مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥
 

به بهانه فیلم "رمز داوینچی"

 

 

این بار شمشیرها از رو بسته شده !

 

 

 

 

سالها بود که درباره تهاجم فرهنگی و مقاصد پشت پرده آثار هنری ، فیلم ها و محصولات سینمایی  که از

آن سوی آب ها می آمد هشدار داده می شد ، سالها بود که گفته می شد فرقه ها و کالت های من درآوردی که هر روز به عناوین مختلف عرفان و تصوف و "ذن" و "اک" و  امثالهم سر برمی آورد ، ساخته و پرداخته محافل مشکوک است ، سالها بود که نسبت به سوءاستفاده حرکت های نامعلوم جمعی برپایه برخی مطالبات برحق مردم ، روشنگری می شد ، اما همواره با نگاهی بدبینانه و از جهت محدود کردن آزادی ها به این هشدارها و روشنگری ها می نگریستند و از طرفی برخورد حذفی صرف با پدیده های مذکور بدون هرگونه آگاهی بخشی و تنویر افکار ، نگاه فوق را تشدید می نمود.

اما به قول معروف ، عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. فیلم "رمز داوینچی" ساخته اخیر ران هاوارد که کتابش هم سر و صداهای  فراوانی برپا کرد ، در ورای قصه خود که از قضا این بار مستقیما به مسئله ایدئولوژی پشت ماجرای بسیاری از آثار هنری و فیلم های هالیوودی می پردازد ، کلید گشایش رمز و راز این آثار نیز به شمار می آید.

فیلم (برخلاف آنچه در تبلیغات سرسام آور جهانی مورد تاکید قرار گرفت و از جانب بعضی نویسندگان و منتقدین وطنی هم دنبال شد!) راجع به فرقه واتیکانی"اپوس دی"  نیست ، بلکه درباره انجمن سری یهودی است به نام "خانقاه صهیون"(ریشه های فکری صهیونیسم امروز) که ادعا می شود در اوایل هزاره دوم میلادی توسط یکی از پادشاهان فرانسه(به نام "گاد فروی دو بویلون" که مسیحی هم بوده )  و  طی جنگ های صلیبی هم فاتح "اورشلیم" شد ، بوجود آمده تا رازی مهم باقیمانده در خانواده او را حفظ نماید.

از همین جا پارادوکس قصه و فیلم شروع می شود که پادشاهی مسیحی و مدعی دارا بودن یک راز مهم مسیحیت ،  انجمن مخفی یهودی برای حفظ رازش تشکیل می دهد! قضیه چیست ؟ مگر همین یهودیان نبودند که حتی بنا بر برخی اسناد و مکتوبات تاریخی خود عامل اصلی به صلیب کشیدن حضرت عیسی مسیح (ع) شدند؟

قصه از اینجا و با باز شدن گوشه هایی از راز"انجمن اخوت خانقاه صهیون" ، پارادوکس آمیزتر می شود. گوش کنید !

بعد از اینکه شخصیت های اصلی فیلم یعنی "پرفسور رابرت لنگدن" (متخصص آمریکایی نشانه شناسی مذهبی با بازی تام هنکس) و " سوفی نی وو"( متخصص رمز گشایی پلیس پاریس با ایفای نقش ادری تاتو) متوجه می شوند که مسئول موزه لوور پاریس ( از رهبران خانقاه صهیون که ضمنا پدر بزرگ سوفی هم بوده) به دلیل افشای راز مهمی که قصد داشته آن را در اختیار نوه اش بگذارد ، به قتل رسیده ، طی درگیری ها و فراز و نشیب هایی که گام به گام باعث می شود  گوشه هایی از راز مذکور برآنها معلوم گردد ،  به ویلای یکی از دوستان پرفسور لنگدن به نام "سر لی تیبینگ"(تاریخ شناس برجسته کالج سلطنتی انگلیس که از سوی ملکه لقب شوالیه گرفته و تحقیقات مفصلی درباره همان راز مهم دارد ) پناه می برند. "سر لی" برای سوفی اسرار "انجمن مخفی خانقاه صهیون" را برملا می کند . او با تکیه بر تابلوی "شام آخر" لئوناردو داوینچی ، ادعا می کند که مقصود از "جام مقدس" که سالیان متمادی محل بحث و فحص عیسویان بوده ، واقعا یک  شیء نبوده بلکه یک فرد و آنهم یک زن به نام مریم مجدلیه است که برخلاف تمامی روایات تاریخی ، همسر حضرت عیسی مسیح شده و از او نسلی بوجود می آورد. از همین جهت او از اورشلیم گریخت  و در فرانسه توسط یهودیان محافظت شد!!(جل الخالق ! یهودیانی که خود باعث و بانی مصلوب شدن عیسی مسیح شده بودند ، حالا از ذریه او مراقبت می نمایند!!) قرنها بعد نسل او یعنی همان فرزندان عیسی مسیح با سلسله ای از پادشاهان فرانسه در آمیختند که یکی از نوادگانشان  ، همان"گاد فروی دو بویلون" فاتح اورشلیم  و بنیانگذار " انجمن مخفی خانقاه صهیون"  بوده است. او برای حفاظت از اسنادی که افشاگر  راز مریم مجدلیه است  ، شوالیه هایی را به نگهبانی از آنها می گمارد و یهودیان انجمن در طول تاریخ حافظ آن راز و فرزندان مسیح شده اند تا مسیحیت واقعی به دور از تعرض کلیسا باقی بماند!!!

واقعا این هم از شوخی های تاریخ نویسان و راویان امروزی است که لابلای زرورق فیلم های جذاب چگونه هر هجویاتی را به خورد مخاطبانشان می دهند و برای اینکه آن هجویات  چندان توی ذوق مخاطبان نزند ، مانور تبلیغاتی شان را برروی جنبه های نه چندان مهم فیلم قرار می دهند (مثل آنچه برای فیلم "رمز داوینچی" روی فرقه "اپوس دی" صورت گرفت) و البته ورای آن ، ایدئولوژی صاحبان سرمایه و کارفرمایان خود را قالب می کنند.

ادعای محافظت از راز مسیحیت ، بزرگترین ترفند برای پوشاندن ماهیت یهودی طراحان قصه است و البته این قضیه خلق الساعه نبوده و پشتوانه و زمینه ای تاریخی و کهن دارد ، شاید از همان اوایل هزاره دوم که فرقه های مخفی و تصوف یهود تحت عناوینی مانند  "کابالا" و "فرانکیسم" به وجود آمدند و با سوءاستفاده از وضعیت نابسامان کلیسای قرون وسطی  و رنجی که مسیحیان معتقد از اختلافات رهبران مسیحیت می بردند ، قصد کردند که بالاخره به انزوای هزار ساله یهودیان پایان بخشند . از همین رو برای جذب مسیحیان به فرقه های مخفی خود (که در اصل یهودی منش بودند) خود را پیرو مسیحیت اولیه و مخالف مسیحیت تحریف شده کلیسا معرفی نمودند ، بنابراین بسیاری از مسیحیان را به فرقه های خود جلب کردند. بعدا مدعی شدند که اساسا حضرت عیسی بن مریم در واقع مسیح اصلی نبوده و بشارت دهنده مسیح بن داوود  بوده که  در آینده ظهور می کند.

ادعای حفاظت از ذریه آن مسیح اولیه هم یکی دیگر از همان ترفندهایی بود که مسیحیان را نسبت به حضرت عیسی مسیح (ع) بی اعتقاد ساخته و برای ظهور مسیح جدید (در واقع از میان یهودیان) آماده نمایند.

نکته جالب آنکه حتی تئودور هرتزل (بنیانگذار تفکر صهیونیسم در اواخر قرن نوزدهم ) هم  در ابتدا مردم را به مسیحیت دعوت می کرد و خود را پیرو مسیحیت واقعی معرفی می کرد.

نویسنده داستان (دن براون ) و سازندگان فیلم "رمز داوینچی" این بار برخلاف معمول ایدئولوژی پردازان هالیوود ، (شاید عمدا) خیلی شعاری و واضح ، عقاید خود را بیان کرده و برخلاف آنچه که در خود فیلم مطرح می شود ، به لابلای قصه ها و داستان ها و موسیقی پر نماد و مملو از سمبل نرفته اند.( در کتاب و فیلم مطرح می شود که در طول تاریخ بسیاری از هنرمندان پیرو خانقاه صهیون ،  در عین حال افشاگر راز مریم مجدلیه یعنی همان" جام مقدس " و فرزندان مسیح بوده اند ، یعنی در واقع ایدئولوژی صهیون را تبلیغ کرده اند  و  از اسامی افراد و آثار ذیل صریحا نام برده می شود  :لئوناردو داوینچی که از اربابان خانقاه بوده تا ویکتور هوگو و بوتیچلی و ایزاک نیوتن و بتهوون و سمفونی "فلوت سحرآمیز" و ... حتی والت دیزنی و قصه های معروفش مثل سیندرلا و سفید برفی و زیبای خفته و ... و کارتون هایی مثل "شرک" و "پری دریایی" و...و "هری پاتر" و... چراکه همگی به دنبال بانو یا فرزندان و نسل گمشده و همان راز جام بوده اند . البته  شخصا  به آنها کارتون هایی  همچون "هاچ زنبور عسل" و  "حنا ، دختری در مزرعه " که سالها از تلویزیون پخش می شد را هم اضافه می کنم !!)

در نقاط مختلفی از کتاب و فیلم به نشانه ها و خصوصا علامت مخصوص صهیونیسم (یا همان ستاره داوود ) به طور واضح اشاره می شود. بارها در فصل های گوناگون ، بر مثلث ها و هرم های مستقیم و وارونه و ترکیبشان که علامت صهیونیسم را می سازد ، تاکید می شود و آن را  در تصاویر متعددی به نمایش در می آورند. در دیالوگ های توضیحی مابین شخصیت های فیلم و مونولوگ طولانی "سر لی تیبینگ" ، و همچنین بعدا در توصیفات دیگر پرفسور لنگدن ، علامت صهیونیسم ، نشانه تقدس زن و مرد ،  تعادل ارتباط آنها و قدرت بشریت تلقی می شود  و حتی بر سر در عبادتگاه "راسلین" (  انتهای آدرسی  که از راز و رمزهای  پدربزرگ سوفی حاصل می شود و در اواخر فیلم هم مکان اصلی خانقاه صهیون و هواداران نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه معرفی می شود) ، همان علامت صهیونیسم به طور شفاف در کادر دوربین قرار  می گیرد .

این فرقه هم اکنون نیز تحت عنوان "کابالا" (انجمن تصوف یهود) فعال است و البته این روزها دیگر مخفی نبوده و بنا به دست و دلبازی روسای سرمایه دارش که حاکم بر عظیم ترین کمپانی ها و موسسات صنعتی ، تجاری و رسانه ای دنیا هستند ، کاملا علنی فعالیت می کند.

جالب است بدانید رهبر 75 ساله این فرقه به نام " فیوال گروبرگر" که اینک با نام "فیلیپ برگ" شناخته می شود و به نوشته روزنامه دیلی میل از قدرتمندان پشت پرده هالیوود است ، به کمک همسرش و به طور علنی "مرکز آموزش کابالا" را تاسیس نموده و بسیاری از هنرپیشه های معروف را به خود جلب کرده ، از جمله : "مدونا" ، "الیزابت تیلور" ، "باربرا استرایسند" ، "دیان کیتن" ، "دمی مور" ، " بریتنی اسپیرز" ، "وینونا رایدر" ، "میک جاگر" و حتی  از فوتبالیست ها "دیوید بکام" و زنش را به عضویت فرقه مزبور درآورده است.

دیگر چه تردیدی برای تبلیغ ایدئولوژی و تفکر یهودیت جدید یا صهیونیسم در میان فیلم های متعدد هالیوود باقی می ماند ، وقتی در فیلم "رمز داوینچی" ، بدون هیچگونه پوششی سخن از جستجوی "جام مقدس" توسط سازندگان آثار هنری می شود و حتی به طور شفاف ، نام آنها برده می شود .

 

حالا می توان دریافت:

که چرا مثلا شهر آزادیبخش فیلم "ماتریکس" ، همنام "صهیون" و همان خانقاه مخفی یهودی هاست و زایان (تلفظ انگلیسی صهیون) نامیده می شود؟

که چرا اینچنین برای داستان نه چندان تازه ای به نام "هری پاتر" هزینه های سرسام آور صرف می شود؟

که چرا از آن همه امپراطوران خونخوار روم ، فقط ماجرای "تیتوس" که یهودیان را قتل عام کرد به فیلم برگردانده می شود؟

حالا می توان متوجه شد که قضایای نمایش مناسک جنسی که در اغلب فیلم های هالیوودی نمودی فریبنده دارد  از کجا ناشی می شود.و اصلا آن کالت های عجیب و غریب عرفان جنسی از چه تفکر و مشربه ای تغذیه می شوند  ویا  برخی  هواداری های افراطی و فمینیستی از حقوق زنان از کجا آب می خورد.

این بار گویی شمشیرها از رو بسته شده اند ، همان گونه که لشگر فرهنگی سازمان سیا و ناتو ، علنا خود را معرفی می کند.

حالا صهیونیست ها هم ماموران فرهنگی شان را از پشت پرده بیرون انداخته اند. شاید هم اینها ماموران سوخته ای  بوده اند و از این پس ، برنامه و طرح های تازه ای در دستور قرار گرفته است.

 

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥
 

به بضاعت محدود برانکو باختیم

 

دومین بازی تیم ملی فوتبال ایران در المپیک مونترال 1976 در مقابل تیم لهستان بود. لهستانی که دو سال قبل از آن  با بازیکنانی همچون : ژارماخ ، لاتو و کازیمیر داینا و همچنین دروازبان بلند قامتی به نام توماژفسکی (که استاد گرفتن ضربات پنالتی لقب گرفته بود) در جام جهانی مونیخ شگفتی آفریده بود و با شکست دادن برزیل قهرمان جام ژول ریمه ، به مقام سوم جهان رسید.

تیم ایران هم با مربی گری حشمت مهاجرانی که از تیم ملی جوانان ، آن را همراهی کرده بود ، علیرغم کمی تجربه ، خوش آهنگ و جوان بود. فقط بگویم که همین تیم جوان توسط کاپیتن خود ، علی پروین در دقیقه 6 بازی به همان توماژفسکی غول پیکر گل زد و این گل را تا پایان نیمه اول حفظ کرد تا تیم ایران با پیروزی در مقابل  تیم لهستان  با همه ستارگانش  که دو هفته بعد هم نایب قهرمان فونبال المپیک شد ، به رختکن استراحت بین دو نیمه برود.

