مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥
 

معرفی 7 فیلم روز جهان

 

 

 

عصر یخی : نقطه ذوب

Ice Age: The Meltdown

 

قسمت دوم "عصر یخی" دیگر کریس وج را به عنوان کارگردان به همراه ندارد و این بار دستیار او هم در قسمت اول این کارتون و هم در ساخت کارتون "روبات ها" یعنی کارلوس سالدانا (از گردانندگان کمپانی بلو اسکای که تولید قسمت اول را هم برعهده داشت)  ، "مانی" و "سید" و "دیه گو" (همان قهرمان های قسمت اول ) را در زمانی به تصویر می کشد که حرارت کره زمین بالا رفته و یخ ها در حال آب شدن هستند ، به عبارت دیگر دوران یخبندان در حال اتمام است و باید این دوستان مکان دیگری برای زندگی انتخاب کنند چراکه عنقریب کوههای یخی آب شده و تمامی خشکی ها در زیر آب فرو می روند.

فیلمنامه نویسان این قسمت گری سالو و پیتر گالک هستند که 5 سال پیش هر دو نفر فیلمنامه "شوالیه سیاه" را نوشته بودند  و 6 سال پیش هم هر دو در فیلم "من ، خودم و آیرین" به نقش پلیس های متل ایفای نقش کردند.

قسمت دوم عصر یخی اگرچه به خاطر وجود ماموت غول پیکری که فکر می کند آخرین بازمانده نسل خود است و بازیگوشی های سید ، همچنان قابل دیدن است ، اما به هیچوجه آن تر و تازگی قسمت اول را ندارد و دچار سندرم دنباله سازی ها گردیده. دیگر از آن چالش های بین مانی و سید از یک طرف و دیه گو از طرف دیگر برای دراختیار گرفتن نوزاد آدم خبری نیست و دیه گو یعنی همان جانوری که به نظر اجداد ببر به نظر می آید از یک عنصر فرصت طلب و در عین حال مغرور قسمت اول به شخصیتی منفعل و بی خاصیت بدل شده است ، ضمن اینکه کلیت وقایع نیز در سایه جفت پیدا کردن مانی کم رنگ شده و فضای فانتزی کار تحت تاثیر ملودرامی تکراری و کلیشه ای ضایع شده است. اگرچه بعضی شوخی ها مثل تعقیب آشنای آن موجود سنجاب مانند به دنبال یک دانه گیاهی ، همچنان در فصل های مختلف اثر حداقل به عنوان یک زنگ تفریح جالب توجه است.

اگر قسمت اول عصر یخی خصوصا زوج مانی و سید ، کارتون شرک و زوج غول سبز رنگ و خر پرحرف را به یاد می آورد ، این قسمت دوم و آن جفت یابی "مانی" بیشتر یادآور "شیرشاه" است و زوج پیداکردن جناب جانشین سلطان حیوانات.

اما گرم شدن زمین شاید تنها موضوع به روز این کارتون باشد که علیرغم حکایتش از اعصار دور کره زمین ، معضلی مبتلابه امروز زندگی برروی کره خاکی را مطرح می سازد.

 

 

بدون ترس

Fearless

 

رانی یو تایوانی ، فیلمساز تازه کاری در هالیوود نیست و آثار متعددی را تاکنون ساخته از جمله : فردی علیه جیسن (2003) ، فرمول 51 (2001) ، عروس چاکی (1999) و ... که جملگی فیلم های غیرقابل بحثی هستند و بیشتر طبق فرمول های سرگرمی ساز کهنه هالیوود ساخته شده اند که مخاطب از همان اول همه چیز را حدس

 می زند. همچنانکه در همین فیلم "نترس" هم با جت لی همراه شده تا یک موضوع به شدت دستمالی شده را به فیلم درآورد.

یک استاد ورزش های رزمی که قصد دارد براساس رویایی ، افسانه قهرمانی پدرش را زنده کند ، در طی مبارزاتش رقیب خود را به قتل می رساند و در اثر انتقام رفقای رقیب ، زن و فرزندش را از دست می دهد. سرخورده از زندگی ، شهر خود را ترک و به محل دور افتاده ای می رود که کسی او را نمی شناسد و در آن محل به برنج کاری و کشاورزی می پردازد تا اینکه پس از سالها دوباره به موطنش بازمی گردد و... آخر کار را حتما حدس زده اید. اگر هم حدس نزدید چندان مهم نیست ، چون چیزی از دست نداده اید.

کل فیلم گویا فقط به خاطر چند صحنه زد و خورد و درگیری جت لی با هم آوردهایش ساخته شده که ارزش دراماتیک چندانی در آن به چشم نمی خورد.

 

 

 

 

 

اقدام شکست خورده

Failure to Launch

 

سومین کار" تام دی "در هزاره جدید بعد از "ظهر شانگهای"(2000)  و "وقت نمایش"(2002) که واقعا یک  کمدی رمانتیک شکست خورده است با شرکت متیو مکاناهی که دیگر از آن نقش های بافکر تر در "آمیستاد" خارج شده و بیشتر خود را در غالب برادران ویلسن می بیند و سارا جسیکا پارکر که به شدت احساس جنیفر آنیستن میکند!!

فیلم آشکارا اثری فرانسوی به نام "تان گای" (2001) را مورد تقلید قرار داده که همین دوسال پیش هم در جشنواره فجر خودمان به نمایش درآمد. خانواده ای به این نتیجه می رسند که بالاخره بایستی  برای پسر دم بختشان فکری بکنند و یا به قول معروف از خانه بیرونش کنند و به سر خانه و زندگی خودش بفرستند. منتها در فیلم "تان گای" خود پسر از نقشه باخبر شده و بوسیله پاتک هایی ، پدر و مادرش را سرکار می گذارد و ماجراهای کمیکی بوجود می آورد اما در این فیلم تقلیدی ، آن فضای خنده دار به ماجرایی لوس و بی خاصیت  بدل شده که به زور باید آن را تا آخر تعقیب کنی .

اما گویا این فیلم "هیچ" اگرچه سال گذشته جزو آشغال های آخر سال به حساب آمد ، اما جریان ساز شد و امسال یکی دو فیلم شبیه آن دیدیم از جمله همین فیلم که در آن خانم جسیکا پارکر نقش دلال محبت را بازی می کند و طبق معمول فیلم های از این دست( که می توان در جا 20 -30 شبیه آن را نام برد) عاشق سوژه شده و البته طی یکی از آبکی ترین فصل های تاریخ سینما دل خوری هایش از او را کنار گذاشته و آشتی می کند.

و این ماجرای فوق تکراری از دو فیلمنامه نویس اثر که قبلا فقط کار تلویزیونی انجام داده اند و حالا می خواهند در سینما سری توی سرها در بیاورند ، بعید نبود.  

متاسفانه نقش کتی بیتس هم ( که پس از مدتها دوباره او را در فیلمی می بینیم) مثل آخرین نقش هایی است که چارلتن هستن به عنوان بازیگر حاشیه ای (مثلا در فیلم "شهر و روستا" ) ایفا کرد و تنها برباد دهنده  اعتبار سابق اوست .

 

وایولت فوق العاده (فرابنفش)

Ultraviolet

 

یکی دیگر از فیلم های اجق وجقی به سبک و سیاق "الکترا" و "کنستانتین" و "دنیای زیرزمینی" و "ون هلسینگ" و ... که دنیایی مغشوش از خون آشام ها و نسل های عجیب و غریب مولود آزمایش های ناقص علمی را به تصویر می کشد .

