مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤
 

معرفی 6  فیلم روز جهان

 

 

کوهستان بروکبک

Brokeback Mountain

 

یک "کابوی نیمه شب" دیگر که البته به پای آن اثر خوش ساخت جان شلزینگر برنده جایزه اسکار سال 1969 نمی رسد. و از طرف دیگر می توان آن را دنباله آثاری مانند :"خانه ای در ته دنیا" (مایکل مه یر- 2004) دانست که پایان روابط غیر افلاطونی را یک فاجعه تصویر می کرد. اما "کوهستان بروکبک" سعی دارد آن روابط غیر افلاطونی را به وادی رفاقت بکشاند ، رفاقتی که نیاز فطری زوجیت زن و مرد را از بین برده و متوجه خود می سازد و البته بازهم انجامی تراژیک و غم انگیز دارد.

فیلم ماجرای دو جوان گاوچران به نام های انیس دلمار و جک توییست (با بازی های قابل توجه هیث لجر و جیک گینلهال) است که در مزرعه ای استخدام می شوند و تنهایی بیش از حد آنها در طول زندگی باعث گرایش شدیدشان به یکدیگر می شود. گرایشی که حتی در سالهای بعد و تشکیل خانواده برای هرکدام ، دست از سرشان برنمی دارد. اگرچه از یک سو نمی توانند پاسخ فطرتشان را بدهند و خانواده را ترک گویند و از دیگر سو هم قطع آن گرایش دیرین ناممکن به نظر می رسد.

فیلم براساس یک داستان کوتاه از آنی پرولکس ساخته شده که قبلا نوول "اخبار کشتیرانی"  را (که از روی آن لاسه هالستروم در سال 2001 فیلمی به همین نام ساخت) نوشته و به خاطر آن برنده جایزه ادبی پولیتزر شده بود. 

آنگ لی کارگردان هنگ کنگی الاصل فیلم ، در طول دوران فعالیتش در هالیوود مسیر بسیار نامطمئنی را طی کرده است ، اگرچه با مساعدت برخی کمپانی های اصلی هالیوود (که دلیلش کاملا معلوم نیست ، شاید از بابت مانور روی فیلمساز جهان سومی باشد!!) دو بار به چندقدمی اسکار بهترین فیلم هم رسیده است و یک بار هم اسکار بهترین فیلم خارجی زبان را برده است.  اما هنوز فیلم هایی که در چین ساخت مثل "انگشتر عروسی" (1993) و "بخور ، بنوش ، زن ، مرد"(1994) قابل قبول ترند. او در هالیوود بوسیله فیلم "حس و حساسیت " بسیار قوی ظاهر شد و در همان سال فیلمش نامزد دریافت چندین جایزه اسکار بود. دو فیلم بعدیش یعنی "طوفان یخی" و "با شیطان بران" بیشتر در نوع سینمای حادثه ای محض ارزیابی شدند اگرچه "طوفان یخی" بابازی کوین کلاین و جون آلن و سیگورنی ویور  ارزش هایی در سینمای روانکاوانه داشت.

اما فیلم "ببر خیزان ، اژدهای پنهان" که اولین فیلم از دسته آثار رزمی – عرفانی محسوب می گردید (اگرچه فیلم "قهرمان" ژانگ ییمو زودتر از آن ساخته شد ولی دیرتر از آن به نمایش درآمد) باعث پرش جدی آنگ لی در هالیوود شد و علاوه بر نامزدیش در ده رشته ، اسکار بهترین فیلم خارجی را نصیبش ساخت. اگرچه فیلم مذکور نقاط ضعف آشکاری داشت و حتی در زمینه ای که نقطه قوتش به حساب آمد یعنی آن پروازها و حرکات محیرالعقول جنگجویان چینی ، نسبت به فیلم "ماتریکس" که برای انجام همان حرکات از مربی فیلم آنگ لی بهره گرفته بود ، بسیار عقب تر به نظر می رسید. اما تبلیغات بیش از حد رسانه ها باعث شد اینگونه نقاط ضعف ساختاری فیلم پنهان بماند . این درحالی بود که فیلم "قهرمان" به هیچوجه از چنین گاف هایی سرسری نگذشته بود.

آنگ لی بعد از "ببر خیزان ، اژدهای پنهان" و یک فیلم کوتاه ، "هالک"(که سالها پیش با نام "غول قرن بیستم" و بابازی بیل بیکسبی دیده بودیم) را به شکلی بیش از حد کاریکاتوری و کودکانه ساخت که باعث ناامیدی هواخواهانش گردید و حالا گویی می خواهد با "کوهستان بروکبک" جبران کند و جوایز گلدن گلوب و نامزدی های متعدد اسکار 2006 گویای همراهی سیستم حاکم برسینمای هالیوود با وی است . او که با این فیلم شیر طلایی جشنواره ونیز امسال را هم گرفت ، تا ششم مارس در انتظار اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی سال 2005 می ماند  ، مگر اینکه بازهم آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا مانند سال گذشته(که برخلاف انتظارها به جایی اینکه به هوانورد اسکورسیزی جایزه دهد ،  محبوب میلیون دلاری ایستوود را برگزید ) ، خرق عادت کند و به یکی از فیلم های سیاسی رقیب ، مثلا "تصادف" رای دهد!!

 

 

شب بخیر و موفق باشی

Good Night, and Good Luck

 

دومین فیلم جرج کلونی بازیگر نام آشنای امروز هالیوود ، برای اسکار امسال کاندیدای دریافت 6 جایزه از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه شده است. یکی از تهیه کنندگان  اصلی فیلم طبق معمول استیون سودربرگ  است . یعنی این فیلم هم مانند "سیریانا" از صندوق دار و دسته سودربرگ بیرون آمده و خصوصیات و ویژگی های اثار این دار و دسته را دارد از جمله ساختار بدیع ، موضوع گستاخانه ، طنز کنایه آمیز و... مانند فیلم هایی همچون :"قاچاق" و "دارو دسته اوشن" و ... و "اعترافات یک ذهن خطرناک" که کلونی  3 سال پیش ساخت.

به نظر می آید امروز آثار دار و دسته استیون سودربرگ اصلا ساز و نوایی دیگر درون هالیوود می زند که به نوعی در مقابل جریان حاکم آن قرار دارد. هر دو فیلم "سیریانا" و "شب بخیر و موفق باشی" که امسال از همین جریان در سالن های سینما به نمایش درآمدند ، به نوعی عناصر خاص فیلم های این گروه را دارا هستند.

"شب بخیر و موفق باشی" اگرچه در ظاهر به موضوع کهنه و قدیمی مکارتیسم می پردازد که بارها و بارها دستمایه فیلمسازان مختلف بوده است ولی در اصل با نگاهی نو و به روز این مسئله قدیمی را در کادر دوربین خود قرار می دهد.

داستان "شب بخیر و موفق باشی " ماجرای واقعی ادوارد مورو ، خبرنگار معروف تلویزیون سی بی اس است که در برنامه ای به نام "حالا آن را ببین" ، برای اولین بار روش های تحقیق و بازپرسی سناتور مکارتی در سنای آمریکا  را بطور جدی زیر علامت سوال برد و با او وارد یک جنگ سرد شد. دیوید استراثیرن ( که بازی کوتاه او را در فیلم "دلتنگی در آمریکا" به نقش سربازی بازمانده از جنگ ویتنام که دچار سرطان شده بود و می خواست سرپرستی دختر ویتنامی – آمریکایی خود را بر عهده گروهبان دسته شان در همان جنگ بگذارد ، دیده بودیم ) بابازی قدرتمند و بدون گاف در نقش ادوارد مورو در کنار سایر عوامل و عناصر فیلم به خوبی فضای سالهای اوایل  دهه 50 را زنده می کند و تماشاگر را در حال و هوای آن سالها فرو می برد ، درحالی که به طور غریبی با آن فضا ، مشابهاتی را نیز در سیاست امروز به ذهن مخاطب می نشاند. وقتی که ادوارد مورو در برنامه اش و در اعتراض به اتهامات مکارتیسمی می گوید : "ما نمی توانیم از آزادی در جهان دفاع کنیم وقتی در کشورمان از آن می گریزیم!".همان چالشی که آمریکا بیش از هرموردی امروزه با آن مواجه است را متظاهر می سازد . او در حالی خود را پرچمدار آزادی و دمکراسی در دنیا فرض می کند که هزاران مورد نقض حقوق بشر را در همین ایام به کارنامه خود اضافه کرده (از جمله قانون جاسوسی همگانی در کشور تحت عنوان "عمل میهن پرستانه" یا اعمال وحشیانه در زندان های گوانتانامو و ابو غریب و بازداشتگاههای سیا در اروپا که سر و صدای خود اروپاییان را هم درآورد و...) به طوریکه در مقابل اعتراضات مکرر کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد ، پیشنهاد انحلال این کمیسیون و تشکیل انجمنی جدید را داده است!!

در فیلم "شب بخیر و موفق باشی" ، اگر یک طرف داستان ، ادوارد مورو قرار دارد ، طرف مقابلش هم سناتور مکارتی ، سناتور ایالت ویسکانسین است که بدون سند و مدرک قربانیانش را زیر محاکمه کشیده و آنها را متهم به همکاری با کمونیست ها کرده و محکوم می نماید. در این فیلم اگر دریک طرف ماجرا "دیوید استراثیرن" به نقش ادوارد مورو بازی می کند ، در طرف دیگر ، این خود "جوزف مکارتی" است که به جای خود ایفای نقش می کند ، چرا که جرج کلونی نخواسته با قرار دادن بازیگری به جای او ، از تاثیر رفتارش به هنگام جلسات بازجویی و محاکمه متهمان بی پناه بکاهد و چه کسی بهتر از خود مکارتی می توانست نقش خود را بازی نماید که در واقع او یک بازیگر به تمام معنا بود و به نام دفاع از آزادی آمریکایی ، هر آنچه نشانی از آزادی داشت را زیر پا می گذارد. جرج کلونی به همین دلیل بهره گیری از فیلم های سخنرانی و مصاحبه و گزارشات مستند از جلسات سنا که در آنها سناتور مکارتی  صحبت و سخنرانی داشته است ، کل فیلم را به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری کرده و به نمایش گذارده است. علاوه براین او با این فیلم سیاه و سفید به فضای سنگین حاکم بر رسانه ها و نوع نگرش اساسا سیاه و سفید مکارتیستی در جامعه آمریکا اشاره کرده است . آنچه که بنا به معانی لایه های زیرین فیلم و براساس واقعیات موجود ، هیچگاه از جامعه و بخصوص  ذهن دولتمردان آمریکا رخت برنبست و همواره در کنار تفکر اصیل آمریکایی به چشم می خورد و  امروزه از همیشه هم بارزتر  شده  تا جایی که پس از سالها روشنفکران آمریکایی از هر دو جناح را به واکنش واداشته است.

