مستغاثی دات کام

 
بهاريه بر آستانه بهار ۱۳۸۶
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦
 

بهار سرزمینم ریشه در دست خدا دارد

بهارهای کودکی در بی خبری طی می شد ، از مدتها قبل شوق عید را داشتیم و به قول فرهاد با نشانه هایش، زمستان را طی می کردیم . وقتی که می خواند :

"...بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی ، بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو  ..."

 وقتی مدرسه تعطیل می شد ، دوچرخه را برمی داشتیم و راهی کوچه ها می شدیم تا ویژه نامه نوروزی مجله تماشا را بخریم و ببینیم که تلویزیون در روزهای تعطیلی چه فیلم های سینمایی پخش می کند تا برای آن روزها از زیر دید و بازدیدها فرار کنیم!

اما آن بهارهای کودکی و نوجوانی خیلی زود تمام  شد ، از همان عیدی که گفتند ،  امام فتوا داده ،  امسال عید نداریم و در عزای شهداء می نشینیم. سال بعد ، بهار خیلی زودتر رسید ، زمستان بود که شعار می دادیم :"به کوری چشم شاه ، زمستونم بهاره " و هنوز بهمن به آخر نرسیده بود که این سرود از رادیو پخش شد :

"هوا دلپذیر شد ، گل ازخاک بردمید ، پرستو به بازگشت زد نغمه امید ، به جوش آمده خون درون رگ گیاه  ، بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه "

بعد از آن خیلی سریعتر بزرگ شدیم و نوروز 2 سال بعد آن طرف اهواز بودیم ، پشت هویزه که دشمن اشغالش کرده بود . اهواز سر زنده و شاد به شهری مرگ زده بدل شده بود و در آن ، بیشتر نظامیان رفت و آمد داشتند.  در و دیوارش را جای گلوله های توپ  و خمپاره پر کرده بود . در و پنجره خیلی از خانه ها و آپارتمان ها باز بود و اهالی اش شهر را ترک گفته بودند. عراقی ها از یک طرف نزدیکی نورد در 7 کیلومتری اهواز مستقر شده  و از طرف دیگر جاده اهواز به دزفول را هم قطع کرده  بودند. تلاششان این بود که با محاصره کامل اهواز آخرین مقاومت در خوزستان را درهم بشکنند. از طرف دیگر نیروهای خودی آب کرخه را درون  مواضع آنها رها ساختند تا باعث حدود 4-5 کیلومتر عقب نشینی شان شوند.

یکی از همان روزهای اول بهار 1360 بود که در دشت وسیع و سرسبز حمیدیه مشغول کندن سنگر بودیم . یادم هست که برروی جعبه های خالی کاتیوشا(که برای سقف سنگرها استفاده می کردیم) از خستگی دراز کشیده بودم که در فاصله آرامش بین شلیک خمپاره ها و غرش توپ ها و تانک ها ، لحظه ای صدای پرنده ای را در نزدیکی خود شنیدم . برگشتم ، او را در کنار گلی خودرو دیدم و تازه فهمیدم بهار آمده ... به یاد شعر صدیقه وسمقی افتادم به نام "بهارم ریشه در خاک خدا دارد " که مرحوم سیامک علیقلی آن را در مجموعه ای به نام "آوازهای جنگ " خواند...همچنان که نگاهم را به آن پرنده کوچک دوخته بودم با خودم زمزمه اش کردم:

"بهار سرزمینم ریشه در عمق زمین دارد                                  بهارم ریشه در عمق زمان دارد

چه کس می گوید آن را می توان بزدود؟                                   فریب است این ، دروغ است این !

تمام تارو پود ریشه هایش را خدایم                                          با دو دستانش ، خدایم بافته درهم

بهارم ریشه در عمق زمین دارد                                               چه باک از خصم بی حرمت...

بهار از ریشه تا هر شاخه خواهد رفت                                       و جامی تازه بر هر نخل خواهد داد..."

 

در آن نوروز ، سوسنگرد راتازه از چنگ عراقی ها به در آورده بوند . مناظر رقت انگیزی در آن به چشم می خورد :

 اجساد کف خیابانها ، خانه های ویران شده و به غارت رفته ، خون های روی در و دیوارها و...راستی در آن وقت ، سازمانهای حقوق بشری و شورای امنیت و امثال آن کجا بودند؟! نشان به آن نشان ، همین شورای امنیت که این روزها به اصطلاح نگران صلح جهانی است و راه به راه علیه ایران قطعنامه صادر می کند ، در آن ایام که ارتش صدام با پشتیبانی آمریکا و اروپا ، هزاران کیلومتر از خاک ایران را اشغال کرده بود و از هیچ جنایتی در حق هموطنانمان فرو گذار نمی کرد ، حتی یک  قطعنامه صادر نکرد که صدام چرا به خاک ایران تجاوز کرده و شهرها و روستاهایش را به خاک و خون کشیده است !! شورای امنیت برای هیچکدام از آن جنایات قطعنامه صادر نکرد ، نه برای کشتن زنان و کودکان بی دفاع  ، نه برای ۸۰۰۰ اهالی سردشت که در زیر بمباران شیمیایی شهید شدند ، نه برای موشک باران و بمباران مناطق مسکونی ، نه برای قتل عام فجیع حلبچه ...

در آستانه نوروز 1367 بودیم که خبر آمد شهر حلبچه در زیر بمباران فجیع شیمیایی صدام ، نابود شد ...

شاعری در آن روزها و در سوگ کودکان حلبچه نوشت :

"...حلبچه ! کودکان معصوم به خون تپیده ات را به سازمان ملل ، شورای امنیت و صلیب سرخ می برم تا اعلامیه جهانی حقوق بشر را تدریس کنند ..."!

و زهرا رهنورد هم چنین سرود :

"...تابوت قطعنامه ها را بیاورید و جسد انسان ها را در آن بگذارید،

...تابوت قطعنامه ها را بیاورید تا عدالت و آزادی را تشییع کنید.

سالیان متمادیست که قطعنامه ها به تابوت تبدیل شده اند و در سرداب های مخوف سازمان های بین المللی خاک می خورند ...تابوت قطعنامه ها را بیاورید تا جسد 5000 زن و بچه و مرد حلبچه ای  را در آن بگذاریم و به پیشخوان شورای امنیت پست کنیم..."

عید سال 67 همان نوروزی بود که در زیر باران موشک ، سفره هفت سین چیدیم و ماهی های درون تنگ با صدای آزیر قرمز برخود می لرزیدند...

امیر حسین فردی چنین نوشت :

"همه دل نگرانیم از زمانی شروع شد که بعد از انفجار یک موشک ، اولین شکوفه درخت خانه ام گلبرگ هایش ریخت...آن روز در انتهای زمستان ایستاده بودم و چشم به راه بهار داشتم ...دخترم گل بهار ...با صدایی که تمام غم و اندوه عالم در آن موج می زد ، گفت : آقا جون شکوفه ها هم از موشک می ترسند؟ پس امسال ما بهار نداریم؟"

مثل برگ لرزیدم و گفتم :" گل بهار عزیزم ، این چه حرفی است که می زنی ، مگر ممکن است که بهار نیاید!"...تا اینکه یک روز ، وقتی با گل بهارم ، در دامنه کوهی پربرف قدم می زدم ، گل نوروزی را دیدم که از زیر برف درآمده بود ، با شوق نشانش دادم و گفتم :"نگاه کن ...گل نوروز . پس بهار می آید! بهار می آید ! " و چند روز بعد بهار آمده بود...از موشک ها نترسیده بود..."

از آن نوروز ، نزدیک 20 سال می گذرد و بازهم تهدید می کنند که بهار را اجازه نخواهند داد به ایران بیاید!! ، با قطعنامه هایشان ، با تبلیغاتشان ، با تهدیدهایشان و با...

اما به قول "اوری انری"، نویسنده و فعال صلح و موسس جنبش "گوش شالوم" که در میدل ایست آنلاین نوشت :

"... بمب ها ممکن است کشور را تخریب کنند اما ملتی مثل ایرانیان را نه..."

انگار برآستانه این بهار هم همان سروده 26 سال پیش در کنار شهر اشغال شده هویزه ، در گوشم می خواند که:

"...بهارم ریشه در عمق زمان دارد      

                        و وقتی در اول فصل بعد از این ، بهار از شاخه ها سر زد ، دگر هرگز نخواهد رفت

                                         بهار سرزمینم ریشه در دست خدا دارد ، نمی میرد ، نمی میرد...."

 

 


 
 
به یاد رسول ملاقلی پور که خود بهاران بود
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
 

چشم من بارانی ابر فراق

 

می گویند که در ایام عید ، نبایستی صحبت از مرگ کرد ، اما وقتی حاج آقا وخشوری تماس گرفت و پس از اینکه خواست چیزی برای شماره ویژه نوروز مجله سینما بنویسم ، گفت که رسول ملاقلی پور هم رفت ، دیگر چه می توانستم بگویم و چه می توانم بنویسم ، به جز اینکه از ملاقلی پور باشد و درباره او...

یادم هست در آن روزهای کودکی و بعد هم نوجوانی ، عید نوروز برایمان حال و هوایی دیگر داشت. به قول معروف غم روزگار نداشتیم و برای آمدن بهار و تعطیلات عید ، سراز پا نمی شناختیم . اما هرچه بزرگتر شدیم ، آن عیدها کم کم رنگ باخت. وقتی که به تدریج فقدان عزیزانمان را در کنار خود حس کردیم...

...عید سال 60 ، در سوسنگرد بودیم که تازه از اشغال عراقی ها به در آمده بود و از سر و رویش مرگ و ویرانی می بارید ، آن موقع برای رسیدن به آبادان محاصره شده ، بایستی از بندر ماهشهر ، نیمه شبی را ساعت ها در سکوت مطلق در بلم یا لنج می نشستیم تا نکند نیروهای دشمن که جاده ماهشهر به آبادان را در اختیار داشتند ، از حضورمان باخبر شوند. اولین لرزه های تکان دهنده جنگ تجمیلی را همان روزها درک کردیم ، همان روزهایی که صدام ارتشش را با حمایت و پشتیبانی همین آمریکا و اروپایی که امروز غوغای حقوق بشرشان به آسمان است ،  هزاران کیلومتر مربع در داخل خاک ایران مستقر کرده بود و می خواست که خوزستان را عربستان کند!!

در همان روزها ، وقتی که خمپاره ای در سنگر ، 4 تن از دوستانمان را تکه پاره کرد ، دیگر نوروز برایمان رنگ باخت و در همان بهاری که همیشه برایش هورا می کشید ، اشک ریختیم...

وقتی هم که از جبهه بازگشتیم ، کوچه قدیمی را حجله بسته بچه های محل یافتیم ، بچه هایی که در تمام آن روزهای کودکی هفته ها پیش از نوروز ، باهم شمارش معکوس عید را شروع می کردیم...

بزرگتر که شدیم مصیبت اهل بیت (ع) را بیشتر درک کردیم و روزهای تاسوعا و عاشورا برایمان رنگ دیگری گرفت. مظلومیت تاریخی شیعه را بهتر دریافتیم ...در همان جبهه ها و بعد از آن ...حتی همین امروز وقتی هنوز بازماندگان شیمیایی شده آن روزها را می بینیم که  معصومانه در گوشه و کنار بیمارستان ها همچون شمع آب می شوند و آنها که تولید کننده اصلی همان سلاح های مرگبار شیمیایی بودند ، منادی حقوق بشر شده اند !!!

در طی این سالها خیلی از عزیزانمان به سوی دیار باقی پرکشیدند ، کسانی که در کنارشان رشد کرده بودیم ، با آنها و آثارشان زندگی کرده بودیم و بوسیله اندیشه و تفکر و هنرشان ، خود را شناخته بودیم ...آنهایی که ما را به واقعیت های بسیاری آشنا ساختند ...

یکی از این افراد رسول ملاقلی پور بود ، که اگر صحنه شورانگیز کربلا و حماسه عاشورا به پیام رسانی حضرت زینب (س) ، جاویدان شد ، عرصه های حماسی دفاع مقدس مردم ایران نیز با روایت امثال ملاقلی پور ماندگار شد. با سینمای ملاقلی پور بود که مردم دور از جبهه و نسل های بعد و بعدتر ، دریافته و در می یابند که در آن سالهایی که همه دنیا در مقابل این ملت ایستاده بودند ، چگونه "جواناني بودند، مرداني بزرگ، زميني بودند و روحشان آسماني" که "مردانه زيستن" را با اقتدای به مولایشان ، حسین بن علی (ع) به تاریخ آموختند .

این جوانان در سینمای ملاقلی پور واقعی تر و ملموس تر از هر فیلم دیگری به نظر آمدند. چرا که او خود با گوشت و پوستش آنها را درک کرده و اصلا خود یکی از همان ها بود.

رزمندگانی که فداکار بودند و در عین حال عاشق و دلباخته مثل "حمید " هیوا که از زندگانی و رزم شهید حمید باکری الهام گرفته شده بود. رزمندگانی که برای باورهای اعتقادی و میهن و خانواده و در یک کلام "مزرعه پدری" شان  می جنگیدند...رزمندگانی که شیرزنانشان ، همچون مریم "نجات یافتگان"،مجروح خودی رایک تنه، زیر آتش دشمن، به پشت جبهه می کشانید...رزمندگانی که خوش مشرب بودند و درعین اینکه دعا و ذکر خدا ورد زبانشان بود اما از لطیفه و مطایبه نیز غافل نبودند...

و هنر ملاقلی پور این بود که آن ارواح آسمانی را به مخاطبانش بشناساند و چه خوب شناساند که هنوز گویی دلواپس آن "سقای تشنه لب" هستیم که همرزمانش را دریابد و سوگوار احمد که در "افق" خود را سپر نصرت کرد تا گلوله های دشمن بعثی را مانع شود...هنوز نگران مهندس قائمی و سلیمان "قارچ سمی" هستیم که برای آرمان هایشان به کدام ناکجاآبادی رفتند.

و هنوز خود را همدرد "علی" فیلم "پناهنده " می بینیم که آرمان های سوخته اش را در عزلت اتاقش می جست و حتی به سعید و پروانه ای که زمانی برعلیه او و اندیشه اش بودند ؛ پناه داد...همان علی که غریبانه می خواند:

"من غریب خلوت تنهاییم                                            سوزد از غم سینه سوداییم

  چشم من بارانی ابر فراق                                          داغدار لاله صحرایی ام

  آه  سرد من نشان درد من                                          دردمند نکته دانایی ام

  من اسیر بند زندان تنم                                              بی قرار این دل شیدایی ام ..."

و آن دل شیدایی ، هرگز مرگ را نخواهد پذیرفت ، آنچنان که در فیلم "میم مثل مادر " از زبان قهرمانان استثنایی اش می خواند که :

"هر عشقی می میرد ، رنگ غم می گیرد ، اما عشق من نمی میرد..."

شاید از همین رو بود که آخرین کار هنری ملاقلی پور مستندی از ضریح حضرت اباعبدالله الحسین (ع) بود... او سرانجام به کربلایش رسید ، بهار خود را یافت ... او که اصلا خود بهاران بود...