اما فیلم "فرا بنفش" بیشتر دو فیلم "کیفر"  از آندری بارتکویک و "ایون فلاکس" باشرکت شارلیز ترون را تداعی می کند که در آن فیلم ها هم آزمایش های علمی به جای نتیجه مطلوب منجر به پدیدآمدن موجودات خطرناکی شده بود.

در این فیلم هم خانم میلا یوویچ (متخصص از در و دیوار بالا رفتن که گویی در فیلم "شیطان ساکن: آخرالزمان" خودش راسا همه کارهای دشوار را به جای بدلش انجام داده بود) یکی از موجوداتی تکامل یافته بشر است که با نوعی ویروس خون آشامی برای مقاومت و سرعت بیشتر ، به اشتباه به خون آشام بدل  شده اند. با ازدیاد این نسل به تدریج خطر از بین رفتن نسل بشر پیش آمده و همینطور یک جنگ انفصال بین انسان ها  و این نسل تغییر یافته .

به هرحال سرکرده انسانها که در فیلم دیکتاتوری بدنام است سعی دارد نسل بشر را از این موجودات خون آشام حفظ نماید و پسری 9 ساله را که گویا با همان ویروس خون دوستی تغییر یافته ، دستور به کشتن می دهد اما اولترا وایولت در مقابلش می ایستد و برای نجات جان پسر بچه زمین و زمان را به هم می ریزد.

نویسنده وکارگردان فیلم "کورت ویمر" است که قبلا او را بیشتر به نام فیلمنامه نویس می شناختیم ، اگرچه فیلمی به کارگردانی اش هم به خاطر داریم به نام "تعادل" که 3 سال پیش در جشنواره فیلم فجر و سپس در یکی دو سالن سینما هم اکران شد. اما به هرحال فیلمنامه هایش مشهورتر هستند مثل :"استخدام" باشرکت آل پاچینو ، "ماجرای تامس کراون" که نورمن جویسن ساخت و "گوی" به کارگردانی بری لوینسن.

"اولترا وایولت " نسبت به فیلم های مشابه اش یک سر و گردن پایین تر است ! و البته خالی بندی های خانم میلایوویچ بیشتر!! آنچنان که  دیگر بروس لی و نیو فیلم ماتریکس حتی انگشت کوچکش هم نمی شوند !!!

 

 16 بلوک

16 Blocks

 

فیلمی از ریچارد دانر ، فیلمساز پرکار 4 دهه 60 و 70  و 80 و 90 ( که در دهه های  60  و 70 بیشتر تلویزیونی بود و تقریبا  در  ساخت اغلب  سریال های به یادماندنی آن سالها نقش داشت مانند "مرد شش میلیون دلاری" ، "فراری" ، "مردی از آنکل" ، "جزیره گیلیگان" ، "غرب وحشی وحشی" ، "کانن" ، "خیابان های سانفرانسیسکو" ، "کوجک"  و ... با فیلم های "طالع نحس" و "سوپرمن"  در همان دهه 70 در سینما هم معروف شد ) که در این 8 سال اخیر سومین فیلمش بعد از "اسلحه مرگبار 4" و "خط زمانی" محسوب می شود،  این بار با نویسنده ای تازه کار باز هم به سراغ موضوع تکراری پلیس فاسد رفته که تقریبا از دهه 70 با فیلم "سرپیکو " سیدنی لومت به جریان اصلی سینمای آمریکا راه یافت.

ماجرای پلیسی وظیفه شناس (بابازی نسبتا متفاوت بروس ویلیس که با سیبیل و چهره ای خسته و درهم شکسته به خوبی نقش یک پلیس سرخورده در حال بازنشستگی را ایفا می کند) که قرار است یک شاهد سیاهپوست را به دادگاهی ببرد که ساختمانش فقط 16 بلوک تا اداره پلیس فاصله دارد. اما همکارانش در اداره پلیس نیویورک ( که دیوید مورس نقش رییس شان را برعهده دارد) از این شاهد دلخوشی ندارند و گویا قرار است بخشی از خلافکاری هایشان توسط  او در دادگاه افشاء شود. پس  سعی در از بین بردنش  دارند  اما پلیس وظیفه شناس در مقابلشان می ایستد و ماجرا مثل " سلولی" و "محرمانه لس آنجلس" به افشا شدن پلیس فاسد منجر می گردد.

فیلمی خوش ساخت است اما همانطور که گفتم موضوعی تکراری دارد به علاوه الهاماتی از فیلم های  "سرعت" و "جان سخت" و البته  سری "اسلحه مرگبار"  نصیبش شده است. .

شخصا براین باورم که در مجموع ریچارد دانر در سریال سازی تلویزیونی موفق تر بوده تا در سینما که اغلب ساخته هایش به نوعی دست چندم بوده است ، مثل :"ماوریک " .

 

 

سارقان

Bandidas

 

یک فیلم دیگر از کمپانی لوک بسون فرانسوی(اروپا) که این بار خودش هم در نوشتن فیلمنامه با یکی از پایدارترین  همکارانش (رابرت مارک کیمن دکترای مطالعات آمریکایی از دانشگاه پنسیلوانیا که  از فیلم "عنصر پنجم " برای بسون فیلمنامه نوشت تا فیلم های "ترانسپورتر" ) شریک بوده است. در واقع حضور لوک بسون در این فیلم اهمیت بیشتری دارد تا دو کارگردان تازه کارش اسپان ساندبرگ و جوچیم رونینگ .

حضور دو ستاره مکزیکی امروز سینمای آمریکا یعنی "سلما هایک" و "پنه لوپه کروز" در نقش کابوی های هفت تیرکش که بانک می زنند و قطار سرقت می کنند تا انتقام خون پدرانشان را بگیرند ، بخوبی کلیشه ای بودن قصه  را روشن می نماید که مخلوطی از چند فیلم مشابه مثل "کت بالو" و "حماسه جو کوچیکه" است  ، بخصوص  فیلم "اسطوره فرانچی کینگ" که تقریبا زوج برژیت باردو و کلودیا کاردیناله آن ، الهام بخش مستقیم سلما هایک و پنه لوپه کروز با همان دلقک بازی ها و سبکسری ها به نظر می آیند . یعنی همانطور که کریستین ژاک در "اسطوره فرانچی کینگ" از وجود باردو و کاردیناله دهه 70 در واقع برای ساخته شدن فیلمش سوء استفاده کرده بود ، لوک بسون هم برای ساخت "راهزنان" احتمالا به جز بازی این دو هنرپیشه مکزیکی هیچ اندیشه و فکر دیگری نداشته است ! یعنی از قضیه سوءاستفاده هم یکی دو قدم بیشتر !!

واقعا فیلم غیر از این ، هیچ چیز دیگری ندارد که آنهم با لوس بازی های این دو علیا مخدره بعضی مواقع به آدم احساس اشمئزاز می دهد. از لوک بسون که بدترین فیلم های کمپانی اش همین دو قسمت "ترانسپورتر" بود ، اصلا تهیه چنین فیلمی انتظار نمی رفت.