فیلم به خوبی نشان می دهد که چگونه رسانه ها در آمریکا تحت کنترل تراست ها و کارتل ها قرار دارند که با عنوان اسپانسر ، کوچکترین مخالفت با سیاست های حاکمان را برنمی تابند ، چنانچه رییس شبکه سی بی اس  بارها و بارها به ادوارد مورو و تهیه کننده اش ، فرد فریندلی هشدار می دهد که با ادامه کارشان در جهت مقابله با سناتور مکارتی ، اسپانسر برنامه را از دست داده و ناگزیر برنامه تعطیل خواهد شد. خفقان و فشار آنچنان در این رسانه چشمگیر است که بنا به قانونی غیرعادلانه استخدام متاهلین ممنوع بوده و به همین خاطر دو تن از کارمندان شبکه (با بازی های رابرت داونی جونیور و پاتریشیا کلارکسون) ازدواج خود را مخفی می سازند و رابطه ای پنهان دارند تا هنگامی که این رابطه علنی می شود و تهدید به اخراج می شوند.

در طول این بحث و جدل ها ، در همان رسانه ها و با پول سرمایه داران ذینفع ، جو سازی غریبی علیه ادوارد مورو به راه می افتد که با کمونیست ها ارتباط دارد و زمانی هم به  روسیه رفته و فعلا هم افکار ضد آمریکایی دارد...تا اینکه سرانجام مکارتی اگرچه مغلوب این مواجهه است ولی آنچنانکه  که از صحبت های ژنرال دوایت آیزنهاور رییس جمهور وقت آمریکا در اواخر فیلم برمی آید ، تفکر مکارتی همچنان پیروز میدان سیاست آمریکا بوده و هست.

فیلم 93 دقیقه ای "شب بخیر و موفق باشی" در مراسم اسکار امسال کاندیدای دریافت 6 جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه است.

 

 

مونیخ

Munich

 

اگرچه فیلمنامه "مونیخ" نوشته  تونی کوشنر و اریک روث براساس کتاب انتقام "جرج یوناس" درباره داستان واقعی یک تیم تروریستی اسراییل است ( این فیلمنامه یکبار دیگر در سال 1986 تحت عنوان "شمشیر گیدئون" توسط مایکل اندرسن جلوی دوربین رفته است ) اما به هرحال خود استیون اسپیلبرگ نقش اصلی را در نوشتن فیلمنامه داشته (علیرغم اینکه اسمش در زمره فیلمنامه نویسان نیست) چراکه بسیاری از عناصر همیشگی مورد علاقه اش در آن  وجود دارد ، از همان مایه همیشگی "عدم ارتباط" که در اکثر لحظات فیلم به چشم می خورد گرفته تا خانواده هایی که همواره از هم می پاشند و حتی تا سانتیمانتالیسم افراطی که در برخی لحظات مثل سکانس حمله فلسطینیان به داخل کمپ ورزشکاران اسراییلی  به شدت حس می شود. به همین دلیل فیلم سرشار از غمخواری برای ورزشکاران از دست رفته اسراییل و یهودیانی است که دل به سرزمین موعودشان خوش داشته اند.

"مونیخ" ظاهرا درباره ماجرای  گروگانگیری ورزشکاران اسراییلی در المپیک مونیخ 1972 و کشتار دسته جمعی آنان به همراه گروگانگیران شان در نهایت است اما همچنانکه آنونس فیلم هم گویا می باشد ، داستان فیلم در واقع درباره آنچه  است که بعد از آن واقعه رخ داد. درباره یک گروه تروریستی که قرار است در پی انتقام ، ظاهرا عوامل گروگان گیری ورزشکاران اسراییلی را در اقصی نقاط جهان به قتل برساند. فرمانده گروه شخصی به نام "اونر"(بابازی اریک بانا) است که قبلا بادی گارد "گلدا مه یر" نخست وزیر وقت اسراییل بوده و به همین دلیل از سوی او مجددا فرا خوانده شده تا یک عملیات حیاتی را برای اسراییل انجام دهد. در اینجا و در صحنه ای که "گلدامه یر" (با بازی  لین کوئن) برای کابینه اش خط مشی تعیین می نماید ، پنبه همه آنچه صلح طلبی از سوی خاورمیانه مطرح می گردد ، یکجا زده می شود . "گلدا مه یر" به عواملش می گوید :" صلح را برای امروز فراموش کنید . ما باید به آنها نشان بدهیم که قوی هستیم"( چقدر جملات "گلدا مه یر" در فیلم "مونیخ" به سخنان امروز جرج دبلیو بوش شبیه است . او در جایی دیگر خطاب به مامورین امنیتی اش می گوید :" امروز با گوش های جدید می شنوم !!" و یا در همان صحنه صحبت با اعضای کابینه اش می گوید : "هر تمدنی بنا به ارزش های خود ، راه مصالحه را پیدا می کند").  روی دیگر سکه "گلدا مه یر " ، مادر "اونر" است که به او می گوید : " ما باید خودمان همه چیز بدست آوریم ، دیگران چیزی به ما نمی دهند." از همین روست که "گلدا مه یر" در دیدارش با "اونر" می گوید او به مادرش شبیه تر است .

به جز این مایه ها ، فیلمنامه" مونیخ"  مانند یک متن حادثه ای مشحون از گره وتعلیق و معما و پیچش است که در هر فصل شخصیت های متفاوتی ضمن حل آنها به خط کلی اثر نیز یاری می رسانند. کلیت داستان فیلمنامه را به جز مقدمه و موخره ای درباره عملیات سپتامبر سیاه و پی آمد های آن یا  صحنه های معدود "اونر" و همسرش و یا حضور مستقیم مامور اصلی هدایت کننده عملیات با نام "ایفریم" (با ایفای نقش جو فری راش) یک سری قصه های کوچک هستند درباره شرح ماجرای هریک از عملیات ترورها که مانند رشته ای به هم پیوند می خورند. هر کدام از این قصه ها با  ساختار خاصی پرداخت شده اند که شاید موتیف آن را بتوان سکانس جلسه قبل و بعد از عملیات اعضای گروه به حساب آورد که آن هم اغلب با بحث و جدل های متفاوتی ارائه می گردد. نوع پردازش حادثه هر یک از آن قصه های کوچک که مربوط به ترورهای مختلف می شود را در بسیاری فیلم های از این دست ، مشاهده کرده ایم خصوصا آثار هیچکاک که تعلیق فصل های ذکر شده ، بیشتر به فضای آثار استاد راه می برد به ویژه همان صحنه در خطر انفجار بمب قرار گرفتن دختر بچه که از فیلم "خرابکاری" گرفته شده ، یا صحنه های هجوم و انفجار در هتل پاریس  یا برخی فصل های لندن که فیلم " توپاز" را به خاطر می آورد. به لحاظ ساختار سینمایی هم (که البته موضوع بحث این مقاله نیست) صحنه های مورد بحث ، آثاری مثل "معما" (استنلی دانن) که از قضا در پاریس می گذرد را به ذهن متبادر می سازد.

"مونیخ" ورای همه این نظرگاهها ، بیش از هر ایده ای بر واقعیت تروریسم دولتی اسراییل صحه می گذارد که همواره آمریکا و اعوان و انصارش سعی در پنهان ساختن آن دارند . تروریسمی که در اعماق حکومت صهیونیستی ریشه دوانده است . ( در صحنه حمله گروه در بیروت که کماندوهای اسراییلی هم شرکت دارند ، یکی از کماندو ها خود را "ایهود باراک " معرفی می کند ، نام همان نخست وزیر اسراییل که زمانی در گروههای تروریستی موساد حضور فعال داشته است.) ولی با حمایت آمریکا و متحدانش با خیال راحت در خاورمیانه حکومت کرده و همچنان فلسطینی ها را قتل عام می کند . "مونیخ" با این نگاه ، همه ادعاهای امروز دولتمردان آمریکا را مبنی بر مبارزه با تروریسم ، باطل می سازد و بهانه لشگر کشی هایش به خاورمیانه  را از دستش می گیرد.

اما علیرغم همه اینها اسپیلبرگ و فیلمنامه نویسانش ، به پس زمینه های گروگانگیری سپتامبر سیاه اشاره ای ندارند ، به قتل عام های فجیع صبرا و شتیلا ، به کشتار هزاران زن و مرد و کودک بیگناه  ، به آتش زدن حرص و نسل فلسطینی ها ، به حبس و شکنجه جوانان فلسطینی که اساسا گروگانگیری 1972 در مونیخ برای آزاد سازی بخشی از زندانیان فلسطینی در شکنجه گاههای اسراییل صورت گرفت و به ....

شاید تصویر کردن این بخش برعهده هنرمندان مسلمان باشد  و برای استیون اسپیلبرگ و همکارانش همین مقدار کفایت می کند.

فیلم "مونیخ" هم نامزد دریافت 5 جایزه اسکار سال 2006 است که از جمله آن را در زمره بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه قرار داده است.

 

 

حرکت روی خط

Walk the line

 

امسال هم مراسم اسکار از یک فیلم اتوبیوگرافیک موزیکال بی بهره نماند ، اگرچه این فیلم مانند "ری" در سال گذشته نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم نیست ولی به هرحال 5 جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد و زن و بهترین تدوین و طراحی لباس و صدا در انتظار آن است. اگرچه در مراسم گلدن گلوب جوایز بهترین فیلم کمدی یا موزیکال و بهترین بازیگر نقش اول زن را از آن خود کرد اما گویا آکادمی نشینان امسال چندان عنایتی به فیلم موزیکال نداشته اند.

