مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

نگاهی به فیلم "نفوذی"

Inside man

 

 

 

 

سرقت اسناد داغ

 

 

"نفوذی" تازه ترین فیلم اسپایک لی (فیلمساز سیاه پوست  و پر سر و صدای سینمای آمریکا) که توسط تازه کاری به نام "راسل گورتز" نوشته شده ، در نظر اول ظاهرا یک فیلم معمولی درباره سرقت از یک بانک است مانند آثار مشابهی که خیلی سریع می توان لیست طویلی از آنها نوشت.

فیلم های متفاوتی دراین باب ساخته شده که اغلب   به دلیل همان تفاوت ها ، علیرغم تشابه موضوعی ماندگارشده اند ، به طوریکه  به راحتی می توان با خاطره ای خوش در گوشه و کنار اذهان یادشان کرد؛ از "ریفی فی" زول داسن گرفته (که حقیقتا به لحاظ موضوعی و ساختاری از خاطره انگیزهاست ) تا "سرقت الماس داغ " پیتر یتس (که رابرت رد فورد به عنوان طراح سیستم های امنیتی بانک ، خودش طراح سرقت از بانک هم هست ) تا دو فیلم "یازده یار اوشن" و "دوازده یار اوشن" استیون سودربرگ و تا "بعداز ظهر نحس " سیدنی لومت( و کپی اش که چند سال بعد کاستا گاوراس تحت عنوان "شهر دیوانه" ساخت)  که گویا بیشتر منبع الهام فیلم "نفوذی" بوده است ، چنانچه در یکی از صحنه های همین فیلم ، کاراگاه پلیس به رییس سارقان بانک می گوید:"بی خیال ! تو  فیلم بعدازظهر نحس را دیده ای. داری طفره می ری !!!"

اما به راستی فیلم "نفوذی" چه شباهتی به "بعدازظهر نحس " دارد که آنها را از سایر فیلم های سرقتی متمایزمی گرداند؟ به نظر می آید که پاسخ به این سوال می تواند منظر  مناسبی برای  بررسی فیلمنامه "نفوذی" باشد.

"نفوذی" درباره یک سرقت طراحی شده از مانهاتان بانک نیویورک است. عده ای در قالب یک گروه نقاش به سرپرستی فردی که بعدا خود را دالتن راسل ( با بازی کلایو اوئن) می نامد ، وارد بانک شده و با کور کردن تلویزیون های مدار بسته و به گروگان گرفتن حدود 50 نفر مشتری و کارمند آن ، سرقت را آغاز می کنند . طبق معمول پلیس وارد کار می شود و مامور بررسی و مذاکره  هم پلیسی در حال ارتقاء درجه است به نام کاراگاه کیت فریزر ( با بازی دنزل واشینگتن) که بیش از حد متکی به نفس و مغرور و در عین حال ساده لوح است ، با یک سیبیل دوگلاسی  و کلاه  گردی که تماشاگر علاقمند را به یاد کلاه دین مارتین در فیلم "بعضی  دوان دوان  آمدند" وینسنت مینه لی می اندازد!( در صحنه ماقبل آخر که کاراگاه برای ملاقاتی داخل رستوران می شود و گارسن از وی می پرسد که می تواند کلاهش را نگهدارد؟ ،   او پاسخ می دهد:" نه. مال خودت را نگه دار !!").

در همین حال  رییس بانک ، آرتور کیسی ( با ایفای نقش کریستوفر پلامر که اخیرا او را مدام در نقش پیرمردهای پولدار منفی  دیده ایم  از جمله صاحب یک شرکت نفتی در فیلم "سیریانا" ، تا حدی که خاطره آرمان را در سینمای فارسی زنده می کند!!!) برای اطمینان یافتن از سربسته ماندن یک راز ، زن مرموزی به نام مادلین وایت ( دومین بازی جودی فاستر در چند ماه اخیر بعد از "نقشه پرواز") را استخدام می کند که گویا همه کاری از وی برمی آید و خانم وایت هم که به نظر می آید  نفوذ باورنکردی در میان مقامات دارد با کمک شهردار وارد ماجرای مذاکره می شود ولو  کاراگاه  فریزر را خوش نیاید.

ماجرا اگرچه با خشونت آغاز شده ولی برخلاف آنچه پلیس فکر می کند و البته  سارقان وانمود کرده اند ، آن طور  که تصور داریم پیش نمی رود ، یعنی در واقع پول یا شمش طلایی از بانک برداشته نمی شود ، گروگانی را نمی کشند و خسارتی هم وارد نمی آورند. گویا از ابتدا به دنبال چیز دیگری هستند ، همان چیزی که مورد علاقه آرتور کیسی  هم بوده و به همین دلیل مادلین وایت را به خدمت گرفته تا با پیشنهاد پول هنگفتی  به سارقان حتی بیش از آنچه درون بانک هست ، از محفوظ ماندن آن چیز مطمئن شود. چیزی که در صندوق امانات شماره 392  قرار دارد. صندوقی که بعدا کاراگاه متوجه می شود از سال 1948 تا کنون باز نشده و همین سرنخ ، وی را به علت گروگانگیری و عدم سرقت معمول از بانک رهنمون می سازد.

فیلمنامه اگرچه مثل آثار مشابه شروع می شود ( ورود سارقان با لباس مبدل و بعد درب بانک را بستن و اسلحه کشیدن و داد و فریادهایی که همه را به تمکین دعوت می نماید...) اما بتدریج خود را از یک سیر معمولی دور می سازد  و این دور شدن ها در هر قدم فقط  برای نمایش متفاوت بودن نیست بلکه در راهبرد و نتایج نهایی کار تاثیر انکار ناپذیری دارد.

مثلا سارقان در اولین اقدام پس از جمع آوری موبایل و دسته کلیدهای گروگان ها ، آنها را به لباس متحد الشکلی شبیه به لباس های خود درمی آورند که صورتشان نیز با نقابی پوشانده می شود.  از این جهت تا انتهای سرقت چهره هیچیک از سارقان بر گروگانها ( و تا نیمی از فیلم برای تماشاگر) مشخص نمی شود. این متحد الشکل کردن گروگانها بعدا در فرار سارقان از قائله ، کلید اصلی است ، چون همگی در میان گروگان ها از بانک خارج شده ، بدون اینکه تفاوتی با آنها به لحاظ ظاهری داشته باشند و یا حتی کسی صورتشان را دیده باشد. در طول گروگان گیری هم به دفعات خود را به لطایف الحیل در میان گروگان ها جا زده ، بدون آنکه آنها از وجودشان باخبر شوند.

رابطه سارقان با گروگان ها ، آمیزه ای از خشونت و مدارا است ، مثلا در عین اینکه  رییس شان یعنی همان دالتن راسل مردی را به خاطر موبایلش تا سر حد مرگ کتک می زنند ، اما با خانم مسنی که برخلاف دیگران برای پوشیدن لباس متحد الشکل همکاری نمی کند ، برخورد خاصی ندارد ، مرد مسن مبتلا به نفس تنگی را آزاد می کند و تنها گروگان شرقی خود که یک سیک هندی است را رها می سازد. آنها حتی یک گلوله شلیک نمی کنند و علیرغم سر و صدا و برخوردهای ظاهری فی المثل در ارتباط با پسر بچه سیاهپوستی که یک گیم پرتابل در دست دارد ، دالتن  بسیار آرام و با ملایمت رفتار میکند.

او در عین حال تا حدودی احساساتی هم به نظر می آید  و بعد از توصیه پدرانه به پسر بچه درباره افراط در بازی باگیم های کامپیوتری ، در مورد عشق و پول هم با کاراگاه مجادله می نماید.

تقریبا از همان اوایل ماجرای سرقت است که به صورت موازی شاهد بازجویی کاراگاه فریزر و همکارش از عده ای هستیم که در ابتدا احتمال می دهیم از رهگذران باشند( این نوع برخوردهای فی المجلس با اهالی خیابان های نیویورک همواره از دلمشغولی های اسپایک لی در فیلم هایش بوده است )  ولی سوالها که همگی حاکی از سرقت بانک دارد ، مشخص می نماید که تمامی بازجویی شوندگان از زمره مظنونین سرقت بانک هستند و بتدریج در دفعات بعدی رجوع به این رویدادهای موازی درمی یابیم که این بازجویی ها در واقع فلاش فورواردی به زمان پس  از پایان غائله گروگان گیری بوده  که پلیس در واقع نتوانسته سارقان را دستگیر نماید ولی اینکه آنها فرار کرده اند ، همچنان برای تماشاگر به شکل یک ابهام  باقی می ماند تا صحنه ای که سارقان همراه گروگان ها از بانک خارج شده و گروه پرتعداد پلیس های محاصره کننده بانک را در حیرت و پرسشی بی پاسخ فرو می برند که سارقین کدام از این پنجاه و اندی هستند که در کف خیابان به شکل دست بسته خوابیده اند؟

در واقع فیلمنامه  بوسیله این فلاش فورواردها از همان اوایل شکل گیری درام بر این نکته تاکید دارد که ماجرا به شکل عادی و پیش بینی شده به پایان نمی رسد  ( اگرچه در فصلی که قرار است پلیس به سرپرستی جان داریوس با بازی ویلم دافو به بانک یورش برد ، همین فلاش فورواردها لحظاتی باعث سردرگمی تماشاگر و پایان یافته قلمداد کردن ماجرا می شود) و همین غیرعادی بودن تداوم داستان ، کنش های بعدی را توجیه می نماید.

 مثلا اینکه چرا سارقان به جای اینکه شمش ها و پول ها را دسته بندی و کیسه کنند ، فقط به همان صندوق امانات 392 گیر داده اند و از داخلش تنها پاکتی را خارج می کنند؟ آن کند و کاو ها در انبار بانک برای چیست؟ چرا اینقدر وقت تلف می شود و پس از سپری شدن فرصت  زیادی  ، آنها اتوبوس و هواپیما درخواست می کنند ؟ چگونه به قول کاراگاه فریزر می خواهند با پنجاه گروگان فرار کنند؟ در حالی که این طرح  به هیچوجه با اصول یک سرقت بانک نمی خواند؟ ( شاید مثل جان تراولتا در فیلم "شمشیر ماهی" ساخته دامینیک سنا قصد دارند ، خود سوار هلیکوپتر شوند ، گروگان ها را داخل اتوبوسی ریخته و بعد بوسیله  طناب بکسل آنها را با هلیکوپتر ببرند!!).