اما در نیمه دوم ، همه چیز تغییر کرد . در همان زمان هم نیمه دوم ، نیمه مربیان بود و مربی تیم لهستان با یک تغییر تاکتیکی ، و جابه جایی لاتو و ژارماخ ، در طول 10 دقیقه 3 گل به تیم ایران زد و نتیجه را 3 بر یک کرد. متاسفانه در همان زمان هم مربی تیم ملی فونبال ایران یعنی حشمت مهاجرانی ، علیرغم قابلیت های بسیار و اینکه به دنبال فرانک اوفارل تحولی در فوتبال ایران به وجود آورده بود ، اما کمتر با فوتبال روز دنیا آشنا بود و در واقع از نبرد مربیان در نیمه دوم چندان سر رشته نداشت. از همین رو در مقابل تدبیر مربی لهستان نتوانست چاره مناسب را بیندیشد و خیلی ساده بازی را واگذار کرد. اگرچه با تلاش بازیکنان تیم ، حسن روشن گل دوم را هم به لهستان زد و 10 دقیقه پایانی هم به رغم عدم حصول نتیجه ای با حملات متعدد فوتبالیست های ایرانی روی دروازه لهستان گذشت ولی  تیم ملی فوتبال ایران در واقع مغلوب سربلند مسابقه شد. چراکه در آن مسابقه ، تا آخرین لحظات بازی به هیچوجه بازی را واگذار نکرد و بازیکنانش پا به توپ بودند. اما آنچه انجام داد ، همه بضاعت حشمت مهاجرانی ، مربی اش بود.

این دقیقا همان اتفاقی است که روز یکشنبه 21 خرداد 1385 در استادیوم نورمبرگ آلمان و در جریان جام جهانی 2006 برای تیم ملی فوتبال ایران در بازی با مکزیک افتاد. تیمی که به قول یکی از قدیمی ترین و باسواد ترین مفسران ورزشی تاریخ فوتبال ایران (که به هیچوجه هم با کسی تعارف ندارد) برای اولین بار در این تاریخ (حداقل در نیمه اول این بازی) به معنای واقعی فوتبال بازی کرد و برای فوتبال ایران اعتبار خرید. به قول او تیم ملی فوتبال امروز ایران ، بهترین تیم فوتبال تاریخ ما است و با بازیکنانی تکنیکی و با تجربه جهانی.

اما آنچه مربی  تیم مکریک انجام داد و تیمش را برای نیمه دوم متحول نمود ، این بود که با آنالیز  نیمه اول ، در همان آغاز وقت دوم ، 2 بازیکنش و 5 دقیقه بعد بهترین گلزنش را تعویض کرد.(اگرچه با این تعویض ها هم تا آن اشتباه فاجعه آمیز میرزا پور و رحمان رضایی به نتیجه نرسید ) ولی در برابر او ، برانکو ایوانکوویچ چیزی برای ارائه و مقابله نداشت.

در نیمه دوم آشکار قوای بازیکنان تیم ایران به خصوص کریمی و مهدوی کیا ، هاشمیان و آندرانیک تیموریان که  در واقع پیستون راه اندازی بازیکنان بودند و در نیمه اول حسابی دویده بودند ، کاملا تحلیل رفته بود  و به این ترتیب کلیت تیم افت کرد و ناچارا در مقابل حملات بازیکنان تازه نفس  مکزیک ، عقب کشید.

برانکو راست می گوید ، واقعا او دستور عقب کشیدن نداده بود . چون که بازیکنان تا همان دقیقه 76 که ایران گل دوم را روی اشتباه محض دروازه بان و مدافع میانی تیم دریافت کرد ، هر آنگاه که فرصت یافتند ، دست به حمله زدند.

نمونه اش حمله دوتایی هاشمیان و مهدوی کیا ، چند دقیقه قبل از گل ، یا ضربه سر خطرناک ولی ناقص علی دایی و...

اما توان تیم چنان کاسته شده بود که قدرت ادامه حملات و تقابل با بازیکنان تازه نفس مکزیک را نداشت. علی کریمی بیش از یک نیمه نمی بایست بازی می کرد ، چون دکترش هم چنین اجازه ای نداده بود. با کاهش توانایی او ، تیم هم آرام آرام فرو ریخت. چراکه برانکو تدبیری برای نه فقط جانشینی  فردی  او ، بلکه برای جایگزینی سیستمی که براساس کریمی طراحی شده بود ، در آستین نداشت. جانشینش ، مهرزاد معدنچی بود که اصلا بازیکنی تهاجمی است و به درد ضد حمله ها می خورد و نه تغذیه خط حمله . با فیکس شدن او در سمت چپ ، هاشمیان و مهدوی کیا هم که در نیمه اول بطور سیال جای خود را مرتبا تعویض می کردند و مدافعان حریف را گیج کرده بودند ، فیکس شدند و همراه خسته شدن آندرانیک تیموریان که در نیمه اول در همه جای زمین ، پرتوان دیده می شد ،  تیم از نفس افتاد . ورود دیر هنگام آرش برهانی ، آنهم به جای نصرتی ، در واقع به جز نوشداروی پس از مرگ سهراب نبود.

کار خود را راحت نکنیم و گناه را به گردن میرزا پور و رحمان رضایی و حتی علی دایی نیندازیم. باور کنید که اگر علی دایی هم با آن شرایط تیم (بی برنامگی پس از خروج علی کریمی) بیرون می آمد ، اتفاق خاصی نمی افتاد ، بلکه شاید گل دیگری هم می خوردیم ، چراکه دایی چند مورد در خط دفاعی و در مقابل حملات و فشار بی امان مهاجمان مکزیک ، موثر بود و دروازه تیم را نجات داد. از نوع اشتباهات میرزاپور و رضایی را بزرگترین دروازه بان ها و مدافعان هم مرتکب می شوند . بالاخره بازی ها روی همین اشتباهات  و گل ها می گذرد ولی این دلیل نمی شود که پس از خوردن حتی دوگل ، یک تیم فوتبال حرفه ای ، ویران شود. در همان المپیک مونترال ، حتی وقتی تیم فوتبال ایران 3 بر 1 از لهستان عقب افتاده بود ، بازهم خستگی ناپذیر بازی می کرد. از این وقایع  حتی در تاریخ فوتبال خودمان بسیار رخ داده است . مسئله اصلی آنجاست که چرا تیم باید در نیمه دوم آنچنان کم بیاورد. چرا مربی تیم ، برنامه و طرحی برای جبران از نفس افتادگی بازکنانش ندارد.

قبول دارم که همه این حرفها از بیرون زمین است و امثال من هرگز نمی توانیم ، شرایط مربی تیم را درک کنیم ، اما یک واقعیت در برابرمان وجود دارد :  نه مکزیک تیمی بود که با این نتیجه ، شایستگی برد ایران را داشته باشد و نه این تیم ایران چنان بود که لایق باخت به مکزیک باشد. باور کنید شخصا آدم خیال پردازی نیستم و حتی پیش از تماشای بازی مکزیک ، براین باور بودم که او برنده واقعی بازی است . اما وقتی بازی مکزیک را دیدم ، به این نتیجه رسیدم که حقیقتا آن نبود که فکر می کردم . من هنوز هم فکر می کنم که آن برد رویایی ایران بر استرالیا در 8 آذر 1376 واقعا منطقی نبود. هنوز هم معتقدم که تیم فوتبال هلند بایستی  در جام جهانی 1978 آرژانتین گلهای بیشتری به تیم ایران می زد. اما به نظرم  مغلوب کردن این تیم ملی فوتبال در یکشنبه 21 خرداد ، به راستی حق مکزیک نبود.

اما چه می شود کرد که بضاعت برانکو همین بود. بیش از این در توانش نیست. خودش هم ادعایی ندارد که مربی درجه یکی است ، در حالی که بازیکنان ما حتی ذخیره هایی همچون خطیبی و شجاعی و عنایتی ، همگی درجه یک هستند و قابل قیاس با بزرگان جهان. واقعیت این است که برانکو ایوانکوویچ یک مربی درجه دو محسوب می شود. او نمی تواند در نبرد با مربیان درجه اول جهان ، پیروز میدان باشد. این حقیقت را باور کنیم. باخت دیروز تیم فوتبال ایران به مکزیک به خاطر اشتباه میرزا پور و رحمان رضایی و یا کم کاری دایی نبود. بلکه فقط و فقط به دلیل بضاعت محدود برانکو در مقابله با مربیان درجه بالاتر بود. و این باخت ها در مقابل تیم های بزرگ ادامه خواهد یافت نه به خاطر اینکه بازیکنان ما از آنها کمتر هستند . دیروز بزرگان مکزیک مثل "بورگتی" و "مارکز" در مقابل بازیکنان ما ، کمترین مجال خودنمایی پیدا نکردند و این قابل لمس بود که بچه های تیم ملی ما به لحاظ کلاس فوتبال ذره ای از آنها کم ندارند. حتی وقتی بازی دیشب پرتقال با آن ستاره هایش را هم دیدیم بر این باورم ، مصرتر شدم. اما نقطه ضعف تیم ملی فوتبال ایران ، تنها بضاعت محدود مربی اش است و بس.

مسئولین فوتبال کشور بایستی توجه داشته باشند ، اگر می خواهیم در عرصه های جدی و مهم جهان فوتبال حضور موفق و قابل قبول داشته باشیم ، نیاز به یک مربی درجه یک داریم .

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٥
 

ترور ، وحشت و خیانت زن رییس جمهوری آمریکا

در فیلم های امروز هالیوود

 

 

مستر پرزیدنت !

 

لطفا کلاهتان را بالاتر بگذارید!!

 

 

 

 

مایکل مور نویسنده ، محقق و فیلمساز آمریکایی ، در فیلم "بولینگ برای کلمباین"(2001) با یک تحقیق و بررسی عمیق و جامعه شناسانه ، به این نتیجه می رسد که علت رخداد سالانه بیش از 11 هزار قتل با گلوله و اسلحه  در آمریکا ، فضای وحشت و هراسی است که رسانه های این کشور در جامعه ایجاد می کنند. رسانه هایی که همواره در حال دشمن تراشی موهوم و خلق منابع ترس و وحشت فرضی برای مردم هستند. حدود نیم قرن دامن زدن به جنگ سرد و ترساندن از کمونیسم اینک جای خود را به هراس از تروریسم داده  و سرمایه داران آمریکایی با استفاده از صنعت دوم خود( پس از اسلحه ) یعنی سینما برای فعال ماندن صنعت اول ، همچنان به زمینه سازی مشغولند.

گونتر گراس نويسنده سرشناس آلمانى و دارنده جايزه نوبل ادبيات  هفته گذشته در روز سه‌شنبه 2 خرداد ماه (۲۳ ماه مه) و در هفتاد و دومين كنگره‌ى جهانى انجمن قلم «پن» در  حضور حدود ۴۵۰ نماينده از ۸۰ كشور جهان ، دولتهاى آمريكا و انگلستان را به «رياكارى» متهم كرد و آنها را در مظان اين اتهام قرار داد كه با سياستهاى خود به گسترش تروريسم كمك مى‌كنند. وى گفت: "در شرايط كنونى در دام تكبر يگانه ابرقدرتى گرفتار آمده‌ايم كه در پى يافتن دشمنى جديد موفق بوده است. ابرقدرتى كه مى‌خواهد بر تروريسمى خودپرورانده ـ نگاه كنيد به اسامه بن‌لادن ـ با ابزار اسلحه غلبه كند. ولى جنگى با زيرپا نهادن قوانين جهان متمدن به راه افتاد كه نه تنها پايان نيافته، بلكه بر گستره‌ى ترور نيز افزوده است".

و جوزف مک براید ، نویسنده ، منتقد و محقق آمریکایی براین باور است که بسیاری از آنچه در داستان ها و فیلم های  تخیلی درباره آینده تاریک بشر پیش بینی شده بود ، در آمریکا و سیاست های دولتمردانش اتفاق افتاد ، مانند :"1984" جرج ارول که مایکل رادفورد به فیلم برگرداند (مک براید می نویسد :به نظر می رسد کابینه جرج واکر بوش نوول کلاسیک اورول را دزدیده و آن را به راه و رسم زندگی تبدیل کرده است.) ، "گزارش اقلیت " فیلیپ دی دیک که استیون اسپیلبرگ بر اساسش فیلمی ساخت ، "فارنهایت 451" ری براد بری که فرانسوا تروفو فیلمش را ساخت و نوول های دیگری مثل "می تواند اینجا اتفاق بیفتد" سینکلر لوییس .

بنا به نوشته  خانم فرانسیس ساندرس در کتاب " جنگ سرد فرهنگی : سیا و جهان هنر و ادب "  که براساس خاطرات "کورد مه‌ير"، رئيس بخش عمليات بين المللي سيا، و دوست او، "آرتور شلزينگر" (پسر)، همچنین  "ملوين لاسکي" از اعضای بالای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)  تنظیم شده ، سازمان سیا با سرمایه حدود 34 میلیون دلار شبکه رسانه ای  عظیمی برای تبلیغات علیه بلوک شرق راه اندازی می کند و از جکسن پولاک نقاش گرفته  تا آرتور کوستلر، سيدني هوک ،ايناتسيو سيلونه و جرج ارول و ... همه را علیه به اصطلاح خطر کمونیسم  به خدمت می گیرد.

 

اینک بازهم سینمای هالیوود به کمک  سیاستمداران آمریکایی آمده تا برای آنچه خود اشاعه دمکراسی و حقوق بشر در دنیا می خوانند ، بهانه بتراشد. همانگونه که با انهدام 2 برج نیویورکی ، دو کشور را به تصرف خود درآورد.

راستی یادتان هست در چند ماه  و حتی یک سال قبل از 11 سپتامبر 2001 ، چه فیلم هایی از هالیوود ، سالن های سینمای جهان را به تسخیر خود در می آورد؟ قسمت دوم "ماموریت غیرممکن" و آن ویروس خطرناک که گویا همه دنیا را قرار بود آلوده کند را به خاطر می آورید؟ فیلم "گلادیاتور" را چطور،  که علیرغم همه شایستگی ها و حتی جوایزی که رقیبش "قاچاق" به خود اختصاص داد ، ناگهان فیلم برگزیده مراسم اسکار لقب گرفت؟!

بعد از 11 سپتامبر 2001 و قبل از حمله به افغانستان ، اکران وسیع آثاری همچون "سقوط بلک هاوک" ، "پشت جبهه دشمن" ، "بازی جاسوسی" ، "آخرین قلعه" و ... را فراموش کرده اید که  در همه آنها برای دخالت های نظامی آمریکا در سرزمین های دیگر ، بهانه های آزادیبخش  و انسان دوستی تراشیده می شد و سربازان آمریکایی همچون فرشتگان نجات به یاری ملل جهان سوم می شتافتند ؟!!

