مستغاثی دات کام

 
نگاهی به بازار فیلم های آمریکایی در شرق
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥
 

 

 

چرا اونجا اونطور ، اینجا اینطور؟!

 

 

اخیرا در خبرها آمده بود که مقامات رسمی فیلمسازی آمریکا از خست مشتریان چینی خود در خرید فیلم های هالیوود به خشم آمده اند. چراکه آنها سالانه همان حداقل 20 فیلمی که طبق قانون عضویت در سازمان تجارت جهانی باید بخرند را می خرند و نه بیشتر! در حالی که تولیدات سینمای آمریکا در هر سال بیش از 1000 فیلم را شامل می گردد. به ادعای این مقامات ، روش حداقلی چینی ها در خرید آثار سینمای آمریکا ، در مقابل باعث رواج بازار قاچاق این محصولات گردیده و از این بابت ضرری معادل 244 میلیون دلار متوجه کمپانی های هالیوودی نموده است!

به راستی مگر 244 میلیون دلار در تولیدات رایج سینمای آمریکا ، هزینه ساخت بیش از 2 یا 3 فیلم معمولی می شود؟

به نظر می آید آنچه کمپانی داران هالیوود را به خشم آورده ، نه آن ضرر 244 میلیون دلاری ، بلکه جلوگیری از تاثیرات عمیق فرهنگی و در نتیجه مانع تراشی در برابر آمریکاییزه نمودن جوامع شرقی از جمله جامعه چین بوده است . درباره اهمیت تاریخی  تاثیرات فوق  فراتر از سود مالی مد نظر تولید کنندگان هالیوود و  برای سردمداران نظام امپریالیسم ، بهتر است  به تحلیل تاریخی – فرهنگی یکی از نظریه پردازان و کارشناسان سینما در آمریکا توجه کنیم .

ریک آلتمن از اساتید دانشگاه پرینستن آمریکا درباره کارکردهای فرهنگی فیلم های آمریکایی در دیگر جوامع در یکی از کتاب هایش می نویسد:"...بیش از نیم قرن آثار سینمایی  ، نقش بزرگی در تحکیم و قوام جامعه آمریکایی و معرفی آن به دنیا داشتند. سینما به عنوان یکی از پرخرجترین تولیدات ، خصوصا در ژانرهایی  که پیوند بیشتری با دیگر آداب و سنت های فرهنگی آمریکایی داشت ، به طور مرتب برای تبلیغ اهداف فرهنگی و هنری و همچنین اقتصادی و اجتماعی سردمداران آمریکای پس از جنگ (که قصد نفوذ در جهان به عنوان استعمار نو در سر داشتند) به کار گرفته شد...

فیلم  های هالیوودی آنچنان نفوذی در زندگی روزمره جماعت عاشق سینما  داشت  که ناخودآگاه رسوم آمریکایی را در دیگر جوامع گسترش می داد...فیلم هالیوودی همیشه نگاهها را از معضلات عمیق جامعه بشری به دلمشغولی های جامعه آمریکایی سوق می داد و به شکلی  آرمان شهر فرهنگ یانکی ها را به  تماشاگران ساده لوح  حقنه می کرد ( و می کند) که آنها حتی در دورترین جوامع نسبت به آمریکا هم دغدغه های فرهنگی غربی را مسئله خود به حساب می آوردند.  آنها قانع شدند که  همچون قهرمانان همان  فیلم ها زندگی کنند ، لباس بپوشند و حتی موی سر خود را آرایش کنند که همه و  همه در واقع تقلیدی از زندگی اسطوره ای آمریکایی بود و بس..."

شاید از همین رو بوده و هست که مراسمی مثل کریسمس و هالووین و والنتاین و ...بیش از کشورهای غربی ، در برخی سرزمین های ملل شرق (که اساسا هیچگونه سنخیت فرهنگی  با مراسم یاد شده ندارند ) از جمله بعضی بخش های کشور خودمان ، رواج بیشتری دارد تا ممالک مربوطه!!

با همین فیلم ها و آثار فرهنگی است که اینک در ضد آمریکایی ترین و ضد سرمایه داری ترین کشورها که زمانی شعارهای ضد امپریالیستی شان گوش فلک را کر می کرد ، مثل چین و ویتنام کمپانی های تجاری امریکایی حاکمیت بلامنازعی حداقل بر اقتصاد و فرهنگ دارند. به خاطر دارم چند سال پیش که نخستین فیلم ویتنامی مستقل ، ساخته سینماگری جوان از این کشور (که در آمریکا بزرگ شده بود) برپرده رفت ، سکانس افتتاحیه آن با تصویر تکان دهنده ای از میدان مرکزی پایتخت ویتنام  یعنی شهر هوشی مینه ( نام رهبر مبارزات طویل المدت ویت کنگ ها علیه آمریکا که صدها هزار کشته و زخمی و آواره برجای گذارد ) شروع می گردید  که تابلوهای بزرگی از کمپانی های عظیم  چند ملیتی مانند کوکاکولا و فیلیپس و ماکسل و ...احاطه اش کرده بودند.

 اصلا چرا بایستی عضویت در سازمان تجارت جهانی ، الزام خرید فیلم های آمریکایی را برای کشور مربوطه همراه بیاورد؟(مانند  زمانی که برای خرید اجناس تعاونی ، مثلا در مقابل درخواست هر عدد لامپ یا یک بسته دستمال کاغذی ، حتما بایستی دو بسته کبریت یا چای ایرانی هم می خریدیم !!)

به نظر می آید این هم از همان فقره باج گیری های آمریکایی است که برای جهانیان جای چون و چرا باقی نگذاشته است !! مثل دیگر قلدر بازی هایشان  در شورای امنیت و حق وتو و همین سوال ساده درباره قضیه هلوکاست که آیا درست بوده یا نه و یا رقمش تا چه اندازه دقیق است؟!!!

شاید که این خشم و عصبانیت سردمداران رسانه ای آمریکا نسبت به چین از سوی دیگر به دلیل حضور فعال و  پرسر و صدای فیلم ها و کارگردانان چینی در سینمای آمریکاست. آنها هنوز به خاطر دارند که چگونه دو فیلم ژانگ ییمو به نام های "قهرمان" و "خانه خنجرهای پرنده" به هنگام اکران عمومی در آمریکا ، همه فیلم های اجق وجقی هالیوود را پشت سرگذاشته و در صدر لیست  پرفروش های هفته سینمای آمریکا قرار گرفتند. آمریکاییان هنرپیشه های چینی مانند ژانگ زی و کونگ لی و میشل یه ئو و جت لی و ... را می بینند که چگونه در فیلم های هالیوود از دستمزد بازیگران درجه یک آمریکایی بیشتر می گیرند و امثال چن کایگه و انگ لی و ...در مراسم اسکار به رتبه های بالایی در دریافت جوایز آکادمی دست پیدا می کنند. اینها همه نشانه هایی از پاتک فرهنگ چینی ها به آمریکا و هالیوود است . درست برعکس آنچه که معمولا صاحبان صنعت فیلمسازی آمریکا ، انتظار دارند!!( شاید به خاطروحشت از همین پاتک ها بود که زمانی کلک بروس لی را کندند تا موی دماغ هنرپیشه های آمریکایی و کمپانی های مربوطه شان نشود!!!)پس طبیعی است که وقتی در مقابل این هجوم چینی های به سینمای آمریکا ، خود کشور چین برای هالیوود ، محدودیت  قائل می شود ، عصبانی شوند و حتی به گزارش خبرگزاری رویتر ، غول رسانه ای "تایم وارنر" (که از مهمترین سرمایه گذاران در صنعت سینمای چین بود به طوریکه قصد داشت تا 75 درصد از سهام سینماهای چین را در اختیار بگیرد) ناگزیر از ترک این کشور شود!!!

اما همین نوع فشار غیرقاعده آمریکاییان به چین برای نمایش فیلم های هالیوودی در سینماهایشان ، برای ایران به نحو دیگری است . درحالی که کمپانی های بزرگ هالیوود ظاهرا هنوز ایران را در تحریم خود نگه داشته اند ، به این معنی که از فروش هرگونه محصولات سینمایی خود به ایران خودداری می کنند ولی از طرف دیگر واسطه های خود  در خاورمیانه را گمارده اند تا به طور گسترده و با قیمت های ارزان تر ، رایت جدیدترین فیلم هایشان را به ایرانی ها بفروشند تا همچنان با نمایش فیلم های آمریکایی  در تلویزیون و شبکه های رسمی و نیمه رسمی ویدئویی کشور ، فرهنگشان را درون جامعه اسلامی – ایرانی ما رسوخ دهند. قطعا نمایش و پخش فیلم های "جیمزباند" و "ماموریت غیرممکن" و "اسرار حروف" و "ماتریکس" و ...(که همگی تبلیغ اسطوره های فرهنگ آمریکایی و ترویج آرمان های صهیونیستی به شمار می آیند ) از تلویزیون یا در شبکه های ویدئویی ، به نفع ارزش های فرهنگی ملی سرزمین ما نبوده و نخواهد بود.

از طرف دیگر در حالی که تکثیر و نوزیع غیرقانونی حتی یک حلقه فیلم در خود آمریکا ، مبلغ 250 هزار دلار جریمه نقدی دارد ، اما جدیدترین فیلم های روز آمریکایی ( که هنوز حتی در همه ایالات آمریکا و همینطور کشورهای اروپایی اکران عمومی نگرفته اند) با بهترین کیفیت و  ارزان ترین قیمت برروی "دی وی دی" و "سی دی" در گوشه و کتار خیابان های و میادین همین شهر تهران عرضه می شوند  و در شرایطی که قیمت "دی وی دی" اصل آمریکایی حدود 50 هزار تومان و مشابه تایلندی اش  7-8 هزار تومان است ، "دی وی دی" های مزبور با دربر داشتن 3 فیلم بر روی هر حلقه تنها با 1100 تومان قابل ابتیاع است و هر 4 حلقه سی دی هم با قیمت 1000 تومان در مغازه های مختلف ارائه می گردد! ( به یاد فروش مواد مخدر مانند تریاک و هرویین و اکس و شیشه و ... با نازل ترین قیمت برای جذب مشتری های جهان سوم ، نمی افتید؟!! )

پس اگر سینماهای ایران به دلیل تحریم کمپانی های آمریکایی و هراس برخی تهیه کنندگان از ورشکستگی ، به فیلم های هالیوود راه نمی دهند ، اما متاسفانه شبکه های رسمی و نیمه رسمی و غیر رسمی ویدئویی کشور و همچنین شبکه های متعدد تلویزیونی ، مشحون از آمریکایی ترین آثار هالیوود است .

براستی چرا سردمداران کمپانی های هالیوود ( که اینچنین از تکثیر نسخه های غیر مجاز "دی وی دی" در چین به خشم آمده اند )از رواج شبکه های غیرقانونی توزیع و پخش فیلم هایشان در ایران عصبانی نمی شوند و اعتراض نمی کنند؟! آنها که برای کوچکترین مورد ، انگشت اتهامشان را متوجه ایران می گردانند ، چرا از این ضرر مالی هنگفتی که بازار قاچاق فیلم هایشان در ایران متوجه کمپانی های سینمایی شان می کند ، سخنی نمی گویند و حرفی به میان نمی آورند؟!!  چرا آمریکایی که از هر حرکت و اقدام سیاسی و اقتصادی ایران ، شاکی می شود ، از این فضای فرهنگی – سینمایی حاکم بر جامعه ما عصبانی نیست؟!!!

 

 

 


 
 
سي و نهمين سالگرد وداع جهان پهلوان تختي
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥
 

 

 «تختي مردم»

 

 

 

بامداد دوشنبه 18 دي ماه 1346

خبر كوتاه بود... جهان پهلوان تختي خودكشي كرد. جسدش در اتاق شماره 23 هتل آتلانتيك تهران پيدا شد...

روزنامه‌ها اين‌گونه نوشته‌اند:

«وقتي چند مامور كلانتري درب اتاق شماره 23 را به زور باز كردند و داخل شدند، جسد تختي روي تخت افتاده و شيشه قرص طرف ديگر بود. شير آب باز بود و وصيتنامه‌اي به خط جهان پهلوان روي ميز قرار داشت به اين شرح:

حضور مبارك آقاي دادستان،

اين ورقه وصيتنامه اينجانب است. تمنايي كه از جنابعالي دارم اين است كه اولا مهريه زنم هرچه هست بدهيد، بيشتر راضي نيستم. ثانيا از هيچ كس شكايت و گله و ناراحتي ندارم. خودم اين تصميم را گرفتم و احدي دركار من دخالت ندارد.

غلامرضا تختي

16/10/1346

 

ولي آيا مردم باور كردند؟ غلامرضا تختي كه 15 سال نامش با ورزش ايران عجين شده بود؛ ركورد مسابقه، ركورد مدال، ركورد مسافرت و مسابقه در خارج كشور و ...

غلامرضا تختي كه روزنامه‌ها كوچكترين خبر مربوط به او را به عنوان بزرگترين حادثه چاپ مي‌كردند، راننده‌هاي تاكسي به احترامش آهسته مي‌رفتند و پليس‌هاي راهنمايي برايش راه بازمي‌كردند.

تختي 36 سال قبل از آن در محله باغ چالي و گودي روبروي خاني‌آباد در خانواده‌اي تنگ دست چشم به جهان گشوده بود، از كودكي به تشويق پدرش به ورزش و كشتي روي آورد ضمن اين كه در جواني و لوله‌كشي شركت نفت و با كار بدني سخت امرار معاش نمود.

در زمان خدمت سربازي و در باشگاه ورزشي ارتش كم‌كم خود را در مسابقات كشتي نشان مي‌داد و به مسابقات قهرماني كشور راه مي‌يافت.