فیلم "حرکت روی خط" که حتی عنوانش از یکی از آوازهای معروف جانی کش به نام "روی خط راه می روم" گرفته شده درباره زندگی این خواننده معروف موسیقی کانتری است که در دهه60 و   اوایل دهه 70 میلادی به همراه چندتن دیگر از جمله الویس پریسلی و جون کارتر از مشهورترین آوازخوانان آمریکا بود.

جانی کش (بابازی  و آوازخوانی قابل توجه خواکین فینیکس که او را نامزد جایزه اسکار کرده است) در خانواده آشفته ای سالهای کودکی و نوجوانی اش را گذراند و تنها محبت و مهربانی مادرش رنج بدخلقی های پدر و مصیبت از دست دادن برادر را در آن سالها تا اندازه ای جبران نمود. اگرچه او از همان کودکی به موسیقی علاقه داشته و برنامه های از این دست در رادیو را از دست نمی داده اما سفرش به آلمان در زمان خدمت سربازی ، او را با دنیای موسیقی بیشتر آشنا می کند تا اینکه پس از ازدواج با خرید گیتاری شروع به خواندن آوازهای کلیسایی نموده  ولی آنچه سبب موفقیتش می شود ، پس از شخصیتی به نام سام فیلیپس که باعث ورودش به عالم موسیقی و ضبط نخستین صفحه های موسیقی اش می گردد ، نوع جدید و خاصی از موزیک کانتری بوده که  شعر و ریتم را به شکل بدیعی در هم می آمیخته است. برخی این شیوه جانی کش را مدیون هم کاری او با الویس پریسلی می دانند که سبک "راک اند رول" را اوج دوباره ای بخشید.

به هرحال جانی به سرعت معروف می شود و براساس خاصیت  اغلب میادین معروفیت در موسیقی و سینمای غرب جذب مواد مخدر و الکل شده و خانواده خود را ترک می کند (سال گذشته در فیلم "ری" هم از ری چارلز فقید همین نقطه ضعف عمده برجسته شد) و با زنان دیگر روابط نامشروع برقرار می کند که باعث می شود حتی دیگر نتواند تورهای کنسرت را همراهی نماید. اما آشنایی اش با جون کارتر ( با ایفای نقش تماشایی ریس ویترسپون که جایزه گلدن گلوب را برایش به همراه داشت و احتمالا اسکار را هم نصیبش خواهد ساخت ) زندگی اش را دستخوش تحول می سازد تا از گنداب الکل و اعتیاد مجددا به زندگی بازگردد.

نکته قابل توجه در اکثر فیلم های اتوبیوگرافیک نام آوران عرصه موسیقی غرب ، گردن کشی ، فساد و انحرافات اخلاقی آنها پس از کسب شهرت و غرق شدن در عالم هنر است که در کادر دوربین قرار می گیرد و در درجه نخست مخاطب را کاملا از این گونه افراد دلزده و سرخورده می سازد . در واقع این آثار پس از سالها که از این دسته مشهورین فقط تعریف و ثنا و داستان های عجیب و غریب اسطوره ای شنیده بودیم و گاهی آنان را تا حد قهرمانان در ذهن خود بزرگ کرده بودیم ، در درجه اول آنها را در اذهان شیفته و واله می شکند و از آسمان به زمین می آورد که نخیر آنها هم مثل بسیاری از آدم ها و شاید بدتر از بسیاری ، دچار خطا و گناه و بزه شده اند و بعضی اوقات آن آوازها و ترانه ها تنها سرپوشی بر نابهنجاری های روحی – روانی و نابسامانی های اجتماعی شان بوده است . در صحنه های متعددی از فیلم "حرکت روی خط" شاهد جنون و دیوانه بازی و میگساری جانی کش تا حد از دست دادن روح و عقل و استفاده از مواد مخدر هستیم که باعث می شود ناگهان به طرز فجیعی برروی سن ولو  شود. او وحشیانه گیتارش را می شکند و کاسه دستشویی را مانند جو سرخپوسته فیلم "پرواز برفراز آشیانه فاخته" از جا در می آورد. آشفته و در هم ریخته از همه جا حتی نزدیکترین دوستش رانده می شود و آواره کوه و جنگل می گردد ، دیوانه وار تراکتورش را به درخت ها می کوبد و اعتنایی به خانواده و حتی 3 فرزندش ندارد. اعتیاد بیش از حدش به مواد نیرو زا موجب رفتارهای غیرمعمول بیشماری از او حتی نزد آشنایان و دوستانش می گردد و...

در صحنه ای از فیلم هم که مشغول میگساری با اعضای گروهش است ، جون کارتر با خشم خطابش قرار می دهد که :"تو نمی توانی روی خط حرکت کنی" و پس از بازگشت مجددش به زندگی است که ترانه "روی خط حرکت می کنم" را می خواند.

رابرت پاتریک (همان مرد جیوه ای فیلم "ترمیناتور 2- روز داوری" ) به نقش پدر جانی ، سهم بسیاری در آشفتگی روحی وی دارد و همواره در طول سالیان وی را مسئول مرگ دردناک برادرش می داند.

و بالاخره خواکین فینیکس به طرز باورنکردنی و بدون لب خوانی (برعکس جیمی فاکس که سال گذشته در فیلم "ری" ترانه های ری چارلز را لب می زد) آوازهای معروف جانی کش را می خواند و انصافا ریس ویترسپون نیز در خواندن آوازهای جون کارتر و ایفای نقشی جذاب و تاثیر گذار از او کم نمی آورد. حالا دیگر می توان برای این بازیگر جوان ، ورای فیلم هایی مانند "قانونا بلوند" و با آثاری همچون "ونیتی فیر" و همین فیلم حساب جدیدی  باز کرد.

جیمز منگولد (کارگردان فیلم) نیز بعد از فیلم "دختر از هم گسیخته"(1999) دیگر اثر قابل توجهی نساخته بود و دو فیلم "کیت و لیوپولد"(2001) و "هویت"(2002) بیشتر آثاری تقلیدی از فیلم های دست چندم هالیوود به شمار آمدند.اما فیلم "حرکت روی خط" یک حرکت تازه برای منگولد است و شایسته بود که در لیست اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی قرار گیرد درحالی که از بسیاری فیلم های هم ردیفش که نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم و کارگردانی شدند مثل "تقریبا مشهور" (کمرون کرو) و "ری"(تیلور هکفورد) سرتر به نظر می رسد. شاید که تاکید بیش از حدش برروی نابهنجاری های روحی و روانی جانی کش و شکستن اسطوره این خواننده معروف باعث چنین زدگی اعضای آکادمی اسکار شده ، آنچه که برای خبرنگاران خارچی مقیم هالیوود اتفاق نیفتاد و به سهولت نه تنها آن را نامزد بهترین فیلم کردند ، بلکه گلدن گلوب 2006 را هم به آن اعطا نمودند.

 

 

ماتادور

Matador

 

حضور پیرس برازنان پس از سالها در نقشی به جز جیمزباند (اگرچه در فیلم هایی مثل "قوانین جذابیت" و "خیاط پاناما" هم چنین بود) آنهم در دورانی که دیگر مسجل شده ، پایان جیمزباندی اش فرا رسیده ، برای مخاطبان سینمای امروز از چند جهت قابل توجه است.

مهمتر از همه اینکه برازنان در نقش تروریستی ایفای نقش کرده که دیگر از شغلش خسته و درمانده شده و به دنبال بازنشستگی است ولی دست از سرش برنمی دارند تا اینکه براثر بی کفایتی حتی دستور قتلش را صادر می کنند. ( او به عنوان سمبل چند سال اخیر جیمزباند ، در این نقش جدید به نوعی ماهیت و پایان واقعی مامور مخفی کهنه کار انگلیس را می نمایاند)

"جولین نابل" آدم روانپریشی است که برازنان نقشش رابازی می کند . جولین یک مامور سازمان سی آی ای آمریکاست که در سراسر جهان به ترور و آدم کشی دست می زند و حالا پس از سالها سرخورده و مستاصل به دنبال آرامش است . او خانواده ای ندارد و به دنی رایت (با ایفای نقش گرک کینیر) حسادت می کند که همسری دارد و زندگی آرامی اگرچه فرزندش را در حادثه ای از دست داده ولی فعلا بی دغدغه به تجارت مشغول است . ولی جولین هیچ جا و مکانی ندارد ، هیچ آشنا و خانواده و فامیلی ندارد و به قول خودش مانند یک کولی زندگی می کند ، یک کولی تنها . آنها به طور اتفاقی در هتلی در مکزیکو با یکدیگر برخورد می کنند ؛ دنی برای شغلش به ماموریت آمده و مرتب با همسرش در تماس تلفنی است و جولین برای یک ماموریت ترور دیگر. دنی باور نمی کند که جولین با آن شخصیت و کاراکتر یک قاتل حرفه ای باشد ، همچنانکه همسرش باور نمی کند یک قاتل حرفه ای در چند قدمی شان در اتاق پذیرایی منزلشان اتراق کرده باشد!! همه چیز گویی شوخی به نظر می رسد ولی مانند آن مسابقه  گاو بازی که جولین و دنی در مکزیکو سیتی به تماشایش می روند و ماتادور اول با گاو بازی و شوخی می کند و بعد از خسته کردن او ناگهان به قتل می رساندش ، ماجرای جولین نیز به تدریج جدی می شود و ناگهان دنی خود را در موقعیتی می یابد که باید از رفیق تازه اش در مقابل همکاران سابقش که می خواهند ترورش کنند ، دفاع نماید. موقعیتی که انگار همان وضعیت گاو خسته در مقابل ماتادورش را تداعی مینماید!

ریچارد شپرد به نویسندگی و کارگردانی فیلم "ماتادور" کنایه ای دیگر به مقوله تروریسم (موضوع باب امروز) زده و این پدیده شوم را مانند بسیاری دیگر از همکارانش ، ناشی از خود آمریکا و سازمان جاسوسی اش سی آی  ای تصویر کرده است و نه اعراب و فلسطینی ها و مسلمانان و غیره. در فیلم  "ماتادور" این یک تروریست آمریکایی است که در گوشه و کنار دنیا دست به ترور می زند و مثل آب خوردن می کشد. و وقتی که خسته و درمانده قصد کناره گیری دارد ، حکم قتلش صادر می شود.