و یا قبل از هجوم به عراق  در مارس 2003 فیلم هایی از سینمای هالیوود را شاهد بودیم همچون "ما سرباز بودیم" (رندال والاس) که اصلا دخالت یانکی ها در ویتنام و ریختن هزاران تن انواع بمب های ناپالم و خوشه ای و میکروبی بر سر مردم ویت مینه ، امری الهی و مقدس برای آمریکاییان تصویر شد. (مل گیبسن در این فیلم به نقش فرمانده گروهی از نظامیان آمریکایی که در نخستین درگیری با ویت کنگ ها در نوامبر 1965 حضور داشته ، پیش از اعزام به ویتنام ، در کلیسا ساعتها با خدا و مسیح راز و نیاز می کند و از اینکه وظیفه مقدس سرکوب مردم ویتنام که در نظر او دشمنان آزادی و بشریت هستند ، برعهده اش گذارده شده ، شکر می کند! مثل جرج بوش که گویا  در یک سخنرانی ، خود را فرستاده خدا خوانده و گفته که تسخیر افغانستان و عراق ، ماموریتی بوده که از سوی خداوند برعهده اش گذارده شده است!!)

اینک نیز اغلب فیلم ها و سریال های  تبلیغاتی که از آن طرف آب می آید ، مملو از نمایش توطئه های تروریستی علیه ملت و رییس جمهور آمریکاست که  ماموران وظیفه شناس اف بی آی و سرویس مخفی و "سیا" برای نجات دنیا جان فشانی می کنند و تروریست های خبیث را ناکار می سازند!!!

در همین ماه اخیر چند فیلم به همین مسئله پرداخته و حتی ترور رییس جمهوری آمریکا را در کادر دوربین قرار داده اند؟ چه خبر است ؟آیا همانطور که ماههاست برخی کارشناسان سیاسی دنیا مطرح می کنند ، بهانه بعدی برای حمله نظامی به کشور سوم ، ترور جرج دبلیو بوش است ؟ (به نظر نمی آید وقتی برای سرمایه داران حاکم برآمریکا و لابی های یهود همدستشان ، نابودی 3-4 هزار انسان در برج های تجارت جهانی و به هم ریختن کلان شهری همچون نیویورک اهمیتی ندارد ، قربانی کردن کسی همچون جرج دبلیو بوش ، مسئله مهمی باشد). حتما فیلم "کاندیدای منچوری" را در سال 1962 به خاطر ندارید که درباره ترور کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا بود و یک سال پس از نمایش آن ، جان .اف. کندی به قتل رسید!!

 

محافظ

The Sentinel

 

این جدی ترین فیلمی است که اخیرا درباب ترور رییس جمهوری آمریکا ساخته شده و در آن یک مامور سرویس مخفی محافظ رییس جمهوری به نام "پیت گریسن" (بابازی مایکل دوگلاس که خودش نیز زمانی نقش رییس جمهوری را بازی کرد) متهم به توطئه ترور می شود.ماجرا هم ازآنجا آب می خورد که ازعکس های روابط غیر افلاطونی وی با زن رییس جمهوری ايالات متحده به نام سارا بلنتاین(بابازی کیم بیزینگر) پرده برداشته می شود و برای سرپوش گذاردن برماجرا وی باید با رییس توطئه گران دیدار کند . برای همین قضیه اف.بی آی و کاراگاهش مامور" بریکن ریج" ( با ایفای نقش کیفر ساترلند که انگار مستقیما از سریال تلویزیونی  "24" آمده با همان فیگورها و افه های پلیسی)  که از شاگردان سابق گریسن است را مشکوک کرده تا مانند ستوان جرالد سریال "فراری" به دنبال دکتر کمبلی باشد که اینک در واقع از یک طرف از خودش و رسوایی رابطه اش با زن رییس جمهوری آمریکا  می ترسد   و از طرف دیگر به دنبال تروریست هایی است که نقشه قتل مستر پرزیدنت را در سر دارند. حالا توجه کنید که گویا رهبر این تروریست ها (که هویتشان هیچگاه در فیلم به طور کامل مشخص نمی شود) یک مرید آریایی  نئونازیست هایی است که می خواهند در کاخ سفید نفوذ کنند!(توجه می فرمایید با چه ظرافتی طرف ، هم نئونازیست است که از دشمنان یهودیان به شمار آید و هم از نژاد آریایی است که یک جوری با ایرانی ها مرتبط شود!!) خصوصا که گویا جناب پرزیدنت هم ملاقاتی با نمایندگان اسراییل در محلی مثل کمپ دیوید دارد که در همان جا هم هلیکوپترش مورد اصابت موشک تروریست ها قرار می گیرد.

خلاصه جنس جور جور است و همه چیزها برای محکومیت مخالفان مستر پرزیدنت آماده !! فقط اینکه آقای کلارک جانسن با تجربیاتش از کارگردانی سریال های تلویزیونی نتوانسته از پس ساخت این فیلم برآید و فیلم "محافظ" ، اثری گل و گشاد ، بی در و پیکر و به قول دوستان خیلی هندی از آب درآمده است و حیف از مایکل دوگلاس و کیم بیزینگر که سابقه خود را با چنین هجویاتی خراب می کنند . خصوصا صحنه ای که مامور بریکن ریج تقریبا تا نصف فیلم را به دنبال گریسن دویده و حالا که به او می رسد و حتی گلوله ای هم نصیب شانه اش می کند ، با دوکلمه مظلوم نمایی جناب گریسن که من نبودم و بی تقصیرم و خودم به دنبال تروریست های واقعی هستم   ، دستش شل می شود و در یک لحظه ازاین رو به آن رو می گردد. بعد از آن هم دیگر خود همسر رييس جمهوری آمريکا وارد گود شده و به قول معروف می گوید :"با ما بود"!!

البته اوایل فیلم پیت گریسن تا حدودی می خواهد ادای جیم گریسن فیلم "جی اف کی" را در بیاورد (شاید شباهت فامیلی شان هم از همین روست) و با یادآوی ترور "ریگان" به خود می لرزد و مرتبا کابوس ترور رییس جمهور را می بیند. اما با پیشروی داستان متوجه می شویم که این آقای گریسن نه تنها در کاراکتر شباهتی به جیم گریسن با آن تعصب میهنی و غیرت وطن پرستی ندارد که در بازی هم جناب مایکل دوگلاس فرسنگ ها از کوین کاستنر عقب مانده است. بعد از آن فیلم کمی تا قسمتی شبیه فیلم "در خط آتش" ولفگانگ پیترسن می شود که در آن هم کلینت ایستوود فکر و خیال هایی مثل پیت گریسن داشت .

 

 

 

 

بازی آخر

End Game

 

در این فیلم که ساخته فیلمسازی تایوانی الاصل "اندی چنگ"  است (این روزها تعداد زیادی از این دست تایوانی ها و چینی ها بخشی از سینمای هالیوود را قرق کرده اند) در همان اوایل کار دخل مستر پرزیدنت می آید و قهرمان داستان که او هم از ماموران سرویس مخفی رییس جمهوری است به نام "الکس تامس" ( با بازی کوبا کودینگ جونیور) انگشت به دهان می ماند ! (تقریبا به یاد نمی آورم به جز آثاری که به نحوی روایتگر داستانی مستند بوده اند  مثل قضیه ترور کندی یا آبراهام لینکلن ، در فیلم دیگری پرزیدنت ایالات متحده را بدون تعارف به قتل برسانند. حتی در فیلم فانتزی "مریخ حمله می کند" تیم برتن نیز تا جایی که به یاد  دارم ، رییس جمهوری را به هر کلکی بود از دست مهاجمین خشن فضایی دورنگه داشتند.) به نظرم بار عاطفی نمایش عمومی  قتل رییس جمهوری آمریکا در سینما یا تلویزیون از نظر عامه مردم آن کشور ، بالا باشد که اینچنین تا کنون از نشان دادنش در انبوه فیلم های تروریستی و غیرتروریستی پرهیز شده است. اما نمایش بی پروای آن در فیلم "بازی آخر" خیلی حرف دارد. شاید از همین لحاظ باشد که فیلم علیرغم نقاط قوتش و هزینه بالایی که برای 6 کمپانی مستقل از جمله "میلینیوم فیلمز" داشته و حتی قرار بوده در سال 2005 توسط "سونی پیکچرز" به نمایش عمومی دربیاید ، بنا به دلائل نامشخصی پخش کنندگان فیلم از جمله کمپانی متروگلدوین مه یر ، کلمبیا تری استار و سونی پیکچرز ترجیح دادند  که فیلم "بازی آخر" بدون هرگونه اکران عمومی  ، مستقیما به روی دی وی دی پخش شود!

به هرحال بعد از قتل رییس جمهوری جناب الکس تامس یعنی همان مامور محافظ سرویس مخفی ، حسابی به قول معروف دیپرس شده و عزلت نشینی پیشه می کند ، که خبرنگار فوق فضولی به نام "کیت کرافورد" (با بازی انجی هارمون) ول کن ماجرا نبوده و بنا به توصیه همکارانش و به خاطر دلائلی که تماشاگر هیچ گاه از آنها سر در نمی آورد ، وارد ماجراهای خطرناکی می شود که پس زمینه های قتل رییس جمهوری را در خود دارند . از همین رو با هرکسی که خانم کرافورد دیدار می کند موجب قتل فجیعش می شود. تا اینکه به جناب تامس می رسد و از این جا به بعد با کمک او پی گیر ماجرا می شود. اگرچه رییس الکس تامس ، "ون استیونز" (با ایفای نقش جیمز وود) مخالف داستان است. اما پایان داستان هم تابو شکنانه است. بعد از آن خیانت عشقی که زن پرزیدنت ایالات متحده در فیلم "محافظ" در حق همسرش کرد و با محافظ شوهرش روی هم ریخت ، در فیلم " بازی آخر " سرکار خانم رییس جمهور آمریکا ، شریک قتل مستر پرزیدنت می شود و حتی در مقابل حیرت الکس می گوید که او هیچ مدرکی علیه همسر پرزیدنت ایالات متحده  نمی تواند ارائه دهد و جناب مامور سرویس مخفی هم مثل بچه آدم سرش را زیر می اندازد و به قول معروف به نان و ماست خوردن خودش مشغول می شود!

به نظر می آید با این گونه تصاویر ناهنجار از همسران  ریاست جمهوری های آمریکا ، یک هدف مشخص هم سرکار خانم هیلاری کلینتن باشد که این روزها بدجوری در عرصه سیاست فعال است و از حالا وی را نامزد دمکرات ها برای انتخابات سال 2008 می دانند. به هرحال ضایع کردن زنان رییس جمهوری ، برای خراب کردن آراء این خانم رییس جمهوری سابق ایالات متحده یعنی بیل کلینتن (که خودش هم در امر روابط غیر افلاطونی ید طولانی دارد)  برای محافظه کاران چندان بیراه نیست!!

 

 

 

یونایتد 93

United 93

یک فیلم پروپاگاندای خالص برای یادآوری ماجرای هنوز در ابهام 11 سپتامبر 2001 و قضیه یکی دیگر از هواپیماهای ربوده شده که تا چندی پیش سخنی از آن در میان نبود و علیرغم اینکه در روز 11 سپتامبر 2001 همه خبرگزاری ها به نقل از منابع آمریکایی از ربوده شدن 8 هواپیما خبر دادند ، ولی تنها سرنوشت 3 تای آنها روشن شد . در حالی که به جز دو هواپیمایی که به دو برج تجارت جهانی نیویورک برخورد کردند ، از هواپیمای سوم که ادعا شد به ساختمان پنتاگون برخورد کرده ، هیچ گونه نشانه ای حتی گوشه ای از ملخ مونورش یا قطعه ای ولو کوچک از بدنه اش ارائه نشد. بعدا برخی سایت های خارجی با استناد به شواهد موجود ادعا کردند به جای هواپیمای سوم یک موشک به ساختمان پنتاگون برخورد کرده و اخیرا هم فیلم هایی که پس از 5 سال توسط خود پنتاگون انتشار یافت ، بازهم گره ای از ماجرا نگشود و همچنان راز هواپیمای سوم در محاق ماند.

اما داستان هواپیمای چهارم به فیلمی از پال گرین گرس کشیده شد تا دوباره در آستانه ادعاهای به اصطلاح ضد تروریستی سردمداران کاخ سفید ، فضاسازی لازم شده باشد که نکند کسی ماجرای مبهم و مشکوک 11 سپتامبر را فراموش کرده باشد!! این درحالی است که بسیاری از مسافران همان هواپیما ، چه در طول ساخته شدن فیلم و چه بعد از اکران آن ، به سازندگان فیلم معترض بودند که واقعیت قضیه بیان نشده و اغلب آنها که شاهدان واقعی ماجرا بوده اند ، در جریان قرار نگرفته اند.

به هرحال فیلم "یونایتد 93" به شدت منتقدان و کارشناسان سینما را در دنیا شوکه کرده که در این دوران غوغای رسانه ها بر سر  آزادی و دمکراسی ، این گونه فیلم های تبلیغاتی تابلو ، دیگر چه صیغه ای هستند؟!!

 

*******

این فیلم ها را به اضافه قسمت سوم "ماموریت غیرممکن" که بازهم به توطئه شرقی های جهان سوم در دستگاه اطلاعاتی و امنیتی آمریکا برای خرابکاری تروریستی در دنیا اشاره دارد که آقای تام کروز به همراه همسرشان علیرغم اتهام خیانت از سوی سازمان سیا (مثل اینکه این روزها خیانت ماموران سازمان سیا به یکدیگر و خود سازمان به آنها سکه روز شده است ، فیلمی هم باشرکت استیون سیگال به نام "مزدور عدالت" که همین روزها نمایش داده شد ، در همین زمینه بود) ، همه این توطئه ها را نقش برآب می کنند!

حالا این فیلم ها را مقایسه کنید با آثاری که در پس از رسوایی کلینتن در کاخ سفید تولید شد ؛ مثل "رنگ های اصلی" (مایک نیکولز) ، "بولورث"(وارن بیتی) ، "دم سگ را بجنبان"(بری لوینسن) و... که خیلی ظریف و هوشمندانه به گاف های اخلاقی – سیاسی کاخ سفید و همراهی رسانه ها با آنها می پرداختند . به نظر می آید حاکمیت سرمایه های کمپانی ها ، هر چه پیش می رویم تاثیرشان در هنر امروز بخصوص سینما بیشتر و بیشتر می شود. گویا  این روزها لابی های یهود فعال تر شده اند و سیاست های کاخ سفید بیش از آنچه منافع خود آمریکاییان را در نظر بگیرد به منافع اسراییلیان توجه دارد. از همین روست که اخیرا رابرت فیسک نویسنده معروف نشريه اينديپندنت لندن ، مقاله ای انتقادی در نشريه اينترنتی "کانتر پانچ" منتشر کرد به عنوان "ايالات متحده اسراييل".

او در این مقاله ضمن اشاره به دفاع افراطی محافل آمریکایی از منافع اسراییل تا حدی که منافع خود آمریکا را قربانی می کنند ، به لغو اجرای نمايش "اسم من راشل کوری است" اشاره کرد  که بر اساس نوشته های يک دختر جوان آمريکايی تهيه شده است. دختری  که در نوار غزه توسط يک بولدوزر اسراييلی در سال 2003 کشته شد . آقای فيسک می گويد که لغو اجرای اين نمايشنامه ،  آمريکاييها را متعجب کرد و ادامه می دهد که شکايتهای آمريکاييهای يهودی تبار باعث لغو اين نمايش شد!!!

