مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٤
 

مروري بر فيلم‌هاي به نمايش درآمده پس از اسكار

 

 

 آشغال‌هاي آخر سال!

 

 

نكته جالبي است كه در سينماي صنعتي و پيشرفته آمريكا نيز زمان مرده اكران وجود دارد. يعني زماني كه نه اميدي براي فروش‌هاي آنچناني هست و نه آرزويي براي جايزه اسكار. اين زمان دقيقا پس از اعلام اسامي نامزدهاي جوايز اسكار و از اواسط ژانويه آغاز مي‌شود و تا اوايل ژوئن كه شروع فصل تعطيلات تابستاني است ادامه دارد. كمپاني‌هايي كه محصولات هنري و به اصطلاح جايزه بگير خود را در ماه‌هاي آخر سال ميلادي يعني حداكثر تا نوامبر و دسامبر اكران كرده بوده‌اند و فيلم‌هاي پرفروش خود را نيز براي تابستان نگه داشته‌اند، در اين دو ـ سه ماه مارس و آوريل و مه توليدات بي‌خاصيت و يا به قول خودشان فيلم‌هاي «Trash» (آشغال) را به پرده‌هاي سينماها سرازير مي‌سازند. فيلم‌هايي كه اغلب در ديگر فصول سال فرصت اكران نمي‌يابند و از هر دو وجه هنري و تجاري تقريبا بي‌بهره‌اند. البته همواره استثناهايي هم وجود داشته و دارد.

خلاصه اين فصل اگر چه در آغاز سال نو ميلادي است ولي در واقع آخر سال سينمايي آنها محسوب مي‌شود و سال سينمايي جديد از همان تعطيلات تابستاني و ماه ژوئن آغاز مي‌گردد. (برخلاف سينماي ايران كه سال جديدش با سال نو همزمان است). تا پيش از اين‌‌كه تاريخ مراسم اسكار حدود 3 هفته جلو كشيده شود و از اواخر ماه مارس به اوایل این ماه  انتقال يابد اين دوران آخر سال سينمايي با احتساب زمان اعلام نامزدها، تقريبا 2 ماه بود ولي اينک به 3 ماه افزايش يافته و از همين رو ضررهاي بسياري را متوجه كمپاني‌ها نموده است. از همين روست كه صاحبان كمپاني‌ها اصرار دارند زمان برگزاري مراسم اسكار به همان زمان قديم خود بازگردد.

به هر حال امسال نيز تعداد متنابهي از همين آثار به اصطلاح آشغال! در آخر سال سينمايي به روي پرده رفت كه بد نيست اشاره‌اي به آنها داشته باشيم!!

 

 

آناپولیس

Annapolis

 

فیلمی از جاستین لی که از سال 1996 که وارد دنیای سینما شده ، به هر کاری یک ناخنکی زده ؛  از فیلمبرداری و تدوین  گرفته تا بازیگری و نویسندگی و تهیه کنندگی و کارگردانی ، اما در میان آثارش هیچ فیلم قابل بحثی به چشم نمی خورد.

فیلم "آنا پولیس" درباره ورود جوانی تنها به نیروی دریایی آمریکاست ، به دلیل آنکه مادر متوفایش وصیت کرده که تفنگدار دریایی شود. او در ابتدا با خلاف آنچه انتظار داشت روبرو می شود . تحقیر و توهین و .... اساس آموزش افراد را تشکیل می دهد. او که از قبل در مسابقات مشت زنی شرکت می کرده ، سعی می کند با این وسیله خود را مطرح کرده و در مسابقات مشت زنی نیروی دریایی مقام کسب کند ...

بیشتر زمان فیلم بر روی دستمایه هزاران بار تکرار شده تمرینات مشت زنی و مسابقات مربوط به آن می گذرد  و کسب شخصیت از این راه ، در حالی که صحنه های ابتدایی فیلم همچنان بیننده علاقمند را با خاطره فیلم "غلاف تمام فلزی" استنلی کوبریک گمراه می کند ولی بعدا به مسیر تکرار و کسالت فیلم های مشابه می کشاند. طبق معمول هم یک سیاه پوست ضعیف و مظلوم وجود دارد و یک سیاه پوست ظالم و آنکه در این میان تعادل برقرار می کند ، همان سفید پوست قهرمان داستان است !! هنوز نژاد پرستی در عمق فیلم های آمریکایی بیداد می کند و در این باب فیلم "تصادف" حق مطلب را بیان کرده بود.

شعار آخر فیلم هم توی ذوق می زند و به قول امروزی ها خیلی خفنه که همان سیاه پوست ظلم کننده (که بالاخره معلوم می شود قصد خیر داشته !! اگرچه باعث خودکشی آن سیاپوست مظلوم می گردد!!!) وقتی عازم ماموریت است در مقابل پیشنهاد رقیب سفید پوستش برای مسابقه ای دیگر می گوید :"بهتر است به تفنگداران نیروی دریایی بپیوندی!!"

 

 

مقصد نهایی 3

Final Destination 3

 

سومین قسمت فیلم "مقصد نهایی" را اگرچه دوباره جیمز وونگ کارگردانی کرده ، اما به هیچوجه نشانی از آن بدعت ها و هوشمندی های قسمت اول ندارد . فیلم کاملا از آن وجه تقدیری اصل ماجرا فاصله گرفته و به ماجرایی تین ایجری – هراس معمولی بدل گشته که دیگر حتی  در سینمای رایج آمریکا  هم تقش درآمده . اگر در قسمت اول ماجرا بر سر پیش بینی سقوط یک هواپیما بود و مردن به ترتیب نجات یافتگان از آن حادثه که به نوعی ناگزیری مرگ را القا می کرد و همین نقطه قوت فیلم در میان آثار مشابه محسوب می گشت چرا که قاتل زنجیره ای یا روح خبیثی در آن  وجود نداشت  و در قسمت دوم ماجرا حول و حوش  تصادف در یک بزرگراه و قصر در رفتن افرادی بود که بعدا یکی یکی شان به غضب خدا گرفتار می آمدند. (اگرچه در آن قسمت ، بازی با تعلیق حادثه ای که در کمین هریک از  نجات یافتگان بود بیشتر ذهن فیلمساز را مشغول داشته بود و می خواست از اشراف بیننده آشنا با قسمت اول نسبت به کشته شدن بقیه سوءاستفاده نماید) اما در قسمت سوم نه آن تقدیر قسمت اول وجود دارد و نه تعلیق قسمت دوم .

این بار ماجرا در یک قطار هوایی شهربازی روی می دهد و طبق معمول یکی از تین ایجرها ناگهان خواب نما می شود که این دستگاه بازی دچار نقص فنی شده و عده ای از آن سقوط کرده و می میرند اما می تواند خودش را و یکی از دوستانش را نجات دهد. ولی در این قسمت همه آنهایی که وی در آن شب  عکسشان را با دوربین عکاسی اش برداشته ، دچار مرگ می شوند.(بدون هیچ منطقی! فقط به دلیل بوجود آوردن یک سری قتل های فجیع )

در صحنه پردازی رخ دادن مرگ ها هم هیچ ظرافتی (مانند دوقسمت قبلی ) به خرج داده نمی شود و اغلب تمهیدات به جای رهنمون ساختن تماشاگر به علت طبیعی مرگ ها ، او را سردرگم می کند.

این هم از دنباله سازی های رقت انگیز که امروزه در هالیوود به صورت یک سندرم در آمده است و حتی آثار بعضا قابل تامل را کاملا از حیض انتفاع می اندازند.

 

 

پلنگ صورتی

The Pink Panther

 

علیرغم  اینکه مجموعه فیلم های "پلنگ صورتی" ساخته بلیک ادواردز و بابازی پیتر سلرز (همچنین کارتون های پلنگ صورتی) را بسیار دوست دارم و از بازیگری همچون استیو مارتین هم خوشم می آید ، اما به هیچوجه نتوانستم از این بازسازی شاون لوی قانع شوم و به نظرم در این فیلم کلا ظرافت های بلیک ادواردز و بازی هوشمندانه و خلاقانه پیتر سلرز بیشتر به دلقک بازی های مستر بینی تبدیل شده است.

شاون لوی یک کارگردان ذاتا تلویزیونی است که در کارنامه اش فقط 3 فیلم سینمایی "دروغگوی چاق بزرگ" و دو قسمت "Cheaper by the Dozen" را ساخته است که آثار سطحی و غیر قابل بحثی به شمار می آیند. انتظار نمی رفت بازسازی فیلم های درخشانی همچون پلنگ صورتی را برعهده او بگذارند.

جمع کردن عواملی مثل بیانسه (خواننده معروف گروه "دستینیز چایلدز") و ژان رنو و کوین کلاین و امیلی مورتیمر  نیز کمکی به فیلم نکرده است و اغلب شوخی های فیلم بسیار تکراری و همانطورکه گفتم از نوع شوخی های سبک برنامه های مستر بین است. به نظرم متاسفانه بیانسه و استیو مارتین از حالا خودشان را برای تمشک طلایی سال آینده کاندیدا کرده اند!! جالب اینکه قرار بوده در این فیلم ، "دیوید بکهام" انگلیسی هم بازی کند که به خاطر بازی هایش در رئال مادرید نتوانسته در فیلم بازی نماید ! جای شکرش باقی است که لااقل محبوبیت این بازیکن تیم رئال با بازی در این فیلم خدشه دار نشد.

 

 

دیوار محافظ

Firewall

 

یک کارگردان تلویزیونی دیگر (ریچارد لان کارین)  پس از فیلمی به نام "ویمبلدون" (یک رمانس ابلهانه باشرکت کریستین دانست) حالا به سراغ یک تریلر به سبک و سیاق "ساعات ناامیدی" رفته تا یک بار دیگر جناب هریسن فورد را در دفاع متعصبانه و تا پای جان از خانواده و کشور بیازماید! مثل اینکه از دیگر خصوصیات این ماههای پس از مراسم اسکار ، میدان داری کارگردان های تلویزیونی هم هست !!

به هرحال طبق معمول خانواده هریسن فورد به گروگان می روند(پارسال در همین مواقع فیلم "گروگان" را با بازی بروس ویلیس و با همین مضمون نخ نما خاطرتان هست؟) و ایشان باید پول هنگفتی را از شرکت خود به حساب ربایندگان  واریز نماید تا زن و بچه اش آزاد شوند. اما قضیه به همین جا ختم نمی شود و رگ غیرت آقای فورد تا آخر فیلم را همراهی می کند. تاسف دیگر از بازیگری همچون ویرجینیا مدسن است که با ایفای نقش زن گروگان گرفته شده خاطره بازی های خوب خود در "راههای فرعی" و "کار هنر" را از اذهان زدود.

همه فراز و نشیب های فیلم را حتی تماشاگر معمولی هم بارها و بارها در فیلم های مختلف تجربه کرده و تا آخرش را به راحتی می تواند حدس بزند. حتی یک خلاقیت و بدعت جزیی هم در این فیلم به چشم نمی خورد الا حرام کردن 105 دقیقه از وقت هر تماشاگرش را با یک اسم غلط انداز!!