به نظر می آید این نقش برای پیرس برازنان یک توفیق اجباری بود که نه تنها از آن کاراکتر احمقانه جیمزباند به درآید بلکه یک گام جلوتر بردارد و به ایفای نقشی روشنگرانه بپردازد ، آن هم در شرایطی که غوغای آمریکاییان و اعوان و انصارشان مبنی برمبارزه با تروریسم ، گوش فلک را کر کرده است. پیرس برازنان در فیلم "خیاط پاناما" ساخته جان بورمن نیز در نقش مامور اطلاعاتی واخورده و شارلاتان سی آی ای  ظاهر شده بود که با کمک ماموری دیگر همه سازمان های جاسوسی غرب را سرکار می گذارند.

اما فیلم "ماتادور" از سوی دیگر درباره رفاقت و دوستی های صمیمانه هم هست ، آن هم در دنیایی که کسی به کسی رحم نمی کند . دنی رایت علیرغم همه محافظه کاری و ترسویی اش بالاخره تصمیم به حمایت از دوستش ، جولین می گیرد و خانه و خانواده اش را رها می کند تا به کمک وی بشتابد.

 

 

دنیای زیرزمین : تکامل

Underworld: Evolution

 

دیگر بعد از دو قسمت "تیغ" و فیلم "ون هلسینگ" و قسمت اول همین "دنیای زیر زمینی" ، با دیدن و شنیدن داستان خون آشامان و گرگ نماها ، واقعا به قول دوستان کهیر می زنیم !!. معلوم نیست در این سینمای آمریکا ( و البته  برای تماشاگرش !!! چون اگر این فیلم ها تماشاگر نداشته باشند ، قطعا تولید هم نخواهند شد) چقدر قرار است این  گونه قصه ها تکرار شود و بدون کمترین نوآوری به خورد مخاطبش داده شود؟

بازهم داستانی در سالها بعد و بازهم درگیری بین خون آشامان و گرگ نماها بر سر تسخیر دنیا که یک خون آشام خوب !!( با بازی کیت بکینسیل) و یک گرگ نمای خوب دست به دست هم می دهند تا دنیا را از شر خبیثان خلاص کنند!!! پس این وسط تکلیف آدم ها چه می شود؟ انسان ها کجا هستند ؟

البته طبیعی است که در روزگاری که جنایتکارترین و بد سابقه ترین نیروهای نظامی تاریخ معاصر مثل ارتش آمریکا و تفنگداران دریایی اش (که هنوز ردپایشان در بسیاری از کشتارهای قرن بیستم در خاطره ها مانده است ) بخواهند برای دنیا آزادی و دمکراسی بیاورند  ، آن وقت است که خون آشام و گرگ نما هم آزادی بخش می شوند!!!

بله ، بازهم حکایت آخرسال سینمای آمریکا ست و بازار داغ آشغال های سینمایی و کارش هم نمی شود کرد.

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤
 

نگاهی به فیلم "سیریانا"

 

وقتی جرج کلونی

 

 فارسی حرف

 

می زند ...!

 

 

 

 

حدود 4 دهه پیش یعنی حوالی اواخر سالهای  60 میلادی کمتر کسی در میان مردم آزاد اندیش دنیا وجود داشت که نسبت به امپریالیستی بودن حضور آمریکا در ویتنام و وارونه بودن ادعای حمایت او از دولت آزاد ویتنام جنوبی در مقابل ویت کنگ ها شک و تردید داشته باشد. کمتر کسی بود که آمریکا را در سرکوب بسیاری از نهضت ها و انقلابات آزادیبخش آسیا و آفریقا و آمریکای جنوبی گناهکار نداند؛ از دخالت در ظفار و درگیری با جنبش مردمی آن گرفته تا مقابله با حرکت های ملی مردم صحرا و کنگو و اتیوپی و زیمباوه و ...تا قتل آزادیخواهانی همچون قوام نکرومه و پاتریس لومومبا و ارنستو چه گوارا و....وتا برپا کردن رژیم های نظامی در اروگوئه و شیلی و آرژانتین و ....

در هریک از این وقایع ،  به اصطلاح دست آمریکا و ایادی اش هویدا بود. تقریبا نیم قرن پیش از آن که خود مقامات آمریکایی اعتراف کنند در کودتای 28 مرداد 1332 علیه دولت دکتر مصدق شرکت داشته اند ، کمتر کسی تردیدی بر این دخالت داشت.

کمتر مدعی آگاهی سیاسی در تحلیل هایش درباره تبیین و تشریح این سلسله حرکت های به قول آن روزها جهانخوارانه ، حمایت بی چون و چرا از منافع کمپانی های بزرگ نفتی را لحاظ نمی کرد. این پارامتر را واضح تر از آن می دانستند که اساسا بر سر آن بحث کنند

غرض بحث سیاسی نیست ، بلکه منظور این است که چگونه براثر فراموشی آن تحلیل ها و نقش همیشگی دولت آمریکا و حامیان نفتی اش در سرکوب هر نوع آزادیخواهی و استقلال طلبی ، حالا فیلمی مثل "سیریانا" که همان تفسیرها را به تصویر می کشد و  همان واقعیات کهنه ناشدنی را برپرده می برد ، در نظرمان تازه جلوه می کند. مگر چه تفاوتی در سیاست ها و روش های آمریکا و دولتمردانش ایجاد شده که حضور 40 سال پیشش در ویتنام تجاوز قلمداد می شد ولی دخالت امروزش در عراق و افغانستان ، "بسط دمکراسی" لقب می گیرد؟ مگر در همان زمان هم امثال ریچارد نیکسن و لیندن جانسن ادعای دفاع از آزادی در مقابل دیکتاتوری کمونیستی را نداشتند؟ مگر لشگر کشی امروز یانکی ها به خاورمیانه با تجاوزات  آن روزگارشان به خاور دور تفاوتی دارد؟ مگر روشنفکران و بسیاری از مردم آزادیخواه جهان و خود آمریکا مثل همان روزها برعلیه جنگ بی حاصل در سرزمین های دیگر تظاهرات نمی کنند و راهپیمایی راه نمی اندازند؟ مگر امروز هم مثل آن سالها در مذمت این گونه جنگ ها  و دخالت ها و ژاندارم منشی ها  فیلم نمی سازند؟  اگر در آن ایام "متولد چهارم ژوییه" الیور استون و "غلاف تمام فلزی" استنلی کوبریک و "اینک آخرالزمان" فرانسیس فورد کاپولا و...بود ، امروز هم "جارهد"سام مندس هست و "ارباب جنگ" اندرو نیکول و همین "سیریانا" استیون کیگن . خوشبختانه امروز روشنفکران و هنرمندان آمریکایی خیلی بیشتر از آن زمان در آثارشان به نقد و اعتراض علیه مشی  سیاسی و دکترین نظامی کنونی  حاکمان بر کاخ سفید می پردازند و در زمینه سینما ، فیلم های متعددی ساخته می شوند که بسیار صریح تر و سرراست تر از آن روز وقایع پشت پرده به اصطلاح جنگ ضد تروریستی جرج دبلیو بوش و دار و دسته اش را زیر ذره بین قرار می دهند.

 

از جمله فیلم "سیریانا" تازه ترین ساخته "استیون کیگن" فیلمنامه نویس و فیلمساز خوش قریحه و سبک گرای امروز  که با فیلمنامه فیلم "قاچاق" ساخته استیون سودربرگ مطرح شد و جایزه اسکار هم گرفت. کیگن اگرچه ساخته قبلی اش به نام "رها شده" درباره بازتاب های ذهنی و ماجراهای تسخیر روانی دختری بود با بازی کتی هلمز و دخالت کاراگاهی با ایفای نقش بنجامین پرات ، اما فیلمنامه هایش بیشتر وجه سیاسی – اجتماعی روز داشته و اغلب به مهمترین و غامض ترین چالش های جهان امروز پرداخته اند ، چه در زمانی که برای سریال های تلویزیونی مانند "نیویورک تحت پوشش" و "گوتیک آمریکایی" می نوشت و چه زمانی که "قوانین تعهد" را برای ساخت به ویلیام فرید کین داد تا نگاهی به آن سوی درگیری های نیروهای آمریکایی در سرزمین های ناآرام عرب زبان داشته باشد. اما "قاچاق" اوج کار "استیون کیگن" بود ، چه به لحاظ محتوایی که معضل ابدی مواد مخدر و قاچاق آن را بر بستر بده بستان های سیاسی نشان می داد و باندهای مافیایی و مخوف آن را در قلب قدرت های حاکم به تصویر می کشید و چه به لحاظ ساختاری که با روایت 3 داستان موازی و تلاقی ظریف آنها در نقطه ای تاثیر گذار ، اثری ماندگار برای سینمای دهه 90 ارائه داد.

اگر فیلمنامه "قاچاق" را هوشمندی و دیدگاه به شدت سینمایی کارگردانی به نام استیون سودربرگ به نتیجه نهایی رسانده بود ، اما فیلم "سیریانا" تمام و کمال از آن استیون کیگن است که براساس  کتاب و خاطرات یک سرباز زمینی آمریکا در جنگ علیه تروریسم  به نام "رابرت بیر"توسط خود کیگن نوشته شده و مانند "قاچاق" از چند داستان موازی تشکیل شده که در برخی نقاط با یکدیگر تلاقی می نمایند.

اساس فیلم درباره ماجراهای پشت پرده جنگ ادعایی آمریکا علیه تروریسم است که درواقع سرمایه های کمپانی های عظیم نفتی و منافع نامشروعشان در خاورمیانه را حفظ می کند و عملیات تروریستی سازمان سیا جهت ایجاد امنیت برای همین منافع نامشروع  است که ترور و قتل و غارت و شکنجه انسان های بیگناه را به همراه دارد. استیون کیگن با صراحت قابل توجهی سازمان سیا را متهم می کند که برای حفظ منافع تراست ها و کارتل های بزرگ نفتی در دیگر کشورها با ادعای نبرد علیه تروریسم ، خود اقدام به عملیات تروریستی می کند و برای امنیت تجارت همین کمپانی های بزرگ  کشورهای منطقه را ناامن می سازند.