 

 

 شماره شانس سلوین

Lucky Number Slevin

 

از جمله فیلم های به سبک و سیاق آثار دیوید لینچ که همین چندی پیش افتتاحیه جشنواره فیلم های مستقل ساندنس بود. یک کارگردان اسکاتلندی به نام پال مک گویگان که فیلم معروفش "ویکر پارک" (2003) است با یک دوجین هنرپیشه معروف امروز سینما از :بروس ویلیس و مورگان فریمن و بن کینگزلی گرفته تا لوسی لیو و جاش هارتنت و حتی دنی آیلو که فقط در یک صحنه کوتاه ظاهر می شود و یک داستان پیچیده از جیسن سیملویک اثر نسبتا قابل توجهی درست می کند که دیگر برای سینمای امروز که پیچش های داستانی و گذر زمانی در آن رواج بی حد و حصری یافته ، کمی کهنه می زند.

اشتباه گرفتن شخصی به نام سلوین (با بازی جاش هارتنت) جای کس دیگری به نام نیک باعث می شود که وی در بین دو باند گنگستری شهر به سرکردگی ربی (بن کینگزلی) و باس( مورگان فریمن) گرفتار شود به این بهانه که قاتل پسران آنها را می شناسد . در این میان گنگستر دیگری با نام آقای گود کت (بروس ویلیس) هم سایه به سایه آنها را تعقیب می کند و همسایه ای به اسم لیندسی(لوسی لیو) هم کمی مشکوک می زند تا اینکه معلوم می شود پدر سلوین که زمانی برنده مسابقه شرط بندی اسب دوانی شده بوده  به همراه مادرش توسط این دو سرکرده گنگسترها به قتل رسیده اند و او که در آن زمان پسر 7-8 ساله ای بوده با لطف آقای گودمن از مردن رهایی یافته و حالا به تقطه انتقام خود رسیده است .

در این دو سه سال این دومین بار است که بن کینگزلی در فیلمی بوسیله کیسه پلاستیکی خفه می شود ! (بار اول در فیلم "خانه ای از شن ومه " بود که در واقع خود کشی کرد !!).

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥
 

به بهانه سالگرد شهادت مرتضی آوینی

 

سید مرتضی آوینی:

 

هیچکاک استاد مطلق کارگردانان سینما است

 

 

سید مرتضی آوینی اگرچه فارغ التحصیل رشته معماری دانشکده هنرهای زیبا بود اما بیشتر به " سینما" علاقمند بود تا هنرهای دیگر و از همین رو وی اساسا یک سینماگر به تمام معنا شد ، چه به لحاظ عملی و چه از نظر تئوریک.

فیلم ها و مجموعه های مستند آوینی بخصوص مجموعه "روایت فتح" به عنوان یکی از درخشانترین مستند های تاریخ سینمای ایران حتی از سوی محافل و کارشناسان سینمایی معتبر بین المللی مورد ستایش واقع گردید. نوشتن دهها مقاله و مطلب ارزشمند  تئوریک سینمایی در نشریات و مطبوعات و همچنین تالیف کتابهایی در این باب و تدریس در دانشکده های سینما  گویای احاطه سید مرتضی آوینی بر ابعاد مختلف مقوله سینما بود و اینکه او سینما را با دانشی در سطوح بسیار تخصصی می نگریست و در همین حال به سینمای آوانگارد به معنای فیلم ساختن برای جماعت محدودی به نام روشنفکر معتقد نبود و تماشاگر عام را اساس سینما می دانست . فیلم های بدون هویت فرهنگ و سنت ایرانی را متعلق به این آب و خاک و سرزمین محسوب نمی نمود و اصل توفیق اساتید بزرگ تاریخ سینما را بهره گیری آنها از فرهنگ و ارزش های بومی شان براساس زبان سینما به شمار می آورد.اما  نکته مهم سینما را جذابیت آن می دانست بدون آنکه در ورطه ابتذال بیفتد به این مفهوم که در عرصه های سطحی نگری و ساده اندیشی وارد شده و مخاطبش را کم شعور و ناآگاه بپندارد. آوینی خود در یکی از نوشته هایش در مورد سینما و جذلبیت های آن می نویسد:" فيلم اگر جاذبه نداشته باشد، فيلم نيست. آيا اين سخن همان همه كه مشهور است، بديهي است؟
پر روشن است كه تا اين نسبت بين فيلم و تماشاگر برقرار نشود، اصلاً مفهوم فيلم و سينما محقق نمي‌گردد: تماشاگر بايد تسليم جاذبه‌ي فيلم شود، چرا كه او با پاي اختيار آمده است و اگر در اين دام نيفتد، مي‌رود. اگر فيلم جاذبه نداشته باشد، تماشاگري پيدا نمي‌كند و فيلم بدون تماشاگر، يعني هيچ. پولي كه براي بليت پرداخت مي‌شود نيز تأييدي است بر همين توقع… و اصلاً شك كردن در اين امر، شك كردن در مشهورات و مقبولات عام است. طبيعت زندگي بشر نيز با اين اقتضا همراه است كه مردم از آنان كه در مشهورات شك مي‌كنند، خوششان نيايد."

نگاه سید مرتضی آوینی به سینمای مطلوب یعنی سینمایی که جذاب باشد ولی در دام ابتذال نیفتد را می توان از لیست فیلم های برگزیده اش در تاریخ سینما که در فصلنامه سوره شماره 4 درج گردید ، دریافت ، مجموعه فیلم هایی که اولا هر یک در مفهوم واقعی خود از بیان سینمایی بهره برده اند و ثانیا دارای هویت ملی سازندگانشان می باشند و ثالثا از جذابیت های لازم برخوردار بوده و مورد توجه تماشاگر عام و خاص واقع گردیده و به هیچ وجه در دام ابتذال تعریف شده نیافتاده اند:

سرگیجه(آلفرد هیچکاک) ، جویندگان(جان فورد) ، صورت زخمی (هاوارد هاکز) ، 2001: یک ادیسه فضایی(استنلی کوبریک) ، پنجره عقبی(آلفرد هیچکاک) ، همشهری کین(اورسن ولز) ، مرد عوضی(آلفرد هیچکاک) ، چقدر دره من سرسبز بود(جان فورد) ، دکتر ژیواگو(دیوید لین) ، لارنس عربستان(دیوید لین) ، جاده (فدریکو فلینی) ، سه برادر ( فرانچسکو رزی) و...

همانطورکه از لیست فوق هم برمی آید ، سید مرتضی آوینی در میان سینماگران تاریخ ، به آلفرد هیچکاک نظر خاصی داشت و فیلم های  وی را نمونه سینمای نابی می دانست که می تواند پارامترهای لازم به لحاظ هنر هفتم دارا باشد. مقاله ای که وی در کتاب "هیچکاک ، همیشه استاد" در باره این فیلمساز بزرگ تاریخ سینما نوشته گویای دیدگاه آوینی به سینمای مطلوب می باشد که بخشی از آن را به مناسبت سالگرد شهادت این عارف هنرمند به نظرتان می رسانم.