قهرماني در اين مسابقات او را روانه تيم ملي و بازي‌هاي بين‌المللي مي‌نمايد كه در نخستين حضور، مدال نقره مسابقات جهاني هلسينكي را تصاحب مي‌كند و سال بعد در 1952 در همان هلسينكي مدال نقره المپيك را مي‌برد. پس از مدال نقره بازي جهاني ورشو سرانجام در المپيك 1956 ملبورن سكوي اول را فتح كرده و مدال طلا مي‌گيرد. دو سال بعد مدال طلاي بازي‌هاي آسيايي توكيو را هم مي‌گيرد و بعد از آن 5 مدال طلا و نقره جهاني و المپيك ديگر در طي 4 سال نصيبش مي‌شود.

 

ظهر دوشنبه 18 دي ماه 1346

 

صداي آژير يك آمبولانس سياه رنگ در فضا مي‌پيچد تا آمبولانس روبروي پزشكي قانوني مي‌ايستد.

در سردخانه، پيكر جهان پهلوان منتظر است. باران، نم نم درختان پارك شهر را مي‌شست و در پياده‌رو خيابان كنار وزارت دادگستري، صداي هق هق گريه‌هاي غريبانه‌اي به گوش مي‌رسيد و اوج مي‌گرفت.

عده‌اي عصباني بودند و برخي عكس مي‌گرفتند. ماموران هم مراقب بودند. مي‌گويند كه آن‌ها مي‌خواستند تختي را بي‌سر و صدا ببرند. مي‌گويند «دستور» اين بود اما خواست مردم چيز ديگري بود. اينان مي‌خواستند جهان پهلوان‌شان را با شكوهي شايسته تختي به خاك بسپارند.

كشمكش بر سر همين اختلاف شروع شد و بالاخره ماموران اجازه دادند كه جنازه از محل پزشكي قانوني تا ميدان ارگ تشييع شود اما نه با تابوت بلكه با همان آمبولانس سياه.

آمبولانس آهسته و آرام به حركت درآمد و جمعيت را به غليان واداشت. جهان پهلوان تختي، قهرمان مردم به خانه ابدي مي‌رفت و باران گريه امان نمي‌داد و لعنت و نفرين.

مردم به ياد پهلوان بودند، ياد جوانمردي‌ها و صفا و صميميت‌اش. ياد روزهايي كه در بويين زهرا زلزله آمده بود و جهان پهلوان براي جمع‌آوري كمك به زلزله‌زدگان در راسته خيابان اسلامبول و نادري به راه مي‌افتاد. مثل يك سردار با حشمت. با نگاهش كه هميشه آرام بود و با آرزوهايي كه در دل داشت و بغضي كه در گلو.

و مردم دنبال پهلوانشان به راه مي‌افتادند، كسبه به پيشوازش مي‌آمدند، با يك دنيا از خودگذشتگي و با دخل‌هاي مغازه‌ها كه اصلا فكرش هم نمي‌كردند كه چقدر پول درونش هست.

آن‌ها دخل مغازه خود را در يك كيسه كه به دست جهان پهلوان بود، خالي مي‌كردند و دستش را مي‌فشردند و برمي‌گشتند به مغازه‌شان و غرور در همه دست‌ها و نگاه‌ها خانه كرده بود.

و حالا سال‌ها و ماه‌ها از آن روز گذشته بود. سال و ماه‌هاي تاريك و سياه كه جهان پهلوان را به مسلخ برد و حالا پيكرش داخل آن آمبولانس سياه رنگ به راه بي‌بازگشت مي‌رفت، به خانه ابدي‌اش در «ابن بابويه» و ...

و درميدان ارگ، ديگر جاي سوزن انداختن نبود، مردم هجوم آورده بودند و ماموران با آن ترس هميشگي بيش از آن رضايت ندادند كه مردم با جهان پهلوان‌شان ديدار آخر را داشته باشند.

آمبولانس جمعيت را شكافت و راه ابن بابويه را پيش گرفت و انگار كه از جلوي چشم‌ها گريخت. هنوز صداي هق هق گريه مي‌آمد و باران كه نم‌نم مي‌باريد.

 

دي ماه 1346

 

مردم، خودكشي جهان پهلوان را باور نمي‌كنند. مجالس مختلفي در سوگ تختي برگزار مي‌شود و در اغلب آن‌ها مرگ تختي را قتل توسط رژيم شاه مي‌خوانند. فخرالدين حجازي در مسجد ارشاديه قلهك مطالبي در مورد شهادت تختي بيان مي‌كند و اعلام مي‌دارد كه تختي توسط مزدوران رژيم شاه شهيد گشته است.

رحمت‌الله ياوري طلبه مدرسه بروجردي كرمانشاه در مجلس ختم تختي كه از طرف دانش‌آموزان دبيرستان محمدرضا شاه سابق كرمانشاه برگزار مي‌شود نيز به شهادت تختي به وسيله عمال شاه اشاره مي‌كند.

 

جمعه 22 دي ماه 1346

 

در يكي از مساجد تهران يكي ازروحانيون مبارز در روي منبر بعد از اشاره به اين كه انتحار از نظر اسلام و شرع و عرف پسنديده نيست، گفت: «تختي چون باتقوا و جوانمرد بود، خودكشي نكرده بلكه وي را كشته‌اند...» روحاني مزبور همان شب دستگير شد.

 

شنبه 23 دي ماه 1346

 

مراسم هفتمين روز جهان پهلوان تختي در آرامگاه ابن بابويه با حضور جمعيت انبوهي برگزار شد.

مردم شعار مي‌دهند: «دروغ شاخدار سال... خودكشي قهرمان»

دانشجويان دانشگاه‌هاي تهران، پلي تكنيك، ملي و صنعتي در مراسم فوق طور فعال شركت دارند و درحالي كه عكس‌هاي تختي را حمل مي‌كنند در صفوف مختلفي به طرف آرامگاه ابن بابويه روان هستند.

شعارهايي كه داده مي‌شود از اين قرار است:

«اي دشمن خاينين، اي تختي مبارز، مرگ بر دشمنانت، درود بر روانت، تختي قهرمان، دشمن خاينين بود، مرگ بر دشمنانش، درود بر روانش، اي عزيز فاطمه، تختي بود مهمان تو... جان ما قربان تو»

 

28 بهمن 1346

 

در مراسم چهلم جهان پهلوان تختي هزاران تن در آرامگاه ابن بابويه اجتماع كرده‌اند و شعار مي‌دهند:

«تختي شهيد گرديد... نهضت ادامه دارد

تا مرگ قاتلينش...نهضت ادامه دارد

دروغ ننگين سال... خودكشي قهرمان

ايرانيان بدانند... تختي شهيد گشته

آزادگان بدانند... تختي شهيد گشته»

يك روحاني به نام احمدي سخنان پرشوري ايراد مي‌كند و شهادت تختي را به عموم شركت‌كنندگان و ورزشكاران تسليت مي‌گويد و درباره نقش اسلام در مبارزه با ظلم و ظلمه صحبت مي‌نمايد و در بخشي از سخناش مي‌گويد:

«... اسلام يك دين انقلابي است و مسلمان بايد انقلابي باشد...»

پس از آن نماينده دانشجويان به سخنراني مي‌پردازد و براي شادي روح تختي يك دقيقه سكوت اعلام مي‌كند.

پس از پايان سخنراني‌وي، حاضرين دست به تظاهرات زده و از ابن‌بابويه به سوي تهران حركت مي‌نمايند.

شعارها كم كم رنگ سياسي و انقلابي مي‌گيرد:

«... ديكتاتور نابود است... استبداد محكوم است

مرگ بر اين ديكتاتور پوسيده

تختي شهيد گشته... تا مرگ قاتلينش از پا نمي‌نشينيم

تختي به تو سوگند كه ما راه توآييم

خميني بت شكن خدا نگهدار تو... بميرد بميرد دشمن خونخوار تو

خميني بت شكن ملت تو را مي‌خواهد

اسراييل نابود است... فلسطين پيروز است

ويت كنگ پيروز است... جانسون نابود است

مسير ما مجلس قلابيه... مسير ما مجلس قانون شكن

سلام بر خميني... درود بر مصدق»

تظاهركنندگان كه به سوي مجلس شوراي ملي پيش مي‌رفتند در ميدان شوش مورد حمله پليس ضدشورش قرار گرفته و زد و خورد وسيعي آغاز مي‌شود. با باتوم و قنداق تفنگ و سرنيزه  مردم بي‌دفاع مورد هجوم و ضرب و جرح واقع مي‌شوند و تعداد بسياري دستگير و تعدادي از دانشجويان نيز ضمن محروم شدن ازتحصيل روانه سربازخانه‌ها مي‌گردند.

دانشجويان دانشگاه تهران، پلي تكنيك و دانشكده بازرگاني به عنوان اعتراض به دستگيري دانشجويان دست به اعتصاب و تظاهرات مي‌زنند.

تظاهرات، دبيرستان‌هاي تهران را نيز دربر مي‌گيرد و دانشگاه تهران و دبيرستان‌هاي مهم مدت سه روز در محاصره پليس واقع مي‌شوند.

در شهرستان‌ها هم دانشجويان دانشگاه‌هاي اصفهان و تبريز و شيراز به پشتيباني از دانشجويان تهران به اعتصاب و تظاهرات دست مي‌زنند.

 

سال‌هاي پس از انقلاب

 

هيچ سندي دال بر طرح، برنامه و يا قصد به قتل رساندن غلامرضا تختي از سوي ساواك و يا ديگر ماموران رژيم شاه از ميان خيل اسناد مكشوفه و محرمانه به دست نمي‌آيد و مجموعه تحقيقات از دوستان و آشنايان و ياران تختي، سرخوردگي و ياس جهان پهلوان را در ماه‌هاي پاياني عمرش بارز مي‌سازد، عدم موفقيت در مسابقات المپيك 1964 توكيو، بايكوتش در ميان ورزشكاران، عزلت گزيني در خانواده و ... برخي از اين نابهنجاري‌هاي رفتاري پيرامون زندگي تختي در 3-2 سال آخر زندگي وي در فيلم «تختي» ساخته بهروز افخمي كه تكميل پروژه ناتمام مرحوم علي حاتمي بود، منعكس شده است.

و هنوز اين سوالات بي‌پاسخ مانده است: آيا واقعا تختي خودكشي كرد؟ آيا به قتل رسيد؟ چرا روزهاي آخر عمرش را به دور از خانواده و به حالت قهر در هتل به سر مي‌برد؟ چرا؟ از دوستانش كناره گرفته بود و چرا رفقايش او را ترك كرده بودند؟ چرا ... چرا... چرا؟

اما مرحوم علي حاتمي در گفت‌و گويي با نگارنده درباره شخصيت جهان پهلوان تختي و قضاوت صحيح و مطلوب راجع به سرنوشتش چنين گفت:

«مطالعه و بررسي شخصيت‌هايي چون غلامرضا تختي در آغاز، كار آساني مي‌نمايد. چرا كه پژوهش در مورد افراد سرشناس معاصر حداقل مدارك و مستندات زنده و تازه‌اي را در دسترس پژوهشگر مي‌گذارد. اما شايد مورد تختي استثنايي و شگفت‌انگيز باشد. جهان پهلوان تختي در ذهن و باور توده‌ها نشانه قهرماني‌ها و پهلواني‌ها بوده. نشاني تختي در قلب مردم در همسايگي پورياي ولي بود و اين باور، اعتراضي بود در مقابل ضدقهرماني‌ها، فسادها و نامردمي‌ها ، مردم اعم از تحصيل كرده و عامي، سخت او را دوست مي‌دارند و اين دوست داشتن نزد مردم با هاله‌هايي از افسانه‌هاي زيبا پوشيده شده. شايد خود جهان پهلوان در آرزوي رسيدن به «تختي مردم» سوخت. اين بچه خجالتي خاني‌آباد به وسيله مردم آرام آرام جهت سكوي پهلواني هل داده شد. تختي بيشتر از «مردم» آموخت كه متواضع باشد، مردمي باشد، پهلوان باشد و در مقابل قهرمانان ساختگي، نمايندگي مردم را در ميادين كشوري و جهاني بر دوش كشد. مرگ تختي نيز داستان شگفتي است. اما آيا چيزي جز باور همگان مردم مي‌تواند صحت داشته باشد؟!»


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥
 

از مطالب زير هم بازديد کنيد :

جیمزباند قمارباز

یک کلیک تا مرگ

...و خدا زن را آفرید

راز 11 سپتامبر 2001

یک مشت فیلم ترسناک

نگاهی به فیلم "مردگان"

 روزی که مردم واقعا ترسیدند

هالیوود در خانه های بدنام متولد شد

 لذت بردن از سالن‌هاي سينما حذف شده است


 
 
سي و هفتمین سال قيصر
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
 

 

 

قیصر، قیصر كه مي‌گفتن اين بود؟!...

 

 

صبح چهارشنبه 10 دي ماه 1348 فيلمي در 13 سينماي تهران به روي پرده رفت كه باعث شد دوره‌اي جديد در تاريخ سينماي ايران آغاز شود. دوره‌اي كه به موج نو در اين سينما معروف شد و آن را تا حدودي از انحصار قارونيسم و تقليدهاي هندي و تركي خارج ساخت.

با فيلم «قيصر» سينماگران جواني در سينماي ايران مطرح شدند كه هركدام قابليت‌ها و توانايي‌هاي قابل بحثي به وجوه ساختاري و محتوايي سينماي ايران بخشيدند. «قيصر» به نوعي سرآغاز تلفيق سينماي هنري با عناصر و فاكتورهاي تجاري بود. سينماي هنري كه تا پيش از «قيصر» در فيلم‌هاي كارگردان‌هايي مانند فرخ غفاري و ابراهيم گلستان و آثاري همچون «گاو» كه با كاربرد سينماي ناب و روش‌هاي زيباشناختي سعي در ارائه تفكرات و ديدگاه‌هاي شبه‌فلسفي داشتند نمود مي‌يافت با فيلم «قيصر» با سينماي موسوم به سينماي بدنه و تماشاگرپسند روز آميخته شد و از همين رو «قيصر» يكي از 4 فيلم پرمخاطب تاريخ سينماي ايران شد.