در مقابل این عملیات عجیب و غریب سارقان ، اقدامات پلیس و خصوصا کاراگاه فریزر بسیار عادی و کلیشه ای  و همانطور که توضیح دادم حتی ساده لوحانه است. او در مقابل تمامی ترفند های سارقان تا لحظه آخر فریب می خورد. تلاشش برای مذاکره همانقدر احمقانه است که سعی اش برای ناک اوت کردن دالتن راسل در حین مذاکره و درآوردن اسلحه از دستانش! او حتی نمی تواند تشخیص دهد که اسلحه سارقان ، اسباب بازی بیش نبوده و از سوی دیگر  بعدا متوجه می شود که صحنه قتل یکی از گروگان ها فقط یک نمایش بوده است و بس!!( در اینجا به شدت به یاد فیلم "نیش" جرج روی هیل و نمایش رابرت رد فورد و پل نیومن می افتم ) .

 سارقان در مورد ملیتشان نیز او و همکارانش را به راحتی سر کار می گذارند و کلک آنها را در فرستادن گوشی مخفی  داخل جعبه های پیتزای ناهار برای شنود مکالمات درون بانک را با پخش نوار سخنرانی انور خوجه (رهبر سابق آلبانی) به خودشان برمی گردانند !( این یکی از بامزه ترین شوخی های فیلم است!!)  چنانچه تا مدتها پلیس بر این فکر می ماند  که سارقان آلبانیایی تبار هستند!! در حالی که گوشی شنود سارقان در داخل کابین فرماندهی پلیس همه نقشه های کاراگاه را تا دم آخر برملا می سازد.

صحنه ای که کاراگاه فریزر پس از تماشای صحنه  نمایشی قتل یکی از گروگان ها ، با عصبانیت  و برآشفتگی راهی ساختمان بانک شده و خطاب به دالتن راسل می گوید :" به من شلیک کن . زودباش ، من چیزی برای از دست دادن ندارم ، تو هم نداری ، پس بزن .." و در مقابل دالتن با خونسردی پاسخ می دهد :" به آنها بگو از این به بعد یک عاقل را بفرستند." به خوبی نشان دهنده وضعیت دو جناح درگیر این بازی موش و گربه از دیدگاه فیلمنامه نویس است . ضمن اینکه در این بازی ، یک طرف دیگر هم هست که نه موش است و نه گربه ، یعنی همان خانم مادلین وایت که قرار است از سوی رییس بانک یعنی  آرتور کیسی معامله ای بر سر چیز باارزشی با سارقان انجام دهد . او هم با خونسردی تمام کارش را انجام می دهد. اگرچه در ابتدا به ارزش واقعی آن شیء باارزش پی نبرد.

و در آخر ماجرای بانک هنوز آقای کاراگاه و دوستانش متوجه نشده اند قرار بوده چه اتفاقی در این مهم ترین بانک آمریکا بیفتد . چرا که به قول رییس پلیس نه پولی دزدیده شده ، نه کسی کشته شده و نه حتی خسارتی وارد آمده ، پس باید پرونده مختومه اعلام گردد. واقعا هم تا آن لحظه اتفاقی نیفتاده ، زیرا تمامی گروگانها و گروگانگیرها از بانک خارج شده ا و بازجویی ها  و بازرسی ها انجام  گردیده و هیچ چیزی بدست نیامده است .

در اینجاست که بازی آخر سارقان شروع می شود ( به یاد ساخته شدن مجسمه های برج ایفل از شمش های طلای دزدی فیلم "دار و دسته لاوندرهیل" چارلز کرایتن یا تمبرهای قیمتی فیلم "معما" استنلی دانن می افتم ).

 در واقع همه آن گروگان گیری فقط فراهم آوردن فرصتی برای ایجاد یک جاسازی داخل  بانک و قرار دادن الماس ها ( که البته کسی جز آرتور از آن خبر ندارد) درون آن بوده تا  در زمانی دیگر دالتن با عنوان تعمیرکار سراغ آن جاسازی (که اصلا در دایره امنیتی بانک هم قرار نداشته ) رفته و محموله مورد نظر را برداشته و از بانک خارج شود. یعنی درواقع سرقت اصلی بانک مانهاتان ، چند روز پس از خاتمه یافتن غائله گروگانگیری و آچمز شدن پلیس و عادی شدن اوضاع صورت می گیرد ، در حالی که جناب کاراگاه فریزر هم اگرچه سرنخ هایی بدست آورده اما  باخیال راحت از کنار رییس سارقان عبور می کند. (ماجرای گریختن هانیبال لکتر در شکل و شمایل پلیس مجروح را در "سکوت بره ها" به خاطر می آورید؟)

شاید هم این بازی آخر نبوده و راند  نهایی در پی گیری محتویات صندوق امانات شماره 392  تازه شروع شود ، وقتی در کنار یک بسته نیم خورده آدامس یا شکلات و یک حلقه انگشتر نگین دار  ، یادداشتی گذاشته اند که :" دنبال این حلقه را بگیر!" دنبال کردن حلقه ، کاراگاه  و همکارش را به آرتور کیسی می رساند ولی باعث نمی شود که آنها  از مسئله ای سردربیاورند.

فیلم حتی پس از خارج شدن اشیاء مورد نظر سارقان و مختومه شدن پرونده ، یقه تماشاگر را رها نمی کند و بدون اینکه ملال آور شود ، همچنان او را با میل به دنبال خود می کشد  تا در پی کاراگاه حتی به جلسه هپی اند شهردار و خانم وایت برود ( یعنی دست جناب شهردار هم در کار بوده ؟!!) و گوشه و کنایه ای نثار او کند و بالاخره در منزل وقتی وسایلش از جمله گواهی ارتقاء درجه و اسلحه و نشانش را کنار می گذارد و کلاهش هم بر نوک پای همسرش می چرخد ، با دقت بر آن نگین  باقی مانده و با  به خاطر آوردن یکی از دیالوگ های دالتن تازه دریابد که چگونه سارقان مقصود خود را عملی ساخته اند . در اینجا تنها کاری که از او برمی آید ، یک پوزخند است ! ( به بلاهت خود ویا هوشمندی سارقان؟)

اما فیلمنامه نویس در آخر هم آنگونه واضح به محتویاتی که از صندوق مذکور برداشته شده ، اشاره ای  نمی کند. آیا الماس هایی است که از بازماندگان یهودیان در صندوق شماره 392 نگهداری می شده است؟(اینجا دیگر از "ماراتون من" جان شله زینگر هم وام گرفته شده است.)  که خانم وایت در آخرین صحبتش با آرتور مورد اشاره قرار می دهد یا آن حلقه ای گرانبهایی است که متعلق به  همسر دوست فرانسوی کیسی بوده  و خودش از آن سخن می گوید و یا آن اسنادی که خیانت جناب رییس بانک مانهاتان نیویورک به عنوان یک یهودی ثروتمند و محترم شهر را نسبت به هم کیشان خود در طول جنگ دوم جهانی برملا می سازد  و در دیدار مادلین وایت و رییس سارقان مورد بحث است ؟

 

رضایت آرتور کیسی به هنگام ملاقات آخرش با کاراگاه فریزر در حالی که الماسی دیگر وجود ندارد و حلقه گرانبها نیز در اختیار کاراگاه است ، حکایت از اهمیت همان اسناد دارد . اسنادی که به قول دالتن راسل نشانگر ثروتمندی و بانک دار شدن جناب رییس از پول خون یهودیان دیگر بوده است.

آرتور در ملاقات آخرش با  مادلین وایت نیز ، با دلهره از جای آن اسناد می پرسد و متوجه می شود  اسناد فوق  به قول خانم وایت برای انتقام نگرفتن آرتور در دست رییس سارقان مانده است . و این سوال برای تماشاگر می ماند که چرا افشاء نشدند؟ مگر بقای همه احترام و شخصیت آرتور کیسی به گفته دالتن بستگی به همین اسناد نداشت ؟ اصلا او قرار است از چه کسی انتقام بگیرد؟ مگر از ماهیت سارقان مطلع است؟ شاید سارقان ، نازیست های کهنه کاری هستند که مانند "دکتر زل" فیلم "ماراتن من" از جای امن الماس های  بازمانده جنگ دوم جهانی مطلع بوده اند و یا اصلا یهودیانی  هستند  متعلق به قربانیان  تبانی فاجعه بار یهودیان ثروتمند امروز مانند  آرتور کیسی در زمان جنگ دوم با نازی ها!!

حالا به آن پرسش اولیه خودمان یعنی شباهت فیلم "بعداز ظهر نحس" سیدنی لومت با " نفوذی" اسپایک لی می رسیم. سیدنی لومت در فیلم خود ماجرای سه سارق بانک  (که یکی از آنها همان اول فرار می کند) را روایت می کند که به اصطلاح به کاه دان زده اند و در نتیجه به جای سرقت ، شروع به بیان مشکلات اجتماعی و برانگیختن همدلی مردم می کنند . اسپایک لی هم همچنان تمایل دارد مانند همه فیلم های قبلی اش بیانیه اجتماعی صادر کند، درست مثل فیلم "بعداز ظهر نحس" ( و این بار بنا به شرایط روز که حتی مراسم اسکار را سیاسی کرده است ، بیانیه سیاسی می دهد.)   اما بیانیه اسپایک لی برخلاف سیدنی لومت و همچنین علیرغم آثار قبلی اش چندان رو و ظاهری نیست اگرچه دالتن راسل و مادلین وایت هردو در برخورد با اسناد خیانت آرتور کیسی ،  خطاب به او کلی شعار مبنی بر پای گذاردن روی خون هم وطنان و هم کیشان سر می دهند اما در زیر لایه های فیلم می توان جریان دیگری را دید که متاسفانه علیرغم همه شعر و شعارهای دمکراسی در جریان امروز سینمای آمریکا نمی تواند چندان مطرح شود. (عصبی نشوید ، باور کنید اهل بدبینی سیاسی – تاریخی نیستم ، اما اخیرا رابرت فیسک نویسنده معروف نشريه اينديپندنت لندن ، مقاله ای انتقادی در نشريه اينترنتی "کانتر پانچ" منتشر کرده است به عنوان "ايالات متحده اسراييل". او در این مقاله ضمن اشاره به دفاع افراطی محافل آمریکایی از منافع اسراییل تا حدی که منافع خود آمریکا را قربانی می کنند ، به لغو اجرای نمايش "اسم من راشل کوری است" اشاره کرده  که بر اساس نوشته های يک دختر جوان آمريکايی تهيه شده است. دختری  که در نوار غزه توسط يک بولدوزر اسراييلی در سال 2003 کشته شد . آقای فيسک می گويد که لغو اجرای اين نمايشنامه ،  آمريکاييها را متعجب کرد و ادامه می دهد که شکايتهای آمريکاييهای يهودی تبار باعث لغو اين نمايش شد.)