بقول سید مرتضی آوینی :

 "...بهاران از کجاست که روح روییدن و سبز شدن ناگاه ، در تن خاک مرده پیدا می شود؟ و از کجاست که روح شکفتن ، ناگاه از تن چوب خشک ، چندین برگهای سبز و شکوفه های سفید و آبی و زرد و سرخ برمی آورد؟ بهاران رازدار رستاخیز پس از مرگ است و ...

و با بهاران روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو...آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سر رسد؟ و یحیی الارض بعد موتها."

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥
 

 از مطالب زیر بازدید بفرمایید :

مردگان

بازگشت

یونایتد ۹۳

کوکب سیاه

مرکز تجارت جهانی 

پرچم های پدران ما 

نامه هایی از ایوجیما

نگاهی تحلیلی به اسکار ۲۰۰۷


 
 
به بهانه فیلم های ۳۰۰ و شبی با پادشاه
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥
 

بگذار بکشد این پدر سوخته ها را !

اساسا سینما در وجه تبلیغاتی خود  همواره به صورت حربه ای در دست کمپانی داران آمریکایی قرار داشته  که به هر شکل ،  قومیت ها و ملیت های مخالف خود و متضاد با تفکر و اندیشه هایشان را به صورت  وحشی و بربر نشان دهند. سالها این ایده در فیلم هایی تحت عنوان  وسترن سرخپوستی در مورد سرخپوستانی که در واقع بومی اصلی قاره نو بودند ، اعمال گردید. در آن فیلم ها سرخپوست ها همواره آدم هایی درنده خو و حیوان صفت به نمایش گذارده می شدند و سفید پوستان ، انسان هایی متمدن و آرام و مهربان که همیشه ه از سوی آن سرخپوست های وحشی مورد هجوم و تهدید و خطر قرار داشتند و در دفاع از خود ناچار از کشتن آنها می شدند!! سینمای دهه های 30 و 40 و حتی 50 آمریکا مملو از این گونه فیلم هاست. فیلم هایی که به قول معروف سرخپوست خوب شان ، سرخپوست مرده بود!!!

در حالی که تاریخ روایت گر برعکس آن چیزی است که در فیلم های فوق نشان داده می شد. همچنان که حتی برخی فیلمسازان منصف نیز سرانجام پس از سالها به این نتیجه رسیدند که آنچه به تصویر کشیدند ، خلاف واقعیت بوده و در آخرین آثارشان به حکایت حقایق  پرداختند ، همان طور که فی المثل جان فورد در شاهکار خود یعنی "پاییز قبیله شاین" جنایت بی سابقه و تاریخی ژنرال کاستر و سربازانش را در حق سرخپوستان برپرده برد.

در مورد سیاهپوستان نیز چنین تحریفات تاریخی در سینمای هالیوود اتفاق افتاد ، از همان روزهای آغازین سینما ، هالیوود نسبت به یکی دیگر از جنایات تاریخی آمریکاییان نیز با دیده نژاد پرستانه نگریست. از " فیلم تولد یک ملت"  دیوید وارک گریفیث که در آن سیاهپوستان ، آدم های خبیثی معرفی شدند و برخورد جنایت بار فرقه مخوف "کوکلوس کلان"  با آنها و سوزاندنشان با آتش ،  امری مقدس و آزادیبخش تلقی گردید!!

به دنیال آن آثار بسیاری با جذابیت های مختلف برپرده سینما رفتند و در مراسم گوناگون  همچون اسکار هم جایزه گرفتند ، تا وجهه و اعتبار هنری هم بیابند. همچون فیلم "بربادرفته"که در آن برده داری امری طبیعی و عادی در زندگی نمایانده شد . اینکه سفید پوستان بایستی ارباب باشند و سیاه پوستان به آنان خدمت کنند و آن سیاهپوستی از همه بهتر و انسان تر است که به اربابانش ، صادقانه تر خدمت بکند و سیاهوست معترض خبیث است و بایستی مجازات شود. از همین رو "هتی مک دانل" همان خدمه باوفای سیاهپوست و چاق خانواده اوهارا ، اولین جایزه اسکار را صدقه سری اربابان مهربان سفیدپوست ، برای سیاهپوستان آمریکا به ارمغان آورد (که  همین سال پیش هم  جرج کلونی برروی سن مراسم اسکار ، به اینکه  آکادمی در آن سالها به یک سیاه پوست جایزه اسکار داده ، افتخار می کرد!!) و اشلی ویلکز ، همان جوان سمپاتیک فیلم "برباد رفته" که به خاطر همسری ملانی ، تا آخر ، درخواست اسکارلت را بی پاسخ گذارد ، در واقع  سرکرده کوکلوس کلان ها شد  که  سیاه پوستان سرکش را به مجازات مرگ ، سربه نیست نماید!

این نگاه نژادپرستانه در فیلم های دهه 60 و 70 آمریکا در مورد ملت هایی اتفاق افتاد که به نحوی امریکا با آن ها درگیری سیاسی یا نظامی داشت . فی المثل در مورد ویت کنگ ها که در واقع مورد تجاوز وحشیانه آمریکا قرار گرفته بودند ، از فیلم های بازاری مانند "رمبو" که بگذریم حتی در میان آثار به اصطلاح روشنفکری تفکر فوق کاملا مشهود بود. مثلا ویتنامی ها در فیلم "شکارچی گوزن" مردمی تند خو و بی رحم نشان داده می شوند که اسیران آمریکایی را به بازی رولت روسی وامی دارند و یا حتی در فیلم "و اینک آخرالزمان" ، ژنرال مخالف سیاست های آمریکا در ویتنام که برای خود نیرویی بر ضد ارتش آمریکا تشکیل داده است ، دیوانه ای خونخوار نمایانده شده و همه سربازان او که ویتنامی و کامبوجی ، هستند ، به صورت مشتی آدم اولیه وحشی به تصویر در می آیند !

حالا هم که یانکی ها ، عجالتا ایران و ایرانی ها را دشمن شماره یک خود به شمار آورده اند ، بیراه نیست که سر دوربین های هالیوود برعلیه کشور و مردم ما بگردد و علیرغم همه شعر و شعارهای سردمداران آمریکا که با مردم ایران دشمن نیستند ، تاریخ و ریشه های این ملت زیر چماق تکفیر خود قرار دهند !

و نکته جالب اینجاست آن  بخش از تاریخ این ملت چندی است مورد هجوم تصویرسازان غرب قرار گرفته است که پیش از این و مثلا در دوران رژیم سابق همواره از سوی همان محافل غربی ، در زمره نقاط پرافتخار تاریخ بشریت برشمرده می شد و اساسا جشن های منحوس 2500 ساله شاهنشاهی با حمایت آمریکا و اسراییل با همین نیت و غرض برپا شد!!

پس از اینکه جناب الیور استون در فیلم "اسکندر" ، ایرانی های دوره هخامنشی را رسما و علنا "بربر" خواند و جنایتکاری همچون اسکندر را آزادکننده قوم ایرانی دانست (که حتی سر و صدای زرتشتیان عالم را به خاطر سوء استفاده از نشانه فروهر در زیر نام اسکندر در آورد!) اینک فیلمی به نام" 300 "به میدان آمده تا محوریت شرارت امروز جهان (به زعم جرج بوش و اعوان و انصارش) را صبغه ای تاریخی و کهن ببخشد و بگوید که اصلا این ایرانیان از عهد باستان غیرمتمدن و جنگ طلب  بوده اند!!  و دروغ هم که به قول معروف کنتور ندارد . همچون آن تاریخ نویسی که مشغول درج رقمی برای کشتار یکی از نبردهای تاریخی بود و از زور عصبانیت همینطور که مشغول اضافه کردن صفرهای جلوی آن رقم بود با خود فریاد می زد که : "بگذار بکشد این پدر سوخته ها را " !!

حالا داستان فیلم "300" حضرات آمریکایی و کمپانی فخیمه برادران وارنر است (مهم نیست کارگردان کیست !!) که برای سپاه خشایار شاه در مقابل یونانیان رقم یک میلیون نفر را ذکر کرده اند!!! جل الخالق !!!! به قول یکی از دوستان اگر شک دارید بروید و خودتان بشمارید !!!! کسی نیست از این حضرات بپرسد که اصلا در آن زمان در کل ایران یک میلیون نفر زندگی می کردند؟!!( حتی براساس تحریفات تاریخ نویس محبوبشان یعنی جناب هرودت ؟!!!)

البته قبل از این هم چندی پیش فیلمی به نام "شبی با پادشاه" درباره استر و مردخای (اسطوره های یهودیان ) بر پرده رفت که در آن باز هم به خشایار شاه پرداخته شده و او را آدمی به شدت بی شعور و عقب افتاده و وزیر فرهیخته اش یعنی "هامان" را فردی خونخوار و ددمنش به تصویر کشیده بود. جالب است که در آن فیلم هم ایرانیان مردمی ترسو و غیر متمدن و خوش گذاران و بی فرهنگ نشان داده شده بودند که هامان با تشکیل جمعیتی مخوف انها را به قتل عام یهودیان تشویق می کند. و نکته جالب تر اینکه همه ایرانیان و حتی خود خشایار شاه در این فیلم لباس های عربی پوشیده اند!! ( در حالی که واقعه فوق مربوط به حدود 1500 سال پیش از ظهور اسلام ثبت شده است). در فیلم "شبی با پادشاه" خشایارشاه فردی جنگ طلب و خشن است که زن های متعددی را در حرمسرایش نگهداری می کند که یکی از آن زن ها (استر) مثل شهرزاد قصه گو برایش همچون  قصه های هزار و یک شب نقل می کند!!! و وی را عاشق خود می گرداند تا اینکه به همسریش درآید و بالاخره قوم یهود را از تعرض ایرانیان نجات بخشد!!

البته به نظرم این نوع فرهنگ سازی آمریکایی مسبوق به سابقه است و به جای عصبانیت بایستی در مقابل آن روشنگری فرهنگی کرد. سوال اینجاست که چرا ما نباید خود درباره تاریخ خود فیلم بسازیم و  همواره فقط در مقابل تحریفات دیگران ، معترض و ناراحت مانده ایم  ؟

 


 
 
نگاهی به فیلم شب بخیر، و موفق باشی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥
 

به بهانه پخش از برنامه سینما یک تلویزیون

دمکراسی برای سرمایه داری

  

فیلم "شب بخیر ، و موفق باشی" یک مستند داستانی است که زیرکانه خود را از وجوه مستند  دور ساخته و وجه کاملا دراماتیک یافته است. جرج کلونی (کارگردان و یکی از فیلمنامه نویسان) با هوشمندی کل فیلم را به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری کرد تا بتواند با کمترین تناقض تصویری مابین فصل های داستانی و غیر داستانی  فیلم ، صحنه های مستند دادگاههای کمیته مبارزه با فعالیت های ضد آمریکایی  و صحبت های سناتور مک کارتی در اوایل دهه 50 را در میان آن بگنجاند . بنابراین فیلمنامه "شب بخیر ، و موفق باشی " را که کلونی به همراه"گرنت هسلاف" نوشت اساسا متکی بر مستندات گفتاری ، شنیداری و نوشتاری است. به این مفهوم که علاوه بر الهام مستقیم از وقایع مستند ، دیالوگ های فیلم خصوصا سخنرانی های ادوارد مورو (شخصیت اصلی) چه در برنامه تلویزیونی اش و چه در محافل دیگر مثل سخنرانی در گردهمایی سالانه انجمن دست اندرکاران بخش اخبار رادیو تلویزیون به تاریخ 15 اکتبر 1958 ، بطور کامل و دقیق از نوشته ها و یادداشت های وی گرفته شده که به همان کنگره مزبور ارائه گردیده بود.

این به جز دیالوگ های فیلم های مستند کمیته مبارزه با فعالیت های ضد آمریکایی و یا مصاحبه های مربوطه است که مستقیما از فیلم های مستند فوق شنیده می شود و همچنین دیگر صحبت هایی که از روزنامه ها و نشریات آن روز گرفته شده است. هنر فیلمنامه نویسان "شب بخیر ، و موفق باشی " در واقع نوشتن دیالوگ هایی است که در صحنه های دراماتیک ، هم بتواند روابط شخصیت ها را توصیف نماید و هم فضاسازی لازم را انجام دهد ، ضمن اینکه با نوع گفتار و نوشته های مستند سایر بخش های فیلم  هم  سازگار باشد. با این توضیح که ساختار روایتی چنین فیلمنامه ای اصلا براساس دیالوگ و گفتار کاراکترها قرار می گیرد . به این معنی که فراتر از صحنه پردازی های معمول و میزانسن و حرکات بازیگران و دوربین و مونتاژ و سایر عناصر سینمایی ، این دیالوگ هاست که شخصیت پردازی می کند ، فضا می سازد و قصه را به پیش می برد. بنابراین دیالوگ در فیلمنامه "شب بخیر ، و موفق باشی " در واقع وجه ساختاری می یابد و کارکرد دراماتیک عناصر دیگری مانند مکان (که در این فیلم از چند اتاق و محل سربسته و ساده فراتر نمی رود) ، حرکات دوربین (که برای سازگاری با سایر بخش های تلویزیونی فیلم ، متناسب  با ساختار برنامه های زنده تلویزیون در نخستین سالهای دهه 50 میلادی طراحی شده و اغلب بر نماهای ثابت با اندازه کادر متوسط استوار است) ، اکشن و ری اکشن بازیگران (که آن هم هماهنگ با همان برنامه های تلویزیونی ، ساده و معمولی است) و...را برعهده می گیرد.

فیلمنامه با گفتار نسبتا طولانی سکانس افتتاحیه فیلم توسط سیگ میکلسن و سپس ادوارد مورو ، مخاطبش را وارد قصه می کند و با دیالوگ های ورشبا و شرلی در صحنه بعد متوجه قانون ناعادلانه عدم ازدواج کارکنان شبکه تلویزیونی سی بی اس با یکدیگر می شویم و اینکه فضای سوءظن و اتهام آنچنان شدید است که همه مجبور شده اند سوگند وفاداری به آمریکا را برای این شبکه امضاء نمایند و متعهد شوند که با هیچ گروه یا فرد کمونیست ارتباط نداشته اند. در صحنه بعدی از آن ، دیالوگ های خبرنگاران شبکه سی بی اس در اتاق نمایش باعث می شود که با  برنامه های عادی و معمول این شبکه آشنا شویم و سپس با دیالوگ بین ادوارد مورو و فرد فریندلی به چالش اصلی قصه یعنی برخورد با سناتور مک کارتی و کمیته مبارزه با فعالیت های ضد آمریکایی نزدیک می شویم. با همین گونه دیالوگ هاست که وارد فضای  چالش مذکور  شده و با فراز و نشیب هایش درگیر می شویم. مهم ترین صحنه و اوج فیلمنامه که در برخورد مستقیم سناتور مک کارتی و ادوارد مورو اتفاق می افتد ، تنها  در دیالوگ ها و مونولوگ های فی مابین شکل می گیرد و حتی تراژیک ترین فصل فیلمنامه ، یعنی خودکشی دان هنبک را هم از خلال دیالوگ ها متوجه می شویم و بعد از آن با صحنه ای نارسا (که اتفاقا گفتار شرلی به نقل از خبر روزنامه آن را کامل کرده و توضیح می دهد) تصویرش را می بینیم. همه دغدغه ها و بحران روحی دان که موجب خودکشی اش می شود را از درون همین دیالوگ ها در می یابیم و تقریبا هیچ گونه عمل یا عکس العملی مبنی بر درهم ریختگی روحی اش از بین تصاویر فیلم و یا توضیحات فیلمنامه بارز نیست.