 

 

فیلم قرار مداری

Date Movie

 

این دیگر  از آن فیلم های اعصاب خورد کن است که حسابی تماشاگرش را احمق و هالو فرض کرده است. دو فیلمنامه نویس 3 فیلم "فیلم وحشت" یعنی "جیسن فرایدبرگ" و "آرون سلتزر"  به اتفاق این فیلم به واقع بی سر و ته و واقعا آشغال را نوشته و  به عنوان نخستین تجربه کارگردانی شان ساخته اند. تقریبا می توان آن را "فیلم وحشت 4" دانست با این وصف که چون هیچ هجوی نسبت به فیلم های سینمای هراس نداشته است ، بهتر است آن را "فیلم هجو4" دانست!

دختر چاق و چله ای (به سبک و سیاق "هال ساده لوح و "خاطرات بریجیت جونز") می خواهد دوست پسر بگیرد و به هر ترفندی دست می زند و طبق معمول مثل فيلم ؛هيچ ؛ در سال گذشته ُ سر و کله يک دلال محبت هم (البته اين دفعه کوتوله!) با همان نام هيچ پيدا می شود تا اینکه هوش از سر بنده خدایی می رباید که شاید همچون "هال ساده لوح"  او را زیبا و دلربا می بیند.

در این فیلم شلم شوربا اثر بسیاری از فیلم های معروف اخیر را به نوع خیلی سخیفی می بینیم ؛ از "ارباب حلقه ها" (که وقتی دختر و پسر می روند تا حلقه عروسی بخرند ، ناگهان در حلقه فروشی با فرودو و یارانش روبرو می شوند که آمده اند حلقه خود را آب کنند) تا " ملاقات با خانواده فاکر" (که حتی نعل به نعل صحنه های فیلم را با شوخی های به شدت ضعیف و سطحی بازسازی کرده اند) و تا "بیل را بکش" (که به نظرم تقلید آن در فیلم "اسپاگتی در 8 دقیقه " قابل تحمل تر بود) تا "وقتی هری سلی را ملاقات کرد " و  تا " طراح عروسی" و " عروسی بهترین دوستم " و "آقا و خانم اسمیت" و...

فقط باید گفت برای پرفروش شدن چنین فیلم هایی در سینمای آمریکا باید برای تماشاگر آن سینما بطور جدی متاسف شد چراکه واقعا یک پلان همین "شارلاتان" خودمان با همه نقاط ضعفش به سرتاپای  "فیلم قرار مداری" می ارزد.

 

 

هشت تا کمتر

Eight Below

 

حقیقتا  این فیلم برای فرانک مارشال آن هم پس از 11 سال انتظار خیلی تعجب آور بود. فرانک مارشال تهیه کننده همه فیلم های استیون اسپیلبرگ از اولین " ایندیانا جونز"  در سال 1981 تا "هوک" یعنی تا سال 1990( همراه کاتلین کندی که هنوز تا همین فیلم "مونیخ" هم در تهیه کنندگی با اسپیلبرگ شریک بود)  و فیلم های مهم دیگری مانند "بازگشت به آینده" و " تنگه وحشت " و... و سازنده فیلم "کنگو" در سال 1995.

به نظر می آید "هشت تا کمتر" هم تقریبا از همان علائق مارشال  به طبیعت و راز و رمز آن است که البته در فیلم "کنگو" درباره گوریل ها به وجه بهتری نمود یافته بود. ولی در فیلم "هشت تا کمتر" که قرار است به 8 سگ سورتمه ران قطبی و ماجرای6 ماهه تنها گذاردن شان درون بوران برف و سرما بپردازد ، در واقع تنها فیلمی بی در و پیکر در مقابلمان قرار می گیرد که تنها بایستی در آن شاهد شیفتگی مارشال نسبت به فیلمبرداری از طبیعت قطبی باشیم و بس. گویی مثل هاوارد هاکس که صحنه هایی در آفریقا  را  فیلمبرداری می کند و بعد آنها را در فیلمی به نام "هاتاری" سرهم می کند ، فرانک مارشال هم گویا صحنه هایی را در قطب گرفته بوده و  تصمیم می گیرد که از آنها فیلمی هم بسازد تا مغبون نشود!!

در فیلم نه تنازع بقای سگ های قطبی در آمده و نه حتی علاقه صاحب ظاهرا فداکار آنها که 6 ماه ، سگ های محبوبش را در برف و طوفان رها می سازد و برای خود در اتاق های گرم جا خوش می کند. البته تلاشکی برای بازگشت و نجات آنها انجام می دهد ولی با هر کلام ناامیدانه از سوی مسئولین گویا خودش آماده تر برای شنیده جواب منفی است ، سریعا جا زده و دوباره به همان اتاق گرمش باز می گردد!! زنده ماندن سگها و روابطشان هم  همانقدر  آبکی است که زنده شدن سگ ششم در صحنه پایانی فیلم !!!. یک هنر فرانک مارشال آن است که هرگاه فکر می کنیم شاید با رخ دادن حادثه ای ، فیلم جانی بگیرد و کشش لازم را دارا شود ، با کج سلیقه گی کارگردان ، صحنه هدر رفته و ماجرا تمام می شود. تنها مایه های به اصطلاح موتور ماجراهای بعدی فیلم قاعدتا باید دو سکانس در خطر قرار گرفتن یکی از جویندگان قطبی باشد که در معرض سقوط درون شکاف های یخ قرار می گیرد که متاسفانه آن جان لازم را برای تقویت درام اثر نداشته و از دست می روند.

در اخر باید اعتراف کنم تماشای دو ساعت تمام فیلم "هشت تا کمتر" واقعا عذاب الیم بود!!

 

 

سرزمین آزاد

Freedomland

 

جو روث تهیه کننده اغلب فیلم هایی بوده که موضوعات قابل پرداخت را ضایع کرده اند از "قتل هالیوودی" تا "لبخند مونالیزا" و تا "فراموش شده" و "زندگی ناتمام" (لاسه هالستروم) . شاید بتوان ساخته های خودش مثل " کریسمس با خانواده کرانک" و " دلبندهای آمریکایی" را نسبت به آثاری که تهیه کرده ، قابل تحمل تر دانست.

به هرحال به نظر می رسد "سرزمین آزاد" نیز از جمله فیلم هایی است که موضوع و داستان خوبی دارد ولی در دستان بی کفایت آقای جو روث از دست رفته است. قصه بچه ربایی در آمریکا که حالا با مسئله نژادپرستی دیرین این کشور نیز ترکیب شده و مایه بسیار جذابی می تواند به فیلمساز بدهد. ولی متاسفانه جو روث با استفاده غلو آمیز از بازی جولین مور (به نظرم از فیلم "فراموش شده " که در آن جا نیز بچه اش را گم کرده بود  ) که از فرط بغض کردن ها و گریه کردن های مفرط تماشاگر را از احساسات فیلم به شدت زده می کند ، دیالوگ های طولانی و تکراری (فرضا بارها کارگاه لورنزو (با بازی سمیوئل ال جکسن ) از مادر بچه گمشده می خواهد که داستان خودش را بگوید که آن تعریف کردن های بغض آلود و کشدار جولین مور که گاه تا ده دقیقه می رسد ، بعضا مخاطب را ذله می نماید!

فقط باید به دیوید فینچر آفرین گفت که هنوز بعد از گذشت 11 سال از تیتراژ فیلمش "هفت" استفاده می کنند و فضاهای سیاه و تاریک و زوایای دوربینش را مورد استفاده قرار می دهند.

به نظرم آقای جو روث به همان فیلم های به اصطلاح "کمدی رمانتیک" مثل "کریسمس با خانواده کرانک" بپردازد ، مطلوب تر است که شاید در برخی لحظات نیشخندی بر لبان تماشاگر بیاورد که در آثار تریلر روانشناختی مثل "سرزمین آزاد" فقط باعث آزار مخاطب می گردد و بس!!

 

 

 

خونه مامان بزرگه 2

Big Momma’s House 2

 

یکی دیگر از دنباله سازی های تهوع آور هالیوود امروز که به راحتی اگر سرسوزنی هم شیرینی در قسمت قبلی حس می شد را به تلخی غیرقابل تحملی تبدیل می سازد. بعضی وقتها از خودم هم متعجبم که چگونه به تماشای چنین فیلم هایی می نشینم! مسئله اصلا زن پوش شدن نیست . در تاریخ سینما زن پوشی های دیدنی داشته ایم از تونی کرتیس و جک لمون در "بعضی داغشو دوست دارند" تا داستین هافمن  در "توتسی" تا جری لوییس در "سه نفر روی نیمکت" و حتی تا ادی مورفی در "پروفسور نخاله " . اما اگر این مارتین لارنس مادر بزرگ نما در قسمت اول "خونه مامان بزرگه" تا حدودی قابل تحمل بود  و در یک قصه شنل قرمزی وار ، مادر بزرگ دختری می شد که سالهای سال بود ، مامان بزرگش را ندیده بود ، در این قسمت دوم واقعا سوهان روح و حتی مشمئز کننده است . نمی دانم سرنوشت سینمای کمدی هالیوود به کجا رسیده و چه سرانجام تراژیکی پیدا کرده است . شما یک لحظه تامل بفرمایید از نوابغی مثل چارلی چاپلین و لورل و هاردی و برادران مارکس و باسترکیتون و حتی دنی کی و رداسکلتون تا امروز امثال مارتین لارنس !!

به هرحال در این قسمت دوم بازهم آقای لارنس کارگاه ناچار می شود در قالب مامان بزرگه و پرستاری خانگی از بچه ها به سروقت یک پرونده جنایی برود! البته این بار به ابتکار خود دست به زن پوشی یا بهتر بگویم پیرزن پوشی می زند و حتی در جایی با مخالفت و مقابله اف بی آی هم مواجه می گردد اما چه می توان کرد که وظیفه شناسی اش !! باعث می شود همه خطرات را به خود بخرد تا متجاسرین را به دام بیندازد.!!!

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤
 

نگاهی به فیلم "مونیخ"

 

Munich

 

 

... و حالا این است تروریسم دولتی 

 

 

بعد از فیلم هایی مانند "تصادف"(پال هیگیس) ، "ارباب جنگ" (اندرو نیکول) ، ""سیریانا" (مارک فورستر) و "شب بخیر و موفق باشی" (جرج کلونی) ، استیون اسپیلبرگ با فیلم "مونیخ" حلقه فیلم های سیاسی امسال را کامل کرد. و اگر فیلم "کاپوتی" را هم به نوعی درباره نابسامانی های جامعه امروز آمریکا در نظر بیاوریم ، 4 فیلم از 5 نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم سال 2005 ، آثاری هستند که به نوعی سیاست های مورد بحث روز را در کادر خود قرار داده اند.