«قيصر» اولين فيلم سينماي ايران است كه اكثريت طبقه متوسط را براي ديدن فيلم ايراني به داخل سينما كشاند و تقسيم‌بندي طبقاتي تماشاگر فيلم فارسي و فيلم فرنگي را عوض كرد. البته «قيصر» علاوه بر طبقه متوسط، كارگران شهري و روستاييان مهاجر را نيز كه تماشاگران فيلم فارسي هستند، راضي كرد. بنابراين «قيصر» اولين فيلم ايراني است كه مخاطب عام و خاص را به داخل سينما مي‌كشاند. «قيصر» اولين فيلم ايراني در دهه 40 است كه با پايان تلخ مي‌فروشد و پايان فيلم‌هاي فارسي را عوض مي‌كند. «قيصر» اولين فيلم فارسي است كه جغرافياي داستان‌هاي فيلم ايراني را تغيير مي‌دهد. از «قيصر» به بعد محلات پايين و محله‌هاي فقيرنشين، مكان اصلي فيلم‌هاي فارسي مي‌شوند.

«قيصر» اولين فيلم سينماي ايران است كه تماشاگر عام را با مفاهيم و تعابير سياسي آشنا مي‌كند. با «قيصر» قهرمان فيلم فارسي عوض مي‌شود و لمپن عدالت‌خواه به جاي لمپن قضا و قدري به وسيله چاقو با تقدير و سرنوشت مي‌جنگد. باز هم شرايط سياسي-اجتماعي پايان سال‌هاي دهه 40 به فروش «قيصر» كمك مي‌كند. شرايطي كه با رشد طبقه متوسط شهري و افزايش اوقات فراغت و تاثيرات شرايط جهاني و سياسي و مذهبي شدن جامعه قابل ارزيابي است.

 

قيصر

1348

نويسنده فيلمنامه و كارگردان: مسعود كيميايي. مدير فيلمبرداري: مازيار پرتو. موسيقي متن: اسفنديار منفردزاده. عكس: امير نادري. تيتراژ: عباس كيارستمي. تهيه‌كننده: عباس شباويز. محصول آريانا فيلم.

بازيگران: بهروز وثوقي، جمشيد مشايخي، ايران دفتري، پوري بنايي، ناصر ملك‌مطيعي، جلال پيشواييان، سركوب، بهمن مفيد و...

 

خلاصه داستان:

فرمان (ناصر ملك‌مطيعي) به دليل هتك حرمت خواهرش به سراغ برادران آب‌منگل (سركوب، حسن شاهين و جلال پيشواييان) مي‌رود ولي به دست آن‌ها به قتل مي‌رسد. وقتي قيصر (بهروز وثوقي) از سفر مي‌آيد، برادر و خواهرش را كشته مي‌يابد و علي‌رغم خواهش و درخواست مادرش و خان‌دايي (جمشيد مشايخي) خود اقدام به انتقام‌گيري از برادران آب‌منگل كرده و هر 3 نفر را با نقشه قبلي به قتل مي‌رساند. اما پس از قتل آخر، توسط پليس محاصره مي‌شود، در حالي كه خود نيز توسط منصور آب‌منگل زخم خورده است.

 

گزارش توليد

عباس شباويز تهيه‌كننده فيلم «قيصر» تعريف مي‌كند: «اواخر سال 46 يا اوايل سال 47 بود كه يك شب در رستوراني انتهاي خيابان سلطنت‌آباد (پاسداران امروز) شام مي‌خوردم كه بهروز وثوقي، آقاي كيميايي را به من معرفي كرد. آن شب كه او را ديدم درباره سناريوي قيصر صحبت كرد. گويا قبل از آن چند تهيه‌كننده ديگر از جمله ميثاقيه و اخوان‌ها آن را خوانده و رد كرده بودند. اما من در همان برخورد اول، مسعود كيميايي را جوان بسيار خوب و مودبي ديدم و براي فردا دعوتش كردم به استوديو آريانا فيلم، فردا آمد و قصه‌اش را كه در يك كتابچه خطي نوشته بود، برايم خواند. خوشم آمد، ديدم قصه اصيل است، حرف دارد، مسائل سنتي نيز در آن وجود دارد منتها كمي مي‌بايست بر رويش كار مي‌شد... در سناريوي اولي كه مسعود نوشته بود شخصيت فرمان زنده نبود و قصه از قطاري كه قيصر با آن مي‌آمد شروع مي‌شد. من پيشنهاد دادم كه فرمان را زنده‌اش كنيم و ده دقيقه اول بدون حضور بهروز باشد.»

عباس شباويز در آريانا فيلم كه پيش از آن با فيلم «سه ديوانه»‌ (جلال مقدم) كارش را شروع كرده بود، تصميم به تهيه فيلم «قيصر» مي‌گيرد. او با فروش سهم‌هاي هزار ريالي به جمعي از دوستان و دست‌اندركاران سينما و ياري موسسه فيلمكو فيلمز (نندلال هندوجا) سرمايه توليد فيلم را تامين كرد.

بازيگران اصلي فيلم (بهروز وثوقي و پوري بنايي) كه از زمان دستياري كيميايي براي ساموئل خاچيكيان هنگام ساخت فيلم «خداحافظ تهران» مورد نظرش بودند و در فيلم «بيگانه بيا» (نخستين ساخته مسعود كيميايي) وثوقي و جلال پيشواييان بازي كرده بودند، به همين ترتيب انتخاب مي‌شوند.

مدير فيلمبرداري مازيار پرتو، فيلمبردار اولين محصول آريانا فيلم يعني «سه ديوانه» بود و از همين رو مجددا توسط شباويز براي توليد فيلم دوم اين موسسه انتخاب شد. طراحي صحنه و لباس توسط خود كيميايي انجام گرديد و لوكيشن‌هاي فيلم نيز از سوي وي انتخاب شد. فيلمبرداري فيلم بنا بر گفته مازيار پرتو با 33 حلقه نگاتيو و 18 جلسه فيلمبرداري در 25 روز به پايان رسيد. اكثر پلان‌ها در يك برداشت گرفته و در معدود مواردي كه بازيگري ديالوگ خود را فراموش مي‌كرد، اين برداشت به شماره دو هم مي‌رسيد.

 

حواشي توليد

عباس شباويز مي‌گويد كه فيلم «قيصر» هنگام درخواست پروانه نمايش به مدت 6-7 ماه توقيف شد و بعد با دوندگي‌هاي زياد توانستند اجازه نمايش فيلم را بگيرند. در مورد اين‌كه فيلم توسط اداره نمايشات سانسور شد، شباويز در مصاحبه‌اي توضيح مي‌‌دهد: «نه سانسور نشد فقط در مورد صحنه پاياني فيلم گفتند كه پليس بايد قيصر را دستگير كند كه كيميايي با كلوزآپي كه توي قطار به عنوان آخرين پلان از صورت بهروز گرفت (كه پليس در همين لحظه او را مي‌بيند و قيصر لبخندي از سر رضايت و آرامش مي‌زند) فيلم را با شكل خوبي پايان داد...»

اما «قيصر» حواشي پرسروصداي ديگر هم قبل از نمايش داشت از جمله طولاني بودن مدت زمان آن و درآمدن سروصداي برخي عوامل توليد. عباس شباويز تهيه‌كننده فيلم در گفت‌وگويي با نگارنده ماجراي فوق را چنين شرح مي‌دهد: «فيلم قيصر كه توليدش تمام شد، حدود 5/16 پرده شده بود و در نمايش خصوصي صداي همه را درآورد. فيلم خيلي بي‌در و پيكري بود و ريتم بسيار كندي داشت. بهروز 25 درصدي را كه با من شريك بود به هم زد. اسفنديار منفردزاده كه حاضر نشد براي فيلم آهنگ بسازد. كيميايي متاثر شده بود. خلاصه من و اسفنديار منفردزاده و بهروز وثوقي و خود مازيار پرتو نشستيم و فيلم را مونتاژ مجدد كرديم تا شد 14 پرده. باز هم ريتم آن كند بود. با ميثاقيه صحبت كردم. ميثاقيه يك صدابرداري داشت به نام محمدي. او هم فيلم را ديد و گفت هيچ چاره‌اي نيست جز اين‌كه فيلم مجددا مونتاژ شود و 3-4 پرده ديگر كوتاه گردد. من «خاني» را پيشنهاد كردم. خلاصه به اتفاق ميثاقيه و خاني و محمدي رفتيم در اتاق مونتاژ و در را هم بستيم. كار را شروع كرديم و از آخر فيلم، مونتاژ را آغاز نموديم. آخر فيلم همان سكانس قصاب‌خانه بود كه كيميايي با دوربين روي دست و به صورت مستندگونه گرفته بود. مقداري زياد پلان گوشت‌هاي آويزان شده را فيلمبرداري كرده بود و يك، دو سه تا پلان هم تصوير بهروز بود كه از لابلاي گوشت‌ها رد مي‌شد و يك جا هم با «سركوب» برخورد مي‌كرد. بعد ديگر برخوردي نبود و برمي‌گشت و مي‌رفت داخل ريل قطار و بعد به كافه مي‌رفت. اين قسمت را درآورديم و انتهاي فيلم در همان ايستگاه قطار شد. سكانس قصاب‌خانه و كشتارگاه نيز خيلي طولاني بود. آن را هم كوتاه كرديم. خلاصه فيلم شد 5/9 پرده. يعني مجددا 5 پرده و نيم، فيلم كوتاه شد. فيلم را مجددا به نمايش گذاشتيم. منفردزاده  آمد، كيميايي و بهروز وثوقي و همه آمدند و فيلم را ديدند. كيميايي اول ناراحت شد ولي بهروز و اسفنديار و بقيه خيلي خوشحال شدند. بعد هم اسفنديار منفردزاده قرار شد موزيك فيلم را بسازد كه ملودي آن را من پيشنهاد دادم. به او گفتم چيزي بساز كه در مايه‌هاي ضرب زورخانه و اين حرف‌ها باشد. او هم خيلي خوب گرفت و موزيكي ساخت كه هنوز شنيدني است و از آن پس باب موسيقي فيلم جدي در سينماي ايران باز شد. در همان ده دقيقه اول كه ناصر ملك‌مطيعي مي‌آيد با موسيقي روي صحنه، مردم ميخكوب مي‌شوند.»‌

 

تيتراژ «قيصر» و ورود عباس كيارستمي به سينماي ايران

تيتراژ فيلم «قيصر» نخستين تيتراژ رسمي عباس كيارستمي است (تيتراژي كه قبل از آن براي فيلم «وسوسه شيطان» ساخت بدون نام وي و براي آنونس فيلم ديگري توسط برادران اخوان استفاده شد) كه موجب شد كيارستمي وارد عرصه سينماي ايران گردد.

عباس شباويز در همان مصاحبه‌اش قضيه تيتراژ ساختن عباس كيارستمي براي فيلم «قيصر»‌ را چنين تعريف مي‌كند: «كيارستمي كه آن زمان جوان بود بعد از ساخت «قيصر» از در دفتر آريانا فيلم داخل شد و گفت مي‌خواهم كار كنم. گويا قبلا با كيميايي صحبت كرده بود و او گفته بود بايد با تهيه‌كننده حرف بزند. طرحش را برايم توضيح داد و من موافقت كردم. يك روز كه در حياط آريانا فيلم با مازيار پرتو ايستاده بوديم با يك عده به اصطلاح جاهل گردن‌كلفت آمد و گفت يك فيلمبردار به من بدهيد تا از اين‌ها فيلمبرداري كنم. ما همه تعجب كرديم. گفتم از چي اين‌ها مي‌خواهي فيلمبرداري كني، گفت از خال‌كوبي‌هايشان. البته آن‌ها مدام به كيارستمي مي‌گفتند خب بايد كي را بزنيم؟! به پرتو گفتم از صحنه‌هايي كه آقاي كيارستمي مي‌خواهند فيلمبرداري كن. گفت كه من فيلمبرداري نمي‌كنم. اين ديگر چه مسخره‌بازي است. خلاصه يكي از دستياران فيلمبردار استوديو را وادار كردم تا از آن‌چه كيارستمي مورد نظرش است فيلم بگيرد. او هم از بازوهاي خال‌كوبي شده آن‌ها فيلم گرفت و بعد كه كيارستمي پلان‌ها را مونتاژ كرد و آورد، خيلي عالي شده بود. واقعا برق سه‌فاز از ما پريد كه عجب زيبا و قشنگ انتخاب كرده بود. خوب استعداد داشت.»‌

 

اكران و نمايش

فيلم «قيصر» ابتدا در دو اكران خصوصي نمايش داده مي‌شود. يكي از آن‌ها در سالن كوچك بالاي استوديو مولن‌روژ بود و به گفته عباس شباويز حتي دكتر شريعتي را هم براي تماشاي فيلم مي‌آورند.

شباويز مي‌گويد: «من با حاجي‌مانيان از مبارزين فعال رابطه داشتم و حاجي‌مانيان هم با دكتر شريعتي ارتباط داشت. البته منصور مزيناني هم كه فيلمبردار و تهيه‌كننده سينماي ايران است، همشهري دكتر بود و كوشش كرد كيميايي با شريعتي ملاقات كند. خلاصه در همان شب نمايش خصوصي سينما مولن‌روژ (سروش فعلي) مرحوم دكتر شريعتي را آورديم. در تاريكي وارد سالن شد و در تاريكي رفت. در حقيقت بدون اين‌كه كيميايي بداند، سناريوي قيصر را نيز داده بودم او بخواند. همان موقع نظرش اين بود كه اگر اين فيلم درست ساخته شود تنها فيلمي است كه به سيستم «نه» گفته است. بعد از تماشاي فيلم هم خيلي خوشش آمد.»