و بالاخره  مورد سوال قرار گرفتن سناتور مک کارتی از سوی کمیته سنا ، پیروزی ادوارد مورو ،  بقای مک کارتی در سنا  و تمامی چالش های مورو و تهیه کننده برنامه اش یعنی فریندلی با مسئولان شبکه  و اسپانسرهایشان را هم از دیالوگ های آنها با خود و همکارانشان  و همچنین رییس شبکه یعنی ویلیام پیلی می فهمیم .

اما با این دیالوگ ها به هیچ وجه نمی توان به عمق کاراکترها و شخصیت ها پی برد تا جایی که به نظر می آید این شخصیت ها در حد یک تیپ باقی می مانند. ولی فیلمنامه نویسان در واقع کاراکترها را متناسب با فضای بسته و خفقان آور دوران مک کارتیسم ، کاملا غیرقابل انعطاف ، خشک و نفوذناپذیر ترسیم کرده اند. از شخصیت اصلی یعنی ادوارد مورو که به ندرت حتی در زمان موفقیت می توان سایه یک لبخند را برلبانش دید تا فرد فریندلی و سایرین . این خشکی را حتی در شخصیت شرلی و رابطه عاشقانه اش با همسر پنهانی اش یعنی جو ورشبا (که قاعدتا بایستی از عاطفی ترین و احساسی ترین بخش های فیلمنامه باشد) هم به خوبی می توان دید . نوع بازی و حتی آرایش و لباس عصا قورت داده شرلی (با بازی استیلیزه پاتریشیا کلارکسن ) نیز به این نوع کاراکتر تا حدودی کمک کرده است.

شاید بتوان گفت تنها صحنه هایی که به نوعی توصیف فضای ترسیم شده در هر بخش از فیلم به نظر می آید ،فصل هایی است که آن خواننده سیاه پوست آواز می خواند .فصل هایی که به نوعی گریز از آن فضای خفقان بار به نظر می آیند.

اگر از موضوع مک کارتیسم که یکی از سوژه های اصلی فیلم است ، بگذریم ، به  مسئله رسانه ها برمی خوریم. مسئله ای که فیلم های متعددی در یکی دو دهه اخیر به آن پرداخته اند. پرداختی که غالبا از منظر انتقاد و  اعتراض  بوده است . از "برش های کوتاه" و "لباس حاضری" (رابرت آلتمن) گرفته تا "قاتلین بالفطره"(الیور استون) و "نمایش ترومن"(پیتر ویر) و "ادتی وی"(ران هاوارد) و"پلزنت ویل" ...

اما  داستان "شب بخیر ، و موفق باشی " در زمانی می گذرد که رسانه تلویزیون تازه قدم به زندگی مردم گذارده و دریچه های نوینی از اطلاع رسانی و ارتباط را گشوده است. در ان زمان به نظر می آمد که این رسانه نبایستی درگیر محدودیت های روزنامه ها و رادیو شود و فضای بازتری از اطلاع رسانی را ایجاد می نماید. اما هزینه های بیشتر تولید برنامه های تلویزیونی نسبت به رادیو و نشریات ، باعث شد که محدودیت های بیشتری شامل حال برنامه سازان و تولیدکنندگان و البته خبرنگاران و ژورنالیست های تلویزیونی گردد. به این صورت که برای تامین هزینه های تولید برنامه های تلویزیونی ، پای موسسات ، شرکت ها و کمپانی های تجاری و بزرگ به طور موثرتر به میان آمد و این کمپانی ها و موسسات نیز بالطبع بیشتر دغدغه تامین نظرات و منافع صاحبان خود  را مد نظر داشتند تا فی المثل اطلاع رسانی صحیح و درست.

همین جا بود که دمکراسی رسانه ای در آمریکا شکل و فرم تازه ای به خود گرفت. صاحبان رسانه ها به خاطر حفظ آن وجهه آزادی خواهانه و دمکرات منشانه ، کمتر به طور شخصی در مقابل برنامه های افشاگرانه و روشنگرانه می ایستادند ، اما آنچه محدودیت تازه ای را برای برنامه سازان ایجاد می کرد و می کند ، منافع صاحبان کمپانی های تجاری بود که در واقع حامی مالی برنامه های  مذکور به شمار می آمدند و با قطع حمایت های مالی کمپانی مذکور ، در حقیقت برنامه فوق با کسر بودجه و در نتیجه تعطیلی مواجه می شد. و اینچنین بود که برنامه سازان ناچار بودند که تا حد امکان تابع نظرات کمپانی های حمایت کننده   خود باشند و از همین رو ناگزیر بر بسیاری  از حقایق که منافع صاحبان و مالکان سرمایه دار کمپانی ها و موسسات تجاری فوق را تهدید می کرد ، آگاهانه سرپوش گذاشتند.

ادوارد مورو در همان سخنرانی ابتدای فیلم می گوید:"...ساختار پیچیده شبکه ها ، موسسات تبلیغاتی و حامیان مالی نه متزلزل خواهد شد و نه تغییر خواهد کرد...اگر پنجاه سال یا صد سال بعد ، مورخانی باشند و اگر یک هفته از برنامه های ضبط شده هر سه شبکه بزرگ سالم مانده باشد ، آن مورخین با تصاویری سیاه و سفید و شاید هم رنگی رو به رو می شوند که شاهدی است بر انحطاط ، واقع گریزی و جدایی از واقعیات دنیایی که در آن زندگی می کنیم...تلویزیون بیشتر استفاده می شود تا حواس ما پرت بشود ، فریب بخوریم ، سرگرم بشویم و جدا بمانیم..."

این واقعیت رسانه های امروز آمریکاست که فریاد  دمکراسی و حقوق بشرشان به آسمان هاست ولی بدیهی ترین وقایع را سانسور می کنند تا منافع صاحبان سرمایه دارشان حفظ شود. در واقع این واقعیت دمکراسی سرمایه داری است. ویلیام پیلی ، رییس شبکه سی بی اس خطاب به ادوارد مورو می گوید :"...این منم که چک حقوقی تو را امضاء می کنم. اگر من نبودم تو آن خانه اربابی را نداشتی . به خاطر من است  که بچه ات به مدرسه می رود..." بنابراین نباید با سناتور مک کارتی درگیر شود که در حامیان مالی شبکه نفوذ جدی دارد!

در اینجاست که پای منافع شخصی ناشی از رفاه و عافیت طلبی و مصلحت اندیشی سرمایه داری نیز در وسط میدان دمکراسی قرار می گیرد! ویلیام پیلی در مقابل اعتراض مورو به سانسور پنهان در شبکه تلویزیونی سی بی اس می گوید :"...چرا وقتی مک کارتی گفت آلجر هیس باید به جرم خیانت محکوم شود ، سعی نکردی آن را اصلاح کنی ؟ او فقط به جرم شهادت دروغ محکوم شد. تو سراغ هر مسئله دیگری رفتی . غیر از این بود که نمی خواستی دیگران فکر کنند ، علنا داری از یک کمونیست حمایت می کنی؟ ...من اینطور استدلال می کنم که همه دارند سانسور می کنند ، حتی خود تو..."

و در آخر،  این برنامه "حالا ببین" ادوارد مورو است که دچار بحران اسپانسر مالی می شود. چراکه دیگر صاحبان کمپانی ها (به دلیل ارتباط تجاری با امثال مک کارتی) حاضر نیستند به وی آگهی بدهند و در نتیجه اسپانسر مالی برنامه یعنی شرکت "آلکوا" دچار ضرر هنگفتی می گردد. ویلیام پیلی به مورو می گوید :"...اد ، من برنامه سه شنبه شب را دارم که برنامه شماره یک ماست . مردم می خواهند شاد باشند ، نمی خواهند یکی به آنها درس شهروندی بدهد...نمی خواهم که هربار شما سراغ یک سوژه جنجالی می روید ، دل درد بگیرم..."

سرانجام برنامه ادوارد مورو علیرغم پیروزی ظاهری بر سناتور مک کارتی  به دلیل قطع حمایت مالی سرمایه داران حامی اش ، تعطیل می شود و برای آنکه قضیه صورت بدی پیدا نکند به جای آنکه مورو به قول خودش از شبکه اخراج شود ، صاحب برنامه ای بی خاصیت در زمانی مرده (در اصطلاح تلویزیونی ) می شود . اما سناتور مک کارتی با وجود محکومیت در سنا باقی می ماند و تفکر مک کارتیسم نه تنها از بین نمی رود ، بلکه تا امروز شدیدتر و شدیدتر هم شده است. امروز سردمداران آمریکا با حدت و شدت بیشتر از مک کارتی به مخالفان خود برچسب می زنند و اگر آن زمان با عنوان کمونیست هر صدای مخالفی را سرکوب می کردند ، امروز با القابی همچون :تروریسم ، محور شرارت ، ضد دمکراسی و حقوق بشر و امثال آن ، منافع سرمایه داران خود را در سراسر جهان تامین می نمایند.

اما به نظر می آید آنچه فراتر از مک کارتیسم و ژورنالیسم و مقوله رسانه ها ، در لایه های زیرین فیلمنامه "شب بخیر ، و موفق باشی"  به چشم می خورد مواجهه ای واقع گرایانه با مسئله لیبرال دمکراسی باشد که این روزها با سوءاستفاده از کم حافظه بودن تاریخی اغلب ملت ها توسط برخی به اصطلاح روشنفکران تازه به دوران رسیده ، مطرح می شود و طبق معمول هم گروهی برای بیرون کشیده شدن این مقوله لیبرال دمکراسی  از گوشه های تاریک صندوق خانه های تفکر و اندیشه ، کف می زنند و به به و چه چه می گویند!! اگرچه سالها پیش تئوری لیبرال دمکراسی توسط نظریه پردازان و تئوریسین های روشنفکر و آزادیخواه و همچنین در عمل رد شد. چراکه دمکراسی آن فقط و فقط در جهت تامین منافع سرمایه داران بود و بس ! و طبیعی است لیبرالیسمی که نخستین ثمره اش در اقتصاد ، رشد بی حد و حصر سرمایه داری است ، نمی تواند حامی دمکراسی ناب باشد ، حتی آن دمکراسی که ریشه های سرمایه داری فوق را مستقیما نمی زند. البته اگر بپذیریم سرمایه داری عین عدالت است و هیچ ظلم و ستم و دیکتاتوری برپا نمی سازد ، دمکراسی تعریف شده فوق پذیرفتنی است ولی متاسفانه تجارب تاریخی چنین پدیده ای را نشان نمی دهند.

پرفسور شاندل در این باب می گوید :"...بزرگترین دشمن آزادی و دمکراسی از نوع غربیش ، خود دمکراسی و خود لیبرالیسم و آزادی فردی است..."

مرحوم دکتر علی شریعتی حدود 40 سال پیش در سخنرانی" امت و امامت" خود درباره لیبرال دمکراسی گفت:"...رای ساختن همه اش به شکل معروفی نیست که می شناسیم. آن شکل معروف که چند مامور دهها هزار رای دهنده موهوم را به پای صندوق آورده و دهها هزار اسم مجعول در اوراق انتخاباتی نقش بندد و یا نیمه شب در صندوق باز شود و رای ها عوض شود...نه این سبک رای سازی ها متعلق به کشورهای عقب مانده ای است که در کار دمکراسی غربی هنوز ناشی اند ...در خود غرب چنین نمی کنند ، آنها اصیل اند و می دانند چگونه پخته عمل کنند ، چگونه پنهانکاری کنند و چگونه بر پلیدترین اعمال ضد انسانی شان نیز پاکترین عنوان ها را بدهند، زیباترین و فریبنده ترین پرده ها را بپوشانند. آنها رای قلابی را نیمه شب ها پنهان در صندوق های اخذ رای نمی اندازند بلکه رای قلابی را شب و روز آشکارا اما سخت عالمانه و ماهرانه در صندوق های خلق رای یعنی مغزها و دل ها می افکنند بی آنکه صاحب صندوق از آن آگاه شود! و از اینجا لیبرالیسم و دمکراسی واقعی و عملی آغاز می شود...این است تقلب طبیعی و قانونی !!گاه نزدیک انتخابات می بینیم ناگهان صدها مقاله ، دهها کتاب ، فیلم ، تئاتر ، هزاران گونه تبلیغ های مستقیم و غیر مستقیم با لحن ها و رنگ ها و جلوه های متنوع و جالب و مختلف از نوشتن شرح حال گرفته تا چاپ عکس و اسم بر روی پاها و دست ها و دیگر نقاط حساس انتخاباتی و دمکراتیک مانکن ها و رقاصه ها و هنرپیشه های بسیار معروف و محبوب ، در سینماها و دانسینگ ها و حتی پیاده روهای خیابان و گردشگاهها و باغ ملی ها ، درباره یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری از در و دیوار بر سر و روی مردم می ریزد.

مگر شناخت ها و رای ها و احساسهای مردم چگونه شکل می گیرد؟ بخصوص در مسائل اجتماعی و بالاخص سیاسی که بسیار ساده لوحانه و خیالاتی خواهد بود اگر فرض کنیم توده ساده مردم که اکثریت را دارند و خواه و ناخواه اکثریت آراء را ( و اکثریت ، عددی است که در دمکراسی و لیبرالیسم پدید آورنده حکومت و تعیین کننده است) از طریق تحقیقات عمیق شخصی درباره کاندیداها یا غیر کاندیداها و مبتنی بر یک تفکر فلسفی و جامعه شناسی خاصی که با مطالعه و بررسی و تتبعات علمی و تحقیقات به یک رای رسیده اند و راه خانه تا صندوق انتخابات را خود تعیین کرده و خود پیش گرفته اند؟ اگر چنین است پس کارگردانان انتخابات، بیهوده و از روی جهل ، میلیونها دلار صرف تبلیغات می کنند و هزاران گونه ابتکار و تفنن در این راه نشان می دهند؟ اگر چنین است ، اگر اکثریت مردم فرانسه گلیست بودند ، چرا دوگل را ساقط کردند و اگر اکثریت نداشت چرا جانشین او را که یک گلیست معروف است و شخصیت و نفوذ و وجهه سیاسی را که دارد از شخص دوگل گرفته است ، براثر انتساب سیاسی به وی ، برمی گزیند؟

در شورش جوانان فرانسه سال 1967 دیدیم که نه تنها فرانک بلکه دلار نیز در آراء فرانسه ، نه تنها در آراء دست راستی ها یا محافظه کاران و یا سرمایه داران ، بلکه در آراء دست چپی ها و جوانان و تحصیلکرده ها و دانش آموزان و دانشجویان فرانسه ، پنهانی دست اندرکار است. بیهوده نیست که رییس جمهور آمریکا یا فرانسه و یا نخست وزیر انگلستان  در مبارزات انتخاباتی و در نطق های سیاسی خود بیش از آنکه جانب توده  مردم را بگیرند ، با احتیاط و وسواس و حتی با تملق و چاپلوسی مسائلی را طرح می کنند که بانکداران و قمارخانه ها و نژادپرستها را به رسالت سیاسی خود معتقد سازند. زیرا یک قاچاقچی یا گانگستر در آمریکا صدبار از یک نویسنده یا متفکر برای رییس جمهور بیشتر رای جمع می کند ، زیرا بیشتر رای در اختیار دارد. تصادفی نیست که مردی چون رابرت کندی در نطق های انتخاباتی خود مصلحت می داند که برخلاف انتظار افکار عمومی جهان از وی و حتی برخلاف مشی کلی سیاست خارجی که همیشه کندی ها ادعا می کردند ، رسما از اسراییل ستایش و جانبداری کند و با جهودهای خرپول نیویورک که سرنوشت سیاسی ملت آمریکا را به کمک گانگسترهای مافیا می سازند ، لاس بزند و برای آرائی که با پول و جنسیت و هفت تیر تهیه می شود ، شرف خویش را گرو بگذارد ، اگرنه انتخاب نمی شود.