"سیریانا" از 4 داستان موازی تشکیل شده که در نقاط غیرقابل پیش بینی همدیگر را قطع می کنند و در این تقاطع ها به شکلی خنثی از کنار یکدیگر عبور نکرده ، بلکه به نوعی خطوط روایتی هم را شارژ می نمایند.

باب برنز(با بازی جرج کلونی) یک مامور در حال بازنشستگی سازمان سیا (سی.آی .ای) است که اگرچه تجارب فراوانی در آشفته کردن اوضاع دیگر کشورها به خصوص لبنان دارد اما نمی خواهد آخرین ماموریت هایش چندان پردردسر باشد . او را در اوایل فیلم مثلا در یکی از خیابان های تهران (و چه ناشیانه است کار هالیوود در بازسازی یک خیابان تهران که حتی نتوانسته اند فرم  پلاک اتومبیل ها را به صورتی واقعی طراحی کنند!) می بینیم و بعد ظاهرا در کنار یک پارتی غیراخلاقی ،  گردانندگان آن پارتی با این مامور سازمان جاسوسی آمریکا معامله غیرقانونی اسلحه انجام می دهند .

انفجار عمدی در همان خیابان تهران از طریق سلاحی که توسط  باب برنز  فروخته شده  ، در نخستین سکانس  فیلم تکلیف مفهوم ترور و تروریسم  را برای مخاطبش روشن می سازد. اما این فقط یک روی سکه ماموریت آن مامور سازمان سی.آی.ای است ، سلاحی که فروخته می شود ، دو قبضه از نوعی موشک استینگر است که فقط یک عددش در تهران منفجر می شود و زوج آن توسط مرد عربی ربوده  شده  تا در آخر فیلم دست تقدیر عدالت را به اجرا درآورد و توسط آن موشک  مراسم افتتاح سکوی نفتی مشترک دو شرکت آمریکایی "کانکس و کیلم " (که اساسا عملیات تروریستی مامور سازمان سیا به خاطر امنیت آنها طراحی گردیده ) به آتش کشیده شود ، چراکه فیلمنامه نویس گویا اعتقاد دارد که همه گناهکاران در فیلم بایستی  در حد خود به سزای اعمالشان برسند.

اما ماموریت بعدی باب برنز ، ترور پسر  امیر یک شیخ نشین نفتی ( همان "سیریانا" ؟) است به نام پرنس ناصر  که به نظر می آید افکار ضد آمریکایی و استقلال طلبانه داشته و امکان دارد خود در آن شیخ نشین به حکومت برسد و منافع شرکت های نفتی آمریکایی را تهدید نماید. در ماموریت باب برنز ، دلیل ترور پرنس ناصر حمایت های مالی اش برای تسلیح تروریستها به موشک های استینگر ذکر شده است!!

داستان دوم را از طریق یک دلال نفتی با اسم "براین وودمن" (با بازی مت دیمن) تعقیب می کنیم که پس از تحمل تراژدی مرگ ناگهانی فرزند کوچکش ، با یک اتفاق دیگر به مشاورت پرنس ناصر در می آید چراکه پرنس ناصر برخلاف نظر و تبلیغ کارشناسان سازمان سی آی ای ، یک بنیادگرای ارتجاعی نیست که تنها به فکر حمایت از تروریست ها باشد. در اینجا هم کیگن تابویی دیگر را در تفکر دگماتیک متعصبین غرب گرا می شکند ؛ پرنس ناصر یک تحصیل کرده اصلاح طلب است و علیرغم ضدیت با منافع نامشروع آمریکا و زیاده طلبی های آن  ، به وودمن می گوید که می خواهد در کشورش انتخابات دمکراتیک برگزار نماید و هوادار توسعه همزمان سیاسی و اقتصادی است.

داستان سوم مربوط به ریشه شکل گیری و علت اصلی ترورها وعملیات مخربی است که سازمان سیا در خاورمیانه ، ایران و لبنان انجام می دهد یعنی گسترش امپریالیستی کمپانی های چند ملیتی نفتی و به هم پیوستن آنها برای به غارت بردن هرچه بیشتر ثروت سرزمین های دیگر . وکیلی به نام بنت هالیدی (با ایفای نقش جفری رایت) تلاش می کند تا موانع پیچیده پیوستن و اتحاد دو کمپانی نفتی "کانکس" و "کیلم" را فراهم آورد. او در ضمن ، همکار وکیل دیگری به اسم "سیدنی هویت" است که در واقع یک دلال بین المللی بوده و از طرف سازمان سیا عضو افتخاری "کمیته آزاد سازی ایران" با پرچم شیر و خورشید سرخ هم شده است!!!( در اوایل فیلم که ماموریت باب برنز به او ابلاغ می شود ، یکی از روسای سازمان سی آی ای در مقابل لیست مراقبت و خرابکاری هایی که برنز برای سرنگونی حکومت ایران می خواند ، می گوید که سازمانی به نام "کمیته آزاد سازی ایران" تشکیل شده که روسایش در همان جلسه سی آی ای حضور دارند! و باید با حمایت از آنها حکومت ایران را به یک حاکمیت سکولار تغییر داد.) نکته جالب اینکه استیون کیگن همه نگرانی سازمان جاسوسی سیا را از دینی بودن حکومت ایران می داند . (در همان جلسه یکی از روسای سازمان سیا متذکر می شود که "امیدهای رییس جموری ایران برای اجرای قواعد مذهبی ، منافع آمریکا را به شدت تهدید می کند" !!)

 

و بالاخره داستان چهارم درباره کارگران مهاجر و زحمت کشی است که روی سکوها و پایانه های نفتی همان شرکت های چند ملیتی کار می کنند و در واقع استثمار می شوند ولی بدون هیچ گونه امنیت شغلی به بهانه های واهی اخراج شده  و یا مورد ضرب و شتم واقع می گردند. دو تن از جوانان این گروه کارگران که پاکستانی هستند به تدریج جذب یک واعظ مذهبی شده و به یکی از گروههای مبارز علیه منافع آمریکا کشیده می شوند که آن موشک دوم فروخته شده توسط جاسوس آمریکایی را دست تقدیر به دست همین جوانان می رساند تا در انتهای فیلم در حالی که "دین وایتینگ" (با ایقای نقش کریستوفر پلامر) از مدیران کمپانی کانکس ، جام اتحاد با کمپانی "کیلم" را سر می کشد ، باعث انفجار سکوی نفتی مشترک دو کمپانی شود و نشان دهد که همین جوانان ساده مسلمان چگونه هدف را درست تشخیص می دهند و به ریشه تباهی کشورهای جهان سوم می زنند.

کیگن این جوانان را مانند نگاه رایج ، ناآگاه و احساساتی نشان نمی دهد و در صحنه هایی آنان را در کلاس های آموزش سیاسی و عقیدتی تصویر می کند که چگونه مسائل سیاسی امروز جهان و پارامترهای استقلال و آزادی برایشان درست تشریح می شود تا با علم  و آگاهی وارد عرصه مبارزه گردند. وصیت نامه های تصویری شان هریک نشانی از همین آگاهی و معرفت عمیق است و آکنده  از حس  آزادیخواهی و عزت و وطن پرستی .

و در حالی که  فیلمساز نشان می دهد محیط زیست اینان سرشار از شور زندگی و مبارزه است (آنچنانکه که ژان لافیت در مقدمه کتاب "آنها که زنده اند " از قول ویکتور هوگو می نویسد:"زنده آنهایند که پیکار می کنند ، آنها که جان و تنشان از عزمی راسخ آکنده است ، آنها که از نشیب تند سرنوشتی بلند بالا می روند ، آنها که اندیشمند به سوی هدفی عالی راه می سپرند ، و روز و شب پیوسته در خیال خویش یا وظیفه ای مقدس دارند ، یا عشقی بزرگ")  و در صحنه پایانی و سکانس عملیات انتحاری شان ، با زوایای رو به بالای دوربین و نوع حرکتشان در کادر دوربین همان عزم راسخ را القاء می نماید ولی آن سوی خط ، هر که هست سرشار از ناامیدی و یاس و انفعال است :

- باب برنز ، جاسوس عملیاتی کهنه کار سازمان سیا خسته و دلزده از شغلش و بی اعتماد به روسایش ، به دنبال نوعی گریز است و شاید به همین دلیل وقتی در بازگشت از آن ماموریت شکنجه بار ، در آمریکا هم تحت بازجویی قرار می گیرد که چرا "حزب الله لبنان " آزادش ساخته و او را نکشته اند (گویا اصلا او را به این ماموریت فرستاده بودند تا طبق آن تئوری معروف "بازنشستگی جاسوس مرگ اوست"  به قتل برسد و این تئوری را فیلمنامه نویس آن گاه  در فیلم بارز می نماید که متوجه می شویم فردی به نام "موسوی" که در مقر حزب الله لبنان ، برنز را شکنجه می دهد اصلا مامور سی آی ای است !)  و بالاخره هنگامی که در می یابد سازمان مطبوعش قصد دارد بوسیله ماهواره رد پرنس ناصر را گرفته و او را با موشک دوربرد ترور کند (همان کاری که اسراییل بارها با رهبران مبارز فلسطینی و لبنانی انجام داده و با ناجوانمردانه ترین وسیله آنان را از راه دور ترور کرده است ) خود را به قلب خطرمی زند تا توطئه سازمان سیا علیه او را به اطلاعش برساند  ولی توسط همان موشک دوربرد همراه پرنس ناصر و همراهانش به قعر زمین می رود.

 

- از طرف دیگر "براین وودمن" نیز که همراه خانواده اش در سوییس زندگی می کرده ، برای مشاورت پرنس ناصر ، پس از مرگ تراژیک فرزندش ، ناچار از ترک همسر و فرزند دیگرش می شود (اگرچه در پایان فیلم و پس از ترور پرنس ناصر دوباره به سوی آنها بازمی گردد)

- و بالاخره بنت هالیدی هم که کوشش فراوانی برای رفع موانع قانونی و مشکلات اتحاد دو کمپانی نفتی "کانکس و کیلم" انجام داده بود ، متوجه می شود که این دو کمپانی خصوصا بر سر تصرف منابع گازی قزاقستان عملیات غیرقانونی بسیاری انجام داده اند و تبانی های فاجعه باری بین آنها صورت گرفته است. این درحالی است که هالیدی (شاید به دلیل همین فعالیت هایش) از سوی پدرخود طرد شده و فیلمساز روابط سردی را میان آنها تصویر می کند . این روابط تنها در زمانی رو به بهبود می گذارد که بنت هالیدی سرخورده از وکالت دو کمپانی نامبرده ، به خانه بازمی گردد.