سید مرتضی آوینی در این مقاله مفصل  ضمن بررسی عناصر مشترک و دغدغه های مضمونی و ساختاری و همچنین درونمایه آثار آلفرد هیچکاک می نویسد:

 

"... اگر در میان کارگردانان سینما تنها یک تن باشد که بتوان او را با همه تاریخ سینما همسنگ دانست ، این یک تن کسی جز هیچکاک نیست . وقتی کسی چون من که حرفه اش سینماست ، فیلم "جنایت" را می بیند همه تاریخ سینما را از صامت تا سینمای آوانگارد در آن باز می یابد . تاریخ سینما خود را مدیون این فیلم می یابد...می خواهم بگویم که اگر استادی هیچکاک را در سینما لحاظ نکنیم ، همه نبوغش را از او باز ستانده ایم. این سخن نه تنها ذم هیچکاک نیست که شاید زیباترین مدحی باشد که درباره او می توان گفت.هیچکاک مجرد از سینما ، هیچ نیست ، اگرچه به مثابه یک کارگردان سینما قصه پرداز ، روانشناس و حتی متفکر بزرگی نیز هست ، بنابراین نه با داستایفسکی و نه با هیچ نویسنده و متفکر دیگری قابل مقایسه نیست.

یک بار دیگر در این کلام تامل کنیم : هیچکاک مجرد از سینما هیچ نیست اگرچه به مثابه یک کارگردان سینما ، قصه پرداز ، روانشناس و حتی متفکر بزرگی نیز هست . آنان که در فیلم های هیچکاک حرفی برای گفتن نمی یابند ، از سینما توقعی می برند که در آن نیست . عالم سینما عالم دیگری است و هرگز نباید از آن نظرگاه که به ادبیات ، شعر ، موسیقی و حتی نقاشی می نگریم ، به تماشای فیلم بنشینیم . سینما که جایی برای  حرف زدن نیست ؛ اینجا باید نشست و در یک تجربه روحی سهیم شد و در آخر کار هم نباید پرسید :"این فیلم چه می خواست بگوید؟" فیلم خوب آن نیست که تماشاگر خویش را به دام یک استدلال پیچیده عقلانی بکشاند . فیلم خوب آن است که تماشاگرش را به "سفر دل" دعوت کند. تماشای فیلم ، سلوک به نفس است نه به عقل و البته کیست که نداند در جهان امروز ، سینما علی العموم دعوت به تدانی دارد نه تعالی.

سینما ،  هنری است که برخلاف دیگر هنرهای روز ، بدون تماشاگر وجود ندارد . هیچکاک بیش از هر کارگردان دیگری این واقعیت را می شناسد و با رضایت به آن گردن می نهد ، و تماشاگر یعنی تماشاگر  عام ، نه نخبگانی که کتابهای داستایفسکی  را می خوانند. داستایفسکی متعلق به نخبگان است اما هیچکاک چنین نیست.

اگرچه باید در اینجا حتما بر این گفته تروفو تاکید ورزید که:"در اینجا جمع اضدادی نهفته است . کارگردانی که آثارش به خاطر روشنی و سادگی  ، در سراسر جهان ، بیش از هر فیلمساز دیگری در دسترس درک و تمتع تماشاگران قرار دارد ، درعین حال کارگردانی است که در ساختن فیلم از ظریفترین و نهفته ترین روابط بین افراد انسان ، نظیر ندارد."

در فیلم های هیچکاک سادگی بسیار با دقت و حضوری که از فرط کمال به چشم نمی آید، جمع آمده است . هیچیک از تعابیری که در افواه نسبت به هیچکاک وجود دارد ، درست نیست ، در عین آنکه هیچ یک از آنها نیز غلط نیست.کسی که این قضیه ظاهرا متناقض را در ماهیت سینما درک نکند ، یا تماشاگر را از دست خواهد داد و یا اگر به تماشاگر و سلائق او توجه کند ، ژرفنایی را که سینما در تامل و تفکر حضوری می تواند به آن دست یابد ، از دست می نهد ؛ و این هر دو عدول از ماهیت سینمست...."سرگرمی" چیزی است که خواه و ناخواه با فیلم خوب به وجود می آید ولی غایت آن نیست . سرگرمی ، نوعی "بیخودی و یا غفلت از خویشتن " است که لزوما مذموم نیست . سرگرمی ، اولین شرط محقق سینماست و نقض غرض است اینکه ما سینما را بخواهیم اما با این شرط که تماشاگر در فضای فیلم مستغرق نشود. اصلا سینما برای این استغراق ،  بیخودی و غفلت از خویش به وجود آمده است ، اگرچه تجربه نشان داده است که این استغراق می تواند نوعی سلوک روحی و یا روحانی نیز باشد .....ما در سینما به تماشای رویاهای بشر امروز می نشینیم ، تماشایی مستغرقانه همراه با تجربه ای درونی که می توان از آن نوعی تزکیه روانی را نیز انتظار داشت.

اگر بخواهیم در میان کارگردانان سینما یک تن را بیابیم که مستحق عنوان "استاد مطلق" باشد ، بدون تردید باید به سراغ هیچکاک برویم.این سخن چه فایده ای می تواند داشته باشد اگر ما هنر را جز وسیله ای در خدمت اغراض و تفکرات خویش ندانیم؟ هیچکاک سینما را وسیله نمی داند و این گفته او خطاب به اینگرید برگمن که "اینگرید ، این فقط یک فیلم است " نیز به معنای این نیست که که او سینما را جدی نمی گیرد .هیچ یک از هنرهای دیگر را هم نباید به مثابه وسایل و ابزاری که باید در خدمت تبلیغ و یا بیان تفکرات ما درآیند ، انگاشت . ممکن است ما در باره نسبت شعر و تفکر بیندیشیم و حتی نهایتا به این نتیجه برسیم که "جوهر اصلی شعر ، تفکر است" اما بالاخره "شعر ، شعر است و هیچ کس با تفکر در ماهیت شعر شاعر نخواهد شد چه برسد به آنکه بخواهد شاعری همچون حافظ بشود ." اگر حافظ بگوید که شعر ، وسیله است ، باید از او پذیرفت چراکه بر"زبان شعر" تا آنجا احاطه دارد که می تواند با شعر در کمال قدرت و زیبایی هر آنچه را که بخواهد ، بیان کند ؛ با این همه هرگز حافظ این  اشتباه را  نخواهد کرد که شعر را در خدمت تدریس فلسفه و عرفان درآورد . او می داند که شعر چنین قابلیتی را ندارد و حاج ملا هادی سبزواری نیز جز با عدول از "ماهیت شعر" توفیق چنین استفاده ای را نیافته است . اشعار حاج ملا هادی اگر چه قالب موزون و مقفی دارد اما از روح شعر در آن خبری نیست . اعتبار "منظومه " در نسبت با "تدریس فلسفه" ظاهر می شود نه در نسبت با "جوهر شعر" که مستقلا صاحب اعتبار و ارزش است .

جوهر سینما نیز مستقل و مجرد از پیام و تفکر ....وجود دارد و معتبر است ؛ و تا کسی این حقیقت را به معاینه و تجربه درنیابد نخواهد توانست که سینما را همچون "وسیله"ای در خدمت بیان معتقدات خویش درآورد. این سخنان را نباید با محصولات مصرفی رسانه ها که خواه و ناخواه گرفتار هر روزینگی و مصرف زدگی هستند ، محک زد . ....

....راستش این است که سینما از بحاظ فن پیچیده ترین هنرهاست . ...سینما ماهیتا با تماشاگر عام مخاطبه دارد و در میان تماشاگران خویش گزینش نمی کند . من هیچ کارگردانی را نمی شناسم که بهتر از هیچکاک این واقعیت را دریافته باشد."