بی شک این پول است ، این قدرت است که با استخدام تمام وسایل موجود تبلیغاتی امروز ، با استخدام تمام استعدادها و امکانات هنری و ادبی و اجتماعی ...رای می سازد. آری آزادند در دادن رای اما برده اند در ساختن رای ! زیرا رای اش را با پول در مغزش جا داده اند و سپس آزادش گذاشته اند که به هرکه خواست رای بدهد. وضع سیاسی امروز اروپا و آمریکا را اگر نگاه کنیم ، اهانت بزرگی است . اگر بگوییم کسانی که با رای اکثریت مردم اروپا انتخاب شده اند ، برجسته ترین و شایسته ترین انسانهای امروز این جامعه های نمونه قرن حاضر در تمدن و فرهنگ بشری اند ! اینهم اهانت بزرگی به مردم اروپا و اهانت بزرگی به جامعه بشری است..."

همین سخنان را به گونه ای دیگر ادوارد مورو در آخرین صحنه فیلم می گوید :"...اما اگر حق با آنها باشد (که مردم بیش از حد قانع ، بی تفاوت و منزوی هستند ) پس این وسیله یعنی تلویزیون به غیر از سرگرم کردن به هیچ درد دیگری نمی خورد . پس این وسیله به پت پت افتاده و خیلی زود متوجه خواهیم شد که همه تلاش هایمان برباد رفته. این ابزار می تواند آموزش بدهد ، می تواند روشنگری کند ، می تواند الهام بخش باشد ، اما این کارها را تا جایی می تواند انجام بدهد که آدم ها (سرمایه دارها و اسپانسرها) برایش تعیین می کنند. در غیر این صورت این وسیله تنها یک جعبه سیم و نوره...شب بخیر ، و موفق باشید"

 

 


 
 
نگاهی تحلیلی به اسکار هفتاد و نهم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥
 

...و اسکار تعلق می گیرد به  کبوترها

 

گویا امسال زمان رو کردن دست ها در عالم هنر و به خصوص سینما فرارسیده است. اگر در گذشته همواره به نحو زیرکانه ای سعی می شد که سیاست و ایدئولوژی و شعر و شعارهای سردمداران غرب در زیرلایه های آثار هنری و از جمله فیلم ها قرار گیرد ( و از همین رو همواره تولیدات هنری کشورهای شرقی به ویژه جهان سومی ها را متهم به سیاسی بازی و شعار دادن می کردند) اما گویی امسال دیگر دل را به دریا زده اند و بادا باد گویان ، سینمایشان را مکان صدور بیانیه و اعلامیه گردانده اند. این قضیه از فیلم "رمز داوینچی" شروع شد که طایفه صهیونیسم ، بی محابا تمامی تلاش و کوشش خود  در به خدمت درآوردن هنر برای آرمان های نژادپرستانه اش را برملا ساخت . پس از آن در "مرکز تجارت جهانی" ، ظهور حضرت عیسی مسیح  با ظرفی آب را برای زیرآوارماندگان شاهد بودیم و بالاخره فیلم "ملکه" استیفن فریرز ، به یک شوی انتخاباتی برای جناب تونی بلر تبدیل شد که عنوان "نخست وزیر" برای آن زیبنده تر بود تا "ملکه"!!

اما همچنان که این سال در سینمای هالیوود با سر و صدای تبلیغاتی آغاز شد ، سعی شد در ویترین سالانه خود ، یعنی مراسم اهدای جوایز آکادمی نیز با حسن ختامی به سبک و سیاق لس آنجلس نشینان تمام شود. البته طبیعی است در این دورانی که اعتبار و حیثیت جرج دبلیو بوش و نئو کنسرواتیوها ، به شدت نزد جهانیان و حتی خود آمریکاییان ضایع شده است ، دمکرات ها جاده را برای خود بازتر دیده و از همین رو از حالا خود را در کاخ سفید سال 2008 می بینند. و چه برنامه و مراسمی فراگیرتر  از اسکار که به قول خود ال گور (معاون سابق رییس جمهوری آمریکا و کاندیدای دمکرات ها در انتخابات سال 2000) یک میلیارد بیننده در سراسر جهان دارد و بهترین فرصت تبیلغاتی می تواند برای وی و هم حزبی هایش باشد. ضمن اینکه رابطه هر دو گروه بازها و کبوترها یعنی جمهوری خواهان و دمکرات ها با صهیونیست ها و لابی های یهود به شدت حسنه است و هر دو ، قدرت خود را مدیون این سرمایه داران خوش حافظه می دانند. نمونه اش ریس فعلی آکادمی، " سید گنیس " و همکارانش و همچنین فیلمسازانی مانند استیون اسپیلبرگ هستند که همگی  یهودی بوده و از اعضای معروف حزب دمکرات هم به شمار می آیند.

شاید از همین رو بود که "الن  دجنرس" مجری مراسم در صحبت های ابتدایی خود به 3 پارامتر مورد علاقه دمکرات ها اشاره کرد و گفت :"...می خواهم این مهم را اینجا بگویم که اگر سیاه ها ، یهودی ها و همجنس بازها نبودند ، هیچ اسکاری وجود نداشت و یا اگر خوب فکر کنید ، در آن صورت هیچ کس اسکار نامیده نمی شد..."!!اما برخلاف حرف های سال گذشته جان استیوارت (مجری اسکار 2006) که از همان اول به سیاست و سیاستمداران آمریکایی تکه پرانی کرد ، صحبت های ابتدایی "الن دجنرس"  به شدت  محافظه کارانه و آرام بود که نکند به جایی و یا کسی بربخورد . او بیشتر درباره رویای دیرینش  برای اجرای مراسم اسکار اشاره کرد .خود دجنرس گفته که دو هفته برروی این سخنرانی فکر کرده و کلمه کلمه آن را نوشته و به نظر آکادمی رسانده است. یعنی همه شوخی ها و تکه پرانی ها و جوک ها از قبل تعیین شده بوده است (فکر نکنید که در روی صحنه اسکار هرکس هرآنچه بخواهد می گوید و انجام می دهد . خیر ! همه چیز کنترل شده است و تازه از سال 2004 این مراسم دیگر به صورت زنده کامل پخش نمی شود بلکه مانند فوتبال های تلویزیون خودمان با 5تا 7 ثانیه تاخیر به شکل "زنده ضبط شده " پخش می گردد ."الن دجنرز " در همان صحبت ها بود که گویی  "دمکرات پارتی" بودن مراسم را اعلام کرد . او  در همان نخستین حرف های خود، گفت که" ال گور اینجاست " و به کنایه از اینکه در انتخابات سال 2000 ، در واقع این دادگاه محلی فلوریدا بود که با فشار لابی های جمهوری خواهان سرانجام نتیجه را به نفع جرج دبلیو بوش چرخاند ، تاکید کرد :"آمریکا  به او (ال گور) رای داد" به این ترتیب و با زوم شدن دوربین های تلویزیون بر روی ال گور ، رسما مراسم اسکار تبلیغاتی دمکرات ها آغاز شد. خاطرم هست که زمانی اشکال می گرفتیم چرا در مراسمی مانند جشن خانه سینما که متعلق به هنرمندان است ، شخصیت های سیاسی مثل وزیر و معاون وزیر شرکت می نمایند و حالا ملاحظه می کنیم در کشوری که ادعای آزادی خواهی اش گوش فلک را کر کرده و حتی برای این آزادی خواهی می گفتند که بایستی عبارت" به نام خدا" از قسم نامه های رسمی آمریکا حذف گردد! ، چراکه آزادی افراد غیر مذهبی را خدشه دار می سازد!! ، حالا در یک مراسم به اصطلاح هنری  به تبلیغات حزبی می پردازند ، آن هم در هالیوودی که  سردمدارانش همیشه شعار داده اند هنر از سیاست جداست !!به هرحال حضور فیلم مستندی به نام "یک حقیقت نامطلوب" در بخش بهترین مستندهای بلند ، که ظاهرا درباره فعالیت های ال گور در زمینه مقابله با بحران محیط زیستی است ولی در اصل به فعالیت های سیاسی وی اشاره دارد،  باعث حضور این معاون سابق ریاست جمهوری آمریکا در مراسم اسکار امسال بود!!! چه دلیل محکمی !!!! تا به حال در کدام مراسم اسکار رسم بوده که شرکت کنندگان در فیلم های مستند ، همراه کارگردان فیلم در مراسم حضور یابند و برای گروه خود تبلیغات نمایند؟ اگرچه آن فرانک و محمد علی کلی نیز به خاطر حضور فیلم های مستندی که درباره زندگی آنها ساختند  و نامزد جایزه اسکار شده بود ، به صحن اجرای مراسم اسکار آمدند ولی هیچکدام برنامه تبلیغاتی اجرا نکردند. اگر قرار بوده برای آثار مستند ، اینچنین پروپاگاندا شود ، انصاف این بود  که برای مستند درخشان "مه جنگ " برنده اسکار بهترین مستند بلند سال 2004 سوژه اصلی آن فیلم یعنی ژنرال مک نامارا به مراسم دعوت می گردید!!از همان ابتدا مشخص بود که فیلم "یک حقیقت نامطلوب" درباره آقای ال گور ، به یک اثر مستند ساده ختم نشده و ماجرایی مفصل  در اسکار امسال خواهد داشت. تا به حال تاریخ اسکار تجربه نکرده بود که آواز یک فیلم مستند ، نه تنها نامزد دریافت جایزه بهترین اسکار شود بلکه حتی در مقابل آوازهای   فیلم موزیکال "دختران رویایی" که اجرای مجددش توسط بیانسه و جنیفر هادسن ، غوغایی در سالن کداک تیاتر به وجود آورد ، جایزه را به خود اختصاص دهد.(بازهم به داوری های 5-6 نفره جشنواره فجر گیر بدهید که پارتی بازی و سیاسی بازی شده است در حالی که در مهد آزادی و دمکراسی ، داوری 6000 نفره متخصص ترین سینماگران غرب ، به نفع پارتی سیاسی خاصی جهت گیری می نماید!!). بله این اتفاق عجیب و غریب برای فیلم مستند "یک حقیقت نامطلوب " در اسکار هفتاد و نهم افتاد و کسی هم حرفی نزد و اعتراضی نکرد!اما بازهم شوی انتخاباتی ال گور به همین جا پایان نیافت ، یعنی درواقع از اینجا آغاز نشد .ال گور دوبار برروی سن اسکار ظاهر شد! یک بار در همان اوایل مراسم ، ناگهان لئوناردو دی کاپریو همراه ال گور به روی صحنه آمدند! خدای من ! این ترکیب ناهمگون قرار است برنده کدام رشته را اعلام کند ؟!! یا اینکه قرار است از کدام بازیگر یا سینماگر خاصی تجلیل به عمل آورد؟ نخیر! آنها برای اعلام برنده رشته ای یا تجلیل از یک عمر فعالیت هنری کسی به روی سن مراسم نرفتند ، بلکه فقط برای ادامه نمایش تبلیغاتی ال گور به شکلی کاملا رو و علنی این اقدام صورت گرفت. البته ظاهر قضیه دل سوزی برای محیط زیستی است که در حال ضایع شدن است .(نمی دانم این جناب ال گور در زمان معاونت ریاست جمهوری  خود  بهمراه  دوستانش هم با همین دقت نظر نسبت به محیط زیست به صدور سلاح های مرگبار و کشنده  به مناطق بحران زده جهان نگاه می کردند؟!!!) یادمان نرفته که استعمار ، اساسا بوسیله مسیونرهای مسیحی  و با تبلیغات مذهبی عیسوی از آن سوی دنیا به اقصی نقاط شرق گسترش یافت و نخستین گروه از متجاوزان آمریکایی در ویتنام در زیر پوشش کمک های امدادی به آن کشور گسیل شده بودند .(فیلم "آمریکایی آرام" فیلیپ نویس تا حدودی این موضوع را نشان می دهد.)

ابتدا که ال گور بر روی سن مراسم اسکار قرار گرفت ، چنان ژستی داشت که فکر کردم الان مثل فیلم مستندش ،  می گوید :" من ال گور هستم . من می خواهم رییس جمهوری آینده ایالات متحده بشوم ." اما این دیگر خیلی به دور از عقل بود و وی دست به چنین بی عقلی نزد ، بلکه گفت : "...دوستان آمریکایی من ! مردم سراسر دنیا ! ما احتیاج داریم که بحران محیط زیست را حل کنیم . این یک عمل سیاسی نیست. این یک عمل اخلاقی است. ما همه آنچه را که برای این عمل ، مورد نیاز است ، در اختیار داریم. این سرچشمه یک تجدید حیات است. بیایید آن را از نو بسازیم."

هر ناظر آگاه و کارشناس جامعه شناسی  و حتی متخصص محیط زیست می تواند تشخیص دهد که صحبت های فوق از نوع انسان دوستانه و طبیعت گرایانه نیست ، بلکه دقیقا به بازسازی حیات دمکرات ها ( که در اثر فضاحت بیل کلینتن خدشه دار شد )، بر جنازه نئوکنسرواتیوها نظر دارد . پس از این ، دی کاپریو سوال کرد که :"به جز این ، اصلی ترین مسئله ای را که می خواهید عنوان کنید ، را بگویید." و گور در پاسخ این سوال ، حرف خود را کامل کرد و گفت :

" می خواهم از این فرصت در اینجا استفاده کنم و رسما قصدم  را اعلام کنم که ..." در این لحظه  با یک برنامه از پیش طراحی شده ، ارکستر بیل کانتی شروع به نواختن موسیقی کرد تا ال گور فهم  منظورش را  به مخاطبانش واگذار کند و به طور رسمی سخنرانی انتخاباتی اش را اجرا نکند ، چرا که به هرحال طیف وسیعی از کمپانی ها و اسپانسرهای مراسم اسکار در اختیار جمهوری خواهان است و آکادمی نشینان ، چندان خوش ندارند که از دلارهای آنان بی بهره شوند.