فيلم «قيصر» از صبح چهارشنبه 10 دي ماه 1348 در سينماهاي مولن‌روژ، ديانا (سپيده فعلي)، مهتاب (شهر قشنگ فعلي)، ركس، ليدو، شهوند، نپتون، هماي، اسكار، اورانوس، پاسارگاد، شرق و به عنوان برنامه افتتاحيه سينما رنگين‌كمان در خيابان شهرستاني ميدان امام حسين به نمايش درآمد.

3 هفته نمايش در اين 13 سينما مبلغ 000/800/1 تومان براي فيلم فروش به ارمغان آورد. «قيصر» در سال 1349 نيز بعد از دريافت جوايز سپاس از صبح چهارشنبه 17 تير ماه مجددا در سينماهاي مولن‌روژ، ديانا، مهتاب، ركس، شهوند، ليدو، نپتون، رنگين‌كمان، ژاله، هماي، اسكار، پاسارگاد، اورانوس، شرق و چرخ فلك به مدت 3 هفته اكران شده و نزديك به 2 ميليون تومان فروش كرد.

«قيصر» با يك حساب تقريبي در اكران اول و دوم تهران 000/600/3 تومان فروخت كه با در نظر گرفتن ميانگين قيمت بليت 3 تومان در آن تاريخ، تعداد يك ميليون و دويست هزار نفر در تهران از فيلم ديدن كردند. جمعيت تهران در آن تاريخ بالاي 3 ميليون نفر بوده است و با توجه به اين ميزان جمعيت در طول يك سال 40 درصد جمعيت تهران فيلم را ديده‌اند.

«قيصر» اكران‌هاي مجدد بسيار داشته است، به روايتي اين فيلم در شيراز، 54 بار اكران شده است. به روايت عباس شباويز،‌ «قيصر» از تاريخ اولين نمايش (10 دي ماه 1348) تا تعطيلي سينماها در آبان 57، مجموعا 200 ميليون تومان فروخته است كه با احتساب ميانگين قيمت بليت در طول 9 سال نمايش خود، بيش از 65 ميليون نفر فيلم «قيصر» را روي پرده سينما ديدند. يك رقم بي‌سابقه و دست‌نيافتني است.

«قيصر» مدت كوتاهي در سال 58 نيز اكران شد و بعد از آن خيلي‌ها بر روي نوار ويديويي فيلم را ديدند كه آمارش از دست خارج است. «قيصر» علاوه بر جوايز جشنواره سپاس، جايزه‌هاي اصلي نخستين جشنواره سينماي ايران (وزارت فرهنگ و هنر) را نيز دريافت كرد.

 

چند نكته

گفته شده ايده اصلي «قيصر» بر اساس فيلم «نوادا اسميت» (هنري هاتاوي) شكل گرفته است خصوصا كه مسعود كيميايي علاقه ويژه‌اي به سينماي آن سال‌هاي آمريكا و فيلمسازاني چون هاتاوي داشته و دارد. اما به‌هرحال قصه آن يك قصه خاص ايراني است و عناصر فرهنگ ايراني در آن مشهود است. عناصري كه در آن سال‌ها به تدريج فراموش مي‌شدند. فريدون جيراني در مقاله‌اي مي‌نويسد: «فيلم قيصر از صبح چهارشنبه 10 دي ماه 48 برابر با اول ژانويه 1970 ميلادي در سينماهاي تهران به نمايش عمومي درآمد. شب اول نمايشش مصادف شد با جشن كريسمس تجمع ايرانيان غرب‌زده در كاباره‌هاي تهران، شبي كه تلويزيون دولتي در برنامه ويژه كريسمس آواز ستاره تلويزيوني بي‌بي‌سي (كلديس مك‌لاد) را پخش كرد. قيصر در چنين شرايطي از مرگ دوراني حرف زد كه ارزش‌هايش آخرين رشته‌اي بود كه جامعه را به زندگي خاص و ناب ايران مي‌پيوست.»

«قيصر» از انتقام و ايستادن در مقابل زور مي‌گفت. از ايستادن در مقابل قلدرهايي كه پليس شاه كاري به كارشان نداشت. «قيصر» اولين فيلمي است كه پليس در آن طرف مثبت نيست و خود فرد است كه به احقاق حقوق پايمال شده‌اش برمي‌خيزد بدون آن‌كه متوسل به قانون آن زمان شود.

اگرچه نفوذ فيلمفارسي در بن و ريشه سينماي ايران چنان بود كه حتي «قيصر» را در امان نگذاشت و در صحنه‌هايي مانند سكانس كافه نفوذ كرد.

برخي صحنه‌ها و ديالوگ‌هاي فيلم قيصر هنوز در اذهان است مانند صحنه‌اي كه فرمان وارد مي‌شود يا قيصر پاشنه‌اش را ور مي‌كشد. (كنايه از يك مثل قديمي ايراني) چنان‌چه وقتي در فيلم «ناصرالدين شاه آكتور سينما» اين صحنه‌ها به نمايش درآمد، تشويق جمعيت حاضر در سالن را به همراه داشت. و همچنين ديالوگ‌هاي ماندگاري مثل: «قيصر كجايي كه داشتو كشتن» يا «فرمون فرمون كه مي‌گفتن اين بود!»

 

 


 
 
"خانه خدا" بر پرده سینما
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥
 

 

 

چهلمين سال  فيلم مستند «خانه خدا»

 

 

 

در سال 1344 براي اولين بار طرح تهيه فيلم مستندي از مراسم حج به اجرا درمي‌آيد. طرح توسط ابوالقاسم رضايي ريخته و قبل از مراسم حج سال 1344 يك گروه فيلمبرداري با حضور فيلمبرداراني همچون نعمت حقيقي و احمد شيرازي عازم مدينه و  مكه مي‌شوند تا در جريان انجام مناسك حج براي نخستين بار به ضبط اعمال اين فرضيه الهي بپردازند.

ابوالقاسم رضايي يكي از دست‌اندركاران موثر سينماي ايران در دهه 40 بود كه علاوه بر تهيه فيلم، موسسه سينمايي «ايران فيلم» را بنياد گذاشت كه يكي از مراكز مهم توليد و دوبله فيلم بود.

اما پروژه ساخت فيلم مستندي از مراسم حج كاري كارستان بود كه شايد تنها براي يكبار فرصت توليد داشت و در آن يكبار هم بايستي سنگ تمام گذارده مي‌شد. به همين دليل ابوالقاسم رضايي در آن سالهايي كه هنوز فيلم رنگي چندان جايي نداشت و هزينه بالايي برمي‌داشت تصميم مي‌گيرد كه فيلم مستند «خانه خدا» را بصورت رنگي تهيه نمايد و از آن رو كه تجربه ساخت فيلم نداشت از جلال مقدم (كه هنوز در آن زمان به جز فيلمنامه‌نويسي و ساخت فيلم تبليغاتي تجربه ساخت فيلم بلند نداشت) به عنوان شاهد پروژه كمك مي‌خواهد.

مرحوم جلال مقدم خود در گفت و گويي با مجله «ستاره سينما» 15 دي ماه 1350 درباره اين تجربه ارزشمندش گفته است: «بعد از فيلم شب قوزي مطالعات من ادامه داشت. مجله‌ها و كتاب‌هاي متعددي را مي‌خواندم و براي خودم عكاسي مي‌كردم. بعدا موقعيتي پيش آمد تا براي دو فيلم مستند، سناريو بنويسم و همچنين فيلم تبليغاتي بسازم. ساختن فيلم‌هاي تبليغاتي مستقيما مرا با تكنيك سينما روبرو كرد. در آن زمان ابوالقاسم رضايي پيشنهاد كرد كه همراه با تيم فيلمبرداري «خانه خدا» حركت كنم و چون او تهيه‌كننده فيلم بود و در ضمن در سفارت ايران در جده و ادارات دولتي عربستان سعودي كار داشت و فيلمش هم كارگردان نداشت، من مجبور بودم كه فيلمبرداران را هدايت كنم. مراحل بعدي اين فيلم، مثل مونتاژ را هم طي كردم، ولي بعدا به تيتر مشاور اكتفا نمودم در حالي كه مايل نبودم اسم كس ديگري هم به عنوان كارگردان ذكر شود. ولي رضايي در نسخه انگليسي فيلم، خود را به عنوان كارگردان هم معرفي كرده بود...»

فيلم مستند «خانه خدا» با فرصت مناسب و منحصر به فردي كه دولت عربستان سعودي و شخص ملك فيصل (پادشاه عربستان) در اختيار ايران مي‌گذارد فيلمبرداري مي‌شود. به همين علت دوربين‌ها به بسياري از نقاط و مكان‌هاي ممنوعه هم راه يافته و از جمله هنگام حضور ملك فيصل در كنار كعبه، از زيارت وي نيز بطور اختصاصي فيلمبرداري شده است. در اين صحنه نكته جالب آن است كه شرطه‌ها و مامورين امنيتي عربستان با شلاق، مردم را از گرد خانه كعبه و مسير ملك فيصل دور مي‌كنند ولي دوربين از فاصله‌اي بسيار نزديك، راه‌پيمايي شاه سعودي را در كادر خود گرفته است.

در فيلم مستند «خانه خدا» تقريبا تمامي مناسك و مراسم حج بطور كامل فيلمبرداري شده و علاوه بر آن به حواشي حضور زائران در منازل مختلف از جمله هنگام وقوف در صحراي عرفات يا رمي جمرات نيز پرداخته شده است.

زماني كه مني از جمعيت زائران مملو مي‌شود و روح زندگي در آن دميده مي‌شود و همچنين هنگامي كه پس از مراسم زائران مني را ترك مي‌كنند و تاكيد دوربين بر خانه‌ها و مكان‌هاي خالي كه تنها باد و خاشاك رهرو آنهاست، حكايت از نگاه فلسفي سازندگان فيلم «خانه خدا» وراي ديدگاه مستندشان دارد كه به نوعي بيانگر مرگ و زندگي و روز رستاخيز به نظر مي‌آيد.

نكته جالب ديگر اين‌‌كه در تيتراژ فيلم، تدوين‌گر ابراهيم گلستان معرفي گرديده است در حالي كه مرحوم جلال مقدم مدعي بود كه خود فيلم را مونتاژ كرده است.

فيلم «خانه خدا» نخستين مستند تاريخ سينماي ايران است كه به اكران عمومي درمي‌آيد و مورد استقبال واقع مي‌شود. سينماهاي آسيا، پاسيفيك، ركس، سعدي، هما، ميامي (تهران امروز)، انيورسال (پارس امروز)، الوند، كيهان، سيلوانا و آستارا از مدت‌ها قبل آگهي نمايش فيلم را با تبليغات خاص پخش مي‌كنند. در بخشي از تبليغاتشان آمده بود: «سينماهايي كه افتخار نمايش فيلم بزرگ خانه خدا را يافته‌اند به منظور بزرگداشت شعائر مقدس دين مبين اسلام در تمام مدت نمايش اين سند بزرگ از پخش هر گونه آگهي‌هاي تجارتي و نمونه‌هاي سينمايي خودداري خواهند كرد و ضمنا سالن انتظارشان نيز منحصرا با عكس‌هاي مراسم حج مزين خواهد شد.»

 

نمايش و اكران:

فيلم مستند «خانه خدا» سرانجام از اول ماه مبارك رمضان 1345 (30 آذرماه) در 11 سينماي تهران به نمايش عمومي درمي‌آيد و نمايش آن بعضا تا دو ماه به طول مي‌انجامد در حالي كه در آن زمان، مدت نمايش اغلب فيلم‌هاي داستاني از دو هفته تجاوز نمي‌كرد.

فيلم مستند «خانه خدا» به زبان انگليسي هم دوبله و به اكثر كشورهاي مسلمان فروخته شد. درواقع اين فيلم نخستين اثر سينماي ايران بود كه در اين حد وسيع به بازارهاي جهاني راه يافت.

سالها بعد (1378) اين فيلم مستند در يك نمايش استثنايي براي اعضاي انجمن منتقدان و نويسندگان سينمايي ايران در معرض قضاوت قرار گرفت و درواقع مطلع يك دوره نمايش كانون فيلم اين انجمن بود.

در اين جلسه ناصر تقوايي به تحليل فيلم پرداخت و از آن به عنوان يك اثر نفيس و گرانقدر در تاريخ سينماي ايران و جهان ياد كرد. وي گفت: «بسياري از هم نسلان من تحت‌تاثير اين فيلم با ساختن آثار مستند درباره مراسم مذهبي مبادرت ورزيدند... تقوايي ادامه داد كه دو اثر مستندش «اربعين» و «مشهد قالي» را تحت تاثير فيلم «خانه خدا» ساخته است.

تقوايي از «خانه خدا» به عنوان پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينماي ايران نام برد كه در مدت زمان كوتاهي علاوه بر جذب مخاطبان ايراني و آشتي طبقات مذهبي با سينما به بازارهاي خارجي هم راه يافت و در كشورهاي مسلمان منطقه، به شدت با استقبال روبرو شد.

ناصر تقوايي فيلم مستند «خانه خدا» را حاصل همكاري مشترك جلال مقدم، ابوالقاسم رضايي و احمد شيرازي دانست.