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥
 

نگاهی دیگر به "پدر خوانده" ها

 

کلکسیون اسطوره ها

 

 

 

وقتی  در انتهای مراسم اسکار سال گذشته ، آلبرت اس رودی از تهیه کنندگان فیلم "محبوب میلیون دلاری" به روی صحنه رفت تا اسکار بهترین فیلم 2004 را دریافت کند ، گفت که یکبار دیگر هم در 32 سال پیش روی این صحنه آمده بوده  تا اسکار بهترین فیلم را برای فیلم "پدر خوانده" دریافت نماید.

سال قبلش هم وقتی برای اهدای اسکار بهترین فیلمنامه به فیلم "گمشده در ترجمه"  که آن را سوفیا کاپولا نوشته و کارگردانی کرده بود ، پدرش فرانسیس فورد کاپولا بر روی سن رفت تا جایزه را به دخترش هدیه دهد ،  هنگامی که فرانسیس کاپولا پس از سالها وارد صحنه اسکار می شد ، این موسیقی معروف فیلم "پدر خوانده" ساخته نینو روتا بود که توسط ارکستر بیل کانتی  نواخته می شد و کاپولا را همراهی می کرد. بیلی کریستال ، مجری مراسم وقتی مدت ساخت فیلم "گمشده در ترجمه" که گویا سی و چند روز بوده ،  بیان می کرد ، به شوخی به سوفیا کاپولا گفت که این تقریبا برابر همان مدتی بوده که پدرتان هر بار صرف می کرد تا مارلون براندو را برای جلوی دوربین رفتن قانع نماید !!. بارها و بارها این تداعی ها و یادآوری ها نه تنها در مراسم اسکار و گلدن گلوب و امثال آن صورت گرفت تا ذهن ها بازهم متوجه یکی از به یادماندنی ترین آثار تاریخ سینما کند ، بلکه در تمام مواردی که در دوره های مختلف  منتقدان و فیلمسازان در نظر خواهی های ده ساله  مجله سایت اند ساوند یا دیگر نظر سنجی ها ، آن را به عنوان یکی از برترین آثار سینمایی تمام دوران برمی گزیدند و یا به عناوین مختلف از عوامل و هنرمندان آن تجلیل و تقدیر می شد ، نام "پدر خوانده" بر ذهن ها نقش می بست ، چرا که هر یک از عوامل فیلم به نوعی یادآور "پدر خوانده" بودند و در اظهارنظرهای گوناگون ، تجربه کار در این فیلم را بهترین تجربه همه عمرشان می دانستند.

یک تریلوژی منحصر به فرد در سینما که راز ماندگاری اش محدود  به یک فرد یا شخص اعم از مولف یا تکنیسین ویا تهیه کننده نیست . اگر همه یا لااقل قسمت اعظم شاهکاری همچون "همشهری کین" متعلق به اورسن ولز است یا بار اصلی محبوبیت فیلم هایی مثل "برباد رفته" و "کازابلانکا" را هنرپیشگان و ستاره هایش همچون کلارک گیبل و همفری بوگارت بردوش می کشند و یا دروکردن اسکارهای سالهای 1975 و 1983 و 1996 توسط فیلم های "پرواز برفراز آشیانه فاخته" ، "آمادئوس" و "بیمار انگلیسی" را ناشی از حضور تهیه کننده هوشمندی به نام "سال زنتز" می دانند، اما "پدرخوانده" جاودانگی و بی بدیلیش را مدیون اکثریت ا عوامل هنری و فنی خود است .

نوول و رمان پرکشش و جذاب ماریو پوزو درباب شکل گیری مافیای ایتالیایی در نیویورک و چالش های قدرتی درون و برون آن یک دهه قبل از اینکه سرجئو لئونه "روزی روزگاری در آمریکا" را بسازد ، کارگردانی آوانگارد و غیر کلاسیک فرانسیس فورد کاپولا که از نسل جدید و آغازگر دوران نوین هالیوود در دهه 70 بود ، موسیقی به یاد ماندنی نینو روتا که ایتالیایی محض است و یادآور رئالیسم  ترحم ناپذیر و خشن فدریکو فللینی ( آنچنان در یادها هست که بسیار حتی بدون دیدن فیلم آن را تکرار می کنند) ، فیلمبرداری درخشان و سایه روشن گوردون ویلیس که در زمان خود  کمتر کسی آن را درک کرد( حتی می گویند که رییس کمپانی پارامونت وقتی اولین راش های فیلم را دید  ، به تصور اینکه لابراتوار قصوری انجام داده دستور داد  که فیلم را مجددا ظاهر کنند ولی کاپولا به او گفت عمدا با فضای تاریک و روشن فیلمبرداری کرده  است) ولی بعدا مورد الهام و تقلید بسیاری از فیلمسازان و فیلمبرداران قرار گرفت ، تدوینی که تنها در فصل پایانی فیلم با برش های  موازی مابین صحنه غسل تعمید نوزاد و قتل های  زنجیره ای رقبای دون کورلئونه شاهکاری از هنر مونتاژ است و بازیگرانی که اگرچه بعدا هریک خود شمایلی از بازیگری قرن بیستم شدند (مثل ال پاچینو و رابرت دونیرو) اما هنوز برجسته ترین ایفای نقششان در "پدر خوانده"  به نظر می رسد و مارلون براندو که نقش دون ویتو کورلئونه به واقع نقطه اوج بازیگریش بود و پس از آن حتی در "آخرین تانگو در پاریس" دیگر به چنین پرفرمانسی دست نیافت.

در واقع آنچه که "پدر خوانده" را "پدر خوانده" کرد ، مجموعه ای از همه این عوامل و عناصر بود . در واقع پازلی از این هنرمندان و هنرشان مجموعه ای ماندگار در تاریخ سینما خلق کرد که دقیق و درست در کنار هم چیده شده بودند و اینک به نظر می آید در غیاب هر یک از این عناصر و عوامل ، چنین اثر ماندگاری خلق نمی شد.

"پدر خوانده" در شرایطی ساخته شد که هالیوود وارد دوران تازه ای شده بود و پوست انداخته بود ، سیستم استودیویی کهنه مضمحل شده  و سیستم جدیدی حاکم شده بود که می خواست مابین کارگردان سالاری و تئوری مولف اروپایی با  صنعت سینمای هالیوود مصالحه ای بوجود بیاورد ،  غول های قدیمی کنار می رفتند و فیلمسازان جدیدی پا به عرصه می گذاشتند که تحت تاثیر کارگردانان برجسته دهه 50 و 60 اروپا قرار داشتند (اگر موج نو سینمای فرانسه و جنبش جوانان خشمگین انگلیس ملهم از فیلمسازان مهم دهه 40 و 50 آمریکا مانند جان فورد و هاوارد هاکس و آلفرد هیچکاک و اورسن ولز بودند ، این سینماگران تازه به میدان آمده و جوان هالیوود آمال سینمایی خود را در امثال فرانسوا تروفو و اینگمار برگمان  و میکل آنجلو آنتونیونی و لوییس بونوئل و ژان رنوار و امثال آن می دیدند )، فیلمسازانی مانند استیون اسپیلبرگ و براین دی پالما و مارتین اسکورسیزی و جرج لوکاس و فرانسیس فورد کاپولا به تدریج در آن سالها قدم به میدان گذاردند و کم کم به غول های تازه هالیوود بدل گشتند.