به هرحال در همین سخنان سرپوشیده ال گور هم به قول آنچه نویسنده بخش سینمایی سایت یاهوو نوشته ، داغ شکست انتخاباتی سال 2000 وی مشهود بود.

این گونه حزبی شدن مراسم اسکار هفتاد و نهم در شرایطی بود که برخلاف سال گذشته (که اغلب فیلم های اصلی حاضر در میان نامزدها ، آثار به شدت سیاسی و مخالف روش های رایج دولت آمریکا بودند ، مانند : "شب بخیر ، موفق باشی " ، سیریانا " ، "مونیخ" ، "تصادف" و ...) فیلم هایی که بوی سیاست های معترض  و منتقد می دادند را  کنار گذاشته و یا تنها در رشته های جنبی نامزد کردند، مانند :"چوپان خوب"(رابرت دونیرو) که درباره شکل گیری سازمان سیا از یک جمعیت سری متعصب و مخوف به نام "جمجمه ها و استخوان ها" بود ، "پرچم های پدران ما" (کلینت ایستوود) که قهرمان سازی های جعلی در تاریخ آمریکا را زیر ذره بین می برد ، "یک گلوله را بگیر"(فیلیپ نویس) که به جنایات رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی در دوران حمایت های آمریکا و انگلیس می پرداخت ، "الماس خونین" (ادوارد زوییک) که تجارت خونین الماس توسط سفیدپوستان از آفریقا به لندن را در کادر خود قرار می داد ، "کوکب سیاه" (براین دی پالما) و "هالیوود لند" (آلن کولتر) که هر دو فیلم ، روی دیگر سکه هالیوود را در خانه های بدنام و همچنین قتل ها یا خودکشی های فجیع  را به تصویر می کشیدند ، "نفوذی" (اسپایک لی) که به همکاری صهیونیست ها با نازی های آلمانی در جنگ دوم جهانی ،  برای لو دادن یهودی ها و کمونیست ها اشاره داشت ، "مرد سال"(بری لوینسن) که در آن یک کمدین شوهای تلویزیونی ، رییس جمهوری آمریکا می شد و ماجراها وتقلبات معمول پشت پرده  انتخابات ودست های نامریی شرکت هایی که در سایه قرار دارند را برملا می ساخت ، "فساد میامی" (مایکل مان) که درباره فساد پلیس آمریکا بود ، "پالس" (جیم سونزرو) که به خطر افزاینده ابررسانه هایی همچون اینترنت و موبایل بر زندگی بشر می پرداخت، "بابی" (امیلیو استوز) که با پرداختی درخشان ماجراهای پیرامون ترور رابرت کندی را در سال 1968 نشان می داد ، "مرگ یک رییس جمهور" که اثری هوشمندانه در به تصویر کشیدن تخیلی یک مستند گونه درباره ترور جرج بوش در آینده بود ، "آپوکالیپتو"(مل گیبسن) که مقایسه ای تاریخی تصویری بر سر شباهت های  تمدن مضمحل شده  مایا و حکومت کنونی آمریکا به عمل آورده بود (ضمن اینکه فراموش نکنیم که گیبسن بعد از ساختن فیلم "مصائب مسیح " مورد تنفر یهودی ها و البته آکادمی اسکار قرار گرفت!) ، "نلسن نصفه " که دیپرس شدن یک معلم جوان تاریخ را از تاریخ کشورش آمریکا نشان می داد به دلیل آنکه این کشور به اصطلاح  مهد دمکراسی هیچگاه  در طول تاریخ خود  به  آرای مردمی احترام نگذاشته  و نتایج آن را همواره لگد کوب کرده است و ...

اما در میان این حزب بازی و شوی سیاسی ، ابتدا نیکول کیدمن و دنیل کریگ (جیمزباند تازه به دوران رسیده !) به روی سن رفتند تا بهترین مدیریت هنری را معرفی نمایند که جایزه به فیلم "هزارتوی پن" (گیلرمو دل تورو) رسید ، در حالی که طراحی صحنه عالی فیلم هایی مثل "کوکب سیاه" و "پرچم های پدران ما" و ...نادیده گرفته شده و حتی از  صحنه پردازی تحسین برانگیز فیلم "چوپان خوب" که در میان نامزدها حضور داشت ، عبور کردند. طراحی صحنه دهه 60 هتل آمباسادور لس انجلس در فیلم "بابی" هم حیرت انگیز بود ، که آن هم در دیدگان آکادمی نشینان قرار نگرفت.

پس از آن آواز مشترکی توسط ویل فرل ، جک بلک و جی سی رایلی اجرا شد که به حسادت های پیرامون نامزد و برنده شدن اسکار می پرداخت و آنها را نکوهش می نمود. آنچه که در مراسم اسکار امسال به شدت به چشم می آمد ، عدم نوآوری و ابداعات همیشگی این مراسم بود . مانند تکرار برخی تمهیدات 10- 11 سال پیش این مراسم ، مانند نشان دادن  خلق افکت های صوتی توسط گروهی از صداپیشگان ، پدیدآوردن شکل های معرف برخی فیلم ها با نور و سایه و انجام بعضی برنامه های نمایشی که از خلاقیت و جذابیت ، بی بهره بودند مانند همین آواز سه نفره که حتی هماهنگی لازم را هم نداشت ، علاوه بر حرکات نا همگون و نه چندان دلچسب که باعث دافعه می شد و یا شوخی های خسته کننده "الن دجنرس" مثل جارو کردن زیر پای حضار یا احوالپرسی با کاندیداها و یا حرکات شبه رقص با گروه همخوانان که وی را به عنوان یک مجری توانا زیر علامت سوال می برد. آنچه که حتی در دوره ضعیف ترین مجری تاریخ اسکار یعنی دیوید لترمن نیز سابقه نداشت. نمی دانم برگزار کنندگان اسکار هنوز به این واقعیت پی نبرده اند که هر مجری شوی تلویزیونی نمی تواند مجری مراسمی همچون اسکار باشد. شاید در این میان امثال بیلی کریستال و ووپی گلدبرگ به دلیل بازیگر بودن استثناء به شمار می آمدند.

به هرحال همان 3 نفر فرل و بلک و رایلی ، اسکار بهترین چهره پردازی را هم به فیلم "هزار توی پن" دادند. جای تعجب داشت که فیلمی مانند "دزدان دریای کاراییب" با آن گریم دشوار و سنگین حتی در میان نامزدها هم نبود!

پس از آن ابیگیل راسلین (همان دختر بچه فیلم" خورشید خانم کوچولو") و پسر کوچک ویل اسمیت  که در فیلم "در جستجوی خوشبختی" هم در کنارش بازی کرده بود ، به روی سن آمدند تا برترین فیلم های کوتاه در زمینه انیمیشن و فیلم زنده را معرفی نمایند. همانطور که حدس زده می شد ، اسکار فیلم کوتاه زنده به "داستان وست بانک" رسید که در آن به  اشغال سرزمین های فلسطینیان (طبق قطعنامه سال 1967 سازمان ملل ) توسط اسراییلی هادرمناطقی مانند نابلس اعتبار داده شده و تاکید شده بود که در زیر حاکمیت صهیونیست ها، فلسطینی ها نیز در زمین های اشغال شده شان می توانند برای اسراییلی ها کار کنند !!

تنها بهره فیلم "نامه هایی از ایوجیما" ساخته تحسین شده کلینت ایستوود ، اسکار بهترین افکت های صوتی بود . گویا ایستوود نیز چوب بایکوت شدن استیون اسپیلبرگ را خورد که بعد از ساختن فیلم "مونیخ" از سوی لابی های یهود و صهیونیست های مقیم هالیوود تکفیر شد! دو فیلم "پرچم های پدران ما" و "نامه هایی از ایوجیما" که از سوی محافل و نهادهای مختلف سینمایی مورد تجلیل قرار گرفته بودند به دلیل اینکه تهیه کننده آنها استیون اسپیلبرگ بود ، مورد بی مهری آکادمی واقع شده و قربانیان حقیقی اسکار امسال محسوب شدند!!

اسکار میکس صدا به فیلم "دختران رویایی" رسید ! عجیب اینکه در خود نمونه فیلم هایی که برای معرفی کاندیداها ، نمایش داده شد ، به وضوح معلوم بود که برای میکس صدای فیلم هایی مثل "آپوکالیپتو" یا "الماس خونین" و یا "پرچم های پدران ما" چه زحمتی کشیده شده ولی جایزه به فیلم "دختران رویایی"رسید که قسمت اعظم صدای آن را آوازهای اجرا شده تشکیل می داد!!

برطبق سنتی همیشگی ، برنده اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن سال گذشته یعنی "ریچل وایز" برای اعلام نام بهترین بازیگر نقش مکمل مرد به روی صحنه رفت و نام" الن ارکین" همان پدربزرگ فیلم "خورشید خانم کوچولو" را اعلام کرد.نمی دانم چرا از اسم "جیمز مکاوی" که در فیلم "آخرین پادشاه اسکاتلند" نقش دکتر کرینگتن را عالی بازی کرده بود حتی در میان نامزدها هم خبری نیود!

هنوز در شگفتم که وجه تسمیه آن حرکات بازی با نور و سایه که گروهی با حرکات موزون ، نشانه های فیلم های مختلف را پشت پرده ای نورانی درست می کردند ، چه بود. چون نه فیلم ها به یکدیگر ارتباطی داشتند! (مثلا فیلم "هپی فیت"   یا همان" پاهای شاد" چه سنخیتی با فیلم "شیطان پرادا می پوشد" از یک طرف و "مارها در هواپیما" از طرف دیگر دارد؟!!) و نه نشانه ها چندان گویای فیلم مربوطه بودند !! (مثلا چقدر نشانه اسلحه با فیلم "مردگان " تناسب دارد؟!!!)

بعد از نمایش قطعه ای از فیلم "مردگان" ، آواز فیلم های "ماشین ها" و "یک حقیقت نامطلوب" اجرا شد و سپس ال گور و دی کاپریو روی سن رفتند که شرحش را بازگفتم.

موقع اعلام نام بهترین انیمیشن بلند ، کامرون دیاز پشت میکروفن قرار گرفت ، بلندگوی تالار اعلام کرد ، حضور کامرون دیاز به علت حرف زدن وی به جای کاراکتر پرنسس فیونا در انیمیشن "شرک" بوده است. جای خیلی از انیمیشن های بامزه و باحال امسال در میان کاندیداها خالی بود ، اصلا انگار گروهی از کسالت بارترین کارتون ها را انتخاب کرده بودند. از این جهت این صحبت را می کنم که دختر خودم ، کارتون بین حرفه ای است و محال است ، انیمیشنی در سال تولید شود و از زیر دست او رد شود. و در این باب صاحب نظر هم هست. من هم از قبل ایشان ، تقریبا همه انیمیشن های تولیدی را به قول معروف جارو می کنم!! در میان کارتون هایی که امسال ساخته شد (که در این مورد دخترم هم با من هم عقیده است ) آثار بسیار با مزه ای مانند :"جرج فضول" ، "آن سوی پرچین" ، "برآب رفته" ، "حیاط حیوانات" ، "مورچه قلدر" و...وجود داشتند که نمی دانم چرا از میان این کارتون های جذاب امثال "هپی فیت" و "ماشین ها" و "خانه هیولایی" برای نامزدی بهترین انیمیشن سال برگزیده شدند و از میان آنها ، بدترین شان یعنی "هپی فیت" اسکار گرفت! کارتونی که اولا داستانی تکراری دارد ، ثانیا برپایه ترانه هایی استوار است که هیچکدام حتی نامزد بهترین ترانه هم نشدند و ثالثا  با توجه به فیلم مستند دیدنی "رژه پنگوئن ها" که سال گذشته اسکار هم گرفت ، کمی کهنه به نظر می آمد. از طرف دیگر تفکری قدیمی  و استعماری را هم تبلیغ می کرد که تنها راه ادامه زندگی ، سازش کردن با آنهایی است که همه منابع سرزمین تان را به غارت برده اند ! باید با آنها ساخت تا آنها هم از منابعی که غارت می کنند ، سهم کوچکی به شما  ببخشند تا گرسنه نمانید!!! این هم از پیام های متعالی کارتون های امروز آمریکایی که توی ذهن بچه های جهان سوم می چپاند که بی خیال استقلال و شرف و عزت شوید . حالا اگر استعمارگران از مملکت شما هم بردند و خوردند ، خیالی نیست ، با آن ها کنار بیایید ، شاید به شما هم بخشش کردند!!! شاید از همین رو کارتون "هپی فیت" مستحق اسکار شناخته شد!!!!

فیلم "مردگان" مارتین اسکورسیزی اولین اسکارش را از فیلمنامه دشت کرد. بالاخره امشب همانطور که شب ال گور بود پس از سالها شب مارتین اسکورسیزی و فیلم تازه اش یعنی "مردگان" هم بود. سرانجام  مارتین اسکورسیزی جوایزی را که سالها بود از خود و فیلم هایش دریغ می کردند ،  گرفت .

هلن میرن و تام هنکس ، اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را به ویلیام منهان ، نویسنده فیلمنامه "مردگان" اهداء کردند. جالب است فیلمنامه ای که از یک فیلم هنگ کنگی  ساخته سال 2002 اقتباس شده ، اینگونه بتواند نگاهها را به خود جلب نماید. در حاشیه این جایزه بگویم که ترکیب زوج های هنری بود که برای اهداء جوایز روی سن می رفتند ،  اغلب در کمال کج سلیقگی انتخاب شده و هیچ تناسبی با یکدیگر نداشتند ، گویا می رفتند که یکدیگر را عذاب دهند . مثلا این قبول که ابیگیل راسلین و پسر ویل اسمیت هر دو بچه بودند ، توبی مک گوایر و کریستین دانست هم که اسکار فیلمنامه اریژینال را دادند ، زوج بازیگر فیلم "اسپایدرمن " بمحسوب می شدند. امیلی بلانت و ان هاتاوی هم که برای اعطای جایزه بهترین طراح لباس آمدند ، هر دو در فیلم "شیطان پرادا می پوشد" نقش منشی های سردبیر یک مجله مد را بازی کرده بودند. جک نیکلسن و دایان کیتن هم که برای اسکار بهترین فیلم آمدند ، در فیلم "چیزی به جای آن بگیر" ، هم بازی بودند ، اما انصافا نیکول کیدمن رومانتیک چه ربطی به دنیل کریگ جیمزباند دارد؟ یا جان تراولتا و کویین لطیفه که اسکار بهترین آواز را اهداء نمودند و یا پنه لوپه کروز و هیو جکمن ؟!! و یا همین تام هنکس و هلن میرن ؟!!!