ساختار فیلمنامه  "سیریانا" در نمایش روایت های موازی ، براساس روند شتابدار نزدیک شدن آنها به یکدیگر و استفاده از اتفاقات مشابه برای القای مفاهیم مورد نظر فیلمنامه نویس قرار دارد . چنانچه در ابتدا ، هر 4 قصه به طور کاملا مجزا به نظر مخاطب می رسند ولی بعد از گذشت یک سوم اول  آن ، به تدریج شاهد برخی نقاط مشترک و تلاقی سوژه ها می شویم ، از همان جا که قرار می شود باب برنز کسی را ترور کند که وودمن مشاورش است و بعد متوجه می شویم که همکار بنت هالیدی یعنی سیدنی هویت را قبلا به عنوان عضو افتخاری همان کمیته به اصطلاح آزاد سازی ایران در جلسه روسای سازمان جاسوسی آمریکا با باب برنز دیده بودیم و  بعد وودمن در همان رستورانی کنار پرنس ناصر نشسته که برنز نیز برای تعقیب و مراقبت سوژه اش یعنی همان پرنس ناصر به خوردن غذا وانمود می نماید و بعد ....

و در آخر خصوصا دو سه سکانس پایانی فیلم تقریبا دو به دو قهرمان های چهار داستان را در کنار هم مشاهده می کنیم ؛ برنز در مقابل وودمن در حالی که قصد دارد توطئه سوءقصد همکاران آمریکایی اش را لو بدهد و جوانان مبارز پاکستانی در برخورد انتحاری با سکوی نفتی دو شرکت "کانکس- کیلم" .

استیون کیگن  با تشابه موضوعی  و طرح سوالی که در ابتدای فیلم یکی از روسای سازمان سیا برای برنز مطرح می سازد که " موشک ها در اختیار کیست؟" در مقابل سکانسی که علنا مشخص می شود این خود ماموران آمریکایی هستند که موشک ها را به منطقه خاورمیانه آورده اند ، به روشنی عامل اصلی توزیع این گونه سلاح های مخرب را مشخص می سازد . همچنانکه اندرو نیکول در پایان فیلم "ارباب جنگ" می گوید  : " مادامی این تاجران و قاچاقچیان اسلحه می توانند فعالیت کنند که ارتش کشورهای آمریکا ، روسیه ، فرانسه ، انگلیس و چین آنها را تغذیه نمایند . کشورهایی که 5 عضو دائمی شورای امنیت هستند"!!!

کیگن به خوبی آن روی سکه مدعیان مبارزه با تروریسم و طراحان "تئوری محور" شرارت را به نمایش می گذارد  که چگونه برای حفظ و گسترش پایگاههای نفتی شان در اقصی نقاط جهان از هیچ شرارتی فرو گذار نمی کنند و به خاطر حفظ امنیت همین شرارتشان دست به غیرانسانی ترین ترورها می زنند.

 

اگرچه نمی توان به هرحال از یک فیلمساز غربی انتظار نداشت که ولو سایه کمرنگی از دیدگاههای القا شده رسانه های همان کمپانی های نفتی را در تصاویر فیلمش منعکس نکند ( صحنه هایی مانند نظامی نشان دادن صرف منطقه تحت کنترل حزب الله لبنان یا گرایش جوانان پاکستانی  از زمینه های اخراج شدن از کار  به سوی عملیات انتحاری و یا همان تصویر حتی کوتاه ولی مخدوش شده از تهران). اما نمی توان هم از جسارت فوق العاده  استیون کیگن و گروهی که چندی است استیون سودربرگ از سینمای مستقل در قلب هالیوود به راه انداخته ، گذشت .(پیش از این به جز فیلم هایی مثل  دو قسمت یاران اوشن از خود سودربرگ ، در زمینه سینمای سیاسی فیلم " اعترافات یک ذهن خطرناک" به کارگردانی جرج کلونی را در سال 2002 داشتند که به نفوذ سازمان سی آی ای در دیگر کشورها تحت پوشش رسانه ها و برنامه های رسانه ای پرداخته بود ) چراکه به ندرت چنین دیدگاه روشنی را می توانیم نزد  روشنفکران و فیلمسازان ایرانی پیدا کنیم . متاسفانه طیف قابل توجهی از روشنفکران جامعه ما که مدعی بسیاری آگاهی ها هستند ، شیفته و مفتون حقوق بشر بازی ها و دمکراسی پرانی های یکی از نامقبول ترین ریاست جمهوری های طول تاریخ آمریکا (حتی نزد برخی جناح های هم سو با او) شده اند. گویی لق لقه حقوق بشر تازه از دهان یانکی ها خارج می شود و انگار آن جیمی کارتری که آنهمه در زمان خود مورد لعن و نفرین همین روشنفکران قرار گرفت ، از مبدعان حقوق بشر آمریکایی نبود

اگرچه غرض نگارنده سیاسی کردن مطلب نیست  ، اما به نظر می آید ساخته شدن چنین آثاری در قلب سینمای آمریکا ، می تواند تلنگری برای روشنفکران ما باشد که تحت هیچ شرایطی نبایستی واقعیات را فراموش کرد ، چنانچه فیلمسازان روشنفکر آمریکایی در سخت ترین شرایط پس از 11 سپتامبر 2001 و حادثه برج های نیویورکی ، بازهم فیلم هایی مانند :"خیاط پاناما"(جان بورمن) و "زیبایی آمریکایی" (سام مندس)  و "سیمونه" (اندرو نیکول) و حتی "گزارش اقلیت" (استیون اسپیلبرگ)  را ساختند تا روش های جاسوسی ، توهم توطئه و مکارتیسم مزمن طبقه حاکم بر جامعه آمریکا ، پروپاگاندای کاراکتر ساز رسانه های جمعی و حاکمیت مشی امنیتی بر جامعه  را به نقد بکشند و مورد اعتراض قرار دهند.

در همان نخستین صحنه های فیلم که جرج کلونی به عنوان یک مامور سیا در تهران است ، پس از تحویل محموله موشک های استینگر به ضد انقلابیون  ، با یک جوان عرب مواجه می شود و هنگامی که می بیند آن مرد عرب برخلاف دیگران به عربی سخن می گوید با لهجه بسیار ناشیانه می گوید :" شما فارسی حرف نزد!"  این تنها جمله ای است که کلونی به فارسی ادا می کند ، در حالی که پس از آن به دفعات و با بیانی روان ، عربی را صحبت می کند . اما او آنقدر همان یک جمله فارسی را بد ادا می کند که توی دلمان به آن "پسرم پسرم " گفتن های اعصاب خرد کن سرهنگ بحرانی (بابازی بن کینگزلی) در فیلم " خانه ای از مه و شن" صد رحمت می فرستیم !! 

 

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٤
 

مضامین مقدس در سینما

 

باد هرکجا که

 

می خواهد

 

می وزد

 

 

 

"باد هرکجا که می خواهد می وزد و صدای آن را می شنوی لیکن نمی دانی از کجا می آید و به کجا می رود ، همچنین است هرکه از روح متولد گردد."

                                                                                          انجیل یوحنا . باب سوم . آیه 8

 

"خداوند شبان من است. محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. در مرتع های سبز مرا می خواباند ، سوی  آب های آرام هدایتم می کند . حتی اگر از ذره تاریک مرگ نیز عبور کنم ، نخواهم ترسید ، زیرا تو ای شبان من ، با من هستی!"

عهد عتیق ، مزامیر ، باب بیست و سوم

 

شاید بتوان گفت که روبربرسون ،فیلمساز معروف فرانسوی برای اولین بار در سینما با استفاده از آیه های فوق که تاکیدی بر حضور  تقدیر الهی در زندگی انسانها است  و نقش فیض خداوند را برای نجاتشان از مرارت و رنج و گمراهی عمده می نماید ، نوعی از سینمای دینی را باب کرد که بر قصه ها و روایات و تواریخ و شخصیت ها و حتی فضاهای مذهبی استوار نبود و با ساختاری ملهم از مضمون مقدس یاد شده ، ماجراهای بسیار معمولی و عادی را به درونمایه ای معنوی پیوند می داد. او حتی مثل همتای دانمارکی اش کارل تئودور درایر ، از تشابهات داستان ها و کاراکترهای امروزی با روایت ها و شخصیت های تاریخی دینی برای ارائه تفکرات معناگرایش استفاده نمی کرد ( مثل آنچه درایر در فیلم "اردت" یا "کلام" انجام داده بود). برسون با بهره گیری از فضاهای خالی در نماهای ثابت و حتی الامکان بدون استفاده از هرگونه حرکت دوربین ، تفکر دینی اش که بر دیدگاههای "ژانسیستی" مطابقت داشت را در عمق ساختار سینمایی و حتی جزیی ترین عناصر پلان هایش رسوخ می داد.

فیلم "یک محکوم به مرگ گریخته است " یا "باد هرکجا که می خواهد می وزد" درباره یک زندانی محکوم به اعدام است که زمان کوتاهی پیش از اعدامش فرصت دارد ، بگریزد. اما هم در ابتدا ، عنوان فیلم که خبر از گریختن آن محکوم به مرگ دارد ، هم ساختار سینمایی فیلم و هم نماد فیض خداوند که در هم سلول شدن سرباز جوانی با آن محکوم متبلور می شود ، همه و همه دیدگاه تقدیرگرایانه الهی فیلمساز را بیان می کنند.

خود برسون در کتاب "تله راما" منتشر شده در دسامبر 1956 این باره گفته است:"می خواستم این معجزه را نشان دهم که دستی نادیدنی برفراز زندان آنچه را که رخ داد رهبری کرد و چنان نظمی به حوادث بخشید که موجب پیروزی یکی در گریزش از زندان شد و دیگری را شکست داد . فیلم این رمز تقدیر را همراه دارد: باد هرکجا بخواهد می وزد".