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥
 

حکایت مورچه و کله و پاچه اش

 

در سینمای ایران !

 

 

 

 

دعواها و درگیری های اخیر در اتحادیه تهیه کنندگان و توزیع فیلم ایران (که برای اولین بار هم نیست!) بار دیگر می تواند علاقمندان سینمای ایران را به یکی از مهمترین آسیب های خرد کننده آن یعنی "عدم شناخت و درک صنف و وظایف صنفی" از سوی اعضا و گردانندگان آن واقف کند. همان آسیبی که  به نظر برخی کارشناسان یکی از عوامل اساسی به وجود آمدن بحران سینمای ایران از اواسط دهه 70 بود.

ابتدا بازهم ناچاریم نقبی به گذشته بزنیم:

اتحادیه تهیه کنندگان و توزیع فیلم ایران در دوره ای سرنخ تولید و نمایش را در سینمای این مملکت به دست گرفت که سکان معاونت سینمایی در دستان سیف الله داد قرار گرفت و  حدود 6 سال طول کشید . در این دوره سیاست خصوصی سازی سینمای ایران ، کم شدن نظارت های دولتی و حاکمیت نهادهای مدنی مانند خانه سینما بر روند تولید و نمایش ، روند شتابداری به خود گرفت تا جایی که برای اولین بار در سالهای پس از انقلاب موسسات خصوصی سینما با متشکل شدن در اتحادیه تهیه کنندگان و توزیع فیلم ایران ، صنف واحدی برای تولیدکنندگان فیلم در این کشور به وجود آوردند و معاونت سینمایی وقت هم که ارتباط تنگاتنگی با اعضای اصلی این اتحادیه داشت و اساسا خود چند ماه قبل از مسئولیت دولتی اش  ، از عوامل اصلی شکل گیری اتحادیه معرفی شد ، با اعطاء اختیارات بسیاری در زمینه تهیه و توزیع فیلم به اتحادیه ، سعی کرد این صنف نوپا را برای مدیریت تازه ای در سینمای ایران که اتکای اصلی اش به بخش خصوصی باشد (همان آرزوی همیشگی سینماگران و فیلمسازان) یاری رساند.

در این دوران حذف درجه بندی کیفی فیلم ها ، لغو شرط حضور در جشنواره فیلم فجر ، از میان برداشتن  تصویب فیلمنامه ، واگذاری  کمیسیون اکران و تنظیم نمایش و همچنین برخی تصمیم گیری ها در عرصه تولید به انجمن های صنفی ، همه و همه موجب خلق فضای تازه ای برای استقلال سینمای ایران  از دولت گردید . اما متاسفانه این فضای باز جدید برخلاف افق های درخشان ترسیم شده، سینمای ایران را در سراشیبی باورنکردنی سقوط نمودار مخاطب قرار داد و آن را به محتضری تبدیل ساخت  که تا همین مدتی قبل امیدی به بهبودش نمی رفت.

آمار نشان می دهد که نمودار  مخاطب سینمای ایران در دوران نخست پس از انقلاب اسلامی از سال 1360 تا 1369 (که از نظر برخی سینمای گلخانه ای نامیده شد ) روند صعودی داشته و پرمخاطب ترین سال سینمای ایران در سالهای بعد از انقلاب همین سال 69 بوده است . پس از آن روند نزول آغاز می شود که در ابتدا این روند بطئی به نظر می آید ولی از نیمه دهه70 یعنی از همان زمان حاکمیت نسبی نهادهای مدنی بر سینما سرعت خارق العاده ای می یابد.

آمار نشان می دهد که 70 درصد آثار لیست صد فیلم پر مخاطب سینمای پس از انقلاب به همان دوره به اصطلاح سینمای گلخانه ای تعلق دارد ، 27 درصد به دوره دوم و تنها 3در صداین لیست از آن دوره حاکمیت نهادهای مدنی است !!

آمار نشان می دهد 65درصد موفقیت های ارزشمند جشنواره ای که فستیوال های معتبر جهانی را در بر می گیرد مربوط به سالهای سینمای " گلخانه ای " ، 28درصد متعلق به دوره دوم و تنها  7 درصد از آن 6سال حضور سیف الله داد و دوستانش در اتحادیه های صنفی بر مسند این سینما است .

آمار نشان می دهد پر مخاطب ترین فیلم دوره اول یعنی "عقابها" که همین مقام را در کل تاریخ سینمای بعد از انقلاب نیز دارد، 39درصد از جمعیت تهران را در اکران اول خود به سالن های سینما جلب کرد . پرمخاطب ترین فیلم دوره دوم یعنی "کلاه قرمزی و پسرخاله" 25 درصد جمعیت تهران را در اکران اولش به سالن ها کشانید و پس از اینکه سیف الله داد صندلی معاونت سینمایی را ترک گفت ، پرفروشترین فیلم دوران مسئولیتش  یعنی " کلاه قرمزی و سرو ناز " فقط 5 درصد جمعیت کنونی تهران را به تماشا نشانید

اما از این همه آمار که ارائه شد چه حاصل می گردد ؟ می توان لااقل به دورانی که ضربت کاری بر فرق این سینما وارد آمده، رسید؟و با مورد سوال قرار دادن گردانندگان تولید و نمایش در آن دوران به علل ماوقع پی برد؟ آیا اساسا می توان یک دوره را مسئول این بحران مهلک دانست؟

بلاشک می توان یک دوره ( دوره سوم ) و چرخانندگان سینمای ایران در آن دوران را مقصر اعلام کرد . ولی آیا این دوران و آن گردانندگان ، بلافصل و خلق الساعه به میدان آمدند؟

براساس همان آمار و ارقام و مستنداتی که ارائه شان در سطور فوق وقت زیادی از خوانندگان گرامی تلف کرد، چه عللی را می توان برای نزول مخاطب سینمای ایران در سالهای یاد شده ذکر کرد؟ واقعا نمی توان همه این دلائل را حتی در یکی دو مقاله مفصل خلاصه کرد .

امابه نظر می رسد یکی از مهمترین علت هایی که  سینمای ایران را به ورطه هلاکت کشانید ،حاکم ساختن نهادهای مدنی (از جمله اتحادیه تهیه کنندگان )بر سرنوشت سینمای ایران بود  که اعضای آنها هنوز  هم برداشت صحیحی از صنف و وظائف و حدود اختیاراتش ندارند  .  خیلی زود این گونه نهادها ، مکان نشست هاو گپ های دوستانه و بعضا تصفیه حساب های دیروز و امروز  و باندبازی های دیرین شد.همچنان که امروز هم در اتحادیه تهیه کنندگان شاهدیم ،  دعوا بر سر مورچه ای بوده و هست که کله و پاچه اش (منظور سرمایه درگردش سینمای ایران!) به قول خودشان فقط 14 میلیارد تومان ارزش دارد !! (بگذریم که میلیاردها تومان از بابت همین مورچه و کله و پاچه اش خارج از میدان سینما ، با انواع و اقسام شرکت و موسسات و بانک ها و...رد و بدل می شود و کمتر کسی از آنها خبر دارد ).

به هرحال  این  جفای ناخواسته ای بود که شامل حال سینمای ایران  گردید .همچنانکه داستان بخش خصوصی در این سینما نیز حکایت شیر بی یال و دم و اشکمی بود که فقط نام خصوصی را یدک می کشید وگرنه برای تولیداتش بیشتر نقش واسطه را ایفا کرده  و می کند .در حالی در تمامی کشورهای صاحب سینما موسسات و شرکتها و به اصطلاح کمپانی های فیلمسازی با ابزار و امکانات و سرمایه شخصی شان تعریف می شوند ، اینگونه موسسات در ایران هنوز اغلب برای دریافت یک بوم صدا و یا یک حلقه نگاتیو در نوبت بنیاد فارابی می ایستند و حتی در بعضی مواقع معترضند که چرا از آن 3-4 دوربین نصفه و نیمه این بنیاد دیر بهره مند می شوند ! برخی از این تولید کنندگان خصوصی اینک میلیون ها تومان به سیستم بانکی کشور بدهکار می باشند و  بعضا حاضر نیستند برای تولید فیلم دیناری از جیب خود، سرمایه خرج کنند .پس، از زمین و  زمان  با وام و اسپانسر، پول جور می کند و با بقول خودشان کلاه کلاه کردن ، فیلم تولید می کنند !! به همین دلیل است که به عنوان هشتمین عجایب جهان قبل از اکران فیلم به سود خود می رسند !!

بخش دولتی هم که همچنان در صدد تحمیل سلائق مختلف مسئولین در حال تعویض خود بود ،  هربار گروهی را از سر رابطه (و باز هم نه ضابطه) به بدنه این سینما تحمیل کرد تا سیاه مشق هایشان را از هزینه بیت المال به خورد سینمای ایران بدهند.

اینچنین شد که دیگر برای این تولیدکنندگان ، مخاطب و استقبال او از فیلم های تولیدیشان اهمیتی نداشت ، دیگر اهمیتی نداشت که کسی در سالن های سینما به تماشای آثارشان بنشیند. و در این میان فیلمساز می نالید که تهیه کننده محترم حاضر نیست کمترین تبلیغی برای فیلمش بکند چراکه دغدغه بازگشت سرمایه ندارد و سینمادار ، معترض بود که سالنش از ضعف مفرط فیلمها همواره خالی است و تماشاگر هم عطای آن فیلم ها را به لقایشان بخشید و به تماشای جعبه جادو رفت .

اینچنین شد که سالن های سینما رو به ویرانی رفتند و تعطیل شدند . زیرا سینما دار حتی هزینه آب و برقش را هم در نمی آورد . برخلاف آنچه جناب وزیر محترم ارشاد فرموده اند ، تلویزیون موجب گریز تماشاگر شهرستانی از سالن های سینما نشده ، که به نظر می آید نقل ناچاری باشد. از قضا براساس مستندات موجود و آمارها ، تماشاگر شهرستانی به دلیل امکانات محدودتر ، همواره مخاطب پر و پا قرص فیلم های ایرانی بوده و هست . ولی به هرحال طاقت او هم حدی دارد ! تا کی می تواند یک سری داستان و قصه تکراری را با متوسط ترین ساختار (اگر خیلی خوش بینانه نگاه کنیم ) تحمل کند و دم برنیاورد؟ تا چه زمانی می تواند پول بی زبان را خرج سیاه مشق های آقایان نماید؟ چرا از فلان فیلم جذاب با وجود همین سالن های نامطلوب و همان تلویزیون پر از فیلم و سریال استقبال می نماید ولی بهمان فیلم را که از کمترین جذابیت ها و استاندارد سینمایی بی بهره است را برنمی تابد؟

 

قضیه در سینمای ایران بسیار ساده تر از این حرفهاست .سینمایی که در آن خصوصا در حیطه تولید بی تخصصی بیداد میکند . تولیدکنندگانی(چه خصوصی و چه دولتی) که قاعدتا باید با حرفه ها و تخصص های سینمایی آشنایی نزدیک داشته و ترجیحا شخصا آنهارا تجربه کرده باشند ، در این مملکت فقط می دانند چگونه بوسیله حداقل هزینه (آنهم از جیب دیگران )یا ریخت و پاش بدون حساب (از کیسه بیت المال )آسانترین تولید را داشته باشند. اینچنین است که همه عناصر سینما اعم از فیلمنامه و موسیقی و صدا و چهره پردازی و صحنه آرایی و حتی کارگردانی در پای این تفکر قربانی می شود.و البته در میدان بی رقیبی که فیلم خارجی نیز راهی برای کوچکترین حضور منطقی ندارد تولیداتش یکه تاز می شوند و در مقابل با گریز تماشاگری که جنس نامطلوب را به خوبی تشخیص می دهد و حاضر نیست وقت و پولش را پای آن به هدر دهد ، سالن های سینما خالی می شوند.

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥
 

نگاهی به فیلمنامه "کریمر علیه کریمر"

 

 

تجدید حیات نئورئالیسم در سینمای آمریکا

 

 

 

 

 

 

 

در صحنه ای از فیلم "من سام هستم" (جسی نلسن -2001 ) که درباره حضانت پدری عقب افتاده از دختر خردسالش است ،  سام (با ایفای نقش شان پن) در حال دفاع از خودش در دادگاه برای اثبات صلاحیت سرپرستی دخترش و به دلیل اینکه عشق سینماست ، مرتبا از جملات معروف فیلم های محبوبش ، فاکت می آورد . او  در بخشی از دفاعیه خود برای گفتن کلمه "جبران ناپذیر" دچار مشکل می شود که یکی از دوستانش در دادگاه (که او هم عشق سینماست  و در جلسات مداوم تماشای فیلم سام همراه دوستانش شرکت دارد) کلام سام را کامل می کند و ادامه می دهد:"در اینجا مریل استریپ با تعجب رو به داستین هافمن برمی گردد ." و ناگهان  سام در حالی که گویی در یک مسابقه حضور ذهن پیروز شده است می گوید:" کریمر علیه کریمر".

"من سام هستم" تنها فیلمی نبود که به طور مستقیم از فیلم مشهور "کریمر علیه کریمر" الهام گرفت ، بلکه آثار متعددی پس از سال 1979 یعنی همان سالی که "کریمر علیه کریمر" در مراسم اعطای جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا 5 جایزه اسکار (از جمله اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی) را دریافت کرد ، به انحاء مختلف تحت تاثیر این فیلم قرار گرفتند. همان گونه که خود فیلمنامه "کریمر علیه کریمر" نیز درونمایه اصلی اش یعنی "سرخوردگی از زندگی تحمیلی پس از ازدواج"  را از فیلمنامه نوئل کوارد برای فیلم مشهور دیوید لین در سال 1945 به نام "برخورد کوتاه " می آورد که در آن هم زن خانه داری  به نام "لارا" (با بازی سلیا جانسن) ولو به اندازه برخوردی کوتاه  با دکتری به نام "هاروی" ( با بازی ترور هاورد) در یک  ایستگاه راه آهن سعی می کند که از زندگی خسته کننده و کسالت بارش بگریزد. اما شرایط اخلاقی و اجتماعی پس از جنگ در انگلستان نه به نوئل کوارد این اجازه را داد که لارا را همراه دکتر هاروی روانه سازد و نه دیوید لین را مجاب کرد که علیرغم بعضی توصیه دوستانش ، آخر فیلمنامه را تغییر دهد. علیرغم همه این ملاحظات بازهم در آن  زمان ، برخی محافل و انجمن های حافظ صیانت جامعه انگلیس ، محتوای فیلم "برخورد کوتاه" را "شبه زنا" خواندند.