بگذریم ، بله همانطوری که گفتم ، دو تا منشی خانم مریل استریپ در فیلم "شیطان پرادا می پوشد" برای اسکار بهترین طراحی لباس آمدند و آن را به فیلم "ماری آنتوانت" دادند. انصافا در آن فیلم ، هزینه هنگفتی برای آن همه لباس فاخر قرن هفدهمی خرج شده بود و سوفیا کاپولا (کارگردان فیلم) خرج زیادی روی دست پدرش یعنی جناب فرانسیس فورد کاپولا و صاحب کمپانی زئو تروپ  که تهیه کننده فیلم بودند ، گذاشته بود !

بالاخره آس همیشگی آکادمی یعنی جناب تام کروز با آهنگ "ماموریت : غیرممکن" پشت تریبون آمد تا جایزه جین هرشولت را به شرلی لنسینگ از صاحبان کمپانی پارامونت بدهد. گویا وی اعمال خیری انجام داده بود. زمانی وودی آلن برروی همین صحنه ، همین  جایزه جین هرشولت را به مضحکه گرفت و وقتی پس از سالها به مراسم اسکار دعوت شد ، گفت :"...فکر کردم برای دریافت جایزه جین هرشولت است ، چون هفته پیش در خیابان یک سنت به یک گدا کمک کردم !!"

گویینت پالترو جایزه بهترین فیلمبرداری را به فیلم "هزارتوی پن" داد. در حالی که از فیلمبرداری حیرت انگیز فیلم "آپوکالیپتو"  یا رابرت ریچاردسون که با تصاویرش ، حال و هوایی خاص به فیلم "چوپان خوب" داده بود  و یا فیلمبرداری زیبای فیلم "نقاب نقاشی شده " با آن تصاویر مینیاتوری ،  حتی در میان کاندیداها نیز خبری نبود!!

نائومی واتس و رابرت داونی جونیور تنها جایزه فیلم پرفروش "دزدان دریای کاراییب: صندوقچه مرد مرده" را برای جلوه های ویژه اعطا نمودند و کاترین دونو و کن واتانابه هم به معرفی فیلم های غیرانگلیسی زبان تاریخ اسکار پرداختند که تصاویری از فیلم های "راشومون" ، "جاده" ، "دزد دوچرخه" ، "مدیترانه" ، "هشت و نیم" ، "شب های کابیریا" ، "دریای درون" و ...آن صحبت ها را همراهی کرد. و سپس  نائومی واتس و رابرت جونیور هم آمدند و اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان را به "زندگی دیگران" دادند که از بخش مسابقه بین الملل جشنواره فیلم فجر امسال هم سیمرغ بلورین بهترین فیلم را دریافت کرده بود. نکته جالب اینکه اغلب براین تصور بودند که حتما جایزه این بخش از آن "هزار توی پن" است که در بخش بهترین فیلم نامزد نشده بود  ولی فیلم مذکور با همان 3 جایزه ای که دریافت کرد ، پرونده خود را در اسکار 2007 بست.

ضمن اینکه فیلم های غیرانگلیسی زبان بسیاری از دور رقابت در اسکار بازماندند که از مهمترین آنها می توان به "شهر توخالی " از تنها زن فیلمساز آنگولا(ماریا ژوانوا گانگا) ، "کاداک" (پیتر برازنس و جسیکا هوپ وودورث) از مغولستان و هلند  ، "السا و فرد"(مارکوس کارناواله) از ایتالیا ، "خورشید نیمه شب"( نوریهیرو کویزومی) از ژاپن اشاره کرد.

همچنان این قضیه فیلم غیرانگلیسی زبان از مهمترین چالش های اسکار می آید ، خصوصا امسال که اسامی نامزدها ، به کلی با انجمن ها و محافل دیگر سینمایی از جمله گلدن گلوب (که همواره الهام بخش اسکار به شمار آمده ) و جوایز بافتا تفاوت داشت. مثلا آکادمی اسکار هیچ یک از 3 فیلم "آپوکالیپتو" ، "بازگشت" و "نامه هایی از ایوجیما" را در فهرست نامزدهای بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان قرار نداده بود ، در حالی که این فیلم آخری نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم  شده بود ! مثل اینکه همیشه آن ضرب المثل "چون صد آمد ، نود هم پیش ماست" صدق نمی کند! مگر می شود فیلمی کاندیدای بهترین فیلم باشد ، شرایط بخش فیلم غیر انگلیسی زبان را هم داشته باشد ولی در آن بخش نامزد نشود؟!! تا کنون که در تاریخچه اسکار چنین تناقضی رخ نداده بود .

اما از طرف دیگر هم  علیرغم ادعای اینکه امسال مراسم اسکار یک مراسم فراملیتی بوده ، چراکه در آن ، فیلم ها ، کاراکترها و داستان های مختلف از ملیت ها و نژادهای گوناگون حضور داشته است ، همچنان برای آثار مستقل ملیت های دیگر محدودیت های پایان ناپذیری وجود داشت و همچنان تنها 4 درصد مراسم اسکار به ملیت های دیگر تعلق گرفت. بله ممکن است همانطور که خانم دجنرس لابلای صحبت هایش گفت امسال مکزیکی ها و اسپانیایی ها و ژاپنی ها و دیگر ملیت ها به طور چشمگیری در این مراسم حضور داشتند ولی این حضور فقط تحت مدیریت و سرمایه و فکر و اندیشه آمریکایی بوده است . در واقع این آمریکایی ها بوده اند که با همان تفکر دهکده جهانی مارشال مک لوهان ، ملیت های مختلف را تحت قیمویت خود درآورده  و  در حقیقت آنان را استخدام کرده تا اهداف آمریکایی را به اجرا درآورند.  وگرنه در فیلمی مانند "آخرین پادشاه اسکاتلند" که ظاهرا درباره ملت اوگانداست و اوگاندایی ها هم در ان حضور پررنگ دارند ، چه تفکری جز تفکر نژادپرستانه صهیونیستی تبلیغ می شود که  مقصر فقر و فلاکت آفریقا و کشورهایی مانند اوگاندا که قرنها توسط اروپایی ها و آمریکایی غارت شدند ،  خود مردم اوگاندا بنمایانده می شوند و فلسطینی ها ، تروریست و جانی و همدست دیکتاتورها قلمداد می گردند و اسراییلی ها مخالف دیکتاتوری و تروریسم و ...؟!!

امسال برخلاف پارسال اصلا سال جرج کلونی نبود . سال گذشته وی ، نامزد دریافت 3 جایزه اسکار بود که یکی از آنها را هم برد. اما امسال بازی اش تنها در فیلم "آلمانی خوب" استیون سودربرگ مورد توجه قرار گرفت  که آن هم در لیست نامزدهای اسکار واقع نشد. اما جرج کلونی به روی صحنه آمد تا اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن را همانطور که حدس زده می شد به بازیگر 25 ساله فیلم "دختران رویایی" یعنی جنیفر هادسن بدهد. هادسن هم روی صحنه گریه کرد و از مادربزرگش تشکر نمود که همیشه منبع الهام بخش وی بوده ولی هیچوقت هنرش مورد توجه قرار نگرفت.

اسکار فعالیت یک عمر همچنان که قبلا نیز اعلام شده بود ، به انیو موریکونه اهداء شد . کلینت ایستوود همراه آهنگ معروف فیلم "خوب ، بد ، زشت " ( از مشهورترین آهنگ های موریکونه) آمد و از موریکونه تجلیل به عمل آورد. سلین دیان هم ترانه ای برای موریکونه خواند که زمین تا آسمان با آنچه برای تایتانیک خوانده بود ، تفاوت داشت. صورت اسبی وی هم واقعا روز به روز دگردیسی پیدا می کند. در آخر ترانه اش و در کلوزآپ دوربین چنان قیافه ای گرفته بود که ای کاش عکاس ها از این صحنه  ، تصویر می گرفتند و روی اینترنت می گذاردند  تا بعضی ها ، چهره دیگری هم از هنرمندان مورد علاقه شان را ببینند. شخصا اگر چنین عکس هوشمندانه ای را پیدا کنم ، برروی همین وبلاگ قرار می دهم.

به هرحال انیو موریکونه به ایتالیایی حرف زد و کلینت ایستوود هم آن را ترجمه کرد. نمی دانم ایستوود واقعا ایتالیایی بلد است یا اینکه متن را حفظ کرده بود ، چون بعضی وقت ها ، موریکونه کلی حرف می زد و ایستوود فقط دو کلمه ترجمه می کرد!

تنها جایزه فیلم "بابل" (فیلمی که امیدهای بسیاری به آن می رفت وگلدن گلوب بهنرین فیلم درام راهم دریافت کرد ) اسکار بهترین موسیقی بود که توسط پنه لوپه کروز و هیو جکمن داده شد. (امسال نباید مثل دو سال قبل انتظار سنت شکنی در جوایز اسکار را داشته باشید .)  از موسیقی فیلم "نقاب رنگ شده" که گلدن گلوب بهترین موسیقی را گرفت ، حتی در میان نامزدها هم خبری نبود.

پس از آن سید گنیس ، رییس آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا گزارشی از فعالیت سالیانه آکادمی داد و این گزارش به نحو بسیار تند و سریع پخش شد تا درسی به سایر برندگان اسکار بدهد که سخنرانی پس از دریافت جایزه خود را کوتاه کنند و حواسشان به زمان باشد. اما تصور نمی کنم کسی از گزارش رییس آکادمی سر درآورده باشد.

زوج هنری فیلم "اسپایدرمن" یعنی توبی مک گوایر و کریستین دانست ، دومین اسکار فیلم "خورشید خانم کوچولو" را تحت عنوان بهترین فیلمنامه اریژینال اهداء نمودند. این هم دیگر نهایت ساختار شکنی امسال اسکار بود. پس از آن جنیفر لوپز با سر و ضع کاملا تغییر یافته ، ترانه های فیلم "دختران رویایی" را معرفی کرد که آنها را جنیفر هادسن و بیانسه در میان ابراز احساسات حاضرین اجرا کردند(3 ترانه این فیلم نامزد اسکار بهترین ترانه بود)  . "دختران رویایی" آوازهایی از فرهنگ سیاهوستان داشت  که به نظر می آید ، نظیر بعضی از آنها در چند سال اخیر کمتر شنیده شده اند. اما علیرغم این واقعیت ، جایزه به هیچکدام از این آوازها نرسید و در کمال تعجب خواننده فیلم تبلیغاتی و مستند "یک حقیقت نامطلوب" اسکار را گرفت ! این هم از دیگر عجایب اسکار هفتاد و نهم بود!!

دریافت کننده این اسکار همانقدر عجیب بود که ترکیب زوج اهداء کننده آن ، یعنی جان تراولتا و کویین لطیفه !!!دومین اسکار فیلم "مردگان" و سومین اسکار تلما شون میکر ، تدوین گر همیشگی مارتین اسکورسیزی برای تدوین فیلم "مردگان" توسط کیت وینزلت به وی داده شد .او برای "گاو خشمگین" و "هوانورد" هم اسکار گرفته بود.

بخش به یاد در گذشتگان  امسال را جودی فاستر (او هم با سر و وضعی دگرگون شده) اعلام کرد و بعد از آن تصاویری از رفتگان سال 2006 بر پرده نقش بست از گلن فورد و جیلو پونته کورو و دارن مک گاوین گرفته تا سون نیکویست و گوردون پارکز و فیلیپ نواره و کارلو پونتی و جک پالانس و رابرت آلتمن که همین سال گذشته اسکار افتخاری دریافت نمود. نمونه ای از چرخش روزگار که به هیچ وجه به لحظه ای دیگرش نمی توان اطمینان داشت. به خاطر دارم که می گفتند کوروساوا از دریافت اسکار افتخاری خودداری می کرد ، زیرا هرکس پیش از او این جایزه را گرفته بود ، مرده بود. از ساتیا جیت رای گرفته تا فدریکو فللینی . و کوروساوا هم آن جایزه را گرفت و سال بعد به دیار باقی شتافت!

فیلیپ سیمور هافمن (برنده اسکار بهترین بازیگر مرد سال گذشته) جایزه بهترین بازیگر زن را به هلن میرن برای فیلم "ملکه" داد و ریس ویترسپون (برنده اسکار بهترین بازیگر زن سال قبل ) اسکار بهترین بازیگر مرد را به فارست ویتاکر به خاطر ایفای نقش ایدی امین برای فیلم "آخرین پادشاه اسکاتلند" اعطاء نمود.

امسال بر سر نامزد شدن بازیگرها بحث و جنجال بسیاری بود و خیلی ها از اینکه بازیگران شایسته ای اصلا نامزد هم نشده بودند ، شاکی بودند از جمله : انت بنینگ برای "قیچی ها را کار انداز" ، کری واشینگتن برای "آخرین پادشاه اسکاتلند" ، لارا لینی برای "مرد سال"  ، درک لوک برای " یک گلوله بگیر" ، جنیفر لوپز برای"چوپان خوب" ، ادوارد نورتون برای "نقاب رنگ شده " ، راف اسپال برای "سال خوب" ، کریستین بیل برای "پرستیژ" ، رودی یونگ بلود برای "آپوکالیپتو" و ...

اما شاید جالب ترین صحنه اسکار امسال ، در کنار هم قرار گرفتن 4 یار قدیمی هالیوود جدید  دهه70 بود یعنی استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس و فرانسیس فورد کاپولا و مارتین اسکورسیزی که آن 3 فیلمساز اولی در یک حرکت بیسابقه در طول تاریخ اسکار برروی سن اسکار رفتند و بعد از چند شوخی ، نام دوست دیرین شان یعنی مارتین اسکورسیزی را اعلام کردند تا به عنوان بهترین کارگردان اسکار بگیرد. بالاخره طلسم اسکار نگرفتن اسکورسیزی پس از 6 بار نامزدی شکسته شد. شاید وی این جایزه را بایستی برای "راننده تاکسی" و" گاو خشمگین" و "دوستان خوب" و "بیرون آوردن مردگان" و" دارو دسته نیویورک" می گرفت. به هرحال می توان این جایزه را به حساب همه آن بی لطفی های آکادمی گذارد. این بی لطفی ها آنقدر تداوم یافت که امروز  وقتی اسکورسیزی روی صحنه رفت و اسکار را گرفت ابتدا از اسپیلبرگ خواست دوباره پاکت حاوی نام برنده را چک کند که آیا واقعا نام وی درون آن بوده است؟!!

با اهدای اسکار بهترین فیلم به "مردگان" که توسط دایان کیتن و جک نیکلسن صورت گرفت ، فهرست جوایز "مردگان" کامل شد . شاید این تنها نکته قابل تحمل مراسم اسکار امسال بود. و آن را از آن کسالت تبلیغاتی ال گور و دمکرات ها به در آورد.