موضوعاتی همچون "تروریسم" ، "آزادی و دمکراسی" ، "حقوق بشر"  ، "نژاد پرستی" و "مسئله فلسطین و اسراییل" از جمله مسائل چالش برانگیز دنیای سیاست امروز جهانی است که در فیلم های "تصادف" و "مونیخ" و "شب بخیر و موفق باشی" (هر 3 فیلم کاندیدای اسکار بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه سال  2005 هستند) و "سیریانا" (نامزد اسکار بهترین فیلمنامه) درونمایه اصلی است و تقریبا به اتفاق ،  همه آثار نامبرده ، هریک به نوعی سر و صداها و ادعاهای دولتمردان آمریکا را زیر علامت سوال برده اند. در فیلم "تصادف" به عینه می بینیم که چگونه حقوق شهروندی با توجیهات نژادپرستانه قرن بیست و یکمی در کلان شهر به اصطلاح تمدن امروز یعنی "لس آنجلس" پایمال می شود و ادوارد مورو (ژورنالیست جسور فیلم "شب بخیر و موفق باشی") به درستی در مقابل فجایع ضد حقوق بشری مکارتیسم می گوید : "ما نمی توانیم از آزادی در جهان دفاع کنیم وقتی در کشورمان از آن می گریزیم!".همان چالشی که آمریکا بیش از هرموردی امروزه با آن مواجه است و در حالی خود را پرچمدار آزادی و دمکراسی در دنیا فرض می کند که هزاران مورد نقض حقوق بشر را در همین ایام به کارنامه خود اضافه کرده (از جمله قانون جاسوسی همگانی در کشور تحت عنوان "عمل میهن پرستانه" یا اعمال وحشیانه در زندان های گوانتانامو و ابو غریب و بازداشتگاههای سیا در اروپا که سر و صدای خود اروپاییان را هم درآورد و...) به طوریکه در مقابل اعتراضات مکرر کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد ، پیشنهاد انحلال این کمیسیون و تشکیل انجمنی جدید را داده است!!

اما به نظر می آید فیلم "مونیخ" بیش از رقبایش اثری به روز ، قابل تامل و بحث برانگیز باشد که تاحدودی بدون تعصب و نسبتا با واقع بینی به یکی از دیرینه ترین معضلات جامعه سیاسی معاصر یعنی زخم کهنه "فلسطین و اسراییل" نگریسته است . این درحالی است که نمی توان از دیده پنهان داشت که سازنده فیلم یعنی استیون اسپیلبرگ خود یهودی و از قضا متهم به حضور در لابی یهود هالیوود است. چنانچه کارنامه فیلمسازی اش چنین نشان می دهد . او با ساختن فیلم "لیست شیندلر" دین خود را به هولوکاست یهود در جنگ دوم جهانی ادا کرد و در این راستا فیلم های دیگری همچون مستند "آخرین روزها" را تهیه کرد. اما به هرحال او با ساخت آثاری همچون "شوگرلند اکسپرس" ، "رز ارغوانی" ، "نجات سرباز وظیفه راین" ، "آمیستاد" و "گزارش اقلیت" نشان داد که در صف روشنفکران یهود قرار دارد و در این مسیر  به انحاء  مختلف اغلب ادعاهای دمکراسی و حقوق بشر غرب را مورد انتقاد قرار داده و  آن سوی این ادعاها را به تصویر کشیده است . تا اینکه بالاخره در فیلم "مونیخ" ، مرزبندی روشنی با متعصبین صهیونیست نشان داده و اساسا اصل وجود کشوری یه نام اسراییل را در مقابل فلسطین به چالش کشانده است ، علیرغم اینکه سعی کرده نوعی مصالحه بین دو ملت فلسطین و اسراییل بوجود آورده و  آنها را قربانی اصلی همه جنگ و جدال موجود بنمایاند  که عاملین مستقیم بوجود آمدنش را سران هر دو طرف درگیر و قدرت های خارجی حامی آنها دانسته  ولی آنچه که از فحوای فیلم دستگیر تماشاگر می شود ، تاکید بر تجاوز بی چون و چرای دولت صهیونیستی به حقوق حقه ملت فلسطین  است که در این تجاوز ، در واقع مردم اسراییل از جمله سربازان و حتی معتقدان به آرمان یهود فقط یک  آلت دست هستند.

 از سوی دیگر فیلم "مونیخ" مهمترین بحث امروز حاکم بر جهان یعنی "مبارزه با تروریسم" را که در بوق سردمداران آمریکا ، گوش جهان را کر کرده ،  در سایه حقیقتی به نام "تروریسم دولتی اسراییل" کم رنگ می سازد . از همین روست که پس از نمایش فیلم  ، برخی محافل یهودی در آمریکا و اسراییل ، اسپیلبرگ  را متهم به خیانت به آرمان یهود کردند .

 

اگرچه فیلمنامه "مونیخ" نوشته  تونی کوشنر و اریک روث براساس کتاب انتقام "جرج یوناس" درباره داستان واقعی یک تیم تروریستی اسراییل است ( این فیلمنامه یکبار دیگر در سال 1986 تحت عنوان "شمشیر گیدئون" توسط مایکل اندرسن جلوی دوربین رفته است ) اما به هرحال خود استیون اسپیلبرگ نقش اصلی را در نوشتن فیلمنامه داشته (علیرغم اینکه اسمش در زمره فیلمنامه نویسان نیست) چراکه بسیاری از عناصر همیشگی مورد علاقه اش در آن  وجود دارد ، از همان مایه همیشگی "عدم ارتباط" که در اکثر لحظات فیلم به چشم می خورد گرفته تا خانواده هایی که همواره از هم می پاشند و حتی تا سانتیمانتالیسم افراطی که در برخی لحظات مثل سکانس حمله فلسطینیان به داخل کمپ ورزشکاران اسراییلی  به شدت حس می شود. به همین دلیل فیلم سرشار از غمخواری برای ورزشکاران از دست رفته اسراییل و یهودیانی است که دل به سرزمین موعودشان خوش داشته اند.

"مونیخ" ظاهرا درباره ماجرای  گروگانگیری ورزشکاران اسراییلی در المپیک مونیخ 1972 و کشتار دسته جمعی آنان به همراه گروگانگیران شان در نهایت است اما همچنانکه آنونس فیلم هم گویا می باشد ، داستان فیلم در واقع درباره آنچه  است که بعد از آن واقعه رخ داد. درباره یک گروه تروریستی که قرار است در پی انتقام ، ظاهرا عوامل گروگان گیری ورزشکاران اسراییلی را در اقصی نقاط جهان به قتل برساند. فرمانده گروه شخصی به نام "اونر"(بابازی اریک بانا) است که قبلا بادی گارد "گلدا مه یر" نخست وزیر وقت اسراییل بوده و به همین دلیل از سوی او مجددا فرا خوانده شده تا یک عملیات حیاتی را برای اسراییل انجام دهد. در اینجا و در صحنه ای که "گلدامه یر" (با بازی  لین کوئن) برای کابینه اش خط مشی تعیین می نماید ، پنبه همه آنچه صلح طلبی از سوی خاورمیانه مطرح می گردد ، یکجا زده می شود . "گلدا مه یر" به عواملش می گوید :" صلح را برای امروز فراموش کنید . ما باید به آنها نشان بدهیم که قوی هستیم"( چقدر جملات "گلدا مه یر" در فیلم "مونیخ" به سخنان امروز جرج دبلیو بوش شبیه است . او در جایی دیگر خطاب به مامورین امنیتی اش می گوید :" امروز با گوش های جدید می شنوم !!" و یا در همان صحنه صحبت با اعضای کابینه اش می گوید : "هر تمدنی بنا به ارزش های خود ، راه مصالحه را پیدا می کند").  روی دیگر سکه "گلدا مه یر " ، مادر "اونر" است که به او می گوید : " ما باید خودمان همه چیز بدست آوریم ، دیگران چیزی به ما نمی دهند." از همین روست که "گلدا مه یر" در دیدارش با "اونر" می گوید او به مادرش شبیه تر است .

"اونر" برای گروه تروریستی اش 4 عضو می پذیرد : یک سازنده بمب که متخصص در ساخت اسباب بازی است (همان اسباب بازی هایی که کودکان فلسطینی را ناجوانمردانه قتل عام کرد؟) ، یک تیرانداز ماهر ، یک جاعل اسناد و مدارک و یک تمام کننده . آنها در شهرهای مختلف جهان از پاریس و نیویورک تا لندن و بیروت به کشتار و ترور و انفجار دست می زنند  تا 11 نفری را که تصور می کنند در عملیات گروگانگیری سپتامبر سیاه دست داشته اند ،  به سزای اعمالشان برسانند.  اما آیا واقعا این قربانیان ، عاملان اصلی هستند؟ فیلم جواب صریحی در این مورد نمی دهد ، اما از شواهد امر چنین برمی آید که هدف های تعیین شده نمی توانسته اند از طراحان عملیات یاد شده باشند و عامل اصلی فردی با نام "علی حسن سلامه" است که در همان جلسه اول طراحی عملیات ، عکسش به "گلدا مه یر" نشان داده می شود. کسی که گویا غیر قابل دسترسی است و بعدا مشخص می شود طی معامله ای با سازمان سیا که در عملیات گروگانگیری به دیپلمات های آمریکایی آسیبی نرسد ، مورد حمایت مامورین آمریکایی قرار گرفته است !! و همچون هزاردستان در حین دسترسی به او اکثر افراد گروه کشته شده و گروه از هم می پاشد . صحنه هایی که برای این حمایت نوشته و طراحی شده ، کاملا هوشمندانه است ؛ در همان اولین قدم که "اونر" در یک قدمی ترور "علی حسن سلامه" است ، 3 نفر به ظاهر ولگرد خیاباتی او را منحرف می کنند و بعدا هم در کافه ای با زنی جذاب مواجه می شود که در واقع رد آنها را برای کشتن شان و باز داشتن از ترور "سلامه" می گیرد. شاید که اصلا اطلاعات اصلی حضور "اونر" و گروهش در لندن از سوی فردی باشد که نشانی افراد  لیست ترور را در اختیار گروه مرگ می گذارد.

 

کسی که اطلاعات به "اونر" و گروهش می فروشد تا آنها بتوانند رد قربانیانشان را بیابند، یک فرانسوی به نام "لوییس" است که برایش کشور و سازمان مهم نیست ، فقط پول اهمیت دارد. پدر او که "پاپا" می نامندش و منبع اصلی تامین اطلاعات است ، یکی از مبارزین مقاومت فرانسه در مقابل آلمان نازی بوده و حالا فقط به حفظ خانواده اش فکر می کند . به نظر او ، آنها در جنگ دوم بهایی سنگین پرداختن تا نازی ها بروند و گلیست ها جایشان را بگیرند و این هیچ چیز را عوض نکرد ! او می گوید که هنوز ملت فرانسه تاوان آن خیانت را می دهد . در اینجا بدبینانه ترین نگاه و ایده فیلم ارائه می شود که "فروش اطلاعات"برای ترور ، زندگی شرافتمندانه تری از مقاومت در برابر آلمان هیتلری بوده است . شاید اسپیلبرگ هیچگاه تا این حد ، تلخ به وقایع تاریخی و اجتماعی نگاه نکرده بوده ، به حدی که هیچ راه مفری هم برای گریز از آن باقی نگذارد.