 

چند نكته:

اما فيلم «خانه خدا» به لحاظ ساختار سينمايي مخالفان و منتقداني هم داشت. از جمله مرحوم بهرام ري‌پور درباره آن در «فيلم و هنر» شماره 119 مورخ 16 دي ماه 1345 نوشت: «... مراسم و تشريفات حج في‌النفسه به قدري چشمگير و هيجان‌آور بوده‌اند كه فيلمبردارها غالبا با عجله و دستپاچگي فقط فرصت عكسبرداري از رويدادها را پيدا كرده و بالطبع در كارشان اثري از مايه‌هاي شخصي به چشم نمي‌خورد. فيلم با صحنه‌هايي از ورود حجاج، از كشورها و نژادهاي مختلف به شهر جده آغاز مي‌شود و از همان ابتدا نقص كلي فيلم كه عبارتست از عدم تعقيب يك ايده و فكر واحد به چشم مي‌خورد. به اين معني كه فيلمساز در خلق يك اثر دكومانتر از سوژه‌اي چنين عظيم و نافذ با فكر و ايده‌اي آماده و حساب شده شروع به كار نكرده و آنچه به عنوان فيلم كامل و مونتاژ شده از مراسم حج باقي مانده، چيزي اضافه بر يك پرسوناژ سينمايي و يا يك فيلم خبري ندارد. با اين تفاوت كه وقايع ضبط شده توسط فيلمبردارها، در مقام يك اجتماع و رويداد بزرگ مذهبي در حد خود طوري ديدني و اعجاب‌آور هستند كه بالضروره هرگونه نقصي را در فيلم از نظر تماشاگر عادي مخفي مي‌دارند...»

 

 

 


 
 
هالیوود در خانه های بدنام متولد شد ...
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥
 

 

 نگاهی به فیلم "کوکب سیاه"

 

 نمی دانم آیا می توان فیلم "کوکب سیاه" را از جمله آثاری دانست که به ریشه های پیدایش و رشد پدیده ای که جندین دهه است ، تحت عنوان "هالیوود" بر سینمای دنیا حاکم شده ، می پردازد؟ همچنانکه فرضا مارتین اسکورسیزی در مجموعه آثارش درباره نیویورک ، علی الخصوص فیلم "دار و دسته نیویورکی" به زمینه و پس زمینه های شکل گیری و توسعه شهری پرداخت که امروزه آن را در هیبت کلان شهر بی در و پیکری با نام "نیویورک" می شناسیم.

فیلم های متعددی در تاریخ سینما حتی توسط خود کمپانی های هالیوود ساخته شده که دوربین را برگردانده اند و به نوعی سرگذشت خویش را در قاب آن قرار داده اند. از "سانست بولوارد" بیلی وایلدر در 1950 تا "بد وزیبا"ی وینسنت مینه لی  در 1953 که هالیوود را عریان و به دور از زرق و برق همیشگی آن سالها ، همچون چشم اندازی از انحطاط و دلمردگی نشان می داد تا دنباله همین فیلم به نام "دو هفته در شهری دیگر" در سال 1962 که حمله ای تند به نظام فیلمسازی هالیوود و تصویری سیاه از تلخ کامی های آن بود و تا "مالهالند درایو" دیوید لینچ در سال 2001 که نمایی تکان دهنده از سیستم مسخ کننده و مخوف تولید در این مرکز سینمای غرب  را خصوصا برای آنها که هوای ستاره شدن در سر دارند و داشتند ، برپرده سینما برد .

نمی دانم آیا جیمز الروی (نویسنده قصه جذاب "محرمانه لس آنجلس") برای نوشتن داستان "کوکب سیاه" تحت تاثیر فیلم یا رمان "کوکب آبی" بوده که توسط ریموند چندلر نوشته شد و در سال 1946 ، جرج مارشال آن را ساخت تا به عنوان یکی از مطرح ترین فیلم نوآرهای تاریخ سینما به ثبت برسد یا اثر مرگ  مادرش بود که چند سال پس از کشته شدن فجیع "الیزابت شورت" مانند وی  به قتل رسید. زنی که مثل الیزابت عاشق بازیگری و ستاره شدن بود. الیزابتی که با جسد مثله شده اش به کوکب سیاه مشهور شد . کوکب سیاهی که موضوع اصلی تازه ترین فیلم "براین دی پالما" (ازفیلمسازان  نسل نو سینمای هالیوود در دهه 70 ) گردیده است . موضوعی که پس از گذشت حدود 60 سال ، هنوز به مثابه سیاه ترین واقعه رازآمیز هالیوود بر جبین آن حک شده و همچنان نامکشوف باقی مانده است.

به نظر نمی آید همه این فیلمنامه ای که با دقت و ظرافت از رمان جیمز الروی اقتباس شده را جاش فریدمن (که قبلا از او فقط فیلمنامه نه چندان قابل قبول "جنگ دنیاها" بیرون آمده) نوشته باشد و قطعا خود براین دی پالما در نوشتن آن دخالت داشته ، چراکه بسیاری از فراز و فرودهای  فیلمنامه ناشی از همان عناصر همیشگی سینمای دی پالماست که در فیلم های قبلی اش نیز تکرار شده است. درواقع جدای از علاقه و تمایل براین دی پالما به فیلم نوآر و آلفرد هیچکاک ، به وضوح می توان موضوع اصلی فیلم قبلی او یعنی "زن فتنه گر" را به عنوان یکی از درونمایه های اصلی "کوکب سیاه" دانست ، همچنین می توان فضای سیاه و مخوف "چشمان مار" یا "بدشانسی" را در تمام صحنه های "هالیوود لند" مشاهده کرد و حتی پارامترهای روایتی صحنه درگیری ایستگاه راه آهن فیلم "تسخیرناپذیران" را در فصل تلاش افسر پلیس"باکی بلیکهرت" برای نجات دوستش گروهبان "لی بلنچارد" کاملا درک نمود.

به هرحال دیری است که براین دی پالما نسبت به هالیوود بدبین شده ، همان هالیوودی که زمانی همراه اسپیلبرگ و کاپولا و جرج لوکاس و مارتین اسکورسیزی ، نونوارش کردند ولی اینک تقریبا قریب به اتفاق آن پنج نفر ، مغضوب جریان فیلمسازی آن شده اند به طوریکه کاپولایش ، دیری است ویوفایندر کارگردانی را به میخ اتاقش آویزان کرده ، لوکاس  مبتکرش ، حتی با قابل قبول ترین قسمت "جنگ ستارگان" تحویل گرفته نشد و جایزه تمشک طلایی هم از بیخ گوشش پرید ، اسکورسیزی جان سخت را هم که سالهاست  بی نتیجه به سالن اسکار می برند و دست خالی بیرون می فرستند و اسپیلبرگ محبوبشان را هم که سال گذشته دربرابر خیلی از نوکیسه های عالم فیلمسازی ، سکه یک پول کردند!!

اما فیلم  "کوکب سیاه" خط و نشانی بسیار جدی بود که دی پالما برای هالیوود کشید  ، به طوریکه عکس العمل شدید آن را به همراه داشت : سالن های سینمای فیلم در عرض 4 هفته به طور بیسابقه ای از حدود 3000 سالن به 300 کاهش یافت ! و نام "کوکب سیاه" از همه جداول فروش هفتگی و ماهانه ، حذف گردید !! امروز اگر به شانس های احتمالی اسکار که در وب سایت "اسکار واچ" به تعداد زیاد و در تمامی رشته ها پیش بینی می شوند ، نگاهی بیندازید ، نام "کوکب سیاه" و عوامل و دست اندرکاران آن را در هیچ یک از پیش بینی ها ملاحظه نمی کنید!!!

از این حواشی که بگذریم ، قصه فیلم "کوکب سیاه" ،  به ماجراهای پیرامون قضیه بسیار بدنام قتل فجیع دختری 22 ساله به نام "الیزابت شورت" می پردازد که به عشق بازیگری و ستاره شدن از سواحل شرقی آمریکا به لس آنجلس آمد ولی طی حادثه مشکوکی در زمین بایری نزدیکی پارکی در جنوب این شهر کشته و قطعه قطعه شد. دو پلیس بخش جنایی لس آنجلس به اسامی دوایت (باکی) بلیکهرت (بابازی جاش هارتنت) و للاند(لی) بلنچارد ( با ایفای نقش ارون اکهارت) به دنبال تغییر و تحولاتی در اداره پلیس این شهر ، مامور پی گیری این قتل شدند ، در حالی که پای دو زن مشکوک و فریبنده دیگر به اسامی "کی لیک" (اسکارلت جوهانسن) که دوست نزدیک "لی بلنچارد" معرفی می شود و "مادلین لینزکوت" (هیلاری سوانک) که سرراه "باکی بلیکهرت" قرار می گیرد. اما هیچیک از این دو زن بی ارتباط با ماجرای قتل "الیزابت شورت" نیستند.

"کوکب سیاه" یک فیلم نوآر کلاسیک به نظر می آید که به شدت آثار برجسته این ژانر در اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 مانند دو فیلم درخشان بیلی وایلدر یعنی "غرامت مضاعف" و "سانست بولوارد" را تداعی می نماید. همه عناصر اصلی نوآر در فیلم رویت می شوند ، اعم از "زن فتنه گر" ، "فضاهای خشن و عبوس" ، "حاکمیت باندهای جنایتکار " ، "پلیس فاسد" و حتی "نریشن پایان ناپذیر" بلیکهرت از ابتدا تا انتهای فیلم که گویی خطاب به دوست و همکار از دست رفته اش ، "لی بلنچارت" است. خصوصا که گویا یکی از منابع الهام جیمز الروی ، رمان ریموند چندلر (یکی از دو پلیسی نویسی که اساسا پدیده رمان و فیلم نوآر را وابسته به آثار آنها می دانند)بوده است.  اما آنچه "کوکب سیاه" را نسبت به سایر نوآرهای کلاسیک برتر می سازد و در واقع می توان گفت آنچه جیمز الروی و جاش فریدمن و براین دی پالما به ژانر نوآر افزوده اند ، نگاهی است که فیلم به پایان تراژیک و تلخ دلباختگان   سینما  و دنیای ستارگان در هالیوود دارد. بسیار فراتر از در هم ریختگی زندگی "نورما دزموند" در "سانست بولوارد" ، غم انگیزتر از مرگ در انزوای امثال "دانلد اوکانر" و "مری پیکفورد" و "جودی گارلند" و تکان دهنده تر از راز قتل های نامکشوف "مریلین مونرو" و "بروس لی"  و ...

به واقع تراژدی "الیزابت شورت" (یکی از هزاران عشق بازیگری که به سراب معروفیت و ستاره شدن ، راهی سرزمین به اصطلاح رویاها شد) سیاه تر از همه آنها می نمایاند.البته  نه آن تراژدی که در جسد تکه تکه شده اش ، روح آدمی را خراش می دهد ، بلکه آن قطعه فیلم های ظاهرا تست بازیگری که قدم به قدم ویران شدن وی را به تصویر می کشند و کنیبالیسم فردی که پشت دوربین گویی روح و جسم قربانی روبرویش را می بلعد ، القاء می کنند. پس بی جهت نیست که "لی بلنچارت" نمی تواند آنها را تحمل کند و با خشونت اتاق نمایش این فیلم ها را ترک می کند و یا در آخرین صحنه رویارویی "باکی بلیکهرت" با "مادلین" ، علیرغم همه تمایل و علاقه اش به وی ، با یک گلوله خلاصش می کند.

ترتیب قرار گرفتن فیلم های تست بازیگری "الیزابت شورت" ، در میان سایر فصل های فیلم "کوکب سیاه" ، کاملا با هوشمندی و در جهت خط سیر ویرانگرانه قصه پیش می رود ، آنچنانکه بقیه کاراکترهای اصلی نیز اینچنین جلو کشیده می شوند : لی" آنچنان در مسئله قتل "الیزابت" غرق شده که قضیه حق السکوت بگیری اش از "امت لینزکوت" (پدر مادلین و از سردمداران پشت پرده هالیوود) برای کتمان سرنخ های قتل کوکب سیاه ، را کاملا برای خود توجیه کرده تا اینکه در یک سرازیری اخلاقی به آن میدان معامله  برسد و بر روی حوض مرگ ، سقوط آزاد نماید . یا مسیری که "باکی" حداقل برای نابودی آمال و آرزوهایش طی می کند و همینطور "رامونا" همسر روانپریش "امت لینزکوت" که سرانجام در حضور شوهر و دخترش و تهدیدات "باکی" ، به آسانی و با یک خداحافظی فانتزی ، بوسیله شلیک یک گلوله  مغز خود را به روی پرده های گرانقیمت سالن ورودی قصر لینزکوت می پاشد و...

در نخستین حلقه های فیلم های تست بازیگری الیزابت شورت ، وی ازعلائقش می گوید و به وضوح سعی دارد خود را خوشحال و راضی نشان دهد ، در حالی که در عمق صورتش ، غم پنهانی هویداست. در حلقه های بعدی ، شاهدیم که به به نحوه بیان دیالوگ هایش ایراد گرفته می شود و سپس او را به عنوان آزمایش شخصیتی ، به عجز و لابه و التماس در مقابل دوربین وامی دارند ...در آخرین حلقه های فیلمی که از تست بازیگری الیزابت شورت رویت می شود (در حالی که باکی  با تاسف مشغول تماشای آنهاست) ، ویران شدن کامل الیزابت را مشاهده می کنیم که زانوانش را در بغل گرفته در حالی که پارگی جوراب هایش کاملا مشخص است (به نشانه گسیخته  شدن روح و روانش  ؟)و در موقعیتی که رد اشک های خاموش او  بر صورتش پیداست ،  از عشق و آرزوهایش می گوید و انتظاری که همچنان برای بازگشت تنها امیدش تحمل می کند. در حالی که آن امید و عشق  در یک حادثه هواپیما در سالهای جنگ ، سوخته است!

