسي بيشتر ربط پيدا كند. اما از آنجا كه برادران فارلي در « Fever Pitch» درواقع نگاهي مضحكه‌آميز و انتقادي نسبت به اين پديده افراطي بسياري از جوامع داشته‌اند. نامناسب نيست با توجه به مضمون و ساختار فيلم، «تب ورزشي» را زير ذره‌بين ببريم. البته همين‌ جا اعتراف كنم كه خود نگارنده از خوره‌هاي قديمي فوتبال است و زماني طرفدار پر و پا قرص پرسپوليس بوده و هنوز هم در  میانه دهه چهارم زندگي (كه به قولي ،آن بچه‌گي‌ها از سرمان قاعدتا بايستي پريده باشد) موقع بازي‌هاي تيم ملي، به هوا مي‌پرم يا به زمين و زمان بد و بيراه مي‌گويم و يا از قلب درد مدتي نمي‌توانم حركت كنم! (خب اين را بگذاريد به حساب عرق ملي و از اين جور حرف‌ها)

اما آنچه واقعيت است همواره اين تب ورزشي نه فقط در كشورهاي جهان سوم و به اصطلاح در حال توسعه (كه بنا به تحليل برخي جهت سرپوش گذاردن بر نارضايتي‌هاي اجتماعي به شمار مي‌آيد) كه در ممالك پيشرفته و صنعتي غرب به شكل و شمايل بسيار خشونت‌بارتر وجود داشته است. دو سال پیش بود  كه مسابقه فوتبال تيم‌هاي اينتر و ميلان به آن وضع تاسف‌بار كشيد و هنوز آن را از ياد نبرده‌ايم فاجعه بلژیک  را در دهه 80 كه باعث محروميت چند ساله باشگاههای  فوتبال انگليس از بازي‌هاي بين‌المللي گرديد.

 

حلقه بازيکنان تيم ملی فوتبال ايران قبل از بازی با تيم بحرين

 

اما نمی توان پنهان کرد که بازی فوتبال ، قرابت های بسیاری با سینما و فیلم دارد ، نقطه اوج و فرود دارد ، نقطه عطف اول و دوم به تماشاگرش ارائه می دهد و از همه مهمتر اغلب و خصوصا در فوتبال امروز ، پایان های پیش بینی ناپذیر برایش رقم زده می شود. می توان بازی فوتبال را یک فیلم پر هیجان فرض کرد که در این صورت بازی های جام جهانی ، اسکار آن محسوب می شوند.