 آدم هایی که در این میان قربانی می شوند ؛ یک مترجم کتاب های عربی در اروپا ، یک کارمند ساده که خویشانش را در قتل عام اردوگاههای فلسطینیان از دست داده ، و همچنین افراد دیگری که در اثر انفجار بمب ها و یا مقاومت در برابر یورش های مسلحانه گروه تروریستی جان خود را از دست می دهند ، هستند. اگرچه افراد گروه در ابتدا برای ترور هدف های مورد نظرشان  با دقت و وسواس عمل می کنند که تنها فرد هدف کشته شود ( در صحنه پر تعلیق هدف انفجار قرار گرفتن دختر بچه ای به جای پدرش که باعث توقف عملیات می شود یا پرسش از هویت قربانیان پیش از انجام ترور و یا تطبیق دادن عکس آنها با فرد هدف گیری شده )  ولی به تدریج این دقت و وسواس از بین می رود ، نخست در صحنه انفجار بمبی که زیر تختخواب مرد فلسطینی قرار گرفته به دلیل شدت انفجار چند اتاق مجاور آن نیز منهدم می شود و تکه ها و پاره های بدن ها که در سراسر صحنه ، دوربین بر رویشان زوم می کند ، نشان از عمق فاجعه دارد و در عملیات ترور 3 فلسطینی دیگر در بیروت ، افراد حاشیه ای زیادی به قتل می رسند. از همین روست که بمب ساز گروه به نام رابرت (با بازی متیو کاسوویتس ) در موقع عزیمت به یکی از عملیات ها ، از رفتن باز می ماند و به "اونر" می گوید :" ما عادل و پرهیزکار فرض شده بودیم ولی حالا احساس می کنم که روحم را از دست می دهم ! وقتی من عدالت و وجدان را از دست بدهم ، احساس می کنم که همه چیز را از دست داده ام ." و از همین روست که "اونر" به تدریج دچار نوعی پارانویا شده و دیوانه وار اتاق و محل خوابش را به تصور بمب گذاری می کاود و وحشت ترور شدن و مرگ ، لحظه ای آرامش نمی گذارد.

 

به جز این مایه ها ، فیلمنامه" مونیخ"  مانند یک متن حادثه ای مشحون از گره وتعلیق و معما و پیچش است که در هر فصل شخصیت های متفاوتی ضمن حل آنها به خط کلی اثر نیز یاری می رسانند. کلیت داستان فیلمنامه را به جز مقدمه و موخره ای درباره عملیات سپتامبر سیاه و پی آمد های آن یا  صحنه های معدود "اونر" و همسرش و یا حضور مستقیم مامور اصلی هدایت کننده عملیات با نام "ایفریم" (با ایفای نقش جو فری راش) یک سری قصه های کوچک هستند درباره شرح ماجرای هریک از عملیات ترورها که مانند رشته ای به هم پیوند می خورند. هر کدام از این قصه ها با  ساختار خاصی پرداخت شده اند که شاید موتیف آن را بتوان سکانس جلسه قبل و بعد از عملیات اعضای گروه به حساب آورد که آن هم اغلب با بحث و جدل های متفاوتی ارائه می گردد. نوع پردازش حادثه هر یک از آن قصه های کوچک که مربوط به ترورهای مختلف می شود را در بسیاری فیلم های از این دست ، مشاهده کرده ایم خصوصا آثار هیچکاک که تعلیق فصل های ذکر شده ، بیشتر به فضای آثار استاد راه می برد به ویژه همان صحنه در خطر انفجار بمب قرار گرفتن دختر بچه که از فیلم "خرابکاری" گرفته شده ، یا صحنه های هجوم و انفجار در هتل پاریس  یا برخی فصل های لندن که فیلم " توپاز" را به خاطر می آورد. به لحاظ ساختار سینمایی هم (که البته موضوع بحث این مقاله نیست) صحنه های مورد بحث ، آثاری مثل "معما" (استنلی دانن) که از قضا در پاریس می گذرد را به ذهن متبادر می سازد.

اگرچه فیلمنامه نویسان ، عملیات تروریستی گروه اسراییلی را در قاب قرار داده اند اما برای کور جلوه دادن این عملیات که به هر صورت حتی مسئله مورد نظر سردمداران رژیم صهیونیستی یعنی ابراز قدرت را هم حل نمی کند ، بعد از هر عملیات ترور ،  از طریق رادیو ویا تلویزیون عملیات متقابل فلسطینیان را هم به رخ می کشند. و همه این کنش و واکنش "من تو من " را در صحنه ای که گروه تروریستی اسراییلی با گروهی از رزمندگان سازمان آزادیبخش فلسطین مواجه می شوند ، به نقطه سنتز خود نزدیک می سازند . مکانی که برای گروه تروریستی "اونر" یک خانه امن معرفی شده و برای اعضای سازمان آزادیبخش فلسطین هم "خانه امن" است !! در همین خانه است که "اونر" نه با هویت اسراییلی بلکه به عنوان یک آلمانی مثلا عضو گروه "بادرماینهوف" با یک فلسطینی به نام "علی" وارد گفتمان می شود. صحنه غریبی است ، هرکس حرف خودش را می زند. هر دو از سرزمینی به عنوان "خانه" سخن می گویند  ، اگرچه "اونر" به همسرش گفته که هر جا تو باشی ، خانه من آنجاست و بالاخره هم ناچار می گردد همان سرزمینی که برایش فداکاری می کرد را رها کند و به خاطر حفظ جانش به همراه خانواده اش در نیویورک مقیم شود . ولی علی مهمترین مسئله ملت فلسطین را سرزمین و خانه می داند. او می گوید که صدها سال است فلسطین اشغالی به ملت فلسطین تعلق دارد ولی آلمان و اسراییل چند سال است که بوجود آمده اند؟!!

 علی که "اونر" را یک آلمانی می پندارد در مقابل دفاع او از اسراییل می گوید : " از این جهت با آنها نرم شده اید که زمانی به کوره های آدم سوزی سپردید شان. ولی پدر من هیچ یهودی را با گاز نکشت ، چرا ما باید تاوان شما را بدهیم."  علی از تاریخچه ملت و سرزمین فلسطین می گوید و "اونر" به مفقود شدن و زندان پدرش اشاره می نماید . بحث این دو بی نتیجه خاتمه می یابد و فردای آن روز در یک عملیات تروریستی گروه "اونر" رو در روی هم قرار می گیرند و علی کشته می شود.

اگرچه اسپیلبرگ و فیلمنامه نویسانش سعی می کنند در هیچ موضع جانبدارانه ای نیفتند (اشاره تصویری به عکسهای قربانیان حادثه گروگانگیری سپنامبر سیاه را به یک اندازه و با تاکید مساوی و یک مونتاژ موازی در کنار هم نشان می دهند تا همه را قربانیان یک جنگ تصویر نمایند و یا عکس العمل خانواده های گروگان ها و گروگان گیران در مقابل خبر مرگ آنها ، تقریبا در نماهایی مشابه با تاثیر گذاری همسان نمایانده می شوند. و همچنین رفتار فلسطینی ها و اسراییلی ها نسبت به پخش خبر گروگانگیری در پلان های هم تراز تصویر می شود.) ولی به نظر می آید مظلومیت ملت فلسطین و مبارزاتش و ظلمی که در طول این بیش از نیم قرن از سوی صهیونیست ها متوجه آنها بوده ، سازندگان فیلم را هم علیرغم یهودی بودن ، تحت تاثیر قرار داده که  ناخودآگاه در صحنه هایی به طرف آنها چرخیده اند. فی المثل در طول فیلم این اسراییلی ها و جوخه های مرگشان است که با خشونت کشتار می کنند و وحشت می آفرینند.  و فلسطینی ها بدون هرگونه دفاعی ، قربانی می شوند. فلسطینی ها علیرغم آوارگی در زندگی آرام تر و بسامان تری نشان داده می شوند  ( دختر بچه  فلسطینی در حالی پیانو می نوازد  و به رابرت  لبخند می زند که او در حال تدارک بمب گذاری در آپارتمان آنهاست) . کلمات و حرف هایی هم که از فلسطینی ها شنیده می شود ، اغلب درباره صلح و آرامش و خانواده است و صحبت های اسراییلی ها راجع به قتل و کشتار و ترور و وحشت. رباینده فلسطینی هواپیمای خطوط هوایی لوفت هانزا هم در تلویزیون می گوید :" آنها (اسراییلی ها) در همه جا ، در مصر و لبنان و سوریه و اردن و اروپا ما را می کشند"  . که این خود تایید مستندی بر وقایع و رخداد های فیلم است .حتی در عملیات گروگانگیری (که از فصل های سانتیمانتال فیلم است و در نظر اول ، کمی سطحی پرداخت شده ) آنجا که متوجه می شویم ، همه آن تصاویر از نگاه و ذهنیت "اونر" براساس شنیده هایش بوده ، شعاری بودن صحنه های اولیه و بعد واقع نمایی صحنه های نهایی در فرودگاه مونیخ که نقش پلیس آلمان در به فاجعه کشیده شدن ماجرا برجسته می شود ، توجیه پذیر می گردد چراکه خود "اونر" به تدریج نسبت به ماهیت عملیات تروریستی شان دچار تردید شده و اینک به حرف "پاپا"(که در پاریس به او اطلاعات می فروخت) رسیده که با نگاه به دستان او  گفت :" ما آدم های غم انگیزی هستیم ؛ دستان خونریز و روح نجیب و لطیف!!" . اینک به حرف دوست "تونی آندره آس" ایمان آورده که:" بالاخره روزی این خونریزی ها دامن ما را خواهد گرفت "و شاید این دست تقدیر و مجازات الهی بوده که رابرت در حین درست کردن بمب ، خود قربانی آن شد .

روانی شدن "اونر" در صحنه هایی که دیوانه وار اتاقش را به دنبال بمب می کاود و دقیقا محل ها و مکان هایی را جستجو می کند که خود و همکارانش با بمب گذاری انسانهایی را به قتل رسانده اند ، نوعی دیگر از دیدگاه مذهبی اسپیلبرگ است که به نظر می آید بر بازتاب اعمال و مجازات دنیوی از سوی خداوند تاکید دارد. نگرانی او از مرگ و سوءقصد به خانواده اش ، هر روز بارها و بارها ، مرگ را در جلوی چشمانش پرواز می دهد و از "اونر" که یک یهودی و صهیونیست با ایمان و وطن پرست و فداکار بود ، آدمی به شدت ترسو و محافظه کار می سازد. این تراژدی در صحنه پایانی فیلم بسیار برجسته جلوه می کند ، آنگاه که او فرسنگها دور از سرزمین موعودش ، به آنچه آمریکایی ها برایش تعیین کرده اند ، گردن می نهد و تصویر ، حقارت او را بیش از پیش در مقابل ساختمان های سربه فلک کشیده شهر نشان می دهد . او دیگر بایستی تا آخر عمر به صورت مخفی و با نام جعلی در این گوشه دنیا به سر برد ، چون به قول "ایفریم" خیلی ها به دنبال کشتنش هستند.

 

نگاه اسپیلبرگ و تونی کوشنر و اریک روث به حضور آمریکایی ها در این میدان بی سرانجام ، بسیار کنایه آمیز است ؛ در همان سکانس نخست ،  این ورزشکاران آمریکایی هستند که (اگرچه ناخودآگاه ولی با طعنه ای آشکار از نگاه اسپیلبرگ) به فلسطینی ها کمک می کنند تا وارد اقامت گاه ورزشکاران اسراییلی  در دهکده المپیک مونیخ شوند و بعد از آن هم این سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) است که در مقابل اجرای مرحله پایانی و نهایی طرح عملیات تروریستی گروه "اونر" می ایستد و با به قتل رساندن برخی اعضای گروه ، مانع ترور "علی حسن سلامه" عامل اصلی طراحی گروگانگیری سپتامبر سیاه می شود.( شاید از همین جا باشد که برخی از بخش های سازمان آزادیبخش فلسطین به تدریج جذب سیاست های آمریکایی شده و به آنجا می رسد که به یک تکه  عاریتی از خاک فلسطین اشغالی تحت عنوان حکومت خود گردان بسنده می کنند.)