اما حلقه ای دیگر از این فیلم ها وجود دارد که گوشه های پنهان و مخوف هالیوود را در مقابل چشمان پلیس جنایی لس آنجلس و البته ما می گشاید. در یکی از این حلقه ها ، الیزابت را مجبور می کنند تا در مقابل دوربین سینما ، در فیلمی پورنو ، ایفای نقش کند و ما تنها چهره له شده وی را به عنوان نشانه ای از  روح خرد شده و تحقیر گشته اش می بینیم.

در واقع در اینجا "کوکب سیاه" از نوآر کلاسیک عبور کرده و به نوعی نئو نوآر می رسد که شاید پرداختن به آن در زمان چندلر و وایلدر و هاکس و امثال آنها امکان پذیر نبوده است. همچنانکه گفته می شود کمپانی پارامونت آخر همان فیلم "کوکب آبی" را هم تغییر داد تا قاتل روانی فیلم ، یک تفنگدار نیروی دریایی آمریکا جلوه ننماید!

از فصل یاد شده ، فیلم به باب دیگری از  سیاهی هایی که تا آن لحظه نشان داده بود ، وارد می شود . ورطه ای که شاید اصلی ترین مسئله مورد نظر دی پالما بوده و آن را مهم ترازقضیه کوکب سیاه و ورای آنچه جیمز الروی و جاش فریدمن ، عمده می کند ، دانسته است.

براین دی پالما ، در ریشه های تولد تولید فیلم در هالیوود ، به صنعت فیلم پورنو اشاره می نماید که همواره یکی از دهشتناک ترین گرداب های نابودی روح انسان معاصر  به شمار آمده و دی پالما و فیلمنامه نویسش در "کوکب سیاه" آن را به غایت تاثیرگذار و تکان دهنده به تصویر کشیده اند. تکان دهنده تر از آنچه جوئل شوماخر در فیلم "هشت میلیمتری" نشان داده بود.

پدیده رشد و توسعه تولید فیلم پورنو در هالیوود (که براساس آمارهای ثبت  شده ، سالانه میلیاردها دلار به جیب سردمداران کمپانی های فیلمسازی در آمریکا وارد می کند) از آن قسم سوژه هایی به نظر می آید  که به ندرت در فیلم های غربی مورد توجه واقع شده است. و در موارد معدودی از این نوع سوژه ها که در کادر دوربین قرار گرفته است ، به شکلی رندانه توسط مافیای پخش فیلم در آمریکا که نبض هزاران سالن نمایش فیلم در این کشور  را در دست دارد ، از چرخه اکران حذف شده است!! از جمله اتفاقی که در مورد نمایش عمومی همین فیلم "کوکب سیاه" افتاد.

در فیلم "کوکب سیاه" ، یک اشراف زاده اسکاتلندی به نام "امت لینزکوت" که از بنیانگذاران و قدرتمندان پشت پرده هالیوود به حساب می آید ، سرنخ تولید فیلم های پورنو را در دست دارد. وی که به قول خودش قدمای سینما همچون  "مک سنت" را به هالیوود معرفی کرده ، در زمینی کنار "لانگ بیچ" کالیفرنیا و در زیر تابلوی معروف هالیوود ، "هالیوود لند" را بنیان می گذارد که مرکز معرفی هنرپیشه ها و ستاره های جدید به عالم سینماست. به این ترتیب جوانان بسیاری که از گوشه و کنار آمریکا به سودای ستاره شدن راهی "هالیوود لند" شدند ،  در باتلاق صنعت فیلم های پورنو گرفتار آمدند. چنانچه همین امروز عکس ها و فیلم های پورنوی متعددی از هنرپیشه ها و ستارگان مشهور و به ظاهر اخلاقی امروز هالیوود در سطح دنیا و حتی برروی وب سایت های اینترنتی موجود است که نشانه ای دیگر از عمق دنائت و سقوط اخلاقی گردانندگان این به ظاهر آرمان شهر سینمایی دنیاست. این درحالی است که علیرغم تمامی پرده دری های انسانی ، هنوز تولید و خرید و فروش اینگونه آثار در آمریکا ، ممنوعیت قانونی داشته و جزای آن جریمه و زندان است ولی هر سال میلیونها حلقه سی دی و دی وی دی از این نوع فیلم ها در شهرهای آمریکا به فرورش می رسد و به سایر کشورها نیز صادر می شود. جالب است که صنعت فیلم پورنو را سومین صنعت آمریکا (پس از صنایع اسلحه سازی و فیلمسازی) به لحاظ درآمد خالص توصیف کرده اند.

در فیلم"کوکب سیاه"نام"امت لینزکوت" با  عنوان تشکر ویژه در تیتراژ پایانی فیلم های غیراخلاقی به چشم می خورد و از همین جاست که "باکی" به وی شک می کند ، خصوصا که "مادلین" پیش از این گفته بود ، پدرش باعث و بانی" هالیوود لند" بوده و این آدرس ،  "باکی" را به کلبه ها و خانه های متروک "هالیوود لند" در "لانگ بیچ"     می کشاند تا دکور صحنه هایی که در فیلم های پورنو "الیزابت شورت"  وجود داشت را به عینه مشاهده نماید.

وجود خون بر در و دیوار و تخت های اتاق های متروک "هالیوود لند" ، آن مکان را بیش از آنچه به نظر می رسید ، مخوف و به مانند شکنجه گاههای قرون وسطایی تصویر می کند .

"کوکب سیاه" علاوه بر عناصر ژانر نوآر از ساختاری معمایی هم برخوردار است. از همان ابتدا قتل "الیزابت شورت" در پرده ای از ابهام قرار می گیرد. پازلی پیچیده در برابر تماشاگر و البته پلیس جنایی لس آنجلس باز می شود که از میان زوج "باکی" و "لی" ، این آخری زودتر قضیه را گرفته و در می یابد که سرنخ ماجرا به "امت لینزکوت" و دار و دسته اش می رسد. همین ماجرا ،  وی را که از عمق فساد در پلیس لس آنجلس باخبر است ، وادار می سازد تا به جای اعلام خبر کشف ماجرا به اداره پلیس ، شروع به باج گیری از"امت" نماید. اما باکی قدم به قدم به دنبال کشف ماجرا است . در واقع او در اینجا گویی کاراگاه"فیلیپ مارلو"ی چندلر است که  از "خواب بزرگ" هاوارد هاکس به میان ماجرا می آید تا از کشاکش شرایط نابسامان جامعه لس آنجلس و فساد پلیس شهر و هالیوودی که علاقمندانش را به مسلخ می برد ، نه تنها راز قتل "الیزابت شورت" که اسرار خانه "امت لینزکوت" و "هالیوود لند" را برملا سازد .

فساد پلیس در فصل های مختلف فیلم خودنمایی می کند ، از همان اوایل قصه که انحرافات شغلی  رییس اداره پلیس باعث می شود تا مدتی "باکی" از کار در اداره به حالت تعلیق درآید و سپس خود "باکی" در مهمانی شب سال نو ، "لی" را در کنار یکی از روسای باند قاچاق شهر می بیند و بعد متوجه رابطه" لی" با "باکستر فیچ" (یکی دیگر از خلافکاران) می گردد که در آن جنگ و جدال سخت و کشته شدن چند نفر از جمله باکستر و  دوست دخترش ، سود خویش برده و تا اینکه سرانجام  پول های مشکوک را در خانه "کی لیک" و زیر سینک ظرفشویی اش می یابد. البته پول هایی که نتیجه بند و بست پلیس با باکستر نبوده بلکه بابت حق السکوت "امت لینزکوت" به خانه مشترک" لی" و "کی" راه یافته است تا به قول "لی" فقط با آن خانه ای بزرگتر تهیه کنند!!

اما "کی لیک" مرموز ترین شخصیت ماجرای کوکب سیاه است. شخصیتی که حتی تا پایان فیلم مکشوف نمی شود. کاراکتری که همان خصوصیات ظاهری زن فتنه گر آثار نوآر کلاسیک را دارا است: موهای بلوند ، ظاهری فریبنده و پول ...اما رفتارش بسیار با حرکات ظاهری زنان فتنه گر فیلم های معروف نوآر مانند "باربرا استانویک" در "غرامت مضاعف" و یا "نورما دزموند" در "سانست بولوارد" متفاوت است به این معنی که از فریبکاری و فتنه گری ظاهری آنها نشانی ندارد و حتی بسیار از آن سلوک متکبرانه آنان دور است. اما برعکس وی" مادلین لینزکوت" اگرچه موی بلوند ندارد ولی بیشتر به امثال "استانویک" نزدیک می نمایاند و خصوصا که مانند "نورما دزموند" عامل قتل "لی بلنچارد" هم هست . از ارتباط این دو چیزی نشان داده نمی شود مگر انکه وقتی "کی" به اصطلاح مچ "باکی" را در خانه "مادلین" گرفته ، در حالی که به مادلین اشاره می کند در جمله ای خطاب به "باکی"  می گوید :" او شبیه همان دختر مرده است. چقدر تو بیماری؟!"

محتوای جمله فوق حکایت از رابطه ای مابین "کی" و "مادلین" دارد ، خصوصا که در ماجرای قرار مرگ "لی بلنچارت" ، هم "بابی دوایت" مورد علاقه " کی" ، حاضر است و هم "جرجی تیلدن" ،  دستیار و دوست  همیشگی "امت لینزکوت" که در جریان قتل الیزابت شورت هم دست داشته است.

ولی در حالی که همه اسرار "مادلین" را "باکی بلیکهرت" در سکانس ماقبل آخر بیرون می ریزد ، اما راز "کی لیک" همچنان سربه مهرمی ماند ، حتی برای خود "باکی". اگرچه می داند او رابطه بسیار نزدیک و مشکوکی با "بابی دوایت" (خلافکار  با سابقه دیگری در لس آنجلس) داشته ، به طوریکه حروف اول اسمش را بر پوست "کی" خالکوبی کرده است و خود "کی" هم گویا هنوز چنان  دلبستگی به "بابی دوایت" دارد که "باکی بلیکهرت" را به اسم "دوایت" (یکی از اسامی دوران کودکی اش) می خواند. اما هیچ نشانه ای مبنی بر دست داشتن "کی لیک" در هیچکدام از آن خلافکاری های دیده نمی شود به جز همان کتمان نمودن پولی که "لی بلنچارت" از امت لینزکوت باج گرفته بود. مگر در  آخرین سکانس فیلم که باکی به هنگام ورود به خانه کی (همان که در آخرین نریشن خود می گوید ، تنها تکیه گاهش است ) ناگهان در نظرش ، جسد قطعه قطعه شده الیزابت شورت را برروی محوطه چمن مقابل خانه می بیند. آیا دی پالما می خواهد با این نشانه ، تماشاگرش را به راز کی لیک هم آگاه سازد؟ (همچنانکه پل ورهافن در صحنه آخر فیلم عریزه اصلی نویسنده داستان های جنایی اش را افشاء می کند.)

اما لس آنجلس جیمز الروی و جاش فریدمن و براین دی پالما در کوکب سیاه هم شهری پر از جنحه و جنایت است و آکنده از فساد و تباهی . شروع فیلم با صحنه برخورد خشونت آمیز پلیس و سربازان نیروی دریایی با مردان  شورشی لس آنجلس است که تمام شهر را تا کوچه پس کوچه هایش دربر گرفته است. سپس به مسابقات مشت زنی کشیده می شویم که "لی بلنچارت" و "باکی بلیکهرت" تحت عناوین آقای فایر و آقای آیس دو رقیب سرسخت در این مسابقات عنوان می شوند. خشونت عریان این فصل در صحنه ای  عیان تر است  که با مشت سهمگین آقای فایر ، در نمایی درشت دندان ها  و خون دهان آقای آیس برروی کاغذ حاوی نام دو مسابقه دهنده ،  پاشیده می شود. پس از آن موضوع فردی به میان می آید که کودکان را مورد تجاوز قرار می داده و سپس به قتل می رسانده و البته ماجرای وی در خلافکاری دیگری که هر دو پلیس بخش جنایی لس آنجلس ، درگیرش شده اند ، گم می شود . دوربین ویلموش زیگموند (فیلمبردار کهنه کار سینما که سالها بود از عرصه فیلمبرداری کنار بود) از روی کمینی که دو افسر پلیس مذکور برای خلافکاران گذاشته اند و ساختمان هایی در جنوب لس آنجلس ،  کرین آپ می کند و در عمق خود در حاشیه پارکی ، زنی را نشان می دهد که در حال دویدن ، فریاد کمک سر داده است و سپس در برگشت دوربین به سمت دیگر محله فوق ، "باکستر فیچ"از سردمداران قاچاق در لس آنجلس را می بینیم که همراه دوستش ، به آرامی وارد کمین پلیس شده و سپس در درگیری مسلحانه ، هر دو نفر به قتل می رسند. در همان صحنه است که طرف دیگرش جسد مثله شده الیزابت شورت افتاده و پلیس و خبرنگاران به طرفش هجوم می برند و...

به راستی چه تصویری گویا تر از آنچه در بالا آمد ، در عرض چند دقیقه می تواند لس آنجلس اواخر دهه 40 را اینچنین خوفناک و آلوده نشان دهد . حتی آلوده تر از شیکاگوی دهه 20 و 30 که "الیوت نس" در هر کوی و برزنش با مافیای "آل کاپون" و"تونی کامونته" و "سزار ریکو"  رودررو بود .