اما در دهه 70 شرایط برای مطرح نمودن بسیاری از مسائل به ظاهر غیراخلاقی و تابوهای اینچنینی بازتر بود. جنبش عصیانگری در جامعه آمریکا و بالتبع در هالیوود به اوج خود رسیده بود و دیگر سالها بود که اعضای آکادمی اسکار به آثار معنوی و ملودرام های خانوادگی روی خوش نشان نمی دادند. شاید بشود گفت بعد از دهه 50 و ملودرام های سنگین داگلاس سیرک مثل "تقلید زندگی " و "نوشته برباد" و جوایزی که ملودرام ساده ولی  تفکر برانگیزی همچون  "مارتی" را به عنوان بهترین فیلم  سال 1955 معرفی نمود ، دیگر هالیوود یا روی دور موزیکال های پر زرق و برقی مثل "ژی ژی"(وینسنت مینه لی) و "بانوی زیبای من"( جرج کیوکر)  و "الیور" (کارول رید)بود و یا سوپرپروداکشن های تاریخی همچون "بن هور"(ویلیام وایلر)  و "لارنس عربستان"(دیوید لین)  و "پاتون"(فرانکلین جی شافنر)  را مورد تفقد قرار می داد. کمتر اتفاق می افتاد  که آثار ساده و کم خرجی مانند "در گرمای شب" (نورمن جویسن)  مورد توجه قرار گیرند.

در اوایل دهه 70 هم همزمان با رسیدن امواج نو سینمای فرانسه و جنبش جوانان خشمگین انگلستان به سواحل آمریکا ، دیگر هر چه فیلم ها ، ساختار شکنانه تر و ضد سنت های  چند دهه گذشته هالیوود بودند ، بیشتر پذیرفته می شدند. آثاری مثل "ارتباط فرانسوی" (ویلیام فرید کین) ،  "دیوانه ای که از قفس پرید" (میلوش فورمن) و "آنی هال" (وودی آلن) از این جمله بودند. پیشرفت تکنولوژی بازار فیلم هایی مثل "جنگ ستارگان " و "برخورد نزدیک از نوع سوم" و "سوپرمن" و "آسمانخراش جهنمی" و "جن گیر" و ...را هم داغ کرده بود. دیگر در آن وانفسا جای ملودرام های کم هزینه ولی هوشمندانه ای مثل "آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند" (مارتین اسکورسیزی) و "دختر خداحافظی" (هربرت راس) و حتی "شکوه علفزار"(الیا کازان) نبود که هریک به نوعی آسیب های خانواده را در اثر تاثیرات اجتناب ناپذیر فشارهای مادی و غیرمادی تمدن شهری امروز دنیای غرب ، مورد توجه قرار می دادند.

به نظر می آید در واقع آنچه در اوایل دهه نود تحت عنوان جنبش بازگشت در سینمای آمریکا مطرح شد و فضای آن به سمت فیلم های اخلاقی و خانواده گرا چرخشی صد و هشتاد درجه پیدا کرد  ، به نوعی بذرش از همین فیلم "کریمر علیه کریمر" آغاز شد اگرچه همان طور که توضیح داده شد ، این چرخش همچنان واجد ویژگی های تابو شکنانه دهه 70 ولو به شکلی کم رنگ تر به نظر می رسید.

منصفانه نیست که "کریمر علیه کریمر" را همچون "پسر بچه "(چارلز چاپلین) یا "مندی" (الکساندر مکندریک)  و یا نسخه هندی اش به نام "اولاد"  درباره موضوع ابدی دعوای حضانت بچه ها دانست. چنانچه گره اصلی فیلم ترک خانواده توسط مادر است و نه معضل تعیین سرپرستی فرزند.

داستان فیلم به نحو فریب دهنده ای ساده و در عین حال غافلگیر کننده است ؛ یک شب در حالی که پدر خانواده به نام "تد کریمر" ( با ایفای نقش داستین هافمن) با مژده موفقیت در کارش به خانه می آید ، ناگهان متوجه می شود که همسرش "جوانا" (با بازی مریل استریپ) ساکش را بسته و اظهار می دارد که :" من می خواهم ترکت کنم ، تد !" و دسته کلید خانه را همراه قبوض پرداخت برق و آب و همچنین رسید دریافت لباس ها از خشکشویی روی میز قرار می دهد . فیلمنامه نویس در همین جا نشانه هایی از زمینه مورد نظرش در قصه را به مخاطب ارائه می دهد :

 تمامی کارهای منزل برعهده زن یا  مادر خانواده است، در این مسیر او فرصت هیچ کار  مورد علاقه اش را ندارد ، چنانچه در صحنه قبل ، تد یعنی پدر خانواده نشان داده شده بود که علیرغم پایان ساعت کاری اش ، مشغول گپ زدن با همکاران است و بدین ترتیب پس زمینه ای ولو کم رنگ از بی مسئولیتی وی در مقابل خانواده اش را نمایش داده می شود.

در فصل بعدی ، سریعتر و قاطعتر از این ، با دو وجه یاد شده در شخصیت های اصلی آشنا می شویم:

هنگام صحبت با مارگارت ، زن همسایه ، مشخص می شود که او تنها هم صحبت جوانا بوده و هم اوست که  از عدم توجه  "تد" به خواسته های همسرش می گوید که هیچگاه به حرف های او گوش نداده است (نمونه اش را هنگامی که در همان سکانس دوم "تد" به خانه می آید و بی توجه به حال و هوای روحی "جوانا" و بدون اینکه درک کند وی می خواهد موضوع مهمی را به او بگوید ، با همکارش راجع به وضعیت کاری اش بحث می نماید) و جر و بحث بعدی اش با جوانا در راهرو  کاملا نمایشگر بی خبری اش از اوضاع و احوال خانواده به نظر می رسد.

 فیلمنامه لحظه به لحظه ما را به آنچه نویسنده می خواهد ، نزدیک می سازد ، بدون اینکه کسی آن را با حرف هایش توضیح دهد. در صحنه بعد "تد"  به عنوان پدر از آماده سازی یک صبحانه ساده  برای پسرش ، عاجز می نماید  و پی در پی دچار اشتباه و خرابکاری می شود و بالاخره در یک دیالوگ بسیار طعنه آمیز و راهگشا هنگام به مدرسه رساندن بیلی(پسرش)از وی سوال می کندکه کلاس چندم است؟!!

به این ترتیب علیرغم غیبت طرف دیگر داستان یعنی "جوانا" در نیمه اول فیلم ، با شخصیت پردازی درست "تد" و پسرش "بیلی" در واقع آنچه که بایستی زن با دیالوگ در دفاع از خود می گفت در عملکرد مرد هویدا می شود ، یطوریکه پس ازبازگشت"جوانا"،دیگرفیلمنامه نویس نیازی به توضیحات تکراری نمی بیند.

"تد" خود در دیدار با رییسش تایید می کند که لااقل در هفته های اخیر به دلیل مشغله فراوان ، نتوانسته با "جوانا" حرف بزند و اغلب بعذ از برگشتن از کار ، مانند دو تا سنگ می نشستند و هیچ حرفی با یکدیگر نمی زدند!

کل جلسه دادگاه هم بیشتر به طرح معضلات عدم ارتباط زن و مرد در خانه و اینکه "جوانا" پس از تشکیل زندگی مشترک فرصت نکرده آنچه را که دوست داشته انجام دهد ، می پردازد(شاید همین وی را دچار عدم تعادل روحی نموده است) و حتی علیرغم اشتغال قبل از ازدواج ، بعدا ادامه اش نداده است.

از طرفی "تد" هم به طور گریز ناپذیری اسیر چنبره روابط کاری اش است به طوری که او را لاجرم از خانواده اش منفک ساخته . رییس او در همان زمانی که از فرار همسر "تد" باخبر می شود ، به او پیشنهاد می دهد که پسرش را به کس دیگری بسپارد تا بتواند شغلش را با موفقیت بیشتری ادامه دهد. و تد که به هیچ وجه قادر به جدایی از پسرش نیست واقعا نمی داند چگونه بایستی از این دام خلاص شد. از همین روست که به خاطر تب کردن او ناچار قرار مهمش را برای یک قرارداد مهمتر به هم می زند  و این موضوع را در دادگاه با فریاد به وکیل مدافع "جوانا" می فهماند.

و نمی توان از فصل تاثیر گذار تلاش او برای کسب شغل جدید گذشت که به هر دری می زند تا در دادگاه به خاطر بیکاری ،  عدم صلاحیتش برای سرپرستی بیلی تایید نشود . صحنه تکان دهنده انتظار "تد" برای دریافت پاسخ روسای شرکت جدید ، در حالی که در میان سر و صدای شادمانه مهمانی شب سال نو  نشسته ، همه تضاد و تناقض جامعه طبقاتی آمریکا را در یک لحظه به رخ می کشد.

رابرت بنتن (که بیشتر فیلمنامه نویس محسوب می شود تا فیلمساز و فیلمنامه هایش شهرت بیشتری دارند تا فیلم هایش از همان نخستینش که "بانی و کلاید " باشد تا "دکتر جون تازه چه خبر؟" و تا سوپر من" ) فیلمنامه اش را از نوول نویسنده ای گمنام اقتباس می کند به نام "ایوری کورمن" که پیش از آن فقط داستانی کمدی - فانتزی به نام" اوه ! خدای من" را نوشته بود و کارل راینر هم براساس فیلمنامه ای از لری گلبرت ، آن را به فیلم برگردانده بود.

اما رابرت بنتن داستان ساده کورمن را به فیلمنامه ای تعمق برانگیز تبدیل می کند که به نوعی بازگوی معضلات روز جامعه آمریکا است ، جامعه ای که ارکان آن یعنی خانواده در گرداب هیاهوی تمدن و سنت شکنی و آوانگاردیسم اجنماعی به سوی اضمحلال و فروپاشی می رود که البته  در آن سالها این فاجعه را بسیاری از محافل اجتماعی از طریق آمار طلاق ها و جدایی ها ، خیل کودکان بی سرپرست و زنان آواره و... دریافته بودند.

بنتن این مسئله را در یکی از تاثیر گذارترین فصل های فیلمنامه به نمایش می گذارد ، آن گاه که پس از رای دادگاه ، وقتی "تد" به بیلی می گوید ، از این پس باید در نزد مادرش زندگی کند ، بیلی با گریه می پرسد : "دیگه کی شب ها برام قصه می خونه؟" و ادامه می دهد : "پس هر روز یه تلفن بهم بزن.."

و گریه "جوانا" در سکانس پایانی  ، از همه دردناک تر است. آنگاه که برای بردن بیلی آمده ولی اظهار می دارد از این کار منصرف شده ، چون نمی خواهد وقتی بیلی صبح ها از خواب بیدار می شود ، اتاق خودش را با آن نقاشی های ابری  نبیند و همچنین با جای خالی پدرش مواجه شود.

معضل  انهدام خانواده ها در نتیجه خسارات جانبی تمدن صنعتی امروز ، یک دهه بعد همه جامعه آمریکا و بالتبع سینمای آن را تمام و کمال درگیر خود ساخت ، به طوری که امروز کمتر فیلمی از قوطی این سینما بیرون می آید که در آن به نوعی نسبت به قوام خانواده و توجه به اخلاقیات ،  موضعی هرچند کوتاه و ساده اتخاذ نشده باشد.

وجه دیگر فیلمنامه رابرت بنتن همان اعتراض علیه زندگی تحمیلی و غیر ارادی است که یک بعدش می تواند عصیان در مقابل الیناسیون تمدن امروزی باشد که با مسخ انسانها در لابلای دندانه های ماشینیزم ، در واقع آنها را از خود خالی می کرده  و به روباتی بی اختیار بدل ساخته است .

 آنچه بعدی از انگیزه جوانا را برای گریز از خانه تشکیل می دهد ، ایستادن در مقابل شرایط کاری  و مشغله مسخ کننده "تد" است که باعث گردیده کمترین توجه اش به محیط خانه و خانواده سلب شود . به اعتراف جوانا در دادگاه ، "تد" نه پدر سخت گیر و خشنی نسبت به فرزندش بوده  ،  نه زن باره و هوس ران و نه از لحاظ مالی برای خانواده اش کم گذاشته است . او فقط به مسئولیت های معنوی اش نسبت به زن و همسرش بی توجه است.  ( در حالی که پس از اینکه وی مسئولیت پسرش را می پذیرد ، نشان می دهد تا چه حد عاطفی ، حساس و نگران فرزندش است ، تا جایی که حتی از تنها فرصت کاری اش صرف نظر کرده و برای حمایت از همان فرزند ،  کار دیگری با شرایط بسیار پایین تر و حقوق کمتر را می پذیرد.)

و بعد دیگر تلاش "جوانا" برای بدست آوردن نوعی استقلال و تساوی در خانواده به نظر می رسد که او هم مثل "تد" و "بیلی" می خواهد از حقوقی مستقل برای زندگی دلخواهش برخوردار باشد . اما پیچش فیلمنامه بنتن در اینجا جهت گیری اخلاق گرایانه خود را بارزتر می سازد که اگرچه  "جوانا" جرات می کند و از خانه بیرون می زند ولی سرانجام مطلوبی را که می طلبد (حتی از نظر خودش) پیدا نمی کند و  مجددا برای دراختیار گرفتن سرپرستی پسرش بازمی گردد چراکه به قول خودش او را بسیار دوست دارد. اما بازهم  فداکاری کرده و همچنانکه "تد" در دادگاه از او خواهش می نماید ، به قیمت ویران کردن دوباره خود ،  نمی گذارد وی برای بار دوم   نابود شود.

دو جمله ای که در همان دیدار اول درباره فرار "جوانا" مابین "مارگارت" و "تد" رد و بدل می شود ، گویای همین ابعاد متکثر  وجه دوم فیلمنامه "کریمر علیه کریمر" است ، "مارگارت" می گوید :" جوانا خیلی جرات به خرج داد تا از این خانه بیرون برود." و در پاسخش "تد" سوال می کند :" او برای ترک کردن پسرش چقدر جرات به خرج داد؟"

چنین جراتی را حتی  کاراکتر سینمایی همین مریل استریپ  در دو دهه بعد  و در فیلمی با موضوعی مشابه به نام "پل های مدیسن کانتی" (کلینت ایستوود) به خرج نمی دهد و در همان شرایط تحمیلی اش باقی می ماند. همچنانکه در فیلمی دیگر تحت عنوان "نان و گل های لاله" (سیلویو سولدینی- 2001 ) نیز زنی که غفلتا به ماجرایی دور از خانواده اش کشانده شده ، فقط چند روز دوام می آورد و در نهایت وی با خبردار شدن از بیماری پسرش به خانه باز می گردد. همچنانکه شخصیت سینمایی سوفیا لورن(آنتونیتا)  در فیلم مشابه دیگری به نام "یک روز بخصوص"(اتوره اسکولا- 1977) همه جرات جدایی از خانواده اش و به دنبال زندگی دلخواه رفتن را در یک صبح تا بعد از ظهری که شوهر و 6 بچه اش برای شرکت در مراسم فاشیستی از منزل خارج می شوند ، جستجو می کند.