 گذاردن برخی کلام مشهور جرج بوش در دهان "گلدا مه یر" نخست وزیر وقت اسراییل نیز از دیگر ظرافت های سازندگان فیلم "مونیخ" در برخورد با سیاست های امروز آمریکا است.

"مونیخ" ورای همه این نظرگاهها ، بیش از هر ایده ای بر واقعیت تروریسم دولتی اسراییل صحه می گذارد که همواره آمریکا و اعوان و انصارش سعی در پنهان ساختن آن دارند . تروریسمی که در اعماق حکومت صهیونیستی ریشه دوانده است . ( در صحنه حمله گروه در بیروت که کماندوهای اسراییلی هم شرکت دارند ، یکی از کماندو ها خود را "ایهود باراک " معرفی می کند ، نام همان نخست وزیر اسراییل که زمانی در گروههای تروریستی موساد حضور فعال داشته است.) ولی با حمایت آمریکا و متحدانش با خیال راحت در خاورمیانه حکومت کرده و همچنان فلسطینی ها را قتل عام می کند . "مونیخ" با این نگاه ، همه ادعاهای امروز دولتمردان آمریکا را مبنی بر مبارزه با تروریسم ، باطل می سازد و بهانه لشگر کشی هایش به خاورمیانه  را از دستش می گیرد.

اما علیرغم همه اینها اسپیلبرگ و فیلمنامه نویسانش ، به پس زمینه های گروگانگیری سپتامبر سیاه اشاره ای ندارند ، به قتل عام های فجیع صبرا و شتیلا ، به کشتار هزاران زن و مرد و کودک بیگناه  ، به آتش زدن حرص و نسل فلسطینی ها ، به حبس و شکنجه جوانان فلسطینی که اساسا گروگانگیری 1972 در مونیخ برای آزاد سازی بخشی از زندانیان فلسطینی در شکنجه گاههای اسراییل صورت گرفت و به ....

شاید تصویر کردن این بخش برعهده هنرمندان مسلمان باشد  و برای استیون اسپیلبرگ و همکارانش همین مقدار کفایت می کند.

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٤
 

نگاهی تحلیلی به اسکار هفتاد و هشتم

 

یک اسکار سیاسی

 

 

به نظر می آید هفتاد و هشتمین مراسم اهدای جوایز اکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا (اسکار) بی هیچ شعر و شعاری سیاسی ترین دوره این مراسم بود ، حتی از آن زمانی که مایکل مور در روی سن علنا به جرج بوش ناسزا گفت و به خاطر حضور نظامی امریکا  در عراق جمله "شرم بر تو " را بیان کرد.

اسکار هفتاد و هشتم از زمان اعلام اسامی نامزدها نشان داد که برخلاف مشی رایج و شیوه همیشگی آکادمی اسکار به دنبال آثار رویاپردازانه آمریکایی نیست و از قضا به فیلم های به قول معروف ضد سیستم روی خوش بیشتری نشان می دهد. به نظر می آید این رویه از سال گذشته و پس از دوره هفتاد و ششم که اعضای آکادمی در یکی  از حماقت بارترین قضاوت های تاریخیشان ، 11 جایزه را به قسمت سوم فیلم "ارباب حلقه ها" اعطا کردند ، جدی شد. به نظر می آید جوان گرایی در آکادمی و حضور هنرمندان و سینماگران نو اندیش در این موسسه از جمله دلائل این اتفاق بوده باشد. وقتی می بینیم که امثال تام هنکس نایب رییس آکادمی شده و جرج کلونی در حرفهای پس از دریافت جایزه اش  به عضویت در آکادمی می بالد ، بر دلیل فوق مصر می شویم . جرج کلونی که به خاطر ایفای نقش یک مامور رو دست خورده سازمان سیا در فیلم "سیریانا" ، اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برده بود در سخنان کوتاهی به پیشگامی سینما و آکادمی اسکار در طرح معضلات و مسائل اجتماعی در طول تاریخش اشاره کرد و گفت :"... خیلی جالب است که وقتی همه درگوشی از معضل ایدز می گفتند که ما آن را علنا در فیلم هایمان بیان می کردیم و هنگامی ما از حقوق بشر گفتیم که مانند امروز محبوب نشده بود. همین گروه از آدم ها (اعضای آکادمی) زمانی به هتی مک دانل (بازیگر سیاه پوست فیلم برباد رفته ) در سال 1939 اسکار دادند که سیاه پوستها هنوز فقط می توانستند در صندلی های عقبی سالن های نمایش بنشینند. من به اینکه عضو این آکادمی هستم افتخار می کنم ..."

 

برخی از کارشناسان براین باورند که حرکت عمومی آکادمی اسکار در برگزاری این مراسم ، اهدای جوایز و توجه به فیلم های سیاسی عموما ضد سیستم ( و نه پروپاگاندا) به نوعی اعلام مخالفت با سیاست های حاکم امروز بر دولت آمریکا بوده است. چنانچه حتی برخلاف طول دوران برگزاری این مراسم ، مجری مراسم  جان استیوارت فردی است که به طنز سیاسی در برنامه روزانه اش (نمایش روزانه با جان استیوارت) معروف است . او در یکی از شنیدنی ترین شوخی های امسالش روی سن گفت :" راستی یک خبر بد برایتان دارم. متاسفانه امسال نمی توانیم از حضور بیورک (خواننده معروف ایسلندی و بازیگر فیلم رقصنده در تاریکی) بهره مند شویم . زیرا در حالی که ایشان لباسش را برای این مراسم امتحان می کرده ، دیک چنی او را با گلوله زده است!!"

حتی برخی معتقدند رویکرد تعجب برانگیز  و متفق کارشناسان و منتقدان سینمای هالیوود و اعضای  آکادمی به فیلم گستاخانه "کوهستان بروکبک" به خاطر ضدیت با یکی دیگر از شعارهای اجتماعی اعلام شده جرج بوش در انتخابات ریاست جمهوری بود که "ضد همجنس گرایی" در آن بسیار برجسته می نمود. البته این ضدیت تا آن جا نبود که آکادمی اصل باورهای خود را زیر پا بگذارد و این فیلم را به عنوان برترین فیلم برگزیند. به قول یکی از فیلمنامه نویسان آمریکایی ، آنها نمی توانند "کابوی" ها یعنی سمبل تاریخ آمریکا را در لباس همجنس گرایی ببینند.

البته این مخالفت و عناد روشنفکران سینمای هالیوود با دکترین بوش عمیق تر از این حرف ها به نظر می آید. سال گذشته کارتونی از سوی محافل هنری نزدیک به جمهوری خواهان روی پرده رفت به نام "تیم آمریکایی : ژاندارم جهانی" که خیلی ها آن را پاسخ دار و دسته جرج بوش به مخالفانشان در هالیوود امروز دانستند. در این فیلم تعداد کثیری از هنرپیشگان معروف هالیوود از جمله "جرج کلونی" و "تیم رابینز" و "شان پن" تحت انقیاد دیکتاتور کره شمالی در می آمدند و برای نابودی جهان با موشک های اتمی سایر همکارانشان در هالیوود را هم سازماندهی می کردند!

 و در مقابل هم گردانندگان مراسم تمشک طلایی در سال گذشته ، جوایز بدترین بازیگران زن و مرد خود را به جرج بوش و دانالد رامسفلد و کاندو لیزا رایس دادند!!

جالب اینکه در مراسم امسال جرج کلونی (یعنی همان بازیگر مورد غضب جمهوری خواهان حاکم ) از همان ابتدا یعنی نمایش فیلم معرفی طنز آمیز مجری مراسم ، حضور پررنگی داشت ؛ به تنهایی نامزد دریافت 3 جایزه اسکار بود (که این موضوع چند بار مورد تاکید سخنرانان از جمله مجری مراسم قرار گرفت ) ، فیلم آنتی مکارتی "شب بخیر و موفق باشی" را به عنوان یکی از امیدهای اسکار در مراسم داشت و تا وقتی که جایزه اش را دریافت کرد و بدون دادن شعاری  پیشگامی هالیوود را در مقابل سیاست های عقب مانده دولتمردان آمریکا در طول دوران فعالیتش بیان کرد و حتی برنده اسکار بهترین فیلم کوتاه زنده ، در حرفهایش روی سن پس از دریافت جایزه اش از برگزار کنندگان مراسم تشکر کرد  که سر میز شام ، صندلی اش را کنار صندلی جرج کلونی گذاشته اند.

همه اینها را اضافه کنید به حضور پررنگ فیلم هایی مانند "تصادف"(که به حاکمیت تفکرنژاد پرستی بر جامعه آمریکا اشاره دارد) ، "شب بخیر و موفق باشی" (که نقبی به دوران سیاه مکارتیسم است  و حضور نشانه هایش در سیاست های امروز آمریکاییان) ، "مونیخ" (که برای اولین بار بطور علنی تروریسم دولتی اسراییل را آنهم از نگاه یک فیلمساز یهودی مطرح کرده و حمایت سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا را از تروریست ها نشان می دهد که همین باعث شد محافل صهیونیستی ، اسپیلبرگ را متهم به خیانت به آرمان یهود بکنند!) ، "سیریانا"(که به حضور کمپانی های نفتی آمریکا در پشت همه فجایع جهانی اشاره می کند) ، "یک تاریخ خشونت" (که غلبه روحیه گنگستریسم را برجامعه امروز آمریکا زیر ذره بین می برد) ، فیلم "و حالا بهشت" از فلسطین (که با عاملان عملیات انتحاری فلسطینی همدردی و همذات پنداری می کند و همین باعث برانگیختن خشم یهودیان در امریکا و تظاهراتشان در برابر بمراسم اسکار گردید که چرا چنین فیلمی از سوی اعضای آکادمی نامزد دریافت اسکار گردیده است) و... و بالاخره اعطای اسکار افتخاری به رابرت آلتمن که همواره منتقد سیاست و حتی روحیه آمریکایی بوده و بعضا آن را در فیلم هایش به هجو کشیده است و همچنین عدم وجود جوایزی مثل جایزه جین هرشولت (که همواره مورد نقد روشنفکران آمریکایی بوده ) و جایزه ایروینگ تالبرگ ، که همگی بر ساز مخالف زدن اکادمی اسکار با سیاست امروز جمهوری خواهان حاکم تاکید می نماید.

شاید بتوان احساساتی ترین فیلم امسال که به رویاهای آمریکایی پرداخته بود را "راه رفتن تو خط" دانست که فراز و نشیب های زندگی خواننده معروف کانتری یعنی جانی کش را در کادر خود قرار می داد اما این فیلم نیز بیشتر بر نشیب های زندگی هنری در آمریکا تاکید داشت و یک جایزه هم بیشتر نگرفت و حتی یکی ترانه هایش هم نامزد دریافت اسکار نبود.