هالیوود اوایل دهه 70 دیگر دیوید سلزنیک و لوییس ب مه یر و سیسیل ب دومیل را فراموش کرده بود ، دوران طلایی وسترن و موزیکال سپری شده بود و آخرین فیلم های فورد و هاکس یعنی "هفت زن" و "ریولوبو" دیگر نشانی از اسطوره های وسترن نداشت ، آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا هم که به قولی ویترینی برای یکسال سینمای هالیوود به حساب می آمد دیگر از فیلم های سانتی مانتالی همچون : "بانوی زیبای من" (جرج کیوکر) و "آوای موسیقی" (رابرت وایز) و "الیور" (الیور رید) و ... خسته شده بود و حتی وینسنت مینه لی خوش قریحه با فیلم "ژی ژی" به پایان راه موزیکال هایش رسیده بود. دیگر خبری از ستاره های  افسانه ای هالیوود مثل  مریلین مونرو و سوزان هیوارد و الیزابت تیلور و گریگوری پک و گری کوپر و برت لنکستر و کرک داگلاس و ....نبود. حالا دیگر فیلم های معترضانه و تلخ و سیاهی مانند :"کابوی نیمه شب" جان شله زینگر و "ارتباط فرانسوی" ویلیام فرید کین ( آنهم در حالی که فیلم موزیکال و پرخرجی مثل "ویلن زن روی بام" نورمن جویسن رقیب آن بود) جوایز اسکار بهترین فیلم را می گرفتند و چهره های جدیدی به میدان می آمدند همچون "ال پاچینو" و "جک نیکلسن" و "باب دنیرو" و... که هریک چند سال بعد به سوپر استارهای جدید هالیوود بدل شدند ، منتها نه سوپر استارهایی که مانند "کلارک گیبل" و "گری کوپر" و "کری گرانت"  در هیچ فیلمی ترکیب چهره و موها و میزانسن آنکادر لباس هایشان  به هم نخورد و هیچگاه در نقش منفی قرار نگیرند. حالا دیگر فیلم های ضد سیستم و شخصیت های  ضد قهرمان جایزه می گرفتند  و محبوب می شدند و  رمانس ها دیگر خریداری نداشتند.

 

 

"پدر خوانده" در چنین شرایطی ساخته و اکران می شود ،" ماریو پوزو" که داستان های جعلی برای نشریات فکاهی می نوشت ، نوول "پدر خوانده" را براساس زندگی و پیشینه خانواده های ایتالیایی الاصل نیویورک می نویسد و از طریق یکی از دوستانش به کمپانی پارامونت ارائه می دهد ، آنها حقوق نوول را می خرند و به پوزو پیشنهاد می دهند تا فیلمنامه را هم خودش بنویسد . قصد پارامونت از ساخت "پدر خوانده" یک فیلم گنگستری کم هزینه بود که داستانش دوره ای از سالهای دهه 40 و 50 را در برمی گرفت . به همین دلیل به عنوان کارگردان ، فرانسیس فورد کاپولا را انتخاب می کنند . فیلمساز جوانی که در کنار راجر کورمن تجربه اندوخته و فیلمنامه هایی همچون "آیا پاریس می سوزد؟" و "انعکاس در چشم طلایی" را نوشته و چند فیلم نه چندان معروف هم از جمله "حالا تو پسر بزرگی هستی" (1967) و "مردم باران" (1969) را هم ساخته بود.

اما گویا ماریو پوزو اصلا قبل از فروختن حقوق نوولش به پارامونت ، آن را برای مارلون براندو فرستاده و خواسته بود که در نقش دون کورلئونه بازی کند که براندو هم بعد از چند تست شخصی از خودش موافقت کرده بود ، اما پارامونت به هیچوجه موافق بازی مارلون براندو نبود ، چراکه خاطره تلخ ادابازی ها و خرابکاری هایش سر ساخت فیلم "شورش در کشتی بونتی" را به خاطر داشت که باعث ضرر هنگفتی بر کمپانی شده بود.

خیلی ها برای نقش دون کورلئونه کاندیدا بودند ، از "فرانک سیناترا" گرفته (که برای سومین بار بعد از فیلم های "در بارانداز" و "جوانان و عروسک ها" جایش را به براندو می داد) تا "لارنس اولیویه" و "ارنست بورگناین" و "ادوارد جی رابینسن" .  اما بالاخره رابرت ایونس  مدیر تولید کمپانی راضی می شود که با براندو قرار ببندند. با جلو رفتن پیش تولید مشخص می شود که قضیه از یک فیلم کم هزینه خیلی فراتر است. پیشنهاد  کاپولا درباره "کارمین کارادی" برای نقش "سانی" از طرف رابرت ایونس رد می شود و به جای آن "جیمز کان" جایگزین می شود و به جای همه پیشنهادهای پارامونت مبنی بر بازیگر نقش "مایکل کورلئونه" از "وارن بیتی" و "آلن دلن" گرفته تا "برت رینولدز" و "رابرت ردفورد" و "جک نیکلسن" و "داستین هافمن" و تا حتی "جرج سی اسکات" و "اورسن ولز" ، کاپولا کاندیدای خودش ، بازیگر برادوی برنده جایزه تونی یعنی "ال پاچینو" را به کرسی می نشاند .

 

اختلافات به جایی می رسد که مدیریت اصلی کمپانی تصمیم به تعویض خود کارگردان یعنی فرانسیس فورد کاپولا

می گیرد و می خواهد "الیا کازان" را جانشین کند ، غافل از اینکه مارلون براندو از زمان اعترافات کازان در کمیته فعالیت های ضد آمریکایی سناتور مکارتی با وی مشکل دارد ،بنابراین  براندو تهدید می کند که اگر کاپولا برود او نیز خواهد رفت.

ساخت فیلم آغاز می شود و جرج لوکاس بدون هیچگونه اسم و عنوانی به دوستش کاپولا کمک می کند ، از جمله مونتاژ سکانس مهم مذاکرات و کشته شدن "سولوزو" و "مک کلاسکی"  توسط مایکل در رستوران را انجام می دهد تا کاپولا  هم فیلمنامه نخستین فیلم بلند مستقلش یعنی "دیوارنوشته های آمریکایی " را بنویسد.

خبر اینکه فیلم درباره مافیای ایتالیایی ها در نیویورک است ، خیلی زود پخش می شود و مافیای اصلی را نگران می کند. نمایندگان آنها با مسئولان کمپانی پارامونت و ماریو پوزو و خود کاپولا دیدار می کنند و از آنها می خواهند که در فیلم نامی از "مافیا" نیاید و از همین رو در طول فیلم هیچ کلمه ای درباره مافیا ادا نمی شود. آنها همچنین نماینده ای سر فیلمبیرداری فیلم قرار می دهند و چند تن را نیز در نقش های مختلف فیلم به تهیه کننده و کارگردان تحمیل می کنند. کمپانی ناچار از پذیرفتن است ، چون نفوذ مافیا در جامعه آمریکا به حدی بوده و هست که به راحتی ، هر پروژه ای را در هر مرحله ای از ساخت می توانستند متوقف نمایند.