به این ترتیب "مردگان " با 4 اسکار در راس برندگان امسال قرار گرفت و بعد از آن هم "هزار توی پن" با 3 جایزه ؛ "خورشید خانم کوچولو " و " دختران رویایی" و "یک حقیقت نامطلوب" با دو جایزه و "بابل" و "ملکه" و "نامه هایی از ایوجیما" و "دزدان درای کارایبب" و"ماری آنتوانت" و "آخرین پادشاه اسکاتلند" و "هپی فیت" و ... هر کدام یک جایزه دریافت داشتند .

فقط امیدوارم که اسکار هشتادم تیول جمهوری خواهان و نئوکنسرواتیوها نباشد.

 

 

 

 


 
 
نگاهي به مراسم اعطاي جوايز اسكار
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
 

فقط يك بازي آمريكايي است

 

مي‌توان مراسم اعطاي جوايز اسكار را جهاني‌ترين شكل يك نمايش محلي دانست كه با پروپاگانداي قدرتمندترين رسانه‌هاي بين‌المللي به هواخواهان و علاقمندان سينما در سراسر كره زمين، يك فستيوال فراقاره‌اي نمايان شده است در حالي كه حدود 96 درصد كل جوايز آن، تنها به آثاري اختصاص دارد كه محصول آمريكا و انگليسي زبان هستند و در زمان و مدت خاصي در سينماهاي لس‌آنجلس به نمايش درآمده‌اند و فقط 4 درصد بقيه به فيلم‌هاي ديگر كشورها تعلق دارد كه حتما بايستي در  همان زمان و مدت خاص در يك يا چند سالن سينماي لس‌آنجلس، اكران عمومي يافته باشند. يعني فيلم‌هايي كه حتي در ديگر شهرهاي آمريكا به جز لس‌آنجلس بر پرده رفته باشند حتي اگر آمريكايي هم باشند، اعتباري براي رأي دهندگان آكادمي اسكار ندارند.

مانند اين است كه فرضا مراسمي در شيراز برگزار شود و تنها قضاوت و جوايز خود را بر فيلم‌هايي بگذارد كه در اين شهر به اكران عمومي درآمده‌اند. (البته بر تفاوت‌هاي شيراز و لس‌آنجلس آگاه هستم!)

به اين ترتيب خيل عظيم آثار سينمايي كه در ديگر كشورها توليد شده‌اند ولي در لس‌آنجلس اكران  عمومي نداشته‌اند، جايي در اين مراسم ندارند ايضا فيلم‌هاي آمريكايي كه به سالن‌هاي سينمايي اين شهر مهم كاليفرنيا نرسيده‌اند. از طرف ديگر عليرغم نمايش هر تعداد فيلم از هر كشور كه در لس‌آنجلس به اكران  عمومي درآمده باشند، فقط و فقط يك فيلم آنهم بنا به معرفي يك سازمان يا موسسه رسمي سينمايي در آن كشور مي‌تواند، مورد قضاوت اعضاي آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي آمريكا قرار گيرد.

به همين دليل بوده كه همواره در طول تاريخ سينما، بسياري از شاهكارهاي اين هنر در مراسم اسكار مطرح نشده‌اند.

في‌المثل شاهكارهاي مسلمي مانند: «الكساندرنوسكي» (سرگئي آيزنشتاين)، «زمين» (الكساندر داوژنكو)، «اگتسومونوگاتاري» (كنجي ميزو گوچي)، «پاترپانچالي» (ساتيا جيت راي)، «رم شهر بي‌دفاع» (روبرتو روسليني)، «قاعده بازي» (ژان رنوار)، «زير بام‌هاي شهر» (رنه‌كلر)، «روز برمي‌آيد» (مارسل كارنه)، «حفره» (ژاك بكر)، «اورفه» (ژان كوكتو)، «يك محكوم به مرگ مي‌گريزد» (روبر برسون)، «ام» (فريتس لانگ)، «اردت» (كارل تئودور دراير)، «داستان توكيو» (ياساجيرو ازو)، «از نفس افتاده» (ژان لوك گدار)، «هيروشيما، عشق من» (آلن رنه)، «لولامونتز» (ماكس افولس) و ... هيچگاه مدنظر آكادمي اسكار قرار نگرفتند.

از طرف ديگر حجم و شدت تبليغات كمپاني‌هاي بزرگ و رسانه‌هاي عظيم (كه در تيول هين كمپاني‌هاست) مهمترين و اساسي‌ترين عنصر مدنظر قرار گرفتن و قضاوت روي فيلم‌ها از سوي اعضاي آكادمي به نظر مي‌آيد. امتيازي كه طبعا نصيب محصولات همان كمپاني‌ها مي‌شود و از همين رو آثار سينماي مستقل همواره كمترين سهم را در نظرگاه اعضاي آكادمي دارند. بمباران عظيم تبليغاتي اين اعضاء توسط رسانه‌هاي مختلف متعلق به كمپاني‌هاي اصلي، نقش اصلي را در قضاوت آنها ايفا مي‌كند. به اين ترتيب مراسم اعطاي جوايز اسكار را مي‌توان يك مراسم كاملا محدود سينمايي دانست (در حد فيلم‌هاي نمايش داده شده در لس ‌آنجلس آنهم با حد و مرزهاي گفته شده) با ماهيت و تفكر سنتي آمريكايي كه هنوز ريشه در تفتيش عقايد دوران مك كارتيسم و نژاد‌پرستي ديرين اين سرزمين تسخير شده دارد. فيلم‌هايي همچون «بربادرفته» هنوز الگوي قضاوت در اين مراسم هستند، فيلمي با آن نوع پروداكشن و متعلق به يكي از بانفوذترين تهيه‌كنندگان هاليوود و با تفكر نژادپرستانه كه آشكارا نسبت به كوكلوس كلان‌ها سمپاتي نشان مي‌دهد و شمالي‌هاي ضد برده‌داري را وحشي و فرصت‌طلب و جاني معرفي مي‌نمايد.

در چنين مراسمي است كه حتي وقتي يك هنرپيشه زن سياهپوست (هالي بري) پس از سالها اسكار مي‌گيرد و تعجب همگان را برمي‌انگيخت بخاطر بازي در نقش زني است كه خود را به جلاد شوهر اعدام شده‌اش فروخته است (در فيلم ضيافت اهريمني).

از مراسم اسكار بيش از آنچه گفته شد نمي‌توان انتظار داشت اما متاسفانه قدرت رسانه‌هاي غربي آنچنان است كه حتي در همين كشور خودمان به آن به عنوان مهمترين اتفاق سينمايي سال نگريسته مي‌شود! مراسمي كه نه تنها سينماي ما بلكه سينماي هيچ كشور ديگري به جز آمريكا در آن سهم خاصي ندارد و ما دلخوشيم به همان يك فيلمي كه سالها در انتظار اعلام نام آن توسط يكي از مجريان اين مراسم به عنوان نامزد جايزه اسكار مانده‌ايم! دلخوشي كه البته به همه كشورها و ملت‌هاي ديگر هم تحميل شده و يك مراسم محدود محلي به عنوان جهاني‌ترين فستيوال سينمايي تبليغ گرديده است.

حتي توجيه فراگيري سينماي آمريكا در دنيا براي توجه بيشتر به اين مراسم جاي قابل قبولي ندارد زيرا اغلب فيلم‌هايي كه از فروش‌هاي بالاي بين‌المللي برخوردارند و مورد توجه مردم ساير كشورها قرار مي‌گيرند در مراسم اسكار به چشم نمي‌خورند، مانند: «ماتريكس»، «اسپايدرمن»، «جنگهاي ستاره‌اي: تهديد شبح» و همچنين فيلم‌هاي سيلوستر استالون و آرنولد شوارتسنگر و ژان‌كلود ون‌دام و جكي چان و ... كه معمولا ميهمان مراسم تمشك طلايي و بدترين‌هاي سال هستند. 90 درصد فيلم‌هاي حاضر در مراسم اسكار، آثاري هستند كه در آخرين ماه ميلادي (يعني حدود يك تا 2 ماه پيش از مراسم) به اكران آمريكا در آمده‌اند و نه تنها به نمايش اغلب ديگر كشورها نرسيده‌اند كه حتي داخل خود آمريكا هم بعضا نمايش محدودي يافته‌اند و خيلي‌ها در آمريكا نيز اين فيلم‌ها را نديده‌اند.

بسيار مواقع شده كه عليرغم رونق بازار قاچاق CD در كشور و ورود سريع فيلم‌هاي اكران روز آمريكا به ايران اما هنگام اعلام اسامي نامزدهاي اسكار متوجه مي‌شويم كه بسياري از آن نام‌ها براي مخاطب ايراني ناشناخته هستند چرا كه اغلب فيلم‌ها هنوز به ايران نرسيده يا اصلا نخواهند رسيد. (احتمالا بدليل عامه‌پسند نبودن آنها‌).

از همين رو به نظر مي‌آيد به اين مراسم در حد خودش بايستي نگريست. مراسمي كه در نظرگاه خود آمريكاييان هم فقط يك نمايش مد لباس و آرايش و موي سر است و تبليغ مزون‌ها، طراحان لباس و سازندگان جواهرات و به قول كريس راك، مجري مراسم  دو سال پیش ، فقط يك بازي آمريكايي است!

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥
 

برای اینکه هر چه بیشتر در جریان فیلم های کاندیدای دریافت جایزه اسکار ۲۰۰۷ قرار بگیرید از مطالب زیر بازدید بفرمایید :

مردگان

بازگشت

یونایتد ۹۳

کوکب سیاه

مرکز تجارت جهانی 

پرچم های پدران ما 

نامه هایی از ایوجیما


 
 
نگاهی به فیلم بازگشت
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥
 

Volver

آرامش در حضور مردگان

 

اگرچه برخی منتقدان نوشته اند که پدرو آلمودوار (مطرح ترین فیلمساز غیرهالیوودی کنونی  که بعضی مواقع لوییس بونوئل امروز سینمای جهان نیز نامیده شده ) با فیلم "بازگشت" به نوعی به فیلم 22 سال پیش خود یعنی "چه انجام داده ام که لایق این سرنوشت هستم؟" بازگشته است. خصوصا که بازیگر معروف آن سالهای سینمای اسپانیا یعنی "کارمن مائورا" را هم به کار گرفته است. آن فیلم درباره یک خانواده کاملا درهم ریخته و آشفته به لحاظ اخلاقی و اجتماعی بود. اگرچه معمولا آلمودوار در فیلم هایش به بازتاب های ناگوار اینگونه آشفتگی های اخلاقی در خانواده ها و انهدام این جوامع کوچک و تحت تاثیر قرار دادن فاجعه آمیز آینده اعضای آن  نظر داشته است ، اما به نظر می آید فیلم "بازگشت" یک چرخش 180 درجه ای در مقابل همه آن روابط نامتعادلی است که تاکنون آلمودوار روایت نموده بود. یک سنتز در مقابل همه آن تزها و آنتی تزهای ارتباطی و یک دالان تعادل برای کل آن کنش ها و واکنش های ناگزیر ، یک راه گریز از تمامی آن بن بست ها و یک نقطه قرار برای همه آن سرگشتگی ها.

اگر آن زن نظافتچی فیلم "چه انجام داده ام که لایق این سرنوشت هستم؟" به نام گلوریا ، نمی دانست چگونه به آن افتضاح و رسوایی خانواده اش پایان دهد و تنها به نظرش رسید که سرانجام ران خوکی را بر سر شوهر خطاکارش بکوبد و او را به عنوان مسئول تمامی کجروی های فامیل مجازات نماید ، اگر مانوئلای فیلم "همه چیز درباره  مادرم"(1999) در آخرین روزهای زندگی پسر 17 ساله اش ، ناامید و مایوس به دنبال یافتن پدر وی بود ، اگر بنینو و مارکوی فیلم "با او حرف بزن" (2002) نمی دانستند ، چگونه گذشته خود را جبران کنند و اگر ....اما حالا در فیلم "بازگشت" ، پدرو آلمودوار ، معجزه "بخشش" را مطرح می سازد . معجزه ای که از سوی خداوند به انسان اعطاء گردیده و می تواند همه گذشته ها را اصلاح کرده و دوباره همه چیز را سرجای خود قرار دهد ، حتی اگر آنها به کلی از بین رفته باشند. شاید بتوان معنی عنوان فیلم را به نوعی "توبه" تعبیر کرد که در ادیان الهی مفهوم واقعی "توبه" همان "بازگشت" است. معنی که برای خود فیلم از یک آواز قدیمی اسپانیایی گرفته شده است(که اتفاقا در صحنه ای از فیلم توسط پنه لوپه کروز خوانده می شود) . فیلم "بازگشت" درباره دو خواهر به نام های "رایموندا" و "سوله" است که هیچکدام زندگی موفقی نداشته اند. مادر و پدرشان را 4 سال پیش در یک حادثه آتش سوزی از دست داده و اینک در مادرید (پایتخت اسپانیا) زندگی می کنند. "رایموندا" دختری به نام" تئاپائولا" و شوهری به اسم "پاکو" دارد و سوله به تنهایی زندگی اش را از راه آرایشگری در خانه می گذراند. تنها فامیل آنها در زادگاهشان ، لامانچا ، خاله ای است به نام "پائولا" که دچار بیماری است و همیشه ادعا می کند با خواهر متوفایش "ایرنه" زندگی می نماید!

فیلم با صحنه ای از گورستان شهر "لامانچا" شروع می شود که زن ها و دخترها مشغول تمیز کردن قبرها هستند. "رایموندا" و "سوله"در همین حال با یکی از دوستان قدیمی شان به اسم "اگوستینا" برخورد می کنند که پس از همان آتش سوزی 4 سال پیش که جان والدین آن دو خواهر را گرفت ، مادرش را گم کرده است. مادری که زندگی هیپی وار را برگزیده بود و هراز چند گاهی مفقود می گردید!

فیلم همانطوریکه با صحنه گورستان آغاز شده ، خیلی سریع مخاطبش را با مرگ های متعدد مواجه می سازد. "تئا پائولا" به طور ناگهانی "پاکو" (که بعدا مشخص می شود پدر او نبوده است) را به دلیل رفتار حیوانی اش با چاقوی آشپزخانه ، به قتل می رساند و رایموندا حالا ناچار می شود که ضمن مخفی کردن جسد ، برای اداره زندگی اش کاری برای خود دست و پا کند که از قضا رفتن "امیلیو" (صاحب رستورانی در حومه مادرید) باعث می شود تا موقتا اداره آن را به رایموندا بسپارد. در حالی که رایموندا با قتل شوهرش و سربه نیست کردن او دست و پنجه نرم می کند ، خبر می رسد که "خاله پائولا" هم درگذشته است و خبر بعدی شگفت آورتر است که سر و کله مادر مرده شان پس از 4 سال پیدا می شود. آگوستینا می گوید که "ایرنه" (همان مادر متوفای رایموندا و سوله) وی را از مرگ"خاله پائولا" آگاه کرده و در خانه را برایش گشوده است و از طرف دیگر همه اهالی شهرحرف های پائولا درباره صحبت کردن با خواهرش را دهان به دهان نقل می کنند. بالاخره همه شک و شبهه ها با پدیدار شدن "ایرنه" در صندوق عقب اتومبیل "سوله" برطرف می شود. اما روح این مادر درگذشته ، برخلاف سایر ارواح (که در فیلم ها دیده ایم و یا درباره شان شنیده ایم) کاملا جسم دارد ، سوله را در آغوش می کشد ، غذا می خورد ، می خوابد و حتی ساک دستی اش را هم با خود آورده است !! همان بوی زمان زنده بودنش را می دهد و به عنوان وردست دخترش در کار آرایشگری ، او را کمک می کند. در اولین پاسخ برای علت برگشتنش می گوید چون تنها بوده ، بازگشته است. اما وقتی رایموندا را می بیند ، اظهار می دارد که برای درخواست بخشش از او برگشته .