جوایز امسال تقریبا متعادل تقسیم شد و از فیلم های پرجایزه خبری نبود و همین به قولی به تعداد تماشاگران مراسم لطمه جدی وارد آورد. هر یک از 4 فیلم "تصادف" ، "کوهستان بروکبک" ، "خاطرات یک گیشا"  و "کینگ کنگ" 3 جایزه بردند و بقیه فیلم ها  هر کدام یکی.

 

امسال هم مثل سال گذشته ستارگان چندانی در مراسم به چشم نمی خوردند ، از تام کروز و رابرت دنیرو و کاترین زیتا جونز و شان پن و سوزان ساراندن و تیم رابینز و وارن بیتی و انت بنینگ و رنه زل وگر و ریچارد گر و حتی رابین ویلیامز  و خیلی های دیگر خبری نبود . تنها هنرپیشه قدیمی که همچنان پای ثابت این مراسم است ، میکی رونی است که همچنان برای یک بار هم که شده در کادر دوربین قرار می گیرد.

اگرچه جان استیوارت در سخنان افتتاحیه اش گفت :" خیلی جذاب است که این همه ستاره را یکجا و در یک مکان می بینیم . این برای اولین بار است که همه در انتخاب بهترین ها و برگزیدگان شریک هستند ، بدون آنکه در یک گروه دمکراتیک شرکت کنند."

در مراسم امسال دیگر خبری از ابتکارات سال گذشته مثلا  جایزه دادن در میان جمعیت  یا روی بالکن و یا کشاندن همه کاندیداها به روی صحنه خبری نبود.

مراسم با فیلمی جذاب از کارکترها و هنرپیشه های معروف تاریخ هالیوود که در خیابانهای لس آنجلس قدم می زدند و دیالوگ های معروف فیلم های مشهورشان را تکرار می کردند آغاز شد و سپس با ابتکاری جالب  برای معرفی مجری مراسم ، به سراغ مجری های گذشته این مراسم از جمله بیلی کریستال و دیوید لترمن و استیو مارتین و ووپی گلد برگ رفت و پس از ناامیدی از آنها جان استیوارت را از خواب بیدار کرد و به مراسم آورد. البته اینگونه طنز های نمایشی ، بیشتر رویه برنامه های دهه نود مراسم اسکار را یادآوری می کرد که معمولا بیلی کریستال با یک طنز نمایشی وارد صحنه می شد. (سال گذشته برای اولین بار چنین سبکی در مراسم  به چشم نمی خورد) . خصوصا صحنه ای که بیلی کریستال و کریس راک در فضایی شبیه به فیلم "کوهستان بروکبک " از شرکت در مراسم عذرخواهی می کردند.

طراحی صحنه مراسم هم بدیع بود ، به سبک سینماهای سنتی آمریکا با آن سردرهای مخصوص و گیشه بلیط فروشی و ترکیب رنگی سیاه و سفید و زرد که اساس پوسترهای اسکار و حتی وب سایت امسال اسکار را هم تشکیل می دادند.

نخستین اهدا کننده ، نیکول کیدمن بود (که پس از نزول چشمگیرش در یکی دو سال اخیر امسال با دریافت تمشک طلایی برای بازی در فیلم "افسونگر" فاصله چندانی نداشت.) که برای اعلام برنده بهترین بازیگر نقش مکمل مرد روی صحنه آمد. (طبق روال این مراسم بایستی برنده اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن سال گذشته یعنی کیت بلانچت برای اهدا این جایزه می آمد که در سالن حضور نداشت) و جایزه را به جرج کلونی  برای ایفای نقش در فیلم "سیریانا" داد.

اسکار جلوه های ویژه را به فیلم "کینگ کنگ" دادند در حالی که جای فیلم هایی مانند "جنگ های ستاره ای – اپیزود سوم :انتقام سیث" و "هری پاتروجام آتش" در میان کاندیداهای این رشته به شدت خالی بود. بن استیلر با لباسی سراپا سبز رنگ و با اداهای نه چندان جالب روی سن آمد(نمی دانم می خواست ادای اسپایدر من را در آورد ؟!) و اسامی نامزدهای اسکار جلوه های ویژه را قرائت کرد.

 

 

انیمیشن "والاس و گرومیت :طلسم خرگوش نما" از نیک پارک و استودیو آردمن بسیار هنرمندانه بود ولی به نظر من دو رقیب دیگرش یعنی "قلعه متحرک هاول" ساخته هایائو میازاکی (با خاطره کارتون به یاد ماندنی اش ، اشباح رانده شده ) و بخصوص  "عروس جنازه" از تیم برتن ( با آن سبک ویژه اش در انیمیشن) برای دریافت اسکار مستحق تر بودند.گویا پس از سالها کار و ابداع هنوز تیم برتن نتوانسته خود را به باور اعضای آکادمی بنشاند.

"خاطرات یک گیشا" ساخته راب مارشال (که بعد از فیلم "شیکاگو" دیگر خبری از او نداشتیم ) 3 جایزه بهترین ، مدیریت هنری ، طراحی لباس و فیلمبرداری را گرفت . هنوز به نظر طرح صحنه و لباس شرقی ها به خصوص چینی ها و ژاپنی ها برای غربی ها جذاب است . در دوران 10 – 15 سال اخیر بارها و بارها فیلم هایی که از فضای چینی – ژاپنی برخوردار بوده اند در زمینه های فوق کاندیدا و حتی برنده اسکار شده اند از جمله فیلم های متعددی از ژانگ ییمو حتی در زمانی که چندان شناخته شده نبود (مانند فیلم "مثلث شانگهای") و "چن کایگه" و خود "انگ لی" . به هرحال همین باعث می شود که قابلیت های مشابه دیگر فیلم ها نادیده گرفته شود ، از جمله امسال که فیلمبرداری درخشان فیلم "دنیای جدید" (ترنس مالیک) و "تصادف" نادیده گرفته شد . فیلم ترنس مالیک که حقیقتا از آثار نادیده گرفته شده امسال بود ،  فقط در رشته بهترین فیلمبرداری نامزد شد. "دنیای جدید" روایتی دیگر از فتح قاره آمریکا و قصه عشق پوکاهانتس است.

جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل زن را مورگان فریمن به "ریچل وایز" برای فیلم "باغبان وفادار" داد. در حالی که فرانسیس مک دورماند (که با همسرش جوئل کوئن در مراسم حضور داشت) در فیلم "نورث کانتری" بازی درخشانی ارائه کرده بود. نمی دانم چرا بازی پاتریشیا کلارکسن در فیلم "َََشب بخیر و موفق باشی" اصلا دیده نشد ضمن اینکه از بازی پر حس و حال "تندی نیومن" در فیلم تصادف هم به سادگی گذشته بودند.

در زمینه فیلم مستند بلند شاید کمتر کسی در برنده شدن "رزه پنگوئن ها" یا با نام اصلی "رژه امپراتور" تردید داشت و البته به نظر می آید در میان فیلم های نامزد شده ، هیچکدام توانایی رقابت با این اثر زیبا و تکان دهنده و پرمشقت  را نداشتند. هنوز وقتی فیلم را می بینیم ، در شگفت می مانیم که آیا همه این حرکات را خود پنگوئن ها انجام داده اند؟ برندگان هرکدام با یک عروسک پنگوئن به روی صحنه آمدند.

جایزه بهترین فیلم کوتاه انیمیشن هم به سبک و سیاق دوره های قبل مراسم اسکار ، بوسیله  یکی از کاراکترهای محبوب انیمیشن سال داده شد. جوجه کوچولو و رفیقش روی سن آمدند و با شوخی و مزاح لیست نامزدها را خواندند.

کیانو ریوز و ساندرا بولاک هنوز پس این همه سال با موسیقی فیلم "سرعت" روی سن می آیند و جایزه بهترین مدیریت هنری را به فیلم "خاطرات یک گیشا" می دهند. تنها رشته ای که "هری پاتر و جام آتش" هم کاندیدا شده بود. به نظر می آید این قسمت هری پاتر لیاقت این را داشت که در چند رشته دیگر از جمله صدا و جلوه های ویژه حداقل نامزد شود. نمی دانم چرا مخالفت آکادمی با این فیلم محبوب این سالهای بچه ها و نوجوانان ، اینقدر بدون دلیل شده است . البته گویا این روزها قرار است آکادمی اسکار با هر اثر پرخرج و پر طرفدار و پرسر و صدا مخالفت داشته باشد. چراکه اثری از  سینمای صنعتی هالیوود به شمار می آید !

 

 

 

برای اعطای جایزه بهترین موسیقی متن ، سلما هایک هنرپیشه و تهیه کننده لبنانی – مکزیکی بر روی سن رفت. تصاویری از هر فیلم نامزد دریافت اسکار بهترین موسیقی پخش می شود و یک نوازنده با ویلن ، ملودی اصلی موسیقی فیلم مربوطه را می نوازد. "گوستاو سانتا اولالا" آرژانتینی  ، آهنگساز فیلم "کوهستان بروکبک" برنده می شود و در آخر سخنرانی اش هم به آرژانتینی با ملتش حرف می زند.

 امسال در اسکار سال ملیت های مختلف  بود و هر کس به زبان مادری اش هم حرف می زد. سازنده فیلم "سوتسی" از آفریقای جنوبی که برنده اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان شد ، 50 درصد از حرفهایش را به زنده باد گفتن برای آفریقا اختصاص داد. و انگ لی هم بعد از گرفتن اسکار بهترین کارگردانی ، در آخر سخنانش به تایوان و چین و هنگ کنگ اشاره کرد و جمله ای هم ظاهرا به چینی ادا کرد.

اعطای اسکار افتخاری به "رابرت آلتمن" از دلپذیرترین صحنه های اسکار هفتاد و هشتم بود. از معدود سینماگران  هنرمند و مولف امروز که هنوز توانمند فیلم می سازد .  از آنهایی که یک عمر مورد بی مهری آکادمی اسکار قرار گرفته اند. به نظرم با توجه به اینکه این جایزه افتخاری اغلب به سینماگران برجسته ای  اعطا می شود که در طول سالهای فعالیت شان اسکار دریافت نکرده اند( آلفرد هیچکاک و اورسن ولز و هاوارد هاکس و ژان رنوار و ... از آن جمله اند) عنوان "جایزه یک عمر بی اعتنایی یا اسکار شرمندگی آکادمی بیشتر زیبنده آن  است.

رابرت آلتمن 5 بار برای جایزه بهترین فیلم نامزد دریافت اسکار بوده (فیلم های مش ، نشویل ، بازیگر ، برش های کوتاه  و گاسفورد پارک ) ولی مانند مارتین اسکورسیزی هرگز آن را دریافت نکرده است. به هرحال برای جایزه دادن به او مریل استریپ و لیلی تاملین (خواننده فیلم نشویل و بازیگر فیلم های نشویل و بازیگر و برش های کوتاه ) به روی صحنه آمدند و با شوخی و طنز شروع به معرفی آلتمن نمودند. بعد از نمایش قطعاتی از فیلم های  رابرت آلتمن که صدای خودش نحوه کارگردانی اش را تشریح می کرد ،  آلتمن به روی سن آمد و در صحبت هایش همچنان خود را آماده فیلم ساختن معرفی کرد و گفت که برای او تمامی فیلم هایی که ساخته انگار که در کنار هم یک فیلم کلی و واحد هستند.