 

ماگنوليا

 

 چنین پیوستگی و استحاله فرم و محتوی در اغلب دیگر آثار سینمای برسون هم به چشم می خورد ، از آن زندگی رقت بار و مرگ رهایی بخش "موشت" گرفته تا تراژدی "ناگهان بالتازار" تا خود ویرانگری "زن نازنین" و تا...

شاید از همین روست که پل شریدر در مقاله ای برسون را همراه درایر و یاساجیرو ازو از سینماگرانی می داند که مصداق سبک استعلایی هستند.

اما آندری تارکوفسکی ، فیلمساز فقید روس هم از دیگر سینماگرانی است که با تاسی به امثال برسون ، مضامین مقدس را به درون زندگی روزمره  و انواع ژانرها و سبک های دیگر سینمایی کشانید و در ورای حتی قصه های علمی – افسانه ای جدی ترین درونمایه های کتب مقدس را به تصویر کشید. او در "آندری روبلف" به نوعی زندگی عیسی مسیح را به روایتی دیگر بیان کرد و خود آن را "اثری درباره رستاخیز" نامید : رستاخیز هستی شناسانه جهانی تنزل یافته .

 او "سولاریس" داستان علمی تخیلی استانسیلاو لم  را به فیلمی درباره "تجسم گناهان" براساس کتاب مقدس تبدیل کرد و قصه تخیلی دیگری به نام "استاکر" را به مفهوم نزدیکی خدا با بندگانش پیوند داد آنگاه که استاکر و دوستانش ناامید از آن سفر مشقت بار به سوی اتاق آرزوها و سرخورده از رخداد هرگونه معجزه ای در زندگیشان ، معجزه و ایمان را نزد دختر افلیج استاکر در گوشه اتاق محقرش می یابند. مصداق همین آیه کتاب مقدس که می گوید:

 

"به مکان های بی آب به طلب آرامی گردش می کند و چون نیافت می گوید به خانه  خود که از آن بیرون آمدم ، بر

می گردم..."

انجیل لوقا ، 24/11

 

 

نمادهای دینی در استاکر بی شمارند: از شمایل های دینی گرفته تا نشانه های انجیلی گذر از آبها ، تا آن تاج خار که نویسنده بر سر می گذارد و تا صلیب و معجزه . عدد 3 که در کتاب مقدس جایگاه خاصی دارد ، رقم مورد تاکید فیلم است : مسافران به منطقه 3 نفرند ، فیلم در 3 مکان زیرزمین ، زمین و آسمان می گذرد ، خانواده استاکر هم 3 نفرند و در پایان به هنگام معجزه دختر افلیج ، او 3 جسم را بر روی میز جا به جا می کند...

در فیلم "نوستالگیا" نیز عدد 3 چنین جایگاه مهمی دارد ، فیلمی که در قالب یک جستجوی معمولی در دنیای شاعری تبعیدی به نوعی آپوکالیپس در جهان امروز بشری می رسد ، بشری که از ریشه ها و بنیاد الهی اش بریده و به تفرقی تکان دهنده رسیده است . دومینیکو که اعتقاد دارد جهان به پایان خود رسیده است ، برروی مجسمه مارکوس اورلیوس 3 بار فندک را می زند تا بالاخره آتش روشن می شود و سراپایش را فرامی گیرد ، آندری گورچاگف  نیز تلاش می کند  3 بار شمعی روشن را از استخر خالی بگذراند تا آن را درکنار مجسمه کاترین سی ینای قدیسه قرار دهد که شاید با این ایثارها دنیا نجات یابد و دوباره از آغاز شروع کند. در نماز خانه بزرگ ویرانی به نام "گالگانوی مقدس" صدای کاترین سی ینای قدیسه را می شنویم که از خداوند می پرسد:"چرا خود را از او پنهان کرده ای؟" و خداوند پاسخ می دهد:" پنهان نیستم ، او مرا نمی بیند." پری در آسمانها (نمادی دینی از آرزو) پرواز می کند و...

و بالاخره "ایثار" یا "قربانی" که به عنوان وصیتنامه آندری تارکوفسکی ، همان حکایت دیرین و جاودانه قربانی کردن دلبستگی های دنیوی در مقابل هدف معنوی است و همان حدیث مقدس حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل ...

الکساندر ، پروفسور پرحرف فیلم "ایثار" نیز به سفارش پیغام آوری دانا ، از همه دلبستگی های دنیایی اش یعنی پسرش ، خانه اش ، موقعیتش و حتی حرف زدنش دست می کشد تا دنیا را از خطری هولناک نجات بخشد. فیلم "ایثار" هم سرشار از نمادهای دینی و سمبل های مذهبی است ، از همان آغاز فیلم که الکساندر روایت آن راهب را برای پسرش نقل می کند که اگر با ایمان و هر روز سر ساعت خاصی درختی خشک را آب دهد ، پس از زمانی مشخص آن درخت شکوفا خواهد شد. مفهومی عمیق از ممارست و مداومت بر ایمان و عبادت . تا صحنه پایانی فیلم که بخشی از "انجیل به روایت متی " سباستین باخ را می شنویم که آواز حزینی می خواند: "مرا ببخش خدایا ، اشک های تلخ اندوهم را ببین ، به من نگاه کن که دل و چشمم هر دو برای تو تلخ می گریند ، ببخش خدایا.."

اما در سینمای امروز هم خصوصا از دهه 90 که شاهد نوعی تلاش برای بازگشت به مفاهیم اخلاقی و معنوی در کلیت جامعه آشفته و سرگردان غرب  بوده ایم ، گرایش به عناصر و مضامین مقدس خصوصا در آثاری که به صراحت و مستقیم به موضوعی دینی نپرداخته اند ، با قوت مشاهده می گردد. شاخص ترین فیلمساز در این زمینه جیمز کامرون است . بحث بر سر دیدگاههای دینی جیمز کامرون از نمایش فیلم "ترمیناتور 2 :روز داوری" اوج گرفت . چراکه از نام فیلم و اشاره آن به روز قیامت گرفته تا صحبت هایی که در فیلم ملهم از آیات الهی راجع به سرنوشت است (آنجا که جان کانرز به ترمیناتور می گوید :سرنوشتی در کار نیست مگر انچه ما خودمان رقم می زنیم.") و تا ذوب شدن "تی -1000" و تغییر شکل های او در هیبت تمامی افرادی که در طول زندگیش به صورت آنها درآمده بود (نوعی تجسم اعمال انسانها که در کتب مقدس گفته شده ، در روز قیامت اتفاق می افتد.) همگی ارجاعات مستقیم کامرون به دیدگاههای مذهبی اش به نظر می رسند.

 

 

اما نگاهی به آثار قبل تر جیمز کامرون نیز نشانگر سابقه گرایش وی به طرح مضامین مقدس در آثارش است . ارتباط شخصیت های فیلم "ورطه" با بیگانگان فضایی در اعماق دریاها به شکل پدیدار گشتن عین کلمات مخابره شده بین کاپیتان و افرادش بر لجه آب های کنار رفته ، به نوعی بازتاب اعمال و حرف های آدم ها را در دنیایی دیگر  می نمایاند و یا احیاء همسر فوت شده کاپیتان با نیروی عشق و ایمان حکایت از همین نظرگاه دارد.

کامرون این بازتاب اعمال انسان ها را به شکل تکنولوژیک تر در فیلمنامه ای که برای همسر سابقش کاترین بیگلو نوشت ، به قلم آورد. "روزهای عجیب" حکایت روزهای پایانی قرن بیستم است که دستگاهی به ظاهر اسباب بازی ، نتایج فاجعه بار اعمال گوناگون آدم ها را در ذهن آنها جوری منعکس می نماید که گویی خود آنها را به تجربه

می نشینند.

اما "تایتانیک" نگاه عبرت آموز جیمز کامرون به مغضوبین الهی است که مغرور از قدرت بر اریکه کشتی غول آسایی تکیه زده اند ولی امواج قهر خداوند آنها را به اعماق اقیانوس می کشاند. کامرون خود در این باره گفته :" نخستین سفر کشتی رویاها طی کابوسی که ورای درک و اعتقاد بشر به قدرت شکست ناپذیر بود ، به دلیل نقاط ضعف منحصرا انسانی برای ابد نابود شد. تکبر ، بی خیالی و حرص سبب این فاجعه بود."

حرکت دوربین کامرون در سکانس افتتاحیه فیلم درون سالن ها و اتاق های خالی ازبشر و پر از آب و جانوران دریایی در حالی که میزها و بشقاب های زمانی مجلل و امروز پوسیده آن در میان آب های دریا سرگردانند ، حکایت از مردمی دارد که مورد غضب الهی قرار گرفته اند و بی شباهت به بقاای شهرهای "سدوم و گومارا" نیست که در کتب مقدس توصیف شده اند. تصویر عینک و کله عروسکی که درون ماسه های کف دریا فرو رفته اند ، لوستری که زمانی سالن اشرافی رقص را روشنی می بخشیده و حالا خزه های دریایی سراپای آن را فرا گرفته و... بی واسطه ترین اشاره های کامرون به جملات کتاب مقدس درباره فناپذیری انسان و نشانه های عذاب الهی براقوام سرکش و گناهکار است.

جیمز کامرون ورای این داستان و فاجعه عبرت آموز آن دغدغه همیشگی و تقدیر گرای خود درباره سرنوشت انسانها و چگونگی برخورد آنها با این سرنوشت را بیان می کند . از همین رو او در آثارش به نوعی همواره "آپوکالیپس" یا آخرالزمان را مدنظر داشته است.