مارلون براندو در این باره در کتاب "آوازهایی که مادرم به من آموخت" می گوید : "...وقتی که فیلم در حال ساخته شدن بود ، یعنی در اوایل دهه 70 ، صحبت راجع به مافیا ممنوع بود. یعنی درباره آمریکا و خیلی چیزهای دیگر هم

نمی توانستیم حرف بزنیم . راستی مابین گنگسترهای فیلم با آنهایی که مثلا در عملیات نظامی فونیکس آدم های زیادی را در ویتنام قتل عام کردند ، چه فرقی هست؟ مافیا هم یک شرکت تجارتی و بازرگانی بوده و هست ولی اگر درست نگاه کنیم ، می بینیم که با این شرکت های چند ملیتی که سلاح شیمیایی کشنده درست می کنند ، تفاوتی ندارد . اگر مافیا در خیابانها آدم ها را می کشت ، "سی آی ای" هم مردم را در کشورهای مختلف شکنجه کرد و به قتل رساند  و با قاچاق مواد مخدر از طریق "مثلث زرین" بسیاری را در سرزمین های مختلف به این گرد مرگ دچار کرد ، آنچه که دون کورلئونه حاضر به انجامش نبود. من که تفاوت چندانی بین قتل گنگسترهایی مثل جو گالو و کشتن برادران دیم در ویتنام نمی بینم. جز اینکه دولت ما  همیشه با نیرنگ و فریب کارهایش را به انجام می رساند..."

وقتی "پدر خوانده" به نمایش در می آید ، خیلی ها غافلگیر می شوند. باب تازه ای در تلفیق صنعت و هنر سینما در هالیوود باز می شود. فیلم درباره آل کاپونی است که عملیات گنگستری اش به خاطر حفظ خانواده ای بزرگ است در جامعه ای غریب که برای آنها یعنی مهاجرین ایتالیایی و بچه هایشان به شدت تهدید کننده به نظر می رسد. او حاضر نیست به خاطر حفظ این خانواده به هر عمل خلافی دست بزند و به خاطر حفظ اخلاقیات که از قاچاق مواد مخدر پرهیز می نماید،  مورد غضب رقبایش قرار می گیرد و به اتهام اینکه قدیمی فکر می کند ، ترور می شود. دون کورلئونه نماد سلطان کوچکی است که قلمروی کوچکی یعنی خانواده  و همه وابستگان و فامیلش را سرپرستی و اداره می نماید ، برایشان کار پیدا می کند ، زن می گیرد ، از حقوقشان دفاع می کند و آنها نیز همه مشکلاتشان را نزد او می گویند و اطمینان دارند دون کورلئونه مشکل گشای آنهاست. فیلم با چنین صحنه ای باز می شود. در اتاقی نیمه تاریک یکی از اعضای فامیل از اینکه دخترش دیگر به سنت های فامیلی اعتنایی ندارد ، نزد دون ویتو عارض است . دوربین با آرامی مقتصدانه ای دون کورلئونه را به تدریج در کادر خود قرار می دهد. فیلم سرشار از صحنه های حیرت انگیز است که قصه به شدت جذاب و پرکشش ماریو پوزو را همراهی میکند. کاپولا هنگام ساخت فیلم تغییرات بسیاری در فیلمنامه می دهد و از همین رو نام وی نیز به عنوان یکی از نویسندگان فیلمنامه درج شده است.

ساختار سینمایی اثر و سبک بصری کاپولا بخشی از کلیت فیلمنامه را تشکیل می دهد که بدون آن اساسا ، "پدر خوانده" چیز دیگری می شد. تنش ها و به هم ریختگی جامعه ای که به ظاهر آرام است و متین و با قاعده به خوبی با شوک هایی که جا به جا در میانه فضای آرام صحنه ها و حرکات نرم دوربین جاری می شود القا شده و بر تصاویر تاریک و روشن فیلم که نوعی حس تهدید کنندگی را دائما می پراکند ، جای می گیرد. به خاطر بیاورید فصلی که کارگردان مورد غضب دون ویتو با کله اسب محبوبش در ویلای آرام و ساکتش مواجه می گردد یا وقتی دون کورلئونه در حال خرید میوه به سادگی ترور می شود و یا صحنه سوراخ سوراخ شدن سانی پس از یک تعقیب خیلی ساده و معمولی .

اصلا آرامش دون کورلئونه با ایفای نقش پرحس و حال مارلون براندو و همچنین  کاراکتر مایکل و بازی درخشان ال پاچینو ، خود به تنهایی همه آنچه است که  که "پدر خوانده" در هر 3 قسمتش قصد بیان دارد. از همین روست که کاراکتر مایکل خصوصا در قسمت اول ، سرشار از رمز و راز و سکوت و معنا ست. چه کسی می تواند تصور کند که آن افسر بازگشته از جنگ که برخلاف قواعد خانواده دوست دختری آمریکایی دارد و می خواهد با او ازدواج کند و بارها و بارها از سوی برادر بزرگترش ،  سانی با عنوان "بچه" خطاب می شود (که گویا عرضه کاری ندارد) ، ناگهان پس از ترور پدر و مرگ دلخراش برادر ، با هوشمندی یکی از رقبای اصلی  و حامی آمریکایی اش در پلیس نیویورک را بدون باقی  گذاردن ردی به قتل برساند و سپس برای حفظ فامیلی که پدرش برای حفظ آن زحمت فراوانی کشیده بود ، تمامی رقبای دون کورلئونه را در یک زمان از دم تیغ بگذراند و چه تمثیل تاثیر گذار و گویایی است آن مونتاژ موازی  صحنه های مختلف قتل  رقبا و مراسم غسل تعمید فرزند یکی از اعضای فامیل  در کلیسا که زیر پوسته آرام و متین پدر خواندگی و سلطانی را بارز می سازد. آنچه که در قسمت های دوم و سوم کمتر از مایکل شاهدیم.

مایکل در قسمت دوم تقریبا هر آنچه در درونش رخ می دهد را بروز می دهد ، حتی در آن هنگام که باید برادر خطاکارش را علیرغم همه تردیدهایش فقط به خاطر وظیفه پدر خواندگی مجازات نماید. شاید به دلیل اینکه پوزو و کاپولا ما را به او نزدیکتر ساخته اند. نمی دانم  آیا  می توان گفت مقداری از این برون گرایی مایکل در "پدر خوانده 2" ناشی از زدوده نشدن کاراکتر سرپیکو (که پاچینو  فیلمش را یکسال قبلتر برای سیدنی لومت بازی کرده بود) از ذهنیت بازیگری او  است . چراکه به قول خود پاچینو ، نقش سرپیکو در شکل دادن نوع بازی های آینده اش بسیار موثر بوده . به هر حال پس از این دیگر کمتر نقشی از پاچینو می بینیم که آن درونگرایی راز آمیز مایکل فیلم "پدر خوانده" را با همه حرکات و سکناتش بروز دهد.

اما به نظر بسیاری ازمنتقدین (از جمله نگارنده) قسمت دوم "پدر خوانده" به لحاظ شخصیت پردازی ،  کشش

فیلمنامه ای و کنش صحنه ها و همینطور ساختار سینمایی  پخته تر و درخشان تر از قسمت اول از آب درآمده است. به جرات بگویم که بازی رابرت دونیرو در نقش جوانی دون ویتو ، اگر نگوییم بهتر ولی تکان دهنده تر از ایفای نقش مارلون براندو ست.(نمی دانم اگر براندو راضی می شد نقش جوانی اش را هم بازی کند چه اتفاقی برای قسمت دوم می افتاد!)  دون ویتو کورلئونه دونیرو خیلی پیچیده تر و عمیق تر از  کاراکتر براندو به نظر می آید. شاید چون کورلئونه پیر دیگر شخصیت ثابت خود را پیدا کرده باشد.  ولی یک مسئله که در تفاوت شخصیت دو پدر خوانده یعنی دون ویتو و مایکل در دو قسمت به چشم می خورد ، نحوه ویران شدن آنهاست ، چون اساسا "پدر خوانده" درباره ظهور و سقوط و ویرانی امپراطوری های قدرت و زور و زر است. امپراطوری هایی که در شکل و شمایل خانواده های مافیایی نمود یافته اند. ویرانی دون کورلئونه وقتی است که به سهولت در هنگام میوه خریدن و در بازار با چند گلوله از پای درمی آید و بعد از آن دیگر قدرت روی پاایستادن نمی یابد. اینکه به چه آسانی آن هیمنه از هم می پاشد ، نشان سست بنیادی چنین سیستم هایی است . سیستم هایی که نظیرش در دنیای امروز ما به وفور یافت می شوند.