به هرحال توفیق "کریمر علیه کریمر" علیرغم همه کمبودها و نقاط خالی اش (از جمله در پایان فیلم) نشانی از تمایل جامعه اواخر دهه 70 آمریکا برای حل بحران خانواده در چنبره تمدن صنعتی کلان شهرها داشت. توفیقی که باعث شد سال بعد هم ملودرام خانوادگی دیگری به نام "مردم معمولی" (رابرت ردفورد) با طرح بعد دیگری از معضلات روحی – روانی خانواده های آمریکایی مورد استقبال قرار گیرد و حتی جوایز اصلی اسکار را از آن خود نماید .

اهمیت این گونه فیلم ها بیشتر از آن جهت بود که برخلاف آثار رویاپردازانه و سرگرمی ساز معمول سینمای هالیوود ، بازتاب شرایط اجتماعی و بحران های روحی جامعه به شمار آمدند ، به نوعی که می توان به نوعی آنها را آیینه اجتماع قلمداد کرد. در واقع آثاری همچون "کریمر علیه کریمر" ، تجدید حیات نئورئالیسم حدود 30 سال بعد و این بار در قاره نو بود و آن هم در سینمایی شهره  به دروغ پردازی و فریب کاری که  همه حجت و برتری سینمای اروپا در تخطئه آن محسوب می گردید. علیرغم این که  سینمای آمریکا هم در سالهای پس از جنگ به نوعی نئورئالیسم را با فیلم های  درخشانی مانند "بهترین سالهای زندگی ما" (ویلیام وایلر- 1946)  تجربه کرده بود ، ولی آن تجارب به دلیل مواجه زود هنگام با مکارتیسم ، ابتر ماندند.

 اگرچه روی آوردن به این گونه آثار پس از آن ، 10-15 سالی به طول انجامید تا مجددا سینمای آمریکا را برای  لزوم ساخت و حمایت از آنها متقاعد نماید  اما به هرحال موفقیت "کریمر علیه کریمر" فتح بابی شد برای توجه به ملودرام واقع گرایانه و رئالیستی  (بدور از الزامات تولیدات عظیم و بزرگ ) که اثرش را حتی در همین اواخر با اقبال از فیلمی همچون "زیبایی آمریکایی "(سام مندس) به جای گذارد . فیلمی که حالا  بحران سال 1999 خانواده های آمریکایی را در ابعاد تازه تری  به تصویر می کشید.

 

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٥
 

چی شد که اینجوری شد؟

 

یا آسفالتی که قیر ندارد !

 

 

 

 

به دنبال مقاله قبلی درمورد بررسی آماری موفقیت فیلم های اکران شده اخیر در سینماها ، همچنان عده ای از دوستان  گرامی ابراز عقیده کرده اند که نمی توان  افزایش تولید در سینمای ایران طی سال های اخیر را ناشی از  رونق نسبی آن ندانست و اگر هم استقبال از برخی فیلم ها از سوی مخاطبان با مشکل مواجه می شود ، علت اصلی اش از مسائل جانبی مثل کمبود سالن سینما و عدم وضعیت مطلوب این سالن ها نشات می گیرد.

مطلب نسبتا مفصل و تحقیقی سال گذشته در یکی از مطبوعات سینمایی به چاپ رسیده بود که در آن کارنامه 8 ساله سینمای ایران (84-1376)مورد ارزیابی آماری و تحلیلی قرار گرفته و نقاط قوت و ضعفش بررسی شده بود. در آن ارزیابی کلیه شاخص های سینمای ایران اعم از تولید و توزیع و نمایش و حتی سالن سینما (مایه جر و بحث همیشگی گروهی از مدعیان که آن را عامل اصلی و اساسی گریز مخاطب از سینمای ایران می دانند) روند صعودی داشت به جز شاخص تماشاگر و مخاطب !!

داستانی نقل می کنند از فردی که به اتهام  اختلاس در آسفالت خیابانی  به دادگاه کشیده شده بود . وی در دفاع از خود ، یک سوءتفاهم ساده را موجب اتهام فوق دانست. وی در آخرین دفاعش گفت :"آقا من فقط یادم رفته بود توی این آسفالت ، قیر بریزم ! نمی دانم چرا باید این اتهام اختلاس را به من بزنند!!"

اتهام ساده  متولیان و دست اندرکاران سینمای ایران هم همین است که فقط نرخ تماشاگرشان افت کرده است !!!

در گفت و گویی که حدود 2 سال قبل با جناب مهندس حیدریان ، معاون وقت امور سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی داشتم ، در مقابل طرحی که ایشان برای تولید بیشتر تا مرز 300 فیلم در سال داشتند ، سوال کردم که برای جذب تماشاگر بیشتر چه طرح و برنامه ای دارید؟

چرا نمی خواهیم بپذیریم که معضل یک دهه اخیر سینمای ایران ، مشکل تولید فیلم و دریافت جایزه از جشنواره ها و حتی نمایش فیلم خارجی نیست . شاید بشود در سینمای ایران سالانه حتی 1000 فیلم هم تولید کرد و در آن جدول کذایی کشورهای تولیدکننده فیلم در دنیا(که مقام چهاردهمی اش برای  ایران مورد افتخار بسیاری از مدیران سینمایی و سینماگران قرار گرفته است) از آمریکا و هند هم جلو بزنیم و به کسب مقام اول نائل گردیم ، اما چگونه از قعر جدول تماشاگران و مخاطبان فیلم و سینما ، بتوانیم خودمان را ولو چند پله ای بالا بکشیم . چون بیننده فیلم ها را با هیچ ضرب و زوری از قبیل هزینه و پول بیشتر  و اسپانسر گردن کلفت تر نمی توان به سالن های سینما کشانید.

اما باور کنید هنوز مخاطب فیلم ایرانی ، طالب همین سینماست اگرحتی پر سر و صدا ترین فیلم های خارجی ولو همزمان با دنیا در ایران به  اکران عمومی  درآید  ، بازهم مخاطب فیلم ایرانی به دنبال سینمای مورد علاقه اش است. این موضوع حتی در دوران پیش از انقلاب هم بارز بود که در مقابل اکران حدود 300 فیلم خارجی اعم از آمریکایی و ایتالیایی و ترکی و هندی و عربی در طول سال ، بازهم فیلم های ایرانی پرمخاطب می شدند.

منظور این است که هنوز ما ایرانی ها فیلم هایی مثل "اجاره نشین ها" و "کاغذ بی خط" و "بوتیک" را دوست داریم ، هنوز برای بازی پرستویی و شکیبایی و معتمد آریا سر و دست می شکنیم ،  هنوز برای فیلم های جدید حاتمی کیا و کیمیایی و عیاری روز شماری می کنیم و هنوز حاضر نیستیم تماشای چندین چندباره "هامون" و "ناصرالدین شاه آکتور سینما" و "از کرخه تا راین" و "دل شدگان" را با هیچ چیز دیگری عوض کنیم .

اما همیشه این سوال در ذهنمان هست که چرا کارگردان فیلم هوشمندانه ای همچون "نقطه ضعف" در سال 1362 بیست سال بعد به ساخت فیلم غیرقابل تحملی مثل "ساقی" کشیده شد و چه شرایطی باعث شد تا سینماگر جوان و خوش ذوقی که در سال 1365 فیلم "دزد و نویسنده" را ساخت ، در سال 1381 آثار اعصاب خردکنی همچون "آوازه خوان" و "ازدواج غیابی" را جلوی دوربین ببرد! و شگفت آورتر اینکه چه نوع سینمایی سازنده آثار ماندگاری همچون "مهاجر" و "آژانس شیشه ای" و "روبان قرمز" را به  ساخت فیلم اسپانسری "به نام پدر"  و تبلیغ موبایل سامسونگ  در یک فیلم به اصطلاح انسانی و اجتماعی می کشاند .

به راستی چند درصد تماشاگران حتی در بهترین سالنهای اروپایی حاضرند فیلم هایی مانند "شب بخیر غریبه" و "همکلاس" و "گاومیش ها" را ببینند؟(هر کس توانسته تماشای این فیلم ها را در سالن سینما تاب بیاورد ، حقا شایسته دریافت جایزه صبورترین تماشاگر تاریخ سینماست.)

از همین روست که سرانه سینما رفتن از رقم 18/3 در سال 1365 به رقم 7/0 در سال 1380 می رسد.این درحالی است که تعداد سالن سینما در سال 65 ، در کل کشور  246 واحد بوده ولی در سال 80 به 311 واحد رسیده است (این هم برای آن دسته از دوستان که همچنان برای رفع مشکل سینمای ایران فقط به افزایش تعداد سالن ها گیر داده اند!)

اجازه بدهید برای روشن تر شدن عرایضم ، علاوه بر آنچه در بالا آمد ، چند آمار دیگر به نقل از شماره 136 نشریه "فرهنگ و پژوهش" وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی خدمتتان ارائه دهم :

- در سال 1369 که موفق ترین سال سینمایی پس از انقلاب به لحاظ جذب مخاطب محسوب می شود از رقم 170287 صندلی ظرفیت ثابت سالن های سینما در کشور ، در هر سانس به طور متوسط 81132 صندلی اشغال می شده ،  یعنی در واقع حدود نیمی (50 درصد) از  ظرفیت سالن های سینما در هر سانس پر می شده است. اما این رقم در سال 1381 در 269 واحد سالن سینما در کشور به 12 درصد رسیده چرا که از 145376 صندلی در هرسانس فقط 17844 نفر تماشاچی استقبال می کردند. این درحالی است که در همین آمار ، جمعیت تهران در سال 1369 ، حدود 10 میلیون نفر ولی در سال 1380 ، حدود 13 میلیون ذکر شده است.

این نزول ارقام حتی درمورد پرفروشترین فیلم ها هم صدق می کند . پرفروش ترین فیلم سال 1366 یعنی "اجاره نشین ها" نزدیک به 2 میلیون نفر را به سالن های سینمای پایتخت (با جمعیت 9 میلیونی تهران ) کشاند ، اما در سال 1380 ، فیلم "آواز قو" به عنوان پرفروش ترین فیلم ، فقط 577 هزار نفر (از جمعیت 13 میلیونی تهران) را جذب سالن های سینما نمود.

سال 1382 فاجعه بارترین سال به لحاظ جذب مخاطب برای سینمای ایران بوده است ، بطوریکه تلاش های مهندس حیدریان در مقام معاونت سینمایی وقت برای درمان موقت آن نیز به جایی راه نبرد.

البته می توان این سینما را به حال خود رها کرد تا همچنان که تا کنون در عجیب و غریب ترین مسیر به راه خود ادامه داده ، همچنان طی طریق نماید . جناب محمد مهدی عسگرپور (دبیر جشن سال گذشته خانه سینما) طی گزارش مبسوطی در مراسم اختتامیه جشن به برخی از این عجایب و غرایب اشاره کرد. مثلا اینکه تنها در این سینماست که فیلم ها به لحاظ اقتصادی ورشکسته می شوند ، اما همچنان تولیدکنندگانشان فیلم می سازند! در این سینماست که تولیدکننده قبل از نمایش فیلم به سودش می رسد !! در این سینماست که پایین ترین میزان استقبال مخاطب با بالاترین رقم تولید فیلم پاسخ داده می شود!!!

و بسیاری دیگر از عجایب دیگر را می توان به سینمای امروز ایران الصاق کرد مثلا اینکه تولید کنندگانی دارد که هنوز برای دریافت دوربین فیلمبرداری و بوم صدا و نگاتیو و دیگر وسایل و امکانات فیلمسازی در صف و نوبت بنیاد فارابی یا دیگر موسسات مشابه ، به قول دوستان زنبیل می گذارند! یا اینکه  در فیلم های همین تولیدکنندگان به جای قصه و داستان و به قول بعضی ها پیام و ارزش ، فقط راه به راه  و به طور زننده ای شاهد تبلیغ کالاهای تجارتی می شویم که گاه فراموش می کنیم به تماشای فیلمی نشسته ایم!

اما اگر قرار است ، آنچنان که مسئولین مربوطه می گویند سینمای ایران جایگاه واقعی خودش را بیابد بایستی آسیب های جدی آن را مورد بررسی قرار داد. به نظرمی آید که امروز دیگر زمان تعارفات و توهمات سپری شده  است .

همچنان که در سایر زمینه ها ادعا می شود مسئله تخصص و استانداردهای علمی از مهمترین امور به شمار می رود ، در سینمای ایران هم بایستی استانداردهای تخصصی خصوصا در بنیادی ترین پایه های یک سینمای صنعتی ، یعنی تهیه و تولید کننده مدنظر قرار بگیرد. پدید آمدن یک سینمای اسپانسری (آنچنان که اینک در سینمای ایران رایج شده) به عنوان مخرب ترین نوع سینمای تخصصی و البته فرهنگی ، نشان از ناکارآمدی و عدم توانایی پایه های فیلمسازی آن یعنی اکثریت تولیدکنندگان و تهیه کنندگانش دارد.

امیدوارم به یاری خدا این فرصت به وجود آید که بتوان ریشه آسیب های سینمای امروز ایران را لااقل در این سلسله مقالات مطرح کرد تا بلکه باب بحث و بررسی پیرامون راهکارهای برون رفت از بحران کنونی بین کارشناسان و متخصصین امر باز شود.

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥
 

ذوق زده نشویم ،

 

سینمای ایران نیاز به تحولات زیر بنایی دارد...

 

 

 

هفته گذشته بخش تحقیق و گزارش های هنری ایسنا (خبرگزاری دانشجویان ایران) طی یک بررسی آماری که به مطبوعات ارائه نمود ، ضمن اشاره به وضعیت سینمای ایران که به زعم ایشان در ماههای اخیر به خصوص فروردین ، روزهای پررونقی را پشت سرگذارده که در سالهای نزدیک بی سابقه بوده ، آن را به دلیل ایام "رکورد شکنانه و دور از رکود " ، امتدادی امیدوار کننده برای سینمای ملی ایران دانست.

اما نگاهی به آمارهای ارائه شده و نتیجه گیری انجام گرفته از سوی این بخش (که قاعدتا می بایست تحلیل های عمیق تری براساس آمار و همچنین شواهد موجود انجام می گرفت  ) به نتایج چندان "رکورد شکنانه "ای راه نمی برد.

 البته چند سالی است که علیرغم مسائل و معضلات گوناگونی که در اکران فیلم های ایرانی به چشم می خورد ، همواره گروهی از ناظران مطبوعاتی این سینما اصرار دارند که سینمای ایران فارغ از تمامی بحران های کوچک و بزرگش ، در عرصه های مختلف داخلی و خارجی به پیش می تازد و مخاطبان هر دو عرصه را درو می کند ! ضمن اینکه همیشه از رونق این سینما ولو به قدر ناچیز ، قلبا خوشنود شده ام اما به نظر می آید که پنهان نمودن واقعیات و دلخوش داشتن به توهمات ، تنها بر قدرت تیشه ای که بر ریشه این سینما می زند ، می افزاید و بس.