اسپایک لی و فیلمنامه نویسش در "نفوذی" انگشت اشاره شان به لابی یهود حاضر در آمریکاست که در واقع سرنخ بخش مهمی از اقتصاد و تجارت آمریکا و شرکت ها و کمپانی های چند ملیتی اش را در دست دارند. افرادی مثل آقای آرتور کیسی صاحب بانک عظیم مانهاتان نیویورک که با فروختن یهودیان دیگر ، به ثروت های افسانه ای دست یافتند و در واقع جریان صهیونیسم را با حمایت های مالی خود جهانی ساختند. موسساتی مثل بانک تجارت جهانی  که اعضای برجسته لابی یهود و دایره سیاست گردانان واقعی آمریکا همچون پال ولفوویتز و امثال آنها ، حاکم وصاحب اصلی اش هستند. به این ترتیب حساب چنین افرادی که بر اجساد قربانیان جنگ دوم جهانی ، رشد  کردند  و صاحب ثروت و مکنت و مقام شدند و حالا هم برای تداوم قدرت خود ، مزورانه باز به خون آنان متوسل می شوند را از دیگر یهودیان جدا می نماید. فیلم "نفوذی" در واقع یک  بار دیگر براین واقعیت تاریخی صحه می گذارد که صهیونست های امروز در واقع شریک فاشیسم هیتلری در جنگ دوم جهانی برای قتل و غارت دیگر یهودیان بودند  و چه کنایه غریبی است که جناب آرتور کیسی یهودی هنوز علامت صلیب شکسته هیتلر را چون یادگاری گرانقدر نزد خود حفظ نموده است.

از طرف دیگر فیلم "نفوذی" به زد و بند های پشت پرده منازعات مختلف هم نظر انتقاد  آمیزی دارد که وقتی توجه همه رسانه ها و مردم و حتی پلیس به ماجرایی گرم شده ، در پشت پرده آن ، سیاستمداران و مذاکره کنندگان مرموز و ویژه عمل می کنند تا منافع همه آنان که ذینفع هستند (به جز مردم) حفظ و رعایت گردد. شاید از همین رو بود که اسناد خیانت آرتور کیسی هم نزد دالتن راسل یا به قول او فرد مورد اعتماد دیگری ، همچنان مانند صندوق امانات مانهاتان بانک نیویورک امن ماند .

و شاید این فرضیه بتواند مفهوم عنوان فیلم را هم بهتر بیان نماید. اینکه همه قهرمان های این داستان می توانند آن نفوذی مورد نظر باشند ؛ از آرتور کیسی که نفوذی فاشیست های صهیونیست در میان یهودیان بوده تا مادلین وایت که نفوذی همین جناب آرتور ، برای حفظ منافعش در دستگاه اداره امنیت شهری است  و تا خود دالتن که به نظر نفوذی جناح وابسته به سرمایه داران لابی یهود باشد که علیرغم بازگرداندن الماس ها ، آن اسناد ارزشمند را برای افشای خیانت آنها رو نکرد. به نظر تکلیف کاراگاه هم به خوبی روشن است ، چون اساسا او نمی تواندیک نفوذی باشد ، چون هوشمندی اش را ندارد! و به نظر می آید بازهم اسپایک لی و همکار فیلمنامه نویسش عمدا سیاه پوست قهرمان داستان را علیرغم همه بلاهت هایش از هرگونه آلودگی بری دانسته اند.

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

دوبله به فارسی

 

آری یا نه ؟

 

 

شاید پاسخ این سوال برای نسل ما که اصلا نسل تماشاگر فیلم های دوبله به حساب می آید ، به نظر پاسخ روشنی بیاید . ما که اصلا فیلم های خارجی را چه در تلویزیون و چه در سینما با دوبله شناختیم . اصلا برایمان لورل و هاردی بدون صدای زنده یادها  عباسی و مقبلی ، مفهومی نداشت یا اگر در یک فیلم به جای حمید قنبری ، کسی دیگر جری لوییس را حرف می زد به قول امروزی ها دیگر آن فیلم حال نمی داد! یا برادران مارکس با آن دوبله مسلسلی و صداهای آشنا جذاب بود. در آن روزهایی که ویدئو و سی دی و از این خبرها نبود تا  فیلم ها را  به زبان اصلی ببینیم و دریابیم که صدای اصلی یعنی چه؟! فقط کانال آمریکا(کانال 8)  و بعد تلویزیون  بین المللی بود که فیلم های انگلیسی زبان نشان می داد (که البته آن هم بیشتر مشتری شوهایش بودیم و ترجیح می دادیم فیلم ها را به شکل دوبله از دو شبکه دیگر نگاه کنیم.) و  گاهی هم در برنامه های سینمایی انجمن فرهنگی ایران و شوروی سابق  یا انجمن ایران و فرانسه و یا جشنواره فیلم تهران بود که به زبان اصلی یا زیرنویس انگلیسی  فیلم می دیدم و کلی هم کیف می کردیم که صدای اصلی فیلم ها چقدر جالب است و افتخار می کردیم که مثلا بالاخره صدای اصلی "شان کانری " را شنیدیم!

این آخری ها بود که تلویزیون صدای اصلی برخی فیلم ها را از موج "اف ام" رادیو پخش می کرد و ما هم که تازه کلاس زبان رفتن را یاد گرفته بودیم ، سعی می کردیم با تطبیق صدای اصلی فیلم از موج "اف ام" با فیلم در حال پخش ، کلمات انگلیسی را درک کنیم که البته غالبا با مخالفت دیگر افراد خانواده  مواجه می شدیم.

به هر حال دنیای سینما با دوبله برای ما مفهوم پیدا کرد ، با صداهای خاطره انگیز و جملات به یادماندنی دوبلورها که بیشتر آن ها را کلمات و جملات به اصطلاح خودشان پس گردنی تشکیل می داد. یاد بامزگی حمید قنبری در فیلم "سیندرفلا" که به جای جری لوییس و با آن لهجه تو دماغی مشغول حرف زدن با پدرش در خواب است ، خاطره حرف زدن مسلسل وار مرحوم حسن عباسی به جای  کاراگاه چرخ طیاره فیلم "فروشگاه بزرگ " با بازی گروچو مارکس و یاد تپق زدن های عمدی مرحوم منوچهر نوذری به جای دنی کی در فیلم "دلقک دربار" و یاد...

بعد از انقلاب چه مصیبتی کشیدیم تا خودمان را از فضای آن فیلم های دوبله رها کنیم و به صدای اصلی فیلم ها عادت نماییم  و هنگامی که نه روی نوارهای ویدئو و با آن صداهای ناشنیدنی ، بلکه برپرده برخی سینماها و با صدای تقریبا دالبی یا دیجیتال (اولین بار در سالن سینمای حوزه هنری با صدای استریو فیلم "ترمیناتور 2" را دیدم و حیرت کردم ) فیلم های خارجی را دیدیم ، تازه دریافتیم تقریبا نیمی از فیلم ها را تاکنون از دست داده بوده ایم ، خصوصا در سینمای امروز که اگر نگوییم صدا حرف اول را می زند ، اما باید اذعان داشت که بسیار مهم است.

حالا در می یابیم که یک هنرپیشه ، چگونه بدون صدایش ، روی پرده ناقص می ماند و اصلا دوبله مقدار زیادی از مفهوم فیلم ها را می گیرد ، چراکه بسیاری از عبارات و جملات (در هر زبانی) اساسا قابل ترجمه نیستند و باید فقط درک شوند.

باید اعتراف کنم که با دیدن نسخه زبان اصلی بسیاری از فیلم هایی که قبلا به صورت دوبله دیده بودم ، اصلا مفاهیم و مسائل تازه ای دستگیرم شد که پیش از آن با صدای دوبله درک نکرده بودم.

حالا باید اذعان نمایم که چگونه می توان صدای خسته و زنگ دار کلینت ایستوود و یا مورگان فریمن در "محبوب میلیون دلاری"رادوبله کرد و حس آن را از بین نبرد یا بدون آن افکت ها و جلوه های تدوین صوتی فیلم "ارباب حلقه ها" (که در نسخه دوبله به دلیل باند مشترک دیالوگ و موسیقی و افکت  کاملا ضایع شده بود) می توان عظمت و هیجان آن صحنه های خارق العاده را القا کرد و یا ....

اما هنوز هم دوست دارم فیلم "هملت" را با صدای محزون کاووس دوستدار ببینم!! ، جری لوییس را با صدای تودماغی حمید قنبری بشنوم و صحنه ای که نورمن ویزدام به عنوان ماشین شستن در اداره پلیس شروع به شوخی با رییسش و خیس کردن او می کند ، صدای مرحوم زرندی را بشنوم که با آن صدای خاص می گوید:"خودت خواستی ...خودت خواستی ..."

 

 

 

*این مطلب در کتاب سال 1385 ماهنامه فیلم به چاپ رسید


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

به مناسبت بیست و هفتمین سالگرد شهادت استاد مرتضی مطهری

 

استاد مطهری و حسینیه ارشاد

 

 

 

در میانه ساخت مجموعه "محراب انقلاب" ( که در 10 قسمت نوشته و کارگردانی کردم و در دهه فجر سال گذشته از تلویزیون پخش شد) به سراغ حسینیه ارشاد رفتیم که از موثرترین مراکز و کانون هایی به شمار می آید  که در طول سال های اختناق ، نقش  عظیمی برای  نهضت فرهنگی علیه رژیم شاه ایفا کرد. موسسه ای با مسجدی بسیار زیبا که سرتاسرش پوشیده از معرق به سبک مسجد شیخ لطف الله اصفهان است و پراز اشعار نغز فارسی از شعرای گرانقدر تاریخ ادبیات مان در ترجمان آیات قرآن و احادیث نبوی ، همچنین دارای تالار سخنرانی عظیمی که هنوز پس از گذشت 40 سال از ساختش ، از جهت تازگی و طراوت  بنایش گویی که دیروز به پایان رسیده است و کتابخانه ای وسیع در زیر محوطه که شاید دهها هزار جلد کتاب درونش نگهداری می شود و...

حسینیه ارشاد سابقه ای بس درخشان در تجمع و تربیت و پرورش جوانان انقلابی و مبارز در روزگاری دارد که کاخ های جوانان (یکی از آنها در حدود صد متری جنوب شرقی حسینیه ارشاد قرار داشت) و کاباره ها و دانسینگ ها و اقسام مراکزی از این دست ، نسل جوان را به  خواب و بی خبری فرامی خواند. و این کانون با نسل جوان اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 چنان کرد که جلسات سخنرانی و میزهای کتابخانه اش و نمازهای جماعتش مملو از جوانان و دانشجویان می شد و در تعطیلی اش توسط ساواک به تاریخ 26 آبان 1351 همین جوانان در پایش گریستند و برای گشایش آن تظاهرات برپا ساختند و بخاطرش به حبس و زندان رفتند.