 

خود مارلون براندو که به خاطر ایفای نقش دو کورلئونه برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شد ولی برای دریافت جایزه در مراسم حضور نیافت و به جای خود سرخپوستی را فرستاد(براندو سالها از مدافعان حقوق پایمال شده سرخپوستان در آمریکا بود) در کتاب خاطراتش می نویسد:"... برایم خیلی مضحک بود که به مراسم اسکار بروم. برپایی مراسم  جشن برای مجموعه فیلم هایی که شش دهه سرخپوستان را آدم هایی وحشی و درنده خو  تصویر کرده است  ، به راستی که مسخره بود. شاید در همان موقع سرخپوستهای بسیاری درحال شکنجه شدن بودند. اما فکر کردم اگر اسکار را ببرم ، می توانم برای اولین بار در تاریخ باعث شوم که یک سرخپوست بتواند با میلیون ها مردم جهان صحبت نماید و دروغ و فریب این همه سال از سوی هالیوود را افشا و خنثی کند. یکی از دوستان سرخپوستم با متنی که برایش نوشته بودم به مراسم رفت . متنی که اعتراض به نژاد پرستی حاکم بر جامعه آمریکا بود. اما تهیه کننده برنامه آن مراسم اسکار نگذاشت که دوستم آن متن را بخواند و او تنها توانست در زیر فشاری که از سوی برگزار کنندگان تحمل می کرد ، چند کلمه ای حرف بزند. چند کلمه ای که دیگر در تاریخ اسکار تکرار نشد..."

اما شکستن مایکل در قسمت دوم مانند از پای افتادن دون کورلئونه در قسمت اول ،  فیزیکی و واضح نیست ، او در واقع وقتی همسرش را برای فامیل ترک می کند ، آشفته می شود و پس از قتل برادرش (بازهم به خاطر بقای خانواده ) حقیقتا فرو می ریزد و ویران می شود مثل تونی لامونته در فیلم "صورت زخمی" (هاوارد هاکس) که پس  از کشتن نزدیکترین دوستش و بعد هم خواهرش به راستی ویران می شود و به طور خود خواسته خود را به دم رگبار گلوله های پلیس می دهد.

و قسمت سوم همان مصداق پژواک اعمال است . در این فیلم هردوی ماریو پوزو و کاپولا به نوعی تقدیری نشان

می دهند . گویا از همان اول قرار است سرنوشت دون ویتو برای مایکل هم تکرار شود با این تفاوت که مایکل حتی موفق به حفظ کامل خانواده و قدرت آن هم نشده و فامیل در حال از هم پاشی است که دختر مایکل (بابازی سوفیا کاپولا که در قسمت اول هم نقش کوچکی داشت) به اصطلاح روی مین کاشته شده پدر می رود  و در کنار آن مایکلی دیگر پیدا می شود به نام دون وینسنت ( بابازی اندی گارسیا) که پسر سانی است و برخلاف مایکل سیار سرکش و یاغی که حاضر نیست زیر بار قواعد فامیل برود. ولی به همان سبک مایکل در قسمت اول با  قلع و قمع رقبا (و با چراغ سبز مایکل) وارد صحنه می شود و مایکل هم سرانجام مثل پدرش آرام روی صندلی بازنشستگی جان می دهد.

شاید به همین خاطر است که اگر "پدر خوانده" از 11 نامزدی اسکارش فقط 3 جایزه (بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین فیلمنامه ) برد ، "پدر خوانده 2" از 11 کاندیداتوری ، 6 جایزه از جمله بهترین کارگردانی و بهترین موسیقی متن و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و بهترین مدیریت هنری را هم نصیب خود کرد ولی "پدرخوانده 3" اقبال دوقسمت قبلی را نداشت و از 7 مورد نامزدی ، هیچ جایزه ای از آن خود نکرد.

فرانسیس فورد کاپولا از قبل موفقیت "پدر خوانده" پولدار شد و در قسمت دوم ، خود هم در زمره تهیه کنندگان فیلم قرار گرفت و بعد از آن کمپانی "زئوتروپ" را تصاحب کرد و به تهیه فیلم های مورد علاقه اش پرداخت . اما گویا هم کارگردانی ،  هم تهیه کنندگی و هم کمپانی داری کاپولا ، هر سه ، دولت مستعجل بودند چراکه وی علیرغم ساخت آثار برجسته ای چون "و اینک آخرالزمان" ، "کاتن کلاب" ، " ماهی پر سر و صدا" و بالاخره  " دراکولای برام استوکر" ، معلوم نیست چرا به ورطه ساخت فیلم هایی مانند "جک" و سرانجام "باران ساز" (آخرین فیلمش که در سال 1996ساخت) غلطید ، آثاری که در آنها دیگر نشانی از کارگردان "پدر خوانده" ها نبود. کمپانی "زئو تروپ" هم حدود 15 سال است دیگر هیچ تولیدی ندارد . فقط آنچه از فرانسیس فورد کاپولا نشانی باقی گذاشته ، فیلم هایی است که گاه و بیگاه تهیه می کند  که از آخرین هایش می توان به "گمشده در ترجمه" ساخته دخترش سوفیا و "کینزی" که از آثار قابل بحث سال گذشته بود و دو قسمت فیلم های وحشت "جیپرز کریپرز" اشاره کرد. اما یک خبر هم هست که فرانسیس فورد کاپولا فعلا در حال ساخت فیلمی تحت عنوان "جوانی بدون جوانی" است که امیدوارانه در انتظار اکرانش  می مانیم.

به هرحال گویا از آن پنج جوانی که دوران تازه هالیوود را رقم زدند ، کاپولا اگرچه پیشگام تر از سایرین بود ولی  از همه آنها بد شانس تر بود. استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس از بقیه خوش شانس تر بودند که هم کمپانی های خود را تاسیس کردند و هم فیلم های موردعلاقه شان را ساختند و مارتین اسکورسیزی که هنری تر از بقیه باقی ماند و براین دی پالما که تجاری تر از سایرین شد اما فرانسیس فورد کاپولا....

 

بعدالتحریر:

اما ماریو پوزو بعد از "پدر خوانده" فیلمنامه های دیگری هم نوشت که اصلا در حد و اندازه آن درنیامدند و بعضا باور اینکه نوشته خالق پدر خوانده ها هستند ،دشوار است . آثاری که به فیلم سینمایی هم برگردانده شدند ، همچون :

"سوپر من " ، " زمانی برای مردن " ، "سیسیلی" ، "آخرین دون"  و...

تا اینکه در دوم جولای 1999 در نیویورک درگذشت.