در آمار فوق آمده است که در فروردین ماه امسال اکران سینمای ایران با فروش حدودا  784 میلیون تومانی ، در مقایسه با زمان مشابه سال گذشته از رشد 98 در صدی و نسبت به همین زمان در سال 83 از رشد 50 درصدی برخوردار بوده است. اولا نمی دانم آیا در محاسبه آمار فروش فروردین ماه 1383 ، درج رقم حدود  272 میلیون تومان برای فروش فیلم "کما" اشتباه سهوی بوده است؟ چراکه بر طبق آمار ارائه شده از سوی بنیاد سینمایی فارابی (که همان زمان در مطبوعات هم درج گردید) رقم ذکر شده دقیقا دارای 100 میلیون تومان کسری است و براساس آمار موجود ، فروش فیلم "کما" در ماه فروردین 1383 ،  تقریبا   372 میلیون و پانصد هزار تومان بوده است. به این ترتیب در همین محاسبه ظاهری رقم 50 درصد افزایش فروش ، به 21 درصد کاهش پیدا می کند .

اما واقعیت دیگر اینجاست که در تحلیل های آماری برای بررسی رشد یا نزول یک پدیده ، معمولا پارامترهای مختلف موثر در محاسبه آن آمار لحاظ می شود. مثلا چگونه می توان بدون در نظر گرفتن رشد جمعیت و قیمت بلیت  سینما و تنها با تکیه بر رقم فروش ، حکم به رونق اکران داد. اگر اینچنین تحلیلی درست باشد پس فیلم ناموفقی (در اکران عمومی) مثل "دانه های ریز برف" با فروش یک میلیون و ششصد هزار تومان در سال گذشته ، بیشتر از فیلم موفقی همچون "امیرارسلان نامدار"  توفیق داشته که در سال 1334 ، تقریبا یک میلیون و چهارصد هزار تومان بلیت فروخته است !! ولی اگر در تحلیل خود قیمت بلیت هر دو زمان را مقایسه کنیم که در زمان اکران فیلم "امیرارسلان نامدار" بهای بلیت به طور متوسط 15 ریال بوده و در موقع نمایش عمومی فیلم "دانه های ریز برف" ، 10000 ریال(هزار تومان) ، آن موقع تحلیل و نتیجه گیری متفاوت می شود و بازهم اگر میزان مخاطبی که از هریک از این دو فیلم دیدن کرده و نسبت آن به کل جمعیت تهران را هم در نظر آوریم ، به نتایجی بسیار متفاوتری دست خواهیم یافت. به این ترتیب که با در نظر گرفتن آمار  900 هزار نفری که فیلم "امیرارسلان نامدار" را طی سالهای 1334 و 1335 در تهران دیدند ، نسبت به جمعیت آن روز پایتخت که تقریبا یک میلیون و 500 هزار نفر بود ، رقم 60 درصد را عایدمان می کند ، یعنی 60 درصد جمعیت آن روز تهران فیلم "امیرارسلان نامدار" را در سالن های سینما دیده بودند . اما این نسبت در مورد فیلم "دانه های ریز برف" ، یک هزارم درصد نتیجه می دهد ، چراکه از جمعیت 16 میلیونی امروز تهران ، تنها 1600 نفر این فیلم را دیده اند. البته همه این آمارها ربطی به خوب یا بد بودن فیلم ها ندارد ، شخصا هزاران بار فیلم "دانه های ریز برف" را به "امیرارسلان نامدار" ترجیح می دهم و به نظرم این فیلم یکی از کارهای خوب سینمای ایران در سالهای اخیر بوده است و قلبا هم برای علیرضا امینی فیلمساز جوان و خوش قریحه آن که آثار دیگرش را هم دیده و خوشم آمده ، احترام قائلم. غرض از این مقایسه فقط یادآوری اولین درس تحلیل های آماری بود .

پر واضح است که اگر غرض مقایسه کیفی آثار ساخته شده سینمای ایران در زمان های مختلف باشد ، بحث های دیگری مطرح می شود که بعضا هم سلیقه ها در این میان تعیین کننده می شوند ، اما وقتی بحث آمار و ارقام در میان باشد ، دیگر سلیقه ها کنار رفته و تنها به مجموعه ای از اعداد و محاسبات تکیه می شود . در اینجاست که مسئله رونق و رکورد شکنی پیش می آید . خالق آثار ماندگار تاریخ سینما و منتقدانی که به آن آثار اعتقاد داشتند ، هیچ گاه مدعی رکورد شکنی و از این قبیل تعابیر نبودند ، بلکه تنها به وجوه هنری فیلم های مورد نظرشان نظر داشتند. اما برای اثبات رونق رکورد شکنانه یک فیلم در زمینه نمایش قطعا بایستی به سالن های سینمایش نگاه داشت  و برای قضاوت درباره رونق یا عدم رونق سالن های سینما هم اعلام رقم فروش اگرچه لازم است ولی کافی نیست . آنچه می تواند در هر زمان رونق سالن های سینما را اثبات نماید ، رقم تماشاگران و یا مخاطبین آن است و البته سنجش نسبت آن با جمعیت موجود. به اعتقاد کارشناسان آمار و تحقیقات ، این بی شائبه ترین و صحیح ترین طریق،جهت ارائه تحلیلهای کاربردی به شمارمی آید.

با این حساب به راحتی می توان نتیجه گرفت :

هم در فروردین 83 و هم در فروردین 84 ، تقریبا به طور مساوی فقط  5  درصد جمعیت تهران ، به سالن های سینما رفتند( حدود 780  هزار نفر از 16 میلیون نفر و با احتساب متوسط 800 تومان در سال 83 و 1000 تومان برای هر بلیت در سال 85 ). آیا اساسا چنین رقمی ذوق کردن دارد؟ این در حالی است که در سال 1356 که  از سوی کارشناسان و منتقدان سینمایی (به دلائلی که شرح مفصلی دارد) ، سال " مرگ سینمای ایران " اعلام شد ، متوسط ترین فیلم قادر بود 16 درصد مردم تهران را سینمارو سازد ! راه دور چرا برویم ، پرمخاطب ترین فیلم سینمای سالهای پس از انقلاب یعنی "عقابها" بیش از 30 درصد اهالی پایتخت را به سالن های سینما کشانید و البته اغلب آثار سینمای ایران در دهه 60 ، بالای 8 درصد از مردم تهران را جذب سالن های سینما می کرد.

لطفا آن دلائل همیشگی رونق بازار سی دی و ماهواره و فوتبال و از این قبیل را هم پیش نکشیم که ممالک غربی همچون آمریکا با دریایی از انواع سرگرمی و دی وی دی و کانال های کابلی و ماهواره ای ، سال به سال مخاطب بیشتری برای سینمایش پیدا می کنند.

نکته جالب اینکه در همین ایام در مطبوعات با خوشحالی اعلام شده بود که فیلم "آتش بس" در مدت 11 روز نمایش در 20 سینما ، 125 میلیون تومان فروخته است . یک بررسی عمیق تر از رقم فوق مشخص می کند که یعنی این فیلم در هر روز بیش از 11 میلیون تومان فروخته است ، به مفهوم اینکه هر روز حدود 11 هزار نفر از جمعیت تهران فیلم فوق را دیده اند . از این رقم هر سالن سینما ، فقط 550 نفر را به خود اختصاص می دهد که اگر برای هر سالن به طور متوسط 6 سانس نمایش در نظر بگیریم ، به این نتیجه می رسیم که در هر سانس  حدود 90 نفر به تماشای فیلم "آتش بس " نشسته اند . یعنی به طور میانگین شاید تقریبا  کمتر از یک چهارم یا حدود 4 ردیف از هر سالن سینما پر شده است. تازه این آمار در مورد فیلمی است که در ردیف پرفروش ها به حساب می آید .

پس بهتر آنکه به جای آمارهای ناقص و تحلیل های سردستی برمبنای آنها ، به نقاط ضعف ، آسیب ها و راهکارهای برخورد با این آسیب ها بپردازیم که هم خدا را خوش می آید و هم خلق خدا را خوش تر.

سینمای ایران دچار معضلی است که خیلی هم زیربنایی است و آن سرگردانی سیستم تولید و توزیعش در میان بخش دولتی و بخش به اصطلاح خصوصی به نظر می آیدکه ازقضاهیچ کدام هم در تعریف استانداردخودحرکت نمی کنند . سینمای ایران از عدم وجود بنیادی ترین عنصر صنعت سینما یعنی تهیه کننده متخصص (چه در بخش دولتی و چه در بخش خصوصی)  و استودیوهای تولید کننده استاندارد  به سختی رنج می برد و این مهم را اغلب دوستان سینمایی وازجمله تهیه کنندگان سینمای ایران بارهاوبارها اذعان داشته اند.

در سینمای ایران ، ابتدا به ساکن بایستی یک سری از مفهوم های ابتدایی تولید و توزیع سینمایی (که در عرصه های پیشرفته و استاندارد سینمای جهان رایج است ) تعریف و روشن شود ، تا بعد !

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥
 

به بهانه آغاز پنجاه و نهمین دوره جشنواره فیلم کن

 

 

یک ساحل

 

پرهیاهو

 

 

چند دوجین

 

هنرپیشه

 

عکاس

 

 

 

و یک فرش

 

قرمز

 

 

که برای

 

یادگاری

 

نوشتن

 

مناسب

 

نیست !

 

 

 

پنجاه و نهمین دوره جشنواره فیلم کن ، چهارشنبه 17 مه 2006 (27 اردیبهشت) با فیلم آمریکایی "رمز داوینچی" ساخته ران هاوارد افتتاح شد. جشنواره ای که بر خلاف آنچه ادعا داشته  و قرار بوده  که حامی سینمای مولف ارزشمند باشد ،  در جستجوی صداهای مستقل فرهنگ های گوناگون برآید ، تجربه سینما به عنوان یک هنر( و نه صنعت) را در نظر بگیرد و دنیایی ایجاد کند که خودش را از درون نمایش فیلم هایش بشناساند (عین جملاتی است که مدیر این جشنواره امسال نیز در سایت رسمی آن بیان داشته) اما در طول تاریخ برگزاری خود (از 1946 تا امروز) علیرغم تلاشی که برخی دست اندرکارانش به خرج دادند ، در واقع بیشتر حاشیه ای برای سینمای صنعتی و تجاری آمریکا به شمار آمده است ، چنانچه از همان نخستین دوره و به کرات این فیلم ها ، ستاره ها و جنبه های مختلف سینمای هالیوود بوده که در این جشنواره مورد توجه قرار گرفته و به همین علت بسیاری از آثار درخشان تاریخ سینما و اساتید برجسته آن از کادر توجه این فستیوال به اصطلاح هنری به دور مانده اند. از همان دوره نخست که شاهدیم فیلم اسکاری "تعطیلات از دست رفته" (بیلی وایلدر) جایزه بزرگ را دریافت می کند تا کارتون "دامبو"(والت دیزنی) و "مهرویان زیگفیلد" (وینسنت مینه لی) در سال بعد تا فیلم  های اسکاری دیگر ، "همه چیز درباره ایو" (جوزف ال منکیه ویتس) و "مارتی" (دلبرت مان) و "پیانو" (جین کمپیون) و "پالپ فیکشن" (کوینتین تارانتینو) در سال های بعد تر و تا "ترغیب دوستانه" (ویلیام وایلر) و "مش"(رابرت آلتمن)  و "مکالمه" و "اینک آخرالزمان" (فرانسیس فورد کاپولا) و "راننده تاکسی"(مارتین اسکورسیزی) و "همه آن دوران جاز" (باب فاسی) و "ماموریت" (رولند جوفه) و "توحش در قلب" (دیوید لینچ) و "بارتون فینک" (برادران کوئن) و ...که همگی در سالهای دیگر و دیگر نخل طلا دریافت کردند.

البته در این بین تعداد متنابهی هم از سینماگران مولف جایزه دریافت داشته اند ولی از قضا اغلب فیلم های این گروه هم که مورد عنایت گردانندگان جشنواره کن قرار گرفته از جمله آثاری بوده اند که در مراسم اسکار هم جایزه دریافت داشته یا مورد توجه واقع شده اند  از جمله :"ارفه سیاه"(مارسل کامو )  ، "یک مرد ، یک زن"(کلود للوش) ، "زی" (کاستا گاوراس) ، "طبل حلبی" (فولکر شلندورف) ، "بازجویی از یک شهروند دور از سوءظن "(الیو پتری) ، "دروازه جهنم" (کیسوکه کینوشیتا) ، "شبح جنگجو" (آکیرا کوروساوا) ، "مرد آهنین"(آندری وایدا) ، "پله فاتح" (بیل آگوست) ، "سینما پارادیزو"(جوزپه تورناتوره) ،  و... و از فدریکو فلینی تنها فیلمی که ستایش می شود ، "زندگی شیرین" است که اتفاقا در مراسم اسکار هم مورد عنایت  قرار گرفت ( کاندیدای اسکار بهترین کارگردانی بود و اسکار بهترین طراحی لباس را هم برد) و از دیگر فیلم های مهم وی مثل "جولیتای ارواح" ، "جینجر و فرد" ، "رم " و... در لیست نخل های طلایی خبری نشد(در این باب گویا اسکاری ها جلوتر هستند ، چون  به 4 فیلم فلینی جایزه داده اند!) از اینگمار برگمان هم در این لیست خبری نیست ، همچنانکه از روبر برسون کبیر و حتی کریستف کیسلوفسکی که آنقدر سنگش را فرانسوی ها به سینه زدند  (بابت همین شرمندگی در پنجاهمین دوره جشنواره کن خواستند نخل طلای نخل طلاها را به برگمان اعطا نمایند که او حتی زحمت رفتن به کن را هم به خود نداد و عطایشان را به لقایشان بخشید!!) دراین باب هم اسکاری ها با 4 جایزه از هنری های کن پیش هستند !!! از کوروساوا هم تنها فیلم "شبح جنگجو"  یا "کاگه موشا" (که آنهم در مراسم اسکار ستایش شد ) نخل طلا گرفته و از سایر شاهکارهای  امپراطور در کارنامه کن نشانی به چشم نمی خورد (در این قسمت هم اسکاری ها جلوتر هستند و علاوه بر اسکار افتخاری ، چندین بار کوروساوا را حتی در لیست بهترین کارگردانان سال وارد کردند و به فیلم ها "راشومون" ، "هفت سامورایی " ، "درسوزالا" هم اسکار داده اند) و دیگر اینکه از فیلمسازان برجسته ای مثل ژان رنوار و یاساجیرو ازو و کارل تئودور درایر  و ساتیا جیت رای و کنجی میزوگوچی و چارلز چاپلین و رنه کلر و ژان پی یر ملویل و فرانسوا تروفو و ژان کوکتو و ...خیلی های دیگر  هم در بین نخل طلایی ها و دیگر جوایز جشنواره کن اثری دیده نمی شود.