نام حسینیه ارشاد همواره با اسم دکتر علی شریعتی همراه بوده  و سخنرانی های پرشورش که سهم مهمی در کشانیدن نسل گذشته به اسلام وهویت و  فرهنگ خودباوری داشت. سخنرانی هایی همچون "حسین (ع) وارث آدم" ، "مسئولیت شیعه بودن" ، "آری اینچنین بود برادر " ، " پدر ، مادر ما متهمیم " و... که لااقل نسل ما همه آنها را با گوش جان شنید و درک کرد.

اما وقتی برای ساخت قسمت پنجم مجموعه "محراب انقلاب" پای حرف های دکتر ناصر میناچی ( اولین وزیر فرهنگ بعد از انقلاب ، از موسسان حسینیه ارشاد و مدیریت فعلی این موسسه ) نشستیم ، با واقعیات دیگری روبرو شدیم که تا پیش از آن حداقل تا این حد جدی درباره اش نیاندیشیده بودیم. دکتر میناچی که اخیرا خاطراتش را تحت عنوان "حسینیه ارشاد" به رشته تحریر درآورده ، آن خاطرات را با کتابی که مرکز بررسی اسناد تاریخی  درباره حسینیه ارشاد انتشار داده و آن را با صدها سند ساواک درباره این مرکز همراه ساخته است ، در آمیخت و درکنار دهها سند و عکس های منحصر به فرد در اختیار ما گذارد و از ورای آنها راجع به نقش اساسی استاد مطهری در بنیانگذاری ، شکل گیری و رشد حسینیه ارشاد سخن گفت.

 

 

او گفت :"...در ابتدای تاسیس حسینیه ارشاد (سال 1344)که هنوز در این ساختمان جدید نبودیم و در سراپرده ای در همین خیابان قبا جلسات مذهبی و سخنرانی ها را برپا می کردیم ، چندان کسی را نمی شناختیم که برای سخنرانی دعوت کنیم ، مرحوم شاهچراغی که نمازهای جماعت را برپا می کرد ، استاد مطهری را به ما معرفی کرد و استاد مطهری بود که در واقع برنامه ها و جلسات سخنرانی حسینیه ارشاد را به راه انداخت. ایشان از افرادی مانند شهید هاشمی نژاد ، مرحوم محمد تقی شریعتی و برخی دیگر برای سخنرانی دعوت می کرد و آن افراد هم به حساب شناختی که از استاد داشتند به این مرکز می آمدند. خود استاد  هم سلسله سخنرانی هایی را شروع کردند..."

در اسناد ساواک درباره کلیه سخنرانی هایی که استاد مطهری در حسینیه ارشاد ایراد کرده ، گزارش موجود است (احتمالا به دلیل پرونده ای که مربوط به دستگیری در 15 خرداد 1342 داشته)  و در حالی که در تاریخ 28 فروردین 1346 برای درخواست مجوز موسسه خیریه تعلیماتی و تحقیقات علمی و دینی حسینیه ارشاد از ساواک استعلام شده است ،  گزارش اولین سخنرانی استاد مطهری در همان اسناد به تاریخ 16 اردیبهشت 1346 برمی گردد .

دکتر میناچی ادامه داد:"...استاد مطهری در واقع یکی از اعضای هیئت مدیره حسینیه ارشاد بود و تمامی برنامه های فرهنگی اینجا زیر نظر ایشان قرار داشت. هم ایشان بود که در سال 1347 دکتر علی شریعتی را برای سخنرانی در مراسم گرامیداشت آغاز پانزدهمین قرن بعثت  پیامبر اکرم (ص) که مبتکر و بانی اش خود استاد بود ، دعوت کرد و بعد هم دو مقاله دکتر را در کتابی که به همین مناسبت از مجموعه مطالب دانشمندان و صاحب نظران جهان اسلام گردآوری کرده بود ، به چاپ رسانید و توانایی و دانش و سخنوری مرحوم شریعتی را به علاقمندان شناساند. .."

 

جالب است که خود دکتر شریعتی هم در بازجویی های ساواک که در پرونده اش موجود است و توسط مرکز بررسی اسناد تاریخی منتشر شده ، می نویسد:"...از طریق آقای مطهری که خراسانی هستند و با آثار و افکار من آشنا و در ضمن مسئول برنامه های دینی و علمی ارشاد ، از من برای سخنرانی دعوت کردند و من برای اولین بار در برنامه های چهاردهمین قرن بعثت که ارشاد برگزار کرده بود ، یک سخنرانی کرده تحت عنوان سیمای محمد ..."

 

 

دکتر میناچی در ادامه گفت و گویش با ما اظهار داشت "...استاد مطهری همچنین سازمان انتشاراتی در حسینیه ارشاد بوجود آورد که کتاب های بسیار مفیدی تماما به نظر و مدیریت خود ایشان منتشر کرد که منشاء اثر زیادی در بین جوانان بود . ایشان حتی حاضر نبود که متن همه سخنرانی خودشان را به صورت کتاب انتشار دهند ، چون معتقد بودند که شان حسینیه ارشاد بایستی در انتشاراتش هم در نظر گرفته شود..."

متاسفانه علیرغم تمامی فعالیت های فوق استاد مطهری  در مدیریت حسینیه ارشاد( عمدتا از سوی خود دکتر ناصر میناچی)  ، انحرافاتی می بیند که طی نامه هایی  از 27 دیماه 1347 تا 6 مهرماه 1350 به آنها اشاره کرده و بالاخره  علیرغم میل باطنی اش ناچار از ترک آنجا می شود. متاسفانه دکتر میناچی درباره آن اختلافات سکوت کرد ولی اسنادی که از خود استاد و دیگران حتی دکتر شریعتی باقی مانده ، نشانگر آن است که مطهری تنها دغدغه عدم انحراف حسینیه ارشاد از اهداف اولیه اش را داشته است.

 او در نامه اش به رییس هیئت مدیره حسینیه ارشاد ، محمد همایون به تاریخ 27 دی ماه 1347 مینویسد:

"...برای این بنده تردیدی باقی نمانده که روش خودسرانه و تصمیمات فردی آقای میناچی این موسسه را به سقوط قطعی خواهد کشاند و امیدهایی را که در نسل جوان به وسیله این موسسه به وجود آمده ، تبدیل به نوعی سرخوردگی و بلکه بدبینی به هر موسسه دینی خواهد کرد. .. مخالفت ها و کارشکنی های معزی الیه با هرگونه تقسیم مسئولیت و نظم داخلی و با هر اقدام مفید و عمیق در سطح احتیاجات طبقات تحصیل کرده و تمایل شدید او به اینکه موسسه را به صورت یک موسسه جنجالی و توخالی درآورد ، دلیل روشنی براین مدعاست...."

استاد مطهری همچنین در تاریخ 17 اسفند 1349 نامه ای به دکتر شریعتی نوشته و در آن میگوید :"...من در هیچ یک از پیشنهادات خودم برای خود هیچگونه امتیازی نخواسته ام و همه برای مصلحت موسسه است که از صورت یک بنگاه خصوصی و فردی درآید و جنبه عمومی و مفید پیدا کند. .."

شاید از همین رو بود که وقتی استاد مطهری از حسینیه ارشاد رفت ، دکتر شریعتی گفت :"با رفتن آقای مطهری ، حسینیه از روح واقعا خالی شد... وقتی آقای مطهری گفت من نمی آیم من دیدم که همه آرزوهای من تمام شد..."

 

 

استاد مطهری از حسینیه ارشاد رفت ولی همه آثارش در آن باقی ماند ، آثاری که هنوز هم حکایت تلاش ها و رنج های استاد را دارد. شاید از همین رو بود که وقتی ساواک در 26 آبان 1351 حسینیه ارشاد را تعطیل و تظاهرات مقابلش را سرکوب کرد ، برای ریشه یابی آن تظاهرات به سراغ استاد مطهری ( که دو سال بود دیگر در  حسینیه مسئولیت و سخنرانی نداشت ) رفت و او را از منزلش به بازداشتگاه کمیته مشترک ضد خرابکاری کشانید و زیر شکنجه قرار داد ولی به مدیران حسینیه و البته دکتر شریعتی کاری نداشت.

و دریغ که وقتی پس از پیروزی انقلاب در اسفند 1357 پس از 6 سال حسینیه ارشاد بازگشایی شد ، در مراسم گشایش مجدد ، کوچکترین نامی از استاد مطهری و خدماتش به آن موسسه نشد و یادی از وی نکردند!!

به هرحال استاد مطهری چه قبل از حسینیه ارشاد و چه بعد از آن ، کلاس ها و سخنرانی ها و مجالس خود را در مساجد و دانشگاهها و انجمن های مهندسین و پزشکان و بسیاری از محافل مردمی و روشنفکری برگزار می کرد  و کتابهایش را به چاپ می رساند که از این بابت صدها هزار تن از جوانان و علاقمندان نسل ما در جریان نهضت فرهنگی انقلاب قرار گرفتند . سخن او که از سال 1334 در دانشگاه تهران درس می داد و سالها رییس دپارتمان فلسفه این دانشگاه بود در نسل جوان و دانشگاهی تاثیر به سزایی داشت چنانچه وقتی که در سال 1354 توسط ساواک از تدریس در دانشگاه محروم شد بازهم کتابها و جزوات و مجالس و کلاس های خصوصی اش در آن سالهای سکوت و خفقان ، هزاران خواستار داشت .

اما به نظرم پس از پیروزی انقلاب در حق کتابهای او ظلم  بزرگی صورت گرفت . بدون اینکه قصد تشبیه داشته باشم به نظرم همان نوع اجحافی که درزمینه سینما  مورد آثار کوروساوا و یاساجیرو ازو و کوبایاشی و میزوگوچی رخ داد و تلویزیون در سالهای پس از انقلاب به هر بهانه ای و در هر ساعتی شاهکارهای آن اساتید تاریخ سینما را پخش کرد ،  تا حدی که نوعی گریز از این فیلم های ارزشمند بوجود آمد و همه ارزش هایشان در سایه عدم درایت و مدیریت نمایشی تلویزیون خدشه دار شد ، در مورد آثار استاد مطهری ستم فاحش تری اعمال گردید و به بهانه بها دادن به آنها ، فلسفی ترین و دشوارترین کتاب ها و متن های دانشگاهی ایشان ، در سطح وسیع و بدون در نظر گرفتن ظرفیت و میزان سواد مخاطبان ، در گستره تمامی مدارس (حتی دبستان ها !!) و مساجد و ارگان ها و نهادها و مراکز مختلف توزیع شد و در مقابل درخواست هرکسی برای دریافت کتاب در این مکان ها ، بدون تردید آثار مطهری در اختیارش گذارده می شد . فی المثل "اصول فلسفه و روش رئالیسم " که حتی در دوره های عالی فلسفه دانشگاهی بایستی با دقت و تعمق مطالعه شود ، کتاب رایج مدرسه ها گردید ! و  مجلد های زیادی از "مقالات فلسفی" و "عدل الهی" در کتاب خانه های محدود ارگان های مختلف قفسه ها را اشغال نمود!!