برای 3 ترانه نامزد دریافت اسکار بهترین ترانه ، حرکات نمایشی انجام شد که برای ترانه فیلم "تصادف" به نام " در اعماق" همراه شبیه سازی برخی صحنه ها و کاراکترهای معروف فیلم بود. ولی ترانه فیلم "جنب و جوش" که گروه رپ جوردن هیوستن و سدریک کلمن و پال بیورگارد اجرا کردند ، جایزه را برد و  اغلب سیاه پوستان حاضر در سالن را بوجد آورد.

 به نظرم واقعا آنچه فیلم "تصادف" در مورد حضور تفکر نژادپرستانه حاکم برجامعه آمریکا به تصویر می کشد و خصوصا آن را در مورد سیاه پوستان برجسته می کند ، واقعیت تلخی است که وجود دارد ، چنانچه در همین مراسم اسکار هر وقت که سیاه پوستی جایزه می گیرد ، بقیه سیاه پوستان از خود خوشحالی و شادمانی غریبی ظاهر می سازند. اگرچه در میان برندگان امسال به جز گروه فوق ، سیاه پوست دیگری جایزه نگرفت.

اسکار بهترین چهره پردازی به فیلم "وقایع نگاری نارنیا : شیر و جادوگر و کمد لباس" رسید ، در حالی که حتی تصاویر نشان داده شده در معرفی نامزدها از کار خارق العاده ای که در چهره پردازی "جنگ های ستاره ای – اپیزود سوم : انتقام سیث" صورت گرفته بود ، حکایت داشت. فیلمی که به نظر بسیاری از منتقدین و کارشناسان از لحاظ قصه و فیلمنامه و کارگردانی و تدوین و فیلمبرداری و حتی بازیگری نسبت به سایر قسمت های این مجموعه یک  سر و گردن بالاتر بود  ولی متاسفانه تنها در رشته چهره پردازی کاندیدای دریافت اسکار شده بود. واقعا افراط و تفریط فقط در ما ایرانی های نیست بلکه همه جای دنیا یافت می شود از جمله در آکادمی و مراسم اسکار ، نه به آن زمانی که همین آکادمی 7 جایزه به قسمت اول "جنگ های ستاره ای" می دهد و دوره ای نیست که قسمتی از این فیلم اکران شده باشد و اسکار  صدا و جلوه های تصویری و جوایز فنی دیگر را نگیرد ولی گویا امسال ، دور اینگونه فیلم ها نبود و نوعی ضدیت با غول های هالیوود در گزینش ها و برگزیدگان به چشم می خورد. امسال استیون اسپیلبرگ که با دو فیلم "مونیخ" و "جنگ دنیاها " در مراسم شرکت داشت و دو فیلمش در مجموع  کاندیدای دریافت 8 جایزه اسکار بودند ، نه تنها هیچیک از جوایز نصیب آثارش نشدند ، بلکه از ابتدا تا انتها به نوعی مانند غریبه ها در سالن نشسته بود و گاه گاهی دوربین نشان می داد که لبخندهای نه چندان رضایت آمیز و معناداری می زند گویی که می داند مجددا دوره ناکامی های  قبلی اش خصوصا در دوران مابین فیلم های "ئی تی" و "لیست شیندلر" در حال تکرار شدن است.  موقعی که تام هنکس اسامی نامزدهای رشته کارگردانی را می خواند ، پس از قرائت نام اسپیلبرگ ، با اشاره ای خاص به او این توهم را به وجود آورد که عنقریب نام اسپیلبرگ از داخل پاکت بیرون می آید ولی همانطور که انتظار می رفت ، انگ لی به روی سن رفت. این هم شاید از خواص اسکار باشد که اغلب چهره های تازه معرفی می کند و به راستی امثال اسپیلبرگ و جرج لوکاس پس از این همه سال و دریافت جوایز و تقدیر های مختلف ، چه نیازی به اسکار دیگری دارند؟

 

از دیگر لحظات جالب اسکار 2006 ، حضور لورن باکال (بازیگر قدیمی و همسر همفری بوگارت افسانه ای که 55 سال از فوتش می گذرد) بر روی سن مراسم اسکار بود که خاطره فیلم هایی چون "خواب بزرگ" ، "داشتن و نداشتن" را زنده کرد. او درباره فیلم های نوآر و گنگستری صحبت کرد و به دوره ای طلایی از هالیوود و  اوج ساخت اینگونه فیلم ها و ستارگانی مانند ادوارد جی رابینسن و رابرت میچم و استرلینگ هایدن و همسرش همفری بوگارت  اشاره نمود . به دنبال صحبت های او صحنه هایی از فیلم های "سانست بولوار" ، "شکارچی شب" ، "شاهین مالت" ، "غرامت مضاعف" و تعدادی دیگر از فیلم های نوآر به نمایش درآمد.

طبق معمول یادی هم از درگذشتگان سال 2005 شد ، از شلی وینترز و ان بنکرافت و رابرت وایز گرفته تا  حتی مصطفی عقاد که تصویرش بر پرده بزرگ اسکار در عین محبوبیتش در کشورهای اسلامی نشان می دهد که یک فیلمساز هنرمند تا چه اندازه می تواند جهانی باشد.

با دریافت اسکار بهترین تدوین ، "تصادف" تا اینجای مراسم با "کوهستان بروکبک" مساوی کرد . جایزه برحقی بود ، چون طرح اصلی ساختار سینمایی فیلم "تصادف" اساسا بر تدوین صحنه های موازی و پیوند درونی آنها قرار داشت.

اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را جیمی فاکس همانطورکه انتظار می رفت به "ریس ویترسپون" برای فیلم "راه رفتن تو خط" داد که البته بازی خوبی به نقش جون کارتر (همسر دوم جانی کش)  ارائه کرده بود و او را از نقش های سطحی فیلم هایی مانند "قانونا بلوند" دور ساخته بود. اما به طور غیر قابل قبولی آکادمی از حتی نامزد کردن  "نائومی واتس" که نقش های پر حس و حالی در فیلم های "بمان" و بخصوص "یک تاریخ خشونت" ایفا نموده بود ، چشم پوشی کرد. بازی نیکول کیدمن هم در فیلم "مترجم" قابل توجه بود ولی اصلا فیلم "مترجم" که ساخته جذاب  امسال سیدنی پولاک بود ، به هیچوجه گویا در نقطه دید اعضای آکادمی قرار نگرفت. مثل فیلم "نزدیک تر" که سال گذشته مایک نیکولز ساخته بود. از اینگونه آثار که انگار دیده نشدند امسال هم بسیار بودند مثل : "برادران گریم" (تری گیلیام) ، "الیور تویست" ( رومن پولانسکی) ، "الیزابت تاون" (کمرون کرو) ، "چارلی و کارخانه شکلات " (تیم برتن) ، "بچه"(برادران داردن) ، "ماندرلای" (لارس فن تریر) ، "شهر گناه" (روبرتو رودریگز) و...

هیلاری سوانک هم طبق انتظار عموم ،  اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را به فیلیپ سیمور هافمن برای فیلم "کاپوتی" داد که وی نقش ترومن کاپوتی را بازی کرده بود ، ژورنالیستی که در پی تحقیق از قتل عام یک خانواده ، ماجرای "درکمال خونسردی" را می نویسد. از حتی نامزدی بازیگرانی مانند: نیکلاس کیج  که در فیلم های  "ارباب جنگ" و "هواشناس" نقش های  درخشانی ایفا کرده بود(فیلم "ارباب جنگ" ساخته اندرو نیکول که به مسئله واقعیات پشت پرده قاچاق اسلحه می پرداخت ، اصلا از سوی اعضای آکادمی اسکار در نظر نیامد) ، راسل کرو " با ایفای نقش یک بکسور در فیلم "مرد سیندرلایی" ، جانی دپ در فیلم "چارلی و کارخانه شکلات " و... نشانی به چشم نمی خورد.

داستین هافمن اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را به "کوهستان بروکبک" داد و اوما تورمن اسکار بهترین فیلمنامه اریژینال را به "تصادف" اهدا کرد ، بازهم مساوی و این بار 2بر2 !

دیگر مشخص شده که رقبای اصلی در مراسم چه فیلم هایی هستند . از دیگر فیلم ها یعنی "مونیخ" و "شب بخیر و موفق باشی " و "کاپوتی" چندان نشانی برای تصاحب دو جایزه اصلی بعدی به چشم نمی خورد. همه در انتظار اعلام اسکار بهترین کارگردانی هستند که به احتمال قوی برنده آن ، برگزیده بهترین فیلم 2005 نیز خواهد بود.

اعلام نام انگ لی برای "کوهستان بروکبک "همانطور که انتظار می رفت ، اسکار بهترین فیلم را نیز برای آن تقریبا قطعی می سازد. اما جک نیکلسن که برای خواندن نام بهترین فیلم روی صحنه رفته است ، خود نیز با تعجب "واوو" کوتاهی می گوید و در کمال ناباوری اعلام می کند "تصادف" .

این شاید تنها شگفتی مراسم اسکار 2006 بود که در میان تمامی فیلم های موجود ، اسکار بهترین فیلم را به فیلمی داده شد  که آیینه نژاد پرستی امروز در آمریکا و کلان شهر رویایی آن یعنی لس انجلس است.

شاید به  نظر بسیاری از رسانه ها و شرکت های تبلیغاتی ، اسکار امسال (حتی بدتر از سال گذشته) به هیچوجه قانع کننده و تامین کننده منابع تبلیغاتی شان نبود ، چون هیچ برنده مطلقی نداشت ، ستارگان اندکی در آن حضور داشتند ، از فیلم های پرفروش در میان نامزدها خبری نبود و...

می گویند سال به سال بینندگان این مراسم کاهش پیدا می کند ، آکادمی به طرف روشنفکری گرایش یافته و کم کم مثل آنچه در فیلم "شب بخیر و موفق باشی" به سر برنامه "حالا آن را ببین " ادوارد مورو آمد ، اسپانسرها و حامیان مالی اش را به تدریج از دست می دهد ولی اسکار همچنان اسکار است با همه نقاط قوت و ضعفش و این دومین سالی بود که انتخابهایش اعصاب خورد نمی کرد.

 

 جک نيکلسن اسکار بهترين فيلم را به پال هگيس نويسنده و کارگردان و تهيه کننده

فيلم تصادف اهداء می کند

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٤
 

نگاهي به مراسم اعطاي جوايز اسكار

 

فقط يك بازی

 

 آمريكايی

 

 است!

 

 

 

 

کمتر از یک هفته به برگزاری هفتاد و هشتمین مراسم اهدای جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا (اسکار) باقی مانده است و احتمالا تا حالا آرای حدود 6000 عضو این آکادمی برای جمع بندی نیز ارسال شده است . فارغ از هر گونه نظری راجع به کیفیت این آراء در مطلب زیر نگاهی دارم به اصل مراسم اسکار با همه نقاط مثبت و منفی اش تا هفته دیگر که انشاالله گزارش تحلیلی این مراسم را خدمتتان ارائه خواهم داشت.