در حالی که در گوشه و کنار شهر ، کودکان و زنان بیگناه به قتل می رسند، هراس گذر از قصر" امت لینزکوت" نیز کمتر از خانه های متروک و ترسناک هالیوود لند نیست . در بدو ورود "باکی" به این خانه  ، با هشدار نامفهوم مادلین مواجه هستیم و سپس  با جسم تاکسیدرمی شده پلوتو (همان سگ محبوب کارتون های دیزنی؟) که با گلوله "امت" و یا دوست نزدیکش کشته شده است . صحبت های مشکوک "امت" ، ظاهر نمایی "مادلین" ، چهره زیرکانه خواهرش و حرکات عصبی "رامونا لینزکوت" ، همه و همه بر آن فضای مشکوک هراسناک می افزایند. خانه ای که مکان طرح ریزی برای قربانی کردن  داوطلبان بازیگری و ستاره شدن در سینما است و نقشه کشیدن برای قتل آنها که در مقابل این سیاهکاری ، معترضند . خانه ای که با آن خانه های فساد و فحشاء "هالیوود لند" تنها در شکل ظاهری متفاوت است. خانه ای که ستون ها و لوسترهایش برای اعتراف به گناه فرو می ریزند . گناهانی که همه افراد آن خانه اشرافی را در برگرفته از بانویی که با دوست شوهرش رابطه نامشروع داشته و تنها دختر خانه یعنی" مادلین" نتیجه همان رابطه است تا  شوهری که در قبال آن رابطه نامشروع همسرش ، از دوست خود امتیازاتی در تولید فیلم پورنو دریافت داشته  و تا خودکشی شوک آوری که در کنار تمامی این گناهان انجام می گیرد . اما همه این فجایع بردامن  اهالی آن شهر گناه ، گردی نمی نشاند ،همچون  زلزله ای که در صحنه ای از فیلم رویت می شود و انگار برای اهالی اش عادی و معمولی است ، آنچنانکه " لی "در پاسخ دوستی که در حال مکالمه تلفنی با وی است ، می گوید :" چیزی نبود ، فقط یک زلزله بود!!"

هالیوود در سالهای پس از جنگ در  چنین شهر ناهمگون و پریشان و  خانه های بدنامی پا گرفت و رشد کرد. اگر اسکورسیزی در فیلم "دار و دسته نیویورکی" می گوید که "نیویورک در خیابان ها متولد شد" ، شاید دی پالما و همکاران فیلمنامه نویسش نیز در "کوکب سیاه" خواسته اند بگویند که "هالیوود در  خانه ها و محله های بدنام متولد شد!!"

 

 

 

  

 


 
 
در جستجوی فیلم ترسناک ...
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥
 

آسیب شناسی سینمای ایران – ژانرهای گمشده (۱)

 

 

 

شاید یکی از علل سربسته ماندن بحران سینمای ایران (که به قول دوستی از فرط تکرار خود به یک بحران بدل شده است!) محصور شدن آن در گونه یا گونه هایی خاص از فیلم باشد. با یک نگاه اجمالی می توان دریافت که در سالهای پس از انقلاب ، هر زمان این سینما در محدوده بسته یک یا چند نوع فیلم گرفتار شده و سوژه های تکراری آن را آماج حملات خود قرار داده است. زمان های معدودی در طی این سالها می توان یافت که شاهد تولید گونه های مختلف فیلم بوده ایم. خصوصا در سالهای اخیر که این محدودیت گونه ای بیشتر رویت شده و در نتیجه مخاطبان آن را نیز محدودتر ساخته است.

اما گونه هایی از سینما وجود دارد که به دلائل مختلف اساسا در سینمای ایران تجربه نشده و یا کمتر مورد توجه قرار گرفته است. گونه هایی که می توان به آن" ژانرهای گمشده سینمای ایران" اطلاق نمود. از این دسته ، "ژانر وحشت" یکی از مهجورترین ژانرهای سینما در ایران به شمار می آید . ژانری که در تاریخ سینمای جهان همواره از پرفروش ترین و پرمخاطب ترین گونه های سینمایی بوده و تا امروز کمترین هفته ای است که فیلمی از این ژانر برپرده سینماهای دنیا نقش نبندد و تماشاگران زیادی را به خود جلب ننماید. البته بی توجهی به سینمای وحشت یا سینمای هراس مربوط به سینمای بعد از انقلاب نبوده ،  بلکه در کلیت تاریخ سینمای ایران ریشه دارد. به این معنی که تحقیق و جستجو برای  این نوع آثار در تاریخ سینمای ما ، حاصلی جز دو سه فیلم ندارد.

در واقع در سینمای پیش از انقلاب با درنظر گرفتن عناصر سینمای هراس ، تنها می توان به فیلم "وامپیر ، زن خون آشام" ساخته مصطفی اسکویی  در سال  1346( بدون توجه به نقاط ضعف مفرطش)  اشاره کرد  و بس! اگرچه عده ای برخی فیلم های ساموئل خاچیکیان (مانند "ضربت" و "فریاد نیمه شب" و" یک قدم تا مرگ" ) را در زمره فیلم های ترسناک به شمار می آورند ولی به نظر می آید ،  این تلقی مشابه همان اشتباهی است که در مورد سینمای هیچکاک صورت گرفته است . در حالی که برخلاف این برداشت  سینمای این دو سینماگر (البته هر یک در جایگاه خود) بیشتر واجد عناصر آثار تعلیق آمیز و جنایی – معمایی هستند تا نشانه های سینمای هراس  . در میان فیلم های ساموئل خاچیکیان شاید تنهاها بتوان فیلم "دلهره" را تا حدی در یکی از زیرگونه های سینمای هراس محسوب نمود .

در این زمینه در سینمای پس از انقلاب هم به فیلم "شب بیست و نهم " ساخته حمید رخشانی برمی خوریم که سالها در گرفت و گیر ممیزی قرار داشت تا عاقبت قضیه "آل در شب اول زایمان" آن به توطئه ای معمولی تبدیل شد و همچنین "خوابگاه دختران" به کارگردانی محمد حسین لطیفی که دو سال قبل اکران شد ولی  علاوه بر عدم افشای ترسناک بودن فیلم تا زمان اکران ، تهیه کننده آن  حتی در تبلیغات هم  از به کاربردن لفظ فیلم وحشت پرهیز نموده و عکس های تبلیغی آن را از صحنه های به ظاهر شادش در آورده بود. نکته جالب آنکه بسیاری از تماشاگران ، با ناباوری در هنگام تماشای  فیلم متوجه می شدند که "خوابگاه دختران" در واقع یک فیلم از سینمای هراس است و برخی به همین دلیل با اعتراض سالن را ترک می کردند! همچنانکه برخی از مخاطبان فیلم های وحشت نیز  هنگامی که دریافتند چنین فیلمی از دستشان در رفته ، معترض شدند!! علیرغم همه این موضوعات فیلم "خوابگاه دختران" از پرفروشترین فیلم های سال گردید و امید می رفت سالهای بعد به دنبال آن فیلم هایی دیگر در این ژانر جلوی دوربین برود ولی چنین اتفاقی نیفتاد. نکته قابل توجه اینکه وقتی موضوع تبلیغات نامناسب فیلم را با تهیه کننده آن در میان گذاشتم ، وی ترس از عدم اکران آن را مطرح می کرد و حتی گفت که همین ترس باعث شد در ترسناک کردن صحنه ها کمال امساک را به کار ببندند.

البته سالها بنا به قانون نانوشته ای ، سینماگران از پرداختن به موضوعات ماورایی اعم از روح و جن و بازگشت مردگان و امسال آن منع می شدند. حتی در پایان روح بازی فیلمی همچون روز فرشته فقط آن را یک شوخی قلمداد کردند . به همین شکل در تلویزیون هم  فیلم هایی از این دست ، راهی به آنتن نداشتند. اما چندین سال است که در ماه مبارک رمضان سریال هایی با موضوعات ماورایی پخش می شوند ؛  از جمله اشاره به تصویر عالم برزخ در سریال "کمکم کن" ، حضور شیطان در سریال "او یک فرشته بود" و تجسم وحشتناک گناهان در سریال "آخرین گناه" از این قسم به حساب می آید.، همچنین شاهد بازگشت ارواح در برخی از مجموعه ها مانند "روح مهربان" بودیم. به نظرمی آید اینک مدتهاست این مسئله (آنهم به نوعی افراطی) حل شده است. چنانچه فیلم های ترسناک و ماورایی به وفور و بدون توجه به تبعات و حتی درجه بندی سنی آنها  (که اغلب برای کودکان و نوجوانان منع شده اند) متاسفانه در پربیننده ترین ساعات پخش شده و باعث برانگیختن اعتراضاتی هم گردیده است. علاوه برآن هم اکنون به طور هفتگی در برنامه ای تحت عنوان "سینما ماوراء" برخی فیلم هایی  از این نوع روی آنتن می روند . شاید چند سال پیش حیرت می کردیم فیلم هایی همچون "دیگران" یا "حلقه" و یا "موهبت الهی" را برصفحه تلویزیون می دیدیم ولی امروز انواع و اقسام فیلم های وحشت نه فقط از تلویزیون بلکه از سوی شبکه رسمی ویدئویی کشور در فروشگاههای عرضه محصولات فرهنگی ، علنا ارائه می گردند و به نظر می آید که دیگر آن موانع قبلی در راه ساخت این گونه آثار وجود ندارد.

اما چرا چنین فیلم هایی که می تواند مخاطبان بسیاری را جذب سینماها گرداند و خیلی از مشکلات این سینما را حل نماید ، ساخته نمی شوند؟ چرا سینماگران رغبتی به اینگونه موضوعات نشان نمی دهند؟ چرا مسئولین سینمایی برای جذب طیف وسیعتری از تماشاگران سعی در تشویق فیلمسازان به ساخت آثار متنوع ندارند؟

به نظر می آید ریشه قضیه همچنان در عدم تخصص پایه های تولید و شکل گیری فیلم باشد ؛ یعنی در تهیه کنندگان و مدیریت سینمای ایران . تهیه کنندگانی که برخی شان اساسا سررشته ای از عالم تولید فیلم استاندارد ندارند و مدیریتی که می خواهد به هرحال چرخ سینمای ایران بچرخد و بس!

سینمای هراس آنچنانکه امروز در دنیا اتفاق می افتد ، می تواند ورای سرگرمی، انتقال دهنده بسیاری از پیام ها و نکات و اندیشه ها باشد. همچنانکه سینمای آن طرف آبها برای القاء برخی افکارشان از سینما هراس و وحشت سود فراوانی عاید خود می کنند  ، سینماگران ما هم می توانند برای تبادل اندیشه های انسانی و اسلامی و اخلاقی از آن بهره بگیرند. خصوصا که ما  در حکایات و روایات  دینی و مذهبی و همچنین در قصه ها و افسانه های کهن خود ، سوژه های اریژینال متعددی برای ساخت فیلم های ترسناک و ماورایی داریم که می تواند آنها را اساسا با مشابهات خارجی متفاوت گرداند. موضوعاتی درباره جن و روح و عالم برزخ و شیطان (که بعضا هم مورد استفاده واقع شده) و قصه هایی درباره دیوها و غول ها (که حتی سینمای غرب به اشکال دیگر به نام خود و با آمیختن به فرهنگ خود آنها را مورد استفاده قرار داده است) که از دل آنها فیلم های بسیار جذاب و عمیقی بیرون می آید.

چگونه است که سینمای غرب با استفاده از روایات و حکایات مذهبی ما ، فیلم هایی مثل "روح" (جری زوکر) و "چه رویاهایی که می آیند" (وینسنت وارد) و "هفت" و "باشگاه مبارزه" (هر دو از دیوید فینچر) می سازد، آنوقت ما که خود به لحاظ مذهبی به آن روایات و حکایات نزدیکتر بوده و سالهاست  ادعای اعتقاد بدانها را داریم ، آن فیلم ها را با افتخار نشان می دهیم! و بعد هم از رویشان "روز فرشته" و "آخرین گناه" را کپی می کنیم و تازه سرمان را هم بالا می گیریم که فیلم ماورایی و معنا گرا ساختیم ؟!!

چرا سینمای ما جرات پرداختن به موضوعاتی همچون آنچه در سریال های "کمکم کن" و" او یک فرشته بود" و "روح مهربان" روایت شد را ندارد"؟ سریال هایی که به دلیل تازگی و بداعت موضوعی ، مخاطبان کثیری را جذب کرد و  مانند آنها(البته منطبق بر مدیوم هنر هفتم و با امکانات و قدرت تصویری بیشتر ) می تواند درهای تازه ای بر روی سینمای بحران زده ما باز نماید. باور کنید چنان موضوعاتی ،  تنها در ماه مبارک رمضان مناسبت ندارد و برای تمامی فصول سال توجیه پذیر است .

سوژه های درباره کیفر گناه و فریب شیطان و توجه به عالم آخرت ،  تنها جهت گذران اوقات پس از افطار جذاب نیست ، بلکه در همه روزها و تمامی زمان ها به خصوص در سالن های سینما می تواند اوقات فراغت سینماروها را از توجه به قصه ها و داستان های سطحی و نخ نما شده "آتش بسی" فراتر برده و به مسائل جدی تری معطوف دارد تا سینما هم بنا به رسالت اصلی اش در لابلای سرگرمی ها ، هشداری باشد برای مرگ و آخرتی که عنقریب همه را در خواهد ربود.

مشاهده می فرمایید که سینمای غرب و کمپانی های هالیوودی علیرغم همه غفلت پراکنی هایشان برای تبلیغ اعتقادات سردمداران خود و جذب افراد به آنها ،  از هیچ یک از موضوعات ماورایی گریزان نیستند و با انواع و اقسام آثاری همچون "طالع نحس" و "کنستانتین" و "پایان روزها" و امثال آن ، مخاطبانشان را از آنچه در کتابهای دینی شان آمده می ترسانند  و به پناه گرفتن در سایه اهداف همان کتب فرامی خوانند ولی ما مدعیان اسلام و شیعه دست روی دست گذارده و فقط برای محصولات آنها کف می زنیم!!!