شاید تاثیر مخرب همه اینها در خدشه وارد آوردن به مقام علمی استاد  مطهری از ترور او کمتر نبود .

 تروری که بسيار ساده انجام گرفت و حقیقتا از زشت ترین مظاهر تروریسم طول تاریخ ( به  خاطر به قتل رساندن فجیع عالمی که در سراسر عمرش در راه دانش و آگاهی و فرهنگ انسان ها کوشیده بود) به شمار می آید.

 

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

تهرون تهرون که مي گن جاي قشنگيه...اما مردمش بدن!

 

به ياد "دختر لر"

و روح انگيز سامي‌نژاد

اولين بازيگر زن سينماي ناطق ايران


 روح انگيز سامي‌نژاد ساعت 6 بعدازظهر روزچهارشنبه 10 ارديبهشت 1376 در سن 81 سالگي درگذشت در حالي كه محققين و كارشناسان سينماي ايران بي‌خبر از او معتقد بودند او سال‌ها پيش در گذشته است.
محمدتهامي‌نژاد تاريخ درگذشت سامي‌نژاد را به اواخر دهه 50 منتسب مي‌نمود و غلام حيدري در مقاله «سرگذشت غم‌انگيز و عبرت‌آموز دختر لر» به چاپ رسيده در كتاب «سينماي ايران ، برداشت ناتمام» (1370) با يقين به مرگ اين بازيگر زن سينماي ايران اشاره كرده بود؛ زني كه به عنوان اولين بازيگر زن سينماي ايران خطر و عواقب سخت ظاهر شدن بر پرده سينما را به جان خريد‌، به دور از محافل اهل هنر با تنگدستي و گوشه‌گيري گذران كردو در تنهايي گمنامي مرد.»
اما واقعيت اين بود كه روح‌انگيز سامي‌نژاد تا صبح 10 ارديبهشت 1376 در طبقه پايين خانه‌اي دو طبقه واقع در خيابان پاسداران ،‌سروستان ششم زندگي مي‌كرد .
خبر مرگ او را همكار گرامي‌ام بهزاد بهزادزاده (كه در آن زمان هنوز به جمع همكاران ما نپيوسته بود) صبح پنجشنبه 11 ارديبهشت 76 طي يك تماس تلفني به دفتر هفته‌نامه سينما اطلاع داد. او در جملات كوتاهي به فريدون جيراني گفت:من از بستگان روح‌انگيز سامي نژاد اولين بازيگر زن سينماي ايران هستم و او صبح ديروز درگذشت!
جيراني خبر را باورنكرد و آن را فقط يك شوخي پنداشت ولي وقتي پيگير قضيه شديم دريافتيم واقعا اين خبر حقيقت داشته و روح‌انگيز سامي نژاد بعدازظهر چهارشنبه 10 ارديبهشت 76 در سن 81 سالگي فوت كرده و در قطعه 36 رديف 44 شماره 46 بهشت زهرا به خاك سپرده شده است.
اما روح انگيز سامي‌نژاد با نام شناسنامه‌اي صديقه سامي‌نژاد 3 تيرماه 1295 در شهرستان بم متولد شد. پدرش ميرزااسدالله بسيار زود همسر و تنها فرزندش را ترك و به ديار باقي شتافت و صديقه خردسال با مادرش سكينه تنها ماند. صديقه در سنين نوجواني به ازدواج شخصي به نام دماوندي درآمد و با او به هندوستان مهاجرت كرد.
دماوندي در استوديو امپريال فيلم بمبئي راننده خان بهادر اردشير ايراني صاحب اين استوديو مي‌شود كه بعدها فيلم «دخترلر» را كارگرداني كرد و صديقه سامي نژاد در آن بازي كرد.
به دليلي استقبالي كه از فيلم«دخترلر» در اكران عمومي صورت گرفت، سامي نژاد در فيلم «شيرين و فرهاد»‌ساخته عبدالحسين سپنتا نيز بازي كرد.
او پس از اين فيلم ديگر روبه‌روي دوربين سينما ظاهر نشد و پس از 18 سال از هندوستان به ايران بازگشت.
روح انگيز سامي نژاد پس از بازگشت به ايران گواهينامه سيكل اولش را گرفت در وزارت بهداري به عنوان پرستار مشغول به كار شد و در تهران اقامت گزيد. او پس از مدتي كار پرستاري را به كنار گذاشت و از طريق اجاره دادن طبقه اول خانه دوطبقه‌اي كه خريده بود ، گذران زندگي مي‌كرد.
سامي نژاد در طول زندگي‌اش به ازدواج‌هاي ناگزير متعددي تن در داد . او در همان هندوستان از دماوندي جدا شد و با نصرت الله محتشم ازدواج كرد كه مدت زيادي به طول نينجاميد و غيابي طلاق داده شد.
در تهران با برادر ماشاءالله عمراني شوهر خواهرزاده‌اش ازدواج كرد و پس از ازدواج مجدد از او طلاق گرفت و تا پايان عمر تنها زيست. تنهايي كه حدود 30 سال طول كشيد.
سامي نژاد به دليل حادثه‌اي كه در دوران اقامتش در هندوستان برايش اتفاق افتاد هيچگاه صاحب بچه نشد.
اما روح انگيز سامي نژاد نخستين هنرپيشه زن سينماي ايران نبود. پيش از او ژاسمين ژوزف ،‌ليلا ماطاوسيان در فيلم «انتقام برادر» ساخته ابراهيم مرادي (1308) و آسيا قسطانيان در فيلم «حاجي آقا ؛آكتور سينما» ساخته آوانس اوگانيانس (1311) به عنوان بازيگر جلوي دوربين سينما رفته بود.
سامي‌نژاد يك بار هم در سال 1349 براي فيلم «سينماي ايران: از مشروطيت تا سپنتا» ساخته محمد تهامي نژاد جلوي دوربين قرار گرفت و از گذشته‌اش و چگونگي ورودش به سينما سخن گفت.
اما آن چهره درهم شكسته و غمزده هيچ نشاني از آن دختر شاد و سرحال فيلم دختر لر نداشت كه با آن لهجه شيرين در پاسخ سپنتا مي‌گويد:« تهرون ، تهرون ،‌تهرون كه مي‌گن جاي قشنگيه اما مردمش بدن»

چگونه بازيگرشد؟



دكتر هوشنگ كاووسي در گفت‌وگويي با نگارنده به نقل از عبدالحسين سپنتا بازيگر نقش جعفر در فيلم دختر لر درباره نوع بازي روح انگيز سامي نژاد در آن فيلم مي‌گويد:«چون خانم سامي نژاد اهل كرمان بود و لهجه غليظ كرماني داشت به خاطر صدابرداري سر صحنه ،‌صداي فيلم چندان دلچسب از كار درنيامد و آنطور هم كه بايد بازي نمي‌كرد.اين بود كه براي فيلم فردوسي از آقاي اوگانيانس خواستيم كه خانمي را به عنوان بازيگر براي ما انتخاب كنند تا ديگر اين مشكلات را نداشته باشيم. ايشان هم كوتاهي نكرد و خانم فخرالملوك جبار وزيري كه از قوم و خويش‌ها و نزديكان خانواده وزيري بود را معرفي كرد كه يك نسبتي هم با دكتر مصدق داشت…»
عبدالحسين سپنتا خود در مصاحبه ديگري كه با مجله فيلم و زندگي انجام داده بود ادعا مي‌كند كه اساسا داستان دختر لر را با توجه به لهجه كرماني روح‌انگيز سامي نژاد مي‌نويسد:«… علت اينكه اين فيلم با نام دختر لر يا ايران امروز و ايران ديروز خوانده شد آن بود كه براي ايفاي رل زن در فيلم كسي دربمبئي به دست نيامد جز زني كه لهجه كرماني داشت و اينجانب ناچار شدم داستان را روي لهجه او تهيه كنم و ضمنا از آنجايي كه اولين فيلم ناطق فارسي بود و در كشور بيگانه نمايش داده مي‌شد، شايسته بود موضوع آن ترقيات ايران آن روز باشد ،‌لذا داستان دختر لر را طوري تنظيم كردم كه مربوط به ايلات و قدرت حكومت مركزي ايران باشد.»
دكتر ساسان سپنتا پسر عبدالحسين سپنتا از دفترچه خاطرات پدرش در مورد انتخاب روح‌انگيز سامي‌نژاد و شرايط و اوضاع و احوالي كه در آن سامي‌نژاد رضايت به بازيگري داد ،اين چنين نقل مي‌كند:«… بايد دانست كه تهيه فيلم دختر لر يا اولين فيلم ناطق ايراني چندسالي با اولين فيلم ناطق جهان فاصله دارد. ضمنا پيدا كردن هنرپيشه زن در سال 1311 كه فيلم تهيه شد ،‌بسيار مشكل بوده است . در آن زمان حجاب روبنده‌دار در ايران به قوت خود باقي بوده و در خيابان‌ها هيچ زني بدون چادر و روبنده پيدا نمي‌شد ،‌ چه رسد به اينكه حاضر شود روي پرده سينما ظاهر شود. در بمبئي هم در آن زمان تعصبات … بيشتر از ايران بود . از اين نظر يافتن هنرپيشه زن بسيار دشوار بود. به هر حال پس از جست و جوي زياد خانم يكي از كارمندان استوديو كه از اهالي كرمان بود به نام روح‌انگيز كه شوهرش نزد اردشير ايراني كار مي‌كرد حاضر شد تعليماتي ببيند و نقش گلنار را به عهده گيرد.»
سپنتا و اردشير به روح‌انگيز سامي نژاد مي‌گفتند كه هر گاه حاضر به بازي در اين فيلم شود، افتخار اولين زن بازيگر ايراني در فيلم نصيب او خواهد شد و اين مطلب جرات و شهامتي به او بخشيد و توانست نقش خود را به راحتي بازي كند.