آلمودوار اهالی دهکده لامانچا(که در واقع زادگاه خودش نیز هست)  را در برخورد با عالم مردگان بسیار آرام و باوقار تصویر می کند. آگوستینا از قبل برای خود قبری تدارک دیده و همراه دیگران که قبر مردگانشان را تمیز می کنند ، او هم به فبر خود می رسد. در ختم "خاله پائولا" ، همه حاضرین ، چنان از حضور "ایرنه" در کنار پائولا یاد می کنند ، گویی مسئله ای عادی است ،  گفته می شود روح پدربزرگ آگوستینا نیز با مادر بزرگش تا زمانی که وی به قول عمل نکرده اش وفا کرد ، همراه بوده و بالاخره خود آگوستینا از رایموندا به جد می خواهد که از روح مادرش بپرسد ، چه بر سر مادر وی آمده است؟ آیا مرده و یا هنوز رنده است؟ این تنها آرزویی است که آگوستینا قبل از مرگ قریب الوقوعش براثر سرطان دارد.اصلا گویی این آدم ها برخلاف دیگران که معمولا از ارواح و دنیای آنها می ترسند ، در کنار عالم مردگان آرامش می گیرند. در صحنه پایانی فیلم که "ایرنه" برای مراقبت از "آگوستینا" به خانه اش رفته ، گویی تمامی آرزوهای تحقق نایافته زندگی وی را عملی کرده است. آرامشی که در چهره پریده رنگ و رفتار "آگوستینا" در آن لحظات به چشم می خورد ، گویی همه آن چیزی است که آلمودوار می خواهد در فیلم "بازگشت" بگوید. آگوستینا در آرزوی فهمیدن سرانجام مادرش بود که ایرنه را می بیند ، آن هم ایرنه ای که به قول خودش چندان دل خوشی از وی نداشته است. او از رابطه مادرش با شوهر ایرنه باخبر بود و می دانست که ایرنه مدت ها به همین خاطر ، همسرش را در خانه راه نمی داده و از وی جدا زندگی می کرده است. می دانست که ایرنه ، مادر او را مسبب همه بدبختی های خود قلمداد می کرده است. اما اینک گویی هردو همدیگر را بخشیده اند . ایرنه با مهربانی یک مادر ، بر بالین آگوستینا می نشیند و از وی مراقبت می کند تا همه آن در هم ریختگی و آشفتگی گذشته ، به پایان رسد و سامان یابد.

در یکی از صحنه های فیلم وقتی سوله از ایرنه می خواهد تا یک آرزوی تحقق نیافته دوران زنده بودنش را بگوید که شاید که او بتواند آن را محقق گرداند ، ایرنه پاسخ می دهد :" وقتی آدم می میره ، خیلی کارهای ناتمام داره و خیلی کارهایی که انجام داده ولی اشتباه بوده ..." او حرفش را با حسرت ناتمام می گذارد. شاید در ادامه می خواست بگوید ، تنها چیزی که در هر زمان می تواند همه آن کاستی ها را بپوشاند ، "بخشش" است.

اینجاست که دیگر وقتی متوجه می شویم ، ایرنه در آن واقعه آتش سوزی 4 سال قبل نسوخته و نمرده بوده و به جای وی مادر آگوستینا قربانی شده و حالا ایرنه حقیقتا نمرده و زنده است ، در اصل مسئله تفاوتی حس نمی شود ، نه برای ما و نه حتی برای "رایموندا" و "سوله" .

سوله اگرچه در ابتدا از حضور مادرش می ترسد (چون به قول خودش قلبی ضعیف دارد و از مرده هم می ترسد) اما خیلی راحت وجود او را قبول می کند ، بدون اینکه بر سر بازگشتش از عالم مردگان بحثی داشته باشد. تنها گاهی اوقات از وی می پرسد که آیا واقعا مرده است و یک روح محسوب می شود؟! در همان شب نخست ماندن ایرنه  در خانه ، به یاد ایام کودکی در کنارش می خوابد و انگار پس از سالها آرامش از دست رفته اش را باز می یابد. رایموندا هم تنها وقتی که متوجه می شود ، مادر مفقوده آگوستینا ، در زمان آتش گرفتن خانه پدری اش به جای مادرش و در کنار پدر،  سوخته است ، نه چندان با تعجب و شگفتی به ایرنه می گوید :" پس تو زنده ای،  مادر !" در واقع رابطه مادر اگوستینا و پدرش بسیار بیشتر از بازگشت مادر خودش از عالم مردگان و یا چگونگی زنده بودن او  پس از 4 سال مفقودالاثر شدن ، حیرتش را برانگیخته است.

او به خاطر ماجرایی تلخ (از همان نوع که در فیلم "محله چینی ها" برای کاراکتر"فی داناوی" توسط پدرش رخ داده بود که نقش وی را جان هیوستن بازی می کرد) هرگز نتوانست مادرش را ببخشد. مادری که در مقابل فاجعه فوق تنها سکوت کرده بود و فقط وقتی رقیبی را به جای خود در خانه اش حس کرد ، آن خانه را به آتش کشید. دور افتادگی دختر از مادر (همان گونه که ایرنه برای  "تئا پائولا" تشریح می نماید) بزرگترین رنج برای یک مادر محسوب می شود که بر سر او آمد. از همین روست که به نوه اش توصیه می کند ، مادرش را دوست داشته باشد و تلاش کند که این موضوع را به وی بفهماند. رایموندا هم یک عمر فقدان مادر را حس کرده ، حالا به شدت به چنین موجودی احساس نیاز دارد و مهم نیست که وی زنده است و یا از جهان مردگان بازگشته است. رایموندا در اواخر فیلم "بازگشت" در حالی که حتی یک لحظه هم دیگر نمی تواند دوری مادرش را تحمل کند ، به او می گوید که بیش از هر زمانی به وجودش احتیاج دارد.

حضور ایرنه برای طلب بخشش ، باعث تغییر و تحولی شگفت در زندگی دخترانش و حتی وابستگانش در دهکده لامانچا می شود. آنها دوباره همچون یک خانواده گرد هم می آیند و حتی حضور "خاله پائولا" را هم در کنارشان حس می کنند. ایرنه حتی بربالین آگوستینا ، مادر وی را هم می بخشد. او به رایموندا می گوید می خواهم با این مراقبت ها ، حتی الامکان ظلم هایی را که در گذشته در حقشان مرتکب شدم ،جبران کنم.

می توان گفت که پدرو آلمودوار در فیلم "بازگشت" ، آنچنان دنیای زندگان و مردگان را به یکدیگر نزدیک ساخته که گاهی اوقات تفکیک آنها از یکدیگر دشوار می شود ، همانگونه که در نیمه نخست فیلم ، تماشاگری که حتی تاکنون حضور  مردگان در سینما را به صورت روح و امثال آن دیده و شنیده است ، بازگشت ایرنه از جهان دیگر را باور می کند و حتی  اعمالی که وی انجام می دهد مثل غذا خوردن و خوابیدن و امثال آن برایش کوچکترین سوالی ایجاد نمی نماید. فیلمنامه هم به گونه ای هوشمندانه مخاطب را در عالم برزخ نگاه می دارد. سوله برخلاف انتظار پس از قبول بازگشت مادرش ، هیچیک از سوالات معمول از قبیل اینکه چگونه از آن دنیا برگشته ، یا در آن دنیا چه خبر بوده ویا پس از مرگ چه اتفاقی برایش افتاده ،  را نمی پرسد. و اگر متوجه شده که وی در تمام این مدت زنده هم بوده ، اما نمی پرسد که کجا به سر می برده و کسی که به جای وی به خاک سپرده شده ، چه کسی بوده است.

از طرف دیگر "خاله پائولا" هم به دلیل بیماری و کهولت سن و از دست دادن حافظه ، نمی توانسته تشخیص دهد که خواهرش زنده است و یا مرده و اگر هم هرگونه تشخیصی می داده ، مورد قبول دیگران و از جمله خواهر زاده هایش واقع نمی شده است. آلمودوار با این نوع تعلیق هوشمندانه فیلمنامه ای ، در واقع تماشاگر را هم مثل رایموندا و سوله بیشتر لحظات ،  بی خیال زنده یا مرده بودن ایرنه می کند و او را بیشتر نگران اضطراب ها و دل نگرانی های رایموندا و آگوستینا باقی می گذارد.

از درون همین دل نگرانی ها و بازگشت ایرنه برای طلب بخشش است که ترحمی گنگ از درون انسان بیرون می آید ، ترحمی برای همه آن آدم های لامانچا ، برای همه آنها که گناه کردند و با همین گناه از دنیا رفتند و حالا گویی در عالم دیگر طلب بخشش دارند به خاطر همه آنچه اشتباه انجام داده بودند  و همه آن کارهایی که نیمه تمام گذاردند.

صحنه ای که جمع خانواده دوباره شکل گرفته،  رایموندا و سوله و مادرشان و تئا پائولا به محلی می رسند که  ایرنه می گوید مکانی بوده که آنها در گذشته پیک نیک های خانوادگی شان را در آن می گذراندند ، ناگهان متوجه می شویم که همان محل دفن پاکو  توسط رایموندا است و  نشان قبرش را که او  بر روی تنه درختی کنده است ، توسط تئا دیده می شود. رایموندا به تئا می گوید :" این مکان را پدرت خیلی دوست داشت" . تئا می پرسد:" منظورت پاکو است؟" و او سرش را به علامت تایید تکان می دهد. ( این در حالی است که در چند صحنه قبل برای وی کاملا توضیح داده بود که پاکو پدر تئا نبوده و فقط به خاطر عمل نامردانه  کسی که  این بچه را در دامان وی گذارد و گریخت و  شاید از سر انسانیت با وی ازدواج کرد. عکسی که از همان روزهای اول ازدواجشان به تئا نشان می دهد در حالی که تئا به سن نوزادی ، در آغوش رایمونداست و پاکو با وی بازی می کند ، تصویری دیگر از ذات پاک انسان و لزوم بخشش برای زدودن گناه از آن به نظر می آید) . در اینجا ترحم نقش بسته برچهره رایموندا و تئا کاملا به بیننده منتقل می شود ، گویی هردو در درون خود پاکو را بخشیده اند

بازگشت ایرنه و آن چهره دوست داشتنی نادم و پشیمانش ، از طرف دیگر ترحم انسان را برای خودش نیز برمی انگیزد که عنقریب رخت از این دنیای فانی برمی کشد و چقدر فرصتش قلیل است برای  بخشش هایی که بایستی  طلب کند. شاید هم مثل ایرنه ،  زمانی در اختیارش گذارده نشود که فقط برگردد و از همه آنهایی که در حقشان ظلم نموده ، طلب بخشایش کند.

در همان صحنه نخست که سوله مشغول صحبت با مادرش است ، از وی می پرسد که تا چه زمانی نزد آنها و در این دنیا می ماند. ایرنه پاسخ می دهد :" تا آن هنگام که خدا بخواهد. "و آنگاه که آدم نتواند از همه افراد حلالیت بطلبد ، به کجا جز درگاه الهی می تواند پناه ببرد که اوست بخشنده ترین بخشنده ها. و هموست که می گوید همدیگر را ببخشید تا من هم شما را ببخشم.

به نظر می آید آلمودوار در آستانه شصتمین دهه زندگی اش ، می خواهد همه آن کاراکترهای سرگشته و دربدرش را به سر و سامانی برساند که لااقل در کنار یکدیگر (زنده و یا مرده ) و با بخشایش  هم ، آرامش پیدا کنند. آنچه پیش از این در آثار اینگمار برگمان بیش از سایرین هویدا بود که در واقع یکی از تم های اصلی سینمای برگمان مسئله گناه و بخشش ، عنوان شده است و  نیاز به مادر برای تحقق این بخشش در آثار وی به گونه ای تکان دهنده به چشم می خورد ، آنچنانکه فی المثل در "فریادها و نجواها" دختری در بستر مرگ به دنیا بازمی گردد تا آغوش مادرانه را حس کند .

اما کاراکتر ایرنه در فیلم" بازگشت" ، نمونه یکه ای است از آدم هایی که در عالم برزخ هنوز چشم به دنیا دارند تا کارهای نیمه تمامشان را به انجام برسانند. در اعتقادات ما ، آنچه می توانند به این افراد آرامش بدهد و گناهانشان را سبک گرداند ، بخشش های مادی و معنوی است که در دنیای زندگان به خاطر آنها صورت می گیرد . گویی آنها همواره از وابستگان در قید حیات خود ، طالبند به اسمشان به دیگران بخشش نمایند. این طلب در شخصیت ایرنه به وضوح جاری است. در تمامی جملات و حرکات و حتی میمیک چهره اش . او تنها برای همین موضوع برگشته که تا فرصت دارد ، گذشته راجبران کند حتی اگر در برخی موارد به نظر خودش ، تقصیری نداشته است.(مثلا در باره آن بلایی که مادر آگوستینا و همسر خودش به سر زندگی اش آوردند) . او در واقعیت مرده است ، اگرچه در حقیقت ، هنوز ظاهرا نفس می کشد. اما دیگر ایرنه ای وجود ندارد یا به گونه ای در همان عالم برزخ سیر می کند.  ایرنه در همان آتش سوزی و در قبری که همراه شوهرش برای وی کندند ، دفن گردید. ایرنه اگر بخواهد دوباره زنده هم شود ، بایستی جوابگوی پلیس باشد برای آتش سوزی که 4 سال پیش به راه انداخت و 2 تن را در اثر آن به قتل رسانید. بنابراین بهتر است در همین حال مرده باقی بماند و تنها دل خوش دارد که در کنار خانواده اش است ، ولو به عنوان کارگر روس آرایشگاه ! ایرنه  اگرچه از همه هم شهری هایش فرار کند ، اما از خودش نمی تواند بگریزد . اما او به جز دخترانش ، خود را به یک نفر دیگر مدیون می داند که باید پیش از مرگ از وی حلالیت بطلبد و او آگوستینا است که آن هم در روزهای پایانی زندگی اش همچون مادر تر و خشکش می کند. پس حالا می تواند آرامش بگیرد ، آرامشی که سالها به دنبالش بود و می تواند آن را به دختران و نوه اش هم بدهد ، همچنانکه در صحنه پایانی فیلم مشاهده می کنیم که با چه لبخندی رایموندا را نوازش می کند و به وی مژده می دهد که حالاحالاها برای حرف زدن با یکدیگر فرصت دارند.