جشنواره کن همواره در تیول کمپانی ها و موسسات بزرگ تجاری و تهیه کنندگان و ستارگان سینمای هالیوود بوده است ، همواره این گروهی از هنرپیشه های آمریکایی بوده اند که برگ برنده مدیران جشنواره کن برای جلب توجه رسانه ها و شرکت های تبلیغاتی و تبدیل سواحل کوزووات به بازار مکاره ای برای توریست ها و گردشگران خارجی به شمار آمده است. فرش قرمزی که در طول یازده روز برگزاری جشنواره ، در اغلب ساعات روز محل نمایش انواع و اقسام مدهای لباس و آرایش و جواهرات  شرکت های مشهور تجاری توسط بازیگران معروف است و مکان اصلی تجمع و توجه مهمانان و شرکت کنندگان و خبرنگاران  و عکاسان محسوب می شود و آنچه کمتر اهمیت دارد همان سالن های نمایش فیلم است و جلسات گفت و گوی مطبوعاتی . این درحالی است که در مراسم اسکار که اساسا هیچگاه ادعای هنری بودن نداشته و تبلیغات تجاری اش در صدر همه ادعاهای سینمایی قرار دارد ، در مقابل 4 ساعت و نیم مراسم  اصلی اهدای جوایز ،  فقط 2 ساعت برنامه فرش قرمز اجرا می شود. به همه اینها اضافه کنید که هیاهو و سرو صدای جشنواره کن  هم برای همین هنرپیشگان و ستاره های آمریکایی است که روی فرش قرمز ادا و اطوار درمی آورند و حاضرین هم برایشان سر و دست می شکنند . هنوز سال گذشته را از یاد نبرده ایم که چگونه روبرتو رودریگز با آن کلاه کابوی (برای تاکید بر فرهنگ آمریکایی )  و آن لبخند تحقیر کننده  همراه  عوامل فیلم "شهر گناه" همچون :"بروس ویلیس" و "میکی رورک" و "جسیکا آلبا" و "بنسیو دل تورو " و...ساعت ها روی آن فرش قرمز ، تمامی حضار را  مقابل سالن دوبوسی کن سرکار گذاشته بودند. یا جرج لوکاس با سربازان امپراطوری اش و دارت ویدر و ناتالی پورتمن و هیدن کریستنسن و سمیوئل جکسن و...چندین روز همه جشنواره کن را به تسخیر خود درآورده بودند و در کنار آنها کوین بیکن و کالین فرث و ول کیلمر و رابرت داونی جونیور و اسکارلت جوهانسن ( در این میان تنها چیزی که اهمیت نداشت مانور  عوامل فیلم برادران داردن بود که مثلا بهترین فیلم جشنواره شناخته شد  و بازیگران فیلم "لیمینگ" !!) ، همان گونه که سال قبلش  هم دار و دسته "شرک" اعم از غول سبز و خر پرحرف و پرنسس فیونا و .... همه توجهات را به خود  جلب کرده بودند. شاید از همین روست که مدیران جشنواره کن برخلاف همه قوانین و آینن نامه هایشان ، برای فیلم های آمریکایی حق وتو فرهنگی هم قائل می شوند و حتی اکران شده هایشان را هم در بخش مسابقه اصلی خود شرکت می دهند. (مدیر جشنواره کن در مصاحبه اخیرش یکی از دلائل عدم انتخاب فیلم های ایرانی ، را اکران آثار قابل قبول سینمای ایران پیش از شرکت در قستیوال کن دانسته است) . مثال بسیار است ؛ در همین جشنواره کن سال 2003 ، فقط برای اینکه فرش قرمز از حضور تام هنکس بی بهره نماند ، فیلم "قاتلین زن" را پس از اکران یک ماهه اش در سینمای دنیا به بخش مسابقه راه دادند و یا سال گذشته همین اتفاق درمورد فیلم اکران شده "شهر گناه" پیش آمد که دو ماه پیش از نمایش در کن به نمایش عمومی درآمده بود .

نکته شگفت آورتر اینکه گردانندگان جشنواره کن علیرغم همه ادعاهایشان مبنی بر برگزاری هنری ترین جشنواره دنیا و اینکه  آخر  هنر سینما هستند ، اما هر سال تعدادی از تجاری ترین آثار سینمای هالیوود را در برنامه هایشان قرار می دهند که این مورد در  جشنواره امسال از همیشه حیرت انگیزتر است ، خصوصا در مورد دو فیلم "یونایتد 93" (پال گرین گرس)  که یک ماه پیش در سینماهای آمریکا اکران شد و "مردان ایکس: آخرین ایستگاه" ( برت راته نر ) که انتقادهای زیادی را حتی در میان محافل سینمایی آمریکایی به همراه داشته است وگویاچرخانندگان کن باهزینه بسیاری آن رابه جشنواره خودآورده اند.

این شگفتی درمورد ترکیب هیئت داوران (که قاعدتا بایستی اعضایش از بینش هنری در شان جشنواره کن برخوردار باشند) بیشتر می شود ، هنگامی که در سال گذشته در میان هیئت داوران اصلی در کنار فیلمسازانی مانند امیر کاستاریکا و انیس واردا ، به نام هایی مثل : "سلما هایک"( بازیگر مکزیکی الاصل) بر خوردیم  که اوج بازیگریش در فیلم "فریدا" بود  وگرنه جز آن پرش های بلند بالایش از روی ساختمان ها در "دسپرادو"  و "روزی روزگاری در مکزیک" ، ایفای نقش قابل توجهی از او به خاطر نداریم . کفه این ترازو امسال به نفع بازیگران تجاری بیشتر شده و برخلاف دوره های پیشین که همواره تعداد کارگردانان و فیلمنامه نویسان و نویسندگان  بر بازیگران می چربیدند ، در پنجاه و نهمین دوره تعداد بازیگران تقریبا 60 درصد اعضای هیئت داوران را تشکیل می دهد . بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" (بازیگر نقش چندم برخی فیلم های آمریکایی مثل :ماتریکس و دراکولای برام استوکر و اشک های خورشید و بعضی فیلم های نه چندان معروف اروپایی ) ، هلنا بونهم کارتر ( که به جز فیلم های تلویزیونی اخیرا فقط در فیلم های تیم برتن ، نقش های حاشیه ای بازی می کند و یا به جای شخصیت های کارتونی صحبت می نماید) ، سمیوئل ال جکسن (که هنوز معروفترین کاراکترش ، "جولز" در فیلم "پالپ فیکشن " است و  به جز آن فقط  نقش های فیلم های پلیسی جنایی معمولی مثل "سه ایکس " و "مرد" و "مربی کارتر" و "اصلی" و "شفت" و...را از او به یاد داریم ) ، ژانگ زی ئی ( بازیگر تازه به دوران رسیده هنگ کنگی که فیلم های اخیر ژانگ ییمو معروفش کرد و پارسال نیز در فیلم "خاطرات یک گیشا" نقش دوم را برعهده داشت) و تیم روث ( که برخلاف آنچه در بولتن جشنواره کن آمده ، در مقابل 56 فیلمی  که بازی کرده فقط یک فیلم غیر معروف" منطقه جنگی " را ساخته است و اصلا نمی توان وی را فیلمساز به حساب آورد ، بازی هایش هم تقریبا  در نقش های مکمل و کوچک بوده مانند آنچه در فیلم های "آب تیره " ، "تفنگدار" ، "سیاره میمون ها" ، "هتل میلیون دلاری" ، "پالپ فیکشن" ، "وتل" و "راب روی " داشت) و...

به این ترتیب ملاحظه می فرمایید هیچ بازیگر مولف و یا صاحب سبکی  ( حداقل در حد و حدود "کاترین دونوو" که زمانی در همین هیئت داوری حضور داشت ) در میان داوران امسال کن دیده نمی شود و آنچه بیشتر به نظر اهمیت داشته ، چهره و عنوان تجاری بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" یا "سمیوئل ال جکسن " بوده تا بازهم توجه هرچه بیشتر رسانه ها و عکاسان خبری به فستیوال کن جذب شود و نه بیشتر !! همچنانکه در بخش  مجری مراسم افتتاحیه و اختتامیه هم همین اتفاق افتاده و اگرچه امسال اسکار اجرایش را به یک شومن نیمه سیاسی به نام "جان استوارت " سپرد اما در کن که زمانی مجری گری بازیگران صاحب سبکی مثل "ژان مورو" وزانت یک مراسم هنری را به آن می بخشیدند ، امسال بازیگر سبک سری به نام"ونسان کسل" مجری است که اوج افتخار بازیگری اش دلقک بازی های فیلم "دوازده یار اوشن" است !

جشنواره پنجاه  و نهم هم به دنبال روی از اسکار امسال ، فضایی سیاسی دارد ! این فقط یک تصور نیست چراکه در طول تاریخ جشنواره ها حتی بیشتر از جشنواره ونیز و برلین ، این کن بوده که از سینمای آمریکا پیروی کرده و آنچه در بالا آمد تنها گوشه ای از واقعیات کمتر مورد توجه قرار گرفته بود . البته این سیاسی بودن ، منحصر به امروز نیست ، چنانچه وقتی در سال 1983 جنگ سرد مابین آمریکا و شوروی سابق با مرگ برژنف اندکی فروکش کرده بود ، فیلم "نوستالگیا" آندری تارکوفسکی را علیرغم همه صحبت ها و پیش بینی ها از نخل طلا محروم کردند و یا در سال 1987 که ایومونتان رییس هیئت داوران بود نخل طلا به فیلم ضعیف و تبلیغاتی "زیر آفتاب شیطان" از موریس پیالا اعطا شد که اعتراضات بسیاری را برانگیخت و آثار باارزشی مانند "توبه" چنگیز آبولادزه و "زیر آسمان برلین" ویم وندرس و حتی "مصاحبه " فدریکو فلینی از آن محروم ماندند.

افتتاح جشنواره امسال با فیلم پر سر و صدای "رمز داوینچی" و ادامه اش با فیلم های سیاسی "غذای آماده ملی" از ریچارد لینک لتر و "سوسمار" ساخته نانی مورتی و همچنین حضور فیلم به شدت تبلیغاتی "یونایتد 93" که درباره سرنوشت یکی از هواپیماهای ربوده شد جریان 11 سپتامبر 2001  است (تعجب اینکه در همان  زمان  انهدام برج های نیویورکی ، صحبت از 8 هواپیما بود که تا چندی پیش هم فقط درباره 3 تای آنها سخن گفته می شد و حالا مدتی است که از چهارمی هم حرف می زنند و درباره اش فیلم ساختند! راستی سرنوشت 4 تای دیگر چه شد؟ آیا واقعا وجود داشتند و یا موضوع فیلم های بعدی تبلیغاتی است ؟!!) که این باج عیان مدیران جشنواره کن به سینمای پروپاگاندای آمریکا و نئو محافظه کاران حامی اش ، موجب شگفتی ناظران سینمایی دنیا گردیده است . و بالاخره به همه اینها حضور آقای الیا سلیمان فلسطینی را در هیئت داوران اضافه نمایید! البته وقتی آکادمی نشینان آمریکا برای اولین بار فیلمی فلسطینی درباره عملیات انتحاری را به مراسم اسکار راه می دهند تا جایی که سر و صدای لابی های متعصب یهود  در خود آمریکا در می آید ، دیگر برای جشنواره کن هم این مجوز صادر می شود که به فلسطینی ها بعد از بیش از نیم قرن اهمیت داده شود که شاید نمونه ای از همان "صدای مستقل فرهنگ های دیگر" مورد نظر مدیر جشنواره در مصاحبه اش باشد. البته شرایط زمانی هم می تواند در این اجبار موثر بوده باشد ، چراکه امروز دیگر به جای مماشات سازمان هایی مانند "ساف" ، مردم فلسطین در یک انتخابات آزاد ، قاطعیت "حماس" را برای مواجهه با اسراییل برگزیده اند و حالا دیگر موضوع حذف اسراییل در دمکراسی مورد نظر غربی ها علنی شده ، پس باید در اقدامات و فیلم هایی به ظاهر  فلسطینی گرایانه (مثل همین حضور داور فلسطینی یا فیلم فلسطینی در اسکار و یا ساخت آثاری همچون "مونیخ" ) از حضور اسراییل در کنار فلسطین سخن گفت .

شاید عدم حضور سینمای ایران در جشنواره امسال کن را هم بتوان به همین سبک و سیاق ، بنا برملاحظات  روز دنیا ، به نوعی سیاسی  تلقی کرد. چون به نظر نمی آید که سینمای امسال ایران با سال های گذشته اش چندان تفاوت چشمگیری کرده باشد. این سینما نه در آن  زمانی که پوسترهایش از در و دیوار کن بالا می رفت و به اصطلاح پاویون داشت و هر سال هیئت های بلند پایه ای از آن ، بار و بندیل سفر می بستند و با پول بیت المال راهی مسافرت فرانسه می شدند ، شاهکارهای تاریخ سینما را همراه داشت و نه امروز که از درگاه این جشنواره فرانسوی – آمریکایی رانده شده ، ورشکسته است . به نظر می آید دوستان سینمایی چه از نوع مسئولینش و چه از مدل سینماگرش ، به قول معروف روی دیوار مناسبی یادگاری ننوشته اند . آن روز که همه افتخارات و پیشرفت های سینما را منحصر کردند به حضور به اصطلاح بین المللی در هر جشنواره ای که در کوچه پس کوچه های روستاهای اروپا برگزار می شد و مرتبا هم آمار می دادند که امسال فلان تعداد فیلم ما جایزه جهانی گرفته اند!!!(بی خیال آنچه بر سینمای داخل می گذرد) و چشم ها را عمدا و یا سهوا بر نوع فیلم هایی که جایزه می گرفت ، بستند که نکند خدای نکرده به گوشه چشم فلانی بربخورد و بعضا هم شیفته وار و ساده لوحانه به منتقدان و کارشناسان خیرخواه داخلی طعنه می زدند که شما چه می فهمید ، اروپایی ها و گردانندگان کن که بیشتر از شما سرشان می شود و... فکر امروز را نمی کردند که وقتی بلیط شان در نزد کاسبکاران چرخاننده بازی این گونه جشنواره ها  باطل شود  ، همان فیلم های به ظاهر هنری شان هم در نظر  انتخاب گران کن از کفر ابلیس بدتر قلمداد می شود. اصلا تفکر توطئه آمیز ندارم ، اما چه می شود کرد که وقتی می خواهند وقیحانه تیم ملی فوتبال ما را که با تلاش و شایستگی به جام جهانی رسیده ، کنار بگذارند و تیم "بحرین" را جایگزینش کنند ، دیگر حذف فیلم هایی که از همان اول هم حضورشان در جشنواره کن زیر علامت سوال بود و هزار ملاحظه و رابطه و مسئله پیرامونشان وجود داشته  که مثل آب خوردن است.

می گویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد . خدا را شکر که پنبه این داستان فیلم های جشنواره ای هم زده شد ، اگرچه چند سالی بود زمزمه هایی را می شنیدیم و شواهدی هم می دیدیم که دیگر سکه فیلم های جشنواره ای از رونق افتاده و به دوستان هم می گفتیم ولی متاسفانه گوش شنوایی نبود . فقط امیدوارم که این درس عبرتی برای علاقمندان به فیلم جشنواره ای باشد تا  دیگر  روی فرش قرمز کن یادگاری ننویسند.