… و اما حكايت از زبان دختر لر

… و خود روح انگيز سامي نژاد در تنها مصاحبه عمرش در فيلم «تاريخ سينماي ايران؛ از مشروطيت تا سپنتا» چگونگي هنرپيشه شدنش را اينگونه نقل مي‌كند:


«موقعي كه من رفتم بمبئي 13 سالم بود ، خورده بودم زمين ،‌براي عمل جراحي ،‌من را براي يك نفر از فامليم عقد كردند. آنجا كه ما رفتيم براي عمل جراحي،‌امپريال فيلم كمپاني خيال داشت فيلم ، برداره. من درست نمي‌دونستم فيلمه.فكر مي‌كردم يه چيزي بچه بازيه. وارد شدم به فيلم. من را كه كنترات كردند براي چهل روز بود ولي چون ديالوگ فيلم ، قصه و چيزش حاضر نبود ،‌مجبور شدن به اين كه تا هفت ماه طول بدن . آقاي سپنتا تمام وقت در موقع فيلمبرداري مجبور بود هر چي مادر فيلم مي‌خواهيم بگيم بايد بنويسه. چون هيچ حاضر نبود براي فيلمبرداري ،‌شما فكر مي‌كنيد كه در آن موقع آرتيستي خيلي راحت بود؟ نه اين كه از سختي در فيلم،‌در گفتن ،‌در كاركردن كه معلوم نبود جلوتر براي ما چي حاضر كردن . دوم از مردم، يه تعداد از اهالي يزد و كرمان كه مقامي و تحصيلي و به جايي نرسيده بودن. با آن نام سروكار داشتيم كه هرچي زحمت‌مان در فيلم زياد بود،‌بيرون هم همين‌جور بود. هر موقع كه از در شركت مي‌آمديم بيرون مجبور بوديم سه نفر مستحفظ داشته باشيم، ‌يك شوفر و دونفر كمك شوفر كه كسي اتومبيل‌هامان را چيز نكنن،‌شيشه پرت نكنن، هر جام كه مي‌رفتيم يا بايد يه چيزي سرمون مي‌انداختيم كسي نشناسه مارو. اگر مي‌رفتيم سي‌تون، سودولمون شما چي ميگين، كانادادراي بهمون ،‌پرت مي‌كردن،‌چي بگم ،‌من كه براي همين از آرتيستي دست كشيدم . از بسكي سختي‌ از مردم موقع فيلمبرداري كشيدم. وقتي سركار وارد مي‌شديم ،‌تكليفي نداشتيم. براي همين دست كشيدم ،‌دوم ازون در ايران هم ،‌مادر و خواهر و فاميل من تمام به عذاب مردم بودن. خدا شاهده براي اينكه اون مي‌گفت دخترخاله داره تو فيلم بازي مي‌كنه. اون يكي مي‌گفت آرتيست شده.
عمو ،‌دايي، پدر ،‌مادر به من فشار آوردن كه نبايد در فيلم بازي كني . از اون موقع هم فشار ايراني‌ها كه هر جا مي‌رفتم باعث ناراحتي بود،‌ولي يك خوشبختي بود،‌وقتي وارد ايران شدم ، با كمال خوبي،‌ در آبادان از من پذيرايي كردن هم تهران و هم در اصفهان، در آبادان، جلوي من شاگرد مدرسه آمد ، ‌خيلي از من استقبال كردن ولي در كرمان كه رفته بودم بايد از يك سوراخ بيرون نرم ،‌قايم بشم براي اين كه مردم ندونن چكاره بودم، چي بودم. هنوزم كه هنوزه ،‌دختراي خاله‌ام به من مي‌گن ضربه تورو ما خورديم كه تو مدرسه به ما ناراحتي مي‌دادن.
شما فكر مي‌كنيد مثل امروزه بود كه اينقدر راحت و آسوده كار مي‌كنين؟ ما خيلي سختي كشيديم. (پكي به سيگار مي‌زند) ديگه چي براتون تعريف كنم. هرچي مي‌خواهين بپرسين، من بگم زندگي روي هم رفته خيلي سخته . به همين دليل، من آرتيستي را ول كردم.گاهي وقت‌ها فكرم مي‌رسيد كه برم دومرتبه يه كار شروع كنم،چون هم در هندوستان ، هم در ايران من را مي‌خواستن.
ياد همين سختي‌ها و همين ناراحتي‌ها كه ايراني‌ها و مردم به من دادن ترك كردم و چند ساله كه گوشه نشينم و ميل ندارم كسي بدونه من كجاهستم . هر چي هم روزنامه‌ها ،‌ مخصوصا زن روز درباره من مي‌نويسه، من هميشه گوش مي‌دم ولي هيچ‌وقت جواب نمي‌دم .
هر روزم يكي ديگر و مي‌گذارن جام . مي‌گن، زن يك كارگر نوكر شركت امپريال فيلم كمپاني بود، فردا مي‌گن شوهرش همچي كرد. پريروز مي‌گن . هر روز يه چيزي برام... فخر جبار وزيري بود . اون يكي مي‌گه اون بود اصلا نه تحقيق مي‌كنن،‌نه مي‌پرسن. مثل اولي كه در فيلم وارد شده بودم . همين طور سختي كشيده‌بودم. از روزي كه اين هيجده ساله اومده‌ام همين سختي را اداره مي‌كشم." ( اشكهايش را با دستمال پاك مي‌كند.)

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

بررسی تطبیقی  «كانديداي منچوري» 1962 با 2004

 

Manchurian candidate

 

از مغز شویی کمونیست ها تا روبات‌ شركت‌هاي چند مليتي

 

 

به بهانه نمایش از شبکه

 سوم تلویزیون

 

سينماي سياسي تا پيش از مكارتيسم محدود به اعتراض نسبت به  تلقي‌هاي نادرست از آزادي و انسانيت و مفاهيم اجتماعي مانند عدالت و تفوق بشري از سوي سياستمداران حاكم مي‌گشت و اينكه تا چه اندازه بعضي حاكمان سياسي با كج انديشي و ظاهرسازي و الينه شدن در برخي انديشه‌هاي بي‌پايه و سطحي، جامعه را به كژراهه سوق مي‌دهند.

آنجا كه در سكانس نخست «روشنايي‌هاي شهر» چارلي چاپلين با مضحكه کردن بناي آزادي و عدالت، برداشت سطحی  از این دو مقوله ارزشمند  را  نزد مسئولين يك شهر مورد انتقاد قرار مي‌دهد و يا در «عصرجديد» وقتي برداشتن پرچم قرمز هشداردهنده يك كاميون حمل آهن توسط ولگرد به مثابه رهبري تظاهرات كارگري تلقي مي‌گردد و يا هجو شخصيت هيتلر در فيلم «ديكتاتور بزرگ» (كه در اوج حاكميت آدولف هيتلر و جنگ افروزيش ساخته شد) نمونه‌هايي از پرداخت منتقدانه سياسي در آن سالهاست .

انتقاد ژان رنوار از مرزبندي‌هاي سياسي در «توهم بزرگ»، تمسخر حكومت‌هاي آريستوكرات توسط رنه‌كلر در «آخرين ميلياردر»، كاريكاتور رژيم‌هاي بي‌كفايت ديكتاتوري و جنگ طلب در «سوپ اردك» لئومك كاري و ... و همچنين برخي آثار جوزف لوزي و مارتين ريت و ... نیز از جمله دیگر آثار سیاسی تا قبل از دهه 50 است.

اما مكارتيسم عمده جهت‌گيري فيلم‌هاي سياسي را متوجه جنگ سرد مابين دوبلوك شرق و غرب كرد. اگرچه در بين خيل فيلم‌هاي ضد كمونيستي در اين دوران ، فيلمسازان اندیشمندی  مانند استنلي كوبريك به نوعي به تمسخر جنگ سرد (در «دكتر استرنج لاو») پرداختند. درواقع شدت چالش‌هاي سياسي و نظامي بين دو بلوك در دهه‌هاي 60 و 70 مجال ديگري هم به فيلمسازان نمي‌داد: ترور كندي، بحران موشكي كوبا، ديوار برلين، جنگ ويتنام، مساله فلسطين و ...

در همان زمان جان فرانكن هايمر و جرج اكسلراد براساس رماني از ريچارد كاندان فيلم «كانديداي منچوري» را مي‌سازند كه براي نخستين بار تلنگري مي‌زند به اهرم‌هاي اصلي قدرت در آمريكا و نفوذ كمونيست‌ها در نقاط حساس اين اهرم‌ها. فيلم غافلگير‌كننده است ولي همچنان وفادار به چرخه توليد فيلم‌هاي جنگ سرد و ضد كمونيستي به شمار می آید  خصوصا كه فرانك سيناترا (يك آمريكا پرست افراطي) از سرمایه گذاران فيلم بود.

اگر چه از وراي آن لحن ضدكمونيستي، نگاه‌هاي تند وتيزي هم به رفتارهاي ضد اخلاقي و حتي شارلاتانيستي جناح‌هاي حامي نامزدهاي رياست جمهوري آمريكا بارز است.

"کاندیدای منچوری" مربوط به دوران نخست فیلمسازی جان فرانکن هایمر است که از 1957 آغاز می شود و نقطه اوجش در 1966 و فیلم درخشان "دومی ها" ست  که از تکان دهنده ترین آثار سینمایی  تاریخ هنرهفتم به شمار میآید.  فرانکن هایمر در همین دوران بهترین ایام فعالیت سینمایی اش را گذراند  و با هر فیلم  تکانی به هالیوود رخوت زده از فیلم های موزیکال تکراری و بی خاصیت و وسترن های به آخر رسیده ، داد. این دوران كه از «بيگانه جوان» (1957) شروع شد ،  با ساخته شدن 8 فيلم در «دومي‌ها» (1966) به اوج خود رسید.

در اين دوره آثار موفقي همچون «پرنده‌باز آلكاتراز» (1962)، «كانديداي منچوري» (1963)، "هفت روز در ماه مه" (1964) ،  «ترن» (1965)، «جايزه بزرگ» (1966) و «دومي‌ها» به چشم مي‌خورند. (دوره دوم بطور مشخص دوران افول فرانكن هايمر است. اين دوران با فيلم «كارچاق‌كن» (1968) آغاز مي‌شود. فيلمي براساس نوول موفق برنارد مالامد كه متاسفانه شكستي فاحش براي هايمر بود. «دريانورد خارق‌العاده» (1969)، The Gypsy Moths (كه با نام خشونت يك عشق در تهران به نمايش درآمد) و اسب سوار (1971) از جمله آثار ديگر فرانكن هايمر در این دوره بودند كه با عدم موفقيت مواجه شدند.)

 

اما "کاندیدای منچوری" حاصل مستقیم دوران جنگ سرد است. دورانی که آمریکا هنوز به طور کامل از فاجعه مکارتیسم عبور  نکرده و جنگ سرد وارد مرحله جدی تری شده بود. انقلاب کوبا و بوجود آمدن پایگاهی برای شوروی بیخ گوش آمریکا همه معادلات را برهم زده بود (در همین ایام است که بحران موشکی کوبا دنیا را تا آستانه جنگ سوم جهانی پیش می برد و شکست فضاحت بار آمریکا در خلیج خوکها ، کوبا را برای همیشه در لیست سیاه یانکی ها قرار می دهد) . در چنین ایامی جنگ ویتنام هم به روزهای تعیین کننده اش نزدیک می شد (نخستین عملیات جنگی مستقیم سربازان آمریکایی علیه دولت ویتنام شمالی در نوامبر 1965 صورت گرفت) و...