 

 


 
 
به بهانه بیست و یکمین فیلم جیمزباند سینما :کازينو رويال
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳۸٥
 

جیمزباند قمارباز

اکران عمومی "کازینو رویال" یعنی  بیست و یکمین فیلم جیمزباند با حضور هفتمین بازیگری که در کسوت مامور 007 در می آید ، بهانه ای است تا به یکی از پردنباله ترین کاراکترهای سینمایی بپردازیم. کاراکتری که در سالهای اوج جنگ سرد توسط "یان فلیمینگ" خلق شد و پس از آن توسط سینمای هالیوود ، قهرمان  فیلم های مختلف گردید و  در واقع تا زمانی که این شخصیت سوپر قهرمان توسط بازیگران و هنرپیشه های مختلف  در دوربین کمپانی های هالیوود جای نگرفت ، جیمزباند نشد !

جیمزباند در سالهایی بر پرده سینماهای جهان نقش بست که آمریکا ، دکترین لشکر کشی به کشورهای دور دست برای رقابت با قطب مقابلش یعنی شوروی را به تازگی آغاز کرده بود و پس از اینکه بالاخره پس از تلاش فراوان نتوانست حکومت طرفدار شوروی فیدل کاسترو را در کوبا یعنی بیخ گوش خود ، سرنگون سازد، تازه دریافت که او هم بایستی بیخ گوش رقیب ، پایگاهی داشته باشد که موی دماغش شود. و از اینجا بود که پس از  شکست مفتضحانه فرانسویان در "دین بین فو" ویتنام ، برروی این کشور کوچک آسیای جنوب شرقی زوم کرد. سالهای آغازین دهه 60 ، سالهایی بود که  نظامیان آمریکایی  به بهانه های مختلف تحت عنوان کمک های امدادی و یا مبلغ مذهبی به ویتنام  سرازیر میشدند. (گوشه ای از این شیوه امپریالیستی را 4 سال پیش فیلیپ نویس براساس رمانی از گراهام گرین در فیلم "آمریکایی آرام" به تصویر کشید) و در نوامبر 1965 ، نخستین جنگ ارتش آمریکا علیه مردم ویتنام تحت عنوان "نبرد برای آزادی" انجام گرفت .(که این داستان را نیز می توان در فیلم "ما سرباز بودیم" رندال والاس دید ). اما این ها چه ربطی به جیمزباند دارد؟

 می توان گفت در آن سالهای اوج جاسوس بازی که حتی استاد هیچکاک هم فیلم "پرده پاره" را در همین باره ساخت ، مخلوقی به نام جیمزباند می توانست سمبل همه آمال و آرزوهای تحقق نیافته آمریکاییان برای غلبه جاسوسی بر رقیب سرسخت خود باشد و در عین حال توجیهی برای حضور فاجعه بار در ویتنام که ای جهانیان ببینید آمریکا برای آزادی و نجات بشر از دیکتاتوری چه کارها که نمی کند و چه قهرمان هایی که به میدان نمی فرستد!!(اگرچه جیمزباند در اصل مامور مخفی انگلیس بود ولی در فیلم های مذکور کاملا آمریکاییزه شد!) و هنوز هم در این فیلم ها ، صحبت از جنگ سرد است.(در آخرین صحنه حضور "ام" در فیلم "کازینو رویال" ، وی پس از مکالمه با جیمزباند می گوید: "من جنگ سرد را باختم.") ،

شاید کمتر شخصیت و کاراکتری در تاریخ سینما باشد که 20 دنباله پیدا کرده باشد و اینکه این دنباله ها به دلیل استقبال مردم و خواست تماشاگر یعنی فروش فوق العاده ، ساخته شده باشد ، جز خوش خیالی و ساده انگاری به نظر نمی آید. اگرچه به دلیل ساخت خوب ، برخی فیلم های اولیه جیمزباند که "شان کانری" نقش مامور 007 را ایفا می کرد ، مورد استقبال نسبی قرار گرفتند ولی دلیل فوق می تواند تنها برای 2-3 دنباله اول قانع کننده باشد . این در حالی است که  نگاهی به آمار فروش فیلم های جیمزباند نشان می دهد ،  فیلم های دهه 70 این سری از موفقیت چندانی برخوردار نبوده و تولیدات دهه 80 آن که با حضور بازیگرانی همچون  جرج لازنبی و راجر مور و تیموتی دالتون همراه شد ، بعضا شکست های تجاری سنگینی برای کمپانی های سازنده به بار آوردند ولی ساخت این سری فیلم ها همچنان ادامه یافت! (در همان دهه 80 علیرغم شکست های فوق،  5 فیلم جیمزباند جلوی دوربین رفت . به خاطر بیاوریم دهه 80 نقطه اوج سیاست ریگان برای وارد آوردن ضربات آخر بر پیکر در حال فروپاشی اتحاد شوروی بود). 

 پرفروش ترین فیلم های جیمزباند که مربوط به دوره بازی "پیرس برازنان" می شود ، در مقام های 58 ، 97 و 98 لیست پرفروشترین فیلم های تاریخ سینما قرار دارند و حتی آثار غیر تجاری و مستقلی مانند "عروسی پر ریخت و پاش یونانی من" یا فیلم های غیر جذابی مثل "نشانه ها" و یا کمدی های متوسطی همچون "ملاقات با فاکرها" از این پرفروش ترین جیمزباندها بالاتر ایستاده اند!! اما بازهم جیمزباند ساخته شده است!! و البته همین جیمزباند اخیر هم که تبلیغات  "را کنار بزند و در مقام اول لیست happy feet فراوانی برروی آن صورت گرفت ، نتوانست حتی   کارتون معمولی" پرفروش های هفته قرار بگیرد و عجالتا دو هفته است که به لحاظ فروش به یک انیمیشن می بازد!!!

اما داستان فیلم اخیر براساس نخستین قصه جیمزباند ، بازسازی تنها فیلم طنزآمیز این سری  محسوب می شود که در سال 1967 به همین نام ساخته شد و  "دیوید نیون" نقش یک جیمزباند بازنشسته را در آن بازی می کرد و  پسر برادرش به نام جیمی باند(با بازی وودی آلن)  به اصطلاح می خواست زیرآب او را بزند! ولی در این دومین ساخته مارتین کمپبل از مجموعه جیمزباند(بعد از "چشم طلایی" در سال 1995) آن داستان کمدی بنا به شرایط روز بازهم به قضیه مبارزه با تروریسم ارتباط یافته که دیگر این روزها در محافل آمریکایی ها هم تقش درآمده است. اخیرا در سمینار بین المللی "جنگ در خاورمیانه " که در مونترال کانادا برگزار شد ، خانم "فرانسیس نمه" نماینده سازمان جهانی اتحاد برای آزادی ، طی سخنانی درباره تروریسم مورد ادعای آمریکا گفت :" جنگ برعليه تروريسم بهانه اي براي گرايشات نژادپرستانه، تبعيضات مذهبي و انواع ظلم و سرکوب ها و کشتار بي گناهان شده است. حالا ديگر حتي حمله اسراييل به فلسطين تحت نام مبارزه با تروريسم توجيه مي شود. به بهانه دفاع از آزادي و دمکراسي حتي در کشور دمکراتيک کانادا ما شاهد گذراندن قوانين جديدي هستيم که هرروز بيشتر آزادي هاي اساسي مردم را پايمال مي کند. به بهانه امنيت، تلفن ها شنود مي شوند و حقوق پناهنده ها و مهاجران ناديده گرفته مي شوند، جرات حرف زدن و اعتراض از مسلمانان کانادا گرفته شده، بودجه کشور که بايد صرف رفاه مردم شود صرف عمليات امنيتي و جاسوسي و نظامي مي شود.

برژینسکی ، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر ، رییس جمهور سابق آمریکا  هم در قسمتی از کتاب اخیرش به نام "انتخاب : رهبری جهانی یا سلطه برجهان" در توضیح علت علم شدن پرچم "مبارزه با تروریسم " توسط دولت جرج بوش پسر می نویسد :" از خاتمه جنگ‌سرد به بعد انتقاد اروپايي‌ها از امريكا به‌عنوان يك گاو وحشي بزرگ در بازار روابط بين‌المللي فراگيرتر و گسترده‌تر شد. از ميان رفتن تهديد شوروي طرح اين انتقاد را تا حدودي خالي از خطر ساخته، درحالي‌كه اتحاد تدريجي اقتصادي اروپا، تضاد منافع اقتصادي دوسوي آتلانتيك را برجسته نموده است... اين نكته بسيار مهم است كه امريكا چگونه اهداف محوري سلطه خود را براي خود جهان تعريف مي‌نمايد. اين تعريف بايد ناظر بر چالش‌هاي استراتژيك اساسي باشد كه امريكا با آن رو‌به‌روست و قصد دارد جهان را عليه آن بسيج نمايد... تروريسم با تعريفي مبهم كه منفك از هرگونه شرايط منطقه‌اي طرح می شود ، هدفي است كه بايد با تشكيل ائتلاف‌هاي موقت با شركاي همفكر كه در نگراني خود نسبت به تروريسم به‌عنوان مهم‌ترين چالش امنيتي عصر ما، با امريكا شريك هستند، به آن حمله‌ور شد. تمركز اوليه روي مبارزه با تروريسم در كوتاه‌مدت از لحاظ سياسي موجب جلب توجه افكارعمومي خواهد شد. با ترسيم چهره‌‌اي شيطاني از يك دشمن ناشناس و بهره‌برداري از ترس‌هاي مبهم موجود مي‌توان حمايت عمومي را به سمت اين امر جلب نمود. اما به‌عنوان يك استراتژي بلندمدت اين شيوه چندان قانع‌كننده نيست و موجب بروز تفرقه در سطح بين‌المللي خواهد شد." اینچنین است که در فیلم هایی همچون "کازینو رویال" ، سازمانی به عنوان سازمان جهانی تروریسم عنوان می شود و قهرمان مبارزه با آن هم کسی جز جیمزباند نیست. اما اینکه تا چه حد این قصه بافی صحت دارد را از خلال همین فیلم "کازینو رویال" می توان دریافت. در این فیلم ، گویا آقای باند با هدایت "ام" معروف ( که دو سه فیلمی نقشش را جودی دنچ بازی می کند ) میخواهد   پولی را که قرار است یک بانکدار ، طی قماری سنگین در کازینو رویال ببرد و به سازمان جهانی تروریست ها کمک کند را با همان بازی از وی ببرد!

 در این ماجرا طبق معمول بازهم داستان 11 سپتامبر به میان می آید و بازهم تروریستی می خواهد ، هواپیماهای مسافری را مورد حمله قرار دهد که جیمزباند با جانفشانی به شدت خالی بندانه !! وی را ناکار می سازد!!!به هرحال به قول معروف "خالی بندی" از مهمترین عناصر فیلم های جیمزباند است که در هر قسمت به فراخور تفاوت دارد. فی المثل در شروع فیلم "چشم طلایی" ، ایشان از یک ارتفاع بلند سقوط آزاد می نمایند تا در ارتفاعی پایین تر دستشان را به هواپیمای بدون سرنشینی که در حال پرواز است ، گیر بدهند!!!! در همین فیلم "کازینو رویال" هم مامور 007 پس از یک تعقیب و گریز طولانی از صعب العبورترین موانع و درگیری حتی برروی جراثقال های غول پیکر (که به راحتی ار فرازشان پایین می پرد) در محدوده سفارت  یک کشور آفریقایی گرد و خاکی به پا می کند ویک تنه ، یک لشکر مسلح را از پای در می آورد تا رابط سازمان جهانی تروریسم !! را با شخص مورد نظرش پیدا کند . اشکال ندارد ، سینما مکان خالی بندی است ولی نه در این حد و اندازه !! 

به نظر می آید واقعیت کاراکتر جیمزباند که فرزند نامشروع دو فرهنگ جاسوس پرور انگلیس و نظامی گری آمریکا ، محسوب می شود  را جان بورمن به خوبی در فیلم "خیاط پاناما"(2001) به تصویر کشید : فیلمی براساس داستان جان لوکاره که قبلا نیز قصه فیلم قابل تامل "جاسوسی که از سردسیر آمد" (مارتین ریت) را نوشته بود. در فیلم "خیاط پاناما" که از قضا پیرس برازنان یعنی آخرین جیمزباند در آن بازی می کرد(انگار که برازنان به خاطر بازی در این فیلم و فیلم دیگری به نام "ماتادور" در سال گذشته که نقش یک تروریست آمریکایی را بازی می کرد ، تنبیه شد و برای همیشه افتخار نقش جیمزباند را از دست داد!!) دو مامور بی بند و بار اطلاعاتی غرب که به دلیل رسوایی های اخلاقی به پاناما تبعید شده اند ، برای گذران زندگی خود ، خبرهای دروغینی را از فروش کانال پاناما به چین و فعالیت گروههای زیرزمینی کمونیست برای در دست گرفتن قدرت  و قطع نفوذ آمریکا در این منطقه استراتژیک ، به لندن مخابره می کنند ، به طوریکه همه سازمان های عریض و طویل جاسوسی غرب سر کار می روند و کشورهای پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) را وادار می سازند تا به کانال پاناما ، لشکر کشی کنند!! در حالی که همه این ماجراها فقط از انگیزه  سرکیسه کردن سازمان های اطلاعاتی غرب توسط این دو مامور ورشکسته نشات می گرفت !! نکته جالب اینکه یکی از این دو مامور به نام "اندی ازنرد" ( بابازی جناب برازنان) دقیقا همان خصوصیات و ویژگی های جیمزباند (مثل زن باره گی و افراط در مصرف سیگار و الکل) را در شکلی بسیار شلخته و مضحکه آمیز با خود حمل می کند.