کامرون گفته :" آخرالزمان موضوع جذابی است . فکر پایان جهان و فکر شکافتن ساختار واقعیت یا به معنای واقعی کلمه  فاجعه ، دلمشغولی و دغدغه ذهنی من است. "ترمیناتور2" ، "ورطه" و "دروغ های حقیقی" از نوعی حس قیامت بینی برخوردارند که به پایان جهان می پردازند و همین طور "روزهای عجیب" ...این قضیه ، "تایتانیک" را نیز شامل می شود. اگر کشتی را عالم کوچک تصور کنیم ، سرنشینان درجه 3 کشتی ، ساکنان جهان سوم هستند و سرنشینان درجه یک صاحبان قدرت. بدین ترتیب همه این استعاره ها کارکرد صحیحی می یابند و زمانی که تایتانیک غرق می شود ، آن جهان کوچک به پایان می رسد . پس این فیلم نیز حکایت دیگری است از روایت پایان جهان و اینکه افراد در مواجه با سرنوشت محتوم خود چه می کنند"

دیوید فینچر از دیگر سینماگران امروز است که تمایل ویژه ای به لحاظ کردن مضامین مقدس درون فیلم هایش با مایه های مختلف دارد. او در فیلم "هفت" به نوعی جهنم جامعه گناهکار بشر بی خبر امروز را در برابرمان قرار می دهد و به طور آیینی براساس 7 گناه کبیره کتاب مقدس و کیفرهای دوزخ دانته به مجازات مجرمین می پردازد. بیابان وسیع سکانس پایانی فیلم بی شباهت به صحرای محشر نیست و گناهانی که در مقابل چشمان بازرس جوان قرار می گیرد تا او را از آنچه کرده و خواهد کرد ، با خبر سازد. فینچر در "باشگاه مبارزه" نیز مفهوم تصویری تعبیر "تجسم اعمال انسانی " را در کادر دوربینش قرار می دهد و اینکه حتی گناهان کوچک و ناچیز چگونه در یک مجموعه به فاجعه ای می انجامند به طوریکه آدم دیگری از فرد می سازد تا آنجا که حتی خود نیز باورش نمی آید.

از دیگر فیلم های شاخصی که در دهه اخیر از مایه ها و مضامین برجسته دینی برخوردار بود ، فیلم "ماگنولیا" ساخته پل تامس اندرسن بود که یک محقق علوم دینی به نام "ماریو دجیلیو بلماره" آن را مصداق این آیه می داند:

 

"چه منظره تماشایی ! کسانی که در عمرشان یک کلمه حرف نزده بودند ، با هیجان صحبت می کردند و کسانی که لنگ بودن ، حالا راه می رفتند و کسانی که زمین گیر بودند جست و خیز می کردند و کسانی که کور بودند به اطراف خود خیره خیره نگاه می کردند! مردم حیرت کرده بودند و فقط می توانستند خدای قوم اسراییل را حمد بگویند."

انجیل متی ، باب پانزدهم ، آیه سی و یکم

 

 

"ماگنولیا" در باره جامعه کلان شهرهای صنعتی غرب امروز است  که تحت تاثیر رسانه ها و فریب آنها کاملا از هم گسیخته شده ، گویی در غیاب کلام معنویت دچار گوساله سامری امروزی گشته اند و به صدای دینگ و دینگ آن دلخوش داشته اند . باران قورباغه انتهای فیلم گویی همان عذابی است که خداوند بر قوم بنی اسراییل به کیفر گوساله پرستی شان نازل کرد و پس از آن بود که به تدریج ایمان آوردند ، همچنانکه آن باران قورباغه فیلم "ماگنولیا" نیز مردم لس آنجلس را به سوی بازگشت به خویشتن می برد.

بلماره می نویسد:"ماگنولیا برای من به عنوان یک دانشمند مسیحی الهیات که عمیقا به به رنج های آدمی و بی عدالتی های اجتماعی می اندیشد ، فراوان و مداوم درباره آن جاهایی که می توان خدا را دریافت و چگونگی حضور خداوند در تاریخ بشر ، با تماشاگران حرف می زند."

اما از اواسط دهه 60 که موج عصیانگری اروپا به انحاء مختلف به آمریکا هم رسید و در سینمایش تاثیر گذاشت ، بتدریج همراه تحلیل رفتن مبانی اخلاقی و خانوادگی در فیلم ها ، فضای دگراندیشی نسبت موضوعان مذهبی و دینی هم تشدید شد ، به شکلی که برخی فیلمسازان حتی به خود اجازه دادند ، برداشت های کاملا مادی درباره سوژه ها و داستان های دینی ارائه دهند و مبانی مذاهب مختلف را کهنه و عقب مانده به تصویر کشند، این نوع تلقی ها حتی تا اثر موزیکالی همچون "عیسی مسیح فوق بازیگر" ساخته فیلمساز یهودی ، نورمن جویسن در سال 1973 رسید . این درحالی بود که قدرت باندهای لابی یهود در هالیوود به جایی دست پیدا کرده بود که درعین به سخره کشیدن مذاهب دیگر ، هرگونه تجدید نظر نسبت به دین یهود را مصادف با اضمحلال و ضلالت تصویر می کردند ، آنگونه که همین نورمن جویسن در موزیکال "ویلن زن روی بام" نمایش داد.

این به هجو کشیدن اعتقادات و باورها ی دینی در دهه های بعد ، حتی در دهه 90 که نوعی جنبش بازگشت به مبانی اخلاقی و دینی در جامعه غرب پدیدار شد و بعدی از سینمای آن نیز بالتبع به سمت و سوی آثار اخلاقی و دینی چرخش پیدا کرد ، ادامه یافت. این برخورد هجو گونه و استهزاء آمیز خصوصا با عالم ارواح و فرشتگان ، آخرت و جهان مردگان و از این قبیل موضوعات در سینمای دهه 90 و همین نیمه اولین دهه قرن بیست و یکم به وفور دیده شد. اگرچه فیلم "روح " جری زوکر ، اثر غیر قابل قبولی در زمینه مواجهه با دنیای ارواح و مسئله کیفر و پاداش اخروی نبود  ولی از آنجا که در هالیوود هرمضمون و سوژه جدی آنقدر دستمالی می شود که تا به حد یک بازی در فیلم ها نزول کند ، ادامه این بازی با ارواح تا فانتزی هایی همچون "وحشت آفرینان" (پیتر جکسن) یا "کاسپر" ( براد سیلبرلینگ) نیز رسید.

از طرف دیگر برخی از این موضوعات دینی همچون حضور فرشتگان الهی بر روی زمین نیز در فیلم هایی مثل "مایکل" (نورا افرون) یا "شهر فرشتگان " (براد سیلبرلینگ)  و یا "افتادن روی زمین" به  هجو کشیده شد  و وجهی طنزآمیز یافت .

شوخی با فروش روح آدمی به شیطان در "فریب خورده " با بازی براندن فریزر ، نحوه حضور شیطان و اعوان و انصارش در روی زمین در "نیکی کوچولو" با بازی ادام سندلر و بالاخره طنز موهن در مورد قدرت خداوند در فیلم "بروس قدرتمند" با بازی جیم کری (که حتی در برخی کشورهای اسلامی ممنوع الاکران گردید) از جمله تداوم تلاش های ضد مذهبی در هالیوود دهه های اخیر بود.

اما خیزش نوین دینی در غرب اواخر دهه 90 و اوایل هزاره سوم میلادی ، سرعت افزون تری یافت . نهادهای اجتماعی جامعه در حال اضمحلال غرب به این نتیجه رسیده بودند برای جلوگیری از فروپاشی درونی این جامعه بایستی به مبانی دینی و اخلاقی بازگشت کرد. گرایش شدید جوانان در این سالها نشان از جدی بودن این بازگشت دارد که حتی در بعضی آثار سینمای آمریکا هم هویداست.

اما از آنجا که به هرحال همواره هراس از ادیان محکم الهی و مذاهب ریشه داری همچون اسلام و مسیحیت وجود داشته است ، بخشی از سینمای هالیوود در این دهه به سمت طرح مکاتب و کالت های انحرافی رفت. در اواخر دهه 90 بود که ناگهان گرایش به بودیسم خصوصا در میان طبقه روشنفکر نضج گرفت و سینمای هالیوود نیز از آن عقب نماند . به یکباره در یک فاصله زمانی کوتاه ، سینماگران مختلف با ملیت های گوناگون به تصویر روایت های مختلف از بودا و لاماهای طرفدارش پرداختند: از روایت کودکانه برناردو برتولوچی در "بودای کوچک" که تحولات سیذارتا را از تولد تا ریاضت کشیدن ها و رسیدن به مقام بودا در مقابل دوربینش قرار داد تا حکایت ژان ژاک آنو از معلم دالای لاما تحت عنوان "هفت سال در تبت" و تا قصه مارتین اسکورسیزی در "کوندون" از زندگی دالای لاما از کودکی تا نوجوانی و تبعیدش.

بعد از گذر موج بودیسم ، کالت های به اصطلاح عرفانی علم شد که با سوءاستفاده از  علاقه همزمان نسل جدید به معنویت و  نو گرایی  به طرف نوعی ریاضت های بی پایه و بنیاد جلب  شد و با بهره گیری از آیین هندو و امثال آن ، سعی شد دکان جدیدی برای کشیدن نسل جوان از سمت  ادیان الهی به طرف مکاتب من درآوردی بوجود آید و طبق معمول سینما هم علمدار این حرکت جدید شد ، از فیلم "دود مقدس" جین کمپیون تا تریلری همچون "مظنون صفر" و تا حتی نضج ناگهانی فیلم های به اصطلاح رزمی عرفانی شرقی که حضور پرسر و صدایش در سینمای غرب به هرحال شبهه برانگیز است : از "ببر خیزان و اژدهای پنهان " انگ لی گرفته تا "قهرمان" و "خانه خنجرهای پرنده" ژانگ ییمو و "یگانه" جیمز وونگ و تا حتی آن عرفان شرقی فیلم "ماتریکس" که قهرمانش به نوعی منجی آخرالزمانی هم می شود با این تعریف که این منجی از میان خود اسیران شبکه ماتریکس ، سربر می آورد ، وقتی که به آن عرفان شرقی  دستپخت اوراکل و آرشیتکت ماتریکس دست یابد ، تازه در آخر متوجه می شویم همین منجی هم ساخته دست آن دو بوده است!!!(یعنی تزریق ناامیدی و یاس از هر چه منجی و ناجی است و اینکه بالاخره همه سرنخ ها در دستان همان آرشیتکت های بشری است.)

فیلم های دیگری هم به قدرت پایان ناپذیر شیطان و ناتوانی بشری از رهایی از آن اشاره دارند مانند:"وکیل مدافع شیطان " ، "روز ششم" ، "پایان جهان" ، "دروازه نهم" و.... که با بزرگ نمایی قدرت شیطان ، آدم ها را از هر چه گرایش های دینی است ، می ترساند.