در همین دوران است که بنا به نوشته  خانم فرانسیس ساندرس در کتاب " جنگ سرد فرهنگی : سیا و جهان هنر و ادب "  که براساس خاطرات کورد مه‌ير، رئيس بخش عمليات بين المللي سيا، و دوست او، آرتور شلزينگر (پسر)، همچنین  ملوين لاسکي از اعضای بالای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)  تنظیم شده ، سازمان سیا با سرمایه حدود 34 میلیون دلار شبکه مطبوعاتی عظیمی برای تبلیغات علیه بلوک شرق راه اندازی می کند و از جکسن پولاک نقاش گرفته  تا آرتور کوستلر، سيدني هوک ،ايناتسيو سيلونه و جرج ارول و ... همه را علیه به اصطلاح خطر کمونیسم  به خدمت می گیرد.

یکی دیگر از این ماموران فرهنگی سیا یا به قول خانم ساندرس  شبکه "ناتوی فرهنگی" ، ریچارد کاندان است که قبل از "کاندیدای منچوری" ، نوول کم اهمیتی به نام "کهنه ترین اعتراف" را درباره دزدی نوشت که سرقت هایش را از تابلوهای معروف نقاشی الهام می گرفت .(بعدا در سال 1962 براساس این کتاب فیلمی به نام "دزدان خوشحال" ساخته شد که در آن رکس هریسن و ریتا هیورث بازی می کردند.) او وقتی برای   انجام کارهای تبلیغاتی فیلم "غرور و تعصب"  به کارگردانی استنلی کرامر در سال 1957 به مادرید رفته بود ، در واقعیت با چنین فردی برخورد کرد. اما مسافرت مادرید برای او خاصیت دیگری هم داشت که یکی از بهترین فرصت های عمرش جهت مشهور شدن را فراهم آورد . او سر صحنه فیلم "غرور و تعصب" با فرانک سیناترا ، یکی از بازیگران فیلم آشنا شد و سیناترا خیلی زود به روحیه تبلیغاتی و پروپاگاندای کاندان پی برد. فرانک سیناترا که از اعضای مشهور باندهای مافیایی نزدیک به سرمایه داران آمریکایی بود و از متعصبین سرسخت ضد کمونیسم محسوب می شد ، از ریچارد کاندان دعوت کرد تا داستانی درباره خطر کمونیسم که اینک در بیخ گوش آمریکا ، این تمدن نوپا را تهدید می نمود ،  بنویسد تا براساس آن فیلمی ساخته شود. کاندان که حدود 22 سال کار تبلیغاتی کرده بود و خصوصا با مقوله جنگ سرد آشنایی کافی داشت ، نوول علمی افسانه ای و در عین حال حادثه ای "کاندیدای منچوری" را نوشت.(جالب اینکه کتاب دیگر کاندان در سال 1979 به نام "قتل های زمستان" هم درباره ماجراهای بعد از ترور رییس جمهور تیموتی کیگن است . این کتاب  توسط ویلیام ریچرت و با بازی جف بریجز و جان هیوستن و آنتونی پرکینز به فیلم برگردانده شد.)

  جرج اکسلراد ( که بیشتر نویسنده  فیلمنامه های کمدی رمانتیک  مثل " صبحانه در تیفانی" و "خارش هفت ساله" و " ایستگاه اتوبوس"  بود) هم از کتاب خوشش آمد  و قرار شد  در ازای تهیه کنندگی ، فیلمنامه را هم بنویسد.  و بالاخره برای چنین تریلری  کارگردانی همچون "جان فرانکن هایمر" که آن زمان غوغایی در هالیوود به پا کرده بود ، دعوت گردید.

فیلم درباره گروهبانی به نام ریمند شاو (با بازی لارنس هاروی)  بود که در جنگ کره به خاطر نجات سربازان جوخه خود ، به دریافت مدال افتخار نائل گشته و حالا از سوی مادرش (با ایفای نقش آنجلا لنزبری) که یک فعال سیاسی به حساب می آمد  به عنوان معاون کاندیدای ریاست جمهوری آینده معرفی می شود تا با توجه به محبوبیت قهرمانی اش باعث پیروزی آن کاندیدا (که سناتور جان آیسلین ، ناپدری اش بود ) گشته و سپس در یک حرکت با ترور رقیب او ، باعث پیروزی اش در انتخابات  ریاست جمهوری شود. ریمند شاو در واقع طی جنگ کره توسط کمونیست های چینی (که در جنگ کره حامی کره شمالی بودند) در منچوری (از استان های چین) شستشوی مغزی شده و اینک با روش هیپنوتیزم تحت کنترل کمونیست ها قرار گرفته  و قرار بود با راهیابی به کاخ سفید ، آنها را بر آمریکا حاکم گرداند. اما یکی از همکارانش در جنگ کره به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی فرانک سیناترا) دچار کابوس هایی می شود  و با پیگیری این کابوس ها به واقعیاتی در پشت پرده قهرمان نمایی ریمند می رسد  و در نهایت نقشه ریمند و کمونیست ها در دستیابی به کاخ سفید را برملا می کند.

یک سال پس از نمایش فیلم  "کاندیدای منچوری"، جان اف کندی ترور شد و فرانک سیناترا که از دوستان نزدیک کندی بود را دچار این تصور کرد که این فیلم از انگیزه های اصلی ترور بوده است. بنابراین از اکران مجدد فیلم جلوگیری کرد تا پس از  مرگش که دخترش حقوق مالکیت آن را واگذار نمود  و فیلم "کاندیدای منچوری" مجددا در سال 1988 به نمایش عمومی درآمد . اگرچه گفته می شود این فیلم در زمان حیات فرانک سیناترا و در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 هم دو بار از تلویزیون پخش شده است. 

   

اما آنچه در بازسازي فيلم مذكور توسط جاناتان دمي و فیلمنامه نویسانش دانيل پاين و دین گئورگریس  انجام گرفته شايد در تاريخ سينماي سياسي بيسابقه باشد. «كانديداي منچوري» سال 2004 براي نخستين بار به قدرت‌هاي سايه حامی  جناح ها و احزاب سياسي قدرتمند آمريكا نظر دارد كه درواقع تعيين كننده اصلي سياست‌هاي اين كشور در تمامي ابعاد هستند. قدرت‌هايي كه از شركت‌هاي غول پيكر چند مليتي حاكم بر اقتصاد آمريكا سرچشمه مي‌گيرند.

كريس ماركر و همكارانش در فيلم «مارپيچ» بخوبي نقش اين شركت‌ها را در كودتاي 11 سپتامبر 1973 شيلي تحليل و به تصوير  كشيده بودند. مايكل مور هم در «فارنهايت 11/9» تا حدودي ريشه‌هاي بوش و سياست‌هاي جنگ طلبانه‌اش را در همين شركت‌ها ارزيابي نمود اما نگاه سياسي فيلم‌هاي مذكور به نظر ابتر و ناقص مي‌آمد چرا كه براي نفوذ تراست‌ها و كارتل‌هاي بزرگ آمريكايي نقش بسيار محدود و دوره‌اي و موردي قائل شده بودند  في‌المثل براي بردن منافع بيشتر اقتصادي در يك كشور و يا ياري رساندن به يك دوست قديمي در كاخ سفيد.

به جرات مي‌توان فيلم جاناتان دمي و دانيل پاين را اثري يكه و برجسته در تاريخ سينماي سياسي دانست كه بخوبي واقعيات جاري در صحنه قدرت آمريكا را با ماجرايي علمي و تخيلي به صورت نمادين در هم‌مي‌آميزد تا اثري به شدت تاثيرگذار خلق نمايند.

قدرت‌هاي سايه و تعيين‌كننده سياست‌هاي كاخ سفيد در «كانديداي منچوري» 2004 از خارج آمريكا و كشورهاي كمونيستي نيامده‌اند و يا از تروريست‌هاي القاعده و امثال آن دستور نمي‌گيرند.

توطئه تسخير كاخ سفيد توسط كانديداي مورد نظر از سوي گروهي خودسر درون سازمان FBI يا CIA  (مانند «سه روز كندور» و يا فيلم «برتري بورن») هدايت نمي‌شود و ناشي از تقابل جناح‌ها (مثل «جي اف كي») هم نيست.

در اینجا همه چيز در يد قدرت كمپاني چند مليتي و جهاني منچوري است. يك كمپاني مانند «هاليبرتن»، «مك دانلد»، «كوكاكولا» و ... كه قدرت‌هاي اقتصادي و رسانه‌اي خود را در سراسر جهان گسترده‌اند.

در نسخه 2004 کاندیدای منچوری ، ريمند شاو (با بازي استثنايي ليوشرايبر كه بخوبي سرگشتگي مابين وجه انساني و قالب روباتيكش را به نماش گذارده) بخاطر نجات يك جوجه نظامي در جنگ 1990 خليج فارس به عنوان قهرمان جنگ به آمريكا بازمي‌گردد و توسط مادرش النور (يكي از پرانعطاف‌ترين و چند بعدي‌ترين ايفاي نقش‌هاي مريل استريپ)  به عنوان معاون یکی از کاندیداها وارد مبارزات انتخاباتي رياست جمهوري مي‌شود تا كانديداي مورد نظر سناتور النور شاو  كه ظاهري دمكرات دارد ولي توسط افكار محافظه‌كار حمايت مي‌شود (حضور هر دو جناح رقيب سياسي آمريكا) را  تقويت نمايد و در اين ميان يكي از همراهان ريمند در جنگ به نام كاپيتان بن ماركو (با بازي دنزل واشينگتن) به دليل كابوس‌هاي بي‌امانش به دنبال واقعيت قهرماني ريمند است و حقيقت 3 روز پس از اسارت که به ذهن هيچ‌كدام خطور نمي‌كند.

دانیل پاین (که در نوشتن فیلمنامه های حادثه ای جاسوسی مانند "مجموع همه ترس ها" به عنوان آخرین ماجرای جک راین و " مارلو کجاست؟" تبحر خود را نشان داده است ) به همراه دین گئورگریس  (که اصلا اکشن نویس است و آثاری مثل "لاراکرافت" و "چک پرداختی" در کارنامه اش به چشم می خورد) همکاری می کنند تا فیلمنامه مورد نظر جاناتان دمی را برای کاندیدای منچوری 2004 بنویسند.