 

مي‌توان مراسم اعطاي جوايز اسكار را جهاني‌ترين شكل يك نمايش محلي دانست كه با پروپاگانداي قدرتمندترين رسانه‌هاي بين‌المللي به هواخواهان و علاقمندان سينما در سراسر كره زمين، يك فستيوال فراقاره‌اي نمايان شده است در حالي كه حدود 96 درصد كل جوايز آن، تنها به آثاري اختصاص دارد كه محصول آمريكا و انگليسي زبان هستند و در زمان و مدت خاصي در سينماهاي لس‌آنجلس به نمايش درآمده‌اند و فقط 4 درصد بقيه به فيلم‌هاي ديگر كشورها تعلق دارد كه حتما بايستي در  همان زمان و مدت خاص در يك يا چند سالن سينماي لس‌آنجلس، اكران عمومي يافته باشند. يعني فيلم‌هايي كه حتي در ديگر شهرهاي آمريكا به جز لس‌آنجلس بر پرده رفته باشند حتي اگر آمريكايي هم باشند، اعتباري براي رأي دهندگان آكادمي اسكار ندارند.

مانند اين است كه فرضا مراسمي در شيراز برگزار شود و تنها قضاوت و جوايز خود را بر فيلم‌هايي بگذارد كه در اين شهر به اكران عمومي درآمده‌اند. (البته بر تفاوت‌هاي شيراز و لس‌آنجلس آگاه هستم!)

به اين ترتيب خيل عظيم آثار سينمايي كه در ديگر كشورها توليد شده‌اند ولي در لس‌آنجلس اكران  عمومي نداشته‌اند، جايي در اين مراسم ندارند ايضا فيلم‌هاي آمريكايي كه به سالن‌هاي سينمايي اين شهر مهم كاليفرنيا نرسيده‌اند. از طرف ديگر عليرغم نمايش هر تعداد فيلم از هر كشور كه در لس‌آنجلس به اكران  عمومي درآمده باشند، فقط و فقط يك فيلم آنهم بنا به معرفي يك سازمان يا موسسه رسمي سينمايي در آن كشور مي‌تواند، مورد قضاوت اعضاي آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي آمريكا قرار گيرد.

به همين دليل بوده كه همواره در طول تاريخ سينما، بسياري از شاهكارهاي اين هنر در مراسم اسكار مطرح نشده‌اند.

في‌المثل شاهكارهاي مسلمي مانند: «الكساندرنوسكي» (سرگئي آيزنشتاين)، «زمين» (الكساندر داوژنكو)، «اگتسومونوگاتاري» (كنجي ميزو گوچي)، «پاترپانچالي» (ساتيا جيت راي)، «رم شهر بي‌دفاع» (روبرتو روسليني)، «قاعده بازي» (ژان رنوار)، «زير بام‌هاي شهر» (رنه‌كلر)، «روز برمي‌آيد» (مارسل كارنه)، «حفره» (ژاك بكر)، «اورفه» (ژان كوكتو)، «يك محكوم به مرگ مي‌گريزد» (روبر برسون)، «ام» (فريتس لانگ)، «اردت» (كارل تئودور دراير)، «داستان توكيو» (ياساجيرو ازو)، «از نفس افتاده» (ژان لوك گدار)، «هيروشيما، عشق من» (آلن رنه)، «لولامونتز» (ماكس افولس) و ... هيچگاه مدنظر آكادمي اسكار قرار نگرفتند.

در همين سال گذشته  به دليل ضوابط و قوانين فوق تعداد زيادي از فيلم‌هاي مهم و ارزشمند ساخته شده در كشورهاي مختلف فرصت رقابت در اين مراسم را نيافتند كه از همين رو سرو صداي بسياري بابت برخي فيلم‌ها بلند شد. از جمله مي‌توان به موارد زير اشاره كرد.

 

اهالي پاريس (كلود للوش)،‌ تبعيدي‌ها (توني گاتليف) كه جايزه بهترين كارگرداني جشنواره فيلم كن را هم برد، سارا باند (انيگمار برگمان) كه پس از سالها شاهكاري ديگر اين بار با سيستم HD (به عنوان نخستين فيلم اين سيستم) از استاد روي پرده رفت، بيگانگان صميمي (پاتريس لوكنت)، جنگل شيري (كريستف هوخ هويزلر)، فقط يك بوسه (كن لوچ)، صبح بخير شب (ماركو بلوكيو)، موسيقي ما (ژان لوك گدار)، زندگي يك معجزه است (امير كاستاريكا)، چهره‌ها (پاتريس شرو)، دروازه خورشيد (يوسري نصرالله) و ...

از طرف ديگر حجم و شدت تبليغات كمپاني‌هاي بزرگ و رسانه‌هاي عظيم (كه در تيول هين كمپاني‌هاست) مهمترين و اساسي‌ترين عنصر مدنظر قرار گرفتن و قضاوت روي فيلم‌ها از سوي اعضاي آكادمي به نظر مي‌آيد. امتيازي كه طبعا نصيب محصولات همان كمپاني‌ها مي‌شود و از همين رو آثار سينماي مستقل همواره كمترين سهم را در نظرگاه اعضاي آكادمي دارند. بمباران عظيم تبليغاتي اين اعضاء توسط رسانه‌هاي مختلف متعلق به كمپاني‌هاي اصلي، نقش اصلي را در قضاوت آنها ايفا مي‌كند. به همين دليل در ميان كانديداهاي اسكار سال پیش  اثري از فيلم‌هاي قابل توجهي همچون: شراكت خوب (پال و كريس وتيز)، دوازده يار اوشن (استيون سودربرگ)، گروه (رابرت آلتمن)، قاتلين پيرزن (برادران كوئن)، تولد (جاناتان گليرز)، درياي آزاد (كرسيس كنتيس)، او از من متنفر است (اسپايك لي)، قهوه و سيگار (جيم جارموش)، زندگی و مرگ  پيتر سلرز (استفن هاپكينز)، معامله پاياپاي (پي‌يتر جان بروگه)، فراسوي درياها (كوين اسپيسي)، دري در كف اتاق (تاد ويليامز) و قتل ريچارد نيكسن (نيلز مولر) نبود. و در میان فیلم های امسال هم نشانی از آثار قابل توجهی همجون :"ارباب جنگ "(اندرو نیکول) ، "بمان" (مارک فورستر) ، "دلتنگی در آمریکا" (گبریل داکترمن) ، "دنیای جدید"(ترنس مالیک) ، "الیزابت تاون" (کمرون کرو) ، "دومینو" (تونی اسکات) ، "هواشناس" (گور وربینسکی) ، "مرد سیندرلایی" ( ران هاوارد )،"برادران گریم ( تری گيليام ) ، "خاطرات یک گیشا" (راب مارشال)  و حتی اثر درخشانی همچون "شهر گناه" (روبرت رودریگز)  نیست .  مضاف بر اين‌‌كه معمولا ذائقه اعضاي آكادمي با آثاري كه به نحوي به كاستي‌ها و نقايص سيستم سياسي آمريكا يا موارد قابل انتقاد فرهنگ رايج آمريكايي و يا نابهنجاري‌ها و نابساماني‌هاي جامعه آمريكا بپردازد جور درنمي‌آيد حتي اگر آثار سينمايي قابل توجهي باشند.

به اين ترتيب مراسم اعطاي جوايز اسكار را مي‌توان يك مراسم كاملا محدود سينمايي دانست (در حد فيلم‌هاي نمايش داده شده در لس ‌آنجلس آنهم با حد و مرزهاي گفته شده) با ماهيت و تفكر سنتي آمريكايي كه هنوز ريشه در تفتيش عقايد دوران مك كارتيسم و نژاد‌پرستي ديرين اين سرزمين تسخير شده دارد. فيلم‌هايي همچون «بربادرفته» هنوز الگوي قضاوت در اين مراسم هستند، فيلمي با آن نوع پروداكشن و متعلق به يكي از بانفوذترين تهيه‌كنندگان هاليوود و با تفكر نژادپرستانه كه آشكارا نسبت به كوكلوس كلان‌ها سمپاتي نشان مي‌دهد و شمالي‌هاي ضد برده‌داري را وحشي و فرصت‌طلب و جاني معرفي مي‌نمايد.

در چنين مراسمي است كه حتي وقتي يك هنرپيشه زن سياهپوست (هالي بري) پس از سالها اسكار مي‌گيرد و تعجب همگان را برمي‌انگيخت بخاطر بازي در نقش زني است كه خود را به جلاد شوهر اعدام شده‌اش فروخته است (در فيلم ضيافت اهريمني).

از مراسم اسكار بيش از آنچه گفته شد نمي‌توان انتظار داشت اما متاسفانه قدرت رسانه‌هاي غربي آنچنان است كه حتي در همين كشور خودمان به آن به عنوان مهمترين اتفاق سينمايي سال نگريسته مي‌شود! مراسمي كه نه تنها سينماي ما بلكه سينماي هيچ كشور ديگري به جز آمريكا در آن سهم خاصي ندارد و ما دلخوشيم به همان يك فيلمي كه سالها در انتظار اعلام نام آن توسط يكي از مجريان اين مراسم به عنوان نامزد جايزه اسكار مانده‌ايم! دلخوشي كه البته به همه كشورها و ملت‌هاي ديگر هم تحميل شده و يك مراسم محدود محلي به عنوان جهاني‌ترين فستيوال سينمايي تبليغ گرديده است.

حتي توجيه فراگيري سينماي آمريكا در دنيا براي توجه بيشتر به اين مراسم جاي قابل قبولي ندارد زيرا اغلب فيلم‌هايي كه از فروش‌هاي بالاي بين‌المللي برخوردارند و مورد توجه مردم ساير كشورها قرار مي‌گيرند در مراسم اسكار به چشم نمي‌خورند، مانند: «هری پاتر »، «نارنیا»، «جنگهاي ستاره‌اي: انتقام سیث»  ، "کینگ کنگ" و همچنين فيلم‌هاي سيلوستر استالون و آرنولد شوارتسنگر و ژان‌كلود ون‌دام و جكي چان و ... كه معمولا ميهمان مراسم تمشك طلايي و بدترين‌هاي سال هستند. 90 درصد فيلم‌هاي حاضر در مراسم اسكار، آثاري هستند كه در آخرين ماه ميلادي (يعني حدود يك تا 2 ماه پيش از مراسم) به اكران آمريكا در آمده‌اند و نه تنها به نمايش اغلب ديگر كشورها نرسيده‌اند كه حتي داخل خود آمريكا هم بعضا نمايش محدودي يافته‌اند و خيلي‌ها در آمريكا نيز اين فيلم‌ها را نديده‌اند.

بسيار مواقع شده كه عليرغم رونق بازار قاچاق CD در كشور و ورود سريع فيلم‌هاي اكران روز آمريكا به ايران اما هنگام اعلام اسامي نامزدهاي اسكار متوجه مي‌شويم كه بسياري از آن نام‌ها براي مخاطب ايراني ناشناخته هستند چرا كه اغلب فيلم‌ها هنوز به ايران نرسيده يا اصلا نخواهند رسيد. (احتمالا بدليل عامه‌پسند نبودن آنها‌).

از همين رو به نظر مي‌آيد به اين مراسم در حد خودش بايستي نگريست. مراسمي كه در نظرگاه خود آمريكاييان هم فقط يك نمايش مد لباس و آرايش و موي سر است و تبليغ مزون‌ها، طراحان لباس و سازندگان جواهرات و به قول كريس راك، مجري مراسم سال قبل ، فقط يك بازي آمريكايي است!