 

جاناتان دمي هم گويا پس از چند تجربه متوسط و نه چندان درخشان مانند «فيلا دلفيا» و «دلبند» و «حقيقتي درباره چارلي» (كه بازسازي «معما»ي استنلي دانن بود) مجددا به روزهاي اوج خود در «سكوت بره‌ها» رسيده بود ، باز هم قصد داشت اثري روانشناختي درباره معضلات روحي بشر امروز را از وراي ماجراي سياسي به تصوير بکشد که به نظر موفق هم شد. در واقع بخش مهمی از فیلمنامه را او با کارگردانی و دکوپاژ ویژه خود  و با تصاویرش هنگام فیلمبرداری نوشته است که قطعا در دست کارگردان دیگری با این حس و حال و تاثیر گذاری شگفت انگیز درنمی آمد.

تصاوير درشت با لنزوايد،‌ استفاده مفهومي از تاثيرات بصري پيرامون سوژه در هر قاب و حركات نامحسوس جانبي دوربین  براي افزودن ريتم هر نما به علاوه موسيقي شنيدني و مبهوت كننده ريچل پورتمن (كه يادآور موسيقي مشابه هاوارد شور «سكوت بره‌ها» است) فيلم «كانديداي منچوري» را از يك ماجراي سياسي در آمريكا به نمايش توطئه‌اي عليه بشريت بدل مي‌سازد.

دمی  كاراكترهايي را كه نسبت به نسخه 42 سال پيش خود (براساس واقعيات امروز) فوق‌العاده عمق يافته‌اند را در يك فضاي به شدت ساديستيك و ماليخوليايي كه باند حير‌ت‌انگيز صوتي فيلم با افكت‌هاي ويژه، آن را در هر حال و هوايي تشديد مي‌نمايد، در موقعيت‌هاي موازي و وضعيتي مابين واقعيت و كابوس شناور مي‌سازد.

این فضای کابوس گونه از نقاط قوت نسخه 2004 کاندیدای منچوری نسبت به فیلم دهه 60 است که آن را از یک اثر علمی تخیلی صرف جدا نموده و به واقعیت نزدیکتر ساخته است .

از همان فلاش فوروارد نخستين فيلم گرفته که  از فضاي جنگ و بيهوشي بن ماركو به 10 سال بعد  پرتاب می شویم و  او  را مشغول سخنراني درباره قهرماني‌هاي ريمند شاو در جمع دانش‌اموزان يك مدرسه مشاهده می کنیم که  اكوي صدايش در فضا، توهم كابوس بودن صحنه  را القا  مي‌نمايد آنچنانکه   حتي برخورد نزديكش با ال‌ملوين (یکی دیگر از بازماندگان جوخه نجات یافته در کویت با بازي بسيار متفاوت جفري رايت) و آن كلوز آپ‌هاي دفرمه از چهره هر دو نفر كه به نقاشي‌هاي شيطاني ملوين ختم مي‌شود، این فضای کابوسی را تشدید می نماید.

سكانس‌هاي موازي نمايش انتخاباتي النور شاو همراه  آن جلوه‌هاي رسانه‌اي امروزی با فصل‌هاي ماليخوليايي فوق به نوعي بر ريشه‌هاي روان گرداني مردم در رسانه‌هاي پر سر و صدا تاكيد كرده و آن را به پروسه شستشوي مغزي در بيمارستان ويژه كمپاني جهاني منچوري ارتباط مي‌دهد. در تنها صحنه‌اي كه كاپيتان ماركو از بيمارستان جزيره‌اي فوق به خاطر مي‌آورد ، یک سری تصاوير جنگي كه از تلويزيون‌هاي بزرگي پخش مي‌شود، بارها در قاب دوربين مي‌نشيند.

جاناتان دمي به همين سياق ، ديدگاه تماشاگر را پيش از هر برخورد با فضاي سياسي انتخابات با تزريق نوعي تاثيرات بصري و تاكيدات تصويري به فيلتري روانشناختي مسلح مي‌گرداند تا پيچش‌هاي متعدد فيلمنامه، وي را گيج نكرده، يا دلزده ننموده و منطقا به دنبال خود بكشاند.

از همين رو آن كابوس اوليه بن در قطار كه ناگهان خلبان هليكوپتر حمل كننده‌ افراد  به محل شستشوي مغزي را در برابرش مي‌بيند و اين كابوس تبديل مي‌شود به حضور واقعي «رزي» مامور سرويس مخفي (با ايفاي نقش كيمبرلين اليس به جاي جنت لي در نسخه قبلي) در قالب دوستي كه ظاهرا قصد كمك به بن را دارد، بخوبي مي‌تواند ديدن رزي را در پايان فيلم و در جزيره بيمارستاني كمپاني منچوري در كنار بن ماركو زخمي توجيه كند كه رزي احتمالا خود مامور ديگري براي شستشوي مغزي كاپيتان ماركو براي كمپاني ديگري مثل «منچورين گلوبال» است كه در فصل قبلي رسوا شدنش را در رسانه‌ها ملاحظه كرده‌ايم. (در يك پلان – سكانس حيرت‌انگيز كه از اتاق سرويس مخفي براي تغييرات كامپيوتري در تصاوير ورودي بن ماركو به مكان ترور ريمند و مادرش و تبديل تصوير بن به شخص ديگري شروع مي‌شود و به اتاق كنفرانس مركزي «منچورين گلوبال» ختم مي‌شود كه گوينده اخبار دست داشتن عوامل اين كمپاني در ماجراهاي مختلف را اعلام مي‌كند).

يا فصلي كه ريمند، سناتور جردن و دخترش را با شقاوت زير آب خفه مي‌كند (برگرفته از تجربه خفه كردن يكي از افراد جوخه‌اش پس از مغزشويي) نماهاي جداسازي از وراي امواج آب بين قاتل و قرباني علاوه بر تاكيدي ديگر از كابوس جاري فيلم يا وقايع كابوس گونه كه گام به گام در برابر چشمان تماشاگر قرار مي‌گيرد پيوند دهنده به نماي پاياني فيلم نيز هست كه بن، عكس دسته‌جمعي جوخه اينك قرباني شده‌ اش  را در زير امواج آب دريا قرار داده و به آن مي‌نگرد.

اين كابوس بسيار تكان دهنده‌تر از روايت جان فرانكن هايمر و جرج اكسلراد در سال 1962 است، كاپيتان ماركو در اينجا (برخلاف كاراكتري كه فرانك سيناترا در فيلم قبلي ايفا  می كرد ) خود يك كانديداي منچوري است و در اوج مقابله‌اش با «منچورين گلوبال» به صورت روبات در خدمت آنها قرار مي‌گيرد تا با ترور ريمند و مادرش (كه در چند فصل قبل‌تر به مسئولين كمپاني مذكور اعتراض كرده بود مبني بر اينكه چرا خاطرات جنگ ريمند و بن به صورت كابوس به ذهن‌شان مي‌آيد و سرنوشت پسرش براي وي مهمتر از «منچورين گلوبال» است) كانديداي قابل اعتمادتري را روانه كاخ سفيد كنند. شايد هم در اينجا «منچورين گلوبال»هاي ديگر وارد ميدان شده تا با افشاي كمپاني جهاني منچوري در رسانه‌ها و خلع سلاح آن، روبات ديگري را به عنوان كانديداي خود بر كاخ سفيد حاكم كنند با همان شعارهاي هميشگي آزادي و دمكراسي و...

کمونیست های چینی در فیلم کاندیدای منچوری 2004 به متخصصان کمپانی های چند ملیتی و سرمایه داران بزرگ تبدیل شده اند  تا با دراختیار گرفتن مغز کاندیداهای ریاست جمهوری ، کاخ سفید و حاکمیت آمریکا را در تسلط منافع خودشان بگیرند. آنچه که در واقعیت امروز جریان دارد و رییس جمهور ایالات متحده  جز روباتی در خدمت کارتل ها و تراست های بزرگ سرمایه داری آمریکا به نظر نمی رسد.

 

جاناتان دمی و همکاران نویسنده اش به خوبی نشان می دهند که چگونه جنگ افروزی های آمریکا در دیگر سرزمین ها  علاوه برتامین منافع تاکتیکی و استراتژیک او ،  زمینه ای هم برای مغزشویی شهروندان آمریکایی است( همچنانکه در فیلم می بینیم رسانه ها این وظیفه را در خود آمریکا برعهده دارند و از یک ماجرای مشکوک و فرد ناشناخته ای همچون ریمند شاو ، قهرمانی ملی می سازند و البته همه مردم هم بی چون و چرا آن را قبول می کنند ! ) و برگ برنده آنها هم هنگامی  است که در لحظه اقدام بازدارنده بن مارکو علیه ریمند شاو برای حفظ منافع کشور و نجات کاندیدای ریاست جمهوری ناگهان می بینیم کاپیتان مارکو هم با جملاتی شبیه آنچه ریمند شاو را هیپنوتیزم می کرد ، در اختیار گردانندگان منچورین گلوبال قرار می گیرد تا نقشه تازه ای را اجرا نماید و البته کامپیوترهای این شرکت که مراقب رفت و آمد مدعوین به میتینگ انتخاباتی هستند و تصاویر مارکو را ثبت کرده اند به اندک ترفندی ، او را در عکس ها به شخص دیگری مبدل می سازند تا اساسا حضور مارکو را انکار کنند . به این ترتیب ریمند شاو و مادرش نابود می شوند و بن مارکو نیز به بیمارستان ویژه ای اعزام می شود و حتی منچورین گلوبال هم منحل می شود تا برای همیشه اسرار روبات های شرکت های چند ملیتی در کاخ سفید مکتوم بماند .

برعکس فیلم جان فرانکن هایمر و فیلمنامه جرج اکسلراد و نوول ریچارد کاندان ، کاندیدای اصلی منچوری برای  پیروزی در انتخابات و ورود به کاخ سفید در این نسخه 2004 نابود نمی شود ، در واقع در اینجا 3 کاندیدای منچوری وجود دارد که دو تای آنها یعنی ریمند شاو و بن مارکو از بین می روند ولی سومی که همان کاندیدای ریاست جمهوری است باقی می ماند تا به راحتی و بدون دغدغه در کاخ سفید مستقر شود . گواینکه بن مارکو هم اگرچه در اخبار منتشر شده مرده ولی با هویتی دیگر زنده نگه داشته شده تا در فرصتی دیگر به کاندیداهای منچوری یاری رساند.

به نظر می رسد جاناتان دمی و همکاران فیلمنامه نویسش با هوشمندی  "کاندیدای منچوری" را باشرایط امروز جهانی آداپته کرده و با زیرکی  آن را درگیر جنگ نوین سرد آمریکا علیه کشورهای استقلال طلب ، نکرده اند. این هوشمندی باعث شده بازسازی "کاندیدای منچوری" نه تنها از بسیاری آثار آوانگارد سیاسی 10  – 15 سال اخیر مانند "جی اف کی" و "اعترافات یک ذهن خطرناک " و "خودی" و ...عقب نماند ، بلکه چندین گام هم جلوتر حرکت نماید .